جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] اسکله تفریحی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!


درحالی که درون کمدِ کوچک کز کرده بود و زانوهای برهنه و لاغرش را بغل کرده بود، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. همگروهی های شلوغ و پر سر و صدایش لحظاتی پیش بیرون رفته بودند و موقعیتی فوق العاده برای مدیتیشن بود.
یکی از دست هایش درون کمد جا نشده بود و بوی رنگِ موهای مختلف آلکتو مانندِ کروشیوی دماغی اختصاصی عمل می کرد و فرو رفتن زیور آلات عجیب و غریب ملانی در شانه هایش را احساس می کرد.
حالا که بیشتر فکر می کرد، موقعیت ایده آلی نبود اما... ساکت بود.

تپ تپ تپ.

سامورایی کوچک آهی کشید و به تمرکز ادامه داد، آنقدر که با کمد چوبی، انگشتر های ملانی، ساطور های فنر و بوی قوطی های رنگ موی آلکتو یکی شود.

تپ تپ تپ.

فقط صدای بال زدن بود. خب در طبیعت حشره ها هم حق زندگی دارند. نفس عمیقی کشید و مانند تکه ای سنگ بی حرکت شد. آنقدر بی حرکت می ماند تا بودا خودش به نشانه ی پذیرش، هدیه ای به او بدهد.

- آخیــــــــش! با اجازتون اینو بذارم همینجا...

لینی، شانه در دست و بال بال زنان به کمدِ آینه دار نزدیک شد.

- یا نیم تاجِ روونا! سکته کردم فکر کردم دستِ واقعیه! از کجا آوردنش؟ دزدیه؟ همینم باید گزارش بدیم!

لینی با ملایمت حلقه انتهای شانه را دور یکی از انگشتانِ "دست" انداخت و با عجله از چادر خارج شد. شاید این درست ترین تصمیمِ در طول زندگیِ شرافتمندانه و پیکسیانه اش بود زیرا در همان لحظه، سامورایی درحالی که می لرزید و دستش را مقابل صورتش تکان می داد، از کمد بیرون پرید!

- موهبت! نشونه ی خوشبختی و رهایی ابدی! بذار برش گردونم و ببینم پشتش...

در اینجا تاتسویا برای اولین بار در تمام عمرش عربده زد؛ عربده ای که چهار ستون چادر را لرزاند. چشمانش را با دست دیگرش مالید و سرش را تکان داد. نفس عمیقی کشید و دوباره به عکسی که پشت شانه – نماد رستگاری اش- نقش بسته بود، نگاه کرد.

مردی آشنا که تنها شلوارک سبز مخملی به تن داشت و با عشوه می رقصید و بوسه می فرستاد!

دخترک بیچاره یک بار دیگر فریاد زد و شانه ی منحوس را به کناری انداخت. به دنبال فریاد های جگرخراشش، همگروهی هایش وارد چادر شدند.

- خدا مرگم بده! چی شده تاتس!؟

سامورایی درحالی که نوک کاتانا را بر روی شکمش گذاشته بود، با صدایی لرزان پاسخ داد:
- من نفرین شدم و زمان مرگم رسیده.

نفس عمیقی کشید و با وقار ادامه داد:
-فقط هرکاری می کنین به اون شونه ی شیطانی دسـ...

جملات آخرش در فریادِ آلکتو خفه شد.
گریفیون و گریفیات لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد، شروع کردند به جیغ کشیدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گ‍ریون‍دور

سو شانه بدست از جمع یکم فاصله گرفت و رو به چادر گریفیندوری ها تمرکز کرد که چجوری شانه رو از بین اون همه ملت گریفیندور رد کنه ؛ در این میان لینی رو شونش نشست و درگوشش گفت:
_هی سو، یه فکری دارم!

بعد از پچ پچ های سو و لینی، سو بطرف جمع ریونی ها برگشت و گفت:
_ خب ببینید قرار بر این میشه که شما همگی جمع بشید و با سروصدا راه انداختن بعضیاتون بره جنگل واسه تمیز کاری و بعضیاتونم بره اسکله و به اونجا برسه. قطعا گریفی هاهم این کار مارو ببینن ساکت نمیشنن و اونام دست بکار میشن و وقتی از چادرشون دور شدن شونه رو میزاریم تو چادرشون. به همین سادگی.
_مطمئنی عملیه؟
_آف کورس.

ملت ریونکلاو به دو دسته تقسیم شدند و طبق نقشه با سروصدا و.‌‌.. به راه افتادند. سو هم لای شاخو برگ درختا منتظر موند.

در میان چادر گریفیندور

_حالا نمه نمه، بیا تو بغلم دامبلدور اره تویی تاج سرم...
_حالا همگی باهم! نمه نمه...

ملت درحال خوش خود بودند که همگی یهویی با عربده کشی اسب سرکادوگان به خود اومدند.
_ فرزندان گودریک! از صحنه غافل نشوید. جاسوسا خبر اوردند که ریونکلاوی ها میخوان امتیاز از دست رفتشونو جبران کنند و الان نیز همگی به دو گروه تقسیم شدند و قصد دارن جنگل و اسکلرو تمیز کنند. خب حالا برخیزید و پیش ب سوی جنگل و اسکله.

ملت گریفیندور بدون بحث اضافی با توجه به حساس بودن موقعیت سریع بین خودشون تقسیم کار کردند و راهی اسکله و جنگل شدند.
در این میان سو که از پشت مشتا به ارامی درحال نزدیک شدن به چادر گریفی ها بود بی خبر از اینکه یکی از اعضای گریفیندور خون‌آشامه و قدرت شنیدن قدم های ارامشو روی شاخ و برگ رو داره.
آستریکس یهویی پشت سو ظاهر شد و با چندتا "اهم اهم" سو رو تا مرز اپیلاسیون پیش برد.
_خب خانوم خوشگله به کجا بسلامتی؟
_امممم چیزه...شی... من چیزه‌... داشتم...اها، داشتم دنبال یکی از کلاهام میگشتم مثل این که با یکی از دخترای شما قاطی شده.
_عجب...که اینطور... خب حتما اگه کلاه اضافی پیدا شد خودم براتون میارم.
_ خب باشه. خیلی ممنون. لطف میکنید. پس تا بعد.

سو جهتشو عوض کرد و به سمت اسکله حرکت کرد آستریکس هم همینطور و به طرف جنگل پیش بقیه گریفیندوری ها حرکت کرد.
سو که تو راه درحال پاک کردن عرق پیشانیش بود و نفساشو تنظیم میکرد لینی اروم اومد و رو شونش نشست و گفت:
_ اوکی شد.
_ایول.
فلش بک!

_هی سو، یه فکری دارم!
_جانم؟ چیه فکرت؟
_نظرت چیه ملت خودمونو بفرستیم سر جنگل واسه پاکیزگی و... تا امتیاز رو برگردونن...
_لینی جان فعلا تو فکر جاساز کردن شونه هستیم نه تمیزی.
_نه عزیزم، گوش بده یه لحظه... ببین ملت خودمون میفرستیم سر جنگل واسه تمیز کاری...
_خب؟
_ بعد گریفیا ببینن ما میخوایم کامبک بزنیم اونام دست رو دست نمیزارن و سریع دست بکار میشن تا نذارن...
_خب؟
_ خب وقتی اونا دست بکار شدند ماهم شونه رو جاساز میکنیم.
_ما؟!
_ اره.ببین چون اگه مچمونو بگیرن خیلی بیشتر از قبل امتیاز کم میکنن نباید ریسک کنیم اصلا.
_نظری داری؟
_ اهوم. ببین وقتی دور بر چادر خلوت شد تو اروم اروم به طرفش برو مثلا دنبال نخود سیاهی شونه هم دست من میمونه و یکم اونور تر پا به پای تو میام اگه یوقت یکی از ملت گریف تو رو دید و مچتو گرفت بدبخت نشیم تو مشغولشون میکنی منم شونه رو جاساز میکنم همین.
_لینی بعضی وقتا میخوام اون مخ ریزه میزه تو تا جون دارم بوس کنم از بس که فکرات نابه عزیزم.
_قربونت عزیزم.
پایان فلش بک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور

گابریل در حالی که شونه ی لاکهارت رو لای یه دستمال گذاشته و از خودش دور گرفته بود با قیافه ی درهم و بدو بدو به سمت چادر برگشت.
_اینو از من دور کنین!
- این دیگه چیه؟
_بگیرش!!فقط بگیرش!

هیزل هاج و واج به شونه ی لاکهارت پیچیده تو دستمال نگاه کرد. وقتی دستمال رو از روش کنار زد اخماش تو هم رفت.
_شوخی میکنی؟عکسشو زده رو شونه؟چرا به فکر من نرسید؟اون فکر کرده کیه؟ من...

سو شونه رو از دست هیزل گرفت.
- بیخیال بدش به من...وقت کمه باید سریع بذاریمش تو چادر گریفندور.

لیسا که مشغول غر زدن درمورد یه پرنده بود به چادر نزدیک شد.
_باورم نمیشه.حرفمو رد میکنه.آواز نمیخونه....اصلا باهاش قهرم!

بعد نگاهی به بقیه انداخت که زل زده بودن به دستای سو و پشت سر هم نظر میدادن.

-خیله خب. دور چادر پر از گریفندریاس. پس ما باید حواسشونو پرت کنیم. گابریل تو میتونی...

گابریل سرش را تکان داد.
_فکرشم نکن! اون گریفندوریای نامتقارن صد و چهل و نه سال و هشت ماه و سه هفته و نه روزه که چادراشونو تمیز نکردن. اینو از رنگ تیره ی چادر میشه فهمید!

جوزفین با بی حوصلگی چشماش رو چرخوند.
_اون رنگ خود چادره.
لیسا:هی بچه ها شنیدین چی گفتم؟

کسی به حرف لیسا توجه نکرد.

_گوش نمیدین؟ واقعا که. اصلا با شما هم قهرم!

گابریل هنوزم داشت مخالفت میکرد.
-به هیچ عنوان من اون شونه رو نِ....می ...بَ...رَم!
- خیلی خب پس لیسا شونه رو...

لیسا وسط حرف سو پرید.
اصلا فهمیدین چی شد؟ نه نفهمیدین...اصلا گوش نمیکردین. من تا اطلاع ثانوی با همه قهرم.

درحالی که همه برای دلداری به سمت لیسا میرفتن، سو تصمیم نهایی رو گرفت.
-پس خودم میبرم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:10:43
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:26:39
ویرایش شده توسط هیزل استیکنی در 1398/5/17 16:34:31
خفن ترین وارد میشود

#اختلال_خودشیفتگی



Raveeeen!!!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!

یه وقتایی هست که شما خیلی برای کاری آماده نیستید، ولی یهو خودتون رو وسط شرایط می‌بینید و فی‌الاجبار کاری که باید رو انجام می‌دید و نتیجه‌اش خیلی هم خوب میشه. اما گاهی دیگه هم شما یه نقشه‌ی توپ دارید و کلی برنامه ریزی کردید، ولی وقتی پای عمل می‌رسه، می‌بینید که شاید آمادگی انجامش رو ندارید.

ریونی‌ها هم که تو اون جلوی پروفسور لاکهارت صف کشیده بودن، خودشون رو جزو دسته دوم حس می‌کردن. هیچ کدومشون نه تا حالا چیزی بلند کرده بود و نه تاحالا چاخان کرده بود. تنها برگ برنده‌شون این بود که طرف مقابلشون، هرچند ریونکلایی، زیاد بهره‌ای از هوش نبرده بود و با سه چهارتا هندونه زیر بغلش، نرم می‌شد.

گابریل دل رو به دریا زد:
- به به پروفسور! چه خوشتیپ شدید امروز، موهاتون رو با یه شونه جدید شونه کردید؟

-خوشتیپ که بودم دخترم.

- منظور گابریل اینه که خوشتیپ تر شدید! قطعاً پروفسور خوشتیپ و بخشنده‌ای مثل شما ناراحت نمیشه اگه من شونه‌اش رو برای موهام قرض بگیرم؟ شاید فرجی شد و موهای منم مثل شما خوشگل شد!

- حالا که اصرار می‌کنی لینی، بفرما این شونه!

و به این ترتیب، ریونی‌ها اولین وسیله‌ای که لازم داشتن رو به دست آوردن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/5/17 15:01:21
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1398/5/17 15:02:51

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 14:44
نمایش جزئیات
آفلاین
گـریونـدور


خلاصه:
امتیازات ریونکلاو و گریفیندور آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم می‌گیرن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. اول کاری دامبلدور به گریفیندور 110 امتیاز می‌ده. ریونیا نقشه می‌کشن با گذاشتن وسایل اساتید توی چادر گریفیا اون 100 امتیاز از گریف کسر شه. حالا اولین استادی که بش برخورد کردن لاکهارته!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

پروفسور لاکهارت در حالی که محو زیبایی خودش تو آینه شده بود می‌گه:
- فتبارک الله. حقا که مرلین از هوش و زیبایی درون و بیرونم آگاه بوده که منو تو ریونکلاو انداخت!

پروفسور اسنیپ که گوشه‌ای نشسته بود و از چشم ریونیا به دور مونده بود، نگاه سرد و سرشار از انزجاری به سرتاپای لاکهارت می‌ندازه.
- البته اون کلاه گروهبندی بود که ریونکلاو رو برات انتخاب کرد نه مرلین! شاید اگه مرلین بود می‌فهمید این انتخاب درستی نبوده. هرچند نمی‌دونم ظاهرت به هوشت چه دخلی داره.

لاکهارت اینو نمی‌شنوه، شایدم می‌شنوه اما ترجیح می‌ده خودشو به نشنیدن بزنه. بالاخره لاکهارت بود و استاد فیلم بازی کردن و داستان‌سرایی و همه چیزو به نفع خودش نشون دادن!
- درست می‌گی سیوروس. منم اطمینان دارم حتی اگه مرلینم جا دامبلدور بود، بازم تو رو استاد معجون‌سازی می‌کرد نه دفاع در برابر جادوی سیاه.

با این حرف، اسنیپ با خشم دندوناشو به هم می‌سابه و از اونجا خارج می‌شه. ریونیا که با حضور اسنیپ شرایطو برای کش رفتن وسایل سخت‌تر می‌دیدن، حالا با رفتنش خوش‌حال می‌شن.

- وقتشه دست به کار شیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
گـریونـدور


بچه های ریونی رفتند تا نقشه خود را اجرا کنند.

فلش بک

- باید یه نقشه خیلی خوب بکشیم.

لحظه ای همه به فکر فرو رفتند. حالتشان فقط مخصوص متفکران ریونی بود.

- فهمیدم!

ریونی ها از فکر بیرون آمدند و به سمت گابریل که داشت در حین تمیز کردن لکه روی چادر حرف میزد، برگشتند.

- میتونیم بریم زمین رو تمیز کنیم. بعدش چادر رو. بعد که تموم شد درختارو تمیز کنیم. اینطوری بخاطر نظافت و پاکیزگی بهمون دویست امتیاز میدن!

همه با نا امیدی سرشان را برگرداندند.
- کسی ایده دیگه ای نداره؟
- بیاین باهاشون قهر کنیم؛ حتی نگاهشونم نکنیم. بی توجهی بهترین سلاحه! من که از همین الان دیگه باهاشون کاری ندارم.

ریونی ها نا امید بودند نا امیدتر هم شدند.

- فهمیدم. وسایل پروفسور ها رو برمیداریم و میذاریم تو چادر اونا. اینطوری وقتی پیداشون کنن ازشون امتیاز کم میشه.

پایان فلش بک

ریونی ها به دنبال اولین پروفسور گشتند که پروفسور لاکهارت و آینه اش توجه آنها را جلب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
"گریوندور"

ملت گریفیندور دامبلدور را دوره گرفته بودند و همه با هم حرف می‌زدند.
- فرزنداااان، یک نفر حرف بزنه. اینیگو تو بگو.
- آقا اونا به ما گفتن نامـتـ... چیز... ام... .
- نامتقارن گوگو. یعنی کسی که متقارن نیست.
- حالا... تازه اونا به ما گفتن نهنگای هاگوارتز.
- گوگو! ننگ، نه نهنگ.
- دیگه بدتر.
- فرزندان گودریک آرام باشید. الان چند امتیاز از ریون کم می‌کنم. به دلیل فحاشی ده امتیاز از ریون کم می‌شود.
- فقط ده امتیاز؟

کمی آن‌طرف‌تر


- نقشه‌ی خوبیه. باید از همین الان شروع به اجرا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور


- ما برنده ایم!

این جواب اون یکی ریونکلایی نبود، بلکه صدای ملت گریفیندوری بود که از الان داشتن رو اهنگ بردشون کار می کردن.
اشلی چوب بیسبال الکتورو برداشته بود و روی موهای فنر ویولن میزد، بقیه ی ملت گریفیندور ام همخونی می کردن و همزمان قرای بابا کرمی میومدن.
-ما برنده ایم! گریف دوست داریمو دوست داریمو دوست داریم!

از اون طرف ملت ریونکلا پوکر مونده بودن.
- حداقل یکم خلاقیت به خرج بدین!
- بوقیا!
- ننگای هاگوارتز!
- نامتقارنا!
-

احتمالا اگه کسی به گابریل می گفت نامتقارن، به شعورش توهین می شد ولی گابریل خبر نداشت که همه مثل خودش نامتقارنو فحش نمی دونن.

گریفیندوریا که به غرورشون برخورده بود پیش دامبلدور میرفتن تا به دلیل استفاده از کلمات نامناسب از ریونکلایی ها امتیاز کم شه!

- برو بچه های ریونکلا! حتی تو اکبر! جمع شین نقشه بکشیم! ما جامو می خوایم!
[cente

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1398/5/17 13:13:11
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 11:00
نمایش جزئیات
آفلاین
گ‍ریون‍دور


- نمیـــــــــــخوام! نمـیــــــــــام!

دروئلا که با ذوق مشغول آماده‌شدن بود کوله‌پشتی‌اش را برداشت و گفت:
- خب آخه چرا گبی؟ ما باید بریم تا همه تلاشمونو برای برنده‌شدن بکنیم!
- اونجا جنگل داره... جنگلا پر از موجودات کثیفن! هیچ اصولی از پاکیزگی اونجا رعایت نشده. فکرشو بکن... شاخ و برگ درختا باید دستمال کشیده‌بشن... تنه درختا باید تراشیده بشن... زمین باید از خار و خاشاک پاک بشه... درختای اضافی در طرفین، باید از ریشه جدا بشن! می‌دونی چقدر سخته؟

دروئلا که سعی می‌کرد گابریل را در کوله‌پشتی فرو نکرده و در همان اسکله به دریا پرتاب نکند، لبخند زورکی‌ای زد.
- عوضش... اونجا اسکله‌ست... اسکله‌ هم که نشانی از وجود دریاست... دریا هم که آب داره و آب هم نشانه پاکیزگیه!

چشمان گابریل برق زد. به سرعت از جا پرید و بدون توجه به اینکه همین الان تسترالش کرده‌بودند وسایلش را جمع کرد و زودتر از همه از خوابگاه بیرون زد.

***

اعضای دو گروه ریونکلاو و گریفیندور در حالی‌که با نگاه به هم مشت و لگد پرتاب می‌کردند با رهبری استادها در حال حرکت به سمت اسکله تفریحی بودند.

- چه مشت محکمی با نگاهت بر دهانش زدی باباجان! صد امتیاز برای گریفیندور! خب دیگه گریفیندور برنده شد حالا همه برمی‌گردیـــ... نه مثل اینکه نمی‌گردیم. به راهمون ادامه بدیم!

این حرکت و این صد امتیاز اعضای ریونکلا را به شدت عصبانی کرده بود. آن‌ها هر چه سریعتر باید کاری می‌کردند تا این صد امتیاز ِ ناجوانمردانه کسر شود.

- پیس پیس! چیکار کنیم خب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1398/5/17 14:21:28
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1398 10:26
نمایش جزئیات
آفلاین
فعالیت مشترک دو گروه ریونکلاو و گریفیندور

گ‍ریون‍دور


«سوژه جدید»

دینگ دینگ دینگ...

سرسرای بزرگ هاگوارتز، مملو از دانش آموزان خوشحال و هیجان زده ای بود، که منتظر اعلام گروه قهرمان سال بودند. دامبلدور با همان عینک هلالی شکل که قرن ها روی چشمش بود، از جایش برخاسته و با صدای دینگ دینگ لیوان، تلاش کرده بود همه را ساکت کند.
-همونطور که همه می دونید، تا این لحظه امتیاز دو گروه ریونکلاو و گریفیندور برابر شده و هیچکس نمی دونه قهرمان امسال، کدوم گروهه...

نفس در سینه‌ی دانش آموزان حبس شده بود. این قهرمانی ارزش زیادی برای هر دو گروه داشت. البته حضور دامبلدور به عنوان سخنران، نشانه خوبی برای ریونکلاوی ها محسوب نمی شد. همه مطمئن بودند که دامبلدور قصد دارد دویست امتیاز بابت یتیم و زخمی و بیچاره بودن هری، به گریفیندور اضافه کرده و بحث را خاتمه بخشد.
-خب راستش منم نمی دونم کدوم گروه قهرمانه!

دامبلدور همه پیش بینی ها را نابود کرد!
-برای همین، اردوی تفریحی کوتاهی برای دو گروه ریونکلاو و گریفندور در نظر گرفتیم که طی اون، رفتار اعضای دو گروه، باعث کم یا زیاد شدن امتیاز ها میشه و ما می تونیم گروه برنده رو مشخص کنیم!

دامبلدور از این فکر خودش کلی لذت برد و حال کرد. در حالی که دانش آموزان هر دو گروه، با خشم و نفرتی وصف نشدنی، به او خیره شده بودند.
دامبلدور این را فهمید و برای رفع آن، تصمیم گرفت از ایده فوق العاده دومش رونمایی کند.
-اصلا نگران نباشید؛ قراره که توی این اردو، تعدادی از اساتيد هم شما رو همراهی کنن تا مشکلی پیش نیاد. پرفسور اسنیپ، پرفسور هکتور دگورث گرنجر و پرفسور لاکهارت هم در این اردو همراه ما هستن!
-ما؟!
-خودشم میاد؟

ظاهرا دامبلدور قصد نداشت آن همه موقعیت امتیاز دادن به گریفیندور را از دست بدهد!
-بسیار خب... بهتره به خوابگاه هاتون برید و خوب استراحت کنید که برای دو روز آینده، حسابی انرژی داشته باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1398/5/17 14:00:51