گریوندور!
درحالی که درون کمدِ کوچک کز کرده بود و زانوهای برهنه و لاغرش را بغل کرده بود، نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست. همگروهی های شلوغ و پر سر و صدایش لحظاتی پیش بیرون رفته بودند و موقعیتی فوق العاده برای مدیتیشن بود.
یکی از دست هایش درون کمد جا نشده بود و بوی رنگِ موهای مختلف آلکتو مانندِ کروشیوی دماغی اختصاصی عمل می کرد و فرو رفتن زیور آلات عجیب و غریب ملانی در شانه هایش را احساس می کرد.
حالا که بیشتر فکر می کرد، موقعیت ایده آلی نبود اما... ساکت بود.
تپ تپ تپ.
سامورایی کوچک آهی کشید و به تمرکز ادامه داد، آنقدر که با کمد چوبی، انگشتر های ملانی، ساطور های فنر و بوی قوطی های رنگ موی آلکتو یکی شود.
تپ تپ تپ.
فقط صدای بال زدن بود. خب در طبیعت حشره ها هم حق زندگی دارند. نفس عمیقی کشید و مانند تکه ای سنگ بی حرکت شد. آنقدر بی حرکت می ماند تا بودا خودش به نشانه ی پذیرش، هدیه ای به او بدهد.
- آخیــــــــش! با اجازتون اینو بذارم همینجا...
لینی، شانه در دست و بال بال زنان به کمدِ آینه دار نزدیک شد.
- یا نیم تاجِ روونا!
سکته کردم فکر کردم دستِ واقعیه! از کجا آوردنش؟ دزدیه؟ همینم باید گزارش بدیم!
لینی با ملایمت حلقه انتهای شانه را دور یکی از انگشتانِ "دست" انداخت و با عجله از چادر خارج شد. شاید این درست ترین تصمیمِ در طول زندگیِ شرافتمندانه و پیکسیانه اش بود زیرا در همان لحظه، سامورایی درحالی که می لرزید و دستش را مقابل صورتش تکان می داد، از کمد بیرون پرید!
- موهبت! نشونه ی خوشبختی و رهایی ابدی!
بذار برش گردونم و ببینم پشتش...
در اینجا تاتسویا برای اولین بار در تمام عمرش عربده زد؛ عربده ای که چهار ستون چادر را لرزاند. چشمانش را با دست دیگرش مالید و سرش را تکان داد. نفس عمیقی کشید و دوباره به عکسی که پشت شانه – نماد رستگاری اش- نقش بسته بود، نگاه کرد.
مردی آشنا که تنها شلوارک سبز مخملی به تن داشت و با عشوه می رقصید و بوسه می فرستاد!
دخترک بیچاره یک بار دیگر فریاد زد و شانه ی منحوس را به کناری انداخت. به دنبال فریاد های جگرخراشش، همگروهی هایش وارد چادر شدند.
- خدا مرگم بده! چی شده تاتس!؟
سامورایی درحالی که نوک کاتانا را بر روی شکمش گذاشته بود، با صدایی لرزان پاسخ داد:
- من نفرین شدم و زمان مرگم رسیده.
نفس عمیقی کشید و با وقار ادامه داد:
-فقط هرکاری می کنین به اون شونه ی شیطانی دسـ...
جملات آخرش در فریادِ آلکتو خفه شد.
گریفیون و گریفیات لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و بعد، شروع کردند به جیغ کشیدن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


عکسشو زده رو شونه؟چرا به فکر من نرسید؟اون فکر کرده کیه؟ من...










