ردای سیاهش کهنه و رنگ و رو رفته بود. به خاطر زیاد موندنش در معرض آفتاب حتی رنگش ما بین خاکستری یا قهوه ای شده بود.
رنگی نبود که اصولا پارتنری بخواد جذبش بشه!
فنریر این رو نمیدونست، علاقه ای هم نداشت بدونه. همونطور که علاقه ای نداشت که متوجه پوست چربش یا بوی بد بدنش که ناشی از دو هفته حموم نرفتن بود، بشه.
فنریر از جلوی بنگاه گرگینه صورتی عبور کرد، از جلوی مغازه شوخی زونکو عبور کرد، دریغ از حتی یک عدد شخص مناسب برای اینکه پارتنرش بشه!
از اونطرف البته میتونست ببینه که ملت دارن با موفقیت سوال هارو از پارتنراشون میگیرن.
گرگینه گریفیندوری ناراحت شد. احساس شکست کرد. و دیگه اینطوری اصلا نتونست. و بعد فکر بکری به سرش زد...
البته اصولا فنریر فکر نمیکرد، صرفا در لحظه یه ایده هایی به ذهنش میرسید که اگر همون لحظه هم بهشون نمیپرداخت، کلا فراموششون میکرد. و اون لحظه، یکی از اون لحظه ها بود.
- اگه دانش آموزی نباشه، هاگوارتزی نیست، پارتنری هم نیست، امتحانی هم نیست...
فنریر به سمت هاگوارتز رفت...
ساعتی بعد، فنریر نشسته بود وسط سرسرای بزرگ. شکمش به شدت باد کرده بود و لم داده بود روی زمین.
روی میزها هنوز پر از غذا بود. فنریر دانش آموزا رو درست وقت شام خفت کرده بود. خودش رو به سختی تکون داد، یه تیکه رون مرغ از روی میز برداشت و به دندون کشید.
و اونجا، فنریر برای بار دوم در طی این پست، دیگه نتونست. و این نتونستنش رو با انفجار عظیمی که هاگوارتز رو با خاک یکسان کرد، نشون داد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) در هر حال مهم نيست. خب کارهاى که ما و پسرا انجام مى ديم خيلي متفاوتان خیلی کارهاي که ما انجام مى دم:








کسايي که مارو ديد مي زنن عاقبت خوبي در انتظارشون نيس!
بيا و پارتنر من شو تا باهم کاراي خوب خوب کنيم!
ما قبول می کنیم پارتنرت شیم!





