فصل اول
امروز مى خوايم بلاخره با هاگوارتز به يه اردوى تفريحى بريم (بلاخره)جاى بدى نيست، اسکله ى تفريحى براى دخترا خوبه ولى فکر کنم براى پسرا خيلى خسته کننده باشه.(بيچاره ها

) در هر حال مهم نيست. خب کارهاى که ما و پسرا انجام مى ديم خيلي متفاوتان خیلی کارهاي که ما انجام مى دم:
صحبت مى کنيم.
اهنگ گوش مى ديم.
غيبت مى کنيم.
بازم صحبت مى کنيم.
حالا کار هايى که پسر ها انجام مى دهند:
شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.

شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.

شوخى خرکى هايى که سر دخترها خالى مى کنند.

اما در هر حال احتمالا ما دختر هاى گريف با هم مى چرخيم. که خيلى چيز عجيبى نيست.اما پسر ها به محض اينکه سوار اتوبوس شيم.دو کار را شروع مى کنند:شوخى هاى احمقانه.مخ زنى.اردوى قبلى فقط تو جيب من و سوفى (دوست صميميم) ده تايى کاغذ شماره بود حالا اين بار چى بشه خدا مى دونه!در هر حال بايد سر کرد. و البته مهم ترين مسئله براى دختر ها و کم اهميت ترين مسئله براى پسر ها
" چى بپوشم؟"
قطعا بحث امروز کلا همينه! ولى خب من انتخابمو کردم.يه تى شرت کهکشانی و شلوارک جينم. اره خودشه. خب خدارو شکل اين مشکل هم حل شد..اخيش!
بهتره ديگه برم سر ميز شام .
امروز ميز شام اشفته تر از هر وقت ديگس. سوفى براى من جا گرفته بود . يه پسر بالا ى سر سوفى وايساده بود و با تمسخر با سوفى حرف مى زد:
-مهمونمون باشيد.
-برو بابا چى مى گى؟
بعد از اين حرف پسر از سوفى دور شد.
از هر طرف پرنده هاى کاغذى اين ور ان ور مى رفتند. سر و صدا همه جا رو پر کرده بود.و صدا به صدا نمى رسيد.
يکى از پرنده ها ى کاغذى که ديگه بال بال نمى زد جلويم نشست. کاغذ را باز کردم.
"اسکورپيوس مالفو ى"چى؟
از سر جايم بلند شدم. و با خوشونت به سمت ميز اسلايترين رفتم. و راهم را ادامه دادم. تا بلاخره پسر رو پيدا کردم.او که اهميتى به عصبانى بودن من،نمى کرد گفت:
- جوابت مثبته؟
- خفه شو.
- چرا ؟
کاغذ را مچاله کردم و با تمام قدرت،به ميز اسلايترين کوبيدم.که باعث شد نيمى از انها به من نگاه کنند. يکى از انها بهم اشاره کرد که بيا بيا. اهميتى بهش ندادم و وقتى مى خواستم به سمت ميز بروم ،کريستوفر جلوم بود.وقتى به سمت چپ رفتم او هم به سمت چپ رفت؛
- اوه ...ببخشيد.
- نه نه گفتم ،اگه خواستى فردا،خب باهم باشيم.
- چى؟ البته باشه. فردا مى بينمت فعلا خداحافظ.
- فردا مى بينمت ساعت هشت ،در جلوى هاگوارتز.فعلا
سريع به سمت سوفى دويدم اصلا حواسم نبود. شام نخوردم.فقط سوفى را بلند کردم. و به سمت خوابگاه رفتم. باور نکردنی بود.