هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
#71
من عمداً این قضیه رو از بزرگترهای گروه مثل آلبوس دامبلدور که پنهان کردم و حتی به عضوهای قدیمی تر مثل کتی که داشت میومد گفتم نیا چون فقط میخواستم نظر، نحوه تفکر، متانت و ادب بچه‌های تحت نظارت من رو ببینید. مطمئن بودم که سربلندم میکنن و حقا که کردن. مودی هم البته خیلی بیشتر از این به من لطف داشت.

همه‌ی شما عزیزان حرف‌هاتون رو از یک سوی قضیه زدید اجازه بدید من از سوی خودم حرفهام رو بزنم و برم. من وقتی از سمت مدیر اون وقت، رز ویزلی پیام دعوت به نظارت رو دریافت کردم، اولین کاری که کردم رفتم و از تک تک بچه‌ها نظرسنجی کردم ببینم راضین من ناظر باشم یا نه. توی این شیش ماه شایدم کمتر یا بیشتر مدت نظارتم، توی گریفندور کلی برنامه‌های متفاوت راه انداختم، مافیا، بازی با کلمات، کوییز رول با کمک آرتور ویزلی، جشن جام آتش، برنامه هالووین قبل از برنامه رسمی سایت، بازگشایی مجدد ارتش طوفان سرخ، نظرسنجی مرتب و مشارکت مداوم اعضا برای برنامه‌های تالار، واقعا توی یک روز هم تالار ما بی برنامه نبود و گواهش رو هم مدیریت که میتونستن از اون بلاک تازه‌های تالار خصوصی ببینن. هفته‌ها شده تالار گریف از خود سایت شلوغ‌تر بوده. با تک تک بچه‌های تازه وارد وقت گذاشتم، کدوم تاپیک دوست داری پست بزنی؟ سوژه رو دوست داری کجا ببری؟ به نظر و سلیقه‌ی تک تک اعضتا اهمیت دادم، بهشون انگیزه دادم و از لذت نوشتن گفتم. هیچ کس از سمت مدیریت نیومد بگه، آرسینوس و کادوگان دست شما درد نکنه چقدر تالارتون فعاله چقدر تازه واردهاتون انگیزه دارن. اینا هم بلاخره به نظارت مرتبطه باید یه جا به شمار بیاد. یه جا باید حساب بشه.

از اون طرف این مشکل پیش میاد و شما میگین که وای اگه دوباره پیش بیاد چی و بدون سنجیدن کفه ترازو ناظر رو برکنار می‌کنید.

ببین عزیزم من شونزده سالم نیست. بیست و شیش سالمه. تحصیلات عالیه فوق لیسانس دارم و کارمندم. اگه همچین چیزی رو به من توضیح میدادی که دادی، مسلماً متوجه می‌شدم که همون لحظه شدم و از تکرارش جلوگیری می‌کردم که همون لحظه رفتم هرچی پست بود ویرایش کردم. حالا شما می‌خواین بگردین تو تالار دنبال یه عضو دلسوز فهیم‌تر و بالغ‌تر برای درک همچین مشکلاتی که ریسک سر زدن همچین اشتباهی ازش کمتر باشه انتخاب خودتونه.

چیزی که هیچ‌ کدومتون این وسط ندیدین دل شکسته‌ی من بود. امیدوارم الآن دوباره رز ویزلی نگه که توی لاک مظلوم فرو رفتم یا هرچی، ولی برداشت من از این برکناری از نظارت این بود که ما شما رو برکنار میکنیم چون خانوم شما صلاحیت کار کردن با بچه‌های کم سن و سال رو نداری. به آدم بر میخوره واقعاً. حالم بده واقعاً. بعد از اینهمه وقت و انرژی گذاشتن و انقدر نگران بچه‌های کوچیکتر بودن، صرفاً به خاطر یک چیزی که نمیخوام خودم رو توجیح کنم ولی به فکرم نرسیده بود، اصطلاحاً هرچی ریسیدم پنبه شد. به نظر خودم و خیلی‌های دیگه بیش از اندازه تند بود. کاش من رو هم دوهفته بلاک می‌کردید به جاش.

هرچی دیگه هم می‌شد گفت دوست‌های گلم جای من گفتن. چند روز پیش داشتم یه تد تاک میدیدم از یه مطالعه‌ی انجام شده روی نحوه‌ی برخورد آدم‌ها نسبت به تصمیماتشون. توی این مطالعه به افراد اجازه‌ی انتخاب از بین دوتا تصویر داده می‌شد، بعد اون تصویر انتخابی بهشون داده میشد‌. ولی از هر ده انتخاب یک انتخاب، فرد آزمایش کننده با زیرکی تصویری که انتخاب نشده بود رو به افراد میداد و در آخر ازشون می‌خواست به عکس‌ها نگاه کنن و دلیل انتخابشون رو بگن. جالبه که بلااستثنا افراد متوجه نمیشدن و شروع می‌کردن به بهونه پیدا کردن برای اینکه چرا این تصاویر رو دوست دارن و انتخاب کردن، حتی اونی که انتخاب نکرده بودن. نتیجه‌ی این مطالعه این بود که ذهن انسان وقتی که بنا بر هر دلیلی یه تصمیمی رو گرفت، برای درستی تصمیم خودش دلیل و توجیه پیدا میکنه و خودش رو قانع می‌کنه، حتی اگه تصمیم اولیه‌ی خودش نباشه. نظر کسایی که مستقیماً تحت تاثیر این تصمیم قرار میگیرن هم اهمیتی نداره.

به هر حال کارنامه‌ی نظارت من دست شما، این هم نویسنده‌های بار اومده تحت نظارت من. قضاوت با همگان و خداحافظ همگی.
______________________________________________________
به دوست‌های گل خودم توی گریفندور: رون عزیزم مبارز همیشگی گریفندور، آستریکس جان که همیشه من رو خندوندی، لیزا رفیق خوبم، آلیشیا دختر گل و مودبم، همیش جان، ادوارد جادوگران پدیا، ابرفورث که کلی پیشرفت کردی، آرتور همرزم همیشگیم، آرسینوس همکار، پروتی دوست شجاعم، تاتسویا که امیدوارم هیچ وقت دیگه ناراحت نباشی، گیدیون یه دستی بادی، نیوت چاقوی خودم، الین خوشگلم، هاگرید چالش‌گر، آقا سید نیکلاس دومیمسی، گودریک خان که سرت رو خوردیم، دامبلدور که همیشه‌ی همیشه به من لطف داشتی، بوزو که دق دادی! دق! ولی همیشه کنار گریف بودی وقتی لازمت داشتیم، جینی ویزلی کم طاقت پر شور و شر خودم، خانوم دکتر آینده، لیلی زمین شناس که حیف کم هم رو شناختیم، مون عاقا جان که آخرم ما رفتیم تو این کنکورت رو ندادی بیای به داد ما برسی، هرمیون که توی تو انگار خودم رو میبینم تازه تو از اون موقع من بهتری، مودی بامعرفت و بامرام، تک تکتون رو یه جور دوست دارم. به تازه واردامون خیلی افتخار میکنم، کادوگان رو سربلند کردید، خیلی اوقات خوش و خندونی رو با هم داشتیم چه تو سایت چه تلگرام. خواهشاً بعد از منم به همین روال ادامه بدید. پشت هم باشید یادتون نره چی بهتون گفتم همیشه، دعوا تو گریف جایی نداره، با همه صبور و فهیم باشین، به حرفای آرسینوس گوش بدین و جلوی تازه واردها مراعات کنید. همینا دیگه. دوستون دارم خیلی زیاد خوبی بدی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید. کتی رو هم که جرات ندارم خداحافظی کنم در نتیجه نمیکنم.

الآن هم صلوات بفرستید و دیگه هیچی ننویسید لطفاً. مرسی. میبینید که فایده نداره فقط تنش درست میشه.

پ.ن. اگه احیاناً واسه کسی سوال پیش اومد حالا چرا داری میری؟ فرار می‌کنی؟ خیر، چون بهم برخورده و جایی که طوری باهام رفتار بشه که به نظر خودم حقم نباشه وا نمیستم!





تصویر کوچک شده


پاسخ به: مدیریت جام آتش
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۶
#72
لایتینا جان، فرزند گمراه شده‌ی محفل و به تاریکی گراییده، بنده با کمال میل و دو دستی خودم جام رو به شما تقدیم میدارم.
در مورد داور سوم هم خودم تحقیق نمودم از آرسینوس که اگر ایشون بود خیلی ناجور می‌شد، نبود داور اول بود.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه قرار باشه يك نفر كه تو هري پاتر مرده برگرده شما ميگيد كي بر گرده؟
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۶
#73
فرد ویزلی



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرحله سوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۶
#74
صبح زود آرسینوس جیگر قهوه‌اش رو سر کشید، پیام امروزش رو از روی میز برداشت و وارد مرلینگاه شد. چند دقیقه‌ای به حالت نشسته در صندلی مرلینگاه، مشغول خوندن آخرین نتایج مسابقات جام آتش در روزنامه شد. وقتی دید دل و روده‌‌اش هنوز خوابن و اتفاقی نمیفته، به تابلوی روبروش روی دیوار مرلینگاه خیره شد. تابلو منظره‌ی یک فانوس دریایی و یک کشتی کوچک با پنجره‌های گرد سفید و قرمز را نشان می‌داد. آرسینوس جیگر با با دقت فزاینده به تابلو تمرکز کرد و زور زد درست در همون لحظه که احساس کرد قهوه بلاخره داره کار خودش رو می‌کنه، کله‌ی از عصبانیت سرخ شده‌ی سر کادوگان با فشار زیاد از یکی از پنجره‌های کشتی بیرون زد:
- خیار دریایی!
شغال صحرایی!
بییییی نااااااموووووس!

حتی آرسینوس هم توی این موقعیت نمی‌تونست پوکر فیسش رو رعایت کنه.
- مرد حسابی ناسلامتی مرلینگاهه اینجا!
- که اینطور! بنده فکر کردم جنابعالی قضاوت جام آتش رو با مرلینگاه اشتباه گرفتی!
- بدبخت غربتی اینهمه قشقرق واسه نمره‌ی جام آتشته؟ خوب باختی دیگه جنبه داشته باش بی‌جنبه!
- آخه این نمره حق من بود؟ خیر سر کچلت هم تیمی هستیم، باید از من حمایت می‌کردی! یو لِت دِ هول تیم داون!
بی‌غیرت رذل!
ننگ گریف!

آرسینوس جیگر که از اون موقع تا حالا دستمال مرلینگاه رو گرفته بود جلو خودش گفت:
- خیله خوب بابا برو بیرون بذار شلوارم رو بکشم بالا الان میام باهات حرف می‌زنم.
- خیله خوب باشه کارت رو بکن من بیرون منتظرم.
- اینجور که تو داد زدی کلهم بند اومد.

اما سرکادوگان که از شدت عصبانیت مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می‌پرید، منتظر آرسینوس نموند تا یک مشت بهونه‌ی خزعبل تحویلش بده. خودش باید دست به کار می‌شد. این بود که به سراغ نقشه‌ی شماره دو رفت.

دادگاه نظامی ارتش طوفان سرخ
الستور مودی پشت میز یکی از دادگاه‌ها نشسته بود و تعدادی از پرونده‌های قدیمی رو زیر و رو می‌کرد. مودی یه چشم باباقوری داشت که میتونست آدم‌هایی که به سمتش میان رو از پشت هر دیواری ببینه. چشم باباقوری حتی می‌تونست پشت دیوار مرلینگاه رو هم ببینه، اما متاسفانه نمی‌تونست افرادی که از تابلوهای دیگه قصد اومدن به سمتش رو دارن ببینه. اینه که وقتی سر کادوگان شتاب زده توی قاب تابلویی بر دیوار دادگاه که پیرمرد زپرتی‌ای رو در کنار یک تانک بزرگ نشون می‌داد پرید، مودی به طبق غریزه‌ی "هشیاری مداوم"ش عصاش رو محکم به زمین کوبید و سوراخ بزرگی روی تابلو ایجاد کرد. پیرمرد فلک زده که تقریباً نصفه جون شده بود به تابلوی دادگاه بغلی فرار کرد.
-راسوی بزدل! کجا میری برگرد به تابلوت و از ناموست دفاع کن! خواهشاً به ما نگویید که این خاک بار سار یه زمانی فرمانده‌ی ارتش بوده قربان!
- کادوگان، صد دفعه بهت گفتم وقتی می‌خوای بیای توی جایی اول یه اهمی اوهومی بکن بعد بیا، مرلینگاه که نیست! این هفته این سومین تابلوییه روونه‌ی چاه مرلینگاه کردی!

کادوگان آشکاراً داشت با خودش مقابله می‌کرد که به مودی یادآوری نکنه که کسی که وسط تابلو ها غار علی‌صدر واز کرده در حقیقت خود مودیه و کادوگان فقط وسیله است‌. ولی یادش اومد که برای چه کاری پیش مودی اومده، پس نیشش رو تا بناگوشش باز کرد:
- چشم فرمانده مودی، قربان! ای استراتیگوس! ای شفتالو! ای ببر تیز چنگال وعقاب تیزبین و پلنگه چشم قشنگه‌ی گریف...
- چی می‌خوای کادوگان؟
- قربان به خدمت رسیدم تا برای یک مدت کوتاه این نشان صندلی مرلینگاه مادر سیریوس که گذاشتین تو امضای ادوارد دست قیچی رو ازتون قرض بگیرم.
- لا ویزاردو الا المرلین، نشان صندلی مرلینگاه رو میخوای چیکار؟
-می‌خوام بذارم تو امضای چند نفر از اعضای سایت که به من جفا کردن قربان. حق این پیرمرد بی‌پناه رو خوردن قربان! جام آتش در مشتم بود، از من دریغ کردن، قربان.
-راه نداره. هر اعتراضی برای جام آتش داری از طریق قانونی با مسئولش در میون بذار.

دفتر پرفسور دامبلدور
-پروفسور دامبلدور، قربان! به فریادم برسید قربان!
-چیه چی شده؟ دوباره فرد و جرج یکی از صندلی‌های مرلینگاه رو منفجر کردن؟
- خیر قربان! خیر! عرضم شخصیه البته به عزت و شان عمومی تالار هم نا مرتبط نیست. آرسینوس جیگر که عِرق گریفی نداره قربان، پرفسور مودی همه چیز رو خیلی خشن میبینه قربان! دوست داشتم بدونم خود شما به عنوان ریش سفید این تالار که همچنین مدیریت محفل ققنوس و وظیفه‌ی خطیر برگزاری مسابقات جام آتش رو به عهده دارید، نسبت به نفر آخر شدن تنها نماینده‌ی تالار گریفندور و تنها نماینده‌ی محفل ققنوس و تنها نماینده‌ی ارتش طوفان سرخ توی این مرحله از بازی‌ها و بازی شدن با عزّت و آبروی مجمع‌های مذکور در انظار عمومی چه احساسی دارید؟
- هیچ احساسی ندارم.

کادوگان که نقشه‌ی شماره دوش هم به مرلینگاه واصل شده بود، تصمیم گرفت تا دیگه سعی در قانع کردن افراد نکنه و خودش دست به عمل شه تا حقش رو پس بگیره.

تالار خصوصی گریفندور، ساعت پنج عصر
آرسینوس جیگر مطابق روال هر روز دیگه‌ای، راس ساعت پنج کارش رو توی وزارتخونه تموم کرد و به سمت تالار خصوصی راه افتاد. به محض ورود به تالار چشمش به رز زلر، نارسیسا مالفوی و ادوارد بونز افتاد.
-شماها اینجا چیکار می‌کنین؟
-مگه خودت از وزارت‌خونه جغد نداده بودی راس ساعت ده دقیقه به پنج توی تالار خصوصیتون منتظرت باشیم؟

آرسینوس که بعد ازبلاهای متنوعی که هربار سرش اومده بود، چشمش حسابی ترسیده بود و هیپوگریف بارون خورده شده بود، ظرف دو ثانیه فهمید داستان از چه قراره:
- این یه تله است!

اما همون دو ثانیه کافی بود که شخص پهن کننده‌ی تله، در تالار رو قفل کنه. صدایی از پشت دیوار به گوش رسید.
نقل قول:
متهمان دوشیزه رز زلر، مادام نارسیسا مالفوی، آقایان ادوارد بونز و آرسینوس جیگر، شما متهمید که در داوری مرحله‌ی نهایی جام آخر، نهایت نامردی و قصاوت رو در حق سرکادوگان روا داشتید. نمرات شما به این شرح بود:
رز زلر ۵.۲۵ مزخرف ترین پستی بود که خونده بودم، به درد چاه مرلینگاه هم نمی‌خورد!
ادوارد بونز : تک! این شرکت کننده‌ها چیه راه میدین! اه اه حالم بهم خورد.
نارسیسا مالفوی : صفر. سرطان مغز گرفتم!
آرسینوس جیگر : منفی بیست. من به عنوان یک گریفی شرمسارم!
متهمان، در دفاع از خود چه دارید که بگویید؟!


هر چهار داور هاج و واج به همدیگه نگاه می‌کردن. آرسینوس گفت:
- کادوگان، پالپ هر قضیه‌ای رو در نیار! در رو باز کن.
- تو از کجا میدونی که من سر کادوگانم؟
- تابلوتراز تو توی سایت نداریم آخه. باز کن عیبه جلو گروه‌های دیگه!

در اینجا سرکادوگان در حالی که به صورت خودش ماسک سفیدی با دماغ عقابی و گونه‌های قرمز زده بود، وارد تابلوی بالای شومینه شد.
-شما برای خروج از اینجا نیاز دارید تا یک جغد به پروفسور دامبلدور بنویسید و توش نمره‌های من رو عوض کنید!

داورها:

-یه راه دیگه هم که دارید اینه که روی اون میز اون گوشه چهارتا ظرف شیشه‌ای خالی هست. زیر این ظرف‌ها یه اهرمه که در رو باز میکنه. اگر شما نفری دو لیتر از خون خودتون رو توی این ظرف‌ها بریزید، سنگین میشن و اهرم رو فشار میدن و در باز میشه. ولی باز از دست دادن دو لیتر خون به سختی می‌تونید تا سنت مانگو دووم بیارید.

داورا:

آرسینوس:
-ای بابا صد دفعه من به تو نگفتم از این فیلم‌های آشغال هالیودی رو نشین ببین! در رو باز کن تا بیشتر از این آبرومون رو نبردی!
- راست میگه کادوگان در رو باز کن، من و نارسیسا خانومیم، شاید خواستیم بریم مرلینگاه!
- تو یکی که اصلاً با من حرف نزن! من یه زمانی فکر می‌کردم تو رفیق صمیمیمی! کلی با همکاری داشتیم تو گروه ترجمه!
- خب الانم رفیقیم، قبول کن پستت رو بد نوشته بودی دیگه!

ولی سر کادوگان که حرف حساب تو کله‌اش نمی‌رفت، سری تکون داد و گفت:
- خب دیگه، قلم و کاغذ روی اون میزه. هر وقت نامه‌ی تغییر امتیازها رو نوشتید صدام بزنید بخونمش، اگه راضی بودم میفرستیمش برای پروفسور دامبلدور و آزادتون می‌کنم.

بعد هم از قاب تابلو خارج شد.

- بابا آرسینوس این هم تیمیت روانیه!
- بیخود نبندینش به من، اگه هم تیمی منه، هم جبهه‌ای شما دوتاست!
- خوب من چی؟ با من که هیچ صنمی نداره، تازه تیم من هم اصلاً تو مسابقه شرکت نکرده! من بیچاره رو چیکار داره؟ من که برام مهم نیست، گور بابای اسبش، نمره‌اش رو میدم.

صدای اعتراض رز زلر و ادوارد بونز بلند شد. آرسینوس که اما به شدت موزیانه تو فکر رفته بود ساکتشون کرد:
- یه دقیقه گوش بگیرین من یه ایده‌ای دارم.

کادوگان که حسابی رو حال بود و با دمش گردو می‌شکست، در حالی که زیر لب سرود ملی شاه آرتور رو می‌خوند وارد تابلوی بالای شومینه شد. بلافاصله نیشخند روی لب‌هاش خشکید و رو به منظره‌ی رو بروش ماتش برد.از پشت سرش اسب کوتوله‌اش قهقهه‌ی تحقیر آمیزی رو سر داد:
تالار خصوصی گریفندور خالی بود. گوشه‌ی تالار ظاهراً پسرهای گروه ظرف‌های شیشه‌ای رو به عنوان مرلینگاه استفاده کرده بودن، به اندازه‌ی وزن دو لیتر خون، توی هر ظرف دو لیتر ضایعات انسانی دیده می‌شد و در تالار هم چهارطاق باز بود...




تصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم المپیک
پیام زده شده در: ۲۳:۴۳ شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۶
#75
تف تشت vs ترنسلوانیا
پست اول.


یک روز سرد و برفی دیگه توی هاگوارتز داشت به غروب خودش نزدیک می‌شد. اعضای تیم تف تشت بعد از هفت هشت ساعت تمرین، در حالی که صورت‌هاشون زیر سوز برف و فشار تمرین، مثل کلفت های دهاتی‌ گل انداخته بود، از جاروهاشون پایین اومدن و راهی قلعه شدن. هیچ چیز به جز یک پارچ آب کدو حلوایی داغ شده نمی‌تونست حالشون رو بهتر کنه.
جلوی آتیش شومینه ولو شدن و شروع به نوشیدن پارچ پارچ آب کدو حلوایی داغ شده کردن. کم کم کله‌هاشون هم داغ شد و صحبتشون گل گرفت.
هیتلر که صورتش زیر سیبیلش سرخ شده بود داشت تعریف میکرد چطور لندن رو به بوق داد و اینکه چقدر دلش میخواست نژاد پرستی جرم اعلام نشده بود و میتونست بزنه اون "مرتیکه‌ی جلف بی زلف" و اون "گربه‌ی چموش مزلف" گروه ترنسلوانیا رو بندازه تو اتاق گاز.
گیدیون داشت خاطرات دوران سربازیش رو برای کتی تعریف می‌کرد و کتی روی قالی دنبال نقطه ش میگشت. آرتور دست انداخته بود دور تابلوی سرکادوگان و دوتایی صداشون رو انداخته بودن رو سرشون و هایده می‌خوندن. گرگ بد گنده که بهش نساخته بود شوخی می‌کرد که الان شنگول و منگول رو میاره بالا! تنها کسی که ساکت بود ددپول بود که نشسته بود و زل زده بود به آتیش شومینه. ولی چون کلا موجودی نبود که بتونه ساکت بمونه بحث کوییدیچ رو باز کرد:
- میگم رفقا، ما بایست ببریم این بازی رو! من به عنوان یه ابرقهرمان مسئولیت دارم همیشه ببرم!

هیتلر به نشانه موافقت لیوانشو بالاگرفت.
- راس میگه دیگه. شماها که جادوگرین یه وردی چیزی بخونین که ببریم، من میخوام بندازمشون جلو توپ و تانک نمیذارین که!
- دست ما رو هم وزارت بسته! از طلسم فرمان که نمیتونیم استفاده بکنیم!

سرکادوگان در حال پاک کردن شمشیرش گفت:
- کاش میتونستیم یه معجون بدیم به خوردشون!
- بر فرض هم که می‌تونستیم، کدوممون معجون سازی بلده آخه؟
- اگه آرسینوس داور نبود بهش می‌گفتیم برامون معجون شانس درست کنه.

سر کادوگان با عصبانیت شمشیرش رو تکون داد که باعث فراری شدن اسبش شد:
- خیار بی خاصیت! یک بار می‌تونست به درد بخوره که همونم نمیشه! اسنیپ هم که برای ما گریفندوری‌ها تره هم خورد نمیکنه!

گیدیون متفکرانه گفت:
- اگه از اسنیپ معجون بخوایم احتمال اینکه تف کنه تو لوله بده دستمون بیشتره! کمک خواستن از هکتور هم که مثل خودکشی کردن میمونه. که صد در صد به لقای مرلینمون میده!

ولی ددپول به نظر میرسید به بحث معجون علاقه مند شده صرف نظر از همه خطراتی که میتونست داشته باشه.
- معجون سازی که کاری نداره برادر من! وقتی هدفت اینه که معجونت به عنوان مسهل برای تیم حریف مورد استفاده قرار بگیره، فقط کافیه هرچی رسید دم دستت رو قاطی کنی! صد در صد تضمینی!

بقیه اعضای تیم تو یه حرکت هماهنگ برگشتن تا به ددپول نگاه کنن. میدونستن ددپول حتی از خودشون هم دیوونه تره ولی هیچوقت فکر نمیکردن تا این حد!
- بخواب دد پول جان! ما شیران گریف از روی نوشیدن زیاد از این خزعبلات رو ردیف می‌کنیم ولی فی‌الواقع ما ترسی از مبارزه نداریم! ما به مشابه مت دیمون در نجات سرجوخه رایان از فرار از مهلکه سر باز می‌زنیم! ما جوانمردانه می‌جنگیم!

ملت که حسابی سرشون داغ بود، با شنیدن این نطق احساسی سرکادوگان، حسابی به وجد اومدن و برافروختن و لیوان‌های نوشیدنیشون رو گرفتن بالا:
- به افتخار گریف!
- بگو بلندتر! بلندتر!
- هوورااا!
- بگو مکعب مسلسل!
- گریفته!
- بگو مثلث مربع!
- اون که رمز جی تی ایه!
- بگو محدس مقعر!
- ما می‌جنگیم!

و در این مرحله از شدت هیجان کف و خون قاطی کردند و افسار گسیخته به دریدن خشتک افتادن. ددپول این وسط با قیافه‌ای بسان سیامک انصاری به دوربین نگاه می‌کرد. هر چی باشه این ارزش‌ها و شعارها برای اون معنی نداشت. اون یاد گرفته بود که همیشه باید به هر قیمتی ببره و ریسک نکنه.
بلاخره بعد از چهارساعت آب کدوحلوایی گساری، اعضای تیم تف تشت رضایت دادن و راهی خوابگاه‌ها شدن. البته با کلی اخم و تخم آرسینوس که الان تو انجمن خصوصی نیستن و زمان شروع هاگوارتز نرسیده و فقط امشبو میتونن قاچاقی اینجا بمونن.
اما ددپول موقعیت رو مناسب دید. به بهونه‌ی اینکه جاروش رو توی زمین کوییدیچ جا گذاشته، از جمع جدا شد. ولی به محض اینکه سر پیچ راهرو از دید بچه‌ها مخفی شد، با سرعت فلش که سگ هاری دنبالش گذاشته باشه، به سمت دخمه‌ها دوید. اینکه هیچکسم سر راهش نبود تا گوششو بگیره و برش گردونه خوابگاه موضوعیه که به نویسنده مربوطه!

دقایقی بعد جلوی دفتر اسنیپ

در چوبی دفتر با صدای خشکی چرخید و باز شد. چند لحظه بعد کله ددپول از لای در سرک کشید.
- اوهو...پس اینجا دفتر اسنیپه...

بعد در دفتر رو کامل باز کرد و بی سروصدا به داخل اتاق خزید. به محض اینکه در اتاق رو بست، وزغ زشت و چاقی شروع به قورقوربلند و وحشتناکی کرد. گویا این آژیر دزدگیر دخمه‌ی اسنیپ بود. ددپول سریع کلت‌هاش رو کشید سمت قورباقه:
- ببین ایکبیری، یا خفه میشی یا انقدر اینجا بوی بد تولید می‌کنم تا خفه بشی! در اتاق هم که بسته‌ است، حالا خود دانی!
وزغ پشت چشمی برای ددپول نازک کرد و روش رو برگردوند سمت دیوار.
- حالا خوب شد. حالا بزار ببینم اسنیپ چی داره تو دخمه‌اش شیطون بلا!

از بالای تاقچه یه پاتیل گنده‌ی بزرگ برداشت و گذاشت کف دخمه. بعد رفت سر وقت کمد لباس‌ها. یه دست ردای مشکی، یک کلاه مشکی، یک دست لباس خواب مشکی، یک ست گردنبند و دستبند چرمی مشکی، یک ست شلاق چرمی و کراوات مشکی، یک دست لباس عروس مشکی، یک ست لباس زیر زنانه مشکی، بله...؟ لباس زیر زنانه..؟

ددپول لباس زیرو اینور و اونور کرد. به قیافه اسنیپ نمی اومد از این شیطونی ها بکنه. ناگهان خنده شیطانی رو لبهای ناپیدای ددپول نشست و سریع لباس زیر مربوطه رو تو جیبش چپوند. شاید یه جا به دردش میخورد. دوباره مشغول گشتن شد.
انقدر لباس و چرت و پرت مشکی توی کمد بود که ددپول هم با همه خل بازیش کم کم داشت شاخ در می آورد. یه دفعه همه‌ی لباس ها رو ریخت بیرون و به جاش پاتیل رو چپوند توی کمد. بعد رفت سر وقت کتابخونه.
- پناه بر مرلین! اینجا چه خبره؟

انواع اقسام کتاب و مجله حاوی تصاویر نامناسب مدل‌ها و هنرپیشه‌ها در لباس‌های لختی مشکی لا به لای تمام کتاب های مربوط به معجون سازی و علوم سیاه دیده میشد. معلوم بود اسنیپ سال‌ها وقت صرف کرده تا این کلکسیون رو جمع کنه. ددپول باور نمیکرد اسنیپ بعد از اون همه عز و جز و قربتی بازی به خاطر عشق از دست رفته‌ش انقدر پدرسوخته از آب دربیاد! مرتیکه ملتو هفت تا کتاب گذاشته بود سر کار تا راحت کثافت کاری کنه!
فکری کرد و سریع دوربینش رو درآورد تا از مدارک جرم عکس بگیره و بفرسته برای ننه‌ی اسنیپ. مطمئن بود آیلین با دیدن این عکس ها مویی روی سر اسنیپ باقی نمیذاره. مدت ها بود تو فکر زن دادن پسرش افتاده بود ولی اسنیپ هی به بهونه لیلی از زیر ازداج طفره میرفت. حالا اگر مادرش اینارو میدید دست و پاشو میبست و به زور سر سفره عقد مینشوندش. تازه شاید به خاطر این حرکت روشنگرانه‌ی ددپول، برای تیم تف تشت توی مسابقات کوییدیچ پارتی بازی می‌کرد.
بعد از اینکه قشنگ از همه چیز عکس انداخت، دستش رو دراز کرد و همه‌ی مجلات رو جمع کرد و ریخت زیر پاتیل و آتیششون زد تا مراحل معجون سازیش آماده بشه. بعد چرخی زد و رفت سراغ کشوهای میز تحریر.

داخل کشوی میزتحریر انواع و اقسام روغن‌های چرب برای مو، روغن برای چرب کردن سوراخ‌های بینی، روغن برای چرب کردن سایر سوراخ‌ها، کرم ضد آفتاب و روغن ماهی حاوی امگا۳ بود. ددپول که چیزی نمونده بود از دیدن اونهمه چربی عق بزنه، کشو رو از جا درآورد و پرت کرد زیر پاتیل توی آتیش. آتیش ترق و تروقی کرد و شعله‌هاش حسابی زبانه گرفت.
ددپول بازهم به کاوش ادامه داد. اینبار رفت سراغ کمد مواد معجون‌سازی اسنیپ.
- مرتیکه‌ی مداد منحرف! بذار ببینم تو کمد مواد معجون سازیت چی داری تا مامانتو سوپرایز کنیم!
تصویر کوچک شده


فک ددپول با کف دخمه اصابت کرد. اسنیپ یه کلکسیون کامل از سی‌ دی های بازی‌ها و فیلم‌های ترسناک داشت! کلکسیونی که حسرت هر گیمر و شیفته‌ی سینمایی رو بر می‌انگیخت. چیزایی که ددپول فقط تو خوابش میدید همه و همه اینجا جلوی چشمش بود. با حسرت برشون داشت و بغلشون کرد و بوییدشون. بعد چرخید تا بریزتشون تو پاتیل. اما نه. این جنایت بود. دستکشش رو درآورد و پرت کرد یه گوشه تا بتونه سطح سی دی هارو نوازش کنه:
- شما که میدونین من چقدر شماهارو دوست دارم. شما گوگولی های منین! ولی من فقط یه شخصیت تو یه پستم و مجبورم کاری رو کنم که نویسنده میخواد.

ددپول اینو گفت و با چشم های گریون همه سی دی ها و فیلم هارو رو ریخت توی پاتیل. همون موقع هم خوردن نوشیدنی زیاد و غم و اندوه ناشی از جدایی از سی دی ها بهش فشار آورد و گلاب به روی جمع توی پاتیل شکوفه زد.
- اوه! خورشتش هم جور شد!

بعد هم با شک و تردید چندباری آش شله قلمکاری که پخته بود رو با دسته جارویی که از رو زمین پیدا کرده بود هم زد. وقتی دسته جارو رو از پاتیل کشید بیرون متوجه شد که اون هم به قسمتی از معجونش تبدیل شده و تو باقی مواد ذوب شده. ددپول که حالا یکمی هول کرده بود دست انداخت تا وزغ دزدگیر رو هم به بقیه‌ی مخلفات اضافه کنه بلکه وزغ چیزی از معجون سازی سرش بشه و بتونه این شاهکارو جمع و جور کنه. اما وزغ بخت برگشته هم اون تو حل شد و به لقا المرلین پیوست. چند دقیقه‌ای مضطرب به شاهکارش خیره شد. ناگهان پاتیل شروع به خوردن تکون‌های ریزی کرد. ددپول که از همون اول هم میدونست داره خرابکاری می‌کنه، با دیدن این تکونها در پاتیل رو محکم بست، دو تا پا داشت دوتا تار هم از اسپایدرمن قرض کرد و فلنگ رو بست.

با رفتن ددپول، دوربین زوم کرد رو پاتیل در حال جوش‌. تکون های پاتیل بیشتر و بیشتر شد. حالا پاتیل با شدت بالا و پایین میپرید. از لبه های پاتیل معجون سبز لجن مانند و غلیظی بیرون میریخت. صدای ترق وتوروق ناجوری از پاتیل بلند شده بود و در پاتیل با شدت به هم میخورد. کم کم از شدت لرزش پاتیل کل کمد شروع به بندری زدن کرد. صدای لرزش پایه های کمد با سر و صدای پاتیل در هم آمیخته بود و سمفونی ترسناکی ایجاد کرده بود. تا اینکه سر و صدا همونطور که شروع شده بود تموم شد. یه مرتبه سکوت نافرمی تو دخمه حاکم شد. حالا فقط صدای هوهوی جغد از بیرون به گوش میرسید و سکوت وهم انگیز دخمه رو ترسناک تر جلوه میداد.ناگهان در پاتیل به تقی باز شد و به آرامی کنار رفت. سپس دستی سبز و پوسیده شبیه دست جهش یافته شده‌ی وزغ خدابیامرز از توی پاتیل بیرون اومد و به لبه پاتیل چنگ انداخت...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرحله دوم جام آتش
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶
#76
- ای خون دشمن... که به اجبار تقدیم میشوی... تو دشمن خونی‌ات را احیا می‌کنی!

هری که محکم به سنگ قبر بسته شده بود، نمی‌توانست جلوی او را بگیرد. هری خنجر تیز را در دست دم باریک دید و سعی کرد خود را آزاد کند ولی بی فایده بود. خنجر در دست دم باریک می‌لرزید. هری تماس تیغه‌ی خنجر را با انحنای بازویش احساس کرد. خنجر در دستش فرو رفت و خون از آستین پاره‌ی دردایش بیرون ریخت. دم باریک که هنوز نفس نفس می‌زد، با دست پاچگی در ردایش جستجو کرد و شیشه‌ی کوچکی را در آورد. آنرا زیر زخم هری گرفت تا قطره‌ای از آن در شیشه فرو ریزد.

در همان لحظه، ناگهان صاعقه‌ای درست کنار پاتیل محتوی لرد سیاه اصابت کرد و سفینه‌ای درست در همانجا ظاهر شد و پاتیل را واژگوت کرد. اسنتخوان‌های پوسیده‌ی تام ریدل پدر، دست تازه قطع شده‌ی دم باریک و پیکر نحیف الجثه‌ی ولدمورت روی کف لغزنده‌ی گورستان ولو شد. شیشه‌ی پنجره‌ی سفینه فضایی پایین آمد و در میان بوی غلیظ الکل، صورت پیرمردی با موهای آبی کمرنگ به هوا جسته در پنجره پیدا شد که بطری جیبی نوشیدنی در دست داشت. پیرمرد سرش را از پنجره بیرون آورد و خطاب به پیکر نحیف ولدمورت که در گل و لای دست و پا می‌زد گفت:
- تیک دت! ب***!

پسر نوجوانی با موهای قهوه‌ای و تی‌شرت زرد رنگ که در صندلی شاگرد راننده‌ی سفینه نشسته بود، از پشت پیرمرد نگاهی به بیرون انداخت.
- جییییز، چقدر چندش آوره! دست و پای استخونیش رو نگاه!
- خیله خوب مورتی. پاشو برو اون پسر خوشگله رو از سنگ قبر باز کن بره دنبال زندگیش.
- نمیدونم مرد... راستش زیاد خوشم نمیاد با اون یکی یارو خپله که یه دست نداره بیرون تنها باشم، چرا خودت نمیری بازش کنی؟
- برو مورتی! برو! برو تا گند نزدی به داستان!

پسری که مورتی نام داشت آهسته از سفینه پیاده شد و به سمت هری پاتر به راه افتاد. دم باریک که هنوز خون از مچ دستش جاری بود، به سمتش حرکت کرد. مورتی به سمت برگشت به سفینه تغییر جهت داد که ناگهان ولدمورت روی زمین شروع به صحبت کرد:
- دم باریک بیا اینجا! بیا مچ دستت رو به ما بده تا مرگخوارها رو احظار کنیم!

دم باریک مورتی را رها کرد و دوان دوان به سمت اربابش رفت. مورتی بار دیگر سوت زنان به سمت هری پاتر رفت و شروع به باز کردن طناب‌هایش شد. ولی در همین لحظه کار ولدمورت با دم باریک تمام شد و دم باریک دوباره به سمت مورتی و هری برگشت. مورتی با دیدن چهره‌ی کریه دم باریک یک بار دیگر پا به فرار گذاشت اما اینبار پایش روی خونابه‌های مچ دست بریده‌ی دم باریک و اجابت مزاج‌های هری که در اثر ترسیدن رخ داده بود، لیز خورد و در هوا کله معلق زد. در اثر همین لیز خوردن، مقادیری گل و لای به همراه جام آتش که همان‌جا روی زمین رها شده بود به هوا برخاست و به سینه‌ی دم باریک برخورد کرد. دم باریک در اثر برخورد جام، پاقی صدا کرد و غیب شد.
- هولی ش**** مورتی! پسره باید با اون جام بر میگشت خونشون! این دنیا رو هم گند زدی! دیگه فایده نداره پسره رو همونجا ول کن باید بریم یه دنیای موازی دیگه نجاتش بدیم.

در همون لحظه از دور دست صدای پاق های متوالی به گوش رسید. مرگخواران یکی یکی به آنجا آپارات می‌کردند. مورتی گفت:
- ریک نمیتونیم پسره رو اینجا تنهاش بذاریم! اونا هر چی که هستن تیکه تیکه‌اش میکنن.
- نترس مورتی این توله جن اول شانس بوده، بعد دست و پا درآورده. خودش یه جوری قصر در میره.
- ولی ریک... ریک نگاهش کن، جون نداره، همه جاش زخمیه! یه دقیقه سر راه پیادش می‌کنیم خونشون!
- ولی امشب ال کلاسیکو داره! من میخوام زود برم خونه!
- ریک بیا دیگه‌. بیا یه کمکی بده بکشیمش توی سفینه.

در همان لحظه چندین پرتوی سبز رنگ درست از بالای سر هری و مورتی گذشتند. مرگخواران هر لحظه نزدیکتر می‌شدند.
- ریک! کمک!
- به هری پاتر جادو نزنید. هری پاتر مال خودمه!
- نگفتم قد چی شانس داره! ولش کن بریم مورتی!
- نه!
- خیله خوب مورتی. تو فکر می‌کنی خیلی قهرمانی، نه مورتی؟ پرتش کن صندوق عقب چون خیلی بو میده، منم این *** ها رو سرگرم می‌کنم.

ریک تفنگ لیزر اندازش را برداشت و مشغول مبارزه با مرگخواران شد. در این لحظه هری برای اولین بار شروع به صحبت کرد:
- من بدون جنازه‌ی سدریک جایی نمی‌رم!
- کام آن پسر جون. رفیقت مرده. واسه خودتم بهتره دوس دخترش میمونه واسه تو!
- من بدون جنازه‌ی سدریک دیگوری جایی نمیرم!
- ریک!
- جنازه‌ی این دگوریِ گور به گوری کدوم گوری افتاده؟

هری با دست به گوری چند قدم آنطرف تر اشاره کرد:
- اون گور!
- اینا همش تقصیر توئه مورتی! بیا این تفنگ رو بگیر من رو پوشش بده تا من برم لش سدریک رو بیارم. تو هم اون تنه لش رو هم بگیر جلوی خودت سپرش کن، به اون جادو نمی‌زنن.

ریک جست و خیز کنان خودش رو به گوری که جسد سدریک در آنجا رها شده بود رساند. جنازه‌ی سدریک را روی پشتش بلند کرد و به لا به لای طلسم‌های مرگخواران، به سمت سفینه برگشت. جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش خورد، در صندوق عقب سفینه را باز کرد و رو به هری گفت:
- اینم از جنازه‌ی رفیقت. حالا پسر خوبی باش و بپر تو صندوق.

هری جنازه‌ی سدریک رو در آغوش کشید و خودش و سدریک را در صندوق عقب به زور جا کرد. ریک و مورتی هم سوار سفینه شدند. ریک سفینه را روشن کرد ، در حال اوج گرفتن بود که ناگهان شیشه‌ی سفینه را پایین داد و گفت:
- پاک داشت یادم میرفت برای چی اینجا اومدیم! این یارو رو قرار بود بکشیم که بعداً در آینده شاخ نشه.

و از شیشه‌ی سفینه به سمت لرد که هنوز در گل و لای دست و پا میزد تیری شلیک کرد. مرگخواران از دیدن این صحنه دیوانه شدند و همزمان ده ها طلسم شوم به سمت سفینه ارسال شد ولی دیر بود زیرا قبل از رسیدن آنها به سفینه، سفینه و مسافرانش غیب شده بودند.


----------------
من از پرفسور دامبلدور راجب آوردن بیش از یک شخصیت به داستان صحبت کردم، فرمودند که موردی نداره.
ریک و مورتی انیمیشن دنباله‌داری هستش راجع به یک پیرمرد دانشمند به اسم ریک و نوه ش مورتی، که به ماجراجویی های مختلفی در دنیاهای مختلف و حتی زمان های مختلف میرن و حتی توی خیلی از این ماجراجویی ها، جون بقیه آدما و کل دنیارو نجات میدن...



تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶
#77
تف تشت vs. دلار
پست اول


آرتور از اون روزی که یادش میومد، همیشه شونه‌هاش زیر بار مسئولیت خم بودن. کله‌ی کچلش از روز اول رو به کچلی بود. تسترالش از بچگی دم نداشت. خلاصه که وقتی مرلین داشت شانس تقسیم می‌کرد، آرتور تو صف کلاس تنظیم خانواده ایستاده بود.

تازه به دنیا اومده بود که بابای مرلین بیامرزش ریق رحمت رو سر کشید و عمرش رو داد به شما. آرتور موند و مادر بداخلاقش و موریل. وقتی بلاخره پاش به هاگوارتز باز شد، فکر می‌کرد شاید براش شروعی تازه باشه و بتونه از زندگیش لذت ببره. ولی از روز اول تو مدرسه طعمه‌ی بولی ها شد. از موهای قرمزش گرفته تا ردای مندرسش، آرتور همیشه سوژه‌ی خنده‌ی همکلاسی‌هاش بود.

یک بار سال آخر که بود فکر کرد که بخت بهش رو آورده. بلاخره یه دختر توی هاگوارتز، مالی خپله، راضی شده بود تا شب باهاش بیاد بیرون قلعه گردش و عشق و حال. ولی از اونجایی که آرتور کلاً شانس نداشت، نگهبان مدرسه مچشون رو گرفت و چنان رسوایی از قضیه بار اومد که آرتور مجبور شد همون مالی خپله رو بگیره.

بعد از ازدواج به خودش قول داد تا زندگی جدیدی رو شروع کنه. مالی شاید دقیقاً دختر رویاهاش نبود ولی زن دلسوز و مهربونی بود و از همه مهم‌تر، اون هم موقرمز بود، پس هیچوقت آرتور رو مسخره نمیکرد. اوایل ازدواج آرتور خیلی زحمت کشید تا بتونه به جایی برسه، اما مالی هی زارت و زورت حامله می‌شد و تعداد نون خورهای خانوار به صورت تصاعدی بالا میرفت. خیلی زود کار به جایی رسید که حقوق آرتور تازه بدون گرفتن مرخصی و با اضافه کاری، به سختی خرج خورد و خوراک خانواده رو کفاف میداد. دیگه آرتور و نیازها و خواسته‌هاش سالها بود که فراموش شده بودند.

یک روز در دفتر آرتور باز شد و خانومی قد بلند و جذاب در رداهای تمیز و اتو خورده وارد شد. معلوم شد که ایشون، ونسا بولارد، همکار جدید آرتور در امور مقابله با سو استفاده‌ی مشنگی هستن. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که صحبت میون آرتور و ونسا گل کرد. کاشف به عمل اومد که ونسا هم مثل آرتور، در باطن خیلی هم به وسایل مشنگی علاقه داره و کلکسیونی از خرت و پرت‌های مشنگی جمع کرده. هرچی بیشتر صحبت می‌کردن، آرتور بیشتر به شباهت‌های بین جفتشون پی می‌برد. ونسا دقیقاً مثل آرتور بود، با این تفاوت که ازدواج نکرده بود و تمام وقت و هزینه‌هاش رو خرج خودش و علایقش می‌کرد.

توی هفته‌ی بعدی، آرتور هر روز صبح زودتر از خواب پا میشد وبا خوشحالی به سر کار می‌رفت. اوایل یه کَمَکی از اینکه از رفتن به اداره و گذروندن وقت با ونسا ذوق میکنه، وجدان درد می‌گرفت. ولی بعد با خودش گفت بلاخره یکجا هم باید به فکر لذت بردن خودش باشه. روزها تند و تند می‌گذشتن تا اینکه یک روز آرتور نصف روز رو مرخصی گرفت تا دیرتر سر کار بره. اون روز تولدش بود و امیدوار بود مالی و بچه‌ها بخوان باهاش وقت بگذرونن. ولی اشتباه می‌کرد، انگار همه تولدش رو هم فراموش کرده بودن.

- مالی، خپلک من، امروز یکم دیر تر میرم سر کار، نصف روز رو مرخصی گرفتم.
- بیا برو سر کار مرد حسابی! ده دفعه نگفتم مرخصی‌هات رو واسه عروسی اسکندر پسر نوه عمه‌ی زن گیدیون نگه دار؟
- باز هم مرخصی دارم عزیزم، در واقع از همه توی وزارت بیشتر مرخصی دارم چون هیچکدومش رو استفاده نکردم. یه نصف روز که ضرری نداره، گفتم شاید تو بخوای دور هم...

ولی مالی حرف آرتور رو نصفه گذاشت. سبد گنده‌ی رخت ها رو چپوند توی بغلش و گفت:
- خب حالا که نمیخوای بری سر کار بیا حداقل این رخت شسته‌ها رو ببر تو حیاط پهن کن که به یه دردی بخوری.

آرتور آهی کشید و سبد رخت به دست، به سمت حیاط راه افتاد‌. وسط راه رون رو دید که داشت یه نامه‌ی قلمبه رو به پای خرچال می‌بست.
- پسرم میای تا من اینا رو بیرون پهن می‌کنم کنارم یه هوایی بخوری؟ خیلی وقته با هم یه گپی نزدیم بابا. بیا بریم یکم کوییدیچ بازی کنیم چندتا تاکتیک یاد بابات بده چند روز دیگه مسابقه داره.
- عه، بابا جان ببخشید، تولد هرمیونه، دارم براش یه کارت تولد و یه کادوی کوچولو میفرستم، خرچال جون نداره بلندش کنه دارم میرم جغد پرسی رو بگیرم.
- باشه، عیب نداره خودم میرم.

همون موقع فرد و جرج از پشت سر آرتور دراومدن.
- ما میتونیم باهات بیایم. بیا چندتا تاکتیک خوب بهت یاد بدیم.

آرتور نگاه مشکوکی به نیش‌های تا بناگوش باز شده‌ی فرد و جرج انداخت و گفت:
- نه شما دوتا لازم نکرده بیاین. خودم میرم.

آرتور رخت‌ها رو پهن کرد و چند دوری تنهایی برای خودش کوییدیچ تمرین کرد. بعد هم برگشت تو خونه تا حداقل یک ساعت آخر مرخصیش رو با دخترش بگذرونه.
- جینی، دختر گلم، بیام تو بابا؟
- بیا تو.

جینی روی تختش نشسته بود و کتاب داستان میخوند. با اومدن آرتور حتی سرش رو هم از روی کتاب بلند نکرد.
- دخترم امروز تو رفتی جغد دونی نامه‌ها رو برداشتی؟
- آره
- توش برای من نامه‌ای کارت پستالی چیزی نبود؟ از برادرهات بیل و چارلی؟
- نه، چطور؟
- هیچی. میخوای تا من خونم بریم تو حیاط یه دست کوییدیچ بزنیم؟
- خیلی دوست دارم‌ها، ولی سرم شلوغه بابا جان، ببخشید.

آرتور آهی کشید و حتی زودتر از اینکه وقت مرخصیش تموم بشه به سمت وزارتخونه آپارات کرد.

به محض ورودش ونسا تولدش رو تبریک گفت.
- تولدت مبارک آرتور! برنامه‌ات چیه؟
- راستش برنامه‌ی خاصی ندارم.
- مگه میشه آدم روز تولدش برنامه نداشته باشه؟ اینجوری نمیشه. بیا امروز کار رو تعطیل کنیم بریم خونه‌ی من جشن بگیریم.

آرتور یک مقدار شوکه شد. نمیفهمید ونسا دقیقاً داره چه پیشنهادی بهش میده. کل وجدانش و آبروش بهش میگفت که خیلی رکو روراست بگه نه و برگرده سر کارش. ولی از اون طرف یاد این افتاد که هیچکس تولدش رو به جز ونسا یادش نبود، شاید وقت این بود که یک بار هم که شده، حداقل توی روز تولدش بهش خوش بگذره.
- باشه بریم!

خونه‌ی ونسا برعکس پناهگاه، یه ساختمون نوساز و شیک بود. ونسا آرتور رو از در برد تو و دست‌هاش رو روی چشمهای آرتور گذاشت. دست‌هاش برخلاف دستهای زمخت و کارکرده‌ی مالی، نرم و پنبه‌ای بودن. آرتور حالی به حولی شد. خاطرتون باید باشه که قبل تر گفتم آرتور خیلی زود ناچار شد با مالی ازدواج کنه، اینه که هیچ وقت زیاد با زن‌ها معاشرت نکرده بود و نمی‌دونست چطور سر صحبت رو باز کنه و چجوری ابراز علاقه کنه. ولی با خودش فکر کرد الآن وقتشه که از خودش جربزه نشون بده و چیزی بگه.

- ببین ونسا قبل از اینکه چشمام رو باز کنم میخوام یه چیزی رو بهت بگم. هر سوپرایزی که برای من آماده کردی، برای من ارزش یک دنیا رو داره. خانواده‌ی خودم کامل تولد من رو فراموش کردن و حتی برام یه جوراب هم نخریدن. من بچه بودم سنی نداشتم که با مالی ازدواج کردم. بعدش هم که هی بچه پشت بچه اومد. اگه الآن با عقل الآنم تصمیم میگرفتم، هیچ وقت با مالی ازدواج نمیکردم و با خانوم با کمالات و فهمیده‌ای مثل تو ازدواج میکردم. بچه هم نمی‌آوردیم، فوقش یه دونه.
- آرتور...
- البته الان هم دیر نیست. تو فقط یه کلمه بگو و من قلبم مال تو میشه، جونم مال تو میشه، اصلاً...
- آرتور!

آرتور متوجه شد که فشار دست‌های ونسا از همون اوایل صحبتش از روی چشماش برداشته شده. در واقع خودش چشمهاش رو بسته بود چون اینجوری براش راحت تر بود که بتونه ابراز علاقه کنه. آرتور آروم لای پلکهاش رو باز کرد تا ببینه ونسا چه سوپرایزی براش تدارک دیده.
مالی با کیک تولد توی دستش هاج و واج نگاهش می‌کرد. شیش تا پسر قد و نیم قدش هم همه وسط اتاق پذیرایی ونسا جمع شده بودن و هرشیش تاشون به نحوی دست دراز کرده بودن تا گوش‌های جینی رو بگیرن. فکر نکنم لازم باشه که بگم دقیقاً چه بلایی سر آرتور اومد ولی خلاصه‌اش اینکه تا ده ثانیه‌ی بعد، اون کیک تولد توی سرش خورد شد.

آرتور غمگین و تنها توی رختکن کوییدیچ تیمش نشسته بود. بعد از اون قضیه مالی از خونه پرتش کرده بود بیرون و آرتور که خجالت می‌کشید تو این سن می‌کشید خونه‌ی موریل بره، به ناچار، شبها رو توی رختکن می‌خوابید. تیم هنوز تمرینشون رو شروع نکرده بودن، آرتور آرزو می‌کرد هیچوقت شروع نکنن چون نمی‌دونست گیدیون چه بلایی به سرش میاره.

توی همین حال و هوا بود که در رختکن باز شد و گرگ بد گنده، یکی از هم تیمی‌های آرتور وارد شد.
- عه! آرتور تو اینجا چیکار می‌کنی؟ به این زودی اومدی تمرین؟ هنوز یک ماه تا بازی‌ها مونده.
- مالی از خونه پرتم کرده بیرون. اصلاً ببینم خودت اینجا چیکار می‌کنی؟
- اوه، من چیزه، من راستش دنبال یه گوشه‌ی خلوت و دنج می‌گشتم. البته نه اینکه تو اینجایی مشکلی باشه جون تو! اصلاً تو هم که حال و روزت خرابه، دوتایی میریم تو کارش!
- دوتایی میریم تو کار چی؟
- استعمال!
- مرلین به دور. من اهل این چیزا نیستم!
- منم نیستم جون تو! یک دفعه چیزی نمیشه. بیا این رو بگیر زیر دماغت بو کن از دنیا و متعلقاتش رها میشی. غم و غصه ‌ات و مالی هم یادت میره. بیا.

آخرین باری که آرتور تصمیم گرفته بود تا به فکر خودش و حرف دل خودش باشه زیاد خوب از آب در نیومده بود. این بود که تصمیم گرفت یه بار دیگه امتحان کنه بلکه بار دوم یه ذره حال کرد. این بود که بطری مایع رو از دست گرگ گرفت و گذاشت زیر دماغش و بو کشید.
- آخیییییییش! چه حالی میده جون تو! از غم و غصه‌هام انگار ول شدم جون تو. حالا فقط نگرانی‌هام مونده.
- نگران چی هستی داداش؟
- گیدیون ببینتم پوستم رو می‌کنه.
- تو نگران گیدیون نباش. اونم اومد بهش دوا میدیم بو کنه اوکی میشه!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#78
گاندالف طوسی، مردی در پس چهره‌ی دامبلدور سفید



برگی از دفترچه خاطرات تام مارولو ریدل

امروز توی اتاقم در یتیم خانه نشسته بودم و مشقهایم را مینوشتم که یک دفعه در باز شد و خانوم کول مردی پنجاه و خورده‌ای ساله با موهایی بلند را به اتاق من راهنمایی کرد. بلافاصله از مرد ترسیدم. مرد من را "عمو جون" خطاب کرد و گفت که باید همراه او به یک مدرسه‌ی جادوگری بروم تا به من تدریس کند. من گفتم که همین خانوم کول خوب است و من نمی‌خواهم او به من تدریس کند. مرد گفت که او می‌تواند کاری کند که اتفاق‌های بدی برای من بیفتد، می‌تواند کاری کند که من عذاب بکشم. بعد هم کمد اسباب بازی‌هایم را آتش زد. خانوم کول آمد و برای صدمه زدن به اموال یتیم‌ خانه کلی غرغر کرد. مرد به دروغ گفت که من کمد را آتش زده‌ام و گفت لطف می‌کند و من را با خودش می‌برد. به دست و پای خانوم کول افتادم، به او گفتم که پسر خوبی خواهم شد، مشقهایم را سر وقت خواهم نوشت و دیگر با دخترها دکتر بازی نمی‌کنم، ولی خانوم کول به حرف من گوش نداد و از مرد برای بردن یک "نون خور اضافه" تشکر کرد. الآن که این‌‌ها را می‌نویسم، در حال جمع کردن وسایلم برای رفتن به جایی بدتر از این یتیم خانه‌ام. اگر در آینده هر نسخه‌ی دیگری از این اتفاق را شنیدید، بدانید این مرد دارد به شما دروغ می‌گوید!


دفتر روان درمانی و توان بخشی دکتر ژیگولیان

لرد ولدمورت چهل پنجاه ساله وارد میشه، طبق روال چند سال گذشته، روی مبل راحتی مقابل دکتر ژیگولیان ولو میشه. دکتر ژیگولیان کلاه گیس بلند و جو گندمی رو میده دستش‌. لرد ولدمورت کلاه گیس رو روی سرش می‌کشه و همونطور به حالت لم داده به آینه‌‌ای که دکتر مقابلش گرفته خیره می‌شه و به حرف‌های همیشگی دکتر گوش می‌کنه، به اینکه همه‌ی رفتارهای سایکوپت و سوشیوپتش ناشی از خشم‌‌های درونیش از تروماییه که تو بچگی دیده، اینکه آبسشن و علاقه شدیدش به این کلاه گیس از رفتار های مازوخیستیک خودآزار دهنده‌اش نسبت به حوادث کودکیش توسط یه مرد مو بلند شکل گرفته. اینکه اون در باطن انسان خوب و خیّریه ( ) و باید آزارهای کودکیش رو فراموش کنه تا بتونه به خود حقیقیش ارتقاء پیدا کنه.
لرد اما که سال‌هاست گوشش از صحبت‌های مشاور پُره، اول یک مقدار به تصویر خودش توی آینه نگاه می‌کنه و قربون صدقه‌ی خودش میره. بعد یک دفعه بغضش می‌ترکه و های های میزنه زیر گریه:
- من اولین قربانی دامبلدور بودم! ولی مطمئنم بعد از من قربانی‌های دیگه‌ای هم داشته!


خوابگاه پسران، تالار خصوصی گریفندور

هری کله‌ی سحر با صدای خروسی که مالی، ننه‌ی رون از دهات برای رون فرستاده بیدار میشه. برای دهمین بار به رون میگه که اگه این خروسه رو چرب نکنه، خودش دست به کار میشه و یه اکبر جوجه با یه من سس و روغن ازش در میاره‌. استخون‌هاش هم میریزه جلو فنگ. رون تو عالم خواب و بیداری سعی می‌کنه خروسه رو بگیره با خودش بیاره تو تخت و پتو رو بکشه روش، بلکه گول خورد فکر کرد شبه، خفه شد. هری به رون که خروس رو در آغوش کشیده و زور میزنه بخوابه نگاه می‌کنه. یاد ننه بابای خدا بیامرزش میفته که احتمالاً همینجوری بغلش می‌کردن وقتی تو نوزادی وق میزده. دلش به درد میاد. از کی انقدر خشن و بی‌رحم شده بود؟ چهره‌ی سفید دامبلدور با لبخندی ملیح بر صورت جلوی چشماش نقش می‌بنده. خوابش زهر مارش میشه. پتو رو روی سرش می‌کشه. وقتی رون می‌پرسه چی شده، باز هم دروغکی میگه جای زخمم درد گرفته...


کلاس درس مراقبت از موجودات جادویی، اسلایترین و گریفندور

هاگرید داره گلوی خودش رو پاره می‌کنه. مالفوی حس خوشمزه‌گی بهش دست داده بوده و ظاهراً یکی از دم انفجاری‌ها رو داده یکی از تسترال‌ها بخوره. هاگرید داد میزنه، پاهاش رو به زمین می‌کوبه، صورتش رو خنج می‌زنه، لونه‌ی فنگ رو بر میداره تو سر خودش می‌شکنه. هری که همیشه نسبت به هاگرید احساس همدردی می‌کرده میره جلو تا هاگرید رو آروم کنه. عربده‌های هاگرید تا هاگوارتز بلند میشه و چند لحظه‌ی بعد، دامبلدور دوون دوون خودش رو می‌رسونه به محوطه‌ی کلاس. حال و روز هاگرید رو که میبینه، خیلی ناراحت میشه. هر چی باشه دامبلدور هاگرید رو هم از بچگی بزرگ کرده. میره جلو یه دست مثلاً پدرونه به سرش می‌کشه، یه دست هم رو سر هری می‌کشه چون همون بغل دم دست بوده، بعد علت رو جویا میشه.
وقتی هاگرید به پروفسور دامبلدور توضیح میده که مالفوی چیکار کرده، مالفوی دیگه نمی‌خنده. دست‌هاش یخ میشن و همه‌جاش عرق می‌کنه. کراب که هم همیشه نقش بادیگارد مالفوی رو بازی می‌کرد، هم از همون بچگی مورد داشت، داوطلب میشه و خورده شدن دم انفجاری رو گردن می‌گیره. دامبلدور اما زرنگه. دامبلدور به این سادگیا گول نمی‌خوره. البته قطعاً و یقیناً دامبلدور داشت به این حالت به موهای بور و پوست سفید مفید و چشم‌های سبز دراکو هم نگاه می‌کرد:


دفتر خصوصی آلبوس دامبلدور، بالای پلکان مارپیچی

دفتر دامبلدور باز میشه و سوروس اسنیپ با یه شلاق چرمی مشکی و گردنبند و دستبندهای چرم آراسته به گل میخ وارد میشه. دامبلدور که ردای گاندالف طوسی رو پوشیده، از تو چشماش جرقه و قلب می‌زنه بیرون و از روی صندلیش بلند میشه. اسنیپ در رو پشت سرش میبنده. دامبلدور یه قدم میاد جلو. اسنیپ یه قدم به دامبلدور نزدیک میشه. دامبلدور باز هم نزدیک تر میشه. اسنیپ با اینکه بلد نیست الکی مثل مازبان ها فس و فس می‌کنه. دامبلدور کلاه و شنل گاندالف رو روی زمین پرت میکنه. اسنیپ دست تو جیبش میکنه و یه نخ اِسی بلک میکشه بیرون. دامبلدور یه نگاه به سیگار روی لبهای اسنیپ میکنه و میپرسه:
- اِسی، بعد از اینهمه سال؟

اسنیپ جواب میده:
- آلویز!


تالار خصوصی گریفندور، در ورودی تالار

سر کادوگان، محافظ حفره‌ی ورودی تالار گریفندور داره با آرسینوس جیگر، اون یکی ناظر تالار و مسئول فعلی وزارتخونه صحبت می‌کنه:
- اینایی که برات تعریف کردم نصف داستانهایی که من شنیدم هم نیست‌. از وقتی به هاگوارتز برگشتم متوجه شدم. میدونی که، من همه‌جای قلعه رو سرک میکشم خیلی چیزا رو میبینم خیلی چیزا رو میشنوم. دارم بهت میگم دامبلدور رفتارش از کنترل خارج شده. وزارتخونه باید در اسرع وقت یه کاری بکنه. به هیچ جنبنده‌ای رحم نمی‌کنه، فاوکس ققنوسه هست، به اونم رحم نکرده...

کادوگان متوجه‌ی سکوت معنی‌دار و نگاه هر لحظه سنگین تر شونده‌ی آرسینوس میشه و دوزاریش میفته:
- البته ما را که کوشتند!

سرکادوگان به بقیه داستانهاش ادامه میده و به آرسینوس اصرار می‌کنه که دامبلدور رو به دادگاه بکشونه. آرسینوس هنوز به دلایلی کاملاً شخصی که به خودش مربوطه، باور نمی‌کنه و تمایلی نشون نمیده. بلاخره سر کادوگان بعد از کلی اصرار موفق میشه آرسینوس رو راضی کنه که یه دادگاه بی طرف برای دامبلدور توی وزارتخونه برپا کنه.


ساختمان وزارتخانه، دادگاه شماره چهار

آلبوس دامبلدور رو دوتا دیوانه ساز توی ردای گاندالف طوسیش وارد اتاق میکنن و روی صندلی زنجیر دار وسط اتاق میشونن. دادگاه شروع میشه. آرسینوس جیگر قاضی این دادگاه و نقاب کوچولو، هیئت منصفه‌ است. صندلی‌های صحن دادگاه از تماشاگر و شاهدها پر شده. لرد ولدمورت در حالی که دست روانکاوش رو سفت گرفته توی ردیف اول نشسته. بعضی‌ها که خجالتی تر بودن و از اومدنشون شرم زده، مثل فرد و جرج، روی آخرین ردیف صندلی ها نشسته بودن و خودشون رو توی سایه‌ها قایم می‌کردن. از ریز و درشت و جک و جونور آدم و تابلو و اشیا، همه جمع شده بودن تا نتیجه رای دادگاه و هیئت منصفه، البته در این پرونده فقط نقاب، رو بشنون. آرسینوس چکشش رو روی میز محاکمه میکوبه. برگه اقرار نامه‌ای رو به این شرح به دامبلدور میده تا امضا کنه:

نقل قول:
اینجانب آلبوس پرسیوال ولفریک برایان در این دادگاه در محضر همگان سوگند یاد می‌کنم که از این لحظه به بعد هیچ‌گاه به خوابگاه دانش آموزان نروم. هرگز در خارج از محوطه‌ی کلاس‌ها با کسی قرار ملاقات نگذارم و به ماشین لباسشویی کسی کاری نداشته باشم.


دامبلدور برگه رو میگیره. یه تف قلمبه روی قلم پرش میکنه و برگه رو امضا می‌کنه. بعدم یه نگاه عاقل اندر سفیهی میکنه که یعنی تموم شد؟ میشه ما برگردیم سر محفل و زندگیمون؟ آرسینوس سری به نشونه‌ی "میتونی بری از جلوی چشمام گم شی " ای تکون میده و در حالی که با هر قدم صدای جیرینگ جرینگ گالیون‌های طلا از تو جیبش شنیده میشه، از صندلیش میاد پایین و دادگاه رو ترک میکنه.
دامبلدور هم میاد تا آرسینوس تبعیت کنه و دادگاه رو ترک کنه که لرد ولدمورت دستش رو میذاره رو سینه‌اش و راهش رو سد میکنه. هری در حالی که دودستی جای زخمش که این بار واقعاً درد گرفته رو چسبیده و آی ننه وای ننه میکنه پشت سر لرد وا میسته. هاگرید سمت راست وا میسته. دراکو سمت چپ. کم کم کل سالن دور دامبلدور حلقه میزنن. ناگهان سرکادوگان فریاد حمله رو سر میده. با فریاد کادوگان ملت مرگخوار و محفلی میریزن سر دامبلدور و به هفتاد و هشت تیکه‌ی غیر مساوی تقسیمش می‌کنن.

بعد از اون روز، لرد طریقت بودایی پیشه کرد و از اونجایی که ذاتاً رهبر صفت بود، خیلی زود به رهبر بودایی های جهان تبدیل شد و از برای خود یک عالم مرید سینه چاک پیدا کرد. بعد هم مرگخواران رو جمع کرد و در معبد شائولین مستقر شد و در اونجا به تعلیم اونها پرداخت. هری که با مهاجرت لرد به اون سر دنیا در تبت، این روزها کمتر زخمش درد می‌گرفت، تونست به تحصیلاتش ادامه بده و به شغل مورد علاقه‌اش تمرکز کنه و کارآگاه بشه. ولی از اونجایی که دیگه لزومی به کارآگاه ها نبود، از روی بیکاری هنرپیشه شد و چندین قرارداد در فیلمهای خاک برسری امضا کرد و اون هم کلی طرفدار سینه چاک و پاچه پاره از برای خود پیدا کرد. باقی مونده‌ی ملت هم که محفلی بودن، بعد از مرگ دامبلدور به سوی سر کادوگان هجوم آوردن و با وی بیعت نمودن و به پاس زحماتی که برای رو شدن دست دامبلدور کشیده بود، اون رو به رهبری جبهه‌ی محفل ققنوس برگزیدن.



تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۵۸ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
#79
درینگ درینگ! درینگ درینگ!

تلفن خونه‌ی ریدل‌ها داره زنگ میخوره. آرسینوس میره و تلفن رو جواب می‌ده:
- خونه‌ی ریدل‌ها، بفرررررماااایید!
- اربابیم! زنگ زدیم ببینیم اوضاع اونور چطوره!
- عشقم!!!
- چه طرز حرف زدنه سینوس!
- عفو بفرمایید قربان! این یارو مورد منکراتی داره، زورمون کرده اینطوری حرف بزنیم. شما اونجا خوبید ارباب؟
- اگه این توله جن‌های ویزلی یک مقدار از بهره‌ی هوشی بهتری برخوردار بودن، بهتر بودیم! سر ظهری مجبور شدیم یکی‌شون رو بکشیم! هرچی بهش یاد می‌دادیم شکنجه بده هی عشق می‌ورزید، فک و فامیلاش رو می‌دید هی عشقم عشقم می‌کرد.

اونور خط آرسینوس گره‌ی کرواتش رو شل می‌کنه.
- میگم ارباب مراقب خودتون باشید! کاری ندارید من برم سه چهار نفر رو شکنجه بدم؟
- می‌تونی بری سینوس.
- قربان شما ارباب! یعنی چیزه، رداتون رو سر ما مستدام!

آرسینوس داره گوشی رو قطع می‌کنه که لرد ادامه میده:
- و سینوس، برگردیم یک مورد منکراتی از یک کدومتون ببینیم، آوادا! ای بابا یکی دیگه‌شون مرد که!


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۳:۰۵:۳۰


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زندگي و نيرنگهاي آلبوس دامبلدور
پیام زده شده در: ۰:۰۶ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
#80
آدر و پرفسور وارد اولین کافی‌شاپی که دیدن شدن و پشت یه میز دنج توی گوشه کافی‌شاپ نشستن تا همه‌ی کیس‌های محتمل رو زیر نظر داشته باشن.وقتی کافه چی اومد تا سفارششون رو بگیره، آدر به پرفسور مهلت حرف زدن نداد و خیلی سریع دوتا دابل موکیاتو با یه چیزکیک لیمویی سفارش داد.
- اون لیمو رو برای این گفتم که شما آبنبات لیمویی دوست دارین پرفسور.
- لطف کردی فرزند، به به چقدر هم خوشمزه میزنه که باشه. شروع کنیم!
- نه پرفسور! مهم ترین کار افراد مجرد قبل از خوردن هر چیزی رو یادتون رفته!

آدر گوشی موبایل پرفسور دامبلدور رو از دستش گرفت و شروع کرد عکس گرفتن از چیز کیک و فنجون‌های قهوه. بعد هم شروع کرد به پست کردنشون توی جادوگرگرام:
- #کیک_لیمو #من_و_بچه‌های_محفل #قهوه_فقط_تلخ #بچه_پولدارای_هاگوارتز!
- بچه پولدارهای هاگوارتز زیاد به شخص من سنخیت نداره فرزند!
- پروفسور شما مدیر هاگوارتزی! کی بیشتر از شما حقوق می‌گیره تو هاگوارتز؟
- ولی بچه نیستم فرزند‌.

در همین لحظه چشم پروفسور دامبلدور به ساحره‌ی میانسال با کمالاتی خورد که پشت سر آدر نشسته بود. ساحره هرازگداری چشمش رو از صفحه‌ی گوشی مشنگیش برمی‌داشت و عشوه‌ی خرکی برای دامبلدور می‌اومد و دوباره به گوشیش مشغول می‌شد.
خون به گونه‌های پرفسور دوید. خیلی آروم به آدر اشاره داد که برگرده. خودش هم نگاهش رو به سقف دوخت. روی سقف، نقاشی بزرگی از انقلاب کبیر فرانسه به چشم میخورد، نگاه دامبلدور روی شخصیت‌های عاصی نقاشی شده چرخید تا اینکه روی شخصیت آشنایی سوار بر اسب کوتوله قفل شد. همین که پروفسور دهنش رو باز کرد تا از سر کادوگان بپرسه اونجا چیکار می‌کنه، سر کادوگان خودش شروع به صحبت کرد:
- به من نگاه نکنید قربان! جلوتون رو نگاه کنید طرف داره به شما نگاه میکنه قربان!
- کادوگان، اون بالا چی‌کار می‌کنی؟ صدات رو بیار پایین تر آرامش مردم رو به هم میزنی فرزند.
- اومده بودم پیشرفت شما رو ببینم قربان. مرلین رو شکر خوب هم پیشرفت کردین‌ها، طرف داره نخ میده!

این بار آدر از کوره در رفت:
- کادوگان! محض رضای مرلین یک بار خفه شو!
- چیه آدر؟ مگه بده پروفسور به دنبال تجدید فراشه و این خانوم هم مشخصاً تمایلاتی نسبت به پروفسور دارن!

ساحره‌ی میز مقابل که حسابی قرمز شده بود، خودش رو به نشنیدن زد و از کافه‌چی درخواست صورت حساب کرد. دامبلدور اما که دلش مثل یه گنجیشک می‌زد نمی‌خواست که ساحره به این زودی بره.


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱ ۰:۲۵:۴۷


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.