هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: نظر سنجي:شما چقدر با ايده تي شرت هري پاتري موافق هستين؟
پیام زده شده در: ۱۰:۵۱ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۸۶
#1
اهم .

من با آرم D.A خیلی موافقم ، خیلی جیگره اگه این آرم انتخاب شد نیاید یه طرف آرم اسم دامبلدورو بنویسین و یه طرفش هری پاتر رو ، لوس میشه .
اون آرم قدیس ها هم بد نیستش ولی یکم ناجوره من خوشم نمیاد نمی دونم چرا .

آرم هم باید کوچیک باشه و یه گوشه باشه و نه بزرگ وسط .

اگه درست کردین ما هم حمایت میکنیم ولی جنسش خوب باشه ارزون هم باشه یعنی من رفتم تو مغازه گفتم من عضو جادوگرانم ارزون بهم بده .




Re: محل تمرین دوئل محفل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۶
#2
یه جایی:
دو نوزاد کنار هم خوابیده بودن ، مردی با هویتی نامعلوم بالای سرشون واستاده بود .

مرد : هییییییییییی...رابستن و کالین عزیز !من باید برم ، واقعا شرمنده...

سپس از جیبش دو تا آمپول خفن در آورد ، ده بیست سی چهل کرد و بعد ، یکی از آمپول ها رو زد به نوزادی که کالین نام داشت، یکیش رو هم به نوزاد رابستن نام ، بعد از اون دو تا نوزاد رو با پست الکترونیکی به نقاطی از جهان فرستاد و رفت .

20 سال بعد ، خونه رابستن
رابستن روی مبل نشسته و داره با موبایل صحبت میکنه ، در و دیوار اتاق شده مثل در و دیوار اتاق سیریوس تو کتاب 7!

رابستن : سلام هانی خوبی ؟ چرا هق هق میکنی عزیزم ؟...هوم ؟ خب من که بهت گفتم اون خواستگارتو رد کن...چی ؟ بابات گیر داده ؟ گور باباش ! اهم... یعنی چیزه...امشب میای بریم بیرون باهم ؟...برای چی ؟ خب روحیه ت عوض میشه دیگه...تو هم بقیه دوست پسراتو بپیچون بیا...بای .

رابستن روی مبل دراز میکشه و میگه : آخ جون ، مخ این یکی رو هم زدم ، خیلی خسته شدم خدا وکیلی ، باید یه چرت بزنم خیلی کار طاقت فرسایی بودش!!

اندرون خواب رابستن
مردی داره گریه میکنه .

رابستن جلو میره و میپرسه : هو یارو...کینی ؟ تو خواب من چه غلطی من میکنی ؟
مرد : من پدر تو هستم رابستن...چقدر عوض شدی !
رابستن: پدر من ؟ من بابام پارسال خدابیامرزش کردم پولاشم بالا کشیدم صفا ! تو چی میگی دیگه ؟ نکنه مامانم دو تا شوور داشته ؟
بابای رابستن : نه رابستن داری اشتباه میکنی ...من پدر تو هستم ! من تو رو ول کردم ، جدی راست میگم !
رابستن : چقدر بوی پیاز میاد .
بابای رابستن : تکذیب میکنم ! رای ما آبرفورث دامبلدور نماینده جوان و مردمی !
رابستن : برو حاجی ! خدا روزیتو جای دیگه بده تو بابای من نیستی.
مرد : زهر مار ! مگه باهات شوخی دارم ؟ میگم من بابای واقعیتم دیگه بوقی !

بابای رابستن بعد از گفتن این جملات کمربندشو درمیاره تا رابستن رو کتک بزنه ، ولی به علت درآوردن کمربند شلوارش میفته پایین .

رابستن :
بابای رابستن : من بابای واقعیتم !
رابستن : قبول آقا .
بابای رابستن : ببین پسرم ، شما دو نفر بودین . تو و کالین ، من یه آپول بهت زدم واسه همین این طوری شدی پسرم !
رابستن : مگه من الان چه طوریم ؟
بابای رابستن : مفسد اجتماعی !
رابستن :
ــ در عوض به برادرت کالین یه آمپول دیگه ای زدم ...
ــ این کالین همون کالین آفتابه ایه س ؟
ــ ها خودشه ، شما داداش همدیگه این ولی درست متضاد هم ، کالین اون طوری و تو این طوری ، فقط به خاطر اون آمپولایی که من بهتون زدم ، شما باید پشت هم باشین .
ــ ها ؟ چرا بابا ؟ چرا منو تنها گذاشتی و رفتی ؟ چرا اون آمپوله رو به من زدی ؟ چرا اون آمپول خوبه رو به من نزدی تا آدم خوب و جیگری بشم ؟
ــ ده بیست سی چهل کردم پسرم ! بعدشم من مجبور بودم که تنهات بذارم ، شرمنده ، اون آمپول رو هم مجبور بودم بهت بزنم . همینا دیگه .
ــ خخ...تف !

همون موقع ، خونه کالین
کالین گوشه خونه نشسته و زانوی غم عزلت گرفته و اینا .

کالین : لا اله الا الله...بنگر همی بیرون را یا کالین ...جامعه به چه روزی افتاده است ؟ باید بخوابم...شاید آن گه که از خواب برخیزیدم جامعه نیکو شده باشد .
( کالین هم همون خواب رابستن رو دید. )

فردای آن روز ، یه جایی
رابستن جلوی کالین واستاده .

رابستن :به داش کالین گلم !
کالین :گویا شما برادر منی همی .
ــ ها درسته ، اون سند تو آله برای تو هم اومد ؟
ــ آری .
ــ بیا بغلم .
ــ نه نه .
ــ راستی نفهمیدی اسم بابامون چیه ؟ خودشو به من معرفی نکرد .
ــ همی خودشو به من معرفی کرد ، اسم پدر بزرگوار ما کوئیرل بود !
ــ کوئیرل بابامون بوده ؟
ــ آری ولیکن خیلی آدم نامردی بود همی ! چرا ما را در آن دوران کودکی که زمان رشد عقل است رها کرد ؟
ــ میگم که ، شبونه بریم خونش بکشیمش !
ــ هر چند دخول بدون اجازه به خانه مردم و کشتن در آسلام به هیچ وجه جایز نیست ولی...آسلام آستثناهایی هم دارد... من کوئیرل را میکشم !
ــ

کوچه کوئیرل اینا ، ساعت دو نصفه شب
کالین و رابستن در حالی که لباس سیاهی پوشیدن و جورابی هم روی سرشون کشیدن دارن تو کوچه راه میرن .

کالین : میگم که برادر رابستن... این جورابه چقدر بو میده همی .
رابستن : به ریش مرلین فقط یه روز تو پام بود...گفتی پلاک خونش چنده ؟
کالین : 666 .

و بعد کالین به خونه مخفوفی اشاره کرد .

رابستن : بیا حاجی ...قلاب بیگیر ما از دیوار بریم بالا .
کالین : نه برادر لازم نیست قلاب بگیریم ، همه چیز با در بازکن های الیاس حل میشه همی !!()

داخل خونه کوئیرل
کوئیرل روی مبل نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه .

کوئیرل : آها برو...د برو لامصب...دهنت سرویس ! پاس میدادی دیگه !
بومکیوس !( افکت از جا کنده شدن در )
کوئیرل از جا میپره و پلاستیک تخمه روی زمین پخش میشه .

دو فرد ارزشی جوراب به سر وارد کادر دوربین میشن و همزمان فریاد میزنن : جریوس !
کوئیرل عمامه شو باز میکنه و در برابر طلسم قرار میده و باعث میشه که طلسم جریوس کمونه کنه و بخوره به تلویزیون .

کوئیرل : ای نامردا ! تلویزیونم اومد پایین ، بوق تو همتون...بوقی ها تو خونه من چی کار میکنین ؟

رابستن و کالین جورابا رو از سرشون ورمیدارن .

کوئیرل :
رابستن : بوقی ! خودت توضیح بده چی کار کردی با ما !
کوئیرل : دو شقه ایوس !
رابستن از وسط به دو نیم تقسیم میشه .
کوئیرل :

کالین : ها کوئیرل ؟ پاسخ ده ! چرا ما دو برادر را در طول این همه سال ز هم جدا نمودی ؟ چرا ما را رها نمودی ؟ ماجرای آن آمپول ها چه بود یا کوئیرل ؟...آسلامیوس!

فضا از نور سیفیدی پر میشه و در آن مکان هر چیز بی ناموسی وغیر آسلامیوسی که وجود داره نیست و نابود میشه اما...
کوئیرل پشت مبل پناه گرفته و پیازی را جلویش گرفته بود .

رابستن : ببین کوئی جون !مث بچه آدم بگو واسه چی ؟
کوئیرل از پشت مبل بلند میشه و میگه : پیازیوس !

از در و دیوار پیاز بر سر رابستن و کالین نازل میشه .

رابستن : اه اه پیف پیف !
کالین : یا کوئیرل ! همانا مرا مجبور نمودی ! حداقل پاسخ ده که همی چگونه بر خواب ما آمدی ؟ آیا تو پدر ما هستی واقعنی ؟
کوئیرل : برو بوقی ! آره من باباتم ! که چی ؟... قزوینیوس !

رابستن و کالین به شدت احساس خطر کرده و شدیدا خود را از جلوی طلسم خفن کوئیرل کنار کشیدند!!

کالین : ای برادر! این گونه نمی شود با این بشر مقابله نمود ، من از سمت چپ میروم و تو از سمت راست حمله کن ، این گونه شکست خواهد خورد .

رابستن و کالین حمله استراتژی خویش را آغاز میکنن .
کوئیرل : ای بابا ! مادر نزاییده کسی با ما در بیفته ! به من میگن کوئیرل آسلامی !

سپس از جا بلند میشه ، با عمامه ش میزنه تو کله رابستن و یه پیاز هم میکنه تو حلق کالین .

کالین : ای بوقی ! به من بگو چگونه به خواب من آمدی ؟ من هر چه کردم نتوانستم به خواب ملت دخول کنم .
کوئیرل : یوهاهاهاهاهاها !

ناگهان طنابی از پوست پیاز پدیدار میشه و رابستن و کالین رو به هم میبنده .
کوئیرل : ها ...من پدرتون بیدم ! من به خوابتون وارد شدم ! من شما رو تو بچگی ول کردم چون ننه تون مرد منم حوصله بچه داری نداشتم و شما رو شوت کردم ، اسم ننه تون هم ****** بودش ! بعد از اون من اون آمپولا رو به شما زدم چون عقده ای بودم و اینا .
رابستن : حالا چرا آمپول آسلامی رو به من نزدی ؟ چرا آمپول فساد اخلاقی زدی به من.
کوئیرل : هممم...دیگه بای بای فرزندان من !

در همین لحظه طناب فشرده و فشرده تر میشه و خخه...
کالین و ربستن به سوی سقف پرواز کردند !!




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶
#3
سخنی داشتیم در مورد قوانین نقد .

کالین :نقد بايد در تاپيکي که مخصوص نقد است زده شود نه در تاپيکي که پست زده شده ولينک پست نقد شده در پست نقد بايد موجود باشد .

به نظرم این یه مورد باید اصلاح بشه ، نقد زیر پستی توسط ناظر خیلی بهتر از اینه که توی یه تاپیک جدا نقد زده بشه .
چون یه نفر که یه پستی رو میخونه میاد نقد زیرش رو هم میخونه .


منظور از نقد همي نقد کامله برادر نه نقد تذکر گونه که حق ناظره منظورم نقدهايي که کامل پست رو بررسي ميکنن شما تو اون مورد آزادي...با تشکر کالين


ویرایش شده توسط کالین کریوی در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۸ ۲۳:۳۹:۱۳



Re: نحوه برخورد،فکر کردی کی هستی!؟
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸۶
#4
خواهشا روی چت باکس گیرز بیشتری بدید ، گندش در اومده .
یکی میاد با فونت بزرگ پیام میده، یا مثلا میبینیم که دو نفر دارن باهم بحث میکنن و شونصد تا پیام میفرستن تو چتر ، یا نکته دیگه این که چیزی نمونده ملت بیان فحظ چیز دار بدن به هم .
آراگوگ :
نقل قول:
هوی ماندی بزغاله ... اول تکلیف وزارت رو درست کن بعداً هر قبرستونی خواستی برو




Re: محل تمرین دوئل محفل
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴ سه شنبه ۳ مهر ۱۳۸۶
#5
دوئل بین رابستن لسترنج و مریدانوس


خانه ریدل
رابستن جلوی ولدمورت نشسته .

ولدی: رابی ! شانس در خونتو زده .
رابستن : هوم ؟
ولدی : تو مامور شدی که بری شمشیر این یارو گودریک رو برام بیاری.
رابی : ما چاکریم ارباب!

دفتر مدیریت خیلی محترم مدرسه هاگوارتز
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت ، شمشیر گودریک رو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین . ( فضاسازی در حد تالکین )

اتاق خواب دامبل
دامبل روی تخت خوابیده و از وحشت داره ناخوناشو میجوه ، بعد از چند لحظه میره سراغ مینروا تا اونو بیدار کنه .

دامبل : مینی ...مینی بیدار شو .
مینروا : (سانسور شد)
دامبل : ای بابا ، مینی میگم بیدار شو ، چرا به مادر خدابیامرزم فحش میدی ؟ شمشیرم گم شده .
مینروا : بگیر بخواب !....خر و پف...
دامبل : نمیتونم ، شمشیرم گم شده اعصابم خورده !
مینروا : خر و پف...به من چه خب ؟ ...تو کمدته دیگه !
دامبل : نیست ، اون جا نبود ، همه جا رو گشتم ..نبود .
مینروا : بگیر بخواااااااب !
دامبل : میگم نکنه دزدیدنش ؟
مینروا : امکان نداره ! هاگوارتز آخر امنیته...شما هم بگیر بخواب...خر و پف...
دامبل : نمیتونم ! بی خوابی گرفتم !
مینروا : من مطمئنم پیدا میشه .
دامبل : چه منطق غریبی !

و بعدش هر دو به خواب میرن .

اندرون خواب دامبل
آن شب که دامبل به طور استثنا کمتر غذا خورده بود به خواب عمیقی فرو رفت ، او هنوز چند قدمی در عالم خواب !!!راه نرفته بود که خود را در باغ مخوفی یافت ، بوی گند گل و صدای وق وق بلبل ها فضا را پر کرده بود .
در همین لحظه کوه آتشفشانی فوران میکنه ، رعد وبرق ، زلزله ، سیل ، خخه...
دامبل همین طور تو کف بود که ناگهان فردی رو به رویش نمایان شد ، صورت فرد را هاله ای از نور پوشانده بود .

دامبل : سفیدی کیستی ؟
همان فرد پاسخ داد : من گودریک گریفندور می باشم ! خاک بر سرت کنن !
دامبل :
گودریک : سالازار اسلیترین آن فرد بوقی بر ما اعلان جنگ نموده ، زود باش ای دامبل ! برخیز و شمشیر باستانی ام را به من بده که شرایط بسیار خطیر است همی !
دامبل : سرورم ، جد بزرگوارم ...بخشش از بزرگان است...راستش...شمشیر رو گم کردم .
گودریک : چـــــــــی ؟ چه غلطی کردی ؟ دوباره تکرار کن !
دامبل : تته پته .

گودریک :

دیشش بوم بیب دفف بوق !
دامبل :
گودریک : هی پشمک ! فقط بیست و چهار ساعت وقت داری تا شمشیر من را پیدا و آن را در خواب به من تحویل دهی ، وگرنه انا الله و انا الیه راجعون !

دامبل با وحشت از خواب بیدار میشه.

تالار تجمعات محفل
دامبل بالای منبر رفته و داره برای ملت محفلی سخنرانی میکنه .

دامبل : ای ملت غیور محفل همیشه ققنوس! شما رو به دیدن فیلم که توسط دوربین های های مدار بسته دفتر من گرفته شده دعوت می کنم .

ملت محفل به تلویزیونی که در پشت دامبل بود خیره میشن ، فیلم به نمایش درمیاد :
هیچ کس داخل دفتر نبود ، دفتر ساکت بود و اینا که یهو یه نفر از پنجره پرید تو دفتر .
فرد داخل شده برای احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی اول به راست و بعد به چپ نگاه کرد ، سپس به سمت کمد اتاق رفت شمشیر گودریکو ورداشت ، برگشت و از پنجره پرید پایین .

محفلی ها صداهایی درآوردند که نشان از اعتراض شدید به این حرکت بود .
دامبل : میدونید هویت این فرد بوقی که شمشیر باستانی من رو دزدیه کیه ؟ رابستن لسترنج!...حالا...از شما میخوام که برید و لسترنج رو جر بدید ...اول میخواستمم پسرمو بفرستم تا این کار خطیر رو انجام بده ولی بعد دیدم که پسر ندارم...این شد که تصمیم گرفتم قرعه کشی کنم !

دامبل اسم محفلی ها رو روی چند تا تیکه کاغذ نوشت ، کاغذا رو تا کرد ، بعد ریخت تو مشتش و به همشون زد ، بعد از اون چشماشو بست و یکی از تیکه کاغذ ها رو ورداشت ، تاشو باز کرد و گفت : مریدانوس ! شانس در خونتو زده ! باید بری و با رابستن دوئل کنی ! من شمشیرم رو از شما میخوام!

خانه ریدل
ایگور : ارباب ولدمورت نامه آمده است .
ولدی : بیارش ببینم .
ایگور : نامه از سوی محفلی ها است ارباب ، به نظر شما آن ها با ما چه کار دارند ؟
ولدی : بدش بینم نامه رو !
ایگور : نــــــه ارباب ! شاید داخل این نامه بمب باشد ! نمی توان مطمئن بود !
ولدی : بوقی انقدربوق نزن ! نامه رو بدش به من !

ایگور نامه رو داد دست ولدی ، ولدی بی درنگ کرد تو پاکت نامه دستشو و نامه رو بیرون آورد :
هوی بوقی ها !
فکر کردین که چی ؟ شمشیر ما رو می دزدید ؟ بوووووووق !
یکی از اعضای غیور محفل حاضر شده با اون رابستن بوقی دوئل کنه ، کجا ؟ تو راه آهن هاگزمید ! کی ؟ فردا صبح !
به کله کچل ولدی

ولدی نامه رو پاره کرد !
ایگور : رابستن جان ! اصلا نگران نباش ، ما پشتت هستیم .
ولدی : ای رابستن ! تو نماینده مرگ خوارانی حالا! میخوام ترفندهای مخوف دوئلم رو بهت آموزش بدم... یه معجون خفنی هم هست که باید بخوری ...دنبالم بیا .

راه آهن ، ساعت دو نصفه شب
هوا شدیدا تاریکه ، صداهایی هم به گوش میرسه ، سایه ای روی ریل های آهن جلو میره و به سایه دیگری میرسه .

ــ سلام سایه...یعنی ...چیز... سلام هری !
ــ هممم... به این زودی چقدر صمیمی شدی ؟ چی کار داری این وقت شب قرار گذاشتی ؟
ــ ببین... فردا صبح قراره یه دوئل برگذار بشه این جا... ازت میخوام بیام داوری کنی این دوئل رو ، هوای مارو هم داشته باشی.
ــ چرا باید همچین کاری بکنم ؟
ــ خب پول بهت میدم حاجی ! هزار گالیون خوبه ؟
ــ ما چاکریم !

راه آهن ، ساعت هشت صبح
رابستن این ور ریل راه آهن و مریدانوس هم اونورش واستاده ، هری هم وسط ریله .

هری : ببینید بچه ها ! هر وقت من سوت زدم دوئل رو شروع میکنین ... سووووووت !
ــ جریوس !
ــ قزوینیوس !

و آن دو یار هاگوارتزی تا ساعت ها جنگیدند و جنگیدند و جنگیدند ...

دوربین زوم میکنه روی رابستن و مریدانوس ، از همه جاشون خون میاد ، لباساشون پاره شده ، دست و پای رابستن قطع شده و یه گوشه افتاده ، مریدانوس هم قطع نخاع شده و روی ریل افتاده ، هر دوشون با دهنشون چوبدستی رو گرفتن و دارن با استفاده از ورد های غیر کلامی به هم طلسم میفرستن .

قطاری از دوردست می آید ، قطاری سرخ رنگ که پیچ و تاب کنان همچون ماری از میان دره ها و کوه ها عبور میکند و پیش می آید...ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش... قطار می آید و همین طور می آید ، کودکانی معصوم داخل آن قطار هستند و بی صبرانه منتظر رسیدن به هاگوارتز می باشند...آنان ثانیه ها را می شمارند...

رابستن : هوم ...قطار میاد ؟
مریدانوس نگاه معنی داری به هری میندازه ، هری هم میگه : هو بوقی ! چه انتظاری از من داری ؟ هزار تا سکه تقلبی به من میدی ؟ میخوای به نفعت داوری هم بکنم ؟
رابستن : یه صداهایی میاد...قطار نیست ؟
هری : نه خیر ! به علت کم کاری اخطار میگیرین ها ! یالا ! طلسم بکنین تو هم !

قطارقرمزی پدیدار شد .

رابستن : جیـــــــــــــغ ! الان میمیریم ! من دست و پام قطع شده نمیتوم حرکت کنم ! کـمــــــــــــــک !
مریدانوس هم میخواست چنین دیالوگ هایی را بگوید ولی چون قطع نخاع شده بود نتوانست .

قطار نزدیک تر شد ، چیزی نمانده بود که رابستن و مریدانوس به دیار باقی بپیوندند که...
هری جلو قطار پرید و فریاد زد : اکسپلیارموس !
و قطار به میلیون ها مولکول تجزیه گشت .

هری برمیگرده و رابستن و مریدانوس رو نگاه میکنه که همچنان طلسم میفرستن به هم .
هری : اه ! بس کنید دیگه ! سه ساعته تو آفتاب واستادم واسه شما بوقی ها ! اکسپلیارموس! اکسپلیارموس !

رابستن و مریدانوس منفجر شدند !
هری :

فردای آن روز ، قسمتی از روزنامه
آلبوس دامبلدور ، رئیس محفل ققنوس و مدیر هاگوارتز که یکی از متدین های جامعه به شمار می رفت دیشب در هنگام خواب به علت نامعلوم و مرموزی درگذشت .
مینروا مک گونگال که در آن لحظه شاهد ماجرا بوده اعلام کرد که دامبل در لحظه مرگش مرتبا تکرار می کرد : گودریک ، گودریک ، مهلت بده جون مادرت و اینا .
...


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۳ ۱۷:۵۰:۱۹
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۳ ۱۷:۵۶:۰۸



Re: فدراسیون کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۶
#6
ملت آماده میشن که توی سوراخ تنگی فرو برن .
رابستن : هوووووی ! باید تغییر چهره بدیم ، عین بوق نمی تونیم پاشیم بریم فدراسیون که .

ملت شروع به در آوردن لباس هاشون میکنن و بعد همه توی سوراخ تنگی فرو میرن . ( آپارات میکنن دیگه )

--دفتر مدیریت --
دامبل روی یه صندلی نشسته و جلوش روی میز ، پر شده از دفتر و کاغذ .

دامبل : هممم...ترنسیلوانیا و چیورون...چیورون همشون محفلی هستن پس باید ببرن بازی رو ...حالا چند چند ببرن ؟ هوم...98 به 70 ...آره خیلی خوبه...

-- فدراسیون کوئیدیچ --
ملت مرگخوار به همراه ولدی در حالی که کاملا قیافه هاشون عوض شده و اصلا قابل شناسایی نیستن جلوی منشی واستادن .

بلیز : ما میخوایم آقای دامبلدور رو ببینیم .
منشی : آقای دامبلدور فعلا کار دارن گفتن کسی مزاحمشون نشه .
ایگور : کار ما واجبه .
منشی : گفتم که... نمیشه .
ولدی: نمیشه ؟ آواداکداورا...هممم...من که چوبدستی نداشتم...

ــ بیب بیب بیب بیب بیب
رابستن : این صدای چیه ؟
منشی : به دلیل اقدام به قتل منشی محترم....من زنگ خطر رو به صدا درآوردم ! الان همه میریزن این جا .

======================

ــ به وزارت سحر وجادو خوش آمدید !

ایوان و آنی مونی درحالی که سیبیل هایی مصنوعی از همان نوعی که هوریس استفاده می کرد را بر صورت گذاشته بودن وراد ساختمان وزارت شدن .

ایوان: میگم که... این جا چقدر شلوغه، هی ...اون ساحره هه رو نگا کن ...
آنی مونی : زهر مار ! باید بریم سازمان اسرار...باید اول بریم تو اون آسانسوره ...بیا بریم...فکر میکنم طبقه پنجم باشه.
ایوان : نه خیر ! طبقه پنجم که رستورانه ، طبقه هفتمه...
آنی مونی : فکر میکنم راست میگی...بریم طبقه هفتم !


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۳۱ ۲۰:۴۳:۴۳



Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
#7
سوژه جدید

ــ دینگ دینگ ! اصالت خون 24 درصد !
ــ چی ؟ امکان نداره !!...اه ! همین دیروز که صد در صد بود امروز چم شده ؟

ولدی از روی جسم ترازو مانندی به نام "اصالت سنج" پایین میاد و شروع میکنه با خودش حرف زدن : عــجــب ! همین دیروز شونصد نفرو کشتم پس اصالتم خفه ...تمرین لیسنینگ و اسپیکینگ مارزبونی هم دیروز کردم پس اصالتم مشکلی نداره ...یعنی چی شده ؟
ــ
ولدی به اطرافش نگاه میکنه و میگه : ها ؟ کدوم بوقی می خنده ؟ کی از جونش سیر شده ؟
ــ
ولدی چوبدستیشو درمیاره و با عصبانیت میگه : کیه ؟
ــ من دیوارم !
ولدی : ...اهم ! برای چی می خندیدی ؟ بزنم خوردت کنم ؟
دیوار : البته من اصلا این پیشنهادو نمی کنم بهت ، چون اگه منو خراب کنی سقف هم خراب میشه ، سقف خراب بشه تو هم خراب میشی ...ایول معادله !
ولدی : جواب منو ندادی ؟ واسه چی می خندیدی بهم ؟
دیوار : تو آینه تا به حال نیگا کردی .

ولدمورت وحشت کرد ، به اطرافش نگاه کردتا شاید در آن اتاق آینه ای پیدا کند .
این جا و آن جا از وسایل جادوی سیاه پر شده بود ، در و دیوار هم با عکس های سالازار و مارولو و نجینی و جینی و اینا و ساحره های صد در صد محجبه پر شده بود .

ولدی رو به دیوار : این جا که آینه نیست آخه !
دیوار :رول هری پاتری !!!
ولدی : واو .

ولدی چوبدستیشو تکون داد و آینه ای پدیدار شد ، آینه رو جلوی صورتش گرفت .
ولدی : جیــــــــــــــــــــــغ ! این زیگیل های سبز چیه رو صورتم ؟ واااای ! میگم چرا اصالت خونم افتاده پایین ها .
دیوار :
ولدی :

ــ چند ساعت بعد ــ
دیوار :
ولدی :

ــ چند ساعت بعد به توان 2 ــ
دیوار : چاره کارت پیش خودمه .
ولدی : باید چی کار کنم ؟
دیوار : آها ! باید تا یک هفته آدم خوبی بشی و به کسی زور نگی .
ولدی : این طوری که اصالت خونم صفر میشه !
دیوار : اصالت به مرور جبران میشه ، اما این زیگیل ها اگه تو این یک هفته درمان نشه تا ابد می مونن !

دوربین زوم میکنه روی ملت مرگخوار که پشت در اتاق لرد جمع شده و گوششونو به در چسبوندن .

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۴ ۲۳:۲۶:۵۳



Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۶
#8
خانه بلیز زابینی :

چه می شود کرد ؟ آیا می توان در مقابل فرزندان ایستادگی نمود ؟ به راستی چرا فرزندان ما این چنین مورد تهاجم مغزی قرار گرفته اند ؟ کیست ؟ کیست آن که باعث گشته فرزندان ما این گونه شوند ؟ هوم ؟ گوش کن...گوش کن بترس !!!
______________________

بلیز زابینی به سن پیری رسیده وسه فرزند داشت ، بلیزیوس ، بلیزممد ، بلیزچه .
ثروتش را در راه لرد خرج نموده و فقیر شده بود . هر بارهم از لرد درخواست وامی نموده بود در جواب شنیده بود : لطف تو به لرد سیاه هرگز از یادم نخواهد رفت .

فرزندانش برای او ارزشی قائل نبودند . بلیز می دانست که باید کاری کند که آخر عمری پسرانش از او پذیرایی کنند .
بلیز با خود نقشه ای کشید و یک روز پسرانش را جمع نمود ...

دوربین روی بلیز زوم می کنه که روی مبل نشسته و داره با بچه هاش حرف میزنه : زمان مرگ دارد فرا می رسد و باید رازی را برای شما بگویم ....من مخصوصا خود رابه فقر زدم ولی باید بگویم که من گنجی در این خانه پنهان کرده ام که امیدوارم شما بتوانید آن رابیابید .
برق شادمانی در چشمان برادران بلیز درخشید و پسران شروع کردند به پاچه خواری : بابا جان .ما وجود شما را می خواهیم .وجود شما برای ما از تمام ثروت های دنیا بیشتر ارزش دارد .مال وثروت چه ارزشی دارد ؟ این تنها خاطرات شیرین شماست که باما خواهد ماند وهیچ وقت از میان نخواهد رفت .

بلیز در دل : ای .... بوقی . تا اسم پول اومد وسط باز جفنگ گوییتون شروع شد ؟ یه پدری ازتون درآرم تا عمر دارید فراموش نکنید .

از آن به بعد مسابقات پذیرایی بین پسران بلیز شروع گشت :
صبح خونه ی بلیزیوس کله پاچه ی اعلا به همراه شنا در استخر بانوان .
ظهر خونه ی برادر بلیز شیشلیک به همراه مشاهده ی مسابقه ی فینال کوئیدیچ بانوان
شب خونه ی بلیزچه همبرگر به همراه انتخاب همسر موقت.
بدین سان بلیز در یک ماه پایانی عمر خویش سی تا زن گرفت و برای همیشه گرم گشت !!

-روزی از روزها-

بلیز روی تخت خوابیده ولحظه ی مرگش فرارسیده بود ، او با صدایی رو به خاموشی به پسرانش گفت : فرزندان من چقدر شما برای من فرزندان خوبی بودید .
اوهو اوهوو .( صدای اشک تمساه فرزندان بلیز)
_ حالا من وظیفه ی خود دانم که جای گنج را به شما بگویم همی و شما را ثروتمند کنم .
اوهو اوهوووو ( صدای اشک شوق بچه ها بلندتر میشه )
بلیزیوس : بابا ما بدون تو چه خاکی توسرمون بکنیم ؟
بلیزچه : ایکاش ما می توانسیتم جان خود را قرابانی تو کرده و تو سال ها زنده باشی .
بلیز ادامه میده : این گنج مرا با یکدیگر بخورید و مبادا بین شما جنگ و زنا...یعنی نزاع در بگیرد و مردم به شما کنند و مبادا برادری خود را با این پول ها به هم بزنید ! مبادا سر همدیگر را زیر تخت بنمایید ! مبادا برید تو کوچه فوت..اهم..اما...به من بگید ، من تا الان پدر خوبی بودم ؟
ــ آری یا بابا ! یادته اون موقع رفته بودیم سر کوچه با هم ؟ بعد تو اون ساحره هه رو نشون دادی ؟
ــ هومکیوس ! بابا یادته اون موقع همه پشتمونو خالی کردن و بعد ما به این نتیجه رسیدیم که چون با هم هستیم همه مون می تونیم پشت هم وایستیم ؟
ــ بابا اون روز تو استخر یادته ؟
بلیز:
ــ اوهو اهو...
بلیز : به انتهای زیر زمین رفته و زمین رابکنید تا به صندوقی برسید در آن صندوق گنج می باشد .این هم کلید آن صندوق ...خخخ...( صدای مرگ بلیز)

اما بلیز نمرده بود و زیر چشمی بچه هایش را می پایید .

بلیزممد : مرد !
سه نفر بلند شده وبه افتخار مرگ پدرشان بندری را آغاز نمودند .
بلیز :
_ آها بیا .... دختر آبادانی..
بلیز : اهم اهم .
بچه های بلیز : اوهووو اوهووو ...بابا چه غریبانه رفتش از این خانه..اوهووو ..
بلیز : یه تقاضا دارم ازتون ..
بلیزچه : تو جون بخواه بابا ..اوهوو .
بلیز : جنازه ی مرا بسیار آبرومند دفن کنید و مراسم بسیار بشکوهی برایم بگیرید تا همه انگشت به دهن بمانند وکف بنمایند ، یه مشت هم برید بزنید تو دهن حاج ممد پارچه فروش محله...عجب مرد بوق صفتی بود، هی می گفتم تخفیف بده می گفت به جون شما این پارچه ای که من دارم می فروشم همه ش ضرره....خخخ .
فرزندان بلیز جهت رعایت نکات ایمنی از بندری زن خود داری کردند .

-چند دقیقه بعد-

جنازه بلیز روی تخت افتاده بود و اینا .


-یک ساعت بعد داخل زیر زمین-

بلیزیوس : منفجریوس ! شکافیوس ! جریوس ! صندوقیوس بیا توی دستمیوس !
بلیزچه : چرا این طوریه ؟ مثل این که با جادو نمیشه باید با بیل وکلنگ بیفقیتم به جونش .

یکی کلنگ می زد ، یکی خاک ها رو میکند ، یکی خاک هارو بالا می ریخت و بعد از شونصد ساعت کار بی وقفه درحالی که فرزندان بلیز به مرز قزوینیت حاد رسیده اند بلیز ممد گفت : هوی ملت ! پیدا کردم این صندوقو .

صندوق بیرون کشیده شد ، سه برادر دست در دست هم دادن به مهر و قفل را شکسته و در صندوق را باز نمودند ، داخل صندوق یک کاغذ بود :

مرلین داند و من دانم و تو هم دانی
که یک پشیز ندارد بلیز زابینی

دوست عزیز پست شما ویرایش شد لطفا از کلمات زننده استفاده نکنید.


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۴ ۱۸:۳۱:۰۴
ویرایش شده توسط آنتونین دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۶/۶/۲۵ ۱:۰۵:۰۴



Re: اساتید نمونه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۶
#9
ورد های جادویی : ایگور کارکاروف
گیاه شناسی : آراگوگ
دفاع در برابر جادوی سیاه : اینیگو ایماگو




Re: ناظر ماه
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶
#10
هوم ، این دفعه دیگه این رنک باید به آلبوس برسه ، چون دو تا انجمن سنگین زیر دستشه و هر دو تاشونو خوب اداره کرده








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.