پرسی ویزلی
از تو میپرسند !!
- تولد نقش
- 1383/11/19
- آخرین ورود
- پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
- عضویت
- 1384/05/18
- پستها
- 3736
کوچه ناکترن از همیشه خلوت تر ، تاریک تر و کثیف تر بود ، بوی غذای مانده از همه طرف به مشام میرسید و در صدد بود تا نقش مهمتری در رعب انگیز تر کردن کوچه ایفا کند !
دو جادوگر قدیمی که زمانی با یکدیگر دوست بوده اند ، اکنون در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و در حالیکه انگشتانشان را دور چوبدستی هایشان قفل کرده بودند ، با نگاهی سرشار از نفرت به یکدیگر مینگریستند ! ولی اکنون در دیده هایشان اثری از مشاهده دوست قدیمی رویت نمیشد ، تنها چیزی که مشخص بود این بود که آن دو که زمانی یکی از وفادارترین دوستان یکدیگر بودند ، به سمت خوبی و بدی روی برده بودند ؛ گریگور ویچ به سمت خوبی رفته و یکی از جادوگران درست کار بود و کاراکتاکوس بورک به سمت سیاهی و تبهکاری قدم برداشته بود ، البته پیوستن بورک به سیاهی تنها نظر ویچ در مورد او بود ، مدرکی در دست نداشت ولی مصمم بود که به هویت واقعی او پی ببرد ، تنها چیزی که اکنون در ذهنش جاری بود استفاده از افسون چرابلس بود ، این افسون چون معجون راست گویی ، واقعیت را برای ویچ روشن میکرد و او در نظر داشت که در اولین فرصت آن را روی دوست دیرینه اش امتحان کند ! حال یا افسون سیاه و تبهکار بودن او را مشخص میکرد و یا باعث میشد که خودش 3 روز زجر بکشید ؛ بر خلاف رفتارش ، صمیمانه خواستار بازگشت طلسم و مجروح کردن خودش بود ، در این صورت ... در این صورت او به بی گناهی دوستش پی میبرد ، دیگر چه اهمیتی داشت که زجر بکشد .
در حالیکه در درونش عاجزانه به معبودش التماس میکرد که بی گناهی جادوگری که در مقابلش ایستاده بود را به او ثابت کند ، چوبدستی اش را بلند کرد و در حالیکه ناتوانی در صدایش محسوس بود ، فریاد زد : چرابلس !
افسون سپیدی از درون چوبدستی اش فوران کرد و به سوی جادوگر مسنی که رو در رویش ایستاده بود وحشیانه هجوم برد ، به بدن او اصابت کرد ؛ نه ! امکان نداشت !
ویچ فریاد زد : نه ! برگرد ، بهت التماس میکنم که کمانه کن به سمت من ، منو بیهوش کن ، از درون با من مبارزه !
ولی افسون وارد بدن بورک شده بود ، لحظه ای هاله ای بدنش را احاطه کرد و از بین رفت ، بورک که وحشت در تک تک سلول های بدنش آشکار بود ، لحظه ای به خودش نگاه کرد و سپس به چهره ویچ خیره شد !
افسونی که توسط گریگور ویچ ایجاد شده بود ، نشان میداد ، که کاراکتوس بورک جادوگر سیاه است ، ولی چه اهمیتی داشت ، همه چیز از دست رفته بود !
تنها چیزی که الان حائز اهمیت بود این بود که آن دو در نظر دارند با یکدیگر دوئل کنند ، دوئلی کوتاه ، ولی در عین حال مهم و سرنوشت ساز !
گریگور در حالیکه به صورت دوست از دست رفته اش خیره شده بود گفت : حاضری شروع کنیم ؟ امروز یکی از ما به دست دیگری از بین خواهیم رفت ! پس بدرود ! ولی فراموش نکن که من حاضرم بمیرم ولی از نفرین های سیاهی که تو استفاده میکنی استفاده نکنم !
کاراکتاکوس لبخند سردی زد و گفت : بدرود ! خواهیم دید ، که مجبور به این کار خواهی شد ! تو از طلسم سیاه استفاده میکنی !
چوبدستی ها همزمان به کار افتاد ، تنها صدایی که به گوش میرسید ، نفرین های دو جادوگر بود : سکتوسمپرا ، اکسپلیارموس ، کروشیو ، پتریفیکوس توتالوس ، ایمپریوس کارس ، ایمپدی منتا ، آواداکداورا ... !
سکوت ناگهانی سراسر کوچه ناکترن را در بر گرفت ! نه ! گریگور در حالیکه سر قول خودش که مبنی بر استفاده نکردن از جادوی سیاه بود ایستاده بود و اکنون بیجان در حالیکه به کاراکتاکوس چشم دوخته بود از این دنیای فانی کوچ کرد !
دو جادوگر قدیمی که زمانی با یکدیگر دوست بوده اند ، اکنون در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و در حالیکه انگشتانشان را دور چوبدستی هایشان قفل کرده بودند ، با نگاهی سرشار از نفرت به یکدیگر مینگریستند ! ولی اکنون در دیده هایشان اثری از مشاهده دوست قدیمی رویت نمیشد ، تنها چیزی که مشخص بود این بود که آن دو که زمانی یکی از وفادارترین دوستان یکدیگر بودند ، به سمت خوبی و بدی روی برده بودند ؛ گریگور ویچ به سمت خوبی رفته و یکی از جادوگران درست کار بود و کاراکتاکوس بورک به سمت سیاهی و تبهکاری قدم برداشته بود ، البته پیوستن بورک به سیاهی تنها نظر ویچ در مورد او بود ، مدرکی در دست نداشت ولی مصمم بود که به هویت واقعی او پی ببرد ، تنها چیزی که اکنون در ذهنش جاری بود استفاده از افسون چرابلس بود ، این افسون چون معجون راست گویی ، واقعیت را برای ویچ روشن میکرد و او در نظر داشت که در اولین فرصت آن را روی دوست دیرینه اش امتحان کند ! حال یا افسون سیاه و تبهکار بودن او را مشخص میکرد و یا باعث میشد که خودش 3 روز زجر بکشید ؛ بر خلاف رفتارش ، صمیمانه خواستار بازگشت طلسم و مجروح کردن خودش بود ، در این صورت ... در این صورت او به بی گناهی دوستش پی میبرد ، دیگر چه اهمیتی داشت که زجر بکشد .
در حالیکه در درونش عاجزانه به معبودش التماس میکرد که بی گناهی جادوگری که در مقابلش ایستاده بود را به او ثابت کند ، چوبدستی اش را بلند کرد و در حالیکه ناتوانی در صدایش محسوس بود ، فریاد زد : چرابلس !
افسون سپیدی از درون چوبدستی اش فوران کرد و به سوی جادوگر مسنی که رو در رویش ایستاده بود وحشیانه هجوم برد ، به بدن او اصابت کرد ؛ نه ! امکان نداشت !
ویچ فریاد زد : نه ! برگرد ، بهت التماس میکنم که کمانه کن به سمت من ، منو بیهوش کن ، از درون با من مبارزه !
ولی افسون وارد بدن بورک شده بود ، لحظه ای هاله ای بدنش را احاطه کرد و از بین رفت ، بورک که وحشت در تک تک سلول های بدنش آشکار بود ، لحظه ای به خودش نگاه کرد و سپس به چهره ویچ خیره شد !
افسونی که توسط گریگور ویچ ایجاد شده بود ، نشان میداد ، که کاراکتوس بورک جادوگر سیاه است ، ولی چه اهمیتی داشت ، همه چیز از دست رفته بود !
تنها چیزی که الان حائز اهمیت بود این بود که آن دو در نظر دارند با یکدیگر دوئل کنند ، دوئلی کوتاه ، ولی در عین حال مهم و سرنوشت ساز !
گریگور در حالیکه به صورت دوست از دست رفته اش خیره شده بود گفت : حاضری شروع کنیم ؟ امروز یکی از ما به دست دیگری از بین خواهیم رفت ! پس بدرود ! ولی فراموش نکن که من حاضرم بمیرم ولی از نفرین های سیاهی که تو استفاده میکنی استفاده نکنم !
کاراکتاکوس لبخند سردی زد و گفت : بدرود ! خواهیم دید ، که مجبور به این کار خواهی شد ! تو از طلسم سیاه استفاده میکنی !
چوبدستی ها همزمان به کار افتاد ، تنها صدایی که به گوش میرسید ، نفرین های دو جادوگر بود : سکتوسمپرا ، اکسپلیارموس ، کروشیو ، پتریفیکوس توتالوس ، ایمپریوس کارس ، ایمپدی منتا ، آواداکداورا ... !
سکوت ناگهانی سراسر کوچه ناکترن را در بر گرفت ! نه ! گریگور در حالیکه سر قول خودش که مبنی بر استفاده نکردن از جادوی سیاه بود ایستاده بود و اکنون بیجان در حالیکه به کاراکتاکوس چشم دوخته بود از این دنیای فانی کوچ کرد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1386/4/21 21:25:23
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم
)