[spoiler=خلاصه ی سوژه]
خلاصه ی سوژه:جیمز و بارتی در هفده سالگی عاشق دختر شکلات فروشی که در مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا کار می کند، شده اند، محفلی ها و مرگخواران، هردو مخالف این ازدواجند ولی برای این که در مقابل یک دیگر کم نیاوردند هردو برای خواستگاری راهی مجموعه تفریحی مادام رزمرتا می شوند! [/spoiler]
__________________________________________________________________
جلوی در مجموعه تفریحی: - ارباب، مطمئنین که باید بریم تو؟ به نظر من که کارمون اصلا درست نیست.
لرد با عصبانیت چشم غره ای به بلا رفت و بعد پس گردن بارتی را گرفت و به جلو هول داد. بارتی با بغض رویش را برگرداند و به طرف درب ورودی حرکت کرد.
لوسیوس که خیلی راضی به نظر می رسید، به نارسیسا نزدیک شد و ابرویش را بالا انداخت. نارسیسا با تردید سرش را نزدیک دهان وی برد.
- چی میگی؟
لوسیوس لبخندی زد.
- سیسی، باید از این شرایط حسابی به نفع خودمون استفاده کنیم. می بینی که خواهرت چقدر از این موضوع عصبانیه. به خاطر این که یک شکلات فروش قراره عروس خانه ریدل بشه!
- خب لوسیوس، منم ناراضی ام. چه ربطی داشت.
لوسیوس در حالی که کلافه به نظر می رسید، به اطرافش نگاهی کرد و مطمئن شد که کسی به آن دو توجه نمی کند. سپس با صدای آرامی گفت:
- خب، بارتی پسر لرده! ما می تونیم توی سر گرفتن این وصلت کمک کنیم. اینطوری لرد حتما به ما پاداشی هم میده.
در همین لحظه، لرد که به نظر می رسید مشکوک شده است، به لوسیوس و نارسیسا نگاهی کرد.
- آقای تی و خانوم سطل! یا همین الان می رین تو، یا ارباب میدونه و شما دوتا!
لوسیوس با انزجار تابی به موهایش داد و بعد از بارتی و نارسیسا وارد شد.
یک ساعت بعد- مجموعه ی تفریحی مادام رزمرتا: - خب من شرایطمو گفتم! حالا خوددانید.
بلاتریکس با عصبانیت غرید:
- تو چی فکر کردی؟ اصلا" همون بهتر که با جیمز ازدواج کنی! عروس پشمک ها بشی! ما رفتیم.
بلا از جایش بلند شد. نارسیسا با اشاره ی لوسیوس مداخله کرد.
- بشین بلا! میشه با حرف هم همه چیز رو حل کرد.
بلا با عصبانیت چشم غره ای به نارسیسا رفت و سر جایش نشست. دامبلدور در حالی که به نظر می رسید از پیروزی خوشحال است، سرش را تکان داد.
- خب، دیگه شرطی نمونده؟ می تونیم ریشامونو به شیرینی بمالیم؟!
شکلات فروش لبخندی زد و ابروانش را بالا انداخت.
- نخیر نمی تونین! من هنوز نگفتم که نصف خانه ی ریدل یا خانه ی گریمولد باید به نام من بشه!
بلاتریکس با عصبانیت چوب دستی اش را بیرون کشید.
- تو به اندازه ی نصف خانه ی گریمالدم ارزش نداری! چه برسه به خانه ریدل که خاک بناییشو هم بهت نمی دیم.
شکلات فروش با عشوه سرش را تکان داد:
- من خیلی بیشتر از اینا ارزش دارم! می خواین درمورد ارزش هام براتون حرف بزنم؟

لرد سیاه در سکوت به برق چشمان دامبلدور خیره شد. خوب می دانست که دامبلدور تنها به پیروزی درمقابل او می اندیشد. با این که با ازدواج بارتی و شکلات فروش مخالف بود، نمی توانست در مقابل دامبلدور ساکت بنشیند.
- ما قبول می کنیم.
دامبلدور متعجب به لرد خیره شد. لرد سیاه با خونسردی ردایش را صاف کرد.
- نصف خانه ی ریدل به نام تو میشه! اما الان نه. بعد از مرگم!
دامبلدور متفکرانه به چشمان لرد خیره شد. شکلات فروش با اشتیاق سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
- خب حالا، می تونید به ریشا و سرتون شیرینی بمالید!

رودولف به بلا که دوباره قلب ها در چشمانش پیدا بود، نگاهی کرد و بلا با شادی لبخند زد و به آرامی گفت:
- اینا که نمی دونن ارباب هورکراکس داره! ارباب جاودانست! هیچ وقت خانه ی ریدل به این دخترک شکلات فروش نمیرسه! هیچ وقت!