مربوط به تصویر شماره 21
صدای همهمهی دانش آموزای جادوگری، باعث شد سرم رو از روی میز بلند کنم و با کنجکاوی از بین شیشه های کثیف پنجرهی خوابگاه، به بیرون نگاه کنم.
چه عجیب!
انگار اتفاق مهمی افتاده که همه اون پایین جمع شدن، اما من فقط چند هفتهاست که به هاگوارتز اومدم و هنوز با خیلی مسائل غریبهام.
کنجکاوی نمیذاره بیشتر از این فکر کنم، چوب جادومو برمیدارم و به سمت جایی که بقیهی دانش آموزا میرن، حرکت میکنم.
بین راه سعی میکنم زمزمه هاشونو بشنوم تا بفهمم اینجا چه خبره!
شاید بخاطر اینه که من هنوز هیچ دوستی اینجا ندارم که ازش بپرسم، شایدم چون یک احمق درونگرام؛ نمیدونم!
از بین حرفاشون، متوجه شدم کسی مرده،
اسم پروفسور اسنیپ و پروفسور دامبلدور هم شنیدم و ناگهان لرزه ای به تنم افتاد.
امیدوارم پروفسور اسنیپ نبوده باشه!
وقتی به حیاط بزرگ، زیر برج نجوم رسیدیم، متوجه شدم که کشتهی امشب پروفسور دامبلدوره.
هیچوقت از اونایی نبودم که با دیدن دامبلدور احساس امنیت کنن.
من اسلیترین بودم. یاد گرفته بودم آدمها رو با اعمالشون قضاوت کنم، نه با افسانههایی که دربارهشون ساختهان. خیلی وقتها با تصمیمهای دامبلدور موافق نبودم. فکر میکردم زیادی به گریفیندورها فرصت میده، زیادی راز نگه میداره و زیادی از ما انتظار داره که فقط بهش «اعتماد» کنیم.
پس وقتی خبر رسید که مرده...
انتظار داشتم هیچ حسی نداشته باشم.
اما وقتی همه زیر برج جمع شدیم، فهمیدم مرگ بعضی آدمها ربطی به دوست داشتنشون نداره.
همه چوبدستیهاشون رو بالا بردند.
چند لحظه مکث کردم.
از خودم پرسیدم: «چرا؟»
برای مردی که هیچوقت قهرمان من نبود؟
بعد به قلعه نگاه کردم.
راهروها، کلاسها، سقفهایی که سالها بالای سرمون بودن... انگار خود هاگوارتز نفسش رو حبس کرده بود.
شاید ما برای دامبلدور چوبدستیهامونو بالا نبرده بودیم، شاید برای آخرین تکه از دنیایی که فکر میکردیم هیچوقت فرو نمیریزه داشتیم این کارو میکردیم.
من هم چوبدستیام را بالا بردم.
نه از روی عشق یا تحسین، فقط از روی احترام.
احترام به مردی که حتی اگه هیچوقت نفهمیدمش، انقدر مهم بود که با رفتنش، سکوت تمام قلعه را از هم پاشید.
اون شب فهمیدم لازم نیست کسی رو دوست داشته باشی تا نبودنش برات سنگین باشه.
بعضی آدمها وقتی میرن، تازه میفهمی چهقدر وجودشون، حتی در حاشیهی زندگیت، دنیا رو سر پا نگه داشته بود.
---
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Hellebore در 1405/5/5 23:03:04
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:25:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/6 16:25:15
هیچ مدرکی علیه من وجود نداره!
جزئیات کاربر

مربوط به تصویر شماره 17
زندگی دوگانه آلیس به بخش حساسی رسیده بود... از طرفی به عنوان دخترک لرد سیاه میبایست در مراسم بازگشت شکوهمند شرکت میکرد و از طرفی به عنوان خواهر پنهان هری، دختر ناشناس لیلی و جیمز پاتر، از برادر کوچکترش دفاع میکرد و نمیگذاشت آسیبی بهش برسه... هری ناخواسته در مسابقه سه جادوگر شرکت داده شده بود و آلیس باید با حفظ پنهان بودن نسبت خواهری داشتن با هری از اون حفاظت میکرد... مرحله آخر این مسابقه رسیده بود و هری و سدریک که هردو برای آلیس عزیز بودن در خطر جانی قرار داشتند و بی قراری آلیس از این بود که نمیتونست ازشون به خوبی دفاع کنه... اون به عنوان دختر لرد سیاه در مراسم بازگشتش حاضر بود و دید که سدریک جلوی چشمش کشته شد و برای هری ورد های جادویی حفاظتی میخوند و از مادرش(لیلی) برای نجات هری کمک خواست و وقتی هری به محوطه هاگوارتز برگشت، آلیس هم خودش رو غیب کرد و به عنوان آلیس معمولی پیش هری اومد و قطره های اشک و گریه هاش برای سدریک و خطری که برای هری بود تموم نمیشد... زندگی دوگانه آلیس خیلی سخت شده بود و کسی نمیتونست بهش کمک کنه... ادامه دارد
---
تو این مرحله به جز توصیف وقایع و اتفاقاتی که توی اون تصویر انتخاب شده رخ میده، ما نیاز به داستانی خلاقانه نیاز داریم. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، یا حتی احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل تر از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
زندگی دوگانه آلیس به بخش حساسی رسیده بود... از طرفی به عنوان دخترک لرد سیاه میبایست در مراسم بازگشت شکوهمند شرکت میکرد و از طرفی به عنوان خواهر پنهان هری، دختر ناشناس لیلی و جیمز پاتر، از برادر کوچکترش دفاع میکرد و نمیگذاشت آسیبی بهش برسه... هری ناخواسته در مسابقه سه جادوگر شرکت داده شده بود و آلیس باید با حفظ پنهان بودن نسبت خواهری داشتن با هری از اون حفاظت میکرد... مرحله آخر این مسابقه رسیده بود و هری و سدریک که هردو برای آلیس عزیز بودن در خطر جانی قرار داشتند و بی قراری آلیس از این بود که نمیتونست ازشون به خوبی دفاع کنه... اون به عنوان دختر لرد سیاه در مراسم بازگشتش حاضر بود و دید که سدریک جلوی چشمش کشته شد و برای هری ورد های جادویی حفاظتی میخوند و از مادرش(لیلی) برای نجات هری کمک خواست و وقتی هری به محوطه هاگوارتز برگشت، آلیس هم خودش رو غیب کرد و به عنوان آلیس معمولی پیش هری اومد و قطره های اشک و گریه هاش برای سدریک و خطری که برای هری بود تموم نمیشد... زندگی دوگانه آلیس خیلی سخت شده بود و کسی نمیتونست بهش کمک کنه... ادامه دارد
---
تو این مرحله به جز توصیف وقایع و اتفاقاتی که توی اون تصویر انتخاب شده رخ میده، ما نیاز به داستانی خلاقانه نیاز داریم. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، یا حتی احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل تر از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:14:17
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:44:02
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/5/5 13:44:02
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/28
تولد نقش: 1405/04/31
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:32
از: هاگوارتز / اِسپینرز اِند
پستها:
14

تصویر شماره 7 : هری و اسنیپ
عنوان: آن شب در قطار
در قطار هاگوارتز اکسپرس، هری در کوپهای نشسته بود که داشت با رون و هرمایون دربارهٔ تابستان صحبت میکرد. در میان صحبتها، هری ناخواسته موضوعی را مطرح کرد که نباید میکرد:
«میدونی رون؟ من توی گریمولد یه نامهٔ قدیمی پیدا کردم که به نظر میرسه از طرف مامانم به اسنیپ نوشته شده... قبل از اینکه با بابام ازدواج کنه. ظاهراً اونها قبل از اینکه اسنیپ تبدیل به یه... آدم کجخلق بشه، باهم دوست بودن!»
همین لحظه در کوپه باز شد و اسنیپ با چهرهای از خشم ارغوانی، پشت در ایستاد. عصبانیت او فقط به خاطر فاش شدن راز نبود؛ بلکه هری این راز را درست وقتی گفت که چندین دانشآموز دیگر از کوپههای مجاور سرک کشیده بودند و در حال گوش دادن بودند.
اسنیپ با صدای سردی گفت: «پاتر... بیا بیرون.»
هری که از شدت خندهٔ رون و نگاه هشداردهندهٔ هرمایون گیج شده بود، با احتیاط از جا بلند شد و به دنبال اسنیپ به راهرو رفت. اسنیپ با عصبانیت زمزمه کرد:
«اگر یک کلمهٔ دیگر دربارهٔ آن نامه به زبان بیاوری، آنقدر از اتاق پاداشها محروم میشوی که تا زمان بازنشستگیِ فیلیوس فلیتویک، هیچکدام را نخواهی دید! یک یادآوری کوچک: این اسم من است که روی آن نامه نوشته شده و این من هستم که تصمیم میگیرم چه چیزی راز بماند.»
او با دستی لرزان از عصبانیت، چوبدستیاش را بالا آورد و هری با وحشت فهمید که این بار جدی است. اما ناگهان... قطار با لرزشی شدید ترمز کرد و هر دو به دیوار پرتاب شدند و چوبدستی اسنیپ از دستش افتاد. هری که روی زمین افتاده بود، ناگهان متوجه چیزی عجیب پشت شیشهٔ پنجره شد... سایههای سیاهی که در مه صبحگاهی، آرام آرام به قطار نزدیک میشدند و هیچکدام شبیه دیوانهوار نبودند.هری نفسزنان از جا بلند شد و چوبدستی اسنیپ را برداشت. با نگاهی به بیرون، سایهی سیاهی را دید که با سرعت به سمت قطار میآمد. «استاد... اونجا یه چیزی هست...»
اسنیپ با نگاهی که میگفت «خودم دیدم احمق»، چوبدستی را از دست هری قاپید. در همان لحظه، سایه با صدایی مهیب به سقف قطار کوبید و باعث شد چراغهای کوپهها یکباره خاموش شوند.
اسنیپ زمزمه کرد«مرگخوار است. با من بمان، پاتر، و هر کاری که میگویم را انجام بده.»
هری که از این که اسنیپ برای اولین بار از او کمک خواسته بود، شوکه شده بود، با چوبدستیاش آماده شد. مرگخوار با شکستن شیشهی کوپهی مجاور، وارد قطار شد. اسنیپ با یک حرکت سریع، طلسم محافظی روی هری انداخت و فریاد زد: «اکنون، پاتر! طلسم انفجار!»
هری و اسنیپ هماهنگ، طلسمهایشان را به سمت مرگخوار پرتاب کردند. مبارزهی نفسگیری در راهروی تاریک قطار شکل گرفت. مرگخوار که غافلگیر شده بود، عقبنشینی کرد و از قطار به بیرون پرید. اسنیپ با همان سرعت، کوپه را مهر و موم کرد و با چوبدستیاش به هری اشاره کرد که بنشیند.
هری نفسنفس میزد. «متشکرم، استاد.»
اسنیپ با همان چهرهی کلاسیک و اخمآلود، رو به هری کرد و با لحنی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
«امشب، پاتر، هیچ اتفاقی نیفتاد. تو چیزی ندیدی و من هیچکاری برایت نکردم. اگر یک کلمه از این ماجرا در مدرسه پچپچ شود، من خودم شخصاً تو را چنان مجازاتی میکنم که حسرت خوردن یک طلسم کشنده را بخوری. حالا برو تو کوپهات و تا رسیدن به هاگوارتز، یک کلمه حرف نزن!»
هری در حالی که به سختی خندهاش را نگه داشته بود و از این همه دوگانگی اسنیپ بهتزده شده بود، به سمت کوپهی خود بازگشت. وقتی در را بست، صدای رون را شنید که گفت: «پس چی شد؟ چرا اسنیپ اینقدر عصبانی به نظر میرسید؟»
هری با لبخندی رازآلود فقط گفت: «هیچی، رون. فقط یه ملاقات عادی با استاد.»
«پایان»
---
زیبا بود!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
عنوان: آن شب در قطار
در قطار هاگوارتز اکسپرس، هری در کوپهای نشسته بود که داشت با رون و هرمایون دربارهٔ تابستان صحبت میکرد. در میان صحبتها، هری ناخواسته موضوعی را مطرح کرد که نباید میکرد:
«میدونی رون؟ من توی گریمولد یه نامهٔ قدیمی پیدا کردم که به نظر میرسه از طرف مامانم به اسنیپ نوشته شده... قبل از اینکه با بابام ازدواج کنه. ظاهراً اونها قبل از اینکه اسنیپ تبدیل به یه... آدم کجخلق بشه، باهم دوست بودن!»
همین لحظه در کوپه باز شد و اسنیپ با چهرهای از خشم ارغوانی، پشت در ایستاد. عصبانیت او فقط به خاطر فاش شدن راز نبود؛ بلکه هری این راز را درست وقتی گفت که چندین دانشآموز دیگر از کوپههای مجاور سرک کشیده بودند و در حال گوش دادن بودند.
اسنیپ با صدای سردی گفت: «پاتر... بیا بیرون.»
هری که از شدت خندهٔ رون و نگاه هشداردهندهٔ هرمایون گیج شده بود، با احتیاط از جا بلند شد و به دنبال اسنیپ به راهرو رفت. اسنیپ با عصبانیت زمزمه کرد:
«اگر یک کلمهٔ دیگر دربارهٔ آن نامه به زبان بیاوری، آنقدر از اتاق پاداشها محروم میشوی که تا زمان بازنشستگیِ فیلیوس فلیتویک، هیچکدام را نخواهی دید! یک یادآوری کوچک: این اسم من است که روی آن نامه نوشته شده و این من هستم که تصمیم میگیرم چه چیزی راز بماند.»
او با دستی لرزان از عصبانیت، چوبدستیاش را بالا آورد و هری با وحشت فهمید که این بار جدی است. اما ناگهان... قطار با لرزشی شدید ترمز کرد و هر دو به دیوار پرتاب شدند و چوبدستی اسنیپ از دستش افتاد. هری که روی زمین افتاده بود، ناگهان متوجه چیزی عجیب پشت شیشهٔ پنجره شد... سایههای سیاهی که در مه صبحگاهی، آرام آرام به قطار نزدیک میشدند و هیچکدام شبیه دیوانهوار نبودند.هری نفسزنان از جا بلند شد و چوبدستی اسنیپ را برداشت. با نگاهی به بیرون، سایهی سیاهی را دید که با سرعت به سمت قطار میآمد. «استاد... اونجا یه چیزی هست...»
اسنیپ با نگاهی که میگفت «خودم دیدم احمق»، چوبدستی را از دست هری قاپید. در همان لحظه، سایه با صدایی مهیب به سقف قطار کوبید و باعث شد چراغهای کوپهها یکباره خاموش شوند.
اسنیپ زمزمه کرد«مرگخوار است. با من بمان، پاتر، و هر کاری که میگویم را انجام بده.»
هری که از این که اسنیپ برای اولین بار از او کمک خواسته بود، شوکه شده بود، با چوبدستیاش آماده شد. مرگخوار با شکستن شیشهی کوپهی مجاور، وارد قطار شد. اسنیپ با یک حرکت سریع، طلسم محافظی روی هری انداخت و فریاد زد: «اکنون، پاتر! طلسم انفجار!»
هری و اسنیپ هماهنگ، طلسمهایشان را به سمت مرگخوار پرتاب کردند. مبارزهی نفسگیری در راهروی تاریک قطار شکل گرفت. مرگخوار که غافلگیر شده بود، عقبنشینی کرد و از قطار به بیرون پرید. اسنیپ با همان سرعت، کوپه را مهر و موم کرد و با چوبدستیاش به هری اشاره کرد که بنشیند.
هری نفسنفس میزد. «متشکرم، استاد.»
اسنیپ با همان چهرهی کلاسیک و اخمآلود، رو به هری کرد و با لحنی که از عصبانیت میلرزید، گفت:
«امشب، پاتر، هیچ اتفاقی نیفتاد. تو چیزی ندیدی و من هیچکاری برایت نکردم. اگر یک کلمه از این ماجرا در مدرسه پچپچ شود، من خودم شخصاً تو را چنان مجازاتی میکنم که حسرت خوردن یک طلسم کشنده را بخوری. حالا برو تو کوپهات و تا رسیدن به هاگوارتز، یک کلمه حرف نزن!»
هری در حالی که به سختی خندهاش را نگه داشته بود و از این همه دوگانگی اسنیپ بهتزده شده بود، به سمت کوپهی خود بازگشت. وقتی در را بست، صدای رون را شنید که گفت: «پس چی شد؟ چرا اسنیپ اینقدر عصبانی به نظر میرسید؟»
هری با لبخندی رازآلود فقط گفت: «هیچی، رون. فقط یه ملاقات عادی با استاد.»
«پایان»
---
زیبا بود!
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/30 17:10:42
𝓟𝓻𝓸𝓯𝓮𝓼𝓼𝓸𝓻 𝓢𝓮𝓿𝓮𝓻𝓾𝓼 𝓢𝓷𝓪𝓹𝓮
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی ۱۹، کلاس پیشگویی:
کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»
نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »
تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.
من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»
تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»
گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»
تریلانی قبول کرد.
بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»
تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.
حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.
-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم
---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو میگه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمیخوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
کلاس پیشگویی. بخور، چایِ مانده و صداهایِ مرموز. استاد تریلانی با چشمهایِ گردشده گفت: «امروز با کریستال پیشگویی میکنیم. هرکس تصویری ببینه، بهم بگه.»
نوبتِ من که شد، توی کریستال نگاه کردم و هیچی ندیدم. ولی لبخند زدم و گفتم: «استاد، یه تصویر میبینم... شما رو که توی یه اتاقِ تاریک نشستید و یه نامه میخونید. نامهای با مهرِ سیاه. »
تریلانی رنگ پرید. همه فهمیدن که مهرِ سیاه یعنی وزارتِ جادو یا چیزِ بدتر.
من ادامه دادم: «توی نامه نوشته: «شما به زودی بازنشسته میشید.» ولی من میتونم این سرنوشت رو عوض کنم... اگه شما هم به من کمک کنید.»
تریلانی لرزید: «چه کمکی؟»
گفتم: «نمرهی پایانترم رو عالی بدید و به بقیه بگید که من استعدادِ خاصی توی پیشگویی دارم. در عوض، من به شما میگم که چطور از اون نامهی سیاه فرار کنید.»
تریلانی قبول کرد.
بعد از کلاس، بهش گفتم: «اون نامه رو پاره کنید و توی آتیش بیندازید. هیچوقت به وزارت جواب ندید. اونها فراموشش میکنن.»
تریلانی اینکار رو کرد و من نمرهی عالی گرفتم.
حالا همهی کلاس فکر میکنن که من یه پیشگویِ نابغهام، در حالی که من فقط از ترسِ تریلانی استفاده کردم تا به هدفم برسم.
-----
اگر به جزئیات بیشتری نیاز داره یا لازمه طولانی تر باشه بگید یه چیز دیگه بنویسم
---
همونطور که خودتم بهش اشاره کردی، انتظار داشتم داستانت جزئیات بیشتری داشته باشه. خصوصا بیان علت اعتماد ناگهانی یه استاد به جادوآموز که داره راستشو میگه و واقعا پیشگویی درستی کرده. با این حال نمیخوام اینجا متوقفت کنم، اما لطفا تو مراحل بعدی جزئیات بیشتری از داستانت ارائه بده.

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/21 12:48:51
👈Drina👉
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
تالار بزرگ هاگوارتز، پر از شمعهای شناور و سقفی که آسمان شب را در خودش منعکس میکرد.
دانشآموزان کلاس اول، با چشمانی گرد و دلهای لرزان، صف بسته بودند.
درانا مالفوی در میان آنها ایستاده بود. موهای بلوند کمرنگش را کمی به پشت گوشها هدایت کرده بود. ردای جادوییش، تازه و نو، بر شانههایش سنگینی میکرد.
چند قدم آنطرفتر، دراکو با همان غرور همیشگی، سینهاش را جلو داده بود. او و درانا، دوقلوهای همسان، در این لحظه به ندرت نگاهشان را به هم میدوختند.
تنها یک بار، وقتی نام دراکو بر زبان پروفسور مکگونگال جاری شد، درانا نفسش را حبس کرد.
کلاه هوشیار روی سر دراکو نشست، و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
«اسلیترین!»
میز اسلیترین با کفزدنهایی که عمدتاً از جانب دانشآموزان همخانوادهاش بود، از او استقبال کرد.
نوبت به درانا رسید.
مکگونگال نامش را خواند: «درانا مالفوی.»
درانا با قدمهایی مطمئن، به سمت چهارپایه رفت.
نگاهها به سویش چرخیدند؛ به دنبال شباهتی با دراکو، یا شاید تفاوتی پنهان.
کلاه هوشیار را روی سرش گذاشتند.
چند ثانیه سکوت... کلاه با لحنی آهسته، اما بهدور از تردید گفت:
«خب، بله... یک مالفوی، اما با داستانی متفاوت... تو جاهطلبی، تو خویشاوندی با اصیلزادگان را داری، اما یک راه... یک انتخاب... در انتظار توست.»
مکثی کوتاه...
«اسلیترین!»
دستزدنها بلند شد، اما این بار، درانا لبخندی نزند.
او به سمت میز اسلیترین رفت، جایی که دراکو، کرب و گویل جای باز کرده بودند.
وقتی کنار دراکو نشست، اولین حرفش را با لحنی سرد زد: «خوب، به نظرت این کلاه، درمورد "یک انتخاب"، چه میدانست؟»
دراکو تنها نگاهی به او انداخت، بیآنکه پاسخی بدهد.
---
مرسی و آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/20 0:06:40
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵: کلاه گروه بندی
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
اسمم را صدا زدند. با استرس روی صندلی نشستم. پروفسور مک گونگال کلاه گروه بندی را روی سر من گذاشت. کلاه گفت:«چه جالب! خاندان اسلیترین ولی دختر در آرزوی گریفیندوری. بزار با منطق پیش بریم. تو در گریفیندور پودر میشی. گریفیندور جای تو نیست. تو یک اسلیترین هستی!»
و بعد به صدای بلند گفت:«اسلیترین!»
اسلیترینی ها برایم دست زدند. کمی ناراحت بودم ولی نباید این ناراحتی را در چهره ام نشان میدادم. پس پوزخندی زدم و ری صندلی پشت میز نشستم. دختری با غرور زیاد رو به روی من نشسته بود. لبخندی زدم و گفتم:«سلام. من درانا ملفوی هستم.»
«آره میشناسمت.»
بعد اسم برادرم، دراکو را صدا زدند. او هم گروه بندی شد و توی اسلیترین افتاد. آمد و پیشم نشست و گفت:«خب خب. دیگه نبینم از گریفیندور حرف بزنی. وگرنه به پدر میگم.»
سری تکان دادم و گفتم:«باشه.»
بعد از شام به سالن اسلیترین رفتیم. با همان دختری که رو به روی من نشسته بود هم اتاقی شدم. فهمیدم اسمش پانسی پارکینسون هست.
شب خوابیدیم و فردا صبح تحصیل در هاگوارتز را شروع کردیم.
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 11:31:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/18
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: شنبه 20 تیر 1405 17:33
از: اوساکا
پستها:
1

تصویر ۳
میگن آینه انفاق انگیز آرزوهات رو نشونت میده... ولی هیچکس نمیگه دیدن آرزویی که هیچوقت قرار نیست بهش برسی، چقدر درد داره. هر بار که به این آینه نگاه میکنم، قلبم گول میخوره. برای چند ثانیه باورم میشه که لیلی هنوز زنده است... که هنوز میتونه بخنده، دستش رو دورم حلقه کنه و همهچیز مثل قبل باشه. قلبی که مال من الان کنارم باسخ ولی بعد یادم میاد... اون شب لعنتی. شبی که بدنش روی زمین افتاده بود؛ سرد... بیحرکت... انگار تمام گرمای دنیا همراهش رفته بود. هنوزم وقتی چشمام رو میبندم، اون تصویر از ذهنم پاک نمیشه. و بین اون همه سکوت... فقط صدای گریهی یه نوزاد و انعکاس بی صدای فریاد عاجزانه خودم برای اثبات بی گناهی لیلی. هری. تنها چیزی که از اون شب وحشتناک باقی مونده بود. گاهی دلم میخواد دستم رو از آینه رد کنم و فقط یک بار دیگه بغلش کنم. فقط یک بار. بدون اینکه بترسم دوباره از دستش بدم. ولی آینه بیرحمه... میذاره ببینیش، اما هیچوقت نمیذاره لمسش کنی. شاید برای همینه که بعضی از عشقها هیچوقت تموم نمیشن. چون هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکردن. و بعضی حسرتها... تا آخر عمر، درست مثل ترکهای روی این آینه، توی قلب آدم میمونن.تنها دلخوشیم داشتن هری کنارمه که بتونم از چشماش، چشمای لیلی رو ببینم..
---
راستش توی شرایطی که پستِ داستان نویسی خیلی کوتاه باشه، اصولا تایید نمیشن. اما پستت انقدر قشنگ بود و جمله بندی هات به قدری بی نقص بودن که نمیتونم تاییدش نکنم! بنابراین امیدوارم توی آینده برامون طولانی تر و قشنگ تر هم بنویسی.. پست های بقیه رو هم میتونی بخونی تا ایده بگیری
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
میگن آینه انفاق انگیز آرزوهات رو نشونت میده... ولی هیچکس نمیگه دیدن آرزویی که هیچوقت قرار نیست بهش برسی، چقدر درد داره. هر بار که به این آینه نگاه میکنم، قلبم گول میخوره. برای چند ثانیه باورم میشه که لیلی هنوز زنده است... که هنوز میتونه بخنده، دستش رو دورم حلقه کنه و همهچیز مثل قبل باشه. قلبی که مال من الان کنارم باسخ ولی بعد یادم میاد... اون شب لعنتی. شبی که بدنش روی زمین افتاده بود؛ سرد... بیحرکت... انگار تمام گرمای دنیا همراهش رفته بود. هنوزم وقتی چشمام رو میبندم، اون تصویر از ذهنم پاک نمیشه. و بین اون همه سکوت... فقط صدای گریهی یه نوزاد و انعکاس بی صدای فریاد عاجزانه خودم برای اثبات بی گناهی لیلی. هری. تنها چیزی که از اون شب وحشتناک باقی مونده بود. گاهی دلم میخواد دستم رو از آینه رد کنم و فقط یک بار دیگه بغلش کنم. فقط یک بار. بدون اینکه بترسم دوباره از دستش بدم. ولی آینه بیرحمه... میذاره ببینیش، اما هیچوقت نمیذاره لمسش کنی. شاید برای همینه که بعضی از عشقها هیچوقت تموم نمیشن. چون هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکردن. و بعضی حسرتها... تا آخر عمر، درست مثل ترکهای روی این آینه، توی قلب آدم میمونن.تنها دلخوشیم داشتن هری کنارمه که بتونم از چشماش، چشمای لیلی رو ببینم..
---
راستش توی شرایطی که پستِ داستان نویسی خیلی کوتاه باشه، اصولا تایید نمیشن. اما پستت انقدر قشنگ بود و جمله بندی هات به قدری بی نقص بودن که نمیتونم تاییدش نکنم! بنابراین امیدوارم توی آینده برامون طولانی تر و قشنگ تر هم بنویسی.. پست های بقیه رو هم میتونی بخونی تا ایده بگیری

تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط Alisoltan در 1405/4/18 21:14:02
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 0:41:23
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/19 0:41:23
جزئیات کاربر

تصویر شماره 19 : کلاس پیشگویی
وقتی از پلههای مارپیچ برج بالا رفتم و وارد کلاس پیشگویی شدم، برای لحظهای احساس کردم از دنیای همیشگی هاگوارتز جدا شدهام. پردههای ضخیم، نور روز را کاملاً پشت خود پنهان کرده بودند و تنها روشنایی کلاس از شعلهی شمعهایی بود که روی میزهای گرد میسوختند. کنار هر شمع، گویی بلورین با درخششی بنفش قرار داشت و دود سرخرنگی که از گیاهان خشک روی میز استاد تریلانی بلند میشد، آرامآرام در فضای کلاس میپیچید. صدای بارانی که به شیشههای پنجره میخورد، در کنار خشخش آتش شومینه، فضایی آرام اما مرموز ساخته بود.
همیشه دربارهی پیشگویی کنجکاو بودم، اما هیچوقت از آن دسته آدمهایی نبودم که هر حرفی را بدون فکر باور کنند. با خودم گفتم شاید امروز هم چیزی جز چند نماد مبهم نبینم، اما تصمیم گرفتم تا پایان کلاس قضاوت نکنم.
استاد تریلانی با لبخندی آرام گفت: «باران ذهن را آرام میکند و دود، آنچه را در اعماق آن پنهان شده آشکار میسازد. اگر عجله کنید، دود فقط دود خواهد بود.»
همهی دانشآموزها در سکوت به شعلهی شمعهایشان خیره شدند. بعضیها با هیجان دربارهی شکلهایی که میدیدند پچپچ میکردند، اما من هنوز چیزی جز دودهای درهم و خطوط خاکستری نمیدیدم. لحظهای چشمهایم را بستم، فقط به صدای باران گوش دادم و دوباره به دود خیره شدم.
این بار، دود آرامآرام تغییر شکل داد.
ابتدا شبیه مه بود، اما چند ثانیه بعد تصویری از کلیدی نقرهای را دیدم که روبهروی دری قدیمی معلق مانده بود؛ دری که هیچوقت آن را در هاگوارتز ندیده بودم. تصویر فقط چند لحظه دوام آورد و بعد دوباره همهچیز در دود محو شد.
با خودم فکر کردم شاید فقط خیال کرده باشم.
در همان لحظه استاد تریلانی کنار میزم ایستاد. نگاهی کوتاه به دود انداخت، لبخند کمرنگی زد و گفت: «همهی پیشگوییها آینده را نشان نمیدهند؛ بعضی فقط راه رسیدن به آن را نشان میدهند.»
بعد، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد، آرام از کنارم گذشت.
وقتی کلاس تمام شد، باران هنوز روی پنجرههای هاگوارتز میبارید. از پلههای برج پایین میآمدم و مدام به آن کلید فکر میکردم. نمیدانستم قرار است کدام در را باز کند و شاید هیچوقت هم پاسخش را پیدا نکنم. اما آن روز فهمیدم همهی رازها قرار نیست همان لحظه آشکار شوند. بعضی از آنها فقط منتظرند تا در زمان مناسب، خودشان را به کسی نشان دهند که هنوز کنجکاویاش را از دست نداده است.
از آن روز به بعد، هنوز هم هر پیشگوییای را بیچونوچرا باور نمیکنم؛ اما دیگر هم با بیاعتنایی از کنارشان نمیگذرم. شاید بعضی رازها، درست مثل دود شمع، فقط برای چند ثانیه خودشان را نشان بدهند؛ و اگر با دقت نگاه نکنی، برای همیشه از دستشان بدهی.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
وقتی از پلههای مارپیچ برج بالا رفتم و وارد کلاس پیشگویی شدم، برای لحظهای احساس کردم از دنیای همیشگی هاگوارتز جدا شدهام. پردههای ضخیم، نور روز را کاملاً پشت خود پنهان کرده بودند و تنها روشنایی کلاس از شعلهی شمعهایی بود که روی میزهای گرد میسوختند. کنار هر شمع، گویی بلورین با درخششی بنفش قرار داشت و دود سرخرنگی که از گیاهان خشک روی میز استاد تریلانی بلند میشد، آرامآرام در فضای کلاس میپیچید. صدای بارانی که به شیشههای پنجره میخورد، در کنار خشخش آتش شومینه، فضایی آرام اما مرموز ساخته بود.
همیشه دربارهی پیشگویی کنجکاو بودم، اما هیچوقت از آن دسته آدمهایی نبودم که هر حرفی را بدون فکر باور کنند. با خودم گفتم شاید امروز هم چیزی جز چند نماد مبهم نبینم، اما تصمیم گرفتم تا پایان کلاس قضاوت نکنم.
استاد تریلانی با لبخندی آرام گفت: «باران ذهن را آرام میکند و دود، آنچه را در اعماق آن پنهان شده آشکار میسازد. اگر عجله کنید، دود فقط دود خواهد بود.»
همهی دانشآموزها در سکوت به شعلهی شمعهایشان خیره شدند. بعضیها با هیجان دربارهی شکلهایی که میدیدند پچپچ میکردند، اما من هنوز چیزی جز دودهای درهم و خطوط خاکستری نمیدیدم. لحظهای چشمهایم را بستم، فقط به صدای باران گوش دادم و دوباره به دود خیره شدم.
این بار، دود آرامآرام تغییر شکل داد.
ابتدا شبیه مه بود، اما چند ثانیه بعد تصویری از کلیدی نقرهای را دیدم که روبهروی دری قدیمی معلق مانده بود؛ دری که هیچوقت آن را در هاگوارتز ندیده بودم. تصویر فقط چند لحظه دوام آورد و بعد دوباره همهچیز در دود محو شد.
با خودم فکر کردم شاید فقط خیال کرده باشم.
در همان لحظه استاد تریلانی کنار میزم ایستاد. نگاهی کوتاه به دود انداخت، لبخند کمرنگی زد و گفت: «همهی پیشگوییها آینده را نشان نمیدهند؛ بعضی فقط راه رسیدن به آن را نشان میدهند.»
بعد، بدون اینکه توضیح بیشتری بدهد، آرام از کنارم گذشت.
وقتی کلاس تمام شد، باران هنوز روی پنجرههای هاگوارتز میبارید. از پلههای برج پایین میآمدم و مدام به آن کلید فکر میکردم. نمیدانستم قرار است کدام در را باز کند و شاید هیچوقت هم پاسخش را پیدا نکنم. اما آن روز فهمیدم همهی رازها قرار نیست همان لحظه آشکار شوند. بعضی از آنها فقط منتظرند تا در زمان مناسب، خودشان را به کسی نشان دهند که هنوز کنجکاویاش را از دست نداده است.
از آن روز به بعد، هنوز هم هر پیشگوییای را بیچونوچرا باور نمیکنم؛ اما دیگر هم با بیاعتنایی از کنارشان نمیگذرم. شاید بعضی رازها، درست مثل دود شمع، فقط برای چند ثانیه خودشان را نشان بدهند؛ و اگر با دقت نگاه نکنی، برای همیشه از دستشان بدهی.
---
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/16 14:50:49
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1383/09/09
تولد نقش: 1398/06/08
آخرین ورود: جمعه 12 تیر 1405 17:53
از: جنگل تاریک
پستها:
22

تصویر ۱۸
شبِ مهتابی، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هری، ران و هرماینی در حالی که شنلهای نامرئیشان را محکم دور خود پیچیده بودند، از دروازهی هاگوارتز بیرون زدند. مقصدشان نه هاگزمید، که مرزهای جنگل ممنوعه بود.
«فکر میکنی دامبلدور درست گفته باشد؟» ران با لرز پرسید و دستش را روی چوبدستیاش گذاشت. «اگه اون تکشاخ واقعاً اینجا باشه، یعنی...»
«یعنی درِ اتاق نیازها دوباره باز شده،» هرماینی با قاطعیت جواب داد. «فقط یک تکشاخ با جادوی کهن میتواند طلسمِ محافظِ ورودی را بشکند.»
آنها وارد جنگل شدند. درختان کاج و بلوطِ غولپیکر مثل دیوارهای زنده از هر سو قد علم کرده بودند و مهِ غلیظِ آبیرنگ، نفس را در سینهشان حبس میکرد. ردپاهای درخشانِ نقرهای روی برگهای خیس افتاده بود. هری با قدمهای آرام جلو رفت.
ناگهان، از میانِ مه، یک سایهی سفید نمایان شد. تکشاخی با یالی که مثل ستارههای صبح میدرخشید، بیصدا در حال چریدن بود. هرماینی با هیجان چوبدستی را بالا برد تا رد جادوییاش را ثبت کند.
اما ناگهان، فریادِ زاغی بلند شد. سه کلاغِ سیاه روی شاخههای بالای سرشان پریدند و چشمهای تیزشان خیره به تکشاخ بود. «هشدار!» ران زیر لب گفت.
در همان لحظه، سایهای بزرگ با ردایی کهنه از پشت یک تنهی ضخیم بیرون جست. ولدمورت! نه، دیو گیره وارونهای بود که مثل یک درختِ تیره جان گرفته بود. تکشاخ با وحشت سرش را بلند کرد و آمادهی فرار شد.
«نخیر!» هری جیغ زد و چوبدستی را بالا برد: «لوموس ماکسیم!» نورِ سفیدِ چوبدستی تمامِ جنگل را روشن کرد.
تکشاخ برای یک لحظه به نور خیره شد و آنگاه ناگهان به هوا پرید. درست وقتی دیو گیر میخواست تاکهایش را دورِ آن بپیچد، تکشاخ مانند یک روحِ سپید، درونِ درختِ پیرِ بلوط محو شد و از میانِ تنهیِ درخت عبور کرد. آنجا ورودیِ مخفیِ اتاقِ نیازها بود!
ران نفسِ راحتی کشید. «حالا چطور برگردیم؟»
«ما مسیر را بلدیم،» هری با لبخندی گفت و جنگلِ مهآلودِ تاریک را پشت سر گذاشت. «چه کسی فکرش را میکرد که برای باز کردن درِ اتاق نیازها، فقط یک تکشاخِ سفید و چند کلاغِ بداخلاق کافی باشد؟»
---
خیلی خوب توصیف کردی!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
شبِ مهتابی، ساعت از نیمهشب گذشته بود. هری، ران و هرماینی در حالی که شنلهای نامرئیشان را محکم دور خود پیچیده بودند، از دروازهی هاگوارتز بیرون زدند. مقصدشان نه هاگزمید، که مرزهای جنگل ممنوعه بود.
«فکر میکنی دامبلدور درست گفته باشد؟» ران با لرز پرسید و دستش را روی چوبدستیاش گذاشت. «اگه اون تکشاخ واقعاً اینجا باشه، یعنی...»
«یعنی درِ اتاق نیازها دوباره باز شده،» هرماینی با قاطعیت جواب داد. «فقط یک تکشاخ با جادوی کهن میتواند طلسمِ محافظِ ورودی را بشکند.»
آنها وارد جنگل شدند. درختان کاج و بلوطِ غولپیکر مثل دیوارهای زنده از هر سو قد علم کرده بودند و مهِ غلیظِ آبیرنگ، نفس را در سینهشان حبس میکرد. ردپاهای درخشانِ نقرهای روی برگهای خیس افتاده بود. هری با قدمهای آرام جلو رفت.
ناگهان، از میانِ مه، یک سایهی سفید نمایان شد. تکشاخی با یالی که مثل ستارههای صبح میدرخشید، بیصدا در حال چریدن بود. هرماینی با هیجان چوبدستی را بالا برد تا رد جادوییاش را ثبت کند.
اما ناگهان، فریادِ زاغی بلند شد. سه کلاغِ سیاه روی شاخههای بالای سرشان پریدند و چشمهای تیزشان خیره به تکشاخ بود. «هشدار!» ران زیر لب گفت.
در همان لحظه، سایهای بزرگ با ردایی کهنه از پشت یک تنهی ضخیم بیرون جست. ولدمورت! نه، دیو گیره وارونهای بود که مثل یک درختِ تیره جان گرفته بود. تکشاخ با وحشت سرش را بلند کرد و آمادهی فرار شد.
«نخیر!» هری جیغ زد و چوبدستی را بالا برد: «لوموس ماکسیم!» نورِ سفیدِ چوبدستی تمامِ جنگل را روشن کرد.
تکشاخ برای یک لحظه به نور خیره شد و آنگاه ناگهان به هوا پرید. درست وقتی دیو گیر میخواست تاکهایش را دورِ آن بپیچد، تکشاخ مانند یک روحِ سپید، درونِ درختِ پیرِ بلوط محو شد و از میانِ تنهیِ درخت عبور کرد. آنجا ورودیِ مخفیِ اتاقِ نیازها بود!
ران نفسِ راحتی کشید. «حالا چطور برگردیم؟»
«ما مسیر را بلدیم،» هری با لبخندی گفت و جنگلِ مهآلودِ تاریک را پشت سر گذاشت. «چه کسی فکرش را میکرد که برای باز کردن درِ اتاق نیازها، فقط یک تکشاخِ سفید و چند کلاغِ بداخلاق کافی باشد؟»
---
خیلی خوب توصیف کردی!
تایید شد.
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/4/6 9:32:11
عمرا
تصویر شماره ی 21:
روزی روزگاری که بچه ها برای اینکه از از برنده شدن ولدمورت جلوگیری کنند همه داشتن مقاومت می کردند و با چوبدستی هاشون به آسمون می زدند تا ولدمورت را شکست دهند ولدمورت داشت داشت می برد ولی بچه ها همه می میان و می تونن که والدمورت رو شکست بدن
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
روزی روزگاری که بچه ها برای اینکه از از برنده شدن ولدمورت جلوگیری کنند همه داشتن مقاومت می کردند و با چوبدستی هاشون به آسمون می زدند تا ولدمورت را شکست دهند ولدمورت داشت داشت می برد ولی بچه ها همه می میان و می تونن که والدمورت رو شکست بدن
---
تو این مرحله حتما باید داستانی که شامل رخ دادن اتفاقاتی با توجه به تصویر انتخابیت میشه بنویسی. پس لطفا یه داستان طولانیتر بنویس که شامل چندین پاراگراف بشه و جزئیات بیشتری بده از اتفاقاتی که رخ میده، احساسات شخصیتا یا دیالوگایی که ممکنه بینشون رد و بدل بشه. میتونی پستای نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو مطالعه کنی تا بهتر متوجه منظورم بشی.

فعلا تایید نشد. منتظرم تا برگردی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1405/3/30 0:31:44
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج