نور کمسوی چراغ هود فقط اجاق گاز و حاشیه ی اطرافش را روشن می کند. و در تضاد با تاریکی اطراف قامت مرد قد بلندی جلوی اجاق ایستاده را شبح وار کرده.
صدایی مانند جیر جیر پارکت در محیط می پیچد. مرد سرش را می چرخاند و در نمای بسته چهره ی متمرکز ریموس لوپین دیده می شود. ریموس دست در جیب پیش بندش می کند و بدون ایجاد هیچ صدایی چوبدستی اش را در می آورد و بعد بلند صدا می زند.
-ویل؟
ریموس چوبدستی اش را پشت گوشش می گذارد و به سمت سینک آشپزخانه می رود. آب را باز می کند و دستهایش را می شورد و بعد به سمت پذیرایی قدم تند می کند. شیر آب همانطور باز می ماند. وقتی به پذیرایی می رسد همه جا تاریک است و هیچ جنبنده ای دیده نمی شود. ریموس مدتی به اطراف نگاه می کند، بعد پوفی می کشد و با دستش گردنش را نوازش می کند.
-به نظر میاد از وقت خوابم گذشته.
اما درست وقتی که می خواهد بپیچد و برود سمت اتاق خواب سوزن گرامافون می چرخد و روی صفحه قرار می گیرد.
ریموس با چشم های گرد شده بر می گردد. کف زمین پر از دود تزئینی است. نور افکنی روشن می شود و روی پاهای خوش تراش زنانه ای که در کفش های پاشنه تیز قرمز رنگی جلوه می کنند نور می پاشد. همینطور که هیئت نزدیکتر می شود نورافکن بالا می آید، ساق های ظریف پایش را نشان می دهد و از دامن جذب چاک دار و کمر باریکش بالاتر می آید و دملزا رابینز با موهای مواج و لبخندی زیرکانه را به نمایش می گذارد.
-ریموس!
ریموس ابرویی بالا می اندازد.
-تو توی خونه ی گریمولد چی کار می کنی؟
-منو سیریوس فرستاد. گفت اگر بتونم دل دو طرف رو به دست بیارم می تونم هم اینجا باشم و هم تو مرگخواران. گفت می تونم جاسوس دو جانبه باشم.
ریموس صدایش را صاف می کند و دست به سینه می ایستد.
-چطور می خوای دل همه مون رو به دست بیاری؟
دملزا لبخند شیرین تری می زند و یک طره موی درخشانش را پشت گوشش می اندازد.
-من روش های خودم رو دارم.
ریموس آب دهانش را قورت می دهد و دست هایش را به نشانه ی نفی چند بار جلویش تکان می دهد.
-حتی اگر منم قبول کنم امکان نداره لرد تاریکی قبول کنه.
دملزا می خندد. صدای خنده اش مثل زنگی فرحبخش فضا را پر می کند. بعد آستین دست چپش را بالا می زند و تتوی ترکیبی از اسکلت و مار هویدا می شود.
-من همین حالاش هم تائید لرد رو گرفتم.
ریموس تند تند پلک می زند. دملزا کتی که روی پیراهنش پوشیده را در میاورد و علاوه بر به رخ کشیدن ترقوه های فرشته مانندش مدالی که از گردنش آویزان است را معلوم می کند.
-وقتی لیگ حذفی دیاگون رو بردم خیلی زود قبولم کرد.
ریموس یک قدم عقب می رود.
-حتی اگر انقد که می گی خوب باشی من نمی تونم بذارم هیچ اطلاعاتی از اینجا به بیرون درز پیدا کنه.
دملزا لحظه ای نگاهش را از ریموس می گیرد و لبهایش به سمت پایین متمایل می شوند. لحظه ی بعدی نگاهش به سمت ریموس بر می گردد؛ این بار عمیق تر. یک قدم به ریموس نزدیکتر میشود و فاصله را جبران می کند.
-یعنی حاضر نیستی به عشق زندگیت اعتماد کنی؟
ریموس چهره اش در هم می شود و یک قدم دیگر عقب می رود. دملزا می خندد. دوباره همان صدای زنگ مانند و خوش آوا اما اینبار تیزتر.
-منم یه افسون چهرم. من همه ی چیزایی که زنت هست، هستم ولی تو همه شون بهترم. فقط تا الآن اشتباه کردی و اشتباه هم تو زندگی پیش میاد. مهم آینده ایه که پیش رومونه.
دست ریموس بالا میاد و و با انگشت شستش گونه ی دملزا را لمس می کند و با حس نرمی آن مانند یک برق گرفته دستش را عقب می کشد.
-لزا!...تو متوجه نیستی...
دملزا فقط لبخندش را عمیق تر می کند.
-بهم بگو دملزا! من تمام اسمم رو دوست دارم.
چند لحظه سکوت در بین آنها برقرار شد تا اینبار ریموس کلافه به حرف بیاید.
-اه...چرا فکر کردب من از افسون چهر ها خوشم میاد؟ این یه مزیت نیست که بدونم آدمی که جلومه فقط یه نسخه ی تقلبی از رنگ و شکله.
دملزا یک قدم دیگر جلو می آید که بلافاصله به عقب رفتن ریموس می انجامد و با اینکار ریموس از پشت به دیوار می رسد و به همانجا تکیه می دهد.
-دقیقا به خاطر همین می گم که تا به حال اشتباه کردی. به من نگاه کن! این تا همیشه چهره ی واقعی منه. نیازی نمی بینم چیزی رو در موردش عوض کنم. هیچ وقت از تواناییام توی روابط عاطفیم استفاده نمی کنم. من یه زن کاملم. نیاز نیست پشت رنگای بچه گانه و تیپای خیابونی یا شوخیای بی نمک قایم شم.
ریموس با بیچارگی زیر لب زمزمه می کند.
-اما تو همین حالاش هم یه مرگخواری. این یه عشق ممنوعه ست. دملزا دست راستش را روی دیوار تکیه می دهد و با اینکار ریموس را بین خودش و دیوار گیر می اندازد.
-دقیقا! وسوسه انگیز و گناه آلود. من تمام چیزی هستم که تو بهش نیاز داری ریموس. وقتی اطراف منی می تونی آزاد باشی. دیگه هرگز نسبت به گرگینه بودنت احساس شرم نمی کنی.
ریموس دوباره دستش را بالا می آورد و گونه ی نرم دملزا را لمس می کند. و با شنیدن دوباره ی صدای خنده اش، از گردن به بالا سرخ می شود.
-من برات خیلی سن بالام، خیلی فقیرم، خیلی خطرناکم.
-عزززیزززم! من هم سنم بالاست؛ ولی چون سبک زندگی سالمی دارم هیچ وقت پیر نمی شم که هیچ ، روز به روز خوشگل تر می شم. در ضمن من خیلی پولدارم. و خود خود خطرم. منو به عنوان شوگر مامیت قبول کن.
ریموس چشمهایش را می بیند . از گوشه ی چشمش اشکی به نشانه ی باز شدن بغضی طولانی شره می کند. دملزا به ریموس نزدیک و نزدیکتر می شود آنقدر که ریموس می تواند نفسش را روی گوشش حس کند و بلافاصله گوشهایش قرمز تر می شوند. دندان های دملزا دور چوبدستی ای که پشت گوشش بود چفت می شوند و آن را بیرون می کشند.
پشت پنجره ی کنار دیوار نیمفادورا تانکس خمیازه ای می کشد و بر می گردد با کلاغی که مثل او شاهد ماجرا بوده صحبت می کند.
-اینجور مواقع هست که با خودم می گم ناخوادآگاهم چقدر خنگه! ببین! ریموس اطراف کسایی که دوست داره گوگولیه درست؛ ولی گرگ بارون دیده ست. آدمیه که هیچ وقت دلت نمی خواد تو جبهه ی مخالفت قرار بگیره. ولی این خوشتیپی که سلولای مغزیم مونتاژ کردن رسما پخمه ست. قشنگ ضایعست که خوابه. الآن مثلا قراره ناراحت شم؟
ویل فقط قارقاری می کند و با بالا گرفتن تنش داخل خانه بالش را بالا می آورد و از بین پرهایش باقی ماجرا را دنبال می کند . اما دورا سرش را روی دو دستش تکیه می دهد و بیشتر به سمت پنجره خم می شود.
-نگا نگا! الآنا ریموس تو خوابام وحشی می شه.
اما ریموس توی خانه فقط ایستاده و به دملزا خیره نگاه می کند و لبخند می زند. لبخندی سرشار از شادی لحظه ای که هیچ فکر یا نگرانی ای به آن راه ندارد و او را همسن چیزی که واقعا هست یا حتی جوانتر نشان می دهد.
-صبر کن ببینم! این لبخند ریموس فقط مال منه.
تانکس دستان و صورتش را تا آخرین حد به پنجره می فشارد. بینی اش روی شیشه پخ می شود و شیشه ی اطراف دستهایش عرق می کند.
-ریموس ازش فاصله بگیر.
تانکس فریاد می زند. اما انگار دو نفر داخل خانه نمی شنوند. چند بار با مشت به پنجره می کوبد.
-باز کنید این لعنتی رو!
از پله های چوبی پسر بچه ای کوچک در حالی که چشمهایش را می مالد پایین می آید.
-خاله دورا...چرا انقد شر شدا می کنی؟
چشمان نیمفادورا گشاد می شود.
-کوین این سمت نیا! همون برو بالا. برو بالا!
اما کوین که حس می کند چیزی عجیب است تا ته پله ها پایین می آید و نگاهش را می چرخاند و محیط را با چشمانش اسکن می کند.
-عمو ریموش لخته. جییییییییییییییییغغغغغ
جیغ ممتد کوین قطع نمی شود. دورا که می بیند از جایی که هست نمی تواند کاری از پیش ببرد به سمت آشپرخانه می دود و از پنجره ی آنجا خودش را به داخل می اندازد. در آشپرخانه شیر آب هنوز باز است و آب تا بالای کابینت ها رسیده. از ماهیتابه روی گاز گدازه به بیرون پاشیده می شود. تانکس توی آب میفتد. دریاچه ی ایجاد شده از آنچه به نظر می آید عمیق تر است و هر چه با پاهایش می گردد نمی تواند سطح زمین را پیدا کند یک موج بر سرش می ریزد و آب در حلقش می رود و به سرفه می افتد. -ریموس!...
تانکس مدتی دست و پا می زند تا بالاخره می تواند با پایش بالای کابینت ها را پیدا کند. در متصل کننده ی آشپزخانه با پذیرایی بالاتر از سطح زمین است و نیمفادورا مجبور است به شدت تلاش کند تا خودش را بیرون بکشد.
وقتی به پذیرایی می رسد صدای جیغ کوین قطع شده و هیچ جا ازش خبری نیست. حتی ریموس هم آنجا نیست و فقط دملزا هست که از پنجره بیرون را نگاه می کند. دملزا بر می گردد. تانکس به سمتش هجوم می برد و یقه ی کتش را می فشارد.
-ریموس کجاست؟
-رفته حاضر شه برای ماه کامل با هم بریم جنگل.
-این...این امکان نداره! اون هیچ وقت نمی ذاره من موقع گرگینه بودنش اطرافش باشم.
-پس یعنی تو آسیب پذیر ترین حالتش تنهاست؟ تو می ذاری سخت ترین زماناش رو تنهایی بگذرونه؟ درست مثل یه آدم بی کس؟
نیمفادورا دملزا را محکم تکان می دهد و داد می کشد.
-من می خوام برم اما اون هیچ وقت نمی ذاره. باور نمی کنم به تو این اجازه رو بده.
-من فرق دارم. تونستم اونو با نیمه ی تاریکش آشتی بدم.
-چی؟ نیمه ی تاریک؟
دملزا دست می کند توی جیبش و کتاب "نیمه ی تاریک وجود ، اثر دبی فورد" را در می آورد.
-تو اصلا کتاب می خونی؟
نیمفادورا خونش به جوش می آید و دملزا را به طرفی هل می دهد. و به سمت راه پله هایی که کوین از آن پایین آمده بود می رود. بالای راه پله ریموس در حال باز کردن یک در است.
-ریموس!
ریموس چند لحظه بر می گردد و با محبت و غم نگاهش می کند. اما وقتی به حرف می آید لحنش بیشتر اخطاری است.
-دورا!
و بعد پشت در از نظر پنهان می شود. تانکس پله ها را به بالا می دود و مسیرش را دنبال می کند. در به یک کلاب شلوغ باز می شود. اما ریموس هیچ جا در دیدرس نیست. تانکس پشت سر هم داد می زند و همه جا را می گردد.
-ریموس!...ریموس!...ریموس!
هرپوی کثیف از صندلی پشت بار به پایین می پرد و جلوی دورا قرار می گیرد.
-من ریموسم!
دورا مجبور است جلوی بینیش را بگیرد با این حال تلاش می کند مودب باشد.
-معذرت می خوام اما ریموس من خیلی تمیزه.
-من ریموسم! یه زمانی یه دورا داشتم رفت دور دورا. دورا کثیف بود منم به یادش کثیف شدم.
تانکس بینی اش را چین می اندازد.
-من شلخته ام کثیف نیستم. اینا فرق داره.
بعد رویش را از هرپو می گیرد و بیشتر دنبال ریموس می گردد. بالاخره هیئت یک گرگ را می بیند که دارد از راهرو به سمت بیرون خانه می رود. دورا صدا زنان به دنبالش می دود. گرگ به سمتش بر می گردد. اما دورا هیچ وقت چهره ی گرگینه ای ریموس را ندیده پس نمی تواند تشخیصش بدهد.
-ریموس؟
-ریموس؟ موس چی چیه؟ ما فقط باقلوا می خوریم.
صدای دورا از فرط خستگی تیز شده.
-مرگ! تو اینجا چی کار می کنی؟ تو مرگخواری! اینجا قرارگاه محفل ققنوسه.
مرگ یادش می افتد که باید انگشتش را در دهانش می گذاشته. چند مک می زند و بعد در میاورد تا بتواند حرف بزند.
-مرگ مرگه. ماموریت برام بخوره همه جا می رم.
زمین زیر پای تانکس می لرزد. سرش را به اطراف می چرخاند تا همه جا را ببیند.
-کی....کی مرده؟
ولی وقتی به سمت مرگ بر می گردد مرگ آنجا نیست. دورا کشان کشان مسیر راهرو را تا انتها می رود اما توی حیاط نه مرگ را پیدا می کند و نه ریموس را.
دنیا دارد به آرامی دور سر دورا می چرخد. سوروس اسنیپ به نرده ی ایوان تکیه داده و سیگار دود می کند.
-حالا دیگه می تونی بری یه شوهر جدید بخری. -من...من فقط شوخی کردم. اون...می دونه که من شوخی کردم.
دنیا دور دورا سریعتر می چرخد و حالا اسنیپ هم دیگر توی ایوان نیست. اشک دید دورا را تار کرده. دنیا سریعتر و سریعتر می چرخد. -مرلین!...مرلین...خواهش می کنم بذار بیدار شم. قول می دم ازینجور شوخی ها توبه کنم. خواهش می کنم...بذار این یه کابوس باشه...خواهش می کنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







نکنه می خوای با معجونای فراموشی اون حافظه مونو پاک کنی؟








باران رحمتش رو یک جا خالی میکنه رو سر ما.
به جای غر زدن از این همه نزول رحمت خوشحال باشید و زخم به نمک مردم نپاشید. 




بعضیها قصد دارند در صورت شهردار شدن در پیادهروهای لندن خیابان بکشند (!!!) تا ساحره و جاوگر را جدا کنند ...
عدهای هم از گرونی مواد غذایی شکایت دارید که تقصیر شهرهای خارجیه.
شهرداراشون نظارت نمیکنن رو دامداریها و مزارع که گوشت و مرغ و میوه ارزون برسه به ما. در مجموع چقدر خوبیم ما!
عدهای هم نگران آب گرفتگی معابر و سیلابهای اخیر هستن ... خوب ابر که همینجوری الکی نمیباره. ابر زیرش رو نگاه میکنه ... میبینه عع! این جا درهی گودریکه، نمیباره! میره اونور تر میبینه عع! اینجا چه شهر خوبیه ... چه شهردار ماهی داره!
چرا لرد ولدمورت و مرگخوارا ردیف اولو قرق کنن بعد محفلیا آخریا رو؟
من ساکت نخواهم نشست!
)
