جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1405 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگر


در حالی که زاخاریاس می‌خواست از روش‌های شمشیرگونه وارد بشه و به تهدید دو نگهبان رو بیاره، جیمز با دستش مانع می‌شه و به جاش خودش قدمی به جلو می‌ذاره.
- اصلا شما می‌دونین بابای من کیه؟

دو نگهبان نگاهی به همدیگه می‌کنن. تنها بابایی که در این شرایط می‌تونست مهم باشه، بابایی با یک شغل در رده‌های بالای وزارت سحر و جادو بود که بتونه این ملاقات رو ممکن کنه. پس قبل از قضاوت زودهنگام و برای این که مبادا امنیت شغلیشون به خطر بیفته، ترجیح می‌دن ابتدا بدونن این بابا کی ممکنه باشه. بنابراین به نشانه‌ی ندونستن شونه‌ای بالا می‌ندازن.
- نه؟
- خواهید دید که خواهد بود.

جیمز همزمان با گفتن این حرف از جلوی دو نگهبان کنار می‌ره که باعث می‌شه دو نگهبان این‌بار با وحشت نگاهی به هم بندازن. یعنی این بابای مهمِ وزارتخونه‌ای خودش شخصا تا اونجا اومده بود؟

جمعیت جادوگرانیِ پشت سر جیمز که برای نجات آستریکس اومده بودن به صورت اسلوموشن، هماهنگ و به صف، شروع به کنار رفتن از مسیر می‌کنن تا راه رو برای هری پاتری که در پشت جمعیت قرار داشت باز کنن. همزمان چند اتفاق با هم رخ می‌ده. چند جادوگر نوری خیره‌کننده تولید می‌کنن تا دو نگهبان مجبور به بستن چشماشون بشن. چند نفر گرد و خاکی به پا می‌کنن تا هری در ابتدا دیده نشه و با خروجی نمادین خودشو به دو نگهبان نشون بده و در نهایت چند جادوگر برای این که ابهت صحنه رو بیشتر کنن، هر کدوم از یک سو شروع به تولید باد می‌کنن تا موهای پسر برگزیده در دست باد رها بشه. خلاصه که صحنه خیلی برای ورود با ابهتِ پسری که زنده ماند هیجان‌انگیز می‌شه.

اما خب، همه چیز اونطور که انتظار داشتن پیش نمی‌ره. چون شدت باد زیاد بود و نه‌تنها باعث می‌شه گرد و خاک وارد حلق پسر برگزیده بشه، بلکه موهاش هم چنان به هم می‌ریزه که بی‌شباهت به انیشتین نمی‌شه. در نتیجه‌ش هری سرفه‌کنان و با موهایی آشفته به دو نگهبان می‌رسه.
- اوهو اوهو... من... اوهو... هری پاتر... اوهو اوهو... اینجا هستم!

هری خیلی سعی می‌کنه حتی با وجود این شکست مفتضحانه در ورود با ابهتش، ظاهر پر اعتماد به نفس خودشو حفظ کنه، ولی خب گویا که موفق نمی‌شه چون چهره‌ی دو نگهبان در هم می‌ره و یکیشون می‌گه:
- خب که چی؟
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1405 09:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره


جیمز سرش را بلند کرد و دید زاخاریاس اون رو گرفته و از خطر حتمی نجات داده.

زاخاریاس جیمز را زمین گذاشت و یکی از دمنتور ها را که تقریبا بهشان رسیده بود، دور کرد. تقریبا به بخشی که حدس می زدند استریکس انجا باشد رسیده بودند و صدای جر و بحث دو نگهبان سبز پوش به گوش می رسید.

- میگم داداش، چیزی برای خوردن نداری؟
- نه! فقط همون ماست و کاهو کرفس بود.
- خب، اونا کجان؟
- تو گفتی نمی خوری، خودم خوردم relax:g:
- چیییی! اونهمه غذا رو خودت خوردی؟
- خودت گفتی نمی خوای.
- خب الان که می خوام.

گروگان که هم از سر و صدایشان و هم از بوی افتضاح زندان، حالش خراب بود. پرسید:
- نگهبانان عزیز! امکانش هست ما بریم به بخش سلول های عمومی؟

بکی از نگهبانان شکاکانه نگاهش کرد:
- اونوقت برای چی؟
- برای ملاقات یکی از دوستانمون اومدیم.

ان یکی نگهبان گفت:
- ما باید مشورت کنیم.

و مشغول صحبت در گوشی شدند
- ....
- ......

دو نگهبان به سمت ملاقاتی ها برگشتند:
- شما با خودتون تنقلات دارید؟

همه با چشمان گرد شده به ان دو خیره شدند:
- چییییی؟
- پرسیدیم شما تنقلات دارید؟
- معلومه که نه، ما اومدیم دوستمونو ببینیم، تنقلاتمون کجا بود.
- خب، پس شما اجازه ورود ندارید.
- جانننن؟
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1405 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگران



پسرک هافلپافی تلاش داشت تا بگه که اون صدا رو میشناخت ولی هری پاتر داشت با یکی از ملت اسلیترینی کل کل میکرد و میگفت:
یعنی تو میگی اگه حتی میدونستی که بلاتریکس بازم قراره بیاد و تو هاگوارتز اشوب به پا کنه ، خونه هاگرید رو اتیش بزنه و تو قتب دامبلدور همکاری کنه بازهم برای فرارش کمک میکردی؟
-خب ببین من خودم یک مرگخوار زاده ام شاید اگه اونموقع بودم و حتی اینارو میدونستم بازم همکاریش میکردم بعدشم دامبلدور قرار بود به هر حال بدست سوروس اسنیپ کشته بشه پس فرقی نمیکرد
جیمز در حین همین مکالمه رفت پیش اون پسرک هافلپافی و گفت: تو چی میدونستی که بابام نذاشت حرفتو کامل کنی؟
+من اون صدا رو میشناختم من قبلا با استریکس همکاری میکردم من درام میزدم و اون گیتار الکتریکی میزد و میخوند،تنها چیزی که روحیه این پسر رو نگه میداشت گیتار الکتریکی بود ولی نمدونم اونو تونسته با خودش بیاره اینجا یا نه چون صداش که میومد ولی برای زندانی موقتی مثل استریکس نمدونم اجازه داره یا نه.
جیمز گفت: نظرت چیه بریم سمت صدا؟چون من فکر میکنم که اون گیتار الکتریکیش رو با خودش اورده چون دمنتور ها چیزی رو تشخیص میدن که روح داره و چشم ندارن یادمه اینو سیریوس تو نامه برای بابام نوشته بود.
-نه راستش اینجا خب ازکابان منم هنوز یاد ندارم ی پاترونوس کامل درست کنم بنظرم اگه میریم یک بزرگتر رو با
خودمون ببریم
+خب در این بخشش باهات موافقم جون منم تازه واردم
+فک کردی تا "هری پاتر،پسری که زنده ماند" جلویه کی با پسرش که همه فک میکنن مثل اون دنبال توجه ب ما میاد؟
-من ی نفر رو میشناسم که میاد؟
+کی؟
-زاخار،زاخاریاس اسمیت
+مطمئنی زاخار میاد؟
ـزاخار عین خودت کله شقه
+پس بریم
رفتم سمت زاخار دقیقا پشت سر بابام واستاده بود رداشو کشیدم که بابام نفهمه برگشت گفت:
بله؟
با دست اشاره کردم که ساکت باش نمیخوام هری بفهمه نگهش داشتم راه نره که بابام برگشت گفت:
اسمیت تو نمدونی تو کدوم بند استریکس زندانی شده؟
بعد منو دید که دست زاخار رو گرفتم گفت:
جیمز چکار داری بدو نمیرسیم همینجوریشم عقبیم هر لحظه ممکنه دمنتور ها بیان.
گفتم:خب بابا نظرت چیه که اون سمتی که صدا میومدم بریم چون یک نفر که با آسی درام میزده میگه که اون صدایی که شنیدیم صدای اون بوده
- اولا که آسی چیه استریکس بلاخره هرچی باشه بزرگتر گریفه هر چند زندانی باشه دوما که یعنی تو میخوای بگی من اشتباه میکنم؟
+نه من نمیگم تو اشتباه میکنی تو همیشه درست میگی(جیمز چشاشو چپ میچرخونه) ولی میگم برای پیدا کردن "آستریکس" بهتره به دو گروه تقسیم شیم اینجوری سریعتر هم میتونیم پیداش کنیم.
- ببین جیمز اینکه کی تصمیم بگیره به دو گروه تقسیم بشیم یا نه وظیف تو نی....
در همین حین یک نفر داد زد:د... د.. دمنتوررررر
دیدم همونجا بود که بابام برگشت و یک گوزن نر از چوبدستیش سمت گله ای از دمنتور ها روانه کرد و داد زد: از اونور بریمممم
همه دویدیم به اونور و همینجوری همه داشتن پاترونوس روانه میکردن به سمت دمنتورها دیدم اینجا بهترین جا برای تمرینه برگشتم و به خاطره جادو سواری با بابام فکر کردم و داد زدم:اکسپکتو پاترونومممم
منتظر بودم تا یک موجود عظیم الجثه از چوب دستیم بیرون بیاد و دمنتور ها ازم دور شن ولی تنها چیزی که از چوب دستیم بیرون یک نور ضعیف بود و حس کردم سردم شد و هیچ چیز دیگه به حالت قبلیش برنمگیرده و استریکس تو زندان میمونه و من هم از هاگوارتز بخاطر توطئه ناموفق علیه پدرم اخراج میشم که دیدم دوتا دست اومد زیر بغلام و یک صدای خشدار و بم مردونه گفت:
قهرمان بازی بسه جیمز وقتشه تا روحت تبدیل به ناهار این سیاه پوش های لجنی نشده باید از اینجا بریم بیرون
این صدا رو قبلا یک جایی شنیده بودم
مطمئن بودم تو یکی از اهنگای پلی لیستم بود اره این بود
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/18 20:52:21
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/18 21:04:07
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1405/1/18 22:12:38
برو جلو یک قهرمان بشو فقط بجنگ و نا امید نشو
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1405 10:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگران

دو زندانی به نام های پت و مت کنار هم زمین میوفتن. ملت جوخه نجات به همدیگه نگاه میکنن...

- خب؟ همین؟ از چیزی که فکر میکردیم خیلی راحت بود که.
- الکی اسم زندانو گنده کردن. اصلا همینجوری شد که بلاتریکس هم فرار کرد دیگه.
- زندان بانا اینا باشن، زندانی بلاتریکس باشه، معلومه که میرن درو براش باز میکنن میگن بفرما بیرون.
- منم بودم برای بلاتریکس درو باز میکردم ولیا...
- سکوت کن مردک اسلیترینی...
- پس بگو که چرا استریکس نتونسته بود در بره... حالا...

ملت جادوگرها، جادوگر وارانه بلوتوث مغزشون بهم کانکت میشه و همگی باید سر به نشونه تایید بالا پایین میکنن. مشخصا ویژگی شخص خود آستریکس نبود که باعث شده بود که پت و مت درو براش باز نکنن. بلکه هر کدوم از جادوگرهاهم جای استریکس بودن، ویژگی های بلاتریکس رو برای باز شدن در زندانشون نداشتن. پس، یکی از ملت هافلپافی که از بالا پایین کردن سرش گردن درد گرفته بود، دیگه ادامه نمیده و بجاش یک سوال اساسی میپرسه.
- خب حالا چجوری میخوایم سلول استریکس رو پیدا کنیم؟
- ملت؟ این صدای چیه؟

ملت گوشاشون رو تیز میکنن. صدای گوش خراشی به از نزدیکی خودشون میشنون... صدایی که از انتهای راهرو بغل پت و مت میومد... صدای گوش خراش گیتار الکتریکی... صدای یه آهنگ راک...

- صدا رو ول کنید. باید دنبال آستریکس بگردیم. باید سریع قبل از اینکه دیوونه‌ساز های چادر به سر پیداشون بشه از اینجا در بریم.
- ولی صدا آشنا نیست؟

ملت ناچار دوباره گوشاشون رو تیز میکنن سمت صدا. صدای شخصی که انگار از ته چاه میومد، از ته همون راهرو میومد... صدایی که انگار مشغول خوندن چیزی بود...

- Storm’s coming, I can see the clouds
No running’s gonna save you now
hard rain’s gonna fall down


پسرک هافلپافی، لامپی مهتاپی کم مصرفی روی سرش روشن شد. بلافاصله اومد حرفش رو بزنه هری‌پاتر با چماق محکم زد لامپش رو شکوند و حرف طرف طفل معصوم هافلپافی توی گور خفه شد!
- ده اخه چند بار بگم وقت اینکارا و آهنگ گوش دادن نداریم. باید سریع دست بجنبنیم و آستریکسو پیدا کنیم.

هری‌پاتر که مشخص شد حالا علاقه‌ای به آهنگ راک نداشت و پلی لیستش متشکل از آهنگای گلزار و شت بند و بولشت بند و چرت‌پرت بند بود مرلینگاه بند بود؛ ملت رو به سمت راهرویی که خلاف راهرو صدا دار بود راهی میکنه.
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/1/18 23:12:02
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
[b] مدافع ساحره[b/]
جغدهای و سفید و خاکستری دوان دوان و اکسپکتو گویان به سمت دمنتور ها هجوم میبرن و بر خلاف تصور خودشون دمنتور ها به سپر های مادی یا غیر مادیشون بسنده میکنن. دیدند که هه! چه دمنتور ها پخمه شدن! ماچ و روبوسی هاشون با زندانی ها و زندایی ها چهار تا فک و فامیل دیگه که اومده بودن عید دیدنی و همینجوری مادربزرگ وارانه روح تو جیبشون کرده بودن لوسشون کرده و اماده خور شدن.

وقتی دوباره اطراف رو میگردن تا ببینن اون چهار تا نخ موی بلاتریکس کدوم وری رفته چشمشون به یه دریچه روی سقف میخوره که اتفاقا بیکار و بی عار اونجا رها شده بوده. همه چیز برای اینکه برن بردارنش و فیلمی طور با یه نخ طناب برن پایین اماده بود . فقط هری اونور مونده بود که اونم کم کم اومد.
- جغد خاکستری! طناب بگیر بریم پایین.
-چرا شما برید؟
- زود باش دیگه! مگه ما وقت داریم که به صلاح دید های من اعتماد نمیکنی؟
- باشه...

[b] لحظاتی بعد، داخل زندان [b/]
- یه سه چار تا خبر دیگه بگو داره خوابم میبره...
- خبری دیگه نیست.
- نیست؟ یعنی چی نیست؟ من چجوری دو ساعت دیگه اینجا وایسم بدون اینکه خوابم ببره؟
- نمیدونم خودت یکاریش کن دیگه.
- نمیخواد دو ساعت بیکار وایسید.

دو تا زندان بان بدبخت که فقط هم خودشون دو تا تا اون لحظه اونجا بودن متوجه میشن که دیگه تنها نیستن پس باتوم و شلاق و هرچیزی که دم دستشون بوده رو برمیدارن و به طرف صدا برمیگردن و با یه پسر جوون با یه لبخند بزرگ و لباس سربازی چروک و یه سینی توی دستش موتجه میشن.
- بفرمایید خوراکی.
- اینا چیه؟
- این ماسته اینم کاهو و سرکه
- کاهو و سرکه؟

و نگهبان دومی هم یکم از ماست میچشه و با عصبانیت به سرباز نگاه میکنه.
- رفتی ماست ترشیده ای که از ترشیش میشه ترشی انداخت رو با کاهو و سرکه ی صد ساله گذاشتی تو سینی اوردی؟
- مشکلی داره؟
- میخوای ما رو بیدار کنی یا سکته بدی ؟ اینو بخوریم که همینجا تخت میفتیم!
- خوبه دیگه. کمبود خوابتون هم جبران میشه
- اصلا تو کی ای؟
- من؟ خب...

اما فرصت نمیکنه حرفش رو کامل کنه چون یه چماق تو سرش فرود امیاد. نگهبان اولی که میبینه اونا نه یک و نه دو تا بلکه سه نفرن ، چوب دستیشو بالا میاره و داد میزنه:
- اهای شما سه تا! همین الان چوب دستی و هر چیزی که دارید رو بندازید ببینم!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1405/1/17 20:32:15

نقل قول:
میو میو!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگر


- جغد سیاه؟ ما رو از لاغرمردنیا فرستادی تو دل چاق و چله‌ها؟

لشگر جغدها در این لحظه‌ی حیاتی به تصمیمات فرمانده‌شون شک می‌کنن و این چیزی نبود که برای هری پذیرفتنی باشه. هری الکی پسر برگزیده نشده بود و دشمن چندین دهه‌ی جامعه‌ی جادوگری رو نابود نکرده بود که حالا به مشتی دمنتور عضلانی ببازه و هرچی آبرو جمع کرده از بین بره.
برای همین فکر می‌کنه و فکر می‌کنه، تا این که لامپی به نشانه‌ی یافتم بالای کله‌ش ظاهر می‌شه. این‌بار خبری از تازیانه‌ی بارون هم نبود تا لامپش بشکنه. برای همین خیلی حالت روحانی‌طوری می‌گیره که بر تاثیرگذاری حرفاش اثر مثبتی می‌ذاره.
- اشتباه نکنین جغدای خوبِ توی آزکابان. خطر این دمنتورا از اون دمنتورا کم‌تره. کسی می‌دونه چرا؟

ملت با بدخلقی نگاهی به هم می‌ندازن. اونا وسط آزکابان در حالی که یه گله دمنتور ورزیده جلوشون قد علم کرده بودن گیر افتاده بودن و هری این وسط بیست سوالیش گرفته بود؟

هری که می‌بینه استقبالی از سوال هیجان‌انگیزش نشده، روحیه‌شو نمی‌بازه و خودش با اشتیاق ادامه می‌ده:
- ببینین اون دمنتورای لاغر مردنی کم از خاطرات شاد و روح تغذیه کردن. واسه همین خیلی تشنه و وحشی‌تر از اینا هستن و حاضرن هرکاری برای رسیدن به نداشته‌هاشون بکنن. ولی اینا رو نگاه کنین... انگار روزی سه وعده‌ی اصلی غذاییشون روحه و پیش‌غذا و پس‌غذای خاطراتی هم نوش جان می‌کنن. اینا سیراب هستن و خطرشون از قبلیا کم‌تره.

زمزمه‌ی آرومی که بین حضار شکل می‌گیره نشون می‌ده حداقل کمی تا قسمتی قانع شدن. هری برای نخوابیدن انگیزه‌ای که در حال جوانه زدن بود تکمیل می‌کنه:
- پس یاران من، به یاد خاطرات خوشتون با آستریکس، سپر مدافعانتون رو آزاد کنین!

هری که خیال می‌کرد در نقش فرمانده‌ی عملیات، به اندازه‌ی کافی سخنرانی روحیه‌بخشی انجام داده که دیگه یک سربازش از پس ده سرباز دشمن بربیاد، فریادی سر می‌ده و اولین نفر، اسپکتوپاترونومی روانه‌ی دمنتورها می‌کنه.
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 17:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر


جاروسوارا که حالا دیگه خسته شده بودن با آرایش نامنظم به پرواز ادامه می‌دادن تا اینکه یه صدای خش‌خشی و تاریک توجهشون رو جلب کرد:
- آخ‌ جون! خوراک جدید...
- لعنت بر سانتور نامحسوس، این صدای جغد چه رنگی بود؟
- جغد چیه من دمنتورم، عاشق ویزارد و سانتورم.

جادوگرا به دور و برشون نگاه انداختن و دیدن که دمنتور‌ا از پایین کنارشون اومدن و چوب نیمبوساشون رو با دستای سیاهشون گرفتن و جلوتر میان.

داد و هوار جادوگرا بالا گرفت اما هری پاتر، جغد سیاه، دست و پاشو گم نکرد و پاترونوس گوزنش که به زبان گوزنی فریاد می‌زد "نفس کش!" رو به سمت دمنتورها فرستاد.

جادوگرا همزمان که پاترونوس حواله سیاه‌جامگان می‌کردن روی سقف آزکابان فرود اومدن، آلارم زندان که ریتم موزونی از هس‌هس نامفهوم دمنتور‌ها بود به صدا دراومده بود.

هری که جاروش رو رها کرده بود و جلوی بقیه جادوگرا می‌دویید این رو خطاب به خودش داد می‌زد.
- هوف... هوف... اگر بلاتریکس اینجا بود چیکار می‌کرد؟ اگر بلاتریکس اینجا بود چیکار می‌کرد؟
- اون دیگه چیه؟

گروگان تونسته بود در میان بارون سنگین یه دست موی وزوزی بلند و جهنده که انگار از خودش اراده داشت رو ببینه. دسته مو که با بندی به هم گره زده شده بود بالا و پایین می‌پرید؛ انگار که می‌خواست جلب توجه کنه. یه جادوآموز اسلیترینی با تعجب گفت:
- شک ندارم اینا موهای بلاتریکس لسترنجن. اینجا چیکار می‌کنن؟

ناگهان یه لامپ بالای سر هری روشن شد هرچند که قطره‌های بارون محکم به لامپ بنده‌مرلین خوردن و اون رو شکستن.
- از جغد سیاه به اکثر جغدها! موهای وزوزی رو دنبال کنید.

جادوگرا دسته مو رو دنبال کردن. دسته مو مثل فنر جلو می‌رفت و ملت جادوگر رو به طرف راه‌ پله راهنمایی می‌کرد. جادوگرا پشت سر دسته مو قدم برمی‌داشتن که یه گله دمنتور بدن‌ساز و عضلانی جلوشون سبز شدن...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1405/1/17 18:00:04
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 16:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نکته: با عرض پوزش اگه توضیحات ایونت ناکافی بود! اما دقت کنید که تمام اتفاقات داخل قلعه و کارایی که ساحره‌ها داخل قلعه انجام میدن، باید در تاپیک شیطنت های گریفیندوری اتفاق بیوفته، این تاپیک و سوژه بصورت کوتاه روی زندان ازکابان و نجات استریکس تمرکز داشته باشه و بعد از سه پست اینجانب و و برگشتن دسترسی‌ها، سوژه تموم شده و ادامه داستان، جادوگرها به تاپیک سوژه اصلی در شیطنت های گریفیندوری ادامه میدیم. پس لذا اگه چه جادوگر، چه ساحره علاقه به پست زنی در این سوژه دارین، به مسیر اصلی سوژه وفادار بمونین. ممنون.

خلاصه: آستریکس به زندان آزکابان افتاده و در نبودش ساحره ها تالار خصوصی گریفیندور و سپس در کل قلعه کودتا کردن و قصد تصاحب همه خوابگاه‌های پسران و بیرون کردن اون‌هارو دارن. جادوگرها توی اتاق ضروریات جمع میشن تا نقشه‌ای بریزن، نقشه از این قرار میشه که یک گروه برای حواس پرتی برن و گروه دیگه برای نجات استریکس به سمت ازکابان حرکت کنند و این میان، دراکو و آکی هم برای حواس پرتی داخل قلعه میمونن.

- از جغد سیاه به تمامی جغدها!... تکرار میکنم، از جغد سیاه به تمامی جغدها... آرایشتون رو حفظ کنید، ارتفاعتون رو ثابت نگه دارید. تا نیم ساعت دیگه به لونه دشمن میرسیم. تمام
- از جغد خاکستری به جغد سیاه فرمانده، دریافت شد تمام.
- سی درجه به سمت شمال تغییر زاویه بدید. حواستون به ساعت شیش باشه. کلاغ‌های دشمن ممکنه از هر جهت بهمون کانتر اتک کنن.

ملت جادوگران سوار بر جاروهای پرندشون با حفظ ارایش منظم از بالای ابر‌های سیاه و طوفانی که روی دریای سیاه همیشه طوفان بپا میکردند درحال پرواز بودند. فاصله زیادی تا رسیدن به آزکابان نبود و هر لحظه توی استرس و دلهره‌ای که داشتند بیشتر میشد.

- از جغد زرد به جغد سیاه فرمانده، اصلا چجوری ما قراره سوژه رو از لونه فراری بدیم؟
- وقتی بالای کلاغ ها رسیدیم روشون شیرجه میزنیم، درحالی که در گروه‌های سه تایی هارد اَتک میزنیم گروه جغد‌های طلایی به سراغ خارج کردن محموله میرن.
- خب، حالا بازهم، قراره چجوری از زندان نجاتش بدیم؟
- خب، بلاتریکس اون دفعه چجوری از زندان فرار کرد. اونطوری...
- چجوری فرمانده؟
- خب، منم نمیدونم.

ملت از اونجایی که بخاطر حجوم ساحره ها به اتاق ضروریات و لو رفتن جاشون دست به فرار سریع زده بودن، هیچ نقشه و برنامه ای از قبل نریخته بودن. برای همین، به رهبری شخص مجهولی که جغد سیاه نام داشت، به حول و قهوه مرلین و با رمز یا مرلین، یا گودریک به سمت زندان آزکابان درحال پرواز بودند.
پرواز ها با دقت و نظم تمام ادامه داشت. افرادی که عقب تر بودند مراقب ساعت شیش، افرادی که جلو بودند مراقب ساعت دوازده و افراد طرفین هم مراقب ساعت سه و نه بودند. اما مشخصا کسی مراقب جهت پایین ملت نبود که برخی سایه‌های سیاهی از پایین ابر های سیاه درحال نزدیک شدن به آن‌ها بودند...
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 15:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره

در همین حین که دختران عصبانی هم زمان با چشم غره رفتن و چپ چپ نگاه کردن به پسرا استوریا رو دلداری میدن، اینجانب توجه‌تون رو به سمت جزئیات جلب میکنم.
همینطور که قطرات اشکی که توی چشم استوریا اروم اروم و پشت سر هم از چشمانش جاری میشدن و با هم حرف میزدن:
_اره سیسی داشتم مگفتم، باورت میشه اینجوری با من حرف زد؟ چطور جرئت میکنه؟
_وااا جدی میگی؟ نمیدونم واقع این چه دوره زمونه ای شده اشک به اشک رحم نمیکنه!
_اره بابا! تازه فقط همین نبود که، پسره پرو برگشته به... ای مگه نمیبینی دارم رد میشم؟

اشک انقدر بلند فریاد زد که تمام اشک های جاری شده و جاری نشده سر هایشان از روی اشکتاب ها و اشکوبایل هایشان بلند کردند و اِیراَشک ها را از توی گوششان دراوردند و به دنبال منبع صدا بگردند.

_خب من جلوتر بودم و داشتم رد میشدم شما از پشت خوردی به من...
_جلوتر بودی که بودی! نمیبینی یه خانوم داره رد میشه؟
_ چرا ولی خب...
_خب که چی؟ خب به خودتو جد و ابادت! حتی این ادمیزادا هم میفهمن که خانوما مقدم ترم!
_باشه حالا... اینبار شما اول بفرمایید...
_تازه الان؟ الان که میترسی ابروت پیش بقیه بره؟ نخیر دیگه دیره! اصلا میدونی چیه؟ کار درستو همون ساحره ها کردن که دارن پسراشونو بیرون میکنن!

همه با دهان باز به اشک زل زدند که لحظه به لحظه صدایش بالاتر میرفت. و حالا در حال گرفتن یقه ی اشک دیگر بود. ا،و همان کسی که ده دقیقه پیش بطری نوشابه را به بغل دستی اش داده بود، چون نمیتوانست در ان را باز کند و حالا اشک متهم را جوری پرت کرد که ابتدا چسبید به دماغ قرمز شده استوریا و بعد پایین لغزید وروی زمین افتاد.
طولی نکشید که بقیه اشک ها هم از او پیروی کردند. و هر اشک مذکری که در چشم و صورت استوریا بود بیرون انداختند!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/1/17 15:28:40
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1405/1/17 20:30:09

Only Raven

پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 12:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


- از کجا معلوم اینا دروغ نمیگن؟

تلما از توی جمعیت این رو میگه. وقتی همه با قیافه های متعجب بهش زل میزنن، آهی میکشه.
- به نظرتون مشکوک نیست انقدر راحت همه چیز رو لو دادن؟

لیلی لونا لبخندی میزنه.
- نه دیگه! اونا فهمیدن که طرف درست کدومه و خواستن که ...
- کلاه گروهبندی با این وضعیتش باید استعفا بده! مثلا ریونکلاوی هستی؟

تلما نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آرامشش رو حفظ کنه.
- از کجا معلوم اینا از اول نقشه شون این نبوده باشه؟ شاید میخوان بابت گزارش غلط مارو به دردسر بندازن!

تلما از چهره‌های ساحره ها میفهمه که این به اندازه‌ای ترسناک و فاجعه بار نیست که راضی شون کنه. برای همین یکم فکر میکنه تا چیز ترسناک تری پیدا کنه. بعد چندثانیه، فکری به ذهنش می‌رسه. لبخند خبیثانه‌ای میزنه.
- نکنه میخوان ما رو بفرستن دنبال نخود سیاه تا اینجا خالی بشه و پسرا فرصت کنن که اینجا رو تصرف کنن؟

با گفتن این حرف، سر همه به حالت اسلوموشن به طرف دراکو و آکی برمی‌گرده که از ترس داشتن به خودشون می‌لرزیدن. توی نگاه هاشون علاقه شدیدی به تبدیل کردن اون دوتا به فرش محل گفت و گوی دخترونه شون دیده می‌شد. آیلین که میبینه ممکنه هر دوی اونها آخرین نفس‌های زندگیشون رو بکشن، سعی می‌کنه دخالت کنه.
- عزیزان! ما مطمئن نیستیم که اونا واقعا خیانتکارن یا نه. باور کنین درست نیست تا کاملا مطمئن نشدیم کاری انجام بدیم.

ساحره ها یکم به این جمله‌ی آیلین فکر می‌کنن و وقتی براشون منطقی میاد، یکم آروم میشن. سامورایی و دراکو تازه داشتن فکر میکردن تا یه مدتی در امانن که...

- تو با احساسات من بازی کردی!

صدای گریه‌ی آستوریا بلند می‌شه. آستوریا دستمالی رو از فلور می‌گیره و درحالی اشکاش رو پاک می‌کنه، میگه:
- من به تو اعتماد کرده بودم دراکو!

ساحره جماعت، همبستگی بی نظیری با هم دارن و چیزی که از همه بیشتر بهش اهمیت میدن، لوازم و لباس هاشون روحیات ساحره‌های دیگه است. وقتی که دخترا می‌بینن دراکو باعث دل شکستگیه آستوریا شده، دیگه کنترل شون رو از دست میدن و مستقیم میخوان دست به حمله بزنن.
Certainty is a delightful illusion