حالا باد شديدتر شده بود و موهاي جو گندميش را همچون شاخه هاي درخت تكان ميداد.فكر آن دخترك كه توسط مرگخواران شكنجه ميشد هنوز در افكارش بود و عذابش ميداد.آخه چرا اين بشر اينقدر به فكره دختراست!؟
!او به اين فكر ميكرد كه چگونه در مسابقات سالن ورزشي شركت كند.او ثبت نام كرده بود ولي هنوز قدرت شركت در اون مسابقات رو نداشت.بايد دنبال چاره اي ميگشت.از دوستانش هم كمك خواسته بود ولي هيچ كدام نميتوانستند بهش كمك كنند.او تنها شده بود و بايد خودش دنبال چاره اي ميگشت.
همچنان در فكر بود كه ناگهان اعلاميه اي به صورتش برخورد كرد.اي بابا اين وسط كاغذ هم بي خيال نميشه!؟
.كاغذ رو از رو صورتش برداشت و شروع به خواندن كرد... .آغاز فلش بك!
مغازه دار فكري به ذهنش رسيده بود.حالا كاراگاهان آنجا را ترك كرده بودند.مغازه دار پرده اونجا رو كشيده بود و اين به معني بسته بودن موقتي مغازه اش بود.
به فكر فرو رفت.او ميتونست از اون معجون استفاده بهتر بكنه.مسابقات سالن ورزشي نزديك بود و همه دوست داشتن در اون رقابت قهرمان بشوند.از اين موضوع ميتونست سوء استفاده كنه و سود بالاييه ببره و بعد به جزاير قناري بره و به استراحت مشغول شود.
قلمش را برداشت و بر روي كاغذي خشك شروع به نوشتن كرد.اينقدر ورقش خشك بود كه انگار آن هم نميخواست چنين چيزي بر روي پوست زبرش نوشته شود.انگار او هم با كار مغازه دار مقابله ميكرد.نم نم بارون به شيشه برخورد ميكرد و صدايي مخوفي در مغازه پخش ميكرد.
پايان فلش بك!
برق چشمان ريموس گربه اي را ترساند.قيافه اش همراه با هيجان و ترس بود.او بايد ميفهميد چطور آن فرد ميتواند او رو قهرمان كنه.پس با سختي بلند شد و به طرف مغازه اي كه آدرسش بر روي كاغذ بود رفت.حتما مغازه دار چيز هاي جالبي براي او داره.با قهرماني در اين مسابقات ميتونست قدرتشو به دشمن هميشگيش نشون بده.با سرعت به طرف مغازه پيش ميرفت و افكار از ذهنش عبور ميكرد.مغزش داشت منفجر ميشد و دستانش مي لرزيد نه به خاطر سردي هوا،بلكه از ترس و وحشت از كاري كه قرار بود انجام بدهد.مطمئن بود كه حتما بايد خلافي انجام دهد تا قهرمان شود پس خودش رو براي هر كاري كه آن مغازه دار به او بگه آماده كرد.باد همچنان ميوزيد و موهايش رو تكون ميداد.اي كاش باد ميتوانست جلوي او رو بگيرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






