جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1392 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت منو یادتون رفت!
.................................

ملت: فلــــــــــــــــــــور!

-خو چیه یادم رفت دیگه:(

در مین حین اسنیپ با یه بسته میپره تو کادر:

-مَ مَ ن! عمو پستچی یه بسته اورد!

- مرسی اسی جون مامان!

ملت:

ایلین قبل از این که اوضاع خراب تر بشه و اسنیپ یاد کارای فوریش! بیفته بایه لگد اسنیپ رو از کادر خارج میکنه روی بسته رو میخونه:

-خون!

برای مندی کلم بروکلی:)

و قبل از این که کسی صدایی ازش در بیاد مندی در ایکی! ثانیه از اغما خارج میشه و بسته رو از دست ایلین میقاپه و مشغول نوشیدن میشه

ملت دوباره:

اماندا همین که خون خوردنش تموم میشه با خوش حالی میگه:

خوب حالا که فلور فکرش یادش رفت میریم سر نظریه دزدی!!!!

ملت: چون زیاد سوپراز شدن در این مرحله دیگه سوپرایز نمیشن!!!

-مَـممگه تو بی بی هوش نبودی؟؟؟ بانوی چاق به نمایندگی ملت و البته با لکنت زبان و البته با ترس از لینی پرسید

-ها...چرا...نه...یعنی یه جورایی نا سلامتی ما خون آشام هستیما توی حالت اغما هم میفهمیم دور و برمون چه خبره ... راستی مورفین هم خودتی!

لینی که از قدرت های خون اشامی هیجان زده شده بود با ذوق به اماندا گفت:

واییی اماندا پس چرا به من یاد ندادی!!! راستی پستچی از کجا اومد؟؟؟؟

-با یکی از خون اشام های پست خونه ماگلی تلپاتی داشتم!

لینی از ذوق از حال رفت و ملت سه باره: ( ملت دیگر توان سوپراز نشدن نداشت!)

اماندا ادامه داد خوب کیا حالا میره دزدی چون کار سختیه باید گروهی کار؟؟؟

چو که فراموش شده بود از افق! وارد شد مشتی محکم روی میز کوبید و با لحنی پر کینه گفت:

-من...اره...من! من با یکی از ویزلی ها حسابی کار دارم! همون دختره مو قمزی که زندگی من رو خراب کرد...من اگه مرگ خوار بودم تا حالا لهش کرده بودم ولی نشد... اه ای زندگی...

در همین لحظه چو متوجه میز و چینی های خورد شده و لباس های با نوشیدنی کره ای غنی شده ملت شد!

-اِاِاِاِ...میز خورد شد خوب داخل سوژه نبودم خبر نداشتم! حالا که چیزی نشده ببینید الان درست میشه ریپارو!...اِ چرا درست نشد!!!
و چو فهمید که وسایل اینجا کارسون با ریپارو حل نمیشه!

اماندا نگاه خشمگناک! رو از چو برداشت و گفت:

-این از یه نفرش نفر بعدی کیه

-من نیستم...نه من هستم...اماندا به مرلین منم هستم!

ملت موزیانه به لینی که داشت به هوش میومد نگاهی انداختن و تا اون فلک زده چشماش رو باز کرد انداختنش کنار چو

اماندا:

-اینم از دومین نفره که میره دزدی! نفربعـــ

لینی به میان حرف اماندا پرید :

-چی میگین؟ دزدی چیه؟ من یه مرگخوار شریفم!

- خودت کفتی منم هستم

-من داشتم خواب میدیم تو به من میگی خونا اشام نیستی به خواطر همین گفتم!

- حرف زده شده برگردانده نمیشود!!!
بقه زود باشین بگین کدومتون میرید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1392 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ناگهان آماندا دست هایش را جلوی چشمانش گرفت و گفت: یا مرلین العظیمـا، و روونا زی گریتست!فلور...!

-هــوم؟

-زهر تستر...تسترال که زهر نداره...دهه...زهر نجینی و هوم!چرا برق می زنی؟!

-هــــــــــــوم؟!

-فلور داری می درخشی!

-هوم؟!اوهـوم...:pretty::kiss:

{-نویسنده ی گرام، شما فکر می کنید خواننده متوجه معنی این هوم دوم می شود؟!
-به من ربطی نداره...!خودش باید بفهمه فلور داره میگه:من همیشه می درخشم و درخشانم، آماندا جونم!
-جل الخالق!بعد اینا همش تو همون یه دونه هوم خلاصه شده بود؟!
نویسنده با چشم غره ای می پرسد:آره، مشکلی هس؟!
-نع، شما به نوشتنتون ادامه بده!}

-هوم و هوم هومک!چراغو خاموش کن دیگه.

فلور بالاخره متوجه شد که چراغی بالای سرش مشغول نور افشانیست، پس با لبخندی عذر خواهانه چراغ را خاموش کرد و گفت: ببخشید!وقتی یه ایده به ذهنم می رسه این جوری میشه معمولا!

آماندا با آهی گفت: خب...؟!ایـدت چیه؟!

فلور گلویش را صاف کرد، سرفه کرد، عینکی از جیبش در آورد و بر چشمانش زد و کمی صاف تر ایستاد و بالاخره پس از چند ثانیه سکوت برای جو سازی...، گفت: یادم رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1392 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: سازمان حمایت از ساحره ها برای شروع کارش، مهمونخونه ی داغون پاتیل درز دار رو خریده و به فکر تعمیرشه.



سوروس با دیدن تکون خوردن پلک های آماندا، دست از فرو کردن جارو تو چش و چالش برداشت و در عوض دست آماندا رو گرفت و کمک کرد بایسته. آیلین که نزدیک شدن آماندا به میزگرد ساحره ها رو دید، با لبخندی شیطانی از جاش بلند شد و صندلی رو بهش تعارف کرد. بعد از نشستن بی چون و چرا آماندا روی صندلی آیلین، دافنه گفت: آماندا جون، تو که 515 سالته، تو که از همه عاقل تری، تو که توی شهرتون کلی بارون اومده خوشبحالتون، تو که من که جیک جیک می کنم برا... :pretty:

آماندا همونطور که دستش رو که در اثر برخورد با سوروس حسابی روغنی شده بود، با ردای آیلین پاک می کرد وسط حرف دافنه پرید: بچه ها! می خواستم بگم اگه مشکلی ندارین من مسئولیت مهمونخونه رو بر عهده می گیرم!

دافنه که احساس می کرد همه ی پاچه خواری های خفنش بر باد رفته پرسید: یعنی از اول همین قصدو داشتی؟ وقتی همه ی ساحره ها از زیر بار مسئولیت مهمونخونه شونه خالی می کنن تو چرا به همین راحتی قبول می کنی؟

آماندا دهنش رو باز کرد تا جواب دافنه رو بده، اما با "خیلی خب" ـی که از جانب آیلین شنید و عقب کشیده شدن ناگهانی صندلی ای که روش نشسته بود، نقش زمین شد و چون خیلی وقت بود خون تازه بهش نرسیده بود، دوباره به اغما رفت.

آیلین آه کشید.
- اینم مورفین شماره ی 2!


ساعتی بعد

آماندا در حالی که دوباره سرپا شده بود، وسط کافه ایستاد و شروع کار رو رسمی اعلام کرد.
- سوروس تو لازم نیست بنای ساختمونو محکم سازی کنی، آیلین این کارو انجام می ده. گفته باشما، من بهت اعتماد ندارم!

مینروا که حکم آلبوس جمع رو داشت گفت: ‌من که به سوروس اعتماد کامل دارم. :pretty:
- تو دیگه چرا؟ سوروس این همه بلای بد بد سر آلبوس آورد، تو متنبه نشدی؟
- اتفاقا همین بلاهای بد بد باعث میشه آدم به سوروس اعتماد کامل پیدا کنه! :pretty:

آماندا که حرصش در اومده بود، مینروا رو با شکلک ـی تنها گذاشت و فریاد زد:‌ سوروس بعد از اینکه همه ی وسایل رو دور انداختی میای دیوارا رو رنگ می کنی! بعدشم میری وسایل اتاق خوابا رو تحویل می گیری.

فلور جلو اومد.
- وسایل اتاق خوابا؟ سفارششون دادی؟ با کدوم پول؟!
- حتما که لازم نیست با پول بخریمشون! می تونیم بدزدیمشون! اتفاقا فکر می کنم یه جا برای این کار سراغ داشته باشی...
-
- خونه ی پدر شوهرت! یه ویزلی آنتی ساحره با چونصد تا بچه که هر کدوم حداقل یه اتاق خواب دارن!
- مطمئنی می خوای به خونه ی اون پیرمرد ندار دست برد بزنیم؟
- چه بدونم! اینو دیگه نفر بعدی مشخص می کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/5/21 12:11:38
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1392 09:12
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا با دیدین قیافه ی سوروس که انگار یه خمره ی واسکازین رو موهاش خالی کرده بود، شمشیر آغشته به خونش رو از غلاف بیرون کشید و فریاد زد:

_یعنی چی؟! چرا باید اون رو اینجا احضار کنی؟ اون خائن به لرد سیاهه... اصن این یه مجلس زنونه است!

در همین لحظه، بعد از شونصد دیقه تازه متوجه شد دری که بهش تکیه داده، چند دیقه پیش خورد خاکشیر شده و اصن وجود نداره؛ به همین دلیل یهو میخوره زمین و بیهوش میشه.

آیلین از فرصت استفاده میکنه و پسرش رو به سمت خودش صدا میزنه رو به جمعیت ساحره ها که درحال پچ پچ بودند، رو میکنه و میگه:

_سواحریون! اصن نگران نباشید... من سوروس رو تح تاثیر طلسم فرمان اینجا آوردم. اومده تسترال حمالی ما ساحره ها رو بکنه ... درحالی که رستوران رو مرتب میکنه ما هم در مورد کارمون صحبت میکنیم!

و لبخندی به پهنای فرق از وسط سوروس به ساحره ها تحویل داد. ساحره ها دوباره مشغول پچ پچ و صحبت های خاله زنکی شدند. آیلین که صحنه رو از دست رفته میدید فریاد زد:

_کی یه لیوان نوشیدنی کره ای رژیمی میخواد؟!

ساحره ها با شنیدن این حرف، مثل گله ی هیپوگریف ها به داخل پاتیل درزدار حمله ور شدند و مندی رو که جلو در بیهوش شده بود زیر دست و پا له کردند.


(چند دیقه بعد_ همونجا_یکم اونورتر)


آیلین نوشیدنی کره ای اش را سر کشید و رو به جمعیت ساحره ها که دور میزی که با کمک جادو سرپا بود، گفت:

_خب بیاین در مورد اداره ی اینجا صحبت کنیم! کی حاضره مسئولیت اداره ی اینجا رو به عهده بگیره؟

ساحره ها به همدیگه نگاهی انداختند . دافنه پووووفی کرد و نشان جام آتشش رو جوری که همه ببینن، تکونی داد و گفت:

_شخص من که شصخی تر از این هست که کلا کار کنه... کسی که با این موضوع موشکل نداره؟!

ساحره ها در همهمه ای حرف دافنه رو تایید کردند.

مینروا عینکش رو جابجا کرد: من هم که تو هاگوارتز تدریس میکنم...

فلور آه سوزناکی کشید و دست به روی قلبش گذاشت: آآآآآه! من درگیر دادگاه پاسگاه هستم.. واسه مهریه ... میدونید که... آه بیل!

جمعیت ساحره آهی کشیدند و سرشان را به نشانه تایید تکان دادند. هر کدوم بهانه ای می آوردند. در نهایت آیلین اخمی کرد و گفت:

_خب منم که نمیتونم... هرچی باشه من ریاست سازمان بین المللی حمایت از ساحره ها رو بر عهده دارم... تازه تو یه تاپیک دیگه لرد سیاه میخواد زنش بشم ... اصن راه نداره که بیام اینجا کار کنم... چی کنیم حالا؟

آیلین بار دیگه به جمعیت ساحره نگاه کرد. در پس زمینه با نور متمرکز، سوروس که پیشبند خدمتکاری زنانه ای بسته بود در حال جارو کردن آماندای نیمه بهوش اومده از جلوی در پاتیل درزدار بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/21 9:51:28
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/21 9:56:13
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در 1392/5/21 9:59:17
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1392 03:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بقیه ساحره ها به آیلین خیره شده بودن و آیلین دست به چوب دستی به آماندا خیره شده و زیر لب فحش های بی ناموسی میداد . بالاخره فحش هایی که بلد بود تموم شد و به سمت بقیه ساحره ها که خسته و عصبی به نظر میرسیدن نگاه کرد . سعی کرد قیافه ای مظلوم بگیره و تا اونجا که میتونست صداش رو ناراحت به نظر برسونه .

-خب ساحره های عزیز ، ما باید از تمیز کردن و رسیدگی به در و جلوی مغازه شروع کنیم تا بتونیم مشتری ها رو جذب کنیم .

همین حرف باعث شد که بقیه ساحره ها رو عصبی کنه . همهمه ای در بین جمع ساحره ها شروع شد و کم کم صداشون رو برای اعتراض بلند کردن .

-ما اینقد برای حقوق ساحره ها جنگیدیم تا دوباره برسیم به تمیز کردن مغازه ؟
-به ما چه پول ندارید مغازه بهتر بخرید ، خودتون تمیز کنید اگر پولتون نمیرسه .

آیلین کمی عقب رفت و دوباره نگاهی به آماندا انداخت . آماندا شونه اش رو تکونی داد و به طرف در مغازه رفت و بهش تکیه داد . آیلین که میدونست خودش به تنهایی باید ساحره ها رو راضی کنه به فکر فرو رفت و چون ما وقت کافی نداریم تو این برنامه ، آیلین به سرعت فکری به ذهنش رسید . چوب دستیش رو از گردنش جدا کرد و وردی خوند . رعد و برقی زده شد و آسمون سیاه شد . باد شدیدی به وزش در اومد و همین باعث شد که ساحره ها ساکت بشن تا ببینن چه اتفاقی داره میفته . بعضی هاشون از ترس اینکه آیلین قصد کشتشون رو داشته باشه کمی عقب رفتن و آمده در آوردن چوب دستی هاشون شدن .
بالاخره رعد و برق تموم شد و باد ها به پایان رسید . ساحره ها لباسشون رو تکونی دادن و به اطرافشون نگاه کردن . شخصی با روغن موی زیاد و لباس سفید و خیلی عصبی جلوشون و در کنار آیلین ظاهر شده بود .

آیلین دوباره چوب دستیش رو به طرف گردنش گرفت و با صدای پر هیجان تر و بلند تری گفت :

-برای حفظ احترام ساحره ها ، من سوروس اسنیپ رو آوردم اینجا تا کارهای مغازه رو برامون انجام بده و ما فقط بهش نظارت کنیم .

ساحره ها :
اسنیپ :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضوی از طرفداران گلرت گریندلوالد
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا رفت تا این موضوع را به ساحره ها توضیح بده.
ساحره ها که انگار تازه برای حرف زدن وقت پیدا کرده بودن هی حرف میزدن وهی حرف میزدن.
آماندا گفت:اهم اهم خانوما! خانوما!
آمانداکه دیگه عصابش خورد شده بود چوب دستی شو کنار گلویش گرفت تا مانند بلند گو عمل کند سپس گفت:ساکت
بلاخره آرامش حکم فرما شد و آماندا شروع کرد :ساحرهگان محترم خوش آمدین.
پادماگفت:اینجا ارزش خوش آمدن نداره اینجا کجاست ما را آوردید؟
آماندا که صورتش ازخجالت () قرمز شده بود گفت:من واقعا متاستفم بودجه ما فقط همین قدر بود اما مطمئنم با کمک شما میتوانیم این جارا مرتب کنیم .
جماعت ساحره:
آماندا:

دافنه گفت:حالا آماندا باید از کجا شروع کنیم؟

آماندا که دیگه برای جواب این سوال خجالت میکشید گفت:خوب این را همکارم آیلین به خدمتتون عرض میکنه.

آیلین که نه راه پست داشت و نه راه پیش چوب دستیش را جلوه گلویش گرفت وشروع به سخنرانی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/21 0:00:19
ویرایش شده توسط مینروا مک گونگال در 1392/5/21 0:02:18
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

نشان سازمان حمایت از ساحره ها =
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین با قیافه ی به آماندا که با فلک زدگی در حال ورود به ساختمونه نگاه میکنه.

آماندا درو به آرومی هل میده و همون موقع در از جا کنده میشه و همراه با گرد و خاک زیادی رو زمین میفته. آماندا با دلخوری چشم غره ای به آیلین میره و آیلین سوت زنان به یه طرف دیگه برمیگرده.

وارد ساختمون میشه و تنها چیزی که توجهشو جلب میکنه تاریکیه! پس ورد "دابل لوموس" رو اجرا میکنه و با روشنایی زیادی که بوجود آورده شروع به حرکت بین میزا و صندلیای شکسته میکنه.

جلوی میزی توقف میکنه، انگشتشو روش میکشه و انگشت سیاهش نگاه میکنه.

- معلوم نیست چند وقته اینجا رفت و آمد نشده!

آماندا بازم به حرکت ادامه میده، اما با شنیدن صدای تق تق ضعیفی سریع برمیگرده و دنبال منبع صدا میگرده. همون موقع میز مذکور تق بلندتری میکنه و پایه هاش میشکنن و پخش زمین میشه.

- یعنی چی؟ مگه اینجا جنگ جهانی شده که همه چی پکیده؟

به سمت پیشخوان میره و لیوانا و جام هایی رو که با انواع و اقسام حشرات تزئین شدن میگذرونه و به تار عنکبوت های بزرگ و ضخیمی که در گوشه ها و سوراخ سمبه های اونجا تشکل شده زل میزنه. عنکبوتای بزرگی که گوشه ی تار در کمین نشستن هم از نظرش دور نمیمونه.

- هووووف! این چه وضعشه آخه؟

آماندا آهی میکشه و دست از بررسی پاتیل درزدار برمیداره و برای پیوستن به آیلین حرکت میکنه. احتمالا تا الان بقیه هم رسیدن، اما خوشحاله که این خودش نیست که باید خبری به این بدی رو به ساحره ها بده.

از روی در شکسته میپره و رو سنگفرشای پیاده رو قدم میذاره.

- عه اومدی مندی؟ همین الان همه ی ساحره ها رسیدن و منتظرن که تو دلیل حضورشون در اینجارو شرح بدی. :pretty:

آماندا:

آیلین لبخند ساختگی ای میزنه و آماندارو به جلو هل میده و میگه: همه منتظرن آماندا. زودباش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

آیلین لحظه ای مقابل ساختمان پاتیل درزدار ایستاد تا موقعیت آن را ارزیابی کند. ظاهرش اسفناک تر از آن چیزی بود که تصورش را میکرد. آه سوزناکی کشید. به هرحال او هم چاره ای نداشت. برای ترویج اهداف سازمان و نیز یافتن یک منبع درآمد برای آن لازم بود تا از وزارت خانه خارج شوند و به میان مردم بیایند. این تصمیم نیز سختی های خودش را داشت. از جمله یافتن یک مکان.
متاسفانه در کل شهر لندن با بودجه ی ناچیزی که توانسته بود به دست آورد به هیچ عنوان قادر نبود تا جایی بهتر از این ساختمان نیمه ویران را بیابد. با چهره ای عبوس نگاهش را به پنجره های شکسته و درب ورودی که از لولایش آویزان مانده بود دوخت. از زمان مرگ صاحب بی دندان آن تا وقتیکه توانست با قیمت ناچیز اینجا را از ورثه ی او بخرد مدت زمان زیادی گذشته و در تمام مدت ساختمان به حال خود رها شده بود.
آه سوزناک دیگری کشید. بعید می دانست اعضا از فهمیدن این موضوع که باید در تعمیر این مکان قدیمی و نیمه ویران مشارکت فعال داشته باشند چندان خوشنود شوند.
در همان لحظه آماندا که با نارضایتی ساختمان را از نظر می گذراند به آیلین نزدیک شد. درحالیکه با نفرت به ساختمان خیره شده بود گفت:
- اینجا قراره از حقوق زنان دفاع کنیم؟ اینجا؟اینجا که تمام حقوق زنان رو برده زیر سوال!
آیلین گفت:
- مگه چاره ای هم داریم؟ وقتی وزارت خونه بودجه سازمان رو صرف آزادسازی ظرفیت ها میکنه خودمون باید هزینه هارو بپردازیم. قیمت خونه و زمین هم که سر به فلک میکشه. تازه این جارو هم نمیخواستن به همین راحتی بدن. مجبورم کردن چندتا کروشیو نثارشون کنم.
آماندا با ناراحتی گفت:
- حتی بعد از اون همه تلاشی که کردیم؟ دافنه همه تیله هاشو فروخت. فلور هم مهریه اشو گذاشته اجرا. ارباب هم که ماه هاست حقوق نداده. برای همین الا و لینی دارن تو مترو دست فروشی میکنن. تازه دیروز مینروا و پادما رو تو خیابون دیدم که داشتن فال می گرفتن. می دونین اگه مامورای مترو یا شهرداری بگیرنشون اعتبار سازمان میره زیر سوال؟ منم که به خاطر قتل های سریالی نمی تونم جایی استخدام شم.شما که شوهرتونو کشتین یعنی هیچی ازش ارث نبردین؟
آیلین با لحن تحقیرآمیزی گفت:
- مشنگا به قاتلا ارث نمیدن. تازه تحت تعقیبشونم هستم اونم فقط به خاطر کشتن یه مشنگ نفرت انگیز بی خاصیت. این مشنگا خیلی موجودات ابلهی ان. اینم جای تشکر کردنشونه.
سپس نگاهی به دور و برش انداخت.
- خیلی خب. بیا بریم تو ببینیم چه خبره. بقیه کجان پس؟
آماندا که آشکارا از رفتن داخل آن بیغوله وحشت زده شده بود گفت:
- بهشون خبر دادم. تازه همین الان دو تا عضو جدیدم بهمون پیوستن. هرچند فکر نکنم وقتی بفهمن قراره اینجا چی کار کنن خیلی خوشحال بشن.
و دوباره نگاه نگرانی به ساختمان انداخت. آیلین نیز حالا نگران شده بود. ظاهر ساختمان طوری بود که به نظر می رسید با یک تکان آماده ی فروپاشی است. درحالیکه گامی به عقب بر میداشت با لحنی که می کوشید مهربان و تاثیر گذار به نظر برسد گفت:
-خب چیزه... راستش آماندا میدونی که من وظیفه امه برای اعضای تازه واردمون سخنرانی کنم و حقوقشونو یاداور بشم. پس مجبورم اینجا وایسم تا برسن. چون تو معاونی من بهت اجازه میدم بری تو و وضعیت ساختمونو ارزیابی کنی. :pretty:
آماندا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/5/20 20:07:25
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/5/20 22:04:15
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/5/20 22:06:05
پاسخ به: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 20 مرداد 1392 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

مورفین، بلاتریکس و ایوان ــ غایبین جمع ــ به سمت زیر زمین هجوم بردن تا اون یه مقدار کار رو هم تموم کنن. مورفین در حالی که تو جیب هاش به دنبال پاکت سیگارش می گشت پرسید: حالا که شی؟ ارباب که فهمیده ما شی کار کردیم. فهمیده ما کارا رو شر وقت تموم نکردیم... ما رو می کشه!!

بلاتریکس با عصبانیت گفت:‌خفه مورفین! مطمئن باش ارباب سخاوت مندمون وقتی ببینه همه چیز مرتبه ما رو می بخشه! اصلا شاید فکر کنه ما شوخی...
- یافتم!

مورفین پاکت سیگارش رو که داخل جورابش بود بیرون کشید و با خوشحالی تکون داد. بلاتریکس با آرنج ضربه ای به گردن مورفین وارد کرد و گفت: وسط حرف من نپر!

پاکت سیگار مورفین از دستش دراومد و بعد از چند دور چرخیدن تو هوا، پشت چند تا بشکه ی پر از نوشیدنی الکلی افتاد.
- شیگارم...

بلا که دندون هاش رو به هم می سایید فریاد زد: ما الان اینجاییم که 1٪ کار باقی مونده رو به انجام برسونیم اونوقت تو... صب کن الان حسابتو می رسم!

ایوان که دید داره بهش بی محلی میشه و بر خلاف سایر سوژه ها، تو این پست ازش استفاده نشده؛ وسط دو مرگخوار پرید و اونها رو به آرامش دعوت کرد.
- همونطور که بلا گفت، باید بریم کارمونو تموم کنیم. بلا تو مورفین رو ول کن. با خودت و من هم کار راه میفته!

و همونطور که شونه های بلا رو گرفته بود، خیلی آروم و سنجیده اون رو به سمت گوشه ای برد که دیوارش احتیاج به کمی گچ کاری و رنگ داشت.
- بیا بلا...بهتره عجله کنیم. هر آن ممکنه لرد الستور رو کله پا کنه و وارد کافه بشه. فکر کن چقدر ناراحت میشه اگه ببینه از این وقت اضافه ای که بهمون داده استفاده نکردیم...

ایوان بعد از اینکه متوجه لرزش خفیف بلاتریکس و مشغول شدنش به کار شد لبخند پیروز مندانه ای زد. سپس رو به مورفین برگشت که کنار بشکه های نوشیدنی، روی زمین دراز کشیده بود.
- ااااه مورفین! چه وقت خوابه؟ بجای اینکار پاشو نگهبانی بده!

مورفین تکون خورد، سرش رو بالا آورد و جواب داد: هیچم خواب نبودم! داشتم دنبال این می گشتم.

دستش رو بالا آورد و پاکت سیگار رو تکون داد. ایوان روزیه آهی کشید و روش رو برگردوند تا به بلاتریکس کمک کنه. بعد از چند دقیقه دوباره صدای مورفین رو شنید: بشه ها، کبریت دارین؟ فندک شی؟

ایوان چشمای نداشته ش رو تو حدقه چرخوند و جواب داد: تو جادوگری ناسلامتی! خب از چوبدستیت استفاده کن...ورد اینسندیو. اینقدرم مزاحم ما.... نه! صبر کن! اینجا نه!

اما کار از کار گذشته بود. مورفین گانت ورد رو زمزمه کرد، از نوک چوبدستیش، برای لحظه ای نور خفیفی بوجود اومد و بعد به سمت بشکه ها کشیده شد. آتش قدرتمند و جادویی به سمت منبع گاز جادویی مهمونخونه که از طریق لوله کشی در تمام قسمت های ساختمون در جریان بود رفت و... بوم!


دقایقی قبل، کوچه ی دیاگون

- ایول ایوله ایول! ارباب چه یله، ایول!

در حالی که مرگخوارا از خوشحالی به حرکات موزون رو آورده بودن، محفلی ها با جیغ و گریه جسد الستور مودی رو زیر بغلشون زدن و آپارت کردن.

لرد ولدمورت چشم غره ای به مرگخوارا که رفت که باعث شد مرگخوارا به طور ناگهانی خفه خون بگیرن و بعد از چند لحظه سکوت به ابراز تاسف بپردازن.
- ارباب...غلط کردیم...
- ارباب...
- مامان!
- الان تمومش می کنیم! :worry:

لرد ولدمورت چند قدم از درب ساختمون فاصله گرفت و با خودش فکر کرد: سالازارا... آخه من چی کار کردم که همچین مرگخوارای بی عرضه ای به من دادی؟ ای کاش می شد همشونو از من بگیری راحتم کنی!

ناگهان، لرد با نیروی زیاد انفجار به عقب پرت شد. به سختی برگشت و به جایی که ساختمون پاتیل درزدار قرار داشت نگاه کرد.
-

از مرگخوار ها و ساختون، تنها تلی از خاکستر بجا مونده بود.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!