جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (57 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 29 مرداد 1397 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مشنگا اومدن و اعلام کردن که خانه ریدل‌ها باید تبدیل به موزه بشه. لرد و مرگخوارا تصمیم می‌گیرن این تهدیدو تبدیل به فرصت کنن و اجازه این کارو به مشنگا بدن. اینطوری هم پولای مشنگا رو برای بازدید به جیب می‌زنن، هم کلی مشنگ برای شام نجینی ازونجا بازدید می‌کنن و ازین دست استفاده‌ها مرگخوارا می‌تونن از حضور روزانه‌ی مشنگا در اونجا بکنن.
فعلا به ترتیب فنریر و رودولف، با کشتن مشاور و مستخدم، این شغلا رو خودشون پر کردن تا تو خونه ریدل‌ها موندگار شن و تو ساخت موزه کمک کنن!
حالا توجه مامور به لرد جلب شده که یه گوشه وایساده و کمکی نمی‌کنه...
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

لرد برای بار دوم هم آقای ریدل نامیده شده بود و هم به صورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود. بالاخره صبر لرد هم حدی داشت!

- ارباب یادتون باشه که قرار شد تهدیدها رو به فرصت تبدیل کنیم.

لرد برمی‌گرده و دنبال پیکسی ویز ویزوش که مزاحم طرز کشتن مامور شده بود می‌گرده. اما لینی برای قرار گرفتن در موزه بعنوان حشره خشک‌شده، در سمت دیگه‌ای مشغول سر و کله زدن با مشنگا بود.
به نظر میومد ویز ویز مداوم لینی اطراف لرد، باعث شده بود لرد هر از گاهی حتی با وجود نبود لینی حضورشو حس کنه. به هر حال همین چند لحظه وقفه، فکریو به ذهن لرد می‌ندازه.

- با شما بودم آقای ریدل! کمکی که نمی‌کنین، حداقل تو دست و پا واینسین.
- داریم کمک می‌کنیم!

مامور بعد از هدایت کارگری به سمت طبقه‌ی بالا به سمت لرد برمی‌گرده.
- چه کمکی؟
- ما بنگاه آدم هستیم. بهتون آدم می‌دیم تا براتون کار کنن. تا الان دو تا از خدمه‌مونو در اختیارتون قرار دادیم.

لرد اشاره‌ای به رودولف و فنریر می‌کنه.
- همچنین امر بزرگ نظارت از بچگی بر دوش ما قرار داشت و همیشه سنگینی سختی این کارو رو شونه‌هامون حس می‌کردیم. همواره اربابی بودیم پرمشغله!
- شغل نظارت آخه؟ اصن بنگاه آدم چیه دیگه آقا! نداریم! نشنیدیم! نمی‌خوایم!

همون موقع کارگری که به طبقه بالا هدایت شده بود در حالی که خون بالا میاورد میفته و می‌میره. عبور ویبره‌مانند هکتور از اینور کادر به اونور کادر نشون می‌ده که کار، کار خود معجون‌بِده‌ش بوده.
مامور با بدخلقی نگاهشو از کارگر مرده‌ش برمی‌داره.
- خیله خب. بنگاهتون یه کارگر داره به ما بده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 7 مرداد 1397 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی با شنیدن سخن لرد سیاه بال بال زد و وقتی خواست رو ی شانه های او بشیند، با فس فس های نجینی مبنی بر مخالفت با او را شنید، لیکن در جای خود باقی ماند.
- ارباب! چطور دلتون میاد از حشرات برای تزئینات استفاده کنید؟
- لینی یه لحظه بیا اینجا.

یلاتریکس یکی از بال های لینی را گرفته بود و او را کشان کشان به گوشه از تالار اصلی خانه ریدل ها می برد.
- لینی چرا داری نقشه اربابو خراب می کنی؟
- کدوم نقشه؟
- تو این فکرم آخه چجوری تو ریونی شدی؟ ارباب می خوان هر طور که شده ما اینجا بمونیم و نذاریم یه مو از خانه ریدل ها کم شه! فهمیدی؟
- خب از اول می گفتی دیگه! فهمیدم.
- فقط رفتیم کنار اونا هیپوگریف دیدی ندیدی! جوری نشون بده که تابلو نشه.

لینی و بلاتریکس به پیش جمع برگشتند. لینی سعی کرد خود را مشتاق نشان دهد.
- من خیلی دوست دارم جزو کلکسیون حشرات خشک شده شما بشم!
- اینجا موزه آثار طبیعی نیست، ولی ببینم چی کار می شه کرد باید با مشاورم... عه کو مشاورم؟

فنریر درحالی که داشت جنازه خونینی را در پشت ساعت زینتی پنهان می کرد، لبخندی زد و خون کنار دهانش را پاک کرد.
- عه... این مشاور شما بود! یکم زیادی پیر شده بود با سر رفت تو دیوار! به روح آرسینوس من کاریش نداشتم... اصلا من مشاور بشم؟ بلدما! یه بار معاون یه جن... اون که آرسینوس بود! ولی می تونم مشاور شم!

مامور آهی کشید.
- چه می شود کرد! از این به بعد مشاورم تویی، تا اطلاع ثانوی. وقت ندارم یکی دیگه پیدا... عه! کجا می بری اونا رو؟ بیارشون پایین! آقای ریدل شما هم یه کمکی بکنین دیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در 1397/5/7 18:18:25
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 6 مرداد 1397 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لردسیاه کمی به فکر فرو رفت تا راه حلی برای مشکل پیش رو پیدا کند.
-اهم... ما مایلیم در تامین نیرو به شما کمک کنیم.
-برو برو عزیز من شما برو استراحت کن...ما نیرو نیاز نداریم.
-خیر نمیشه! نمیریم! ما مصریم که حتما این رو به عنوان... به عنوان...آهان! مسختدم بله مستخدم! به شما غالب کنیم.

لرد سیاه این را گفت و همزمان یقه رودولف را گرفت تا او را به عنوان مستخدم مذکور حضار معرفی کند اما این بار لردسیاه رودست خورده بود چون رودولف یقه ای برای گرفتن نداشت...! بنابراین لردسیاه موهای رودولف را گرفت و او را به میان جمع حضار کشاند. بله لردسیاه هیچ وقت رودست نمیخورد!

-آقا جان میگم ما یه مسختدم داریم اوناهاش بنده خدا صحیح و سا....

هنوز جمله منعقد نشده بود که مستخدم از روی چهارپایه ای که رویش ایستاده بود زمین خورد و مرد!
بله!... کاملا اتفاقی و بدون دخالت هیچ طلسمی از سوی لردسیاه مسختدم از پنجره به بیرون پرتاب شده بود...

-خیر سالم نیست. مرد! ما نکشتیمش خودش خیلی اتفاقی مرد...
-باشه استخدامه... یکی اتاق مستخدمو به این نشون بده...
-به اون باکمالاته که رو پله وایساده بگید نشونم بده.
-اون مجسمه آفرودیته...

لردسیاه امیدوار بود که بتواند به همین روش برای خودش و بقیه مرگخواران هم جایی میان موزه باز کند.

-به نظر ما توی موزه به این وزینی حتما چند تا از سوسک و حشره خشک شده ها که با سوزن ته گرد میچسبوننشون توی قاب عکس حتما نیازه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مرداد 1397 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینا رو بذارین اون ور...اونا رو هم بذارین این ور. میزا رو کاملا بکشین طرف دیوار. آقای ریدل...شما هم یه کمکی بکن!

خشم سر تا پای لرد سیاه را فرا گرفت. آقای ریدل خطاب شده بود و از او درخواست کمک شده بود و تازه، بصورت مفرد مورد خطاب قرار گرفته بود!

با چهره ای که نارضایتی اش را به خوبی نشان می داد به زن مشنگ نزدیک شد.
-شما...چطور...تونستین...

-آخی...راس می گیا. تو که نمی تونی کمک کنی. برو استراحت کن. غصه نخور. علم پیشرفت کرده. شاید خوب شدی.
-ما بیمار نیستیم! اربابی هستیم سالم و سعادتمند.

مشنگ که کارهای زیادی برای انجام دادن داشت سری تکان داد و از لرد سیاه دور شد.
-حتما...حتما سالمی...آهای...برای چی وایسادین؟ همه تابلو ها رو بردارین. قراره تابلو های عتیقه جاشون بزنیم. محفظه های شیشه ای رو با فاصله بچینین. اون کیه اونجا داره می لرزه؟ اونو بندازین بیرون. موزه که جای ویبره رفتن نیست.

لرد سیاه تصمیم گرفت که خودش و یارانش قطعا داخل آن موزه بمانند! به هر شکلی که ممکن بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه لرد از تشویق شدن توسط کف، دست، هورای مرگخوارا به خاطر ایده‌های درخشانش لبریز می‌شه، دستش رو به نشونه‌ی سکوت بالا می‌بره.
- یارانمون! الان سوالی پیش میاد که مایلیم بدونیم کدومتون از صورت سوالش مطلعید.

در چهره‌ی شگفت‌زده‌ی مرگخوارا اثری از هیچ‌گونه علامت سوالی چه ازنوع فارسی و چه از نوع انگلیسیش مشاهده نمی‌شه.
مرگخوارا متفکرانه دست به چونه می‌شن. اتاق پر از ابرهای حاصل از تفکر مرگخوارا می‌شه و هر از گاهی ایده‌ای از ذهن یکی از مرگخوارا جاری می‌شه.
لرد که از اظهار نظر یارانش سیراب شده بود، لازم می‌دونه کارا رو یه مرحله جلو ببره.
- اینکه حضور ما تو این موزه به چه شکل باشه و وظیفه‌ی خطیر راضی کردن اونا برعهده‌ی کیا باشه!

- وای ارباب شبیه فیلم شبی در موزه بشیم؟
- شایدم موزه‌ای بشیم با انسان‌های متحرک.
- یا حتی موزه‌ای با خدمه‌ی مرگخوار!

لرد که متوجه حرکاتی بیرون از پنجره شده بود با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- یارانمون! انرژی زیادی صرف توضیح بدیهیات به شما کـ... اون رودولفه بیرون؟

مرگخوارا ابتدا نگاهی به هم می‌ندازن و بعد همگی بدو بدو جلو میان و پشت سر لرد جمع می‌شن و به منظره‌ی بیرون پنجره زل می‌زنن.

رودولف پیش از وقت موعود جلسه رو ترک کرده بود و حالا در حال به نمایش گذاشتن بازوانش به دو مشنگ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 30 تیر 1397 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 11:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد طی واکنشی طبیعی و ناخودآگاه، چوبدستی کشید تا در کسری از ثانیه کار فرزند مسئولان اداره اماکن را به اداره انحصار وراثت بکشاند اما برخورد توپ غول پیکری که از آسمان افتاده بود، لرد و چوبدستی را هر یک به طرفی انداخت. توپ درست در هنگام برخورد با سطح زمین به شکل عادی خودش برگشت تا مشنگ‌ها متوجه چیز مشکوکی نشوند. از جا بلند شد و ردایش را تکاند، رو به بالکن خانه ریدل کرد و از آلکتو که چندحظه پیش کنارش ایستاده بود بابت پرتاب دقیق و ضربه دستش تشکر کرد و پیش از این که لرد دوباره چوبدستی‌اش را بردارد مشغول کروشیو کردن خودش شد!

- غلط کردم ارباب! کروشیو! آخ! شیره‌ی زولبیا خوردم! کروشیو!

- بسه هوریس. برو کنار چوبدستیمونو برداریم ...

- ارباب قول بدید کروشیو نمی‌زنید.

- برو هوریس ... بخت باهات یاره که فعلا دو تا آواداکداورا تو اولویت داریم.

- نه ارباب! اول چند لحظه تشریف بیارید ... رودولف تو خانم‌ها رو سرگرم کن.

از چهره گنگ و مبهوت خانم‌ها به نظر نمی‌رسید نیازی به سرگرم شدن داشته باشند. با این حال رودولف از این موضوع استقبال کرد و لرد به همراه هوریس به داخل ساختمان بازگشت.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- ارباب ما فک کردیم شاید بهتر باشه به جای این که بکشیمشون، ایسگاشونو بیگیریم و بدوشیمشون!

- به زبون آدم حرف می‌زنی یا قبل این مشنگا حساب خودتو برسیم کرو؟!

- ارباب منظورش اینه که ما باید از ظرفیت‌های این مشنگ ها نهایت استفاده رو برده و تهدید رو به فرصت تبدیل کنیم.

- الان به نظرت بهتر از آلکتو حرف زدی هوریس؟!

در همان هنگام که هوریس و آلکتو سرگرم تفهیم نقشه‌شان برای لرد بودند، رودولف در راه سرگرم کردن خانم‌ها سخت می‌کوشید.

- این قمه رو از جد دوازدهمم به ارث بردم. شما باهاس با عتیقه حال کنین نه؟ بالاخره تو کار موزه‌این دیگه. اصولا ما لسترنجا هر دوازده نسل یک بار به قمه کشی روی میاریم. خانم شما ببین به نظرت این چند می‌ارزه؟ نه شما نه ... البته شما هم خوبیا! بذ ببینم بالاخره هر گلی یه کمالاتی داره. نه دیگه! نه! ما لسترنجا رسم داریم که با دست چپ بگیریم قمه رو. به به ... وضعیت تاهلتم که مناسبه.

رودولف بی وقفه حرف می‌زد و متوجه صدای گام‌هایی که از بین درخت‌ها نزدیک می‌شد نبود! بلاتریکس آهسته آهسته جلو آمد و پشت سر او متوقف شد.

- رودولف؟

- اوه! اشهد انّ لا ارباب الّی الّرد ...

رودولف با رضایت کامل اشهدش را خواند تا به آغوش مرگ بشتابد اما بخت با او یار بود. درست در لحظه‌ای که روح رودولف به صورت خودجوش و داوطلبانه قصد داشت خود را تحویل بلاتریکس دهد، علامت شوم هردوی آن‌ها به سوزش افتاد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


- یاران ما! نقشه‌ای بسیار هوشمندانه به ذهنمان خطور کرد، این‌‌جا جمعتون کردیم تا اجرای اون رو بهتون محول کنیم. دو مشنگ جسارت کرده و به این جا اومدن تا خانه ریدل رو تبدیل به موزه کنن.

مرگخواران شروع به ناسزا گفتن به مشنگ‌ها کرده و هریک برای قتل آن‌ها به شیوه مخصوص خود داوطلب شدند. با بالا آمدن دست لرد، همهمه به پایان رسید.

- خیر! برخلاف شما کوته‌بین‌ها، اربابی هستیم با درایت که به جای این تصمیمات عجولانه، تصمیم گرفتیم این تهدید رو به فرصت تبدیل کرده و از ظرفیت‌های این مشنگ‌ها استفاده کنیم ... در واقع به جای این که بکشیمشون، ایستگاهشون رو گرفته و می‌دوشیمشون.

مرگخوارها با چهره‌های سردرگم به یکدیگر نگاه کردند.

- لابد نفهمیدید ... چقدر باید افکار و ایده‌هامون رو برای شما بشکافیم. ما تصمیم گرفتیم بهشون اجازه بدیم این‌جا رو تبدیل به موزه کنن ... ولی در حضور خودمون! این طوری روزانه تعداد زیادی مشنگ به این‌جا مراجعه می‌کنن که می‌تونیم شبی چندتاشونو برای شام دختر دلبندمون نگه داریم، ببریم شکنجه گاه، بدیم هکتور باهاشون معجون درست کنه و به طور کلی نیازهای از این دستمون رو تامین کنیم. از طرفی این کار جنبه اقتصادی هم داره! مشنگ‌ها خراجگزار ما خواهند شد و برای شرفیابی به محضر مبارکمون، به ما پول پرداخت می‌کنن. ارزش پول مشنگی هم که روز به روز در حال افزایشه.

مرگخواران لب به تحسین ذکاوت اربابشان گشودند. در میان آن‌ها هوریس با شور و حرارت خاصی کف می‌زد و آلکتو فریاد «باریکلّا ارباب! ایولّا!» سر می‌داد. رودولف از این شلوغی استفاده کرد و پاورچین پاورچین از جمع خارج شد تا اولین نفر خود را به خانم‌ها برساند و این موضوع را مطرح کند که «خداوکیلی از ما عتیقه تر از کجا می‌خواین بیارین بذارین تو موزه؟!»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1397 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


صبح بود. یک صبح عادی مثل همیشه. مرگخوارن مثل همیشه از خواب بیدار شده بودند و داشتند کار های روزمره شان را انجام می دادند. لرد سیاه هم با دختر دلبندش، در باغ بزرگ ریدل مشغول قدم زدن بود که ناگهان رودلف را دید که همراه دو زن که لباس های مشنگی پوشیده بودند، به نزدیک او می آیند.

- رودولف! تو باز چشم ما رو دور دیدی ساحره آوردی خانه ریدل؟ چندبار بهت گفتیم که...

رودولف وسط حرف لرد سیاه پرید.
- ولی ارباب اینا ساحره نیستن.
- چطور جرئت می کنی وسط حرف ما بپر... یعنی چی ساحره نیستن؟
- اینا مشنگن ولی از نوع باکمالات!
- دیگه بدتر مشنگ میاری خانه ما؟

یکی از زن ها سرفه کوتاهی کرد و گفت:
- ببخشید وسط حرفتون می پرم، ولی به نظرم اومد گفتین خونه تون.

لرد سیا نگاهی به زن مشنگ انداخت.
- آره اینجا خونه ماست خونه پدر مرحوممون بود.
- ولی تا اونجایی که ما می دونیم این خونه خیلی قدیمی وارثی نداره و این خونه متعلق به اماکن عمومیه.
- یعنی چی این خونه ارث ماست!
- متاسفم آقای محترم ولی این خونه به اسم کسی ثبت نیست. یعنی قبلا بوده ها ولی صاحبانش مردن و خونه ای که صاحباش مرده باشن و وارثی نداشته باشه، مال اماکنه. بهتره هرچه زودتر این خونه رو تخلیه کنین چون قراره اینجا به موزه تبدیل شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1396 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-یاران کوچک قامت و یاران معمولی ما!

مرگخواران ریز و درشت که حالا به معنی واقعی کلمه ریز و درشت شده بودند دور میز نشسته بودند.
خیلی ریز ها برای دیدن و دیده شدن روی میز نشسته بودند و چشم به دهان لرد دوخته بودند.

-ندوزید! ادب داشته و سر خود را پایین بیندازید.

انداختند!

-اینطور که متوجه شدیم، این همه مرگخوار، از پس یک جانور کوچک هشت پا بر نیامده و آن عنکبوت همچنان در فضای خانه ما تردد و حشراتی را که اختصاص به ما دارند شکار و تناول می کند. برای همین چاره ای اندیشیدیم.

مرگخواران سر افکنده، از روی کنجکاوی سرهایشان را بلند کردند. ولی برای این که لرد مجددا عصبانی نشود، به نقطه ای نامعلوم در پشت سر لرد خیره شدند.

-راه حل ما این است...آراگوگ باید بره!

مرگخواران از این تصمیم پسندیده و به جا بسیار شاد شدند.

-ولی...انجمن حمایت از حشرات اعلام کرده که همینجوری بی مقدمه و بی دلیل نمی شه یک حشره رو از خونه بیرون کرد. دچار خلاء روانی و شکست معنوی می شه. طبق قوانین بین المللی حشرات حق اقامت در هر خونه ای رو دارن. برای همین ما قانون جدیدی گذاشتیم. حضور حشرات در ارتش سیاه و خانه ریدل ها بطور کلی ممنوعه.

صدای فریاد شور و شوق و هیاهوی مرگخواران به هوا بلند شد.
همه مرگخواران...بجز یکی!
فقط یک مرگخوار کوچک قامت، هنوز روی میز نشسته بود و به لرد سیاه خیره شده بود...
در حال هضم دستور بود...
-ار...باب...همه...حشرات؟

لرد با بی تفاوتی جواب داد:
-بله لینی...همه حشرات...و تو رز! به رقص گلدونی خودت پایان بده. چون در حین رقصت، چند شته روی برگهات دیدیم. تو هم به عنوان حامل حشرات شامل این قانون می شی. هر سه نفرتون دو ساعت فرصت دارین خونه رو ترک کنین.


دو ساعت بعد آراگوگ با عصبانیت تارهایش را گلوله کرده بود.
لینی بقچه اش را بسته و به سر چوب کبریتی زده بود.
رز گلدان سفری تاشو اش را پوشید و در حالی که اشک به صورت شبنم از برگ هایش می چکید، برگی به شانه لینی زد.
-بریم حشرکم...چاره ای نیست...

لیسا در را باز کرد.
-بفرمایین. اول عنکبوتا...

آراگوگ در حالی که فحش های بدی زیر لب می داد از خانه خارج شد.
لینی و رز به دنبال آراگوگ در حال خارج شدن بودند که لیسا با حرکتی ناگهانی، در را بست.

-چی شد؟ باز کن خب! بذار بریم بعد با هر چی دوست داری قهر کن.
-من می تونم از سوراخ کلید برم. ولی رز فکر نمی کنم بتونه. پوره می شه.

صدای لرد سیاه از طبقه بالا به گوش رسید.
-ما هم اکنون احساس کردیم دستورمون زیاد جالب نبوده...هم اینک حذفش می کنیم!

به این ترتیب، خانه ریدل ها از شر عنکبوت ناخواسته خلاص شده بود...

مرگخواران ریز و درشت به طرف اتاق هایشان رفتند تا سر فرصت، لرد سیاه فکری به حال ریزی و درشتی آن ها بکند.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض خارج شدن آراگوگ از اتاق، فریادی به هوا بلند می‌شه.

- نـــه! تو مگه خودت کار و زندگی نداری؟ چرا منو تعقیب می‌کنی؟ چی از جون من می‌خوای؟ من الان از یه پلانکتونم کوچیک‌ترم، می‌خوای تک‌سلولی‌خوار شی؟ یه نگاه به شکمت بکن اصن! آیا هرچه که تا الان خوردی برایت کافی نبود؟

آراگوگ با بهت و حیرت دست از حرکت بر روی سقف برمی‌داره تا به دنبال منبع صدای ویز ویزوی پرحرف بگرده.

- ها چیه؟ دنبال من می‌گردی؟ می‌گی برین پی کارتون ولی دنبالمون راه میفتی؟ آخه فازت چیه؟

آراگوگ بالاخره متوجه می‌شه! حرف از شام به میون اومده بود و لینی مدت‌ها قبل از اینکه سایر مرگخوارا بر سر اندک تارهای آراگوگ جنگی خونین راه بندازن، از اتاق خارج شده بود.
آراگوگ که فقط صدا رو داشت و هرچی تلاش کرده بود تصویرو پیدا نکرده بود، حرکتش بر روی سقف رو از سر می‌گیره.
- کوچیک بودی، کوچیک‌ترم شدی. دیگه سیرم نمی‌کنی. نمی‌خوامت.

آراگوگ نگاهشو به اتاقی که مرگخوارا داخلش بودن می‌دوزه و ادامه می‌ده:
- ولی پیشنهاد می‌کنم اصلا به اتاق برنگردی!
- می‌خوای بر من نیرنگ بزنی؟ تنها گیرم بیاری و بخوریم؟ حالا که اینطوره، بال می‌زنم به سمت اتاق، خوبم می‌زنم.

مدت زمان زیادی طول می‌کشه تا صدای ویز ویز لینی، عرض اتاقو طی کنه و با عبور از سوراخ در قطع بشه!

- آخیش، عجب جیغ ویزویی بودا. اگه می‌خوردیمش شکممون به سالن کنسرت تبدیل می‌شد!

آراگوگ اینو می‌گه و تسترال‌مگسی که در حال پرواز بود رو با یک پرتابِ کابوی مانندِ تارش، دستگیر می‌کنه تا اونو تبدیل به شامی لذیذ کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!