جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

57 کاربر(ها) آنلاین هستند (50 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
54
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  171 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  290 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  276 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1397 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


صبح بود. یک صبح عادی مثل همیشه. مرگخوارن مثل همیشه از خواب بیدار شده بودند و داشتند کار های روزمره شان را انجام می دادند. لرد سیاه هم با دختر دلبندش، در باغ بزرگ ریدل مشغول قدم زدن بود که ناگهان رودلف را دید که همراه دو زن که لباس های مشنگی پوشیده بودند، به نزدیک او می آیند.

- رودولف! تو باز چشم ما رو دور دیدی ساحره آوردی خانه ریدل؟ چندبار بهت گفتیم که...

رودولف وسط حرف لرد سیاه پرید.
- ولی ارباب اینا ساحره نیستن.
- چطور جرئت می کنی وسط حرف ما بپر... یعنی چی ساحره نیستن؟
- اینا مشنگن ولی از نوع باکمالات!
- دیگه بدتر مشنگ میاری خانه ما؟

یکی از زن ها سرفه کوتاهی کرد و گفت:
- ببخشید وسط حرفتون می پرم، ولی به نظرم اومد گفتین خونه تون.

لرد سیا نگاهی به زن مشنگ انداخت.
- آره اینجا خونه ماست خونه پدر مرحوممون بود.
- ولی تا اونجایی که ما می دونیم این خونه خیلی قدیمی وارثی نداره و این خونه متعلق به اماکن عمومیه.
- یعنی چی این خونه ارث ماست!
- متاسفم آقای محترم ولی این خونه به اسم کسی ثبت نیست. یعنی قبلا بوده ها ولی صاحبانش مردن و خونه ای که صاحباش مرده باشن و وارثی نداشته باشه، مال اماکنه. بهتره هرچه زودتر این خونه رو تخلیه کنین چون قراره اینجا به موزه تبدیل شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 6 بهمن 1396 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-یاران کوچک قامت و یاران معمولی ما!

مرگخواران ریز و درشت که حالا به معنی واقعی کلمه ریز و درشت شده بودند دور میز نشسته بودند.
خیلی ریز ها برای دیدن و دیده شدن روی میز نشسته بودند و چشم به دهان لرد دوخته بودند.

-ندوزید! ادب داشته و سر خود را پایین بیندازید.

انداختند!

-اینطور که متوجه شدیم، این همه مرگخوار، از پس یک جانور کوچک هشت پا بر نیامده و آن عنکبوت همچنان در فضای خانه ما تردد و حشراتی را که اختصاص به ما دارند شکار و تناول می کند. برای همین چاره ای اندیشیدیم.

مرگخواران سر افکنده، از روی کنجکاوی سرهایشان را بلند کردند. ولی برای این که لرد مجددا عصبانی نشود، به نقطه ای نامعلوم در پشت سر لرد خیره شدند.

-راه حل ما این است...آراگوگ باید بره!

مرگخواران از این تصمیم پسندیده و به جا بسیار شاد شدند.

-ولی...انجمن حمایت از حشرات اعلام کرده که همینجوری بی مقدمه و بی دلیل نمی شه یک حشره رو از خونه بیرون کرد. دچار خلاء روانی و شکست معنوی می شه. طبق قوانین بین المللی حشرات حق اقامت در هر خونه ای رو دارن. برای همین ما قانون جدیدی گذاشتیم. حضور حشرات در ارتش سیاه و خانه ریدل ها بطور کلی ممنوعه.

صدای فریاد شور و شوق و هیاهوی مرگخواران به هوا بلند شد.
همه مرگخواران...بجز یکی!
فقط یک مرگخوار کوچک قامت، هنوز روی میز نشسته بود و به لرد سیاه خیره شده بود...
در حال هضم دستور بود...
-ار...باب...همه...حشرات؟

لرد با بی تفاوتی جواب داد:
-بله لینی...همه حشرات...و تو رز! به رقص گلدونی خودت پایان بده. چون در حین رقصت، چند شته روی برگهات دیدیم. تو هم به عنوان حامل حشرات شامل این قانون می شی. هر سه نفرتون دو ساعت فرصت دارین خونه رو ترک کنین.


دو ساعت بعد آراگوگ با عصبانیت تارهایش را گلوله کرده بود.
لینی بقچه اش را بسته و به سر چوب کبریتی زده بود.
رز گلدان سفری تاشو اش را پوشید و در حالی که اشک به صورت شبنم از برگ هایش می چکید، برگی به شانه لینی زد.
-بریم حشرکم...چاره ای نیست...

لیسا در را باز کرد.
-بفرمایین. اول عنکبوتا...

آراگوگ در حالی که فحش های بدی زیر لب می داد از خانه خارج شد.
لینی و رز به دنبال آراگوگ در حال خارج شدن بودند که لیسا با حرکتی ناگهانی، در را بست.

-چی شد؟ باز کن خب! بذار بریم بعد با هر چی دوست داری قهر کن.
-من می تونم از سوراخ کلید برم. ولی رز فکر نمی کنم بتونه. پوره می شه.

صدای لرد سیاه از طبقه بالا به گوش رسید.
-ما هم اکنون احساس کردیم دستورمون زیاد جالب نبوده...هم اینک حذفش می کنیم!

به این ترتیب، خانه ریدل ها از شر عنکبوت ناخواسته خلاص شده بود...

مرگخواران ریز و درشت به طرف اتاق هایشان رفتند تا سر فرصت، لرد سیاه فکری به حال ریزی و درشتی آن ها بکند.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
به محض خارج شدن آراگوگ از اتاق، فریادی به هوا بلند می‌شه.

- نـــه! تو مگه خودت کار و زندگی نداری؟ چرا منو تعقیب می‌کنی؟ چی از جون من می‌خوای؟ من الان از یه پلانکتونم کوچیک‌ترم، می‌خوای تک‌سلولی‌خوار شی؟ یه نگاه به شکمت بکن اصن! آیا هرچه که تا الان خوردی برایت کافی نبود؟

آراگوگ با بهت و حیرت دست از حرکت بر روی سقف برمی‌داره تا به دنبال منبع صدای ویز ویزوی پرحرف بگرده.

- ها چیه؟ دنبال من می‌گردی؟ می‌گی برین پی کارتون ولی دنبالمون راه میفتی؟ آخه فازت چیه؟

آراگوگ بالاخره متوجه می‌شه! حرف از شام به میون اومده بود و لینی مدت‌ها قبل از اینکه سایر مرگخوارا بر سر اندک تارهای آراگوگ جنگی خونین راه بندازن، از اتاق خارج شده بود.
آراگوگ که فقط صدا رو داشت و هرچی تلاش کرده بود تصویرو پیدا نکرده بود، حرکتش بر روی سقف رو از سر می‌گیره.
- کوچیک بودی، کوچیک‌ترم شدی. دیگه سیرم نمی‌کنی. نمی‌خوامت.

آراگوگ نگاهشو به اتاقی که مرگخوارا داخلش بودن می‌دوزه و ادامه می‌ده:
- ولی پیشنهاد می‌کنم اصلا به اتاق برنگردی!
- می‌خوای بر من نیرنگ بزنی؟ تنها گیرم بیاری و بخوریم؟ حالا که اینطوره، بال می‌زنم به سمت اتاق، خوبم می‌زنم.

مدت زمان زیادی طول می‌کشه تا صدای ویز ویز لینی، عرض اتاقو طی کنه و با عبور از سوراخ در قطع بشه!

- آخیش، عجب جیغ ویزویی بودا. اگه می‌خوردیمش شکممون به سالن کنسرت تبدیل می‌شد!

آراگوگ اینو می‌گه و تسترال‌مگسی که در حال پرواز بود رو با یک پرتابِ کابوی مانندِ تارش، دستگیر می‌کنه تا اونو تبدیل به شامی لذیذ کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 آذر 1396 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ مرگخواران را به بازی گرفته بود. بلاخره پس از اینکه مرگخواران با انواع و اقسام سازهایش رقصیدند، بلاخره ساز زدن را متوقف کرد. در واقع حتی خود آراگوگ نیز حوصله اش از آن وضعیت سر رفته بود.
_ خب دیگه. بسه. حوصله ام سر رفت. حوصله امم که سر بره گشنم میشه. الانم گشنمه. خوش گذشت. برید دیگه. برید پی کارتون...

لینی سعی کرد زودتر از همه موقعیت را ترک کند. گرسنگی آراگوگ خطر بزرگی برای یک حشره به حساب می آمد! سایر مرگخواران اما، سرجایشان ثابت مانده بودند.

_ یعنی چی؟ مسخره کردی مارو عنکبوت زشت سیاه؟ قرارمون چیز دیگه ای بود!
_ قرار؟ چیزی یادم نمیاد...

بلاتریکس پشت چشمی نازک کرد و با لحنی تهدید آمیز، گفت:
_ که اینطور... که یادت نمیاد... باشه! پس اگر تو قول هات رو یادت نمیاد، ما هم یادمون نمیاد قول داده باشیم سعی نکنیم تورو بیرون کنیم... بچرخ تا بچرخیم عنکبوت!

آراگوگ نگاهی به مرگخواران بندانگشتی کرد. گرچه از نظر قد و قواره کوچکتر از آن بودند که بتوانند کاری از پیش ببرند ولی با این حال آنها مرگخوار بودند و دست کم گرفتن مرگخواران کار احمقانه ای بنظر می رسید.
_ آهان قرار! آره... الان داره یه چیزایی یادم میاد... راستش گشنگی عقل از سرم میپرونه! درسته... قول و قرامون سره جاشه...

سپس دست به کار شد و هرچه تار می توانست تنید.

_ همین؟!
مرگخواران به دسته ای کوچک از تارهای پیش رویشان نگاه کردند. درست بود که آنها کوچک شده بودند ولی با اینحال هرگونه حساب می کردند بازهم آن میزان تار، کفاف همگی شان را نمی داد.

_ خب گفتم که... گشنمه! وقتی غذا نخورده باشم از کجا پروتئین بیارم تار بتنم؟ همین قد دارم فعلا!

مرگخواران نگاهی به تارهای روبه رویشان و یک نگاه به یکدیگر انداختند و سپس همزمان به سمت تارها حمله بردند.
_ ولش کن... گفتم ولش کن... مال منه...
_ من زودتر رسیدم... مال منه...
_ من بهترین مرگخوارم! حقه منه...
_ برو کنار... مال خودمه... اصن قهر قهر تا روز قیامت!
_ هزارتا ساحره چشم امیدشون به منه... بدیدش به من...
_ معجون تار چند برابرکن بدم؟


آراگوگ راضی و خرسند از بلبشویی که راه انداخته بود، برای اینکه دلی از عزا در آورد از اتاق خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1396 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ با یه ضربه تمام تارهای گیتار الکتریک رو به حرکت درآورد. صدای گیتار تو کل خونه ریدل پیچید. به دیوارها خورد و به سمت مرگخوارای مینیاتوری برگشت.

- این... چیه... قیچیتو نکن تو چشمم...
- من نیستم، من میلرزم...
- این صدا... زلزله...

- ویبره!

همه به سمت هکتور که با خوشحالی ویبره میرفت برگشتن. شاید هکتور معجون ساز زلزله ای بود اما تولید این همه لرزش هم از یک "هکتور" بر نمی آمد. اما مرگخواران متوجه این نکته نبودند و به صورت تهدید آمیزی در حال نزدیک شدن به هکتور بودند.
در لحظه ای که سایه های شیطانی روی معجون ساز شکل گرفت دوباره صدای گیتارالکتریک بلند شد و به خانه ریدل دوباره دچار لرزشی ناگهانی شد. صدای بلند و گوش خراش گیتار به سمت مرگخواران برگشت، حتی جوری برگشت که باعث ویبره اونها شد.

- اون عقبیا صدا بهشون میرسه؟

عنکبوت یه بار دیگه هم تار های گیتار رو به حرکت در آورد. با این کار مرگخواران پیش از بیش ویبره رفتند و لرزیدن.
- میرسه. به بیژامه مامان دوز مرلین خیلی هم خوب صدا میرسه.
- نمیشنوم.

عنکبوت میتونست بشنوه. اما مدت ها بود پیش مرگخواران زندگی کرده بود، میدانست چجوری دیگران را آزاد دهد.

- ما نباید به سازش ویبره بریم.
- من میرم به پاپا میگم این موجود کاری میکنه به سازش ویبره بریم.

- ویبره!

- قبلش باید به پاپا بگم هکتور رو شام کنه.

عنکبوت یه بار دیگه هم سیم های گیتار الکتریک رو به لرزش در آورد. شاید اگر کسی میتونست دهن نداشته عنکبوت رو ببینه، قطعا متوجه لبخند شیطانیش میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آبان 1396 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
آراگوگ به خانه ریدل ها اومده و از اونجا بیرون نمیره. مرگخوارها برای اینکه از شرش خلاص بشن سعی میکنن از معجون استفاده کنن، ولی اشتباه میکنن و این معجون رو خودشون میریزه که باعث میشه خیلی کوچیک و ریز جثه بشن. حالا اونها از یه طرف طبق دستور لرد باید آراگوگ رو از خونه ریدل ها بیرون کنه و از طرف دیگه آراگوگ بهشون میگه که دوای درد اونها اینه که بهشون تار خودش رو بده تا بخورن واینجوری به سایز اصلیشون برمیگردن، ولی برای اینکه بهشون تار خودش رو بده، شرط میذاره که از خونه بیرونش نکنن و البته چون دست بالا رو داره، مرگخوار ها باید به هر سازی که اون میزنه برقصن!

---------------------------


آراگوگ که روبروی پیانواش نشسته بود و امر کرده بود که وقتی او پیانو میزند، لیسا باید با آرسینوس تانگو برقصد، با قهر لیسا عصبانی شد و گفت:
_نخیر...اینجوری نمیشه...شما اگه به ساز من نرقصین، من اصلا بهتون تار نمیدم!

رودولف که فرصت طلب ترین فرد حاضر در آن جمع بود، جلو آمد و گفت:
_بسپرینش به من...من درستش میکنم...لیسا نمیخواد با آرسینوس برقصه چون ارسینوس مثل من جذاب نیست!

آراگوگ نگاهی به رودولف انداخت...حتی ریز شدن رودولف هم کوچکترین کمکی به اینکه رودولف کریه المنظر نباشد نکرده بود...
_باشه رودولف..تو تانگو برقص...ولی با...آم...با زنت!

دو مرگخوار بعد از این جمله، با بدترین جمله ای که در عمرشان شنیده بودند، روبرو شدند!
اولی بلاتریکس لسترنج بود...کسی که ابهت و تاریکی و منفی بودن از صفات بارز او بود...و حالا باید با آن همه کبکبه و دبدبه، تانگو میرقصید!
و دومی رودولف لسترنج بود! حتی یک شخص نرمال هم مرگ را به رقصیدن با بلاتریکس لسترنج ترجیح میداد، چه برسد به او که رودولف بود!

در همین حین بود که صدای ویزویزی که ناشی از فریاد های اعتراضی یک مرگخوار بود، به گوش رسید!
_این چه وضعشه؟ ما نباید با هر سازی که آراگوگ میزنه برقصیم!
_آفرین ریتا...فریاد تظلم خواهی ما رو به گوش این ظالم برسون!
_ما با هر ساز تو نمیرقصیم...سازهای زهی بیار حداقل!
_


آراگوگ کمی فکر کرد...ناگهان از ناکجا اباد گیتار الکتریکی ظاهر کرد و و به مرگخواران گفت:
_خب...پس من رانینگ بلاد از اسلیر رو میزنم، شما هد بزنید!

به نظر میرسید که این قصه سر دراز داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1396 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- حالا ...
آراگوگ دوتا از دست هایش را زیر چانه ش گذاشت که «دارم فکر می کنم» و بعد از کمی مکث گفت :
- خب خب ، حالا بریم سراغ ... یکی اونو خفش کنه!

با دست به رودولف اشاره کرد که بر خلاف بقیه هنوز در حال رقصیدن بود سپس برای نشان دادن ، اراده ی محکمش بر سر رودولف کوبید.
- خب ، از این یارو بدم اومد - اشاره به رودلف- ام می خوام یکی دیگه بیاد ولی اون یارو- اشاره به آرسینوس- خوبه ! حالا بیاد ...

یکی یکی مرگ خواران را از نظر گذراند ، به چشمانشان نگاه کرد ، قلب شان را دید...

کلاه گروهبندی: این کار مال منه ، وینتربون خنگ !
وینتربون: عاقو خب چه اشکالی داره باید بدانند ...
کلاه گروهبندی : به تو چه؟ مگه تو مسئول دانش ملتی؟
وینتربون: نمی دانند خب!-بعداز
چشم غره ی کلاه- خیلی خب ، حالا بزار اینو بنویسم ، بعدش می تونی غر بزنی و صورتت رو کج و کوله کنی یا هر کاری که یه کلاه متمدن می کنه...


خب ، آراگوگ فقط به صورت آن ها نگاه کرد . به قیافه هاشان . به قد رعناشان . سپس ساحره ای را پسندید . ابرو بالا انداخت .


نقد کننده : خب شکلک بزار ، این چه کاریه؟
نقل قول:
ابرو بالا انداخت

اصلا خوب نبود ! اضافه بود!
نویسنده :



- خب ، تو بیا .

با سه تا از انگشتان خود به لیسا اشاره کرد ، سپس پیانوی ارغوانی رنگی از نا کجا آباد جلویش ظاهر کرد ، و گفت:
- حالا من پیانو می زنم و شما دو تا تانگو می رقصین .

آرسینوس به لیسا نگاهی کرد . تفی کف دستش کرد و به موهاش مالید و بی توجه به نگاه های حسرت بار رودولف به طرف لیسا قدم برداشت.
- نمی خوام ، قهرم!

سپس به پست بعدی شتافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 28 آبان 1396 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ با طبلش بندری می زد ، رودولف و آرسینوس نیز می رقصیدند. پس از چند دقیقه رودولف علاوه بر رقص، بندری خواندن را نیز آغاز کرد.

_ سی دخت هاجرو ، خودمه تو گل میپلکونم

و آرسینوس نیز پشت سرش تکرار می کرد :
_ خودمه تو گل میپلکونم

_ محض رضای دخترون، خودمه تو گل میپلکونم
_ خودمه تو گل میپلکونم

در همین حین چندین مرگخوار بلاتریکس را نگه داشته بودند تا نتواند خود را به رودولف برساند.
_ ولم کنین ببینم ... هاجر کیـــــه؟

سایر مرگخواران هم ، که ابتدا سعی کرده بودند جدیت خود را حفظ کنند ، در این لحظه دیگر عنان از کف داده و شروع به انجام حرکات موزون و همخوانی با رودولف کردند.

_ امشو شوشه لیپک لیلی لونه ، امشوشوشه یارم برازجونه
_ امشو شوشه ...
_ هان جونوم...
_ دختر بندری تو مال منی... میمیرُم به کسی لبخند بزنی

و این مضحکه تا مدت ها ادامه داشت... تا اینکه بلاخره آراگوگ از ساز زدن دست کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?Why so serious
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آراگوگ بعد از مقادیری نگاه طولانی به قد و بالای رعنای مرگخواران با پای ششمش خلال دندونی رو بین دندون هاش میندازه و بقایای کله ی حشره ی آبی رنگی که شباهت عجیبی به لینی داشت رو از بین آن ها بیرون می کشه و به سمت لینی شوت میکنه. که البته با توجه به ابعاد مینیاتوری لینی کله ی اون حشره از کل هیکلش بزرگتره و باعث میشه لینی با مغز زمین بخوره.
مرگخوارها که در این ابعاد هم به سختی لینی رو میدیدن و در حال حاضر فقط به نجات خودشون و برگشتن به ابعاد واقعی فکر میکردن با نادیده گرفتن اون سعی کردن از آراگوگ تارهاش رو بگیرن.

- ما اومدیم تا تو به قولت عمل کنی، بهمون تار بده.
- نمیدم!
- این الان چی گفت؟ گفت نمیدم؟
- یعنی چی نمیدی؟ تو قول دادی!
- میدم، ولی همینجوری نمیدم.
- من با همتون قهرم. این زد زیر قولش.

مرگخوارها اگر چاره داشتن دونه دونه ی پاهای آراگوگ رو میکندن و با همون پاها دهنش رو به هم میدوختن. ولی در اون لحظه چاره نداشتن و باید به هر سازی که آراگوگ می زد می رقصیدند.
- بندری!

مرگخوارها با چهره هایی مبهوت به آراگوگ خیره شدن.

- چی؟
- من بندری میزنم، شما دو تا باید برقصین.

آراگوگ بعد از گفتن این حرف چهار تا از پاهاش رو به سمت رودولف و آرسینوس گرفت. دو تا به سمت آرسینوس و سه تا به سمت رودولف. اینکه مجموع این پاها پنج تا می شد ولی قبلا گفته شد چهار تا از پاهاش هم به این دلیل بود که یکی از پاهای آراگوگ دو شاخه بود و در واقع دو تا حساب می شد.

آرسینوس بعد از اینکه تاجش رو کمی بیشتر از قبل کج کرد و تا مرز سقوط پیش برد، سری به نشانه ی منفی تکان داد.
- محاله!

آراگوگ با دو تا از پاهاش توی سر آرسینوس کوچیک میکوبه و به اون نشون میده که الان قدرت دست اونه و آرسینوس چاره ای نداره. بنابراین آراگوگ طبلی رو از جیبش خارج میکنه و مشغول بندری زدن میشه. آرسینوس و رودولف هم انگار فقط آب ندیده بودن وگرنه شناگرای ماهری بودن. مخصوصا رودولف که این فرصت رو برای نمایش توانایی هاش به ساحره ها غنیمت شمرد.
- آهااااا بیا وسط.

آرسینوس و رودولف میرقصیدند و آراگوگ هم می زد. ظاهرا این قصه سر درازی داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!