جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 آبان 1394 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین


سلام ارباب جون....
چیزه...اینو دم در دادن به من گفتن بدم به شما برم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 25 آبان 1394 21:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 284 اتاق تسترال ها، دای لوولین:


نقل قول:
کراب با خود فکر کرد. او به تسترال قول داده بود که شجاع باشد.
پست قبل با دیالوگ شروع شده و این بخش از داستان به کمی تجزیه و تحلیل احتیاج داشت. قبل از این که کراب جوابی بده، خواننده باید می فهمید که تو ذهنش چی می گذره. شروع خوبی داشتین.


نقل قول:
کراب لشکری از لوازم آرایشی اش را داشت. کراب شاید یک اسلیترینی مکار بود، شاید جدیدا بر طبق قولی که به تسترال داده بود کمی از رگه های گریفندوری بودن در او دیده می شد، اما کراب هر چه بود راونی نبود و نمی فهمید که اگر بگوید پیشگویی کار تسترال هاست دیگر خودش پیشگوی اعظم نمی شد.
سوژه ها رو خوب گرفتین. از سوژه های سایت و کتاب بصورت همزمان استفاده کردین که این ترکیب خیلی خوبی ایجاد کرده. ممکنه این همه سوژه پشت سر هم سنگین به نظر برسه، ولی این سوژه ها اساس داستان بودن. هوش ریونکلاو و شجاعت گریفیندور و... .برای همین خواننده راحت هضمشون می کنه.


نقل قول:
- به جون هک فحش ندادم ارباب. تسترال ها پیشگویی کردن. :zogh:
تنها مرگخواری که می شه به راحتی براش از این شکلک استفاده کرد احتمالا همین کرابه!


نقل قول:
- تسترال!
- چی؟
- به جون هک فحش ندادم ارباب. تسترال ها پیشگویی کردن.
- کراب! احتملا رنگ موی جدیدت رو مغزت تاثیر گذاشته. تسترال ها حرف نمی زنن.
- جون هک حرف می زنن ارباب. پیشگویی کردن هر کی این معجون هکتور رو بخوره مثل کلاغ غارغار میکنه.

این سوژه کمی جدی شده...در حالی که نباید می شد. البته این اتفاق در پست قبلی افتاده و در پست شما هم ادامه پیدا کرده. این که کراب این چیزا رو از کجا می دونه، با توجه به این که مجبوره راستش رو بگه موضوع جدی ایه! این اول سوژه اس...هنوز خیلی مونده تا به اون مرحله برسیم. به نظر من این قسمت باید سرسری رد می شه. دو سه بار تکرار و روش تاکید شده. خیلی چیزا هست که کراب می تونه مجبور باشه بگه...و این خیلی چیزا خیلی جالب تر از اصل سوژه هستن.


نقل قول:
کلاغ ها هرگز غارغار نمی کردند. کلاغ ها قارقار می کردند. ولی خب قارقار کلاغ ها هرگز زیرنویس نداشت. پس شاید اصلا غارقار می کردند. کلاغ ها کلا موجودات بدبختی بودند. کلاغ ها هرگز به خانه خود نمی رسیدند. ای مادر بگرید برای کلاغ ها
اینجاش خوب بود. قضیه غار قار کردن کلاغا و احساساتی و حتی جوگیر شدن نویسنده! شکلک رو اصولا باید برای دیالوگ بزنیم ولی اینجا شکلک هم جالب بود. چون نویسنده از کنترل خارج شده بود!


نقل قول:
چند دقیقه بعد به جای کراب غرق در لوازم ارایش، یک غار بود که به طرز عجیبی قارقار می کرد.
سوژه بالا جدی شده...و اینجا منحرف شده! از مسیرش خارج شده. سوژه این بود که کراب می تونه پیشگویی کنه و مجبوره مثل یک مرد واقعی رفتار کنه! و الان با خورده شدن این معجون سوژه حداقل موقتا منحرف شده و اینجور انحراف ها می تونن ادامه پیدا کنن. یعنی نفر بعدی بی خیال سوژه اصلی بشه و همینو ادامه بده...که زیاد جالب نیست.
سوژه های فرعی بدین...ولی مواظب باشین که سوژه فرعیتون از سوژه اصلی جلو نزنه...این سوژه رو می شد فرعی نگه داشت. به این شکل که این اتفاق در وسط پست شما میفتاد...و در پایان سوژه رو به حالت اولش بر می گردوندین که نفر بعدی از همونجا ادامه بده.


شخصیت هاتون خوبن. مشخصه که با شخصیت های سایت و سوژه هاشون آشنا هستین. این موضوع مهمیه. شکلک هاتون هم خوبن. فقط کمی مواظب سوژه باشین.

_________________

اورلا

نقل قول:
بگین اگه اون یه دقیقه دیر نمیشد حدود چند میگرفتم تو دوئل؟
این کار فرقی با امتیاز دهی نداره. متاسفانه اینو نمی تونم بگم. کاری که می تونم انجام بدم اینه که نقد کنم...استثنائا! چون شما جای دیگه ای هم درخواست نقد دادین و اصولا نباید نقد می کردم. ولی چون دوئلتون رو با یک دقیقه از دست دادین نقد می کنم. همیشه احتمالات رو در نظر بگیرین. انجام کاری مثل دوئل رو نذارین برای دقایق آخر...هر اتفاقی ممکنه بیفته که نتونین پستتونو ارسال کنین.


بررسی پست شماره 340 باشگاه دوئل، اورلاکوییرک:


نقل قول:
بستنی! این کلمه برای خیلی از مردم معنای خوشمزه و خوبی دارد.
اون "بستنی" اول خیلی تاکید آمیزه. و وقتی اینقدر تاکید می کنیم باید یه مکثی بعدش داشته باشیم...و مکث در نوشته یعنی فاصله. به نظر من باید می رفتین سر خط. و حتی یک سطر فاصله می ذاشتین.
"معنای خوشمزه" عبارت درستی نیست. منظورتون این بود که کلمه بستنی حس خوبی در فرد ایجاد می کنه. می شد به شکل دیگه ای بیانش کرد.


نقل قول:
و او جملاتی از قبیل "نه مرسی بستنی دوس ندارم" و حتی "از بستنی متنفرم" بگوید.
این دو جمله باید جابجا می شدن. به دلیل کلمه "حتی"! حتی رو وقتی می گیم که بخواییم موضوع یا کاری رو توصیف کنیم که احتمالش کمتره. و اینجا احتمال شنیدن جمله اول کمتره. چون ملایم تره. یعنی احتمال کمی وجود داره که کسی از بستنی متنفر باشه و حتی می شه گفت که احتمال کمی وجود داره که کسی بستنی رو دوست نداشته باشه.


نقل قول:
- به دلیل یه سری از مشکلات، وزارت خانه تصمیم گرفته اداره ی کاراگاه را برای مدتی طولانی تعطیل میگردد. لزا از شما کاراگاه عزیز خواهش مندیم تا برای خود کاری فراهم کنید. اه با این کاراشون ما رو دق میدن. الان من کار از کجا پیدا کنم؟
نامه تون چرا اینقدر اشتباه داشت؟! وقتی یکی برای اولین بار بخونه به احتمال زیاد این اشتباها توجهش رو جلب می کنن...نه محتویات نامه. لذا درسته. و این جمله هم همونطور که می بینین اشتباهه:
نقل قول:
وزارت خانه تصمیم گرفته اداره ی کاراگاه را برای مدتی طولانی تعطیل میگردد.



نقل قول:
با دیدن دستکش های بلند و آبی رنگش در یک لحظه به این فکر کرد که شاید برای تهیه ی پول دستکش هایش را بفروشد
آهان! خیلی وقت بود دنبال این فرصت می گشتم! پیداش کردم.
این جمله تاثیر بسیار بدی روی من (خواننده) داشت. می دونین دلیلش چیه؟ چت باکس!
شما این سوژه رو برای خودتون انتخاب کردین...ولی دو تا اشکال وجود داره.
اولیش اینه که دستکش به تنهایی نمی تونه یه سوژه باشه. حتما باید ویژگی خاصی داشته باشه یا به دلیل خاصی ازش استفاده بشه. مثلا اورلا وسواس داشته باشه. از آلودگی و میکروب وحشت کنه!
دومیش اینه که خیلی زیاد این سوژه رو تکرار می کنین. اونم بطور مستقیم. این خیلی زود تاثیر عکس روی اعضا می ذاره. هر دفعه وارد چت باکس می شین یک جمله درباره دستکش ها می گین. این کار اعضا رو حساس می کنه. سوژه اینجوری جا نمیفته. سوژه باید ریشه داشته باشه که جا بیفته.


گذشته از این موضوع، ایده فروش دستکش ها خوب بود...این که اورلا اونقدر احساس بیچارگی می کنه که حاضره از دستکش های عزیزش صرفنظر کنه.


نقل قول:
اورلا با حرکت سرش جواب مثبت. کمی اضطراب داشت ولی میتوانست برا آن غلبه کند. چهره فلورین کمی باز تر شد و با خوشحالی گفت:
- شما استخدامین!

اورلا با شندین این جمله خوشحال شده بود که حد نداشت. درحالی که نزدیک بود فلورین بغل کند پرسید:
- همین شکلی الکی الکی؟
- نه کاملا؛ یه تست ازتون میگیرم. باید یه بستنی برام درست کنین.
برای منم دقیقا همین سوال پیش اومد. "همین شکلی الکی الکی؟"... که جوابش رو دادین. ولی بهتر بود نمی گفتین استخدام شد. چون نشده. بعد از تست ممکنه استخدام بشه.


نقل قول:
صبح نورانی ای بود.
اینم مثل "معنای خوشمزه" درست نیست...روشن یا آفتابی بهتر بود. ولی اشکالی نداره. کمی طول می کشه که آدم بتونه سریعا بهترین کلمه و صفت رو برای اون موقعیت پیدا کنه.


نقل قول:
اورلا خواندن نامه را تمام کرد. کمی به فکر فرو رفت. میدانست بستی ای که مشنگ ها میخورند خیلی خوشمزه است و از آن طرف هم میدانست که بازرس از خودن چنین طعم بی نظیری شوکه خواهد شد پس تصمیمش را گرفت.
بستنی با طعم خاص! در یک دنیای جادویی!
این یعنی خلاقیت بدون محدودیت...یعنی ذهنتون می تونه تا دور دست ها پرواز کنه. شما( و خیلیای دیگه) جلوشو می گیرین. در شعاع یک متری خودتون دنبال سوژه می گردین. چرا؟ ایده های خیلی عجیب و غریبی می شد برای این بستنی پیدا کرد. با هر ماده ای...لازم نبود حتما ماده خوراکی باشه. اینا جادوگرن...کسایی هستن که افکارشونو میریزن تو قدح! از خیلی چیزا می تونستن استفاده کنن. کمی...حیف شده! استفاده از دستور و مواد مشنگی نتیجه رو خیلی ساده کرده:
نقل قول:
اورلا سه تخم مرغ را شکست و زرده و سفیده ی آن را داخل کاسه ای سفید رنگ ریخت و دوباره از روی کتاب آشپزی شروع به خواندن کرد.
- تخم مرغ ها را با همزن برقی هم میزنیم. پودر وانیل و شیره ی آلبالو را اضافه کرده و دوباره هم میزنیم. کمی شیر و چند قطره از آب میوه ی کاکتوس را اضافه میکنیم.



نقل قول:
حتی دستکش هایش هم سفید و بلند بودند.

نقل قول:
درواقع دستکش های سرمه بودند و لباسش آبی.
آخ قلبم!


نقل قول:
سپس کاسه را که ماده ی درون صورتی رنگ بود را داخل فریزر گذاشت.
جمله هاتون رو بخونین...اشتباهن! کلمه ها هم همینطور:
هزامین بار- لزا- میتوانست برا آن غلبه کند- با شندین این جمله- سواحل استرلیا- بستی ای- سرمه بودند- بسایر شور بود- شوک شده بود- زیر رلب حرف میزد- طعطیله.


نقل قول:
اورلا زیر رلب حرف میزد:
- آها اون روز که مغازه داره بهم گفت به جای شکر نمک برداشتی...
این قسمت احتیاج به توضیح داد...خب چرا اورلا این کارو انجام داد؟ یا باید اشتباهی به جای شکر نمک بر می داشت و یا دلیل خاصی برای این کار داشت.


سوژه بد نبود...ولی خیلی ساده بود. متفاوت فکر کنین...متفاوت ببینین. ایده های متفاوت تری پیدا کنین.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 23 آبان 1394 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر ارباب تاریکی!

درخواست نقد این و درخواستی دیگر...

بگین اگه اون یه دقیقه دیر نمیشد حدود چند میگرفتم تو دوئل؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 23 آبان 1394 03:55
نمایش جزئیات
آفلاین
روبه!


نقل قول:
یهویی چه جایی پیدام شد!
چمونه؟ به این خوبی!


نقل قول:
البته نیس بالاتر از نارنجی، رنگ!
از نارنجی متنفریم...و سپس از صورتی!


نقل قول:
لردک مثل همیشه داره خوشه انگور میزنه تو رگ!
چقدر ما رو نمی شناسی نارنجی!


نقل قول:
شامپوی کلیر یا پرژک هم نیس به جون دم نازنینم!
ما احتیاجی به این ابزار درگیر کننده و وقت گیر و به درد نخور و البته شیمیایی تاثیر گذارنده روی مغز نداریم!


بررسی پست شماره 337 خاطرات مرگخواران، یوآن ابروکومبی:


رول شما طولانیه...خیلی طولانی. و این طولانی بودن فقط در دو صورت قابل توجیهه...1- جایی که هدفی داشته باشیم. یعنی لازم باشه داستان رو اصلاح کنیم یا به نقطه خاصی برسونیم ...و 2- رول های تکی!
البته در حالت عادی هم می شه طولانی نوشت. ولی باید ریسک از دست دادن تعداد زیادی از خواننده ها رو قبول کنیم.


نقل قول:
- دِ میگم نمیتونم! حالیـــته؟
- اُ.. اُسکار آقا..
به نظر من رول هایی که با دیالوگ شروع می شن جذابن...دیالوگ از چند نظر می تونه خواننده رو دنبال خودش بکشونه. کنجکاوی درباره این که گوینده کیه؟ مخاطب کیه؟ موضوع چیه؟ و اینجا کجاست!
خواننده تا بخواد جواب همین چند سوال رو پیدا کنه درگیر رول می شه. دیالوگ اول خوبه. حالت اعتراض آمیزش خواننده رو جذب می کنه که ماجرا رو دنبال کنه و بفهمه که این کیه و نمی تونه چه کاری رو انجام بده! ولی دومی مبهمه...از اون ابهامایی که خواننده رو متوقف می کنه. چون خوندنش هم سخته... من یکی دو بار با لحن ها مختلف خوندمش. ممکنه حواس خواننده رو هم به همین شکل پرت کنه. به نظر من بهتر بود دومی حذف می شد.


نقل قول:
شاید نسیم آرامی که در کوچه "اشلینگتون" لانه کرده بود و بالهای عظیمش را از این گوشه تا آن گوشه اش میکشاند، دیگر چندان دلنشین و تازه نبود..
تا جایی که ممکنه سعی کنین از اسامی آشنا استفاده کنین. چه برای مکان ها و چه شخصیت ها. خلق مکان ها و اشخاص ناشناس احتیاج به خلاقیت داره. براش زحمت می کشین. هر چند کم و کوتاه باشن. ولی مکان های آشنا ارتباط خواننده رو با داستان شما قوی تر می کنه. خوندن اسامی ناآشنا یه استرس خفیفی ایجاد می کنه که اگه بار منفی نداشته باشه، بار مثبت هم نداره.
توصیف نسیم و بالهای عظیمش قشنگ و دوست داشتنی بود.


چرا همه سه نقطه های شما دو نقطه شدن؟! همشون!


نقل قول:
انگار آن شب ماه شعور داشت.. میفهمید.. می دانست که باید این رفتارش را برای یک شب هم که شده کنار بگذارد.. انگار می دانست که جوانی بدبخت تر از هر جوان دیگری، به ناچار، دل از خانه خود کنده و رهسپار این کوچه سرد و خلوت شده بود.
خیلی به موقع وارد داستان شدین...اگه کمی بیشتر کشش می دادین ممکن بود خسته کننده بشه.

- عجب آدم سمجیه هـــــا! میگم نمیتونم!
- اُسکار آقا..
این کارتون خوب بود...این که بعد از یه توضیح کوتاه، دیالوگ بالا رو تکرار کردین. این کارتون این حس رو به خواننده می ده که چیزی رو از دست نداده و داستان قراره براش توضیح داده بشه.


نقل قول:
مورفین گانت، هر چند که بدنش میلرزید، اما دوباره سرش را بالا گرفت و به چهره "اُسکار چمبرز" خیره شد. موها و سبیل پُر پُشت، بینی بیش از اندازه بزرگ، چشمهایی پر از شرارت و یک زخم عمیــــق که از چانه تا نزدیک گوش چَپَش کشیده شده بود، شرایط را تکمیل میکرد که یک راست حدس بزنی از آن خلافکارها و قاچاقچی های قهار تشریف دارد.
آوردن دوباره اون اسم ناآشنا و این بار معرفیش...کار خیلی خوبی بود. مخصوصا توضیحات خلاصه و واضح و کافیتون درباره ظاهرش. می تونستین همین توضیحات رو طولانی تر کنین. ولی واقعا لزومی نداشت.


نقل قول:
اما اُسکار زیر لب "فقط برو! میگم فقط برو! گم شــــو!" زمزمه کنان، از نگاه کردن به چهره وحشتناک مورفین که شیره های تریاک در آن موج میزد،
دیالوگ اسکار طولانی تر از چیزی بود که بین جمله جاسازیش کنیم. اینجوری خواننده لحن رو گم می کنه. بهتره جداش کنین:
اما اُسکار در حالی که از نگاه کردن به چهره وحشتناک مورفین که شیره های تریاک در آن موج میزد، اجتناب می کرد، زیر لب زمزمه کرد: "فقط برو! میگم فقط برو! گم شــــو!".
اینو به این شکل ننوشتم:
اما اُسکار در حالی که زیر لب زمزمه می کرد: "فقط برو! میگم فقط برو! گم شــــو!"، از نگاه کردن به چهره وحشتناک مورفین که شیره های تریاک در آن موج میزد، اجتناب کرد.
چون زمزمه رو یک بار انجام می ده و اجتناب کردن بطور مداوم انجام می گیره.


نقل قول:
لرزش شدید و غیرقابل کنترلی در صدای مورفین هویدا بود.

- من که.. چیزی ازت نمیخوام.. منو نیگا.. باور کن دستمم به مغزم نمیرسه..
اگه بین شخص و دیالوگش فاصله نذارین گوینده و مخاطبتون مشخص تر می شن. فاصله رو وقتی بذارین که دیالوگ مال شخصی غیر از آخرین فاعله. مثلا اینجا اگه دیالوگ مال اسکار بود می شد فاصله گذاشت که خواننده فکر نکنه مورفین داره حرف می زنه. و اینجا بر عکس...به نظر من باید بین دو دیالوگ فاصله می ذاشتین.
نقل قول:
- چوبدستیت رو من بلند نشه!
- بابا؟ اینا رو مامان داد.

هر چند بینشون فاصله زمانی نبود...ولی برای نشون دادن این که دیالوگ دوم ربطی به اولی نداره و جواب اون نیست، یه فاصله می تونست کمک کننده باشه.


نقل قول:
اما مهتـــاب..
انگار دلش برایش سوخته بود و سعی میکرد چهره غم زده اش را.. لااقل نورانی جلوه دهد.
خیلی بی ربط، ولی قشنگ بود. و به نظر من همین بی ربطیش قشنگش کرده بود. چون خواننده انتظار نداره از اون صحنه یهو برگردین سراغ مهتاب!


نقل قول:
- دِ من اگه چشام بسته ـس، گوشام که بازه! تو اگه راس میگی، بگو اون مدرک فوق لیسانس نمیدونم چی چی ـت چه آسی رو برامون آورده؟!
این کلمه "فوق لیسانس" اصلا با حال و هوای رولتون هماهنگ نیست. فضای جادویی رو خراب می کنه. لزومی نداشت اسم مدرک رو بگین.


نقل قول:
مورفین فقط نظاره گر بود. نظاره گر خواهرش که مشت های پی در پی محکمی نثار دیوار میکرد و اهمیت نمیداد چه دردی در تک تک انگشتانش رخنه میکند.
فقط به خاطر مورفین.. این مشت ها فقط به خاطر مورفین بود..
قشنگ بود...قانع کننده بود. این خیلی مهمه که در این صحنه های احساسی بتونیم تعادل رو حفظ کنیم...بدون سوء استفاده از احساسات خواننده رو قانع کنیم.


نقل قول:
- مــ[مورفین مشت زد!]ــروپ! مــ[باز هم مشت زد!]ـنم میـ[مورفین مشت میزد!]ـتونــ[واقعاً مشت میزد!]ـم! مــ[محکم!]ـنم میتونــ[قدرتمند!]ـم!
معمولا با اینجور توضیحات بین دیالوگ موافق نیستم...ولی اینجا فکر نمی کنم که می شد به شکل بهتری این صحنه رو توصیف کرد. چون اون تداوم و سرعتش نباید قطع می شد.


نقل قول:
وحشتناک.. اما خوشحال کننده.. مسرت بخش.. اوه.. سرور.. چیزی که مورفین، مدتها از آن دور بود.. انگار که غریبه آشنایی را بعد از مدت ها دیده باشد..
مورفین خوشحال بود.. حالا او دیگر به خود باور داشت.. می دانست که "واقعا میتوانست"..
واقعا دستش به مغزش میرسید..

- گور بابای نئشگیِ بعد از التماس!
سوژه تون خیلی قشنگ بود. جدید بود...اعتیاد مورفین قدیمیه. ولی قبلا ندیده بودم کسی از این زاویه و به این شکل بهش بپردازه. مسیری که طی کردین منطقی و قانع کننده بود. احساسات شخصیت هاتون کنترل شده و به اندازه کافی بودن. نه کم و نه زیاد. این خیلی مهم بود! چون کمی اغراق در این مورد می تونست خواننده رو از داستان دور کنه. توضیحاتتون کش دار و خسته کننده نبودن. شما همونقدر توضیح دادین که خواننده لازم بود بدونه و با توجه به طول داستان، همین توضیحات کافی بود. شخصیت های شما سر جای خودشون بودن. مروپ شما مادر لرد سیاه نبود...هیچ شخص خاص دیگه ای هم نبود. حتی ساحره هم نبود. فقط یه خواهر بود. به خواهر نگران! احساسش رو به خوبی می شد درک کرد.
پایانتون هم زیبا بود.


برو...دمتو بذار رو کولت و برو! دامبل رو بفریب!


________________

دای عزیز! چه اسم مرگ آوری! نقد شما در اولین فرصت انجام می گیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 22 آبان 1394 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
درود.
درخواست نقد داشتم برای این
بدرود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آبان 1394 03:26
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه اوه!
یهویی چه جایی پیدام شد!
هممم.. که اینطور.. ینی ملت سیاه دل، توی همچین خونه فول آپشنی زندگی میکنن.. واااااو! در و دیوار خونه تون سیاه رنگه و قشنگ.. هوووم.. البته نیس بالاتر از نارنجی، رنگ!

آها آها آها! چوبدستیا رو بی زحمت بیارین پایین! چند نفر به یه نفر آخه؟! اصن من الان به قیافم میاد که با تیریپ آرنولد وارد اینجا شده باشم که همتونو یه تنه به فنا بدم؟ یه خورده رحم کنین خو! من فقط میخواستم لردکـ.. عه! اینجا رو! لردک مثل همیشه داره خوشه انگور میزنه تو رگ!
سلام لردک! میدونستی چقد شبیه فرعون میشی تو همچین لحظاتی؟! خب، اگه نمیدونستی، حالا بدون! .. حالا اینو بیخیال.. شنیدم از شوره موی سر رنج میبری، یه هدیه ناقابل واست آوردم. شامپوی کلیر یا پرژک هم نیس به جون دم نازنینم!

آه! این زاغی نیم پز اینجا چیکار میکنه روی بشقاب؟! مال منه؟ .. جدا؟ .. چه محشر! فوق العاده بود این حرکتت اصن! مهمون نوازیت تبدیل به مار کبری بشه، نجینی موذی رو یه لقمه چپ کنه، یه نفس راحت بکشیم!
کچل باد، ولدمورت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: جمعه 15 آبان 1394 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
باب


خوشحالم که دارین تلاشتونو می کنین. اول راه بودن هم زیبایی خودش رو داره. می تونین شخصیتتون رو بسازین و کم کم پیش برین.


نقل قول:
راستی ارباب ؛ من در مورد شخصیتم هم تمام تلاشمو کردم اگر مشکل دیگری در شخصیتم هست(که مطمعنا خیلی هست) بگید. بازم مرسی
مشکل نه...جای پیشرفت چرا!


شما عضو چت باکس هستین؟

بعضی از اعضای قدیمی ترجیح می دن نباشن. زیاد مهم نیست. چون اونا از مرحله معرفی شخصیتشون گذشتن...ولی تازه واردا به این کار احتیاج دارن.
وقتی درباره آدمایی که می شناسیم حرف می زنیم اخلاق یا ظاهر یا ویژگی خاصی که دارن تو ذهنمون زنده میشه. به این می گن شناخت. اعضای ایفای نقش هم همین حالت رو دارن. یک شخصیت هستن. با ظاهر مشخص...با توانایی ها و ضعف های مشخص.
باب کیه؟ من هیچی درباره باب نمی دونم.
کاری که شما می تونین برای باب انجام بدین همینه. برای باب شخصیت بسازین. تصمیم بگیرین که چه جور آدمی باشه. یه عادت خاص...یه تکیه کلام...چیزی که بهش علاقه داره یا برعکس! ازش متنفره. و مواظب باشین ازش یه فرد بی نقص و کامل نسازین. چون چنین فردی وجود نداره...تو ایفای نقش هم نمی تونه موفق باشه.


بررسی پست شماره 142 در بحبوحه سیاهی، باب آگدن:

خیلی خوبه که طنز نوشتین. سعی کنین هر دو سبک رو هم پرورش بدین. نوشتن به هر دو سبک امتیاز بزرگیه.

در نقد قبلی گفته بودم علامت بذارین. اینجا هم نذاشتین که! و فراموش نکنین که شکلک علامت نیست. جمله ها احتیاج به علامت دارن. چه با شکلک و چه بدون اون. و علامت قبل از شکلک گذاشته می شه.

پستتون کوتاهه...این چیزیه که ازش دفاع می کنم. چون احساس می کنم پست های کوتاه تاپیک ها رو فعال تر می کنن.

بذار درسته! مرگخوارا اطلاع دارن که بسیار در مورد این کلمه حساسم! حتی ورونیکا اینو گذاشته تو امضاش.


نقل قول:
ان دو همین طور به راهشان ادامه میدادند تا اینکه اسنیپ به تنگ امد و گفت :
_ریگلوس ....میشه لطف کنی و چند دیقه لالمونی اختیار کنی
_با منی
_تو ریگلوس دیگه ای میبینی که فکش ترمز بریده باشه ؟
_بزا یه نگا کنم
_
_هاااااا پس منو میگی . البته سیو .از اون جایی که خیلی بزرگوارم این لطفو بهت میکنم
دیالوگ، توضیح، و هر چیزی که می نویسیم باید هدفی داشته باشه. این هدف سوژه نیست. نباید باشه. مگه این که مجبور باشیم...مثلا پست قبل از شما(پست ریگولوس) دو تا شخصیت کلی درباره پیاده رو حرف زدن. این حرفا خنده دار بودن. هدفشون طنز بود. کاری هم با سوژه نداشتن.
دیالوگ های شما هم طنز هستن. ولی هنوز طنز پخته ای نیستن. اینا وقتی پخته می شن که شما بیشتر با شحصیت ها آشنا بشین. دقت کنین که سیوروس کیه...ریگولوس سایت چطور رفتار می کنه. چطور حرف می زنه. چه عادت هایی داره. اینا رو تو چت باکس هم می تونین دنبال کنین. همین شناخت بهتون کمک می کنه نکات طنز آمیز شخصیت ها رو درست بگیرین و ازشون استفاده کنین.


نقل قول:
_یه جلسه مهم برگزاره به نارسیسا هم خبر بده .
بالا گفتم که هدف ما نباید سوژه باشه. یعنی ما هیچ عجله ای نداریم که داستان رو پیش ببریم و تمومش کنیم. ما می خواییم آروم جلو بریم و از هنمه سوژه هایی که تو مسیر وجود داره استفاده کنیم. استفاده کافی!
الان شما در همین یکی دو خط از کنار دو تا سوژه خیلی سریع رد شدین. لوسیوس(که دربارش توضیح کافی داده نشده) و نارسیسا(که با سپردن به لوسیوس کلا ازش استفاده نشده). این کار رو نباید انجام بدین. اینجا توضیح درباره لوسیوس و کاری که داشت انجام می داد و احساسش درباره این زندگی جدید خیلی مهمتر از پیش بردن سوژه بود.


نقل قول:
اسنیپ از کنار مالفوی گذشت و همراه ریگلوس وارد پاتیل درز دار شد
رسیدن به پاتیل درز دار یعنی رفتن سوژه به مرحله بعد!
یعنی اصولا دیگه نباید درباره زندگی مرگخوارا توضیحی داده بشه و باید به جلسه بپردازن. و این همون "پیش بردن سوژه" اس که تا جایی که لازم نباشه نباید انجامش بدیم.


شکلک اصولا مال دیالوگه...چون تو دیالوگ نمی تونیم بگیم:
-من اون چوب رو به تو نمی دم و من الان خیلی عصبانیم.
احساسات رو نمی شه توضیح داد. برای همین از شکلک استفاده می کنیم. ولی در توضیحات عادی می تونیم توضیح بدیم. گفتم اصولا! چون همیشه استثناهایی وجود داره که البته کمتر پیش میان.


در این پست خبری از باب نبود. این اتفاق خوبی بود که فکر نکردین لازمه حتما باب رو وارد داستان کنین. تازه واردا معمولا این کار رو انجام میدن. البته اگه سوژه جا داشته باشه اشکالی نداره. ولی مثلا این سوژه جای باب نبود. برای همین تصمیم شما درست بود.


همینطور ادامه بدین. این اشکالا کم کم برطرف می شن.


موفق باشید.

____________________________

ریگولوس


نقل قول:
میدونین اربوب، این رول رو خیلی دوستش دارم، برخلاف بقیه رولای دوئلی که باهاشون باختم، واقعا احساس بازنده بودنو نسبت به این یکی ندارم
"دوستش دارم" یه چیزیه و "احساس بازنده بودن ندارم" یه چیز دیگه. قسمت اول یه احساس قشنگ و قابل احترامه و قسمت دوم یه جور بی تفاوتی و بی احترامی!
یعنی چی احساس بازنده بودن ندارم؟


نقل قول:
البته میدونم الان میگین جدی به معنای غمگین نیس و تلخ مینویسی و سنگینه و اینا که دوروستم هست قطعا... ولی سوژه خیلی غم داش انصافا
وقتی می دونین چی قراره بگم، چرا درخواست نقد می کنین؟ نقد در این سایت یعنی چی؟ چیزی جز اینه که من نظرمو نسبت به نوشته شما می گم؟ دوئل هم دقیقا همونه. داورا طبق نظرشون امتیاز می دن.
شما میایین می گین چرا نظرت اینه!
مگه دو داور دیگه در مورد نظر داوری که به شما امتیاز بیشتر داد دخالتی کردن؟ نه...چون چنین حقی نداشتن. در حالی که کاملا با نظرش مخالف بودن.
شما و آملیا برای من و هکتور و کراب چه فرقی با هم دارین؟ اگه رول شما بهتر باشه چه دلیلی داره که به اون امتیاز بیشتر بدیم؟


غم یه چیز دیگه اس...تلخ نویسی یه چیز دیگه.

غم چیزیه که خواننده با اشتیاق قبولش می کنه و روش تاثیر می ذاره. تلخ نویسی اغراقه...چیزیه که نوشته شده که احساسات خواننده رو برانگیخته کنه و موقع نوشتن شورش در آورده شده! هدفش ناراحت کردنه...نه انتقال یک احساس یا پیام.
غم یه فیلم درام تاثیر گذار و قشنگه و تلخ نویسی مثل فیلمی که ساخته می شه و توش هزاران اتفاق عجیب و غریب میفته، فقط با این هدف که خواننده رو به گریه بندازه.

و این رول شما تلخ نبود.


رول شما ممکنه به تنهایی خوب باشه...ولی باید با رول آملیا مقایسه می شد. امتیازاتون خیلی بالا بودن...اگه انتظار امتیاز بیشتری رو داشتین، حداقل به نظر ما سه نفر رولتون در حد همین امتیازا بود. ولی اگه می پرسین چرا باختین، باید با رول آملیا مقایسش کنم، نه نقد! چون من نقد می کنم. نکته های مثبت و منفیشو می گم. ولی این کمکی به پیدا کردن جواب سوال "چرا من باختم؟" نمی کنه.
نوشتن رول طنز خوب سخت تر از نوشتن رول جدی خوبه. خلاقیت و تسلط بیشتری می خواد. این نظر منه.
بارها تکرار کردم سایت رول نویسی، سایت ادبیات یا نویسندگی نیست. خیلیا این اشتباه رو انجام می دن. شما هم نه در کل رول، ولی در بعضی از قسمت ها همین کار رو انجام دادین...توضیحات سنگین و طولانی...و البته خسته کننده برای خواننده های این سایت. دو پاراگراف اولتون این حالت رو دارن.
توضیحات شما خیلی بیشتر از اتفاق هاییه که میفته!
در رول جدی این عادیه که توضیحات و فضاسازی نسبت به سوژه بیشتر و سنگین تر باشن...ولی از یه جایی به بعد خواننده خسته می شه...میگه زود باش دیگه! حرکت کن! جمله های شما خیلی قشنگن...توصیفاتتون هم همینطور. ولی این تعادل کمی به هم خورده.

فلش بک ها و تغییرات زمانتون اول به نظرم زیاد و گیج کننده اومدن...ولی به خوبی به هم ربط داده بودینشون. خواننده رو گیج نمی کنن. تاثیری رو که لازمه می ذارن.

بعضی جاها کنترل احساسات از دستتون خارج شده...برای ریگولوس یه جور حالت خودنمایی و شعار گونه به خودش گرفته! جاهایی که درباره احساساتش، شجاعتش، دلخوشی هاش توضیح دادین. شعار دادن یکی از بدترین مشکلاتیه که رول های جدی ممکنه بهش دچار بشن.


نقل قول:
اولین بار بود که دقت میکرد خطوط خاکستری رنگ و محوی که هر روز ساعتها از پنجره به آنها خیره میشد، موج های دریا نیستند... بلکه گرد و غبار روی پنجره اند. اولین بار بود که اینقدر با دقت نگاه میکرد... و یا شاید هم اولین بار بود که حواسش به موج های واقعی جلب شده بود. شاید هر دو... و شاید هیچ یک.
این چطور ممکنه؟
هر روز ساعت ها خیره می شد و گرد و غبار رو با موج دریا اشتباه می گرفت؟
این "چطور ممکنه؟" سوالیه که بیشتر در رول های جدی می تونه پیش بیاد و اگه پیش بیاد حس و حال و جو پست رو خراب می کنه.

رول شما اصلا بد نبود. حتی متوسط هم نبود. خوب بود. چون شما امتیازهای بالایی گرفتین. 28 و 27 امتیازایی نیستن که تو این تاپیک به هر کسی بدیم...ولی به نظر داورا رقیب بهتر بود که برنده شد. اگه دنبال ایراد های رولتون می گردین چیزی زیادی پیدا نمی کنین. بجز موارد جزئی که گفتم ایراد دیگه ای نداشت که بهترین امتیازها رو گرفت.
اگه دنبال دلیل باخت می گردین باید به نکات مثبت رول آملیا اشاره کنم که تو نقد خودش این کار رو انجام دادم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آبان 1394 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
میدونین اربوب، این رول رو خیلی دوستش دارم، برخلاف بقیه رولای دوئلی که باهاشون باختم، واقعا احساس بازنده بودنو نسبت به این یکی ندارم
البته میدونم الان میگین جدی به معنای غمگین نیس و تلخ مینویسی و سنگینه و اینا که دوروستم هست قطعا... ولی سوژه خیلی غم داش انصافا
خلاصه که نقد لدفن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آبان 1394 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بنام خدای مهربون
سلام ارباب
ارباب جون دفعه ی پیش یه متن جدی منو لطف کردید و نقد نمودید
اگر لطف بنمایید و ایندفعه این را نقد نمایید بسی بسیار بر من لطف کرده اید
پیشا پیش بسی متشکرم
راستی ارباب ؛ من در مورد شخصیتم هم تمام تلاشمو کردم اگر مشکل دیگری در شخصیتم هست(که مطمعنا خیلی هست) بگید. بازم مرسی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه جالب


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 11 آبان 1394 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ورونیکا

عذرخواهی می کنیم. درخواست نقد شما رو ندیده بودم. یا شایدم دیده بودم ولی فراموش کرده بودم. برای همین انجام داده نشده. الان که اومدم پست آملیا رو نقد کنم دیدمش.


بررسی پست شماره 145 در بحبوحه سیاهی، ورونیکا اسمتلی:


نقل قول:
در همان هنگام که تمامی مرگخواران مشغول جمع آوری یکدیگر بودند، در گوشه دیگری از شهر، لرد سیاه کلاه لبه دار ارزان قیمتی بر سر گذاشته و در میان بازار شلوغ و پرهیاهو به دنبال مغازه ای می گشت که روغن های نصف قیمت می فروخت.
لرد سیاه کم کم داشت فراموش می شد. به نظر منم وقتش بود بریم سراغش.اینجور سوژه ها بعد از چند پست مستعد پراکنده شدن هستن. خواننده قاطی می کنه...که کی بود و کی نبود. گاهی باید یه استراحتی به خواننده داد! این استراحت دادن رو می شه با تغییر موقتی سوژه یا زمان و مکان انجام داد.


نقل قول:
لرد سیاه در حالی که دستانش را در جیب هایِ سوراخِ گرمکنِ مشکیِ وصله دارش فرو کرده و سعی می کرد شلوار دو سایز بزرگتر و بدون کمربندش را در سر جایش حفظ کند، در میان مردم قدم می زد. لرد سیاه هنوز هم نمی توانست درک کند که او کِی و چه قدر قرار است بزرگ شود که این شلوار را برای چندسال بعدش خریده است.
وقتی شخصیت حاضر در صحنه یک نفره، لازم نیست اسمشو تکرار کنین. خواننده متوجه می شه منظورتون کیه و اینجوری نوشته تون جذاب تر می شه.


نقل قول:
لرد سیاه در حالی که دستانش را در جیب هایِ سوراخِ گرمکنِ مشکیِ وصله دارش فرو کرده و سعی می کرد شلوار دو سایز بزرگتر و بدون کمربندش را در سر جایش حفظ کند، در میان مردم قدم می زد. لرد سیاه هنوز هم نمی توانست درک کند که او کِی و چه قدر قرار است بزرگ شود که این شلوار را برای چندسال بعدش خریده است. اما به هر حال... باید آینده نگری می کرد. باید بدون توجه به این دنیای بی رحم زندگی می کرد. باید گذشته ها را فراموش می کرد.
این پاراگراف خیلی قشنگ بود. با جمله ها و توضیحات ساده و دلنشین وضعیت لرد رو توضیح دادین. حالت جمله ها کاملا منطقیه. مثلا بدون این که بطور مستقیم اشاره کنین، به خواننده گفتین که به نظر شما هم این که لرد شلوار دو سایز بزرگتر بخره اصلا منطقی نیست. گرمکن سوراخ و کهنه لرد مشکیه...اینم اشاره قشنگی بود. انگار لرد داره وانمود می کنه که می خواد فراموش کنه.


نقل قول:
لرد سیاه که حالا به دلیل هیجان زیادی تا حدی شلوارش را بالا می کشید که پاچه های شلوارش به زیر زانوهایش رسیده و مثل هم نبودن جوراب های لرد را به نمایش گذاشته بودند. خود را به جلوی قهوه خانه ای رساند که در گوشه آن تلویزیونی قرار داشت.
صحنه خنده دار بود. ولی فکر می کنم می شه با انتخاب کلمات درست تر قشنگ ترش کرد. مثلا به جای " مثل هم نبودن"، از "یکسان نبودن" یا "هماهنگ نبودن" استفاده کرد.


نقل قول:
- نیگا! این خرج بمب اتمی! پا بذاری رو اعصابم می کوبمش تو صورتتا! اصن هرچی من می گم! دِ برو بیرون! اصن اینجا ماله منه! اصن چرا اینقد سوال می پرسید! عااااااااااااا!
به نظر من اینجا یه چیزایی کم داره. چرا کسی ورونیکا رو دعوت نکرد؟ این که لرد ورونیکا رو تو تلویزیون دید جالب بود. متفاوت بود. ولی اون وسط ورونیکا می تونست نامه ای دریافت کنه. از اسنیپ (که اونم ورونیکا رو اتفاقی تو تلویزیون دیده باشه) و به جلسه مرگخوارا دعوت بشه. توضیحاتی که درباره وضعیت و زندگی فعلی ورونیکا داده شده می تونست بیشتر باشه و به جاش این قسمت حذف بشه:
نقل قول:
در این میان تنها لرد سیاه بود که بی توجه به دست کوچکی که سعی در پایین کشیدن شلوارش ( که حالا لرد آن را حتی یک وجب بالاتر از سر زانو هایش کشیده بود) لبخندی شیطانی می زد.
به یاد آن روزها!

- آقا.. آقا چرا دماغتون این شکلیه؟

لرد سیاه سرش را پایین انداخت و به چهره دختر بچه ی چهار پنج ساله ای که به او آویزان شده بود نگاهی کرد و با همان لبخند شیطانی گفت:

- دکترم گند زد!

این قسمت بهتر بود یا حذف می شد و یا در آخر رولتون نوشته نمی شد. چون وقتی آخر پست نوشته می شه نفر بعدی مجبوره همین داستان رو ادامه بده و وارد کردن شخص بدون تعیین هویتش اینجا کار نویسنده رو کمی سخت می کنه. مخصوصا چون طرف یه بچه اس. اگه وسط پست نوشته می شد اشکالی نداشت. روش جلب توجه و سوال معصومانه دختر بچه قشنگ بود.


ورونیکای پستتون کمی باید بیشتر می شد و پررنگ تر. سوژه های مربوط به لردتون خوب بودن. به نظر من می تونستین جلو تر هم برین...یعنی در مورد سرو وضع و شلوار و جوراب لرد با خیال راحت می شه زیاده روی کرد. در سوژه ها وقتی فرصت انجام کاری رو دارین که در حالت عادی امکانپذیر نیست، شجاعت بیشتری به خرج بدین!


خوب بود اره!
____________________

سوزان آملیا بونز...گفته بودیم ازت متنفریم؟...خب...تنفرمون دو برابر شد!

مغزتو خالی کنیم پر کاهو کنیم؟...ما فقط لباس عوض کرده بودیم. شخصیتمون عوض نشده که اومدی هر هر جلوی ما می خندی!


نقل قول:
ارباب اگه بشه به صورت کلی هم بگید در چه سطحی بود.
در سطح طولانی ای بود!
خیر! نمی گم...می خوای بفهمی کدوم امتیاز ما بوده؟ ما دستتو خوندیم سوآمیل بونز!


بررسی پست شماره 331 باشگاه دوئل، آملیا سوزان بونز:


فکر می کنم در این مورد با هم موافق باشیم که پستتون طولانیه! خیلی طولانیه. اونقدر که با وجود خوب بودنش خواننده آرزو می کنه هر چه زودتر تموم بشه. نباید بذارین این اتفاق بیفته. دو سه تا ایده دارین و نمی تونین از هیچکدوم صرفنظر کنین. انگار می خوایین غذایی درست کنین و هی بگین فلان چیز هم خوشمزه اس. اینم بریزم تو غذا...نمی شه! وقتی همش با هم مخلوط بشه خوشمزه نمی شه.


نقل قول:
یک سری سوالها هستند که خیلی استفاده می شوند. سوالهایی چون: به سن قانونی رسیدی؟ طرفدار کدوم تیم کوییدیچ هستی؟ چندتا سمج داری؟ و از همه مهم تر! در هاگوارتز عضو کدام گروهی؟
وقتی شما در جواب به سوال اخر بگویید گریفیندور، بیشتر مردم –آنهایی که اسلیترینی نباشند- به پشتتان میزنند و میگویند:
-این کله خراب نترسه ها!
جمله اول کامل نیست...منظورم از نظر نگارشی نیست. برای شروع توضیح این قسمت کافی نیست. یک سری سوال هایی هستن که در کجا یا چه موقعیت هایی خیلی استفاده می شن؟ جمله باید کمی بیشتر وارد جزئیات می شد.
من تازه فهمیدم شما گریفیندوری هستی!


نقل قول:
و آنگاه است که شما فکر می کنید "نترس"؟ مگر می شود کسی نترس باشد؟ یعنی از هیچ چیز...هیچ چیزِ هیچ چیز نترسد؟... گاهی فکر میکنم اگر این ویژگی یک گریفیندور اصیل است...شاید من...اشتباه آمده باشم!

این قسمت هم کمی "مطلق" بود! ویژگی یه گریفیندوری این نیست که کلا از هیچ چیزی نترسه...ویژگیش شجاعته. ولی گریفیندوریا هم از خیلی چیزا می ترسیدن. اینجا کمی باید متعادل تر می شد.


قسمت اول پستتون طولانی، بی دلیل و خسته کننده بود. یه جورایی ناامید کننده! لحن و شکل خاص نوشته خیلی تکرار شده بود. یعنی خیلی راحت می شد جمله بعدی رو حدس زد. بعدش کیفیت نوشته کم کم بالا رفت. ولی اگه یکی داور نباشه و مجبور نباشه بخونه ممکنه همون اول از خوندن منصرف بشه. اگه قرار بود نوشته بشه هم بهتر بود خیلی کوتاه تر می شد.


این ایده که قسمت اول جدی بود و نوشته یهو با ورود کراب و داورا طنز می شه خیلی خوب بود...ولی همونطور که گفتم قسمت اول زیادی طولانی شده بود...ممکنه تا لحظه رسیدن به این قسمت ذوق و شوقی برای خواننده نمونه.


نقل قول:
سه داور نگاهی به رول آملیا که جلوی چشمانشان بود و رول ریگولوس که کنارشان قرار داشت کردند. اول رول کوتاه و تلخ آملیا و بعد رول پرهیجان و جذاب ریگولوس. آملیا، ریگولوس...آملیا، ریگولوس...آملیا، ریگولوس...آملیا و ریگو...
وارد کردن داور ها به داستان ایده فوق العاده ای بود...طوری که من آرزو می کردم رولتون بعد از همین قسمت تموم بشه. با خودم می گفتم ادامه نده...خرابش نکن!
این پاراگراف می تونست همه چرت و پرت گویی(البته به معنای مثبت)آملیا رو توجیه کنه و رولش رو به سوژه ربط بده:
نقل قول:
خودم تو داستان نبودم! تازه ارباب فکر کردم از دست جاستین بیبرم میشه فرار کرد ارباب! ولی مشکل اونم این بود که نمیدونستم جاستین بیبر کیه! فقط شنیدم وحشتناکه. عــــــــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه: تازه ارباب! گفتم شاید شما فن جاستین بیبر در اومدید! اون وقت من چه خاکی تو سرم میریختم؟ گفتم اصلا نیام دوئل. بگم ازش فرار کردم ارباب ولی گفتم دیگه روله خیلی واقعی میشه! عــــــــــــــــــــــــــــــــ :افکت صدایی گریه:

ایده و زاویه نگاهتون خیلی خوب بود. خیلی متفاوت و جدید بود. این که می گم اولین سوژه ای که به ذهن همه می رسه رو ننویسین یعنی همین.


نقل قول:
کراب در حالی این را میگفت که هرچه کرم مرطوب کننده و سفید کننده و ضدافتاب و لاک و برق ناخن و سهان ناخن و رژ لب و خط لب و حجم دهنده لب و خط چشم و سایه و ریمل و شونه ی ابرو –جون ریگولوس دیگه فقط همینا رو بلدم - در کیفش بود را به سمت آملیا پرتاب میکرد!
درباره خودتون و نظراتتون توضیح مستقیم ندین! تاثیر بدی روی طنز می ذاره. یعنی من می دونم چیزی که نوشتم خنده داره...نباید اینجوری باشه. کسی که طنز می نویسه باید خودشو بزنه به اون راه. باید بنویسه و رد بشه. بدون توضیح. بدون تاکید.


نقل قول:
-ام...یعنی از اونایی هستن که تهشون بازه، خب این سرش بازه. اره اینا یک سری مدل خیلی جدید و خفن در نوشتنن که شما رو به عنوان خواننده دست باز تر میذارن. یعنی الان دلیل خودکشی آملیا میتونه هرچی باشه.
گهگاهی یه چیزی می نویسین که می تونه سطرهای بی سرو ته زیادی رو جبران کنه...خواننده رو شارژ می کنه! جمله های خلاقانه با طنز خیلی خوب! اینم یکی از همون قسمت ها بود.
من برای دوئل ها هیچ بارم بندی خاصی نذاشتم. برای این که منصفانه نیست که مثلا امتیاز خاصی برای سوژه قائل بشیم و امتیاز دیگه ای برای نگارش و امتیازی برای ظاهر و ...
چون گاهی یکی از این عوامل می تونه اونقدر قوی باشه که کمبود بقیه رو جبران کنه.

شکلک هایی که سه تا سه تا پشت سر هم گذاشتین خیلی خوب بودن.


نقل قول:
-و اینکه ربطش به فرار چیه اینکه...خب میدونید هر خودکشی خودش یک نوع فراره از زندگی! مگه نه؟
اینم ایده فوق العاده ای بود...در واقع درکتون می کنم. شما ایده های خیلی خوبی دارین و نمی تونین یکی رو از بینشون انتخاب کنین...ولی این کار رو انجام بدین.


به جای تکرار ده باره ":افکت صدایی گریه" بهتر نبود از شکلک استفاده کنین؟


اختلاس... بودجه...مقوله...طویله...
اصولا باید بگم قبل از ارسال با دقت بخونین و اشتباهای تایپی و املاییتونو اصلاح کنین...ولی خب...خوندن دوباره این متن کار ساده ای نبود!


نقل قول:
باخت آملیا = حقوق شدن بقیه
معادلات شما و رسیدن به این فرمول فوق العاده بود.


نقل قول:
این فرار میتونه از اشخاصی باشه مثل فرار یک ساحره از دست رودولف و یا میتونه فرار مغزها باشه که من اخرش هم نفهمیدم یک مغز، مثل مغز پسته چه طوری می تونی فرار کنه؟ در اخر هم میتونه فرار از اتفاقاتی باشه. یک اتفاقات یا شاید چندتا! سیلی از اتفاقات بدی که سرنوشت برای ادم رقم زده و ادم برای فرار از اونا دست به انجام هرکاری میزنه...هرکاری!
این قسمت ضعیف بود. این توضیحات گاه و بیگاه شما خوبه....ولی تکرار بیش از حدش خسته کننده می شه. دلیل تکرارش هم طولانی بودن پستتونه! اجبارا از این شاخه به اون شاخه پریدین...داستان رو عوض کردین. از پست شما می شه چهار پنج پست کامل در آورد.


نقل قول:
-آقای قاضی من اعتراض دارم! این دختر به نظم جلسه احترام نمیگذاره و با کله جواب میده.
-اعتراض وارد نیست! خب ما دهنشو بستیم که کمتر حرف بزنه مادرسیریوسی کور! یکم دقیق تر نگاه کن بعد اعتراض کن
با مزه بود...سوژه "اسب" هم عالی بود.


نقل قول:
-تو میمیری دو دقیقه اعتراض نکنی رول بیخودی طولانی نشه؟
اتفاقا این قسمت بیخودی نبود...خنده دار بود. البته خودتون هم می دونستین که ارزششو داشت که رول رو طولانی تر کنه که نوشتینش. گفتم که بقیه هم بدونن.


نقل قول:
شیهه های اسب از پشت سر دخترک شنیده میشد. شیهه هایی که یک صدا یک چیز رو میگفتند. ولی خب چون من اسب زبان نیستم نمیدانم چی میگفتند! فقط میدانم یک چیزی بود!
این توضیحات نویسنده فقط وقتی باید وارد داستان بشن که حرفی برای گفتن داشته باشن...چیزی به رول اضافه کنن. اینجا هم نویسنده حرفی برای گفتن داشت.


قسمت بعد از از خواب پریدن آملیا طولانی...کشدار...و بدون نکته جالب توجهی بود. نکته منفی نداشت ولی وجودش برای خسته کردن خواننده کافی بود.


نقل قول:
اون یکی هم هر شب خواب میبینه یک گله اسب میان میگن تو از مایی و...

این سوژه رو اصلا درست توضیح ندادین...یعنی تا قسمتی که صدای شیهه از پشت سر آملیا شنیده می شد خواننده اصلا متوجه نمی شد جریان چیه و اینا کی هستن. اون موقع هم دیگه دیر بود. سوژه عالی بود...ولی کاملا بین جمله ها و دیالوگ ها گم شده بود.


قسمت های مربوط به دیالوگ های دانش آموزان و هاگرید و آزار و اذیت هاشون و تاکید روی اسب بودن آملیا خوب بود.


سطح پستتون در بعضی قسمت ها خیلی بالا بود...در بعضی قسمت ها متوسط بود. مثلا اون قسمت هاگوارتز که ملت داشتن می زدن تو سرو کله هم، متوسط بود. از قسمتی که از خواب می پره تا " و او راست میگفت. در این چند سال که دانش آموزان شوخی شوخی به او لقب اسب را داده بودند، آملیا کم کم احساس میکرد دارند...".


از پست شما می شه سه رول خوب در آورد...قسمت مربوط به داور های دوئل...قسمت مربوط به دادگاه اسب ها...قسمت مربوط به هاگوارتز و آزار و اذیت دانش آموزا. همشون هم به فرار ربط داشتن.
از بقیه پستتون هم می شه یکی دو رول دیگه در آورد...ولی این سه تا سوژه های قوی بودن. قسمت های ضعیف پستتون نسبت به قسمت های قوی خیلی کمتر بود و قسمت های قوی اونقدر خوب و پر انرژی بودن که کمبود های این قسمت ها رو جبران می کردن...فقط به یک شرط...اینقدر طولانی نمی شد! ده سوژه در یک رول نوشته نمی شد. خواننده مجبور نمی شد این همه داستان مختلف رو یک نفس بخونه. البته اینا روی امتیاز من تاثیری نذاشت. به نظرم درست نبود به دلیل طولانی بودن یا زیاد بودن سوژه ها از رول شما امتیازی کم بشه. در مورد داور های دیگه هم همینطوره. ولی در حالت عادی و در دوئل های بعدی به نظر من این مورد رو رعایت کنین...یک یا حداکثر دو تا از بهترین سوژه هاتونو انتخاب کنین و همه وقت و انرژی و خلاقیتتونو روی همونا پیاده کنین.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!