جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
5
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- [[single]] در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
جزئیات کاربر

هري،رون و هرميون روزهاي زياد خوبي رو تو هاگوارتز نميگذراندند . هيچ هيجاني نبود،صبح درس ميخوندن بعد از ظهر هم با هم بودند يا درسهاشون رو انجام ميدادند يا با هم صحبت ميكردند
بعد از ظهر ساعت 4
رون كه از شدت كسالت به خارش افتاده بود يه نگاهي بسيار ابوسانه به هرميون كرد بعد رويش را به طرف هري كرد:هري،فردا تعطيليم .....ديگه از اين كسالت خسته شدم .....ما بايد يه كار تازه بكنيم ....
هري عينكش رو در آورده بود و گذاشته بود روي شكمش،روي تخت دراز كشيده بود وساعد دستش رو روي چشماش گذاشته بود،با حالتي مايوسانه گفت:چي كار؟؟؟ما چي كار ميتونيم بكنيم ؟؟؟؟ما حتي بدون اجازه،نه بهتره بگم با اجازه هم نميتونيم خارج از ساعت مدرسه از هاگوارتز خارج بشيم!!!!
رون:من يه فكري كردم ....ولي....ولي يكم ناقصه....
هرميون كه داشت كش و قوس بلندي به خود ميداد باصدايي كه انگار در حال خميازه بود گفت:چه كاري ؟؟؟تو مگه فكرم بلدي بكني بعد پوز خندي زد
رون:ما ميتونيم بريم به جنگل ممنوعه
.....ولي چطوري از اينجا خارج بشيم نميدونم
هرميون كه انگار چيز ته گلوش پريده بود سرفهاي كرد وگفت:احمقانست.....تو احمق شدي؟؟!! ميدوني اين يعني چي ؟؟؟؟ يعني اخراج شدن از هاگوارتز....
هري كه بلند شده بود و روي تخت نشسته بود گفت:معركست....عاليه رون ....من فكرت رو تكميل كردم ...ما ميتونيم وقتي شب دارن در رو ميبندن با شنل نامرئي كننده از اينجا بريم بيرون ....شما چي ميگيد ؟؟؟
رون با سر تعيد كرد
هرميون منو مني كرد و گفت:حالا كه شما ميرين ...منم ميام از موندن تو اينجا كه بهتره!!!
پس قرار ما 11 شب تو راهروي بين خوابگاه پسرا و دخترا ....من بايد برم با چو كار دارم ....فعلا....
هري:ولي چيزي بهش نگو....خداحافظ ...
شب تو راهرو
رون:آخ ....كي بود ....سرم داغون شد
هرميون:ساكت منم .....خب شنل رو سرته من نديدمت
هري:ساكت ....آروم باشيد ...ما بايد سري بريم
اونا سري به سمت در رفتند ....كسي داشت در رو ميبست لي پشتش به اونا بود و اونا نفهميدن اون كيه...ولي تونستن از لاي در به زور رد شن ....بيرون در شنلارو در آوردن
هري:بريم.....شما كه نميترسيد ....خب بريم ديگه ....
راه افتادن و رفتن تو جنگل،اونجا تاريك تاريك بود....هوا هم سرد بود .....ترس تو صورت سفيد رون مشخص بود ....ده دقيقهاي بود كه تو جنگل ميرفتن هري براي بردن ترس گفت:هي ..اون درخترو شبيه ته مرغه..... بچهها زدند زير خنده خندهي هري تبديل به دردي رو جاي زخمش شد اون محكم كوبيد روي زخمش و گفت:بچهها ما تو خطريم......بايد فرار كنيم همون موقع دو تا از اشباح ديوونهي تحت فرمان لرد رو ديدن پا به فرار گذاشتند ولي پاي هري به چوبي گير كرد و روي زمين افتاد ولي رون و هرميون نفهميدن
نزديك هاگوارتز هرميون وايساد پشتش رو نگاه كرد رو به رون گفت:رون،هري،اون نيست
رون بهت زده:بايد بريم به دامبلدور بگيم برگشتن كمكي نميكنه اونا در رو به زور باز كردن پيش دامبلدور رفتند و اون رو بيدار كردن و جريان رو به اون گفتن اون هم لوپين رو خبر كرد همين كه دامبلدور در رو باز كرد مردي رو ديد كه زخمي و خوني روبه اون گفت : مهمون نميخواين .....بعد به زمين درست جلوي پاي دامبلدور افتاد هري تو بغل اون بود ....... هري همون موقع بهوش اومد وقتي چهرهي اون مرد شيطان صفت رو ديد خودش رو به عقب كشيد ولي ناي چنداني نداشت ..... دامبلدور كه به نظر ميرسيد مرد رو شناخته بود اون رو برداشت لوپين هم دستش را زير بغل هري انداخت و اون رو به دفتر دامبلدور رفت ...هري بهوش آمد اون گفت كه اون مرد با اشباح مبارزه كرد و اون رو به اونجا آورد .....
دامبلدور با حالتي مسمم گفت:بچهها من اون مرد رو ميشناسم .....اون تالاس ولدرمورت پسر عموي خود لرده ولي حالا بر ضد اون برخاسته ...اون حالا براي ققنوس كار ميكنه اما كسي نميدونه ......
بچهها مات مونده بودن روي چهرهي هري خشمي گشوده شد انگار دارد به قاتل پدرش فكر ميكند
فرداي آن روز دامبلدور همهي چيزايي كه اتفاق افتده بود براي كل هاگوارتز تعريف كرد ....و البته هري هم تنبيه مختصري شد .......كل دانش آموزان از حظور اون تو اينجا ناراحت بودند و برخورد خوبي با اون نداشتن ......
بعد از يك ماه تالاس بين بچهها جا باز كرده بود حتي تو دل هري جا باز كرده بود اون بر خلاف چهرهي خشنش با بچهها شوخي ميكرد .....او هم در هاگوارتز معلم درس مقابله با جادوي سياه شد و هم در ققنوس به فعاليت خودش عليه لرد ادامه داد وچند بار با او مبارزه كرد.......
پايان .
---------------------------------------------------------------------------
نتونستم زياد صبر كنم ،يه داستان ديگه نوشتم
تالاس عزیز
یک آفرین بهت میگم چون در همین 3 تا پستی که اینجا زدی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی و هر دفعه بهتر از قبل شدی ولی هنوز جای کار برات خیلی مونده.
استفاده از شکلک رو تو کارت قرار دادی که خیلی خوبه و افراط هم نکرده بودی که نشانه خوبیه .
متنت رو هم کوتاه تر کرده بودی و توصیفاتت هم بهتر از قبل شده بود مخصوصا در قسمتی که آمدن هری و تالاس رو نوشته بودی.چندتایی غلط املایی داشتی که امیدوارم دیگه تکرار نشه چون خیلی مهمه که نوشته بدون غلط باشه و منم به شخصه روی این موضوع حساسم.چون واقعا به همه توصیه هایی که بهت کردم عمل کردی این یکی توصیه رو هم میکنم و امیدوارم این بار هم انجام بدی .
فعلا تو کار عضویت محفل پافشاری نکن و تو بقیه انجمن ها هم فعالیت داشته باش چون علاوه بر رولی که هر کسی در اینجا میزنه و بر اون اساس سنجیده میشه سابقه قبلیش هم خیلی مهمه یعنی من باید یک شناخت کلی از شما به دست بیارم و در موقعیت ها و جاهای مختلف رول هات رو ببینم تا قضاوت درستی بتونم بکنم .
نمیخوام برای قبول نشدنت ناامیدت کنم ولی میدونم که میتونی بهتر از این بشی پس منم منتظر یک رول قشنگ تر ازت هستم .اگر همینطور در هر رول پیشرفت داشته باشی به زودی زود در محفل پذیرفته میشی ولی حالا فعالیت در تاپیک های دیگه رول رو ازت میخوام تا کارت رو ببینم و بشناسمت.
تایید نشد!!
بعد از ظهر ساعت 4
رون كه از شدت كسالت به خارش افتاده بود يه نگاهي بسيار ابوسانه به هرميون كرد بعد رويش را به طرف هري كرد:هري،فردا تعطيليم .....ديگه از اين كسالت خسته شدم .....ما بايد يه كار تازه بكنيم ....
هري عينكش رو در آورده بود و گذاشته بود روي شكمش،روي تخت دراز كشيده بود وساعد دستش رو روي چشماش گذاشته بود،با حالتي مايوسانه گفت:چي كار؟؟؟ما چي كار ميتونيم بكنيم ؟؟؟؟ما حتي بدون اجازه،نه بهتره بگم با اجازه هم نميتونيم خارج از ساعت مدرسه از هاگوارتز خارج بشيم!!!!
رون:من يه فكري كردم ....ولي....ولي يكم ناقصه....
هرميون كه داشت كش و قوس بلندي به خود ميداد باصدايي كه انگار در حال خميازه بود گفت:چه كاري ؟؟؟تو مگه فكرم بلدي بكني بعد پوز خندي زد
رون:ما ميتونيم بريم به جنگل ممنوعه
.....ولي چطوري از اينجا خارج بشيم نميدونمهرميون كه انگار چيز ته گلوش پريده بود سرفهاي كرد وگفت:احمقانست.....تو احمق شدي؟؟!! ميدوني اين يعني چي ؟؟؟؟ يعني اخراج شدن از هاگوارتز....
هري كه بلند شده بود و روي تخت نشسته بود گفت:معركست....عاليه رون ....من فكرت رو تكميل كردم ...ما ميتونيم وقتي شب دارن در رو ميبندن با شنل نامرئي كننده از اينجا بريم بيرون ....شما چي ميگيد ؟؟؟
رون با سر تعيد كرد
هرميون منو مني كرد و گفت:حالا كه شما ميرين ...منم ميام از موندن تو اينجا كه بهتره!!!
پس قرار ما 11 شب تو راهروي بين خوابگاه پسرا و دخترا ....من بايد برم با چو كار دارم ....فعلا....هري:ولي چيزي بهش نگو....خداحافظ ...
شب تو راهرو
رون:آخ ....كي بود ....سرم داغون شد
هرميون:ساكت منم .....خب شنل رو سرته من نديدمت
هري:ساكت ....آروم باشيد ...ما بايد سري بريم
اونا سري به سمت در رفتند ....كسي داشت در رو ميبست لي پشتش به اونا بود و اونا نفهميدن اون كيه...ولي تونستن از لاي در به زور رد شن ....بيرون در شنلارو در آوردن
هري:بريم.....شما كه نميترسيد ....خب بريم ديگه ....
راه افتادن و رفتن تو جنگل،اونجا تاريك تاريك بود....هوا هم سرد بود .....ترس تو صورت سفيد رون مشخص بود ....ده دقيقهاي بود كه تو جنگل ميرفتن هري براي بردن ترس گفت:هي ..اون درخترو شبيه ته مرغه..... بچهها زدند زير خنده خندهي هري تبديل به دردي رو جاي زخمش شد اون محكم كوبيد روي زخمش و گفت:بچهها ما تو خطريم......بايد فرار كنيم همون موقع دو تا از اشباح ديوونهي تحت فرمان لرد رو ديدن پا به فرار گذاشتند ولي پاي هري به چوبي گير كرد و روي زمين افتاد ولي رون و هرميون نفهميدن
نزديك هاگوارتز هرميون وايساد پشتش رو نگاه كرد رو به رون گفت:رون،هري،اون نيست
رون بهت زده:بايد بريم به دامبلدور بگيم برگشتن كمكي نميكنه اونا در رو به زور باز كردن پيش دامبلدور رفتند و اون رو بيدار كردن و جريان رو به اون گفتن اون هم لوپين رو خبر كرد همين كه دامبلدور در رو باز كرد مردي رو ديد كه زخمي و خوني روبه اون گفت : مهمون نميخواين .....بعد به زمين درست جلوي پاي دامبلدور افتاد هري تو بغل اون بود ....... هري همون موقع بهوش اومد وقتي چهرهي اون مرد شيطان صفت رو ديد خودش رو به عقب كشيد ولي ناي چنداني نداشت ..... دامبلدور كه به نظر ميرسيد مرد رو شناخته بود اون رو برداشت لوپين هم دستش را زير بغل هري انداخت و اون رو به دفتر دامبلدور رفت ...هري بهوش آمد اون گفت كه اون مرد با اشباح مبارزه كرد و اون رو به اونجا آورد .....
دامبلدور با حالتي مسمم گفت:بچهها من اون مرد رو ميشناسم .....اون تالاس ولدرمورت پسر عموي خود لرده ولي حالا بر ضد اون برخاسته ...اون حالا براي ققنوس كار ميكنه اما كسي نميدونه ......
بچهها مات مونده بودن روي چهرهي هري خشمي گشوده شد انگار دارد به قاتل پدرش فكر ميكند
فرداي آن روز دامبلدور همهي چيزايي كه اتفاق افتده بود براي كل هاگوارتز تعريف كرد ....و البته هري هم تنبيه مختصري شد .......كل دانش آموزان از حظور اون تو اينجا ناراحت بودند و برخورد خوبي با اون نداشتن ......

بعد از يك ماه تالاس بين بچهها جا باز كرده بود حتي تو دل هري جا باز كرده بود اون بر خلاف چهرهي خشنش با بچهها شوخي ميكرد .....او هم در هاگوارتز معلم درس مقابله با جادوي سياه شد و هم در ققنوس به فعاليت خودش عليه لرد ادامه داد وچند بار با او مبارزه كرد.......
پايان .
---------------------------------------------------------------------------
نتونستم زياد صبر كنم ،يه داستان ديگه نوشتم

تالاس عزیز
یک آفرین بهت میگم چون در همین 3 تا پستی که اینجا زدی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی و هر دفعه بهتر از قبل شدی ولی هنوز جای کار برات خیلی مونده.
استفاده از شکلک رو تو کارت قرار دادی که خیلی خوبه و افراط هم نکرده بودی که نشانه خوبیه .
متنت رو هم کوتاه تر کرده بودی و توصیفاتت هم بهتر از قبل شده بود مخصوصا در قسمتی که آمدن هری و تالاس رو نوشته بودی.چندتایی غلط املایی داشتی که امیدوارم دیگه تکرار نشه چون خیلی مهمه که نوشته بدون غلط باشه و منم به شخصه روی این موضوع حساسم.چون واقعا به همه توصیه هایی که بهت کردم عمل کردی این یکی توصیه رو هم میکنم و امیدوارم این بار هم انجام بدی .
فعلا تو کار عضویت محفل پافشاری نکن و تو بقیه انجمن ها هم فعالیت داشته باش چون علاوه بر رولی که هر کسی در اینجا میزنه و بر اون اساس سنجیده میشه سابقه قبلیش هم خیلی مهمه یعنی من باید یک شناخت کلی از شما به دست بیارم و در موقعیت ها و جاهای مختلف رول هات رو ببینم تا قضاوت درستی بتونم بکنم .
نمیخوام برای قبول نشدنت ناامیدت کنم ولی میدونم که میتونی بهتر از این بشی پس منم منتظر یک رول قشنگ تر ازت هستم .اگر همینطور در هر رول پیشرفت داشته باشی به زودی زود در محفل پذیرفته میشی ولی حالا فعالیت در تاپیک های دیگه رول رو ازت میخوام تا کارت رو ببینم و بشناسمت.
تایید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/3 15:40:10
جزئیات کاربر

هري و تــــــالاس
دامبلدور در حال سخنراني براي بچههاي كلاس بود كه لوپن به صورت ناگهاني وارد سالن ميشه ودر گوشي يه چيزايي به دامبلدور ميگه چهرهي دامبلدور تغيير پيدا ميكنه انگار چيزي شنيده كه هولش كرده به سرعت از اتاق خارج ميشه انگار برق گرفتتش .....
لوپن رو به دانش آموزان:كسي حق اينو كه دنبال ما راه بيافته رو نداره فهميديد ...... گفتم فهميديد ؟؟؟
دانش آموزا: بله آقا .....
در همون حال هري و رون كنار هم نشسته بودند و هرميون رو به روشون بود
رون:فكر ميكنيد چي شده ؟؟؟؟؟
هري:نميدونم .....ولي قيافهي دامبلدورو تو اين چند وقت اين جوري نديده بودم!!!!!
هرميون:هر چي بوده به ما گفتن كه نبايد بيافتيم دنبالش .....پس ما هم دربارش حرف نميزنيم....
در دفتر كار دامبلدور موجودي شيطاني روي زمين افتاده موجودي وحشتناك...
دامبلدور:از كجا پيداش كردي ؟؟؟؟
لوپن:جلوي در بود ..... همين طور بي حركت مونده..... به نظرت مرده؟؟؟؟؟؟
دامبلدور عينكش رو كمي بالا پايين كرد و گفت:نه طلسمش كردن يه طلسم سياهه ولي كامل نيست نتونستن كارشون رو تموم كنن .....
لوپن باكمي ترس:حالا اين چي هست ؟؟؟؟؟ سياهه؟؟؟؟
دامبلدور:يه سياه اصيل از مرگخوارها ؟؟؟؟
لوپن:خوب اينجا چي كار ميكنه ؟؟؟؟؟
دامبلدور مصمم گفت:مثل اينكه رفتار خوبي باهاش نداشتن....
لوپن:نابودش كنيم بهتره....نظر تو چيه؟؟؟؟
دامبلدور:اون نيروش رو از دست داده هيچ كاري نميتونه بكنه .....من ميخوام تلسمش رو باز كنم
لوپن آب دهانش را قورت ميدهد:اگر به نظر تو كاره درستي من حرفي ندارم....
شب سردي بود دامبلدور و لوپن تمام شب بيدار بودن و داشتن روي شكستن طلسم اون موجود كار ميكردند و بالاخره موفق شدند .
ظهر فرداي آن روز اتاق هري
رون با حالتي خواهشانه:هري، دامبلدور رو تو خيلي حساب ميكنه ....ميتوني ازش جريان ديروز رو بپرسي
هرميون:ولي به نظر من كار خوبي نيست
همان لحظه چو با حالت تعجب وارد اتاق شد:خبر جديد رو شنيديد ؟؟؟؟؟
هر سه با هم:نه .....چه خبري؟؟؟؟!!!!!
چو:ديروز لوپن يه چيزي پيدا كرده
هري با تمسخر:چي....؟يه بطري خالي؟؟؟
چو با حالت عصبي:نه....يه سياهه يه مرگخوار
رون:هري ديگه بايد بري پيش دامبلدور
هري:مثل اينكه آره.....امروز ظهر ميرم
ظهر دفتر كار دامبلدور
تق ....تق....تق
دامبلدور:بيا تو ....
هري:سلام استاد مزاحم كه نيستم؟؟؟؟
دامبلدور:اُه ...هري ....نه بيا تو....كاري داشتي
هري:يه خبري تو هاگوارتز پيچيده ....بچهها خيلي دوست دارن بدونن اون چيه
دامبلدور:اينجا آدم نميتونه يه راز نگه داره....البته من ميخواستم به بچهها بگم ولي نه حالا
هري سرخ شده بود:پس من بايد برم....
دامبلدور لبخندي زد وگفت:نه...حالا بشين تا بهت بگم ....بهتره به عدهي زيادي نگي .....نميخوام بچهها به ترس بيافتن....
هري باجديت:بله آقا....ميتونم به رون و هرميون بگم؟؟؟؟
دامبلدور:بله....البته....ولي فقط اونا.....ديروز لوپن يكي از اعضاي خانوادهي ولدمورت رو كه به نظر مياد فرار كرده و قدرتش رو از دست داده اون امروز صبح بهوش اومد ....ميخواي اون رو ببيني ؟؟؟؟
هري:ممكنه؟؟؟؟
دامبلدور:امروز ظهر تو سالن اصلي ميخوايم اون رو به بچهها معرفي كنيم .....اون از امروز جزو كادر هاگوارتز ميشه......
هري:حتما ميآييم...
ظهر سالن اصلي
دامبلدور به بالاي سكو رفت و گفت:دانش آموزان .....ساكت....امروز ميخوام يكي از اعضاي جديد هاگوارتز رو به شما معرفي ميكنم دامبلدور صدايش را بالا ميبرد:تالاس ولدرمورت
به محض اين كه نام ولدرمورت به گوش دانش آموزان رسيد همه ماتشون برده بود وبهت زده شده بودند.....
مردي شيطان صفت كه دم بلندي داشت و رنگ پوستش همچون ذغال بود بالاي سكو آمد ....
او گفت:اميدوارم همتون خوب باشيد ...... من تالاس ولدرمورت پسر عموي لرد ولدرمورت هستم ....نترسيد از نام اون پليد نترسيد.... پليدي كه هيچ اثري از رحم در دل او نيست .....او حتي به من هم رحم نكرد ....
من از اينكه نام او به رومه و خون اون تو رگهامه واقعا شرم سارم .....من به خانوادهي مردهخوارها تعلق دارم ولي العان به روي آنها پشت كردم من شروع به جنگيدن عليه لرد كردم ....ديشب نزديگ بود من كشته شوم ولي افراد اين خانه كه بهش ميگيد هاگوارتز من رو نجات دادند ....من به ارتش شما پيوستم تا با اون مرد پست به مبارزه بپردازم العان هم وظيفهي امنيتي ارتش شما رو به من واگذار كردن .....اميدوارم همهي شما هميشه شاد باشيد .....به اميد نابودي لرد ولدمورت .....
با گفتن اين جمله دانش آموزان تك تك شروع به دست زدن كردند تا وقتي صداي دست بلندي كل هاگوارتز را گرفت اما از جلوي چشمان هري مطالبي گذشت:آيا كسي كه خون لرد تو رگاشه ميتونه بياد تو هاگوارتز و بر ضد اون فعاليت كنه يا اين هم يكي ديگه از نقشههاي لرد بود براي نابودي اونا ......
يك ماه گذشت و تالاس بين دانش آموزان پيدا كرد حتي تو دل هري هم جا باز كرده بود و تالاس دوباره قدرتش رو به دست آورده بود اون نه تنها در ارتش ققنوس بود بلكه حالا در هاگوارتز هم به تعليم درس مبارزه با جادوي سياه هم مشغول بود ......
بيش تر از يك ماه از اومدن او گذشته بود شب حدود ساعت 2 بود كه دامبلدور هري را بيدار كرد و گفت:هري تو در خطري ....هري ....
هري:چي شده؟؟؟!!!!
دامبلدور: تالاس تو خواب ديده كه اون داره مياد اينجا .....لرد داره مياد اينجا
تا اسم لرد اومد رنگ هري پريد و جاي زخمش شروع به درد كرد .....دامبلدور اون رو برد به نزد تالاس لوپن و اسنيپ هم اونجا بودند ....همه حالتي آشفته داشتند .....
هري:بايد چي كار كنيم ؟؟؟؟؟؟!!!!!
تالاس:اون در درجهي اول به دنبال منه پس تا منو نابود نكه به سراغ تونمياد
دامبلدور:تالاس،تو ميخواي چي كار كني ؟؟؟؟
تالاس:با اون بجنگم .....هيچ كدوم شما حق اومدن با من رو نداريد....
هري با لحني وحشت زده: تالاس من ميخوام با تو بيام....اون پدر و مادر من رو كشته من بايد انتقام بگيرم ...
تالاس:نه ....گفتم كه نه
بعد با صدايي بلند قيب ميشه
دامبلدور و اسنيپ و لوپن مشغول صحبت بودند كه هري شنل نامرئي كنندش رو ميوشه و به دنبال تالاس رفت .....تالاس مشغول صحبت با لرد بود نه زياد دوستانه هري هم قايم شده بود بالاخره مبارزه شروع شد .
به نظر ميرسيد لرد قدرت بيشتري دارد لرد تالاس رو به گوشهاي پرتاب كرد تالاس ديگه نايي ندشت هري به سرعت به جلوي لرد رفت و چوبش رو به طرف او گرفت . سعي ميكرد يه جادوي تجسمي انجام بده با اين كار تونست قدرت اون رو كم كنه ولي لرد هري رو با نيروي خاص پرت كرو رفت سراغ تالاس اون رو گرفت و رفت به سمت دره تالاس رو پرت كرد ته درهي تاريكي و ناگهان غيب شد .
اشك تو چشاي هري جمع شد همون موقع صداي بلند يه عقاب اومد از ته دره يه عقاب سياه اومد بالا تن بيهوش شدهي تالاس پشت اون بود عقاب به جلوي هري اومد و تالاس رو روي زمين گذاشت صداي بلندي اومد عقاب تبديل به يه آدم شده بود آره درسته اون سيريوس بود هري با ديدن اون زد زير گريه وپريد بقلش...
سيريوس:من نبايد زياد ديده بشم .....هري،من هميشه مراقبتم ....
همان موقع سيريوس غيب شد ....تالاس داشت تكان ميخورد .....هري حالا از خوشحالي داشت گريه ميكرد
صداي آشنايي ميآمد : هري......هري ..... صداي دامبلدور بود اونا هري رو پيدا كردن
تالاس به عنوان شجاعترين معلم انتخاب شد و تا ابد در خدمت ققنوس بود براي نابودي لرد......
پايان .
تالاس عزیز
خوشحالم که به توصیه م عمل کردی و از ایده من استفاده کردی ولی هنوز ایراد داری
اولین مورد غلط های املایی به نسبت زیادته .برای حل این مشکل باید نوشته ت رو قبل از فرستادن یکبار دیگه بازخوانی کنی تا از این موارد پیش نیاد .همه لوپین ها رو هم لوپن نوشته بودی پس نشون میده که ویرایشی رو کارت نداشتی که اشکال بزرگیه
نوشته ت خیلی طولانی شده بود و مسلما اگر رول از یک حدی طولانی تر بشه کسل کننده هم میشه .به نظر شخصی من بهتر بود که نوشته ت رو در اون قسمتی که تالاس مورد قبول شاگردان و معلمان قرار میگره تموم میکردی و بعد جنگیدنت با لرد و مبارزه ت رو میذاشتی برای تاپیک " محفل ..خانه شماره 12" چون اونجا بقیه اعضای محفل فعالیت میکنن و داستان پیش میره ..اینطوری علاوه بر اینکه خودت رو به بقیه معرفی میکردی ,موضوع جدیدی رو هم به بقیه میدادی .
از شکلک هم سعی کن استفاده کنی ولی نه در حد افراطی ولی در خیلی از مواقع به کار میاد.میدونم که انتظار بیجایی ممکنه ازت داشته باشم ولی روی طنز هم کار کن ..بهترین کار برای شمایی که میخوای تازه به رول ملحق بشی اینه که نوشته های افراد دیگه ای که قوی و خوب مینویسن رو بخونی ,اینطوری با سبک نوشتاری عمومی بچه ها آشنا میشی و هم در جدی نویسی و هم در طنز که خیلی مهمه میتونی پیشرفت بکنی و بهتر بشی.
هنوز نمیتونم تاییدت کنم چون در اون سطح مورد نظر من نیستی و در ضمن باید فعالیت خوب و بیشتری در تاپیک های دیگه رول داشته باشی تا سبک نوشتنت بیاد دستم و با کارت آشنا بشم .
در همین یک پست پیشرفت خوبی داشتی پس اگر همینجوری پیش بشی و با وضعیت کلی رول آشناتر و خودت هم فعال تر بشی میتونم درخواست های بعدیت رو هم بپذیرم و ببینم که چه میکنی ولی توصیه فعلیم اینه که تا چندروزی اینجا درخواست نده و کارهای بقیه رو بخون و تمرین کن تا بهتر بنویسی
تایید نشد!!
دامبلدور در حال سخنراني براي بچههاي كلاس بود كه لوپن به صورت ناگهاني وارد سالن ميشه ودر گوشي يه چيزايي به دامبلدور ميگه چهرهي دامبلدور تغيير پيدا ميكنه انگار چيزي شنيده كه هولش كرده به سرعت از اتاق خارج ميشه انگار برق گرفتتش .....
لوپن رو به دانش آموزان:كسي حق اينو كه دنبال ما راه بيافته رو نداره فهميديد ...... گفتم فهميديد ؟؟؟
دانش آموزا: بله آقا .....
در همون حال هري و رون كنار هم نشسته بودند و هرميون رو به روشون بود
رون:فكر ميكنيد چي شده ؟؟؟؟؟
هري:نميدونم .....ولي قيافهي دامبلدورو تو اين چند وقت اين جوري نديده بودم!!!!!
هرميون:هر چي بوده به ما گفتن كه نبايد بيافتيم دنبالش .....پس ما هم دربارش حرف نميزنيم....
در دفتر كار دامبلدور موجودي شيطاني روي زمين افتاده موجودي وحشتناك...
دامبلدور:از كجا پيداش كردي ؟؟؟؟
لوپن:جلوي در بود ..... همين طور بي حركت مونده..... به نظرت مرده؟؟؟؟؟؟
دامبلدور عينكش رو كمي بالا پايين كرد و گفت:نه طلسمش كردن يه طلسم سياهه ولي كامل نيست نتونستن كارشون رو تموم كنن .....
لوپن باكمي ترس:حالا اين چي هست ؟؟؟؟؟ سياهه؟؟؟؟
دامبلدور:يه سياه اصيل از مرگخوارها ؟؟؟؟
لوپن:خوب اينجا چي كار ميكنه ؟؟؟؟؟
دامبلدور مصمم گفت:مثل اينكه رفتار خوبي باهاش نداشتن....
لوپن:نابودش كنيم بهتره....نظر تو چيه؟؟؟؟
دامبلدور:اون نيروش رو از دست داده هيچ كاري نميتونه بكنه .....من ميخوام تلسمش رو باز كنم
لوپن آب دهانش را قورت ميدهد:اگر به نظر تو كاره درستي من حرفي ندارم....
شب سردي بود دامبلدور و لوپن تمام شب بيدار بودن و داشتن روي شكستن طلسم اون موجود كار ميكردند و بالاخره موفق شدند .
ظهر فرداي آن روز اتاق هري
رون با حالتي خواهشانه:هري، دامبلدور رو تو خيلي حساب ميكنه ....ميتوني ازش جريان ديروز رو بپرسي
هرميون:ولي به نظر من كار خوبي نيست
همان لحظه چو با حالت تعجب وارد اتاق شد:خبر جديد رو شنيديد ؟؟؟؟؟
هر سه با هم:نه .....چه خبري؟؟؟؟!!!!!
چو:ديروز لوپن يه چيزي پيدا كرده
هري با تمسخر:چي....؟يه بطري خالي؟؟؟
چو با حالت عصبي:نه....يه سياهه يه مرگخوار
رون:هري ديگه بايد بري پيش دامبلدور
هري:مثل اينكه آره.....امروز ظهر ميرم
ظهر دفتر كار دامبلدور
تق ....تق....تق
دامبلدور:بيا تو ....
هري:سلام استاد مزاحم كه نيستم؟؟؟؟
دامبلدور:اُه ...هري ....نه بيا تو....كاري داشتي
هري:يه خبري تو هاگوارتز پيچيده ....بچهها خيلي دوست دارن بدونن اون چيه
دامبلدور:اينجا آدم نميتونه يه راز نگه داره....البته من ميخواستم به بچهها بگم ولي نه حالا
هري سرخ شده بود:پس من بايد برم....
دامبلدور لبخندي زد وگفت:نه...حالا بشين تا بهت بگم ....بهتره به عدهي زيادي نگي .....نميخوام بچهها به ترس بيافتن....
هري باجديت:بله آقا....ميتونم به رون و هرميون بگم؟؟؟؟
دامبلدور:بله....البته....ولي فقط اونا.....ديروز لوپن يكي از اعضاي خانوادهي ولدمورت رو كه به نظر مياد فرار كرده و قدرتش رو از دست داده اون امروز صبح بهوش اومد ....ميخواي اون رو ببيني ؟؟؟؟
هري:ممكنه؟؟؟؟
دامبلدور:امروز ظهر تو سالن اصلي ميخوايم اون رو به بچهها معرفي كنيم .....اون از امروز جزو كادر هاگوارتز ميشه......
هري:حتما ميآييم...
ظهر سالن اصلي
دامبلدور به بالاي سكو رفت و گفت:دانش آموزان .....ساكت....امروز ميخوام يكي از اعضاي جديد هاگوارتز رو به شما معرفي ميكنم دامبلدور صدايش را بالا ميبرد:تالاس ولدرمورت
به محض اين كه نام ولدرمورت به گوش دانش آموزان رسيد همه ماتشون برده بود وبهت زده شده بودند.....
مردي شيطان صفت كه دم بلندي داشت و رنگ پوستش همچون ذغال بود بالاي سكو آمد ....
او گفت:اميدوارم همتون خوب باشيد ...... من تالاس ولدرمورت پسر عموي لرد ولدرمورت هستم ....نترسيد از نام اون پليد نترسيد.... پليدي كه هيچ اثري از رحم در دل او نيست .....او حتي به من هم رحم نكرد ....
من از اينكه نام او به رومه و خون اون تو رگهامه واقعا شرم سارم .....من به خانوادهي مردهخوارها تعلق دارم ولي العان به روي آنها پشت كردم من شروع به جنگيدن عليه لرد كردم ....ديشب نزديگ بود من كشته شوم ولي افراد اين خانه كه بهش ميگيد هاگوارتز من رو نجات دادند ....من به ارتش شما پيوستم تا با اون مرد پست به مبارزه بپردازم العان هم وظيفهي امنيتي ارتش شما رو به من واگذار كردن .....اميدوارم همهي شما هميشه شاد باشيد .....به اميد نابودي لرد ولدمورت .....
با گفتن اين جمله دانش آموزان تك تك شروع به دست زدن كردند تا وقتي صداي دست بلندي كل هاگوارتز را گرفت اما از جلوي چشمان هري مطالبي گذشت:آيا كسي كه خون لرد تو رگاشه ميتونه بياد تو هاگوارتز و بر ضد اون فعاليت كنه يا اين هم يكي ديگه از نقشههاي لرد بود براي نابودي اونا ......
يك ماه گذشت و تالاس بين دانش آموزان پيدا كرد حتي تو دل هري هم جا باز كرده بود و تالاس دوباره قدرتش رو به دست آورده بود اون نه تنها در ارتش ققنوس بود بلكه حالا در هاگوارتز هم به تعليم درس مبارزه با جادوي سياه هم مشغول بود ......
بيش تر از يك ماه از اومدن او گذشته بود شب حدود ساعت 2 بود كه دامبلدور هري را بيدار كرد و گفت:هري تو در خطري ....هري ....
هري:چي شده؟؟؟!!!!
دامبلدور: تالاس تو خواب ديده كه اون داره مياد اينجا .....لرد داره مياد اينجا
تا اسم لرد اومد رنگ هري پريد و جاي زخمش شروع به درد كرد .....دامبلدور اون رو برد به نزد تالاس لوپن و اسنيپ هم اونجا بودند ....همه حالتي آشفته داشتند .....
هري:بايد چي كار كنيم ؟؟؟؟؟؟!!!!!
تالاس:اون در درجهي اول به دنبال منه پس تا منو نابود نكه به سراغ تونمياد
دامبلدور:تالاس،تو ميخواي چي كار كني ؟؟؟؟
تالاس:با اون بجنگم .....هيچ كدوم شما حق اومدن با من رو نداريد....
هري با لحني وحشت زده: تالاس من ميخوام با تو بيام....اون پدر و مادر من رو كشته من بايد انتقام بگيرم ...
تالاس:نه ....گفتم كه نه
بعد با صدايي بلند قيب ميشه
دامبلدور و اسنيپ و لوپن مشغول صحبت بودند كه هري شنل نامرئي كنندش رو ميوشه و به دنبال تالاس رفت .....تالاس مشغول صحبت با لرد بود نه زياد دوستانه هري هم قايم شده بود بالاخره مبارزه شروع شد .
به نظر ميرسيد لرد قدرت بيشتري دارد لرد تالاس رو به گوشهاي پرتاب كرد تالاس ديگه نايي ندشت هري به سرعت به جلوي لرد رفت و چوبش رو به طرف او گرفت . سعي ميكرد يه جادوي تجسمي انجام بده با اين كار تونست قدرت اون رو كم كنه ولي لرد هري رو با نيروي خاص پرت كرو رفت سراغ تالاس اون رو گرفت و رفت به سمت دره تالاس رو پرت كرد ته درهي تاريكي و ناگهان غيب شد .
اشك تو چشاي هري جمع شد همون موقع صداي بلند يه عقاب اومد از ته دره يه عقاب سياه اومد بالا تن بيهوش شدهي تالاس پشت اون بود عقاب به جلوي هري اومد و تالاس رو روي زمين گذاشت صداي بلندي اومد عقاب تبديل به يه آدم شده بود آره درسته اون سيريوس بود هري با ديدن اون زد زير گريه وپريد بقلش...
سيريوس:من نبايد زياد ديده بشم .....هري،من هميشه مراقبتم ....
همان موقع سيريوس غيب شد ....تالاس داشت تكان ميخورد .....هري حالا از خوشحالي داشت گريه ميكرد
صداي آشنايي ميآمد : هري......هري ..... صداي دامبلدور بود اونا هري رو پيدا كردن
تالاس به عنوان شجاعترين معلم انتخاب شد و تا ابد در خدمت ققنوس بود براي نابودي لرد......
پايان .
تالاس عزیز
خوشحالم که به توصیه م عمل کردی و از ایده من استفاده کردی ولی هنوز ایراد داری
اولین مورد غلط های املایی به نسبت زیادته .برای حل این مشکل باید نوشته ت رو قبل از فرستادن یکبار دیگه بازخوانی کنی تا از این موارد پیش نیاد .همه لوپین ها رو هم لوپن نوشته بودی پس نشون میده که ویرایشی رو کارت نداشتی که اشکال بزرگیه
نوشته ت خیلی طولانی شده بود و مسلما اگر رول از یک حدی طولانی تر بشه کسل کننده هم میشه .به نظر شخصی من بهتر بود که نوشته ت رو در اون قسمتی که تالاس مورد قبول شاگردان و معلمان قرار میگره تموم میکردی و بعد جنگیدنت با لرد و مبارزه ت رو میذاشتی برای تاپیک " محفل ..خانه شماره 12" چون اونجا بقیه اعضای محفل فعالیت میکنن و داستان پیش میره ..اینطوری علاوه بر اینکه خودت رو به بقیه معرفی میکردی ,موضوع جدیدی رو هم به بقیه میدادی .
از شکلک هم سعی کن استفاده کنی ولی نه در حد افراطی ولی در خیلی از مواقع به کار میاد.میدونم که انتظار بیجایی ممکنه ازت داشته باشم ولی روی طنز هم کار کن ..بهترین کار برای شمایی که میخوای تازه به رول ملحق بشی اینه که نوشته های افراد دیگه ای که قوی و خوب مینویسن رو بخونی ,اینطوری با سبک نوشتاری عمومی بچه ها آشنا میشی و هم در جدی نویسی و هم در طنز که خیلی مهمه میتونی پیشرفت بکنی و بهتر بشی.
هنوز نمیتونم تاییدت کنم چون در اون سطح مورد نظر من نیستی و در ضمن باید فعالیت خوب و بیشتری در تاپیک های دیگه رول داشته باشی تا سبک نوشتنت بیاد دستم و با کارت آشنا بشم .
در همین یک پست پیشرفت خوبی داشتی پس اگر همینجوری پیش بشی و با وضعیت کلی رول آشناتر و خودت هم فعال تر بشی میتونم درخواست های بعدیت رو هم بپذیرم و ببینم که چه میکنی ولی توصیه فعلیم اینه که تا چندروزی اینجا درخواست نده و کارهای بقیه رو بخون و تمرین کن تا بهتر بنویسی
تایید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/2 20:53:48
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/2 21:32:57
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/2 21:32:57
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/30
آخرین ورود: یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
از: خوابگاه دختران گریفیندور
پستها:
176

سیریوس سلام
می خواستمن بگم آرم مخصوص برای من فرستاده نشده و من مجبور شدم از آرم تنهای محفل برای امضای خودم استفاده کنم.لطفا خیلی زود رسیدگی کن
گلوری عزیز
حتما به زودی برات میفرستم
می خواستمن بگم آرم مخصوص برای من فرستاده نشده و من مجبور شدم از آرم تنهای محفل برای امضای خودم استفاده کنم.لطفا خیلی زود رسیدگی کن
گلوری عزیز
حتما به زودی برات میفرستم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/5 9:24:55
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/01
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پستها:
998

هپزيبا اسميت تنها توي كوچه ي تاريكي قدم ميزد و فكر مي كرد افكارش آنقدر پيچيده و در هم بود كه حتي خودش هم نمي توانست دريابد به چه فكر مي كند در حالي كه آرام از روي تپه ي خاكي مي گذشت با صداي آرامي گفت :هي خدا نمي شه يهو يه دوست بندازي وسط ؟
ندايي درونش گفت :آخه كي اگه شانس توئه الان يه نوزاد مي افته پايين
در همين حين كه هپزيبا در بي نهايت قدم مي زد بنــــــــــــــگ با اين صدا هپزيبا برگشت 2 خط موازي به يكديگر برخورد مي كردند و از موازات آن پسر جواني كه چهره يمتناسبش وحشت زده مي نمود به سمت او مي دويد پسر در چند قدمي او ايستاد و به زمين خورد هپزيبا متوجه زخم بزرگي بر پهلوي او شد و به سويش دويد
هپزيبا :تو چت شده ؟كسي دنبالته ؟ كي هستي ؟
پسر كه به خاطر زخمش سخت نفس مي كشيد با صدايي بريده گفت :تعدا------------دشون زياده ........تو جيبمه توي –
هپزيبا مردد مانده بود دستان لرزانش را در جيب پسر كرد و احساس كرد قلابي درست در پشت نافش بيرون زد و پاهايش از زمين بلند شد حضور پسر را در كنارش احساس مي كرد براي اينكه از افتادن او جلوگير يكند دستانش را دور كمرش حلقه كرد و ...محكم به زمين خورد .
هپزيبا از پسر كه بيهوش شده بود جدا شد و نگاهي به اطراف انداخت خانه اي قديمي با ساختي محكم كه تقريبا ًغير استفاده مي نمود اتاقي با ديوار و ستون هاي بلند و سوت و كور ... هپزيبا باري چند لحظه محو تماشاي خانه بود كه ناگهان با شنيدن صداي قدم هايي بي حركت بر جايش ميخكوب شد .
مرد مسني كه قامت بلند بالايي داشت به سو يش آمد و نيم نگاهي به صورتش انداخت بعد متوجه پسر شد و به كنارش شتافت نگاهي به خراش او انداخت و گفت :آنيتا كجايي بيا اوتو زخمي شده بايد ببريش بيمارستان
دختري با ظاهر آراسته در چارچوب راهروي اتاق ظاهر شد با ديدن اوتو جيغي ناشي از وحشت سر داد
آنيتا:اوه خداي من پسر تو چت شده؟چه اتفاقي افتاده پروفسور؟
آنيتا اوتوي بيهوش را با كمك چوبدستي به بيرون از اتاق منتقل كرد هپزيبا همچنان بي حركت روي زمين افتاده بود و به پيكر اوتو نگاه مي كرد . با ناپديد شدن اوتو و آنيتا پروفسور به سمت هپزيبا آمد و روي او خم شد
پروفسور:اسمت چيه ؟؟
هپزيبا:مممممممممممممممم
پروفسور:خلي؟
هپريبا:ممممممممممممممم
پروفسور با حركت چوبدستي اش هپزيبا را از افسوني گه گريبانش بود نجات مي دهد
پروفسور:خوب چيگفتي؟
هپزيبا:گفتم اينجوري نمي تونم حرف بزنم...نا نگاه پروفسور هپريبا متوجه مي شود كه در موقعت شوخي نيستند و با صداي لرزان پاسخ مي دهد هپزيبا اسميت قربان
پروفسور:كي هستي مر گ خواري؟
هپزيبا:نه جون مامانم اينها اصلا من اينجا چي كار مي كنم شما كي هستين با من چي كار دارين ؟
پروفسور:چه جوري اومدي اينجا
با اين حرف بغض گلوي هپزيبا مي شكند و تمام ماجرا را براي پروفسور تعريف مي كند (تنهايي خودش را دو برابرمي كند )
پروفسور كه ميان حرف هاي هپزيبا روي مبل كنار شومينه نشسته بود به او نگاهي مي اندازد و مي گويد :به ظاهرت نمي ياد مرگ خوار باشي پس فعلا بهت اطمينان مي كنم
هپزيبا :مممي تونم بپرسم اينجا كجاست ؟اون چرا اينجوري شد ؟
پروفسور :ببين اينجا محفل ققنوسه ما عليه ولدمورت و مرگ خوار ها مبارزه مي كنيم و من رئيس محفلم اوتو توي يك مأموريت بود كه مجروح شده
هپزيبا:هي اين مخفل هان نه محفل كه مي گين عضو هم مي پزيره ؟
دامبلدورشروع ميكنه به قدم زدن در طول اتاق در حالي كه دستاش رو پشت كمرش گره كرده بوده و هنوز چوب دستي اش رو بدست داره
دامبلدور:افراد شايسته اي كه توانايي مقابله با جادوي سياه رو داشته باشن ميتونن عضو محفل بشن
هپزيباكه تقريبا ميدونست جادوي سياه چه محدوده اي داره پرسيد: چيزه ميگم ها منم بازي ...
هیپزیای عزیز
برای ورودت به محفل پست به نسبت خوبی بود .توصیفات اولیه پستت خوب بود ولی باید روی دیالوگ هات بیشتر کار کنی مخصوصا منظورم به گفتگوی آخر خودت با دامبله.
خوب بود ولی باید یک کم سفیدتر از این حرفها باشی تا کسی بهت شک نکنه که مرگخواری .نه؟؟
یک پست دیگه با همین فضاسازی خوب بنویس و سفیدتر باش .اون موقع کاملا تایید میشی و فعلا مشروطی تا اون پستت رو ببینم
مشروط !!
ندايي درونش گفت :آخه كي اگه شانس توئه الان يه نوزاد مي افته پايين
در همين حين كه هپزيبا در بي نهايت قدم مي زد بنــــــــــــــگ با اين صدا هپزيبا برگشت 2 خط موازي به يكديگر برخورد مي كردند و از موازات آن پسر جواني كه چهره يمتناسبش وحشت زده مي نمود به سمت او مي دويد پسر در چند قدمي او ايستاد و به زمين خورد هپزيبا متوجه زخم بزرگي بر پهلوي او شد و به سويش دويد
هپزيبا :تو چت شده ؟كسي دنبالته ؟ كي هستي ؟
پسر كه به خاطر زخمش سخت نفس مي كشيد با صدايي بريده گفت :تعدا------------دشون زياده ........تو جيبمه توي –
هپزيبا مردد مانده بود دستان لرزانش را در جيب پسر كرد و احساس كرد قلابي درست در پشت نافش بيرون زد و پاهايش از زمين بلند شد حضور پسر را در كنارش احساس مي كرد براي اينكه از افتادن او جلوگير يكند دستانش را دور كمرش حلقه كرد و ...محكم به زمين خورد .
هپزيبا از پسر كه بيهوش شده بود جدا شد و نگاهي به اطراف انداخت خانه اي قديمي با ساختي محكم كه تقريبا ًغير استفاده مي نمود اتاقي با ديوار و ستون هاي بلند و سوت و كور ... هپزيبا باري چند لحظه محو تماشاي خانه بود كه ناگهان با شنيدن صداي قدم هايي بي حركت بر جايش ميخكوب شد .
مرد مسني كه قامت بلند بالايي داشت به سو يش آمد و نيم نگاهي به صورتش انداخت بعد متوجه پسر شد و به كنارش شتافت نگاهي به خراش او انداخت و گفت :آنيتا كجايي بيا اوتو زخمي شده بايد ببريش بيمارستان
دختري با ظاهر آراسته در چارچوب راهروي اتاق ظاهر شد با ديدن اوتو جيغي ناشي از وحشت سر داد
آنيتا:اوه خداي من پسر تو چت شده؟چه اتفاقي افتاده پروفسور؟
آنيتا اوتوي بيهوش را با كمك چوبدستي به بيرون از اتاق منتقل كرد هپزيبا همچنان بي حركت روي زمين افتاده بود و به پيكر اوتو نگاه مي كرد . با ناپديد شدن اوتو و آنيتا پروفسور به سمت هپزيبا آمد و روي او خم شد
پروفسور:اسمت چيه ؟؟
هپزيبا:مممممممممممممممم
پروفسور:خلي؟
هپريبا:ممممممممممممممم
پروفسور با حركت چوبدستي اش هپزيبا را از افسوني گه گريبانش بود نجات مي دهد
پروفسور:خوب چيگفتي؟
هپزيبا:گفتم اينجوري نمي تونم حرف بزنم...نا نگاه پروفسور هپريبا متوجه مي شود كه در موقعت شوخي نيستند و با صداي لرزان پاسخ مي دهد هپزيبا اسميت قربان
پروفسور:كي هستي مر گ خواري؟
هپزيبا:نه جون مامانم اينها اصلا من اينجا چي كار مي كنم شما كي هستين با من چي كار دارين ؟
پروفسور:چه جوري اومدي اينجا
با اين حرف بغض گلوي هپزيبا مي شكند و تمام ماجرا را براي پروفسور تعريف مي كند (تنهايي خودش را دو برابرمي كند )
پروفسور كه ميان حرف هاي هپزيبا روي مبل كنار شومينه نشسته بود به او نگاهي مي اندازد و مي گويد :به ظاهرت نمي ياد مرگ خوار باشي پس فعلا بهت اطمينان مي كنم
هپزيبا :مممي تونم بپرسم اينجا كجاست ؟اون چرا اينجوري شد ؟
پروفسور :ببين اينجا محفل ققنوسه ما عليه ولدمورت و مرگ خوار ها مبارزه مي كنيم و من رئيس محفلم اوتو توي يك مأموريت بود كه مجروح شده
هپزيبا:هي اين مخفل هان نه محفل كه مي گين عضو هم مي پزيره ؟
دامبلدورشروع ميكنه به قدم زدن در طول اتاق در حالي كه دستاش رو پشت كمرش گره كرده بوده و هنوز چوب دستي اش رو بدست داره
دامبلدور:افراد شايسته اي كه توانايي مقابله با جادوي سياه رو داشته باشن ميتونن عضو محفل بشن
هپزيباكه تقريبا ميدونست جادوي سياه چه محدوده اي داره پرسيد: چيزه ميگم ها منم بازي ...
هیپزیای عزیز
برای ورودت به محفل پست به نسبت خوبی بود .توصیفات اولیه پستت خوب بود ولی باید روی دیالوگ هات بیشتر کار کنی مخصوصا منظورم به گفتگوی آخر خودت با دامبله.
خوب بود ولی باید یک کم سفیدتر از این حرفها باشی تا کسی بهت شک نکنه که مرگخواری .نه؟؟
یک پست دیگه با همین فضاسازی خوب بنویس و سفیدتر باش .اون موقع کاملا تایید میشی و فعلا مشروطی تا اون پستت رو ببینم
مشروط !!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/2 11:20:47
پنهان شده ام
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
جزئیات کاربر

هـــــــــري و جنگ با لــــــــرد
هري . هرميون . رون و چو تو اتاق يه مهموني كوچيك براي خودشون گرفته بودند اونا كارايي رو كه بلد بودن به هم نشون ميدادند و كيك و شيريني ميخوردند اونا شاد شاد بودند كه يك دفعه هري روي زمين افتاد اون زير لب ميگفت : ولدمورت .... ولدمورت
جاي زخم اون قرمز قرمز شده بود . بچهها ترسيده بودند هرميون به سرعت پيش دامبلدور رفت .
هرميون ( نفس زنان ) : استاد .... استاد .....هري ......هري ........ اون بيهوش شده ....
دامبلدور به اونجا رفت اون به بالاي سر هري رفت دستش رو روي سر هري گذاشت و زير لب وردي را خواند .....
چو : چيزي شده به ما هم بگيد ....
دامبلدور: تاريكي همين اطرافه .... لرد همين نزديكي هاست .... اون تاريكي رو به سراغ هري فرستاده ولي به خير گذشت .....
هري چشمانش رو باز كرد چشمانش پر از خون بود
هرميون : هري ....هري.... حالت خوبه ؟؟؟
هري : آب ....آب ...يكم آب ....خواهش ميكنم ....
هرميون : رون عجله كن آب بيار (رون سريع آب ميآورد)
هرميون : هري ... بگير ... آب بخور
(وقتي هري آب رو خورد بخاري غليظ از گلوي اون بيرون اومد )
دامبلدور: اونا هري رو تا آتيش جهنم بردن
فرداي آن روز
(هري بلند شده بود و روي تختش نشسته بود اون داشت فكر ميكرد)
هرميون : هري ديشب چي شد ؟؟؟؟؟
هري : چيز زيادي يادم نمياد ولي يادمه كه پيش لرد بودم اون گفت امشب ميخواد نهايت قدرتش رو نشون بده داشت من رو نابود ميكرد ولي نميدونم چطوري اومدم اينجا ....
هرميون : كار دانبلدور بود اون تو رو نجات داد
دامبلدور: هري .... چيز ديگهاي يادت نمياد ؟؟؟؟؟
هري : نه .... نه ..... غير از آتيش چيزي يادم نمياد
دامبلدور: ما بايد خودمون رو آماده كنيم ..مخصوصا تو هري
(شب بود چشمان همه خواب آلود بود ولي ميدانستند اگر بخوابند چه اتفاقي ميافتد . دامبلدور به كس ديگهاي اطلاع نداده بود فقط رون . هري وهرميون ميدانستند حتي نگذاشتند چو بفهمد ....
مدت زيادي بود كه آنجا بودند ناگهان هري احساس درد شديدي از سرش كرد .... دامبلدور فهميد كه آنها نزديكند) او گفت : اينجا يا ما ميميريم يا او پس بهتر است سعي خودتون رو بكنيد ....
رون : ممنونم از اميدي كه به ما ميديد
دامبلدور: من غير از حقيقت چيزي به شما نگفتم ....
(از دور چيزي موج مانند مشخص بود اون ولدمورت بود به همراه سه نفر از نگهبانان تاريكي دامبلدور چوبش را بالا برد و از بچهها هم خواست كه همين كار را بكنند وردي خواند) گفت : اين قدرت سفيديست
(موجهايي با رنگهاي مختلف از چوبها بيرون آمد ودر بالاي سر آنها يكي شد و به طرف آنها رفت )
دامبلدور: عاليه!!! ما تونستيم سه نگهبان رو نابود كنيم ولي هنوز خود لرد مانده .
( لرد نزديك آنها رفت او رون و هرميون رو به گوشه اي پرت كرد آنها بيهوش شدند هري بسيار عصباني شد چوبش رو به طرف لرد گرفت) دانبلدور گفت : نه هري نه !! (ولي هري ورد را خواند و شعلهاي به سمت او پرت كرد ولي چيزي مثل سپر جلوي او شعله را گرفت و نگذاشت به لرد برسد هري باز هم حالت شب پيش به او دست داد بدن او مورد هجوم تاريكي قرار گرفته بود و در حال نابودي بود همان موقع صدايي آمد دامبلدور بيا اينجا او سيريوس بلك بود دانبل و او چوبهايشان رابردند بالا و همان كاري كه براي نابودي سه نگهبان كردند تكرار شد اين بار روي لرد اثر كرد و او رابه گوشه پرتاب كرد سيريوس به او نزديك شد ولي لرد به شكل يك خفـــــــاش در آمــــــد و فرار كرد )
بيمارستان هاگوارتــــــز
هري ....هري بلند شو (صداي سيريوس بود . هري آهسته چشمانش را باز كرد و رون و هرميون و دانبلدور و سيريوس را بالاي سر خود ديد )
با صدايي نازك و درمانده گفت : سيريوس تو خوبي
سيريوس: آرام باش ...تو بايد استراحت كني ....همه خوبن
( همان موقع چو با صورتي آشفته وارد اتاق شد )
چو: هري ... خوبي ... داشتم از نگراني ميمردم
دامبلدور : خودت رو جمع مگه نميبيني اون بايد استراحت كنه .....
هري : نه استاد من خوبم ....چو خوشحالم كه نگران من بودي... من خوبم ... بهتره ادامهي جشن رو همين جا برگزار كنيم .
(تامدتها بعد از آن خبري از لرد و تاريكي نبود هري هم به خاطر شجاعتش مورد تشويق قرار گرفت سيريوس هم دوباره برگشت)
پايان
تالاس ولدمورت عزیز
شما به اون گفته من مبنی بر اینکه برای عضویت در محفل باید یک نمایش نامه کاملا سفید بنویسید عمل کردید ولی نمیتونم ورود شما رو به محفل بپذیرم .
اول و مهم ترین دلیل اسم شماست ..مسلما کسی با نام خانوادگی ولدمورت نباید غرابتی با محفل داشته باشه مگر اینکه شما در رولی که مینویسید دلایلی مبنی بر ترک خانواده و پشت کردن به نام خانوادگی تون رو ذکر کنید ..اینجا باید نکته ای رو تذکر بدم .مگر شخص تالاس نمیخواد وارد محفل بشه؟؟ پس خودش در کجای نمایش نامه شما قرار داشت ؟؟ باید روی شخصیت خودت کار کنی نه اینکه تمام داستان حول محور هری و دوستانش باشه ..جای تالاس در اینجا خالیه .
در مورد رولت هم باید بگم در سطحی که من مورد نظرم باشه نیستی یعنی باید خیلی تلاش کنی تا بالاتر بیای .
هم روی دیالوگ ها و هم روی فضا سازی کار کن چون فضاسازی خیلی مهمه .به غیر از اینها حالات انسانی هم هستن که باید توصیف بشن ..مثلا ترس و وحشت هری یا روستاش رو باید خیلی کامل تر و بهتر از اینها توضیح بدی .
چون گفته بودی نفهمیدی منظور من از رول سفید چیه اینجا خودم بهت کمک میکنم و ایده میدم تا ببینم چه میکنی .
خب ..تالاس اصلا به نام خانوادگی وحشتناکی که با خودش حمل میکنه کاری نداره و از مدتها قبل وابستگیهاش به این خانواده رو بریده ..حالا باید توضیح بدی که مثلا کی بودی؟؟ میتونی عموی مادر یا هر وابسته دیگه خانواده مادری لرد باشی تا خون اسلیترینی در رگهات جاری باشه و حالا با خیانت و ترک مرگخوارها اونها به دنبالت هستن تا حسابت رو برسن ..اینجا علی رغم میل شخصی تالاس برای فرار از دست اونها به طرف محفل میاد تا با کمک اونها بتونه جونش رو نجات بده ...امیدوارم فهمیده باشی منظورم چیه .
اینجاس دیگه به عهده خودته تا ببینم چه میکنی و چی مینویسی .
تایید نشد!!!
هري . هرميون . رون و چو تو اتاق يه مهموني كوچيك براي خودشون گرفته بودند اونا كارايي رو كه بلد بودن به هم نشون ميدادند و كيك و شيريني ميخوردند اونا شاد شاد بودند كه يك دفعه هري روي زمين افتاد اون زير لب ميگفت : ولدمورت .... ولدمورت
جاي زخم اون قرمز قرمز شده بود . بچهها ترسيده بودند هرميون به سرعت پيش دامبلدور رفت .
هرميون ( نفس زنان ) : استاد .... استاد .....هري ......هري ........ اون بيهوش شده ....
دامبلدور به اونجا رفت اون به بالاي سر هري رفت دستش رو روي سر هري گذاشت و زير لب وردي را خواند .....
چو : چيزي شده به ما هم بگيد ....
دامبلدور: تاريكي همين اطرافه .... لرد همين نزديكي هاست .... اون تاريكي رو به سراغ هري فرستاده ولي به خير گذشت .....
هري چشمانش رو باز كرد چشمانش پر از خون بود
هرميون : هري ....هري.... حالت خوبه ؟؟؟
هري : آب ....آب ...يكم آب ....خواهش ميكنم ....
هرميون : رون عجله كن آب بيار (رون سريع آب ميآورد)
هرميون : هري ... بگير ... آب بخور
(وقتي هري آب رو خورد بخاري غليظ از گلوي اون بيرون اومد )
دامبلدور: اونا هري رو تا آتيش جهنم بردن
فرداي آن روز
(هري بلند شده بود و روي تختش نشسته بود اون داشت فكر ميكرد)
هرميون : هري ديشب چي شد ؟؟؟؟؟
هري : چيز زيادي يادم نمياد ولي يادمه كه پيش لرد بودم اون گفت امشب ميخواد نهايت قدرتش رو نشون بده داشت من رو نابود ميكرد ولي نميدونم چطوري اومدم اينجا ....
هرميون : كار دانبلدور بود اون تو رو نجات داد
دامبلدور: هري .... چيز ديگهاي يادت نمياد ؟؟؟؟؟
هري : نه .... نه ..... غير از آتيش چيزي يادم نمياد
دامبلدور: ما بايد خودمون رو آماده كنيم ..مخصوصا تو هري
(شب بود چشمان همه خواب آلود بود ولي ميدانستند اگر بخوابند چه اتفاقي ميافتد . دامبلدور به كس ديگهاي اطلاع نداده بود فقط رون . هري وهرميون ميدانستند حتي نگذاشتند چو بفهمد ....
مدت زيادي بود كه آنجا بودند ناگهان هري احساس درد شديدي از سرش كرد .... دامبلدور فهميد كه آنها نزديكند) او گفت : اينجا يا ما ميميريم يا او پس بهتر است سعي خودتون رو بكنيد ....
رون : ممنونم از اميدي كه به ما ميديد
دامبلدور: من غير از حقيقت چيزي به شما نگفتم ....
(از دور چيزي موج مانند مشخص بود اون ولدمورت بود به همراه سه نفر از نگهبانان تاريكي دامبلدور چوبش را بالا برد و از بچهها هم خواست كه همين كار را بكنند وردي خواند) گفت : اين قدرت سفيديست
(موجهايي با رنگهاي مختلف از چوبها بيرون آمد ودر بالاي سر آنها يكي شد و به طرف آنها رفت )
دامبلدور: عاليه!!! ما تونستيم سه نگهبان رو نابود كنيم ولي هنوز خود لرد مانده .
( لرد نزديك آنها رفت او رون و هرميون رو به گوشه اي پرت كرد آنها بيهوش شدند هري بسيار عصباني شد چوبش رو به طرف لرد گرفت) دانبلدور گفت : نه هري نه !! (ولي هري ورد را خواند و شعلهاي به سمت او پرت كرد ولي چيزي مثل سپر جلوي او شعله را گرفت و نگذاشت به لرد برسد هري باز هم حالت شب پيش به او دست داد بدن او مورد هجوم تاريكي قرار گرفته بود و در حال نابودي بود همان موقع صدايي آمد دامبلدور بيا اينجا او سيريوس بلك بود دانبل و او چوبهايشان رابردند بالا و همان كاري كه براي نابودي سه نگهبان كردند تكرار شد اين بار روي لرد اثر كرد و او رابه گوشه پرتاب كرد سيريوس به او نزديك شد ولي لرد به شكل يك خفـــــــاش در آمــــــد و فرار كرد )
بيمارستان هاگوارتــــــز
هري ....هري بلند شو (صداي سيريوس بود . هري آهسته چشمانش را باز كرد و رون و هرميون و دانبلدور و سيريوس را بالاي سر خود ديد )
با صدايي نازك و درمانده گفت : سيريوس تو خوبي
سيريوس: آرام باش ...تو بايد استراحت كني ....همه خوبن
( همان موقع چو با صورتي آشفته وارد اتاق شد )
چو: هري ... خوبي ... داشتم از نگراني ميمردم
دامبلدور : خودت رو جمع مگه نميبيني اون بايد استراحت كنه .....
هري : نه استاد من خوبم ....چو خوشحالم كه نگران من بودي... من خوبم ... بهتره ادامهي جشن رو همين جا برگزار كنيم .
(تامدتها بعد از آن خبري از لرد و تاريكي نبود هري هم به خاطر شجاعتش مورد تشويق قرار گرفت سيريوس هم دوباره برگشت)
پايان
تالاس ولدمورت عزیز
شما به اون گفته من مبنی بر اینکه برای عضویت در محفل باید یک نمایش نامه کاملا سفید بنویسید عمل کردید ولی نمیتونم ورود شما رو به محفل بپذیرم .
اول و مهم ترین دلیل اسم شماست ..مسلما کسی با نام خانوادگی ولدمورت نباید غرابتی با محفل داشته باشه مگر اینکه شما در رولی که مینویسید دلایلی مبنی بر ترک خانواده و پشت کردن به نام خانوادگی تون رو ذکر کنید ..اینجا باید نکته ای رو تذکر بدم .مگر شخص تالاس نمیخواد وارد محفل بشه؟؟ پس خودش در کجای نمایش نامه شما قرار داشت ؟؟ باید روی شخصیت خودت کار کنی نه اینکه تمام داستان حول محور هری و دوستانش باشه ..جای تالاس در اینجا خالیه .
در مورد رولت هم باید بگم در سطحی که من مورد نظرم باشه نیستی یعنی باید خیلی تلاش کنی تا بالاتر بیای .
هم روی دیالوگ ها و هم روی فضا سازی کار کن چون فضاسازی خیلی مهمه .به غیر از اینها حالات انسانی هم هستن که باید توصیف بشن ..مثلا ترس و وحشت هری یا روستاش رو باید خیلی کامل تر و بهتر از اینها توضیح بدی .
چون گفته بودی نفهمیدی منظور من از رول سفید چیه اینجا خودم بهت کمک میکنم و ایده میدم تا ببینم چه میکنی .
خب ..تالاس اصلا به نام خانوادگی وحشتناکی که با خودش حمل میکنه کاری نداره و از مدتها قبل وابستگیهاش به این خانواده رو بریده ..حالا باید توضیح بدی که مثلا کی بودی؟؟ میتونی عموی مادر یا هر وابسته دیگه خانواده مادری لرد باشی تا خون اسلیترینی در رگهات جاری باشه و حالا با خیانت و ترک مرگخوارها اونها به دنبالت هستن تا حسابت رو برسن ..اینجا علی رغم میل شخصی تالاس برای فرار از دست اونها به طرف محفل میاد تا با کمک اونها بتونه جونش رو نجات بده ...امیدوارم فهمیده باشی منظورم چیه .
اینجاس دیگه به عهده خودته تا ببینم چه میکنی و چی مینویسی .
تایید نشد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/2 11:12:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/30
آخرین ورود: یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
از: خوابگاه دختران گریفیندور
پستها:
176

شب تاریکی بود.همه در خواب بودند.اما گلوری خوابش نمی برد.روی تختش نشسته بود و فکر می کرد.
در همان زمان بود که گلوری احساس کرد کسی دارد بدنش را از هم تکه پاره می کند و بعد خود را در محل دیگری دید.برگشت تا به کسی که داشت او را اذیت می کرد نگاه کند.
مرد موهای سفید بلندی داشت و در تاریکی شب باچشمانی که از بدجنسی می درخشید به گلوری نگاه می کرد.
او که بود.گلوری لحظه ای به یاد دراکو مالفوی افتاد:
موهای سفید و چشمانی که همیشه با بدجنسی به او نگاه می کردند.
او پدر دراکو بود.لوسیوس مالفوی.کسی که با بودن دامبلدور در مدرسه و مدیر بودنش شدیدا مخالف بود.
لوسیوس از جیب کتش شیشه ای در آورد.روی شیشه با خطی زیبا نوشته شده بود:
معجون فرمان
گلوری از دیدن این نام شدیدا به وحشت افتاد.معجونی را داشت می دید که مرگخوار ها برای به فرمان درآوردن دیگران استفاده می کردند.
لوسیوس قهقهه ای زد و گفت:ترسیدی نه؟
گلوری:نه نترسیدم.
لوسیوس:خب باید ارام دهانت رو باز کنی خیلی آرام!!!!
گلوری:نه!نمی خوام!!!!لعنت بر لرد سیاه!لعنت بر اون!!!!
لوسیوس:هیچ کس نمی تونه کمکت کنه!!هیچ کس
گلوری:من نمی خورمش!نه نه نه !!!!
لوسیوس مالفوی با شنیدن این جمله فریاد بلندی کشید:
(( کرشیو ))
گلوری اصلا حالش خوب نبود.انگار کسی داشت با وسیله ی تیزی
بدنش را تکه پاره می کرد.
گلوری و هرمیون رمزی برای صدا زدن خود داشتند.
گلوری با تمام قدرتش داد زد:مسیر سبز......
هرمیون که در خواب بود با شنیده شدن فریاد گلوری از خواب بیدار شد و با وحشت زیاد به تخت خواب گلوری که رویش تکه مویی ریخته بود نگاه کرد.گلوری نبود.
هرمیون به راحتی توانست حدس بزند این مو مال چه کسی است:
((لوسیوس مالفوی))
هرمیون با تمام سرعتی که داشت لباسش را پوشید و به سرعت خود را به خوابگاه پسران رساند و وارد شد.
فرد و جرج را بیدار کرد.
هرمیون به آن ها گفت:دستگاه ردیابتون کجاست؟
فرد گفت:تو چمدون.چه طور مگه؟
هرمیون:بعدا براتون توضیح می دم.ممنون الان می رم برش می دارم و می رم!!!
فرد و جرج با تعجب به هرمیون نگاه می کردند که با عجله ردیاب را برداشت و از آن جا دور شد.فرد و جرج هم لباسهایشان را برداشتند و زود به تن کردند و همراه هرمیون راه افتادند.
هرمیون مو ها را در قسمت مخصوص ردیاب گذاشت.به سرعت ردیاب محل را مشخص کرد لوسیوس مالفوی در جنگل ممنوعه حضور داشت.
هرمیون به سرعت ردیاب را برداشت و به سمت اتاق دامبلدور حرکت کرد و به سرعت موضوع را با دامبلدور در میان گذاشت و به دامبلدور گفت تا اعضای محفل را خبر کند تا آن ها هم او را همراهی کنند و گلوری را از چنگ او نجات دهند.
همه ی اعضا راه افتادند و وقتی به جنگل رسیدند نور هایی ناشی از رد و بدل شدن ورد ها دیدند.نورها را دنبال کردند تا به لوسیوس مالفوی رسیدند.لوسیوس مالفوی با دیدن اعضای محفل گلوی گلوری را با چوب دستی اش نشانه گرفت و گفت:
دفعه ی بعد سفید ها رو شکست می دم.این دفعه می خواستم به مدرسه حمله کنم.ولی دفعه ی بعد یک جور دیگه وارد عمل می شم.
در همان زمان بود که فرد و جرج لوسیوس مالفوی را با ورد سختی نقش برزمین کردند.
گلوری هم بعد از آن به همراه خواهرش و بقیه به سمت هاگوراتز راه افتادند.
فردا صبح:
دامبلدور پشت میز سخنرانی اش به همراه گلوری ایستاده بود.
دامبلدور و استادان به عنوان تشکر از این کار بسیار بزرگ کارت عضویت در محفل را به او هدیه کردند.و به عنوان تشکر ازز فرد و جرج 2 جاروی نیمبوس 2006 به آن ها هدیه شد.
پایان
گلوری عزیز
پیشرفت فوق العاده ای داشتی و به اون چیزی که من میخواستم نزدیک شدی .سعی کن بازم روی فضا سازی کار کنی چون دیالوگ هات رو خیلی بهتر از موارد قبلی کرده بودی.
حواست به طنز هم باشه و اگر این پشتکاری که برای بهتر شدن پست هات در این تاپیک رو انجام دادی در همه موارد به کار ببری میتونی خیلی بهتر از اینی که الآن هستی بشی .به خاطر این پشتکار بهت تبریک میگم و همه جا ازش استفاده کن
تایید شد!!
در همان زمان بود که گلوری احساس کرد کسی دارد بدنش را از هم تکه پاره می کند و بعد خود را در محل دیگری دید.برگشت تا به کسی که داشت او را اذیت می کرد نگاه کند.
مرد موهای سفید بلندی داشت و در تاریکی شب باچشمانی که از بدجنسی می درخشید به گلوری نگاه می کرد.
او که بود.گلوری لحظه ای به یاد دراکو مالفوی افتاد:
موهای سفید و چشمانی که همیشه با بدجنسی به او نگاه می کردند.
او پدر دراکو بود.لوسیوس مالفوی.کسی که با بودن دامبلدور در مدرسه و مدیر بودنش شدیدا مخالف بود.
لوسیوس از جیب کتش شیشه ای در آورد.روی شیشه با خطی زیبا نوشته شده بود:
معجون فرمان
گلوری از دیدن این نام شدیدا به وحشت افتاد.معجونی را داشت می دید که مرگخوار ها برای به فرمان درآوردن دیگران استفاده می کردند.
لوسیوس قهقهه ای زد و گفت:ترسیدی نه؟
گلوری:نه نترسیدم.
لوسیوس:خب باید ارام دهانت رو باز کنی خیلی آرام!!!!
گلوری:نه!نمی خوام!!!!لعنت بر لرد سیاه!لعنت بر اون!!!!
لوسیوس:هیچ کس نمی تونه کمکت کنه!!هیچ کس
گلوری:من نمی خورمش!نه نه نه !!!!
لوسیوس مالفوی با شنیدن این جمله فریاد بلندی کشید:
(( کرشیو ))
گلوری اصلا حالش خوب نبود.انگار کسی داشت با وسیله ی تیزی
بدنش را تکه پاره می کرد.
گلوری و هرمیون رمزی برای صدا زدن خود داشتند.
گلوری با تمام قدرتش داد زد:مسیر سبز......
هرمیون که در خواب بود با شنیده شدن فریاد گلوری از خواب بیدار شد و با وحشت زیاد به تخت خواب گلوری که رویش تکه مویی ریخته بود نگاه کرد.گلوری نبود.
هرمیون به راحتی توانست حدس بزند این مو مال چه کسی است:
((لوسیوس مالفوی))
هرمیون با تمام سرعتی که داشت لباسش را پوشید و به سرعت خود را به خوابگاه پسران رساند و وارد شد.
فرد و جرج را بیدار کرد.
هرمیون به آن ها گفت:دستگاه ردیابتون کجاست؟
فرد گفت:تو چمدون.چه طور مگه؟
هرمیون:بعدا براتون توضیح می دم.ممنون الان می رم برش می دارم و می رم!!!
فرد و جرج با تعجب به هرمیون نگاه می کردند که با عجله ردیاب را برداشت و از آن جا دور شد.فرد و جرج هم لباسهایشان را برداشتند و زود به تن کردند و همراه هرمیون راه افتادند.
هرمیون مو ها را در قسمت مخصوص ردیاب گذاشت.به سرعت ردیاب محل را مشخص کرد لوسیوس مالفوی در جنگل ممنوعه حضور داشت.
هرمیون به سرعت ردیاب را برداشت و به سمت اتاق دامبلدور حرکت کرد و به سرعت موضوع را با دامبلدور در میان گذاشت و به دامبلدور گفت تا اعضای محفل را خبر کند تا آن ها هم او را همراهی کنند و گلوری را از چنگ او نجات دهند.
همه ی اعضا راه افتادند و وقتی به جنگل رسیدند نور هایی ناشی از رد و بدل شدن ورد ها دیدند.نورها را دنبال کردند تا به لوسیوس مالفوی رسیدند.لوسیوس مالفوی با دیدن اعضای محفل گلوی گلوری را با چوب دستی اش نشانه گرفت و گفت:
دفعه ی بعد سفید ها رو شکست می دم.این دفعه می خواستم به مدرسه حمله کنم.ولی دفعه ی بعد یک جور دیگه وارد عمل می شم.
در همان زمان بود که فرد و جرج لوسیوس مالفوی را با ورد سختی نقش برزمین کردند.
گلوری هم بعد از آن به همراه خواهرش و بقیه به سمت هاگوراتز راه افتادند.
فردا صبح:
دامبلدور پشت میز سخنرانی اش به همراه گلوری ایستاده بود.
دامبلدور و استادان به عنوان تشکر از این کار بسیار بزرگ کارت عضویت در محفل را به او هدیه کردند.و به عنوان تشکر ازز فرد و جرج 2 جاروی نیمبوس 2006 به آن ها هدیه شد.
پایان
گلوری عزیز
پیشرفت فوق العاده ای داشتی و به اون چیزی که من میخواستم نزدیک شدی .سعی کن بازم روی فضا سازی کار کنی چون دیالوگ هات رو خیلی بهتر از موارد قبلی کرده بودی.
حواست به طنز هم باشه و اگر این پشتکاری که برای بهتر شدن پست هات در این تاپیک رو انجام دادی در همه موارد به کار ببری میتونی خیلی بهتر از اینی که الآن هستی بشی .به خاطر این پشتکار بهت تبریک میگم و همه جا ازش استفاده کن
تایید شد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 19:00:01
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
شب از نيمه گذشته بود و ساعت ميدان اصلي دهکده ی هاگزميد 12 ضریه بلند و طولاني را نواخت. در کوچه ها پرنده پر نمي زد و چراغ همه ی خانه ها خاموش بود، به جز...
- نمي خواي بشيني ؟...سرم گيج رفت!
پيرمرد با شنيدن اين حرف لحظه ای در کنار پنجره درنگ کرد و به آسمان سياه شب خيره شد. آن شب ماه کامل بود.
به آرامي برگشت و به دختر نوجواني که روي صندلي راحتي كنار شومينه نشسته و با چشم های قهوه اي رنگش به او خيره شده بود نگاه کرد.
رومسا با صدايي که نگراني در آن موج مي زد گفت: چيزي شده؟...اتفاقی افتاده؟!؟
پيرمرد در پاسخ نگاه هاي نگران دخترلبخند کمرنگي زد ، روي نزديکترين مبل راحتي نشست و گفت :
- نه... نميدونم ... به هر حال ...
لحظه اي درنگ کرد و بعد ادامه داد:
- ببينم قول قديميمون که يادت هست ؟
رومسا در حالي که از جا برمي خاست در جواب اوگفت:
- آره ...اما اصلا دلم نمی خواد اتفاقی بیفته که منو مجبور کنه بهش عمل کنم ، مسئولیت سنگینیه ... و به سمت آشپزخانه رفت تا براي خودش و او چاي درست كند. یادآوری اين مطلب نگرانش کرده بود، هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که ناگهان صدایی سکوت شبانگاهي راشكست...
- اونها اينجان...!! برو... برو... قبل از اين که پيدات کنن فرار کن...!!
پاکت چاي از دستانش افتاد، نمي توانست فکر كند! به مدت چند ثانيه که براي او همچون چند سال گذشت آنجا ايستاد... بالاخره به خودش آمد و در حالي که سعي مي كرد به صداهاي بيرون توجهي نکند چوبدستيش را در آورد و در حالی که با نگاهش پدربزرگ را جست و جو می کرد ، آن را به طرف يکي از کاشي هاي آشپزخانه گرفت و زير لب وردي را زمزمه کرد. کاشي كنار رفت و مجسمه چوبي که به شکل يک گريفين بود نمايان شد. لحظه اي درنگ کرد و در همان حال که فردي شنل پوش در آشپزخانه را منفجرمی کرد ، مجسمه را قاپ زد. مرد شنل پوش فریادی کشید و طلسمی سبزرنگ به سویش فرستاد ، اما او ديگر رفته بود...
مي دانست آنجا که ظاهر شده است ، کجاست ... کلبه اي خارج از هاگزميد ، جایی که خودش و پدربزرگش با استفاده از طلسم هاي گوناگون ساخته بودند.
خيلي خسته بود ، خود را روي مبلي انداخت و به سرعت به خواب رفت...
با صداي جيغي از خواب پريد و خودش را در حالي يافت که چوبدستيش را آماده در دست داشت... چند لحظه طول کشيد تا به خود آمد و به یاد کابوسی که چند لحظه پیش در خواب دیده بود افتاد و فهمید که صدای جیغ از خودش بوده است . سعي کرد کابوسش را به ياد آورد ، اما تنها صحنه ای که به ياد آورد جنازه ي پدربزرگش بود که در وسط اتاق افتاده بود... بايد برميگشت! مي دانست که کار از کار گذشته است ، اما بايد برميگشت .
مجسمه چوبي گريفين که شب قبل روي زمين رها کرده بود توجهش را جلب کرد. بدون اینکه وقت را تلف کند خود را به آن رساند و برای دومین بار درآن شب احساس کششی را که حاصل از غیب و ظاهر شدن با رمزتاز بود تجربه کرد.
در آشپزخانه ظاهر شده بود... همه جا به هم ريخته بود و دیگر نمی شد نام خانه به آنجا داد ! از روي در خراب آشپزخانه گذشت و وارد سالن پذيرایي شد . در همين لحظه صدايي شنيد...
پيرمردي با شنل ارغواني رنگ که با ريشهای بلند نقره ايش تناسب زيبايي ايجاد کرده بود در آستانه ی در ظاهر شد .
رومسا نمي دانست که بايد چه کار كند ، قدرت انجام هيچ کاري را نداشت. پيرمرد جلو آمد و با چشمهاي آبي رنگ و با نفوذش به او خيره شد .سپس به آرامي گفت :با من بيا!
اختيارش در دست خودش نبود ، اما حسي دروني به او مي گفت که بايد به دنبال او به بیرون از خانه برود. در آن جا تعدادي جادوگر ايستاده بودند که همگي با ورود آن دو سرهايشان را برگرداندند ، رومسا ازحضورآن همه جادوگرجاخورده بود ، پيرمرد که به خوبي متوجه سردرگمي او شده بود گفت:
- اسم من دامبلدوره ، و این ها هم دوستان من هستند . من پدربزرگت رو مي شناختم ... اما متاسفانه ما نتونستیم دیشب خودمون رو به موقع برای نجات اون برسونیم...
دامبلدور آهي کشيد و ادامه داد:
- اون از من خواسته بود که اگر اتفاقي براش افتاد ، از تو مراقبت کنم... مي دونم که توانايي هاي زيادي رو از پدربزرگت به ارث بردی براي همين ازت مي خوام که به محفل ققنوس بپیوندی و تو مبارزه با جبهه سیاه کمکی برای محفل باشی همون طوری که با پدربزرگت عهد کرده بودی ...
و بعد بدون اینکه منتظر جواب او شود ، به بقيه اشاره کرد تا خود را براي حركت آماده کنند. رومسا هنوز گيج و متحير آنجا ايستاده بود اما از يک چيز مطمئن بود... اين که هنوز كاملا در این دنیا تنها نشده است...
************************************************
منتظر نقد های زیبا و سازندتون هستم!
رومسا عزیز
عالی بود ..فوق العاده ..من نمیدونم چی بگم؟ چندمین رولت بود؟؟ تنها حدسی که میتونم برای این قلم قویت بزنم اینه که کتاب زیاد میخونی اونم از نوع های خوبش که در نوشتنت به شدت تاثیرگزاره.
نتونستم عیب و ایرادی توش پیدا کنم و به عنوان یک توصیه بهت میگم روی طنز هم کار کن چون در داستان نویسی به اندازه کافی خوب هستی ولی همیشه جا برای پیشرفت هست.
با اینکه سابقه زیادی نداری و رول های کمی هم باید زده باشی ولی بهت اعتماد میکنم و ورودت به محفل رو تبریک میگم پس با پست های بعدیت در جاهای دیگه این اعتماد من رو محکم کن
تایید شد!!!
- نمي خواي بشيني ؟...سرم گيج رفت!
پيرمرد با شنيدن اين حرف لحظه ای در کنار پنجره درنگ کرد و به آسمان سياه شب خيره شد. آن شب ماه کامل بود.
به آرامي برگشت و به دختر نوجواني که روي صندلي راحتي كنار شومينه نشسته و با چشم های قهوه اي رنگش به او خيره شده بود نگاه کرد.
رومسا با صدايي که نگراني در آن موج مي زد گفت: چيزي شده؟...اتفاقی افتاده؟!؟
پيرمرد در پاسخ نگاه هاي نگران دخترلبخند کمرنگي زد ، روي نزديکترين مبل راحتي نشست و گفت :
- نه... نميدونم ... به هر حال ...
لحظه اي درنگ کرد و بعد ادامه داد:
- ببينم قول قديميمون که يادت هست ؟
رومسا در حالي که از جا برمي خاست در جواب اوگفت:
- آره ...اما اصلا دلم نمی خواد اتفاقی بیفته که منو مجبور کنه بهش عمل کنم ، مسئولیت سنگینیه ... و به سمت آشپزخانه رفت تا براي خودش و او چاي درست كند. یادآوری اين مطلب نگرانش کرده بود، هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که ناگهان صدایی سکوت شبانگاهي راشكست...
- اونها اينجان...!! برو... برو... قبل از اين که پيدات کنن فرار کن...!!
پاکت چاي از دستانش افتاد، نمي توانست فکر كند! به مدت چند ثانيه که براي او همچون چند سال گذشت آنجا ايستاد... بالاخره به خودش آمد و در حالي که سعي مي كرد به صداهاي بيرون توجهي نکند چوبدستيش را در آورد و در حالی که با نگاهش پدربزرگ را جست و جو می کرد ، آن را به طرف يکي از کاشي هاي آشپزخانه گرفت و زير لب وردي را زمزمه کرد. کاشي كنار رفت و مجسمه چوبي که به شکل يک گريفين بود نمايان شد. لحظه اي درنگ کرد و در همان حال که فردي شنل پوش در آشپزخانه را منفجرمی کرد ، مجسمه را قاپ زد. مرد شنل پوش فریادی کشید و طلسمی سبزرنگ به سویش فرستاد ، اما او ديگر رفته بود...
مي دانست آنجا که ظاهر شده است ، کجاست ... کلبه اي خارج از هاگزميد ، جایی که خودش و پدربزرگش با استفاده از طلسم هاي گوناگون ساخته بودند.
خيلي خسته بود ، خود را روي مبلي انداخت و به سرعت به خواب رفت...
با صداي جيغي از خواب پريد و خودش را در حالي يافت که چوبدستيش را آماده در دست داشت... چند لحظه طول کشيد تا به خود آمد و به یاد کابوسی که چند لحظه پیش در خواب دیده بود افتاد و فهمید که صدای جیغ از خودش بوده است . سعي کرد کابوسش را به ياد آورد ، اما تنها صحنه ای که به ياد آورد جنازه ي پدربزرگش بود که در وسط اتاق افتاده بود... بايد برميگشت! مي دانست که کار از کار گذشته است ، اما بايد برميگشت .
مجسمه چوبي گريفين که شب قبل روي زمين رها کرده بود توجهش را جلب کرد. بدون اینکه وقت را تلف کند خود را به آن رساند و برای دومین بار درآن شب احساس کششی را که حاصل از غیب و ظاهر شدن با رمزتاز بود تجربه کرد.
در آشپزخانه ظاهر شده بود... همه جا به هم ريخته بود و دیگر نمی شد نام خانه به آنجا داد ! از روي در خراب آشپزخانه گذشت و وارد سالن پذيرایي شد . در همين لحظه صدايي شنيد...
پيرمردي با شنل ارغواني رنگ که با ريشهای بلند نقره ايش تناسب زيبايي ايجاد کرده بود در آستانه ی در ظاهر شد .
رومسا نمي دانست که بايد چه کار كند ، قدرت انجام هيچ کاري را نداشت. پيرمرد جلو آمد و با چشمهاي آبي رنگ و با نفوذش به او خيره شد .سپس به آرامي گفت :با من بيا!
اختيارش در دست خودش نبود ، اما حسي دروني به او مي گفت که بايد به دنبال او به بیرون از خانه برود. در آن جا تعدادي جادوگر ايستاده بودند که همگي با ورود آن دو سرهايشان را برگرداندند ، رومسا ازحضورآن همه جادوگرجاخورده بود ، پيرمرد که به خوبي متوجه سردرگمي او شده بود گفت:
- اسم من دامبلدوره ، و این ها هم دوستان من هستند . من پدربزرگت رو مي شناختم ... اما متاسفانه ما نتونستیم دیشب خودمون رو به موقع برای نجات اون برسونیم...
دامبلدور آهي کشيد و ادامه داد:
- اون از من خواسته بود که اگر اتفاقي براش افتاد ، از تو مراقبت کنم... مي دونم که توانايي هاي زيادي رو از پدربزرگت به ارث بردی براي همين ازت مي خوام که به محفل ققنوس بپیوندی و تو مبارزه با جبهه سیاه کمکی برای محفل باشی همون طوری که با پدربزرگت عهد کرده بودی ...
و بعد بدون اینکه منتظر جواب او شود ، به بقيه اشاره کرد تا خود را براي حركت آماده کنند. رومسا هنوز گيج و متحير آنجا ايستاده بود اما از يک چيز مطمئن بود... اين که هنوز كاملا در این دنیا تنها نشده است...
************************************************
منتظر نقد های زیبا و سازندتون هستم!

رومسا عزیز
عالی بود ..فوق العاده ..من نمیدونم چی بگم؟ چندمین رولت بود؟؟ تنها حدسی که میتونم برای این قلم قویت بزنم اینه که کتاب زیاد میخونی اونم از نوع های خوبش که در نوشتنت به شدت تاثیرگزاره.
نتونستم عیب و ایرادی توش پیدا کنم و به عنوان یک توصیه بهت میگم روی طنز هم کار کن چون در داستان نویسی به اندازه کافی خوب هستی ولی همیشه جا برای پیشرفت هست.
با اینکه سابقه زیادی نداری و رول های کمی هم باید زده باشی ولی بهت اعتماد میکنم و ورودت به محفل رو تبریک میگم پس با پست های بعدیت در جاهای دیگه این اعتماد من رو محکم کن
تایید شد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رومسا در 1384/10/29 0:58:04
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 11:52:39
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 11:52:39
جزئیات کاربر

آلبرت عصبانی بود، زیر برفی که می بارید در خیابان های لندن قدم می زد، برف ریز و تندی توأم با وزش باد می بارید، و برف ها مانند تازیانه هایی به صورتش بر خورد و آن را بی حس می کردند، هنوز در فکر پول شیشه ی شکسته بود، در خانه چیزی برای خوردن نداشت [به جز شربت سینه و نان
]، پس تصمیم گرفته بود کمی قدم بزند تا شاید بتواند کاری بکند، او یک ریاضی دان و ادیب بود که البته در آمد خاصی نداشت، نیمه روس و ایرانی بود که البته نیمه اصیل هم بود، برای ادامه ی تحقیقات به لندن آمده بود، هر از گاهی از او برای بر گزاری سمینار و یا تدریس در هاگوارتز دعوت می شد، ولی او عموما این دعوت ها را رد می کرد، اگر به هاگوارتز رفته بود حداقل یک حقوقی داشت و این طوری گرسنگی نمی کشید[لازم به ذکر است که دفعه ی آخر که اخراج شده بود دامبلدور حقوقش را نداده بود
،]
از کنار رستورانی گذشت، مث همیشه شلوغ بود، و بوی مطبوعی می آمد، داخل شد تا حداقل از هوای گرم لذت ببرد، همین طوری رفت و کنار چند نفر نشست، هر کدام کار خود را می کرد، به نظر آشنای هم نمیرسیدند، پس از چند دقیقه، یکی از اعضای محفل را دید که او را به سر میزی برای صرف نوشیدنی دعوت می کند، آلبرت هم از خدا خواسته شتافت
،
پس از مدتی کوتاه، طرف یادش افتاد که جایی کار دارد[مأموریت محفل
] و باید برود، آلبرت هم که تا حدودی گرسنگی را فراموش کرده بود و سر حال تر شده بود گفت "...به آلبوس بگو پول شیشه ی دو جداره ی خانه ی من یادش نره..." مرد هم خداحافظی کرد و رفت، پس از رفتن او، آلبرت آن دو سه نفری که کنارشان نشسته بود دید که دارند می روند، و این احتمال اتفاقی در شرف وقوع است، پس سریع راه افتاد، هر چه باشد آن مرد به آلبرت نوشیدنی داده بود و آلبرت باید جبران می کرد،
پس از بیرون آمدن، اثری از آن ها ندید، ولی توانست رد پا ها را تشخیص دهد، پس راه افتاد، در یکی از کوچه های اطراف جرقه های مبارزان را دید، برای کمک شتافت و او را دیدند،
آلبرت هم چنان می دوید، لیز خورد و افتاد، از بالای سرش رد شدن نفرینی سبز رنگ مشاهده کرد، شانس آورد که از پشت نتوانستند او را بزنند، احتمالا کسی را نگه بان گماشته بودند، در ضمن ترسیده بود، همین الآن از چنگال مرگ فرار کرده بود، مث این که دوباره آدرنالین ترشح شده بود
،
آن مبارز هنوز داشت می جنگید، آلبرت بلند شد و با مرگ خواری که از پشت حمله کرده بود جنگید و او را از پای در آورد، این آدرنالین چه می کند، دوباره سرعت عکس العملش بالا رفته بود، به کمک مبارز رفت و توانستند از پس مرگ خواران بر بیایند
،
بالاخره محفل ققنوس دوباره خودش رو به موقع رسوند
و سه مرگ خوار را تحویل گرفت، آلبرت این بار نیز از دامبلدور پرسید "آیا محفل به آدم های رک
و البته باهوش
نیاز ندارد
،"
...
----------------
این ... را آلبوس عزیز پر می کند، سیریوس جان، نمایش نامه های من معمولا ادامه دار هستند، پس به تر است برای نقد نمایش نامه، نمایش نامه ی قبلیش رو هم بخونی، تازه نمایش نامه ی قبلی به سوابق هم اضافه می شه، آلبوس جان شما هم نمایش نامه ی دوم رو بخون، همونی که سیریوس نقد کرده، بعد هم خاهشا این نمایش نامه رو یا آلبوس نقد کنه یا هر دوتون با هم،
***
آلبرت وافلینگ
***
____________________________________
آلبرت عزیز
اول اینکه شما نباید تعیین کنی که چه کسی این پست رو نقد بکنه یا نکنه و چون دامبل دیگه رفت پس چه بخوای چه نخوای من نقد میکنم و شما هم نباید مشکلی داشته باشی.
برسیم به رول شما ...خب ..از قبلی بهتر بود و اون قدرت و بزرگی شخصیت ها که گفته بودم رو رعایت کرده بودی و از این کار ممنونم.ببین از اول در این تاپیک ادامه نویسی مطرح نبود واگر کسی ادامه پست نفر قبل رو میداد بی بروبرگرد رد میشد ولی چون شما داری بر اساس رول های خودت ادامه میدی زیاد موردی نداره و هر دفعه هم توضیحاتت از شخصیتت رو کامل میکنی که این خوبه.یک کمی بیشتر روش کار کن و انقدر هم با محفل و دامبل که از مدرسه اخراجت کرده پدرکشتگی نداشته باش.
غلط املایی هم نداشتی که در این مورد هم پیشرفت کردی و نشون میده بیشتر روی نوشته ت کار کردی .
اگر همینجوری پیش بری و یک ذره هم ملایم تر بشی (برای خودت هم خوبه چون ترشح زیاد آدرنالین سیستم ایمنیت رو از کار میندازه ) تاییدت میکنم
تایید نشد!
]، پس تصمیم گرفته بود کمی قدم بزند تا شاید بتواند کاری بکند، او یک ریاضی دان و ادیب بود که البته در آمد خاصی نداشت، نیمه روس و ایرانی بود که البته نیمه اصیل هم بود، برای ادامه ی تحقیقات به لندن آمده بود، هر از گاهی از او برای بر گزاری سمینار و یا تدریس در هاگوارتز دعوت می شد، ولی او عموما این دعوت ها را رد می کرد، اگر به هاگوارتز رفته بود حداقل یک حقوقی داشت و این طوری گرسنگی نمی کشید[لازم به ذکر است که دفعه ی آخر که اخراج شده بود دامبلدور حقوقش را نداده بود
،] از کنار رستورانی گذشت، مث همیشه شلوغ بود، و بوی مطبوعی می آمد، داخل شد تا حداقل از هوای گرم لذت ببرد، همین طوری رفت و کنار چند نفر نشست، هر کدام کار خود را می کرد، به نظر آشنای هم نمیرسیدند، پس از چند دقیقه، یکی از اعضای محفل را دید که او را به سر میزی برای صرف نوشیدنی دعوت می کند، آلبرت هم از خدا خواسته شتافت
،پس از مدتی کوتاه، طرف یادش افتاد که جایی کار دارد[مأموریت محفل
] و باید برود، آلبرت هم که تا حدودی گرسنگی را فراموش کرده بود و سر حال تر شده بود گفت "...به آلبوس بگو پول شیشه ی دو جداره ی خانه ی من یادش نره..." مرد هم خداحافظی کرد و رفت، پس از رفتن او، آلبرت آن دو سه نفری که کنارشان نشسته بود دید که دارند می روند، و این احتمال اتفاقی در شرف وقوع است، پس سریع راه افتاد، هر چه باشد آن مرد به آلبرت نوشیدنی داده بود و آلبرت باید جبران می کرد،پس از بیرون آمدن، اثری از آن ها ندید، ولی توانست رد پا ها را تشخیص دهد، پس راه افتاد، در یکی از کوچه های اطراف جرقه های مبارزان را دید، برای کمک شتافت و او را دیدند،
آلبرت هم چنان می دوید، لیز خورد و افتاد، از بالای سرش رد شدن نفرینی سبز رنگ مشاهده کرد، شانس آورد که از پشت نتوانستند او را بزنند، احتمالا کسی را نگه بان گماشته بودند، در ضمن ترسیده بود، همین الآن از چنگال مرگ فرار کرده بود، مث این که دوباره آدرنالین ترشح شده بود
،آن مبارز هنوز داشت می جنگید، آلبرت بلند شد و با مرگ خواری که از پشت حمله کرده بود جنگید و او را از پای در آورد، این آدرنالین چه می کند، دوباره سرعت عکس العملش بالا رفته بود، به کمک مبارز رفت و توانستند از پس مرگ خواران بر بیایند
،بالاخره محفل ققنوس دوباره خودش رو به موقع رسوند
و سه مرگ خوار را تحویل گرفت، آلبرت این بار نیز از دامبلدور پرسید "آیا محفل به آدم های رک
و البته باهوش
نیاز ندارد
،"...
----------------
این ... را آلبوس عزیز پر می کند، سیریوس جان، نمایش نامه های من معمولا ادامه دار هستند، پس به تر است برای نقد نمایش نامه، نمایش نامه ی قبلیش رو هم بخونی، تازه نمایش نامه ی قبلی به سوابق هم اضافه می شه، آلبوس جان شما هم نمایش نامه ی دوم رو بخون، همونی که سیریوس نقد کرده، بعد هم خاهشا این نمایش نامه رو یا آلبوس نقد کنه یا هر دوتون با هم،
***
آلبرت وافلینگ
***____________________________________
آلبرت عزیز
اول اینکه شما نباید تعیین کنی که چه کسی این پست رو نقد بکنه یا نکنه و چون دامبل دیگه رفت پس چه بخوای چه نخوای من نقد میکنم و شما هم نباید مشکلی داشته باشی.
برسیم به رول شما ...خب ..از قبلی بهتر بود و اون قدرت و بزرگی شخصیت ها که گفته بودم رو رعایت کرده بودی و از این کار ممنونم.ببین از اول در این تاپیک ادامه نویسی مطرح نبود واگر کسی ادامه پست نفر قبل رو میداد بی بروبرگرد رد میشد ولی چون شما داری بر اساس رول های خودت ادامه میدی زیاد موردی نداره و هر دفعه هم توضیحاتت از شخصیتت رو کامل میکنی که این خوبه.یک کمی بیشتر روش کار کن و انقدر هم با محفل و دامبل که از مدرسه اخراجت کرده پدرکشتگی نداشته باش.
غلط املایی هم نداشتی که در این مورد هم پیشرفت کردی و نشون میده بیشتر روی نوشته ت کار کردی .
اگر همینجوری پیش بری و یک ذره هم ملایم تر بشی (برای خودت هم خوبه چون ترشح زیاد آدرنالین سیستم ایمنیت رو از کار میندازه ) تاییدت میکنم
تایید نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/10/30 11:55:29
درس ریاضیات جادویی درس ش
جزئیات کاربر

گلوری عزیز
خب ..خب ...پیشرفت خوبی داشتی ولی هنوز در اون سطحی که من یا دامبلدور برای عضویت در محفل در نظر داریم نیستی .
جملاتت خیلی کتابی بود ,خودت به چند خط اول اگر نگاه کنی میفهمی چی میگم چون در 4 خط اول شما 4 بار از فعل "بود" در حالات مختلف استفاده کردی و این حالت بدی به نوشته ت میده.مثلا میتونستی 3 خط اول رو اینطور اصلاح کنی و فقط از یک فعل "بود" استفاده بکنی : (یک روز بعد از پایان تعطیلات کرسیمس همه دانش آموزان در تالارهای عمومی خود نشسته و در انتظار هدایایشان از طرف استادان و پروفسور دامبلدور بودند) فکر نمیکین اینطوری حالت دلپسندتر و بهتری داشته باشه؟؟
در مورد موضوعت هم من زیاد از این مسئله حمله به مدرسه و بعد قهرمان بازی های شخص خودت جلوی همه خوشم نمیاد..دوست داری تو مدرسه باشه ,موردی نداره ولی سعی کن بقیه رو هم وارد ماجرا کنی نه اینکه فقط و فقط گلوری باشه که جلوی حمله رو میگیره.اگر نمیتونی این کارو انجام بدی از محیط مدرسه خارجش کن و مثلا ببرش به خونه شون ..حمله مرگخوارها در حالی که پدر شما یکی از آدم های مهم وزارت خونه بوده و در گذشته یک حالی به مرگخوارها داده میتونه خیلی راحت صحنه مبارزه ای که در نظر داری رو به وجود بیاره.
تایید نشد!!!
____________________________________
آلبرت عزیز
خشم و ناراحتیت رو در جملات اول رولت خوب تونسته بدی نشون بدی .و فکرهایی که در این لحظات به سرت میزد رو هم خوب توصیف کرده بودی ولی یک مشکلی داشت و اینکه در بعضی مواقع لحن جملاتت به هم نمیخوند ,یک دفعه از لحن جدی که غالب نوشته ت براون اساس بود به لحن عامیانه روی میاوردی .اینی که میگم غیر از دیالوگ هاته چون طبیعیه که دیالوگ عامیانه تر از توصیف صحنه و فضاسازی باشه .
مشکل بزرگ رول شما این بود که به قدرت و بزرگی شخصیت ها اهمیتی ندادی .اولین مورد اینکه صدتا مرگخوار راه نمیوفتن تو خیابون تا یک نفر رو سربه نیست کنن.دوم اینکه حضور لرد در آدم کشی های معمولی دلیل موجهی نداره چون سرش به کارهای دیگه ای گرمه و بدتر از همه اینکه آلبرت بدون ترس و واهمه ای با لرد حرف میزنه و وندش رو میکنه توی دماغ (نه دماق) لرد یا دامبلدور ...نه ..اینطوری نمیشه .مهم ترین عامل اینه که بر اساس شخصیت ها رول بنویسی و شما در این پست اونو نادیده گرفتی , برای دفعه بعد روی این موضوع کار کن
تایید نشد!!!
______________________________________
مریدانوس عزیز
رول زیبایی بود و من از خوندنش لذت بردم ,هر چند در اواسطش وقتی شما همینطوری بدون اینکه کسی جلوت رو بگیره مدرسه رو ترک کردی کمی از اون خوشایندی کاسته شد ولی در کل خوب بود.
سعی کن روی طنز هم کار کنی و استفاده از تعداد محدودی شکلک (نه اینکه کل متنو بگیره) خوبه.
فقط دوجا شما بزرگ و کوچکی شخصیت ها رو نادیده گرفتی :1-مریدانوس از کنار ریموس رد نمیشه بلکه از کنار پروفسور یا لوپین رد میشه چون اصولا یک شاگرد مدرسه ای استادش یا شخص بزرگسالی رو همینطوری با اسم کوچک در نظر نمیگیره 2- به کار بردن اسم ولدمورت توسط مری ,چون هر چی باشه میدونیم افراد کمی این نام رو به کار میبرن و حتی هرمیون هم بارها تمرین میکنه تا این اسم رو به طور کامل به کار ببره
بازم میگم روی طنز هم کار کن .هرچقدر جدی نویسیت خوب باشه ولی برای نمایش نامه نوشتن طنز عنصری اساسی به حساب میاد
تایید شد!!!
________________________________________
رومسا عزیز
به عنوان اولین نمایش نامه خوب بود ولی معتقدم هنوز باید تجربه کسب کنی .برای اینکار باید فعالیت خودت رو در رول زیادتر کنی تا ما هم شناختی از شما به دست بیاریم و ببینیم غالب نوشته های شما چه طوریه تا اینکه جدی نویسی و طنزی که برای هر رولی اساسیه رو به تعادل برسونی و سطح کارت رو بالا ببری . برای اینکه با روش بچه ها هم آشنا بشی باید رول های کسانی که قوی هستن رو بخونی و از اونها الگو بگیری.
ولی در مورد خود رول شما : اولین و مهمترین نکته اینکه یک دختر مدرسه ای اصولا و اساسا نباید بتونه یک لشگر از مرگخوارها رو فراری بده ,درسته که اینجا عین دنیای هری نیست ولی رعایت کردن بعضی اصول اساسیه پس روی این موضوع که قدرت شخصیت های واقعی کتاب از جمله مرگخوارها رو نباید دست کم گرفت کار کن یا همینطور سیریوس چون سیریوس کسی نیست که با ترس نگران نبود دامبلدور باشه و بعد آنیتا به مرگخوارها متلک بگه.
دوم اینکه سعی کن از افعال زیاد استفاده نکنی ..من به شخصه برات چندتا جا رو درست کردم
تایید نشد!!!
______________________________________
آرتیکوس عزیز
اول اینکه من پستت رو نقد کردم چون دامبل فرصتش رو نداره
دوم بپردازیم به رول شما :در کل رول خوبی بود و انگیزه و دلیلت برای عضو شدن هم هر چند با میل زیادی از جانب خودت همراه نبود منطقی و ساده بود ,فقط باید در رول هایی که در محفل یا جاهای دیگه میزنی این استعدادها رو توضیح بدی و ازشون در حمایت از محفل استفاده بکنی .توصیفات اول نمایش نامه ت هم خوب بود ولی چند جا فعل ها رو اشتباه به کار برده بودی که درستشون کردم. صحبت از فعل ها شد یک چیزی رو بگم ..درسته که در جدی نویسی که شما به کار بردی فعل ها حرف اصلی رو میزنن ولی بعضی جاها فعل هایی که به کار برده بودی زیاد بود .
طنز رو تو کارت قرار بده چون زیبایی که استفاده به جا از طنز به وجود میاره قابل مقایسه با رول های جدی و داستانی نیست مخصوصا اینکه در این سایت باسد طنز نویس خوبی باشی تا موفق بشی.
استفاده از چندتا شکلک هم نوشته رو زیبا میکنه و هم خوندن متن رو دلپذیرتر ولی در حد معمول نه اینکه به صورت افراطی همه جا شکلک باشه
تایید شد!!!
ولی نکاتی که گفتم رو حتما به کار بگیر وگرنه مشروط میشی
_______________________________________
گلوری عزیز
به نقد اول این پست مراجعه کن و به کارش ببر هر چند الان فهمیدم که خواهر هرمیونی پس نمیتونی والدین جادوگر داشته باشی ولی اگر خواستی به یکی از خویشاوندان هرمیون تبدیل بشو تا والدین جادویی برات به وجود بیاد
تایید نشد!!!
_______________________________________
فرصت اینکه زیر هر پست ویرایش بزنم نبود .
هر کس برای خودش رو بخونه و حالشو ببره
سیریوس
خب ..خب ...پیشرفت خوبی داشتی ولی هنوز در اون سطحی که من یا دامبلدور برای عضویت در محفل در نظر داریم نیستی .
جملاتت خیلی کتابی بود ,خودت به چند خط اول اگر نگاه کنی میفهمی چی میگم چون در 4 خط اول شما 4 بار از فعل "بود" در حالات مختلف استفاده کردی و این حالت بدی به نوشته ت میده.مثلا میتونستی 3 خط اول رو اینطور اصلاح کنی و فقط از یک فعل "بود" استفاده بکنی : (یک روز بعد از پایان تعطیلات کرسیمس همه دانش آموزان در تالارهای عمومی خود نشسته و در انتظار هدایایشان از طرف استادان و پروفسور دامبلدور بودند) فکر نمیکین اینطوری حالت دلپسندتر و بهتری داشته باشه؟؟
در مورد موضوعت هم من زیاد از این مسئله حمله به مدرسه و بعد قهرمان بازی های شخص خودت جلوی همه خوشم نمیاد..دوست داری تو مدرسه باشه ,موردی نداره ولی سعی کن بقیه رو هم وارد ماجرا کنی نه اینکه فقط و فقط گلوری باشه که جلوی حمله رو میگیره.اگر نمیتونی این کارو انجام بدی از محیط مدرسه خارجش کن و مثلا ببرش به خونه شون ..حمله مرگخوارها در حالی که پدر شما یکی از آدم های مهم وزارت خونه بوده و در گذشته یک حالی به مرگخوارها داده میتونه خیلی راحت صحنه مبارزه ای که در نظر داری رو به وجود بیاره.
تایید نشد!!!
____________________________________
آلبرت عزیز
خشم و ناراحتیت رو در جملات اول رولت خوب تونسته بدی نشون بدی .و فکرهایی که در این لحظات به سرت میزد رو هم خوب توصیف کرده بودی ولی یک مشکلی داشت و اینکه در بعضی مواقع لحن جملاتت به هم نمیخوند ,یک دفعه از لحن جدی که غالب نوشته ت براون اساس بود به لحن عامیانه روی میاوردی .اینی که میگم غیر از دیالوگ هاته چون طبیعیه که دیالوگ عامیانه تر از توصیف صحنه و فضاسازی باشه .
مشکل بزرگ رول شما این بود که به قدرت و بزرگی شخصیت ها اهمیتی ندادی .اولین مورد اینکه صدتا مرگخوار راه نمیوفتن تو خیابون تا یک نفر رو سربه نیست کنن.دوم اینکه حضور لرد در آدم کشی های معمولی دلیل موجهی نداره چون سرش به کارهای دیگه ای گرمه و بدتر از همه اینکه آلبرت بدون ترس و واهمه ای با لرد حرف میزنه و وندش رو میکنه توی دماغ (نه دماق) لرد یا دامبلدور ...نه ..اینطوری نمیشه .مهم ترین عامل اینه که بر اساس شخصیت ها رول بنویسی و شما در این پست اونو نادیده گرفتی , برای دفعه بعد روی این موضوع کار کن
تایید نشد!!!
______________________________________
مریدانوس عزیز
رول زیبایی بود و من از خوندنش لذت بردم ,هر چند در اواسطش وقتی شما همینطوری بدون اینکه کسی جلوت رو بگیره مدرسه رو ترک کردی کمی از اون خوشایندی کاسته شد ولی در کل خوب بود.
سعی کن روی طنز هم کار کنی و استفاده از تعداد محدودی شکلک (نه اینکه کل متنو بگیره) خوبه.
فقط دوجا شما بزرگ و کوچکی شخصیت ها رو نادیده گرفتی :1-مریدانوس از کنار ریموس رد نمیشه بلکه از کنار پروفسور یا لوپین رد میشه چون اصولا یک شاگرد مدرسه ای استادش یا شخص بزرگسالی رو همینطوری با اسم کوچک در نظر نمیگیره 2- به کار بردن اسم ولدمورت توسط مری ,چون هر چی باشه میدونیم افراد کمی این نام رو به کار میبرن و حتی هرمیون هم بارها تمرین میکنه تا این اسم رو به طور کامل به کار ببره
بازم میگم روی طنز هم کار کن .هرچقدر جدی نویسیت خوب باشه ولی برای نمایش نامه نوشتن طنز عنصری اساسی به حساب میاد
تایید شد!!!
________________________________________
رومسا عزیز
به عنوان اولین نمایش نامه خوب بود ولی معتقدم هنوز باید تجربه کسب کنی .برای اینکار باید فعالیت خودت رو در رول زیادتر کنی تا ما هم شناختی از شما به دست بیاریم و ببینیم غالب نوشته های شما چه طوریه تا اینکه جدی نویسی و طنزی که برای هر رولی اساسیه رو به تعادل برسونی و سطح کارت رو بالا ببری . برای اینکه با روش بچه ها هم آشنا بشی باید رول های کسانی که قوی هستن رو بخونی و از اونها الگو بگیری.
ولی در مورد خود رول شما : اولین و مهمترین نکته اینکه یک دختر مدرسه ای اصولا و اساسا نباید بتونه یک لشگر از مرگخوارها رو فراری بده ,درسته که اینجا عین دنیای هری نیست ولی رعایت کردن بعضی اصول اساسیه پس روی این موضوع که قدرت شخصیت های واقعی کتاب از جمله مرگخوارها رو نباید دست کم گرفت کار کن یا همینطور سیریوس چون سیریوس کسی نیست که با ترس نگران نبود دامبلدور باشه و بعد آنیتا به مرگخوارها متلک بگه.
دوم اینکه سعی کن از افعال زیاد استفاده نکنی ..من به شخصه برات چندتا جا رو درست کردم
تایید نشد!!!
______________________________________
آرتیکوس عزیز
اول اینکه من پستت رو نقد کردم چون دامبل فرصتش رو نداره
دوم بپردازیم به رول شما :در کل رول خوبی بود و انگیزه و دلیلت برای عضو شدن هم هر چند با میل زیادی از جانب خودت همراه نبود منطقی و ساده بود ,فقط باید در رول هایی که در محفل یا جاهای دیگه میزنی این استعدادها رو توضیح بدی و ازشون در حمایت از محفل استفاده بکنی .توصیفات اول نمایش نامه ت هم خوب بود ولی چند جا فعل ها رو اشتباه به کار برده بودی که درستشون کردم. صحبت از فعل ها شد یک چیزی رو بگم ..درسته که در جدی نویسی که شما به کار بردی فعل ها حرف اصلی رو میزنن ولی بعضی جاها فعل هایی که به کار برده بودی زیاد بود .
طنز رو تو کارت قرار بده چون زیبایی که استفاده به جا از طنز به وجود میاره قابل مقایسه با رول های جدی و داستانی نیست مخصوصا اینکه در این سایت باسد طنز نویس خوبی باشی تا موفق بشی.
استفاده از چندتا شکلک هم نوشته رو زیبا میکنه و هم خوندن متن رو دلپذیرتر ولی در حد معمول نه اینکه به صورت افراطی همه جا شکلک باشه
تایید شد!!!
ولی نکاتی که گفتم رو حتما به کار بگیر وگرنه مشروط میشی
_______________________________________
گلوری عزیز
به نقد اول این پست مراجعه کن و به کارش ببر هر چند الان فهمیدم که خواهر هرمیونی پس نمیتونی والدین جادوگر داشته باشی ولی اگر خواستی به یکی از خویشاوندان هرمیون تبدیل بشو تا والدین جادویی برات به وجود بیاد
تایید نشد!!!
_______________________________________
فرصت اینکه زیر هر پست ویرایش بزنم نبود .
هر کس برای خودش رو بخونه و حالشو ببره
سیریوس
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ما به آن سید و این میر اردادت داریم
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم
[url=http://us.battle.net/wow/en/character/burning-legion/
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/30
آخرین ورود: یکشنبه 26 آذر 1385 12:26
از: خوابگاه دختران گریفیندور
پستها:
176

دامبلدور در دفترش مشغول به سخنرانی برای محفلی ها بود که گلوری وارد شد و سخنرانی او را قطع کرد.
گلوری:پروفسور روی سر در هاگوارتز علامت سیاه ها حک شده!
دامبلدور:چی؟این حقیقیت داره؟
گلوری گفت:قربان خودم با چشمای خودم این علامت رو دیدم!
دامبلدور :ای اعضای محفل!ای سفیدان جنگجو!همه برای یکی و یکی برای همه!
اعضای محفل هم با دامبلدور هم صدا شدند:دامبلدور پیروز است.
ما براش می جنگیم!او عشق جنگجو است!
دامبلدور :خب همگی آماده باشین.هر یک از شما به یک تالار میره.
البته هرمیون با خواهرش میرن تو تالار گریفیندور.زود باشید!زود باشین!
گلوری رو به دامبلدور کرد و گفت:قربان من می تونم در حاشیه ی جنگل ممنوعه بیاستم؟
دامبلدور :آره ولی خیلی مراقب خودت باش!
هرمیون رو به گلوری کرد و گفت:من نمی زارم تو از پیشم بری!
گلوری:من که دیگه بچه نیسنم!هستم؟
هرمیون:اگه تو بمیری!نه نه نه نه نه!
در همان موقع بود که گلوری دست خود را از دست هرمیون جدا کرد و به سمت حاشیه ی جنگل دوید.
هرمیون:نه!گلوری نه!نننننننننننننننننننننننننننننننننننننه
گلوری گفت:مطمئن باش چیزیم نمیشه!در ضمن وایت تورنادو هم باید گوش به زنگ باشه!
گلوری هر لحظه دورتر می شد.او حالا در حاشیه ی جنگل بود.
صدای صحبت چندین نفر با هم می آمد.آن ها که بودند؟آیا اعضای محفل بودند که پراکنده شده بودند؟نه این صدا صدای سردی بود که وقتی به گوش می رسید همه را بیزار می کرد!
گلوری جلو فت.پشت درختی پوشیده از برگ های خشک قایم شد.
لوسیوس مالفوی,سیریوس اسنیپ,بلاتریکس لسترنج و مردی که وقتی هری کوچک بود مادر و پدر او را کشته بود.او کسی نبود جز لردولدمورت.
گلوری به دقت به حرف های آن ها گوش می داد:آره!همین کار رو انجام می دین!
بلاتریکس رو به لرد کرد و گفت:قربان به نظر من سیریوس زیاد به شما وفادار نیست!
لرد رو به اسنیپ کرد و گفت:راست می گه؟سیریوس.
اسنیپ در جواب گفت:نه.قربان من همیشه به شما وفادارم.
لرد گفت:من حرفتو قبول دارم سیریوس اسنیپ وفادار من!
اسنیپ گفت:قربان به نظرم کسی این دور و اطراف داره به حرف های ما گوش می ده!
لرد گفت :همه جارو بگردین!همه جا!
سرانجام بلاتریکس گلوری را پیدا نمود.لرد با بینی تو رفته و زشت خود به گلوری نگاه می کرد.
لرد:اسنیپ اسم این دخترک چیه؟
اسنیپ:گلوری قربان!
لرد: به نظر من باید کمی با ورد پیتر(همان مودی)شکنجه اش بدیم!
گلوری به دروغ گفت:من منتظر هاگرید بودم اون اومده بود تو جنگل تا برام دم تک شاخ بیاره!من حتی یک کلمه از حرفای شما رو نشنیدم!
لرد:لازم نیست به نیرومند ترین و باهوش ترین جادوگر دنیا دروغ بگی!حالا:کرشیبو
ناگهان گلوری از درد به خود پیچید آن قدر درد داشت که از درد شدید بیهوش شد.
در همان زمان هرمیون که به جنگل نگاه می کرد ناگهان نور هایی ناشی از رد و بدل شدن وردی در جنگل را دید.با عجله چوب دستی خود را برداشت و با تمام سرعت به طرف اتاق محفلی ها دوید و همه را خبر کرد.همه با چوب دستی های خود به طرف جنگل راه افتادند.همه به جنگل رسیدند و پا به جنگل گذاشتند.
**************************
لرد ان ها را دید و به همراهانش دستور داد تا با محفلی ها بجنگند.
جنگ تمام شده بود و مرگخوار ها رفته بودند.هرمیون چند دقیقه دنبال خواهرش گشت تا سرانجام او را در کنار درختی پیدا کرد.
هرمیون با اندوه فراوان گلوری را بغل خود گرفت و به همراه بقیه راهی درمانگاه شد
.وقتی به درمانگاه رسید گلوری را روی تختی گذاشت.پس از چند دقیقه مادام پامفری امد.متوجه گلوری شد.زود معاینات را اغاز کرد و پس از چند دقیقه فهمید که گلوری را با ورد کرشیو شکنجه داده اند و او از درد بیهوش شده است.مادام پامفری معجون ضد بیهوشی را به زور به گلوری خوراند.گلوری زخم های بسیار شدیدی برداشته بود.مادام پامفری زخم های گلوری را هم پانسمان کرد .
هرمیون:حالش خوب می شه؟
مادام پامفری:اگر داروی بیهوشی اثر کنه.و البته زخمی روی صورتش داره که فقط با اشک ققنوس خوب می شه.باید از ققنوس دامبلدور کمک بگیریم.
هرمیون:پس من می رم تا ققنوس رو از دامبلدور قرض بگیرم.
********************************
هرمیون پس از یک ساعت با ققنوس دامبلدور بازگشت.ققنوس اشک خود را روی زخم گلوری انداخت و زخم به سرعت خوب شد.
فردای آن شب:
گلوری به هوش آمد و هرمیون با شوق و ذوق فراوان به درمانگاه آمد.بیشتر اعضای گریفیندور به ملاقات او آمدند و پس از این ملاقات ها او از درمانگاه مرخص شد.
عصر آن روز در تالار عمومی هنگام ضیافت شام:
اساتید پشت میزهای غذاخوری خود نشسته بودند و دامبلدور هم پشت میز سخنرانی خود ایستاده بود.
دامبلدور به گلوری گفت:گلوری حالا وقتشه بیا بالا!
گلوری پیش دامبلدور رفت و کنا ر او ایستاد.
دامبلدور رو به دانش آموزان کرد و اشاره کرد که ساکت باشند.
دامبلدور:ما امروز دور هم جمع شدیم تا این پیروزی رو جشن بگیریم و برای این فداکاری از گلوری تشکر کنیم.گلوری دیشب به جنگ سیاه ها رفت.اون با تمام شهامتش جنگید.من و تمام استادان به عنوان تشکر از گلوری عضویت اون در محفل و گرفتن دیپلم فوق افتخاری مدرسه رو بهش هدیه می کنیم.حالا شما دانش آموزان هم باید از گلوری تشکر بکنین.همه باهم:گلوری متشکریم!
گلوری پایین آمد و سر میز نشست.آن روز بهترین روز برای گلوری بود چرا که توانسته بود به عضویت محفل در آید.
**پایان**
-----------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوب باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
گلوری:پروفسور روی سر در هاگوارتز علامت سیاه ها حک شده!
دامبلدور:چی؟این حقیقیت داره؟
گلوری گفت:قربان خودم با چشمای خودم این علامت رو دیدم!
دامبلدور :ای اعضای محفل!ای سفیدان جنگجو!همه برای یکی و یکی برای همه!
اعضای محفل هم با دامبلدور هم صدا شدند:دامبلدور پیروز است.
ما براش می جنگیم!او عشق جنگجو است!
دامبلدور :خب همگی آماده باشین.هر یک از شما به یک تالار میره.
البته هرمیون با خواهرش میرن تو تالار گریفیندور.زود باشید!زود باشین!
گلوری رو به دامبلدور کرد و گفت:قربان من می تونم در حاشیه ی جنگل ممنوعه بیاستم؟
دامبلدور :آره ولی خیلی مراقب خودت باش!
هرمیون رو به گلوری کرد و گفت:من نمی زارم تو از پیشم بری!
گلوری:من که دیگه بچه نیسنم!هستم؟
هرمیون:اگه تو بمیری!نه نه نه نه نه!
در همان موقع بود که گلوری دست خود را از دست هرمیون جدا کرد و به سمت حاشیه ی جنگل دوید.
هرمیون:نه!گلوری نه!نننننننننننننننننننننننننننننننننننننه
گلوری گفت:مطمئن باش چیزیم نمیشه!در ضمن وایت تورنادو هم باید گوش به زنگ باشه!
گلوری هر لحظه دورتر می شد.او حالا در حاشیه ی جنگل بود.
صدای صحبت چندین نفر با هم می آمد.آن ها که بودند؟آیا اعضای محفل بودند که پراکنده شده بودند؟نه این صدا صدای سردی بود که وقتی به گوش می رسید همه را بیزار می کرد!
گلوری جلو فت.پشت درختی پوشیده از برگ های خشک قایم شد.
لوسیوس مالفوی,سیریوس اسنیپ,بلاتریکس لسترنج و مردی که وقتی هری کوچک بود مادر و پدر او را کشته بود.او کسی نبود جز لردولدمورت.
گلوری به دقت به حرف های آن ها گوش می داد:آره!همین کار رو انجام می دین!
بلاتریکس رو به لرد کرد و گفت:قربان به نظر من سیریوس زیاد به شما وفادار نیست!
لرد رو به اسنیپ کرد و گفت:راست می گه؟سیریوس.
اسنیپ در جواب گفت:نه.قربان من همیشه به شما وفادارم.
لرد گفت:من حرفتو قبول دارم سیریوس اسنیپ وفادار من!
اسنیپ گفت:قربان به نظرم کسی این دور و اطراف داره به حرف های ما گوش می ده!
لرد گفت :همه جارو بگردین!همه جا!
سرانجام بلاتریکس گلوری را پیدا نمود.لرد با بینی تو رفته و زشت خود به گلوری نگاه می کرد.
لرد:اسنیپ اسم این دخترک چیه؟
اسنیپ:گلوری قربان!
لرد: به نظر من باید کمی با ورد پیتر(همان مودی)شکنجه اش بدیم!
گلوری به دروغ گفت:من منتظر هاگرید بودم اون اومده بود تو جنگل تا برام دم تک شاخ بیاره!من حتی یک کلمه از حرفای شما رو نشنیدم!
لرد:لازم نیست به نیرومند ترین و باهوش ترین جادوگر دنیا دروغ بگی!حالا:کرشیبو
ناگهان گلوری از درد به خود پیچید آن قدر درد داشت که از درد شدید بیهوش شد.
در همان زمان هرمیون که به جنگل نگاه می کرد ناگهان نور هایی ناشی از رد و بدل شدن وردی در جنگل را دید.با عجله چوب دستی خود را برداشت و با تمام سرعت به طرف اتاق محفلی ها دوید و همه را خبر کرد.همه با چوب دستی های خود به طرف جنگل راه افتادند.همه به جنگل رسیدند و پا به جنگل گذاشتند.
**************************
لرد ان ها را دید و به همراهانش دستور داد تا با محفلی ها بجنگند.
جنگ تمام شده بود و مرگخوار ها رفته بودند.هرمیون چند دقیقه دنبال خواهرش گشت تا سرانجام او را در کنار درختی پیدا کرد.
هرمیون با اندوه فراوان گلوری را بغل خود گرفت و به همراه بقیه راهی درمانگاه شد
.وقتی به درمانگاه رسید گلوری را روی تختی گذاشت.پس از چند دقیقه مادام پامفری امد.متوجه گلوری شد.زود معاینات را اغاز کرد و پس از چند دقیقه فهمید که گلوری را با ورد کرشیو شکنجه داده اند و او از درد بیهوش شده است.مادام پامفری معجون ضد بیهوشی را به زور به گلوری خوراند.گلوری زخم های بسیار شدیدی برداشته بود.مادام پامفری زخم های گلوری را هم پانسمان کرد .هرمیون:حالش خوب می شه؟
مادام پامفری:اگر داروی بیهوشی اثر کنه.و البته زخمی روی صورتش داره که فقط با اشک ققنوس خوب می شه.باید از ققنوس دامبلدور کمک بگیریم.
هرمیون:پس من می رم تا ققنوس رو از دامبلدور قرض بگیرم.
********************************
هرمیون پس از یک ساعت با ققنوس دامبلدور بازگشت.ققنوس اشک خود را روی زخم گلوری انداخت و زخم به سرعت خوب شد.
فردای آن شب:
گلوری به هوش آمد و هرمیون با شوق و ذوق فراوان به درمانگاه آمد.بیشتر اعضای گریفیندور به ملاقات او آمدند و پس از این ملاقات ها او از درمانگاه مرخص شد.
عصر آن روز در تالار عمومی هنگام ضیافت شام:
اساتید پشت میزهای غذاخوری خود نشسته بودند و دامبلدور هم پشت میز سخنرانی خود ایستاده بود.
دامبلدور به گلوری گفت:گلوری حالا وقتشه بیا بالا!
گلوری پیش دامبلدور رفت و کنا ر او ایستاد.
دامبلدور رو به دانش آموزان کرد و اشاره کرد که ساکت باشند.
دامبلدور:ما امروز دور هم جمع شدیم تا این پیروزی رو جشن بگیریم و برای این فداکاری از گلوری تشکر کنیم.گلوری دیشب به جنگ سیاه ها رفت.اون با تمام شهامتش جنگید.من و تمام استادان به عنوان تشکر از گلوری عضویت اون در محفل و گرفتن دیپلم فوق افتخاری مدرسه رو بهش هدیه می کنیم.حالا شما دانش آموزان هم باید از گلوری تشکر بکنین.همه باهم:گلوری متشکریم!
گلوری پایین آمد و سر میز نشست.آن روز بهترین روز برای گلوری بود چرا که توانسته بود به عضویت محفل در آید.
**پایان**
-----------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوب باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][color=FF0000]عضو افتخاری ارتش الف د
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج