تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
در جستجوی راز ققنوس (عضویت)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

قضیه تشکیل گروه محفل در قدیما و پیوستن لوری به این گروه
لندن
خانه شماره 12 گریموالد
14 فبریه 2006
ساعت 22:30
آلبوس دامبلدور مدیر هاگوارتز که گروهی جهت مبارزه با جادوگران سیاه
به نام محفل ققنوس تشکیل داده بود در خانه ی شماره ی 12 گریموالد به
انتظار نشسته بود.
با جغدهای خل خودش کلی نامه برای رفیقاش فرستاده بود تا ازشون برای
عضویت تو محفل دعوت کرده باشد.
دامبلدور روی کاناپه ای کثیف و خاکی وزوار در رفته ای نشسته بود و داشت
کتابی را که بدست گرفته بود با دقت و حالتی خاص می خواند.....
یک ساعت بعد......
دامبلدور که دیگر چشمانش سو نداشت خمیازه ای کشید و کتاب رو روی میزی
که جلویش بود گذاشت و با انگشتان ور رفت تا ترق ترق کنند...
بعدش از جاش بلند شد و با حالتی خواب آلود و خسته به سمت آشپزخانه خانه
رفت تا چیزی بخوره...
وقتی وارد آشپزخانه شد تک تک کابینت ها و کمد ها رو گشت ولی چیزی جز
تار عنکبوت و خاک و موش در آنها نیافت..
سپس با حالتی مانند حالت آدم های تسلیم شده آهی کشید و از آشپزخانه خارج شد
داشت از پله ها بالا می رفت تا به اتاق خواب سریوس مرحوم بره و اونجا
استراحت کنه که هنوز یک پله بالا نرفته بود که....
درینگ............درینگ............درینگ.........
زنگ خانه به صدا در آمد....
دامبلدور راهش را با تعجب کج کرد و سمت در رفت و وقتی پشت در رسید
با صدای آرامی گفت:
کیه....؟؟؟
جوابی نشنید و آبروهایش را بالا انداخت و با تعجب بیشتر گلویش را صاف
کرد و اینبار رسا تر گفت:
پرسیدم کیه......؟؟؟
باز هم جوابی نشنید...
تصمیم گرفت در رو باز کنه و همین کار را کرد....
در را کمی باز کرد و ناگهان از لای در مردی بلند قامت به داخل خانه پرید...
دامبلدور در را بست و سریع چوبدستی اش را در آورد و مرد را هدف قرار داد..
سپس با نگاهی تعجب بر انگیز رو به مرد گفت:
لوری؟؟؟؟
مرد سرفه ای کرد و گفت:
بله...جناب دامبلدور لوری هستم...
دامبلدور با حالتی سوال بر انگیز گفت:
مایک می تونم بپرسم اینجا چیکار می کنی؟؟؟
لوری: البته....آقا ولی اگه میشه اول چوبدستی تون رو غلاف کنید چون می ترسم یهو یه طلسم از چوبتون در بره بخوره به من...آخه من هم پس فردا باید با تیم ملی انگلیس مقابل فرانسه کوئیدیچ بازی کنم می ترسم مصدوم بشم دیگه....
دامبلدور چوبش را غلاف کرد و جلو آمد و گفت:
بگو دیگه اینجا چی می خوای مایکی؟؟؟؟
لوری: آقا...خودتون برام دعوت نامه عضویت تو محفل فرستادی...
دامبلدور: یادم نیست...الان خسته ام هیچی یادم نیست...من الان می رم بالا استراحت کنم
لوری با تعجب گفت:
پس آقا من چیکار کنم....؟؟؟
دامبلدور: خواب تو هم بگیر رو این کاناپه بخواب...
و به کاناپه ی زبار در رفته اشاره کرد و از پله ها بالا رفت و به اتاق رفت تا
استراحت کنه...
لوری هم از روی مجبوری روی کاناپه ی کثیف خوابید....
و شب را صبح کردند.
_______________
متاسفانه میتونم بگم که پستت هیچ چیز خاصی نداشت نه هدفی نه نمایشنامه ی جالبی و دو ایراد خیلی بزرگ داشت یکی اینکه الکی بین جمله هات فاصله گذاشته بودی که مثلا نوشته ی بلندی به نظر برسه و دوم اینکه هیچ مفهوم خاصی برای عضویت این مایک لوری قائل نشده بودی
تائید نشد!!!!
لندن
خانه شماره 12 گریموالد
14 فبریه 2006
ساعت 22:30
آلبوس دامبلدور مدیر هاگوارتز که گروهی جهت مبارزه با جادوگران سیاه
به نام محفل ققنوس تشکیل داده بود در خانه ی شماره ی 12 گریموالد به
انتظار نشسته بود.
با جغدهای خل خودش کلی نامه برای رفیقاش فرستاده بود تا ازشون برای
عضویت تو محفل دعوت کرده باشد.
دامبلدور روی کاناپه ای کثیف و خاکی وزوار در رفته ای نشسته بود و داشت
کتابی را که بدست گرفته بود با دقت و حالتی خاص می خواند.....
یک ساعت بعد......
دامبلدور که دیگر چشمانش سو نداشت خمیازه ای کشید و کتاب رو روی میزی
که جلویش بود گذاشت و با انگشتان ور رفت تا ترق ترق کنند...
بعدش از جاش بلند شد و با حالتی خواب آلود و خسته به سمت آشپزخانه خانه
رفت تا چیزی بخوره...
وقتی وارد آشپزخانه شد تک تک کابینت ها و کمد ها رو گشت ولی چیزی جز
تار عنکبوت و خاک و موش در آنها نیافت..
سپس با حالتی مانند حالت آدم های تسلیم شده آهی کشید و از آشپزخانه خارج شد
داشت از پله ها بالا می رفت تا به اتاق خواب سریوس مرحوم بره و اونجا
استراحت کنه که هنوز یک پله بالا نرفته بود که....
درینگ............درینگ............درینگ.........
زنگ خانه به صدا در آمد....
دامبلدور راهش را با تعجب کج کرد و سمت در رفت و وقتی پشت در رسید
با صدای آرامی گفت:
کیه....؟؟؟
جوابی نشنید و آبروهایش را بالا انداخت و با تعجب بیشتر گلویش را صاف
کرد و اینبار رسا تر گفت:
پرسیدم کیه......؟؟؟
باز هم جوابی نشنید...
تصمیم گرفت در رو باز کنه و همین کار را کرد....
در را کمی باز کرد و ناگهان از لای در مردی بلند قامت به داخل خانه پرید...
دامبلدور در را بست و سریع چوبدستی اش را در آورد و مرد را هدف قرار داد..
سپس با نگاهی تعجب بر انگیز رو به مرد گفت:
لوری؟؟؟؟
مرد سرفه ای کرد و گفت:
بله...جناب دامبلدور لوری هستم...
دامبلدور با حالتی سوال بر انگیز گفت:
مایک می تونم بپرسم اینجا چیکار می کنی؟؟؟
لوری: البته....آقا ولی اگه میشه اول چوبدستی تون رو غلاف کنید چون می ترسم یهو یه طلسم از چوبتون در بره بخوره به من...آخه من هم پس فردا باید با تیم ملی انگلیس مقابل فرانسه کوئیدیچ بازی کنم می ترسم مصدوم بشم دیگه....
دامبلدور چوبش را غلاف کرد و جلو آمد و گفت:
بگو دیگه اینجا چی می خوای مایکی؟؟؟؟
لوری: آقا...خودتون برام دعوت نامه عضویت تو محفل فرستادی...
دامبلدور: یادم نیست...الان خسته ام هیچی یادم نیست...من الان می رم بالا استراحت کنم
لوری با تعجب گفت:
پس آقا من چیکار کنم....؟؟؟
دامبلدور: خواب تو هم بگیر رو این کاناپه بخواب...
و به کاناپه ی زبار در رفته اشاره کرد و از پله ها بالا رفت و به اتاق رفت تا
استراحت کنه...
لوری هم از روی مجبوری روی کاناپه ی کثیف خوابید....
و شب را صبح کردند.
_______________
متاسفانه میتونم بگم که پستت هیچ چیز خاصی نداشت نه هدفی نه نمایشنامه ی جالبی و دو ایراد خیلی بزرگ داشت یکی اینکه الکی بین جمله هات فاصله گذاشته بودی که مثلا نوشته ی بلندی به نظر برسه و دوم اینکه هیچ مفهوم خاصی برای عضویت این مایک لوری قائل نشده بودی
تائید نشد!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایک لوری در 1384/11/26 13:57:12
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/27 0:21:47
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/27 0:21:47
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر

صبح بود و نسيمي دل نوار از آسمان سرسراي به چهره ي خندان هري وزيد و موهاي مشکيه او را به پشت هول داد ونشانه ي مخصوصش را نمايان کرد.
سر و صدا در سرسراي زياد بود و جمعيت زيادي هم ايستاده بودند بودند که پيدا کردن افراد بين اين همه جمعيت کار جادو گر فيل کش بود.
رون که فرصت را مناسب ديد از شلوغي استفاده کرد و يواشکي از کنار هري به سير جمعيت پيچيد و به دنبال لاوندر رفت تا با او صحبت دل کورانه بکند...
درآن طرف سرسرايمارکوس و دراکو دربارهي ولدمورت صحبت مي کردند...( نترسين فرکانس به اندازه ي فرا صوته)
مارکوس با جان و دل و قلوه و ... براي دراکو درباره ي موضوعي حرف مي زد که به نظر مي رسيد يک اشتباهي از مارکوس سر زده و دراکو او را سرزنش مي کند چون هر وقت دراکو به کسي توسري مي زنه يا او را آزار مي ده خنده ي شيطانيش قطع نمي شه که الان هم همين جور است و هر وقت که مارکوس سوتي مي ده دماغش قرمز مي شه ( تابلو ميزنه) که الان به کبودي زده....
مارکوس همش در حال حرکت دادن دست و پا و سر و... ( از تمامي اجزا استفاده بهينه !!!) براي قانع کردن دراکو بود اما دراکو با خنده ي بي پايانش که کراب و گوييل (دو بادگير شکم پاره ( هم او را همراهي مي کردند, مارکوس را مسخره کردند.
مي کروفون نمايشنمامه کمي نزديک رفت تا از حرف هاي آن ها سر در بياورد....
آن چهار نفر ( البته بعضيا مي گن هشت تا ) در کنار ميز اسلايترين ايستاده بودند و اطراف آن ها تا شعاع يک متري خالي از جمعيت بود....
دراکو اصلا به حرف هاي مارکوس گوش نمي داد و فقط مي گفت: (تخلص از چاپ دهم روزنامه ي پيام امروز )
آدم خوبه کايتي با چوب بسازه بعد بره تو زير زمين هوا کنه اين جور سوتيه ناجور نده که لرد سياه رو عصباني کند...
مارکوس که هرسش گرفته بود گفت:
من سوتي نداد,من فقط به لرد سياه گفتم که چه وقت با دامبلدور رو به رو مي شيم و ارتش را از پاي مي ندازيم...همين...- خوب آي کيو ... فندوق ... اولا که نبايد از لرد سياه سوال کني وسطا لرد سياه از اسم دامبلدور بدش کياد اخرا دامبلدور مرده -
- ولي من مطمين نيستم مرده باشه... ولي در کل من سوتي ندادم
ولي دراکو در وسط حرف هاي مارکوس با صداي بلند شعارش را مي داد و همين شد که عصبانيت مارکوس به نهايت رسيد و مو هايش سيخ شد و لباسش پاره شد و دکمه هاي لباسش به چشمان کراب و گوييل خورد و آن ها را نقش بر زمين کرد و تا چند لحظه ي بعد آن دو (کراب و گوييل ) فرار کردند...
دراکو کمي به کراب و گوييل نگاه کرد و سپس رويش را به طرف مارکوس بر گرداند و گفت: نکنه مي خواي منو بزني مارکوس فوتي...( مارکوس فلينت مسخره آميز ) و سپس شروع به خنده کرد....
در آن طرف هري از شدت صداي آن دو به طرف آن ها آمد ولي هيچ کسي به آن ها نگاه نمي کردند و کاري نداشتن اما هري که دو چشم داشت دو گوش ديگه هم قرض گرفت و به آن دو نگاه کرد.
چشمان مارکوس داشت از جايش در مي آمد و دراکو با خنده ي موذيانه اش او را بيش تر آزار مي داد...
دراکو يکي از صندلي هاي دور ميز اسلايترين را برداشت و مقابل مارکوس گذاشت و بر روي آن نشست...
بر روی میز فقط چند تا گل بود و از خذا خبری نبود و هیچ کس بر روی صندلی ها ننشسته بود و آسمان هاگوارتز کم کم به سیاهی روی می آورد ( البته مرگخوار نمی شد ها!!!)
دراکو که تنها فردی بود که روی صندلی نشسته است پارا روی پایش انداخته بود با دو پایش زاویه ی نود درجه درست کرده و دست هایش را بر روی زانویش حلقه کرده و یک نیم دایرهبه وجود آورده بود.( حالا مساحت مثلث را ضربدر سینوسه پرتغال فروش کنی کیوی می زنه بیرون!!!) رو به مارکوس کرد و گفت: لرد دیگه دوستت نداره...
دیگه دوستت نداره...
-هرچی باشه لرد سیاه من رو از تو بیشتر دوست داشت حالا به خاطر این کاری که کردم واسم قیافه گرفته...اصلا معلوم نیست باید با کدوم سازش بندری بزنیم....
هری که با دقت به گفت و گوی این دو گوش می داد از جای خود با خبر نبودچون او وسط افراد ایستاده بود و مانع عبور بروبچز می شد...
دراکو به مارکوس گفت:گفتی قیافه گرفته....
-آره دیگه...اه
- دراکو از عصبانیت از جایش بلند شد و چوب دستیش را در آورد و به طرف مارکوس طلسمی پرتاب کرد که باعث شد همه رویشان را به طرف آن ها برگردانند...
اما مارکوس سریع عکس العمل نشان داد و کمر را خم کرد تا طلسم به او برخورد نکند ( البته کمی هم بابا کرمی بود!!! )
مارکوس نیز چوب دستیش را درآورد و مقابل دراکو ایستاد اما تا مارکوس خودش را با چوب دستیش جفت و جور و جین و دو جین و... بکند و چوب دستیش را از کمر بند دکوریش بیرون آورد دراکو او رابا طلسمی خلع صلاح کرد و چوب دستیه مارکوس به آن طرف پرت شد....
مارکوس در آن لحظه به یاد جیمز باند افتاد و خواست با یه شیرجه آن چوب دستی را بگیرد اما دراکو یه طلسم دیگر به سمت مارکوس فرستاد ولی چون نور آن بسیار شدید بود و به رنگ سبز بود مارکوس نتوانست جایی را ببیند در نتیجه ی سینوسه این صحنه جا خالی نداد و منتظر این ماند تا شتر در خانه ی او نیز بخوابد...
در همین هنگام صدای ورد دیگری به گوش رسید که نشانه ی خوابیدن ابدیه شتر بود اما هیچ طلسمی به مارکوس برخورد نکرد....
مارکوس چشمانش را باز کرد و دید که دراکو دیگر به او نگاه نمی کند بلکه نگاهش را فردی در طرف چپ مارکوس که هری بود متمرکز کرده بود و چوب دستیش را بالا گرفته بود و به هری گفت:پس هری پاتر مشهور از مرگخوارها هم دفاع می کنه تیتر خوبیه ....نه؟؟؟!!!
هری با بی اعتنایی به گفته های دراکو دو طلسم به سمتش پرتاب کرد ولی دراکو برای یکی از طلسم ها جاخالی داد اما طلسم دیگر به او خورد و گردی از لباسش بلند شد و سه متر اون ورتر افتاد ( به قول بچه ها رفت آمریکا )
مارکوس که خیال می کرد این صحنه را در خواب می بیند سریع پرید چوب دستیش را گرفت و چند تا لوموس زد تا اگر خوابه بیدار بشه اما مثل این که بیدار بود...
مارکوس برای تشکر به سوی هری رفت و با هری دست داد و از او پرسید: چری به من کمک کردی؟( تو همه ی فیلم هندی ها این جمله هست! )
-من وقتی دیدم که کمی از مرگخواری فاصله گرفتی و کمی هم قیافت شبیه این آدم مظلوما بود کمک کردم...همین...
-من دیگه عمرا برم مرگخوار بشم.... از آدم کار می کشن بعد انتظار دارن یک سوال هم در رابطه با کارشان صحبت نکنیم و فقط بگیم چشم...( با گوش و حلق و بینی و...اشتباه نگیرین...)
هری کمی به سرپای مارکوس نگاه کرد و گفت: با کلاسیت که به محفلیا می خوره پس چرا به طرف مرگخوارا رفتی؟
- دوست بابام...آخه دوست بابام مرگخوار بود و بهم فقط از خوبی های مرگخوار هامی گفت...من هم علاقمند شدم ولی از سیاهیه این مرگخوارا خبر نداشتم...( بخدا من این کاره نیشتم...)
هری که تحولات روحی,روانی,جسمی,تنی,کیلویی و ... را در چهره ی مارکوس می دید گفت بیا یه سر بریم پیشه دامبی ببینم اون قبول می کنه که بیای محفل...
مارکوس که عصبانیت از چهره اش محو شده و خنده جانشین آن شده بود ( تاج گذاری هم شده ) با هری به سوی دفتر مدیریت رفتند....
وقتی هری برای گفتن طلسم دهانش را باز کرد تا ان دیوار مقابل دفتر مدیریت کنار برود ناگهان دیوار خود به خود باز شد و سیریوس بلک(God father)از ان در آمد و رو به آن دو کرد و گفت:
سلام,ثالثا که سفید و سیاه اصلا به هم نمیان ثانیا گریفی و اسلی که مخالف هم هستند اولا کجا دارین می رین؟....
هری:پیش مدیر...آقای دامبلدور
سیریوسخنده ای کرد و گفت:من مدیرم,هم مدیر هاگوارتز هم مدیر محفل...
-مگه دامبلدور اخراج شده
-نه هری جان...ولی به من گفت زیر خاک قبرش خیلی مدیریت سخته به همین دلیل ودیریت را به من داد...
هری که تازه یادش افتاد که دامبلدور مرده است ناچار موضوع مارکوس را برای سیریوس گفت و بعد منتظر پاسخ سیریوس مان....
________________________________________________________________________________________
به جان خودم دیگه موضوع برای دوستی هری و مارکوس نیست امید وارم که این یکی تایید بشه!!!!
البته من هر دفعه امیدوار بودم تایید نشده...
مارکوس عزیز
پستت خوب بود و پیشرفت قابل ملاحظه ای در رول نویسی نسیت به قبلت داشتی که نشون میده روی رولت فکر کردی
فقط یه چیز میمونه که نمیتونی هم توی اتحاد اسلیتیرین باشی و هم توی محفل ققنوس
عکس امضات رو هم تا فردا توی رادیو محفل میزنم
تایید شد
سر و صدا در سرسراي زياد بود و جمعيت زيادي هم ايستاده بودند بودند که پيدا کردن افراد بين اين همه جمعيت کار جادو گر فيل کش بود.
رون که فرصت را مناسب ديد از شلوغي استفاده کرد و يواشکي از کنار هري به سير جمعيت پيچيد و به دنبال لاوندر رفت تا با او صحبت دل کورانه بکند...
درآن طرف سرسرايمارکوس و دراکو دربارهي ولدمورت صحبت مي کردند...( نترسين فرکانس به اندازه ي فرا صوته)
مارکوس با جان و دل و قلوه و ... براي دراکو درباره ي موضوعي حرف مي زد که به نظر مي رسيد يک اشتباهي از مارکوس سر زده و دراکو او را سرزنش مي کند چون هر وقت دراکو به کسي توسري مي زنه يا او را آزار مي ده خنده ي شيطانيش قطع نمي شه که الان هم همين جور است و هر وقت که مارکوس سوتي مي ده دماغش قرمز مي شه ( تابلو ميزنه) که الان به کبودي زده....
مارکوس همش در حال حرکت دادن دست و پا و سر و... ( از تمامي اجزا استفاده بهينه !!!) براي قانع کردن دراکو بود اما دراکو با خنده ي بي پايانش که کراب و گوييل (دو بادگير شکم پاره ( هم او را همراهي مي کردند, مارکوس را مسخره کردند.
مي کروفون نمايشنمامه کمي نزديک رفت تا از حرف هاي آن ها سر در بياورد....
آن چهار نفر ( البته بعضيا مي گن هشت تا ) در کنار ميز اسلايترين ايستاده بودند و اطراف آن ها تا شعاع يک متري خالي از جمعيت بود....
دراکو اصلا به حرف هاي مارکوس گوش نمي داد و فقط مي گفت: (تخلص از چاپ دهم روزنامه ي پيام امروز )
آدم خوبه کايتي با چوب بسازه بعد بره تو زير زمين هوا کنه اين جور سوتيه ناجور نده که لرد سياه رو عصباني کند...
مارکوس که هرسش گرفته بود گفت:
من سوتي نداد,من فقط به لرد سياه گفتم که چه وقت با دامبلدور رو به رو مي شيم و ارتش را از پاي مي ندازيم...همين...- خوب آي کيو ... فندوق ... اولا که نبايد از لرد سياه سوال کني وسطا لرد سياه از اسم دامبلدور بدش کياد اخرا دامبلدور مرده -
- ولي من مطمين نيستم مرده باشه... ولي در کل من سوتي ندادم
ولي دراکو در وسط حرف هاي مارکوس با صداي بلند شعارش را مي داد و همين شد که عصبانيت مارکوس به نهايت رسيد و مو هايش سيخ شد و لباسش پاره شد و دکمه هاي لباسش به چشمان کراب و گوييل خورد و آن ها را نقش بر زمين کرد و تا چند لحظه ي بعد آن دو (کراب و گوييل ) فرار کردند...
دراکو کمي به کراب و گوييل نگاه کرد و سپس رويش را به طرف مارکوس بر گرداند و گفت: نکنه مي خواي منو بزني مارکوس فوتي...( مارکوس فلينت مسخره آميز ) و سپس شروع به خنده کرد....
در آن طرف هري از شدت صداي آن دو به طرف آن ها آمد ولي هيچ کسي به آن ها نگاه نمي کردند و کاري نداشتن اما هري که دو چشم داشت دو گوش ديگه هم قرض گرفت و به آن دو نگاه کرد.
چشمان مارکوس داشت از جايش در مي آمد و دراکو با خنده ي موذيانه اش او را بيش تر آزار مي داد...
دراکو يکي از صندلي هاي دور ميز اسلايترين را برداشت و مقابل مارکوس گذاشت و بر روي آن نشست...
بر روی میز فقط چند تا گل بود و از خذا خبری نبود و هیچ کس بر روی صندلی ها ننشسته بود و آسمان هاگوارتز کم کم به سیاهی روی می آورد ( البته مرگخوار نمی شد ها!!!)
دراکو که تنها فردی بود که روی صندلی نشسته است پارا روی پایش انداخته بود با دو پایش زاویه ی نود درجه درست کرده و دست هایش را بر روی زانویش حلقه کرده و یک نیم دایرهبه وجود آورده بود.( حالا مساحت مثلث را ضربدر سینوسه پرتغال فروش کنی کیوی می زنه بیرون!!!) رو به مارکوس کرد و گفت: لرد دیگه دوستت نداره...
دیگه دوستت نداره...
-هرچی باشه لرد سیاه من رو از تو بیشتر دوست داشت حالا به خاطر این کاری که کردم واسم قیافه گرفته...اصلا معلوم نیست باید با کدوم سازش بندری بزنیم....
هری که با دقت به گفت و گوی این دو گوش می داد از جای خود با خبر نبودچون او وسط افراد ایستاده بود و مانع عبور بروبچز می شد...
دراکو به مارکوس گفت:گفتی قیافه گرفته....
-آره دیگه...اه
- دراکو از عصبانیت از جایش بلند شد و چوب دستیش را در آورد و به طرف مارکوس طلسمی پرتاب کرد که باعث شد همه رویشان را به طرف آن ها برگردانند...
اما مارکوس سریع عکس العمل نشان داد و کمر را خم کرد تا طلسم به او برخورد نکند ( البته کمی هم بابا کرمی بود!!! )
مارکوس نیز چوب دستیش را درآورد و مقابل دراکو ایستاد اما تا مارکوس خودش را با چوب دستیش جفت و جور و جین و دو جین و... بکند و چوب دستیش را از کمر بند دکوریش بیرون آورد دراکو او رابا طلسمی خلع صلاح کرد و چوب دستیه مارکوس به آن طرف پرت شد....
مارکوس در آن لحظه به یاد جیمز باند افتاد و خواست با یه شیرجه آن چوب دستی را بگیرد اما دراکو یه طلسم دیگر به سمت مارکوس فرستاد ولی چون نور آن بسیار شدید بود و به رنگ سبز بود مارکوس نتوانست جایی را ببیند در نتیجه ی سینوسه این صحنه جا خالی نداد و منتظر این ماند تا شتر در خانه ی او نیز بخوابد...
در همین هنگام صدای ورد دیگری به گوش رسید که نشانه ی خوابیدن ابدیه شتر بود اما هیچ طلسمی به مارکوس برخورد نکرد....
مارکوس چشمانش را باز کرد و دید که دراکو دیگر به او نگاه نمی کند بلکه نگاهش را فردی در طرف چپ مارکوس که هری بود متمرکز کرده بود و چوب دستیش را بالا گرفته بود و به هری گفت:پس هری پاتر مشهور از مرگخوارها هم دفاع می کنه تیتر خوبیه ....نه؟؟؟!!!
هری با بی اعتنایی به گفته های دراکو دو طلسم به سمتش پرتاب کرد ولی دراکو برای یکی از طلسم ها جاخالی داد اما طلسم دیگر به او خورد و گردی از لباسش بلند شد و سه متر اون ورتر افتاد ( به قول بچه ها رفت آمریکا )
مارکوس که خیال می کرد این صحنه را در خواب می بیند سریع پرید چوب دستیش را گرفت و چند تا لوموس زد تا اگر خوابه بیدار بشه اما مثل این که بیدار بود...
مارکوس برای تشکر به سوی هری رفت و با هری دست داد و از او پرسید: چری به من کمک کردی؟( تو همه ی فیلم هندی ها این جمله هست! )
-من وقتی دیدم که کمی از مرگخواری فاصله گرفتی و کمی هم قیافت شبیه این آدم مظلوما بود کمک کردم...همین...
-من دیگه عمرا برم مرگخوار بشم.... از آدم کار می کشن بعد انتظار دارن یک سوال هم در رابطه با کارشان صحبت نکنیم و فقط بگیم چشم...( با گوش و حلق و بینی و...اشتباه نگیرین...)
هری کمی به سرپای مارکوس نگاه کرد و گفت: با کلاسیت که به محفلیا می خوره پس چرا به طرف مرگخوارا رفتی؟
- دوست بابام...آخه دوست بابام مرگخوار بود و بهم فقط از خوبی های مرگخوار هامی گفت...من هم علاقمند شدم ولی از سیاهیه این مرگخوارا خبر نداشتم...( بخدا من این کاره نیشتم...)
هری که تحولات روحی,روانی,جسمی,تنی,کیلویی و ... را در چهره ی مارکوس می دید گفت بیا یه سر بریم پیشه دامبی ببینم اون قبول می کنه که بیای محفل...
مارکوس که عصبانیت از چهره اش محو شده و خنده جانشین آن شده بود ( تاج گذاری هم شده ) با هری به سوی دفتر مدیریت رفتند....
وقتی هری برای گفتن طلسم دهانش را باز کرد تا ان دیوار مقابل دفتر مدیریت کنار برود ناگهان دیوار خود به خود باز شد و سیریوس بلک(God father)از ان در آمد و رو به آن دو کرد و گفت:
سلام,ثالثا که سفید و سیاه اصلا به هم نمیان ثانیا گریفی و اسلی که مخالف هم هستند اولا کجا دارین می رین؟....
هری:پیش مدیر...آقای دامبلدور
سیریوسخنده ای کرد و گفت:من مدیرم,هم مدیر هاگوارتز هم مدیر محفل...
-مگه دامبلدور اخراج شده
-نه هری جان...ولی به من گفت زیر خاک قبرش خیلی مدیریت سخته به همین دلیل ودیریت را به من داد...
هری که تازه یادش افتاد که دامبلدور مرده است ناچار موضوع مارکوس را برای سیریوس گفت و بعد منتظر پاسخ سیریوس مان....
________________________________________________________________________________________
به جان خودم دیگه موضوع برای دوستی هری و مارکوس نیست امید وارم که این یکی تایید بشه!!!!
البته من هر دفعه امیدوار بودم تایید نشده...
مارکوس عزیز
پستت خوب بود و پیشرفت قابل ملاحظه ای در رول نویسی نسیت به قبلت داشتی که نشون میده روی رولت فکر کردی
فقط یه چیز میمونه که نمیتونی هم توی اتحاد اسلیتیرین باشی و هم توی محفل ققنوس
عکس امضات رو هم تا فردا توی رادیو محفل میزنم
تایید شد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/27 0:07:59
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

سلام ببخشید منم می خواستم عضو محفل ققنوس بشم این هم نمایشنامه ی من :
........................................................................
رز هافلپاف ، کنار شومینه به صورت فشرده ای نشسته بود ،اتاق کمی تاریک بود ، نور اتش شومینه باعث می شد که سایه ی رز روی دیوار بیافتد ، پرده ها تکان می خوردند ، رز ترسیده بود سعی میکرد به خودش مسلط باشد اما سایه های وسایل توی اتاق مثل پرده های پنجره که با وزش باد حرکت می کردند نمی گذاشتند که جملاتی را که باید می گفت مرور بکند . در همین هنگام البوس دامبلدور وارد میشود و در سر جای خود میخکوب می ماند: تو اینجا چی کار می کنی ؟
رز یکهو جا میخوره و بلند میشه و چند ثانیه به دامبل نگاه میکنه و میگه: سلام من می خواستم عضو محفل بشم نمی دونستم برم کجا اومدم که از اقای سیریوس بپرسم که ....
دامبل : بپرسی که کجا بری اما چرا هنوز اینجایی ؟
رز : که ......
دامبل : که بیاد!!!!!!
رز سری تکون می ده و می گه : ب...ب..بله ، حالا کجا برم؟
دامبل : خوب باید بری ....بری ....کمی فکر میکنه : بیا اتاق من !
رز به سختی اب دهنش رو قورت می ده و چشمانش رو اروم می بنده و باز می کنه که شاید خواب باشه و با صدای اروم و نازکی میگه : اتاق شما؟
دامبل میگه : اره چطور مگه ؟
رز : اخه میگن اتاق شما خیلی ترسناکه نمی شه بریم دفتر ؟
دامبل عصبانی می شه و داد میزنه : کسی که می خواد عضو محفل باشه 1_ باید شجاع باشه 2_ قوی باشه 3_چ..چ...چوبدستیش....
چوب دستی ات کو؟
رز که موهاش از ترس سیخ شده بود چوب دستیش رو در اورد و گفت : ایناهاش !
دامبل : فهمیدی ؟ حالا میخوای بیای محفل یا نه ؟
رز : بله!
دامبل : میای تو اتاق من یا نه ؟
رز: بله
دامبل : خوب بیا !
رز و دامبل به راه افتادن و رز همش داشت جملات زیبایی رو که برای دل سیریوس رو بردن پیدا کرده بود مرور میکرد که تو راه سیریوس رو دید ، رز از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید .
رز : سلام اقای سیریوس خوب هستین امیدوارم که شما ......
سیریوس : خودت رو لوس نکن ببینم چی میخوای ؟
رز یه نگاه به سیریوس میکنه و سرش رو میندازه پائین و میگه : می خواستم عضو محفل بشم.
سیریوس یه ذره فکر میکنه و میگه : واقعاً؟
رز : بله شجاع هم هستم ، قوی هم هستم ،چوب...
سیریوس میزنه زیر خنده و میگه : شجاع هم هستی قبول ، ولی قوی هم هستی ؟
رز خیلی عصبی میشه و دهنش رو باز میکنه که چیزی بگه که با خودش میگه : نه همه چیز بخاطر محفله پس فراموشش کن.
رز رو میکنه به سیریوس و با غرور میگه : با اجازتون و یه نفس بلند مدت می کشه .
سیریوس : ببینیم
رز : ها؟
سیریوس :چوب دستیت رو در بیار !
رز : چشم! و دوباره زمزمه می کنه ( به خاطر محفل)
سیریوس : دیفیندو
رز : بشدت هول شده بود به اطرافش نگاه کرد ، فن بخصوصی یادش نمی اومد ، تنها کاری که می تونست بکنه جای خالی دادن بود .
رز به یاد فنی که توی دفاع عمومی یاد گرفته بود افتاد و اونو اجرا کرد. رز مطمئن بود که به کسی هیچ آسیبی نمی رسه !
سیریوس : به به ....... خوشم اومد ...ازت بعید بود! برو ببینم چی میشه ؟
رز : وای خیلی ممنونم خدا نگهدار !.........................................................................................................................................
رز عزیز
تلاش خوبی بود ولی باید بهتر از این ها باشی.سعی کن از دیابوگ زیاد استفاده نکنی و بیشتر روی فضاسازی و توصیف حالت شخصیت خودت و دیگر افراد باشی .اگر به نوشته ت دقت کنی از علامت: زیاد استفاده کرده بودی و این اصلا و ابدا خوب نیست ...مبنای کارت رو بر توصیف حالت قرار بده چون خیلی مهم تره .
موضوعت میتونه خوب باشه ولی جا برای کار نداره ..بهتره روی موضوعی کار کنی که یک جوری بتونه شما رو به محفل و انگیزه ت برای این کار ربط بده ولی اگر میخوای با هم همین موضوع پیش بری روش بیشتر کار کن تا بهتر بتونی ارائه ش بدی.
میدونم که میتونی بهتر از این ها بنویسی پس تلاشت رو بکن و وقت کافی برای نوشتنت بذار
نکته خوبت این بود که غلط املایی نداشتی و این خیلی مهمه و آفرین چون کم پیدا میشن کسانی که نوشته شون عاری از غلط املایی باشه
منتظر رول قشنگ تر و بهتری ازت هستم تا بتونم تاییدت کنم ولی فعلا
تایید نشد!!!
........................................................................
رز هافلپاف ، کنار شومینه به صورت فشرده ای نشسته بود ،اتاق کمی تاریک بود ، نور اتش شومینه باعث می شد که سایه ی رز روی دیوار بیافتد ، پرده ها تکان می خوردند ، رز ترسیده بود سعی میکرد به خودش مسلط باشد اما سایه های وسایل توی اتاق مثل پرده های پنجره که با وزش باد حرکت می کردند نمی گذاشتند که جملاتی را که باید می گفت مرور بکند . در همین هنگام البوس دامبلدور وارد میشود و در سر جای خود میخکوب می ماند: تو اینجا چی کار می کنی ؟
رز یکهو جا میخوره و بلند میشه و چند ثانیه به دامبل نگاه میکنه و میگه: سلام من می خواستم عضو محفل بشم نمی دونستم برم کجا اومدم که از اقای سیریوس بپرسم که ....
دامبل : بپرسی که کجا بری اما چرا هنوز اینجایی ؟
رز : که ......
دامبل : که بیاد!!!!!!
رز سری تکون می ده و می گه : ب...ب..بله ، حالا کجا برم؟
دامبل : خوب باید بری ....بری ....کمی فکر میکنه : بیا اتاق من !
رز به سختی اب دهنش رو قورت می ده و چشمانش رو اروم می بنده و باز می کنه که شاید خواب باشه و با صدای اروم و نازکی میگه : اتاق شما؟
دامبل میگه : اره چطور مگه ؟
رز : اخه میگن اتاق شما خیلی ترسناکه نمی شه بریم دفتر ؟
دامبل عصبانی می شه و داد میزنه : کسی که می خواد عضو محفل باشه 1_ باید شجاع باشه 2_ قوی باشه 3_چ..چ...چوبدستیش....
چوب دستی ات کو؟
رز که موهاش از ترس سیخ شده بود چوب دستیش رو در اورد و گفت : ایناهاش !
دامبل : فهمیدی ؟ حالا میخوای بیای محفل یا نه ؟
رز : بله!
دامبل : میای تو اتاق من یا نه ؟
رز: بله
دامبل : خوب بیا !
رز و دامبل به راه افتادن و رز همش داشت جملات زیبایی رو که برای دل سیریوس رو بردن پیدا کرده بود مرور میکرد که تو راه سیریوس رو دید ، رز از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید .
رز : سلام اقای سیریوس خوب هستین امیدوارم که شما ......
سیریوس : خودت رو لوس نکن ببینم چی میخوای ؟
رز یه نگاه به سیریوس میکنه و سرش رو میندازه پائین و میگه : می خواستم عضو محفل بشم.
سیریوس یه ذره فکر میکنه و میگه : واقعاً؟
رز : بله شجاع هم هستم ، قوی هم هستم ،چوب...
سیریوس میزنه زیر خنده و میگه : شجاع هم هستی قبول ، ولی قوی هم هستی ؟
رز خیلی عصبی میشه و دهنش رو باز میکنه که چیزی بگه که با خودش میگه : نه همه چیز بخاطر محفله پس فراموشش کن.
رز رو میکنه به سیریوس و با غرور میگه : با اجازتون و یه نفس بلند مدت می کشه .
سیریوس : ببینیم
رز : ها؟
سیریوس :چوب دستیت رو در بیار !
رز : چشم! و دوباره زمزمه می کنه ( به خاطر محفل)
سیریوس : دیفیندو
رز : بشدت هول شده بود به اطرافش نگاه کرد ، فن بخصوصی یادش نمی اومد ، تنها کاری که می تونست بکنه جای خالی دادن بود .
رز به یاد فنی که توی دفاع عمومی یاد گرفته بود افتاد و اونو اجرا کرد. رز مطمئن بود که به کسی هیچ آسیبی نمی رسه !
سیریوس : به به ....... خوشم اومد ...ازت بعید بود! برو ببینم چی میشه ؟
رز : وای خیلی ممنونم خدا نگهدار !.........................................................................................................................................
رز عزیز
تلاش خوبی بود ولی باید بهتر از این ها باشی.سعی کن از دیابوگ زیاد استفاده نکنی و بیشتر روی فضاسازی و توصیف حالت شخصیت خودت و دیگر افراد باشی .اگر به نوشته ت دقت کنی از علامت: زیاد استفاده کرده بودی و این اصلا و ابدا خوب نیست ...مبنای کارت رو بر توصیف حالت قرار بده چون خیلی مهم تره .
موضوعت میتونه خوب باشه ولی جا برای کار نداره ..بهتره روی موضوعی کار کنی که یک جوری بتونه شما رو به محفل و انگیزه ت برای این کار ربط بده ولی اگر میخوای با هم همین موضوع پیش بری روش بیشتر کار کن تا بهتر بتونی ارائه ش بدی.
میدونم که میتونی بهتر از این ها بنویسی پس تلاشت رو بکن و وقت کافی برای نوشتنت بذار
نکته خوبت این بود که غلط املایی نداشتی و این خیلی مهمه و آفرین چون کم پیدا میشن کسانی که نوشته شون عاری از غلط املایی باشه
منتظر رول قشنگ تر و بهتری ازت هستم تا بتونم تاییدت کنم ولی فعلا
تایید نشد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/15 15:32:14
[b][size=medium][color=0000FF]توی آسمون دنیاهر کسی ستاره داره .?
جزئیات کاربر

هری و هرمیو و رون بر سر میز شام نشسته بودند هرسه خوشحال بودند چون این چند روز گذشته را با فعالیت های زیادی گذرانده بودند البته از همه بیشتر هرمیون راضی بود چون در این مدت کتاب های زیادی را خوانده بود البته هر کتاب را سه بار می خواند....
هری در حال خوردن گوشت گوساله بود که چشمش به مارکوس فلینت در میز اسلایترین افتاد که برای او دست تکان می داد که این باعث شد هری گوشتش را کنار بگذارد و به علامت هایی که مارکوس با دستانش نشان میداد را نگاه کند... گویا می خواست به او چیزی را بفهماند...مارکوس به طرف در سرسرا اشاره می کرد اما هری هیچ چیزی از حرکاتش نفهمید به ناچار هردو از سر میز شام بلند شدند و به طرف یکدیگر آمدند تا از نزدیک با هم حرف بزنند...در این میان رون و هرمیون در حال خوردن شام بودند و از بلند شدن هری بی اطلاع بودند...
هری به مارکوس سلام کرد و مارکوس در جواب به او گفت:سلام,من می خواستم بهت بگم که...بگم که...( اضطراب ناشی از هیجان نمی گذاشت تا مارکوس به راحتی حرفش را بزند )...
هری که گوشش را تیز کرده بود تا از حرف های مارکوس چیزی سر در بیاورد اما چیزی نفهمید و گفت: چرا نمی گی؟
مارکوس صدایش را صاف کرد و چشمانش را بست شروع به صحبت کردن کرد و گفت: من ... م..میخواستم که ب..با شما توی م..م...محفل کار کنم سپس نفس راحتی کشید و چشمانش را باز کرد و منتظر جواب هری شد....
هری که جا خورده بود و او نیز به لکنت افتاده بود گفت: خ..خوب این خخ..خیلی غیر منتظره بود....
مارکوس که کمی دل و جرات پیدا کرده بود گفت: اشکالی نداره من منتظر می مانم تا بتونی جوابم را بدی ولی امیدوارم که لیاقت داشته باشم...
بعد مارکوس دوباره سر میز اسلایترین نشست ولی دیگر بیشتر دانش اموزان رفته بودند و هری نیز یک راست به سمت خوابگاهش رفت...
روز بعد هری با رشته افکاری در مورد خوابی که دیده بود بلند شد او خواب دیده بود که به مارکوس اجازه ی امدن به محفل را می دهد اما صدای رون و هرمیون رشته افکارش را پاره کرد.... رون و هرمیون با خوشرویی به سمت او آمدند و هردو با هم گفتند: امروز ساعت چند میریم تمرین؟
هری که دوباره به یاد درخواست مارکوس افتاده بود گفت: چچ..چچی ها باید ببینم که برنامه ی کلاسیمون چطوریه....
هری انتظار داشت که با این جمله آن دو را متقاعد کرده باشد اما اشتباه می کرد چون در همان لحظه که هری حرفش تمام شد هرمیون برگه ای را به دست هری داد و گفت اینم برنامه ی کلاسی...
هری که دیگر چاره ای جز گفتن حرف های مارکوس را نمیدید شروع به تعریف کردن تمام ماجرا کرد...
رون و هرمیون
هری با سر حرف هایش را تایید کرد و بعد هرمیون گفت راستی مارکوس این نامه را نیز به من داد تا به تو بدم حتما برای همون موضوعه...
هری که بر روی تختش نشسته بود و رون و هرمیون در دو طرفش بودند نامه را از هرمیون برداشت شروع به خواندن آن کرد: هری عزیز امیدوارم که فکر هایت را کرده باشی چون امروز در کلاسی که گروه اسلایترین و گریفندور دارن می تونی به من نتیجه ی افکارت را بگی....
هرمیون رون رو به هری کردند و بعد رون گفت: هری حالا می خوای که بذاری بیاد تو محفل؟
هری که سرش را می خاراند گفت: نمی دونم... من الان هیچی نمی دونم.....
هری از تختش پیاده شد و ردایش را پوشید و با رون و هرمیون به طرف سرسرای بزرگ برای صرف صبحانه رفتند...
هری در راه همش در خیال این بود که چطوری می تونه تا ملاقات بعدی با مارکوس این موضوع را فراموش کنه....رون که همیشه باعث ترس هری میشه یکدفعه در افکارش پرید و باعث ترس هری شد و هری با خشونت به رون نگاه کرد و گفت: چی کار داری می کنی مگه بهت بدهکارم یکدفعه جولوم سبز میشی..
رون از برخورد هری کمی ناراحت شد ولی با خوشرویی گفت چیه هنوز تو فکر اینی که مارکوس چه نقشه ای داره؟
هری با بی اعتنایی به رون سر میز نشست و شروع به خوردن کرد....
بعد از نیم ساعت زنگ اولین کلاس به صدا در آمد که کلاس گیاه شناسی بود و گریفندور و اسلایترین با هم کلاس داشتند...
سر کلاس همه ی دانش آموزان اسلایترین در کنار هم و دانش آموزان گریفندور نیز کنار هم در جهت دیگر گل خانه بودند که در میان این جمعیت مارکوس فلینت به سمت بچه های گریفندور می امد تا با هری حرف بزند...
رون و هرمیون که کنجکاو شده بودند پشت دو نفر از بچه ها خود را قایم کرده بودند تا بتوانند حرف های ان ها رو گوش بدن....
هری و مارکوس سلام و احوال پرسی کردند و بعد مارکوس یا روی خوشی شروع به صحبت کرد: هری من یه موضوعی را یادم رفته بود بهت بگم اونم در باره ی چگونگیه روی آوردن من به محفل بود که مطمینم که تمام مدت به این موضوع فکر می کردی....
هری با سر حرف او را تایید کرد...
مارکوس ادامه داد:راستیتش من زیاد سیاه بودن را دوست نداشتم ولی به خاطر این که اسلایترینی بودم و مادر و پدرم سیاه بودند و زیر دست لرد کار می کردند به ناچار منم سیاه شدم....( نکته برای اسلایترینی بودن :چون اسلایترینی ها خشونت دارن پس باید سیاه باشند)
هری که با دقت به حرف های مارکوس گوش می داد گفت: خوب من از کجا مطمین شوم؟
مارکوس که کمی به فکر فرو رفت و سرش را با شدت می خاراند تا شاید یه مدرکی پیدا کند و ناگهان شروع به صحبت کرد: می تونین من رو امتحان کنید من می تونم در حملاتتان شرکت کنم و برایتان سیاهانی را بکشم .( مارکوس این کشتن را آروم تر از کلمات دیگر گفت تا کری نشنود)
هری که کمی هم دلش برای مارکوس می سوخت ولی نمایان نمی ساخت گفت: باشه من نهایت فردا سر میز نهار بهت خبرش را میدم...
بعد مارکوس با خوشحالی با هری خداحافظی کرد...
تا مارکوس به طرف اسلایترینی ها رفت رون و هرمیون از پشت بچه ها بیرون امدند و به هری گفتند : چرا لفتش دادی بهش می گفتی دیگه یا جواب مثبت یا جواب منفی این دیگه فکر کردن نداره که....
هری تا می خواست جواب ان ها را بدهد معلم سر کلاس امد به ناچار هری حرفش را قطع کرد....
دیگر تا شب اتفاق خاصی نیافتاد تا فردا صبح.......
_____________________________________________________________________________
امیدوارم این یکیو خوب نوشته باشم

مارکوس عزیز
نوشته ت به طرز محسوسی بهتر شده بود ولی هنوز جا برای کار داری چون در اون سطح مورد نظرم برای ورود به محفل نیستی .
در واقع اگر بخوام روراست باشم هر چقدر هم خوب بنویسی به خاطر اسمت نمیتونم به راحتی در محفل بپذیرمت و توصیه اخلاقی خودم اینه که راه اتحاد اسلیترین رو در پیش بگیری چون کاملا در کتاب شریر و بدجنس بودن شخصیت مارکوس ذکر شده و هر چقدر هم ما بخوایم نادیده بگیریمش مشکل و مانع بزرگیه پس نباید انتظار داشته باشی که به راحتی قبولت کنم مگر اینکه انقدر عالی و خوب باشی که من چیزی نتونم بگم پس بازم میگم از جانب من برای قبول شدن در محفل زیاد مطمئن نباش و بهتره به فکر اتحاد اسلیترین باشی
ولی در مورد خود رولت : هنوز جا برای کار داری ..چه در زمینه فضاسازی و چه در زمینه دیالوگ.مهم ترین اشکالی که در نوشته ت چشمم رو گرفت تغییر حالت نوشته ت از عامیانه به دستوری بود یعنی بعضی جاها افعالی که به کار میبردی اصلا با بقیه جاها نمیخوند یا در دیالوگ هات از افعال ماکل استفاده کرده بودی که این غلطه چون دیالوگ عامیانه ست و فضاسازی دستوری پس به این نکته توجه داشته باش.موضوع رو هم باید بهتر از اینها توضیح بدی..از تخیل خودت استفاده کن و زیاد حالت نوشتاری و سبک کتاب رو در کارت قرار نده .در مورد فضاسازی هم که جا برای پیشرفت هنوز خیلی داری
تایید نشد!!!
هری در حال خوردن گوشت گوساله بود که چشمش به مارکوس فلینت در میز اسلایترین افتاد که برای او دست تکان می داد که این باعث شد هری گوشتش را کنار بگذارد و به علامت هایی که مارکوس با دستانش نشان میداد را نگاه کند... گویا می خواست به او چیزی را بفهماند...مارکوس به طرف در سرسرا اشاره می کرد اما هری هیچ چیزی از حرکاتش نفهمید به ناچار هردو از سر میز شام بلند شدند و به طرف یکدیگر آمدند تا از نزدیک با هم حرف بزنند...در این میان رون و هرمیون در حال خوردن شام بودند و از بلند شدن هری بی اطلاع بودند...
هری به مارکوس سلام کرد و مارکوس در جواب به او گفت:سلام,من می خواستم بهت بگم که...بگم که...( اضطراب ناشی از هیجان نمی گذاشت تا مارکوس به راحتی حرفش را بزند )...
هری که گوشش را تیز کرده بود تا از حرف های مارکوس چیزی سر در بیاورد اما چیزی نفهمید و گفت: چرا نمی گی؟
مارکوس صدایش را صاف کرد و چشمانش را بست شروع به صحبت کردن کرد و گفت: من ... م..میخواستم که ب..با شما توی م..م...محفل کار کنم سپس نفس راحتی کشید و چشمانش را باز کرد و منتظر جواب هری شد....
هری که جا خورده بود و او نیز به لکنت افتاده بود گفت: خ..خوب این خخ..خیلی غیر منتظره بود....
مارکوس که کمی دل و جرات پیدا کرده بود گفت: اشکالی نداره من منتظر می مانم تا بتونی جوابم را بدی ولی امیدوارم که لیاقت داشته باشم...
بعد مارکوس دوباره سر میز اسلایترین نشست ولی دیگر بیشتر دانش اموزان رفته بودند و هری نیز یک راست به سمت خوابگاهش رفت...
روز بعد هری با رشته افکاری در مورد خوابی که دیده بود بلند شد او خواب دیده بود که به مارکوس اجازه ی امدن به محفل را می دهد اما صدای رون و هرمیون رشته افکارش را پاره کرد.... رون و هرمیون با خوشرویی به سمت او آمدند و هردو با هم گفتند: امروز ساعت چند میریم تمرین؟
هری که دوباره به یاد درخواست مارکوس افتاده بود گفت: چچ..چچی ها باید ببینم که برنامه ی کلاسیمون چطوریه....
هری انتظار داشت که با این جمله آن دو را متقاعد کرده باشد اما اشتباه می کرد چون در همان لحظه که هری حرفش تمام شد هرمیون برگه ای را به دست هری داد و گفت اینم برنامه ی کلاسی...
هری که دیگر چاره ای جز گفتن حرف های مارکوس را نمیدید شروع به تعریف کردن تمام ماجرا کرد...
رون و هرمیون
هری با سر حرف هایش را تایید کرد و بعد هرمیون گفت راستی مارکوس این نامه را نیز به من داد تا به تو بدم حتما برای همون موضوعه...
هری که بر روی تختش نشسته بود و رون و هرمیون در دو طرفش بودند نامه را از هرمیون برداشت شروع به خواندن آن کرد: هری عزیز امیدوارم که فکر هایت را کرده باشی چون امروز در کلاسی که گروه اسلایترین و گریفندور دارن می تونی به من نتیجه ی افکارت را بگی....
هرمیون رون رو به هری کردند و بعد رون گفت: هری حالا می خوای که بذاری بیاد تو محفل؟
هری که سرش را می خاراند گفت: نمی دونم... من الان هیچی نمی دونم.....
هری از تختش پیاده شد و ردایش را پوشید و با رون و هرمیون به طرف سرسرای بزرگ برای صرف صبحانه رفتند...
هری در راه همش در خیال این بود که چطوری می تونه تا ملاقات بعدی با مارکوس این موضوع را فراموش کنه....رون که همیشه باعث ترس هری میشه یکدفعه در افکارش پرید و باعث ترس هری شد و هری با خشونت به رون نگاه کرد و گفت: چی کار داری می کنی مگه بهت بدهکارم یکدفعه جولوم سبز میشی..
رون از برخورد هری کمی ناراحت شد ولی با خوشرویی گفت چیه هنوز تو فکر اینی که مارکوس چه نقشه ای داره؟
هری با بی اعتنایی به رون سر میز نشست و شروع به خوردن کرد....
بعد از نیم ساعت زنگ اولین کلاس به صدا در آمد که کلاس گیاه شناسی بود و گریفندور و اسلایترین با هم کلاس داشتند...
سر کلاس همه ی دانش آموزان اسلایترین در کنار هم و دانش آموزان گریفندور نیز کنار هم در جهت دیگر گل خانه بودند که در میان این جمعیت مارکوس فلینت به سمت بچه های گریفندور می امد تا با هری حرف بزند...
رون و هرمیون که کنجکاو شده بودند پشت دو نفر از بچه ها خود را قایم کرده بودند تا بتوانند حرف های ان ها رو گوش بدن....
هری و مارکوس سلام و احوال پرسی کردند و بعد مارکوس یا روی خوشی شروع به صحبت کرد: هری من یه موضوعی را یادم رفته بود بهت بگم اونم در باره ی چگونگیه روی آوردن من به محفل بود که مطمینم که تمام مدت به این موضوع فکر می کردی....
هری با سر حرف او را تایید کرد...
مارکوس ادامه داد:راستیتش من زیاد سیاه بودن را دوست نداشتم ولی به خاطر این که اسلایترینی بودم و مادر و پدرم سیاه بودند و زیر دست لرد کار می کردند به ناچار منم سیاه شدم....( نکته برای اسلایترینی بودن :چون اسلایترینی ها خشونت دارن پس باید سیاه باشند)
هری که با دقت به حرف های مارکوس گوش می داد گفت: خوب من از کجا مطمین شوم؟
مارکوس که کمی به فکر فرو رفت و سرش را با شدت می خاراند تا شاید یه مدرکی پیدا کند و ناگهان شروع به صحبت کرد: می تونین من رو امتحان کنید من می تونم در حملاتتان شرکت کنم و برایتان سیاهانی را بکشم .( مارکوس این کشتن را آروم تر از کلمات دیگر گفت تا کری نشنود)
هری که کمی هم دلش برای مارکوس می سوخت ولی نمایان نمی ساخت گفت: باشه من نهایت فردا سر میز نهار بهت خبرش را میدم...
بعد مارکوس با خوشحالی با هری خداحافظی کرد...
تا مارکوس به طرف اسلایترینی ها رفت رون و هرمیون از پشت بچه ها بیرون امدند و به هری گفتند : چرا لفتش دادی بهش می گفتی دیگه یا جواب مثبت یا جواب منفی این دیگه فکر کردن نداره که....
هری تا می خواست جواب ان ها را بدهد معلم سر کلاس امد به ناچار هری حرفش را قطع کرد....
دیگر تا شب اتفاق خاصی نیافتاد تا فردا صبح.......
_____________________________________________________________________________
امیدوارم این یکیو خوب نوشته باشم

مارکوس عزیز
نوشته ت به طرز محسوسی بهتر شده بود ولی هنوز جا برای کار داری چون در اون سطح مورد نظرم برای ورود به محفل نیستی .
در واقع اگر بخوام روراست باشم هر چقدر هم خوب بنویسی به خاطر اسمت نمیتونم به راحتی در محفل بپذیرمت و توصیه اخلاقی خودم اینه که راه اتحاد اسلیترین رو در پیش بگیری چون کاملا در کتاب شریر و بدجنس بودن شخصیت مارکوس ذکر شده و هر چقدر هم ما بخوایم نادیده بگیریمش مشکل و مانع بزرگیه پس نباید انتظار داشته باشی که به راحتی قبولت کنم مگر اینکه انقدر عالی و خوب باشی که من چیزی نتونم بگم پس بازم میگم از جانب من برای قبول شدن در محفل زیاد مطمئن نباش و بهتره به فکر اتحاد اسلیترین باشی
ولی در مورد خود رولت : هنوز جا برای کار داری ..چه در زمینه فضاسازی و چه در زمینه دیالوگ.مهم ترین اشکالی که در نوشته ت چشمم رو گرفت تغییر حالت نوشته ت از عامیانه به دستوری بود یعنی بعضی جاها افعالی که به کار میبردی اصلا با بقیه جاها نمیخوند یا در دیالوگ هات از افعال ماکل استفاده کرده بودی که این غلطه چون دیالوگ عامیانه ست و فضاسازی دستوری پس به این نکته توجه داشته باش.موضوع رو هم باید بهتر از اینها توضیح بدی..از تخیل خودت استفاده کن و زیاد حالت نوشتاری و سبک کتاب رو در کارت قرار نده .در مورد فضاسازی هم که جا برای پیشرفت هنوز خیلی داری
تایید نشد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 2:40:29
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 2:42:24
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 3:08:23
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 3:16:31
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/15 15:29:48
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 2:42:24
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 3:08:23
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1384/11/14 3:16:31
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/15 15:29:48
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

هري و مارکوس
روزگاران پشت سر هم سپري ميشدند و هري و هرميون و رون در کنار يک ديگر در خانه اي مجلل که براي يک هفته در لندن گرفته بودند تا اين چند هفته را به تمرينات وردها در خلوت مشکلات براي مقابله با سياهيان بپردازند.
در خانه اي که به صورت مربع بود و هيچ اتاقي نداشت و رنگ ان آبيه روشن بود زندگي مي کردند. در يک ضلع اين خانه ميزي براي خوردن غذا بود و در ضلع ديگر تخت خواب ها و در سومين ضلع کتاب خانه ي بزرگ با کتاب هاي فراوان براي طلسم هاي گوناگون و در ضلع بعدي نيز در خروجي بود. :pint:
در اين جا هري هميشه براي خريد به بيرون ميرفت چون اون بهتر از بقيه لندن را مي شناخت و به همين دليل انها در خانه مانده و منتظر هري مي شدند تا با او به ادامه ي تمرينات بپردازد.
روزي که هري مثل هميشه به بازار براي خريد نان و ميوه رفت در راه پسرکي با مو هاي نسبتا کوتاه و گوشهاي تيزک و صورت کشيده به پيش هري امد و سلام کرد.
هري: سلام ,من شما رو يک جايي نديدم خيلي برايم اشنا هستيد؟
پسرک که کمي خوشحال شد که هري او را به ياد مي اورد و گفت: بله اقاي پاتر شما من را در مدرسه ي هاگوارتز ديدين من مارکوس فلينتم کاپيتان تيم اسلايترين و در جنگ هاي ولدمورتي من با شما مي جنگيدم...
هري که از اين حرف اخر شکه شد گفت: نکنه مي خواي جلوي اين همه مشنگ من رو طلسم کني...
مارکوس کمي چهره اش ناراحت شد و با صداي اروم و نازکي گفت: نه...نه..نه من ديگه از ولدمورت جدا شدم من مي خوام که با شما باشم...
هري که هنوز عصبانيت در چشمانش داد مي زد
گفت: واسه چي مي خواي با اين کارات براي ولدمورت خبر ببري اگه خبري مي خواي برو دامبلدور رو با اين حرفات سياه کن...
مارکوس خيلي سريع گفت: من قسم مي خورم که همچين کاري نمي کنم باور کن...
هري که به نظر مي رسيد کمي قانع شده است گفت: حالا من برات چي کار مي تونم بکنم؟
مارکوس توانسته بود رضايت هري را جلب کند لبخندي زد و گفت:من هم مي توانم با شما در خانه زندگي کنم من مي توانم طلسم هاي زيادي را به شما ياد بدم و طلسم هاي زيادي هم از شما ياد بگيرم...
هري همش مخالفت مي کرد و در ان طرف مارکوس با جان و دل توضيح مي داد تا اين که هري قبول کرد که او هم به جمع آن ها بپيوندد...
مارکوس که از خوشحالي پر در آورده بود در خريد و حمل ميوه ها به هري کمک کرد تا اين که به خانمه رسيدند...مارکوس خيلي شوق داشت....
هري تا وارد خانه شد با خنده به رون و هرميون گفت که يک عضو جديد داريم و بعد با دست به مارکوس اشاره کرد و ناگهان رون و هرميون که ميوه ها از دست هري گرفته بودند با تعجب به مارکوس نگاه کردند و هر دو با هم ميوه ها از دستشان سور خورد و نقش بر زمين شد...
هري تمام داستان را به ان دو توضيح داد و آن ها قانع شدند به طوري که حتي با او شوخي هم مي کردند...
ديگر آن چند روز باقي مانده را به صورت فشرده تر طلسم تمرين مي کردند...
در آن جا مارکوس به ان ها يک ساعت طلسم هايي رو که از ولدمورت ياد گرفته بود را به ان ها ياد مي داد و ان ها يک ساعت ان را تمرين مي کردند و بعد از يه چند دقيقه استراحت از روي کتاب ها طلسم هاي جديدي را مي خواندند و به دليل بلد نبودن حالت ان ها ناچار دو ساعت روي ان ها کار مي کردند و ان ها براي اجراي طلسم چهار انسان پديد اورده بودند که مانند انسان همه ي طلسم ها روي ان عصر مي کرد و تمام حالت درد و سوزش را مشخص مي کرد ولي بعد از مدتي دو باره به حالت اول باز مي گشت که اين ادمک ها رو هرميون با طلسمي که در يک کتاب خوانده بود به وجود اورده بود...
انها بعد از اتمام کارهايشان به مدرسه هاگوارتز رفتند تا سال جديد را در ان جا بگذرانند ولي در انجا نيز با اجازه مدير يک خانه ي کو چکي را که دامبلدور با طلسم بسيار قوي ساخته بود به تمرينات ادامه مي دادند و در اين ميان ديگر رابطه ميان هري و هرميون رون بسيار خوب شده بود حتي در مدرسه به طوري کعه به آن ها چهار پر ققنوس مي گفتند.
پايان
_______________________________________________________________
ميشه من هم عضو محفل بشم اگه بشم داستان هاي بهتري مي نويسم چون شوقم بيشتره...
با تشکر...
راستي اصلا اين داستان خوب است
بعد یه سوال داشتم البته خارج از این جا که ایا میشه هم عضو محفل باشیم هم عضو گروه اتحاد اسلایترین؟
یه وقت بر نخوره ها
مارکوس عزیز
اول از همه اینکه قصدت برای سفید شدن رو تبریک میگم ولی این کار و عضویت در محفل به این سادگی ها نیست.
در مورد سوالی که پرسیده بودی اصولا وقتی میخوای بیای تو محفل یعنی بیای طرف سفیدها و از اونجا که جادوگران و ساحره های سیاه در اتحاد اسلیترین عضو هستن باید یکی شون رو انتخاب کنی ..یا اینجا یا اونجا .در واقع این خیلی مهمه که شما عضو اسلیترینی و این برات نکته منفی به وجود میاره چون در محفل فقط به روی سفیدها باز میشه ولی اگر میخوای تغییر عقیده بدی و سفید بشی باید سعی کنی بهتر از اینها عمل کنی چون در اون سطحی که من برای محفل در نظر گرفتم نیستی.
خب ..خب..حالا خود پست شما:
اول اینکه به نظر من این موضوع رو اگر به هاگوارتز ربط بدی بهتر میتونی روش مانور بدی و نظرت رو پیاده کنی تا یک خونه توی لندن و خرید رفتن هری...ببین درسته که اینجا موضاعاتی جدا از کتابها دنبال میشه ولی بعضی اصول اساسی رو نباید فراموش کنی از جمله این که هیچ وقت در دنیای هری پاتر هر ی بلند نمیشه بره توی لندن خرید میوه و سبزی و این چیز مهمیه که باید بهش توجه داشته باشی . دوم در مورد موضوعت..میتونه چیز خوبی باشه ولی باید براش دلیل ارائه کنی یعنی به چه دلیلی "مارکوس فلینت" یکی از اعضای مهم اسلیترین به گروهش پشت میکنه و میخواد سفید بشه .میفهمی منظورم چیه که؟؟ میتونی اینکار رو به صورت گفتگویی بین شخصیت خودت و هری یا یکی دیگه از بچه ها انجام بدی .سومین مورد استفاده ت از شکلک های به کار رفته بود ..اصولا بهتره انقدر از شکلک استفاده نکنی و وقتی هم قصد استفاده داری در جاهایی که فراخور موضوعه اینکارو انجام بدی مثلا شکلک نوشابه اول متنت هیچ ربطی نداشت با جارو در آخر کار پس به این موضوع توجه داشته باش. چهارمین مورد غلط املایی و نگارشیه ..من انتظارم از اعضای محفل اینه که نوشته هاشون از این ایراد خالی باشه و شما هم باید با ویرایش و دوباره خوانی متنت قبل از فرستادن رو انجام بدی تا این ایراد ها برطرف بشه.
در آخر اینکه روی فضاسازی و توصیف حالات افراد کار کن چون 100 برابر مهم تر از دیالوگه .
امیدورام اگر دفعه بعدی هم برای درخواست در کار بود نوشته ای بهتر و قشنگ تر رو ازت ببینم چون با دقت و حوصله همیشه نتیجه خوب به دست میاد
تایید نشد!!!
روزگاران پشت سر هم سپري ميشدند و هري و هرميون و رون در کنار يک ديگر در خانه اي مجلل که براي يک هفته در لندن گرفته بودند تا اين چند هفته را به تمرينات وردها در خلوت مشکلات براي مقابله با سياهيان بپردازند.
در خانه اي که به صورت مربع بود و هيچ اتاقي نداشت و رنگ ان آبيه روشن بود زندگي مي کردند. در يک ضلع اين خانه ميزي براي خوردن غذا بود و در ضلع ديگر تخت خواب ها و در سومين ضلع کتاب خانه ي بزرگ با کتاب هاي فراوان براي طلسم هاي گوناگون و در ضلع بعدي نيز در خروجي بود. :pint:
در اين جا هري هميشه براي خريد به بيرون ميرفت چون اون بهتر از بقيه لندن را مي شناخت و به همين دليل انها در خانه مانده و منتظر هري مي شدند تا با او به ادامه ي تمرينات بپردازد.
روزي که هري مثل هميشه به بازار براي خريد نان و ميوه رفت در راه پسرکي با مو هاي نسبتا کوتاه و گوشهاي تيزک و صورت کشيده به پيش هري امد و سلام کرد.
هري: سلام ,من شما رو يک جايي نديدم خيلي برايم اشنا هستيد؟
پسرک که کمي خوشحال شد که هري او را به ياد مي اورد و گفت: بله اقاي پاتر شما من را در مدرسه ي هاگوارتز ديدين من مارکوس فلينتم کاپيتان تيم اسلايترين و در جنگ هاي ولدمورتي من با شما مي جنگيدم...
هري که از اين حرف اخر شکه شد گفت: نکنه مي خواي جلوي اين همه مشنگ من رو طلسم کني...
مارکوس کمي چهره اش ناراحت شد و با صداي اروم و نازکي گفت: نه...نه..نه من ديگه از ولدمورت جدا شدم من مي خوام که با شما باشم...
هري که هنوز عصبانيت در چشمانش داد مي زد
گفت: واسه چي مي خواي با اين کارات براي ولدمورت خبر ببري اگه خبري مي خواي برو دامبلدور رو با اين حرفات سياه کن...
مارکوس خيلي سريع گفت: من قسم مي خورم که همچين کاري نمي کنم باور کن...
هري که به نظر مي رسيد کمي قانع شده است گفت: حالا من برات چي کار مي تونم بکنم؟
مارکوس توانسته بود رضايت هري را جلب کند لبخندي زد و گفت:من هم مي توانم با شما در خانه زندگي کنم من مي توانم طلسم هاي زيادي را به شما ياد بدم و طلسم هاي زيادي هم از شما ياد بگيرم...
هري همش مخالفت مي کرد و در ان طرف مارکوس با جان و دل توضيح مي داد تا اين که هري قبول کرد که او هم به جمع آن ها بپيوندد...
مارکوس که از خوشحالي پر در آورده بود در خريد و حمل ميوه ها به هري کمک کرد تا اين که به خانمه رسيدند...مارکوس خيلي شوق داشت....
هري تا وارد خانه شد با خنده به رون و هرميون گفت که يک عضو جديد داريم و بعد با دست به مارکوس اشاره کرد و ناگهان رون و هرميون که ميوه ها از دست هري گرفته بودند با تعجب به مارکوس نگاه کردند و هر دو با هم ميوه ها از دستشان سور خورد و نقش بر زمين شد...
هري تمام داستان را به ان دو توضيح داد و آن ها قانع شدند به طوري که حتي با او شوخي هم مي کردند...

ديگر آن چند روز باقي مانده را به صورت فشرده تر طلسم تمرين مي کردند...
در آن جا مارکوس به ان ها يک ساعت طلسم هايي رو که از ولدمورت ياد گرفته بود را به ان ها ياد مي داد و ان ها يک ساعت ان را تمرين مي کردند و بعد از يه چند دقيقه استراحت از روي کتاب ها طلسم هاي جديدي را مي خواندند و به دليل بلد نبودن حالت ان ها ناچار دو ساعت روي ان ها کار مي کردند و ان ها براي اجراي طلسم چهار انسان پديد اورده بودند که مانند انسان همه ي طلسم ها روي ان عصر مي کرد و تمام حالت درد و سوزش را مشخص مي کرد ولي بعد از مدتي دو باره به حالت اول باز مي گشت که اين ادمک ها رو هرميون با طلسمي که در يک کتاب خوانده بود به وجود اورده بود...
انها بعد از اتمام کارهايشان به مدرسه هاگوارتز رفتند تا سال جديد را در ان جا بگذرانند ولي در انجا نيز با اجازه مدير يک خانه ي کو چکي را که دامبلدور با طلسم بسيار قوي ساخته بود به تمرينات ادامه مي دادند و در اين ميان ديگر رابطه ميان هري و هرميون رون بسيار خوب شده بود حتي در مدرسه به طوري کعه به آن ها چهار پر ققنوس مي گفتند.
پايان
_______________________________________________________________
ميشه من هم عضو محفل بشم اگه بشم داستان هاي بهتري مي نويسم چون شوقم بيشتره...
با تشکر...
راستي اصلا اين داستان خوب است
بعد یه سوال داشتم البته خارج از این جا که ایا میشه هم عضو محفل باشیم هم عضو گروه اتحاد اسلایترین؟
یه وقت بر نخوره ها
مارکوس عزیز
اول از همه اینکه قصدت برای سفید شدن رو تبریک میگم ولی این کار و عضویت در محفل به این سادگی ها نیست.
در مورد سوالی که پرسیده بودی اصولا وقتی میخوای بیای تو محفل یعنی بیای طرف سفیدها و از اونجا که جادوگران و ساحره های سیاه در اتحاد اسلیترین عضو هستن باید یکی شون رو انتخاب کنی ..یا اینجا یا اونجا .در واقع این خیلی مهمه که شما عضو اسلیترینی و این برات نکته منفی به وجود میاره چون در محفل فقط به روی سفیدها باز میشه ولی اگر میخوای تغییر عقیده بدی و سفید بشی باید سعی کنی بهتر از اینها عمل کنی چون در اون سطحی که من برای محفل در نظر گرفتم نیستی.
خب ..خب..حالا خود پست شما:
اول اینکه به نظر من این موضوع رو اگر به هاگوارتز ربط بدی بهتر میتونی روش مانور بدی و نظرت رو پیاده کنی تا یک خونه توی لندن و خرید رفتن هری...ببین درسته که اینجا موضاعاتی جدا از کتابها دنبال میشه ولی بعضی اصول اساسی رو نباید فراموش کنی از جمله این که هیچ وقت در دنیای هری پاتر هر ی بلند نمیشه بره توی لندن خرید میوه و سبزی و این چیز مهمیه که باید بهش توجه داشته باشی . دوم در مورد موضوعت..میتونه چیز خوبی باشه ولی باید براش دلیل ارائه کنی یعنی به چه دلیلی "مارکوس فلینت" یکی از اعضای مهم اسلیترین به گروهش پشت میکنه و میخواد سفید بشه .میفهمی منظورم چیه که؟؟ میتونی اینکار رو به صورت گفتگویی بین شخصیت خودت و هری یا یکی دیگه از بچه ها انجام بدی .سومین مورد استفاده ت از شکلک های به کار رفته بود ..اصولا بهتره انقدر از شکلک استفاده نکنی و وقتی هم قصد استفاده داری در جاهایی که فراخور موضوعه اینکارو انجام بدی مثلا شکلک نوشابه اول متنت هیچ ربطی نداشت با جارو در آخر کار پس به این موضوع توجه داشته باش. چهارمین مورد غلط املایی و نگارشیه ..من انتظارم از اعضای محفل اینه که نوشته هاشون از این ایراد خالی باشه و شما هم باید با ویرایش و دوباره خوانی متنت قبل از فرستادن رو انجام بدی تا این ایراد ها برطرف بشه.
در آخر اینکه روی فضاسازی و توصیف حالات افراد کار کن چون 100 برابر مهم تر از دیالوگه .
امیدورام اگر دفعه بعدی هم برای درخواست در کار بود نوشته ای بهتر و قشنگ تر رو ازت ببینم چون با دقت و حوصله همیشه نتیجه خوب به دست میاد
تایید نشد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/11 18:31:19
عضو اتحاد اسلایترین
جزئیات کاربر

سلام من هم می خواستم عضو محفل ققنوس باشم این نمایشنامه ام:
.....................................................................................................................
هلن با سرعت داشت به سوی اتاق میرفت و سرش پائین بود و کمی هم ترسیده بود چون احساس میکرد کسی دارد او را تعقیب میکند هر چند دقیقه یکبار به پشت سرش نگاهی می انداخت اما کسی رو نمی دید کلاسورش رو گرفته بود تو دستش و فشار میداد چشماش رو هم بسته بود و تا جایی که می تونست با سرعت راه می رفت تا رسید به در اتاق مدیر و یکهو وارد اتاق شد و افتاد رو زمین
_ کمک
البوس : چیه چی شده چرا رنگت پریده؟
_ اخه یکی داره من رو دنبال میکنه کمک
البوس : کی داره دنبالت میکنه؟
_ نمی دونم
البوس که می متعجب و کمی عصبی بود بلند شد تا ببینه کی داره دنبال هلن میکنه
البوس: اینجا که کسی نیست
_ : نمی دونم صدای پاش می اوومد
البوس : حالا برای چی اومدی
_ می خواستم عضو محفل بشم
البوس سرش رو به علامت اینکه فهمیده چه خبره تکون میده و داد می زنه : انیتا........انیتا
انیتا تو یه چشم به هم زدن می اد و مگه : ب...ب...بله
البوس : تا چند دقیقه پیش کجا بودی
انیتا که کم کم داشت سرخ می شد گفت : چ...چ...چرا؟
هلن که صدای پای انیتا رو می شناخت گفت : اره......اره ... همینه
انیتا که از خجالت داشت آب میشد گفت : می خواستم ببینم که اگه می خواد عضو محفل بشه می اد با چوب دستیش یه من رو بکشه یا کاری کنه که من صدمه ببینم شاید عضو سیاهان بود
هلن که چشماش داشت از حدقه می زد بیرون و زبونش بند اومده بود گفت : من اخه چ ...چ...چی بگم
البوس :حالا برو ببینم چی میشه.
..............................................................................................................................
ببخشید خوشحال می شم عضو محفل بشم
هلن عزیز
به عنوان اولین تلاش کارت قابل تقدیره ولی من سطح بالاتری رو برای عضویت در محفل در نظر دارم.نمیگم که رول کوتاه بده ولی بهتره که توضیخات بیشتری رو در رولت قرار بدی.
فضاسازی اول نوشته ت خوب بود ولی بازم میتونه بهتر بشه واگر در قسمت دوم یعنی اتاق دامبلدور هم کمی توصیف به کار میبردی سطح کارت بالاتر میومد و بهتر میشد.
میدونم که میتونی بهتر و زیباتر از این بنویسی پس منم منتظر یک رول قشنگ و زیبا ازت هستم تا ورودت به محفل رو تبریک میگم ولی در حال حاضر تایید نیستی تا نمایش نامه جدیدت رو ببینم
تایید نشد!!
.....................................................................................................................
هلن با سرعت داشت به سوی اتاق میرفت و سرش پائین بود و کمی هم ترسیده بود چون احساس میکرد کسی دارد او را تعقیب میکند هر چند دقیقه یکبار به پشت سرش نگاهی می انداخت اما کسی رو نمی دید کلاسورش رو گرفته بود تو دستش و فشار میداد چشماش رو هم بسته بود و تا جایی که می تونست با سرعت راه می رفت تا رسید به در اتاق مدیر و یکهو وارد اتاق شد و افتاد رو زمین
_ کمک
البوس : چیه چی شده چرا رنگت پریده؟
_ اخه یکی داره من رو دنبال میکنه کمک
البوس : کی داره دنبالت میکنه؟
_ نمی دونم
البوس که می متعجب و کمی عصبی بود بلند شد تا ببینه کی داره دنبال هلن میکنه
البوس: اینجا که کسی نیست
_ : نمی دونم صدای پاش می اوومد
البوس : حالا برای چی اومدی
_ می خواستم عضو محفل بشم
البوس سرش رو به علامت اینکه فهمیده چه خبره تکون میده و داد می زنه : انیتا........انیتا
انیتا تو یه چشم به هم زدن می اد و مگه : ب...ب...بله
البوس : تا چند دقیقه پیش کجا بودی
انیتا که کم کم داشت سرخ می شد گفت : چ...چ...چرا؟
هلن که صدای پای انیتا رو می شناخت گفت : اره......اره ... همینه
انیتا که از خجالت داشت آب میشد گفت : می خواستم ببینم که اگه می خواد عضو محفل بشه می اد با چوب دستیش یه من رو بکشه یا کاری کنه که من صدمه ببینم شاید عضو سیاهان بود
هلن که چشماش داشت از حدقه می زد بیرون و زبونش بند اومده بود گفت : من اخه چ ...چ...چی بگم
البوس :حالا برو ببینم چی میشه.
..............................................................................................................................
ببخشید خوشحال می شم عضو محفل بشم
هلن عزیز
به عنوان اولین تلاش کارت قابل تقدیره ولی من سطح بالاتری رو برای عضویت در محفل در نظر دارم.نمیگم که رول کوتاه بده ولی بهتره که توضیخات بیشتری رو در رولت قرار بدی.
فضاسازی اول نوشته ت خوب بود ولی بازم میتونه بهتر بشه واگر در قسمت دوم یعنی اتاق دامبلدور هم کمی توصیف به کار میبردی سطح کارت بالاتر میومد و بهتر میشد.
میدونم که میتونی بهتر و زیباتر از این بنویسی پس منم منتظر یک رول قشنگ و زیبا ازت هستم تا ورودت به محفل رو تبریک میگم ولی در حال حاضر تایید نیستی تا نمایش نامه جدیدت رو ببینم
تایید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/8 15:58:27
[size=large][color=0033FF
جزئیات کاربر

هري،رون و هرميون سر ميز صبحانه بودند . چهرهي رون به شدت آشفته بود، انگار با آجري محكم به صورتش كوبيده بودند، چشمانش از شدت خستگي در هم رفته بود. هري هم كه دسته كمي از او نداشت كنارش نشسته بود؛ دستانش را به هم قلاب كرده بود و روي پايش گذاشته بود و با چشماني بسته داشت چرت ميزد.
رون كه به نظر ميرسيد در حال فكر كردن بود ناگهان چيزي گفت؛ اين قدر ناگهاني حرف زد كه هري فكر كرد كسي با سوزن به پشت او زده. رون گفت:اين چه وضعيه...؟! اون همه تكليف داريم ...اسنيپ هم به من ميگه تو بايد تمرين معجون سازي كني!
هري:خب چرا به من ميگي مگه به من نگفته بود ...خودت كه ميدوني ديشب داشتم كارامو انجام ميدادم ...لا اقل بگذار الآن يه چرتي بزنم ...
هرميون بشقابي پر از ژامبون و تخم مرغ جلوش بود و همچين داشت اونو ميخورد كه انگار از گشنگان آفريقايي بود. وقتي متوجه نگاه پسرا شد، خوردنش رو قطع كرد وبا دستمالي دهانش رو تميز كرد و بهشون گفت: اسنيپ هفتهي قبل بهتون گفته بود، چرا تا حالا عقب انداختينش ... حقتونه!
رون با حالتي عصبي گفت:ما سه شب در هفته تمرين كوييديچ داريم ...شباي خاليمونم همش داريم درس...
رون حرف زدنش را قطع كرد چون يك جغد با سرعت داشت به او نزديك ميشد . رون چنان خودش را عقب كشيد كه با صندلي روي زمين افتاد و كل ميز گريفندور به او خنديدند.
او بلند شد و در حالي كه قرمز شده بود لبخند تلخي به آنها زد. جغد نامهاي براي هري آورده بود. هري با آرامش نامه را از پاي او باز كرد ولي تا روي آن را خواند چهرهاش مثل لبو قرمز شد او سريع به سمت سالن گريفندور رفت. رون و هرميون هم به دنبال او رفتند ....
هري با حالتي آميخته از هيجان و ترس گفت:از طرف سيريوسه ...(البته نامه با نام مستعار فين فيني بود)
هري عزيزم سلام. يكي از دوستان من داره به اونجا مياد. .اون هم خونشو مثل من عوض كرده ميخواست بياد يه جايي كه فاميلاش اونجا نيان من هم خونهي شما رو معرفي كردم .... دوستدار تو،فين فيني
هري فهميد كه كسي از آزكابان فرار كرده كه كسايي هم دنبالشن وداره مياد به هاگوارتز ...
هري،رون و هرميون مشتاقانه منتظر اون مرد بودند. اما بعد از يك هفته كه خبري از اون مرد نشد، اونا تقريبا اون رو فراموش كرده بودند.
يك روز كه هري و رون از تمرين كوييديچ بر ميگشتندآنچنان گرم حرف زدن بودندكه نفهميدند وارد جنگل ممنوعه شدهاند رون گفت: اُ ...اُ ... هري ، ببين ما كجاييم !!! بايد زودتر بريم ...
هري كه صورتش از حالتي مغرورانه لبريز بود روي تخته سنگي نشست و گفت: ما زياد دور نشديم. يه كم اينجا ميمونيم ...چيه؟ نكنه ميترسي ؟
رون كه نميخواست ترسش را بروز دهد كنار او نشست و دوباه مشغول صحبت شدند كه ناگهان هري احساس دردي شديد به روي زخمش كرد؛ او سرش را محكم به زانويش كوبيد و گفت:رون ...اونا اينجان ... من نميتونم بيام، برو به دامبلدور بگو، برو ...برو...
رون كه از ترس هر چه در دست داشت روي زمين انداخت و گفت: ولي ...ولي تو نميتوني تنها بموني ... اما هنگامي كه با فرياد هري مواجه شد رفت.
هري كه قدرت ديدش كم شده بود چوبش را در آورد و به اطراف خيره شد ... همان موقع موجودي از آسمان جلوي او افتاد. انگار مردي بود كه ماسك زده بود او خواست او را بزند. اما وقتي اشباح ديوانه را ديد، شروع به خواندن وردي كرد؛ ولي قبل از اين كه كاري كند كسي با صداي بلند گفت : گم شيد ... اون دامبلدور بود كه به آنجا رسيده بود ... ولي همان موقع هري بيهوش شد.
وقتي بهوش آمد خود را در درمانگاه هاگوارتز ديد. هرميون و رون كه از شدت نگراني اشك در چشم داشتند بالاي سر او بودند ...آنها وقتي هري را بهوش ديدند جيغي كوتاه كشيدند وگفتند:هري فكر ميكنم مهمونت رسيده... آنها كنار رفتند و مردي ماسكدار به جلوي او آمد و گفت: تو پسر شجاعي هستي آقاي پاتر . من دوست سيريوس هستم .حتماً بهت گفته بود، نه؟ هري با سر جواب مثبت داد. مرد گفت: من تالاس هستم... تالاس ولدمورت (وقتي ديد هري خمي به ابرو داد گفت:) نترس ... من فقط پسر عموي اون عوضي هستم... حالا هم در خدمت دامبلدور و ارتش ققنوس هستم. اونايي هم كه تو توي جنگل ديدي افراد اون بودن كه منو تعقيب كردهبودند. ولي دامبلدور خوب حسابشونو رسيد. ميدونم اون با پدر و مادر تو چيكار كرده، اون حتي به من هم رحم نكرد و صورت منو با آتيش سوزوند.
حدود يك ماه از آمدن تالاس هاگوارتز ميگذشت و رفته رفته به محبوبيت او بين بچهها افزوده ميشد.
تا حدي كه آنها نزد دامبلدور رفتند و از او خواستند كه تالاس معلم مقابله با جادوي سياه شود. دامبلدور هم كه معلم خوبي براي اين درس پيدا نكرده بود، موافقت كرد و حالا تالاس هم در ارتش و هم در هاگوارتز مقابل لرد قرار گرفته بود.
تالاس عزیز
پیشرفتت آنچنان محسوسه که نمیدونم چی بگم.آفرین و بازم آفرین.
اصلا انتظار نداشتم که انقدر پشتکار داشته باشی و برای بهتر شدن تلاش کنی ..به پاس این پشتکار و تلاشت من هم ورودت رو به محفل ققنوس تبریک میگم و امیدورام این روند صعودیت همچنان ادامه داشته باشه .
فضاسازی هات به شدت بهتر شده بود و فقط دیالوگ هات کمی ضعیف بود که اونم با تمرین بیشتر میتونه خوب بشه .منتظر فعالیت های خوبت در قسمت های دیگه رول هستم تا جواب اعتمادم رو بدی
تایید شد!!!
رون كه به نظر ميرسيد در حال فكر كردن بود ناگهان چيزي گفت؛ اين قدر ناگهاني حرف زد كه هري فكر كرد كسي با سوزن به پشت او زده. رون گفت:اين چه وضعيه...؟! اون همه تكليف داريم ...اسنيپ هم به من ميگه تو بايد تمرين معجون سازي كني! هري:خب چرا به من ميگي مگه به من نگفته بود ...خودت كه ميدوني ديشب داشتم كارامو انجام ميدادم ...لا اقل بگذار الآن يه چرتي بزنم ...
هرميون بشقابي پر از ژامبون و تخم مرغ جلوش بود و همچين داشت اونو ميخورد كه انگار از گشنگان آفريقايي بود. وقتي متوجه نگاه پسرا شد، خوردنش رو قطع كرد وبا دستمالي دهانش رو تميز كرد و بهشون گفت: اسنيپ هفتهي قبل بهتون گفته بود، چرا تا حالا عقب انداختينش ... حقتونه!
رون با حالتي عصبي گفت:ما سه شب در هفته تمرين كوييديچ داريم ...شباي خاليمونم همش داريم درس...
رون حرف زدنش را قطع كرد چون يك جغد با سرعت داشت به او نزديك ميشد . رون چنان خودش را عقب كشيد كه با صندلي روي زمين افتاد و كل ميز گريفندور به او خنديدند.
او بلند شد و در حالي كه قرمز شده بود لبخند تلخي به آنها زد. جغد نامهاي براي هري آورده بود. هري با آرامش نامه را از پاي او باز كرد ولي تا روي آن را خواند چهرهاش مثل لبو قرمز شد او سريع به سمت سالن گريفندور رفت. رون و هرميون هم به دنبال او رفتند ....هري با حالتي آميخته از هيجان و ترس گفت:از طرف سيريوسه ...(البته نامه با نام مستعار فين فيني بود)
هري عزيزم سلام. يكي از دوستان من داره به اونجا مياد. .اون هم خونشو مثل من عوض كرده ميخواست بياد يه جايي كه فاميلاش اونجا نيان من هم خونهي شما رو معرفي كردم .... دوستدار تو،فين فيني
هري فهميد كه كسي از آزكابان فرار كرده كه كسايي هم دنبالشن وداره مياد به هاگوارتز ...
هري،رون و هرميون مشتاقانه منتظر اون مرد بودند. اما بعد از يك هفته كه خبري از اون مرد نشد، اونا تقريبا اون رو فراموش كرده بودند.
يك روز كه هري و رون از تمرين كوييديچ بر ميگشتندآنچنان گرم حرف زدن بودندكه نفهميدند وارد جنگل ممنوعه شدهاند رون گفت: اُ ...اُ ... هري ، ببين ما كجاييم !!! بايد زودتر بريم ...
هري كه صورتش از حالتي مغرورانه لبريز بود روي تخته سنگي نشست و گفت: ما زياد دور نشديم. يه كم اينجا ميمونيم ...چيه؟ نكنه ميترسي ؟
رون كه نميخواست ترسش را بروز دهد كنار او نشست و دوباه مشغول صحبت شدند كه ناگهان هري احساس دردي شديد به روي زخمش كرد؛ او سرش را محكم به زانويش كوبيد و گفت:رون ...اونا اينجان ... من نميتونم بيام، برو به دامبلدور بگو، برو ...برو...
رون كه از ترس هر چه در دست داشت روي زمين انداخت و گفت: ولي ...ولي تو نميتوني تنها بموني ... اما هنگامي كه با فرياد هري مواجه شد رفت.
هري كه قدرت ديدش كم شده بود چوبش را در آورد و به اطراف خيره شد ... همان موقع موجودي از آسمان جلوي او افتاد. انگار مردي بود كه ماسك زده بود او خواست او را بزند. اما وقتي اشباح ديوانه را ديد، شروع به خواندن وردي كرد؛ ولي قبل از اين كه كاري كند كسي با صداي بلند گفت : گم شيد ... اون دامبلدور بود كه به آنجا رسيده بود ... ولي همان موقع هري بيهوش شد.
وقتي بهوش آمد خود را در درمانگاه هاگوارتز ديد. هرميون و رون كه از شدت نگراني اشك در چشم داشتند بالاي سر او بودند ...آنها وقتي هري را بهوش ديدند جيغي كوتاه كشيدند وگفتند:هري فكر ميكنم مهمونت رسيده... آنها كنار رفتند و مردي ماسكدار به جلوي او آمد و گفت: تو پسر شجاعي هستي آقاي پاتر . من دوست سيريوس هستم .حتماً بهت گفته بود، نه؟ هري با سر جواب مثبت داد. مرد گفت: من تالاس هستم... تالاس ولدمورت (وقتي ديد هري خمي به ابرو داد گفت:) نترس ... من فقط پسر عموي اون عوضي هستم... حالا هم در خدمت دامبلدور و ارتش ققنوس هستم. اونايي هم كه تو توي جنگل ديدي افراد اون بودن كه منو تعقيب كردهبودند. ولي دامبلدور خوب حسابشونو رسيد. ميدونم اون با پدر و مادر تو چيكار كرده، اون حتي به من هم رحم نكرد و صورت منو با آتيش سوزوند.
حدود يك ماه از آمدن تالاس هاگوارتز ميگذشت و رفته رفته به محبوبيت او بين بچهها افزوده ميشد.
تا حدي كه آنها نزد دامبلدور رفتند و از او خواستند كه تالاس معلم مقابله با جادوي سياه شود. دامبلدور هم كه معلم خوبي براي اين درس پيدا نكرده بود، موافقت كرد و حالا تالاس هم در ارتش و هم در هاگوارتز مقابل لرد قرار گرفته بود.تالاس عزیز
پیشرفتت آنچنان محسوسه که نمیدونم چی بگم.آفرین و بازم آفرین.
اصلا انتظار نداشتم که انقدر پشتکار داشته باشی و برای بهتر شدن تلاش کنی ..به پاس این پشتکار و تلاشت من هم ورودت رو به محفل ققنوس تبریک میگم و امیدورام این روند صعودیت همچنان ادامه داشته باشه .
فضاسازی هات به شدت بهتر شده بود و فقط دیالوگ هات کمی ضعیف بود که اونم با تمرین بیشتر میتونه خوب بشه .منتظر فعالیت های خوبت در قسمت های دیگه رول هستم تا جواب اعتمادم رو بدی
تایید شد!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/8 16:01:27
جزئیات کاربر

من ميخواستم عضو محفل شم
--------------------------------------
ساعت 12:30 لندن بيابانهايه فلافلي
ادي:محكم گرفتمت سعي كن بياي بالا
البوس:ادي من زخمي شدم ديگه به من اميدي نيست ولم كن جونه خودتو نجات بده
از پشت صداي يه خنده مياد
ولدي:ببين كيا اينجان البوس و ادي كوچولو
البوس:ادي فرار كن بدو............
ادي:من نميتونم شما رو تنها بذارم
البوس:امضامو بخون چي نوشته.......نوشته دامبلدور مرد........ولم كن
ادي:اما من نميتونم
ولدي :چه رومانتيك اخي ياره وفاداري كه در طي حفظ اربابش مرد
و با يه نفرين دسته ادي رو مجروح كرد دامبلدور ول شد اما لبخند ميزد
ادي:نه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.
ولدي :دامبل ديگه به خاطره ها رفته عزيزم اما تو رم با خودش ميبره يعني من دلم نمياد شما رو از هم جدا كنم
.....................................................
خوب بود
ادوراد عزیز
نباید انتظار داشته باشی که با این رول کوتاه و ضعیف بتونم در محفل بپذیرمت.
فقط دیالوگ بدون فضاسازی اصلا قابل قبول نیست!!
روی موضوع بهتری هم کار کن چون چیز زیاد جالبی نبود
روی فضاسازی و توصیف حالت کار کن و از دیالوگ های زیاد مگر بنا به ضرورت پرهیز کن .اون وقت میتونم در رابطه ت تجدیدنظری بکنم
--------------------------------------
ساعت 12:30 لندن بيابانهايه فلافلي
ادي:محكم گرفتمت سعي كن بياي بالا
البوس:ادي من زخمي شدم ديگه به من اميدي نيست ولم كن جونه خودتو نجات بده
از پشت صداي يه خنده مياد
ولدي:ببين كيا اينجان البوس و ادي كوچولو
البوس:ادي فرار كن بدو............
ادي:من نميتونم شما رو تنها بذارم
البوس:امضامو بخون چي نوشته.......نوشته دامبلدور مرد........ولم كن
ادي:اما من نميتونم
ولدي :چه رومانتيك اخي ياره وفاداري كه در طي حفظ اربابش مرد
و با يه نفرين دسته ادي رو مجروح كرد دامبلدور ول شد اما لبخند ميزد
ادي:نه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه.
ولدي :دامبل ديگه به خاطره ها رفته عزيزم اما تو رم با خودش ميبره يعني من دلم نمياد شما رو از هم جدا كنم
.....................................................
خوب بود
ادوراد عزیز
نباید انتظار داشته باشی که با این رول کوتاه و ضعیف بتونم در محفل بپذیرمت.
فقط دیالوگ بدون فضاسازی اصلا قابل قبول نیست!!
روی موضوع بهتری هم کار کن چون چیز زیاد جالبی نبود
روی فضاسازی و توصیف حالت کار کن و از دیالوگ های زیاد مگر بنا به ضرورت پرهیز کن .اون وقت میتونم در رابطه ت تجدیدنظری بکنم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/5 12:46:36
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/04/01
آخرین ورود: چهارشنبه 27 خرداد 1388 15:51
از: از جهندم سياه همسادتونم نمي شناسي؟؟؟؟؟؟
پستها:
998

هپزيبا در همان خانه ي قديمي روي مبل كهنه و با ارزشي نشسته بود احساس بدي داشت همه افراد حاضر در اتاق به او خيره شده بودند اوتو بهبود يافته بود و حالا روي صندلي راحتي كنار شومينه استراحت مي كرد . دامبلدور به هپزيبا اجازه داده بود تا به طور موقتي در محفل بماند نگاه سرد آنها اميد را در دل هپزيبا خشك مي كرد .
هپزيبا:هوم ببخشيد من تا كي بايد اينجوري بشينم
اوتو:دامبلدور بايد در مورد بودن يا نبودن تو تصميم بگيره
آنيتا كه روي فرش كف اتاق نشسته بود نگاهي به دامبلدور انداخت
آنيتا:اگه مرگ خوار باشه چي؟
دامبلدور روي مبله روبروي هپزيبا كمي جا به جا شد و به نگاه عميقي به چشمان هپزيبا نگاه كرد هپزيبا كه احساس ميكرد زير ذره بين قرار دارد چشمانش را از او گرفت و به شعله هاي آتش خيره شد .
دامبلدور:تو بين سياهي و سفيدي كدوم رو انتخاب مي كني ؟
آنيتا:چه اهميتي داره اون عضو ما بشه ؟
اوتو:خوب اگه مرگ خوار نباشه ولي بعد بره مرگ خوار شه اون موقع اهميت داره .نداره؟
هپزيبا:هوم قرمز نه ببخشين خوب من هيچ وقت خيلي خشن نبودم منظورم قدرته براي بدست آوردن قدرت هيچ كاري نكردم يعني بر خلاف قانون بنابراين فكر مي كنم ضد يارو باشم . اما خوب اگه شما منو تو گروهتون راه نديد بازم مرگ خوار نمي شم قول مي دم
آنيتا:قانع شدم
اوتو:من مي گم يه مأموريت بهش بديم ببينيم چه كار مي كنه
هپزيباكه ياد زخم پهلوي اوتو مي افته ميگه :باشه ناهار چي مي خواين براتون بگيرم ؟
دامبلدور از كنار هپزيبا رد مي شه و تقريبا در فاصله چهار متري اون مي ايسته بعد با يك حركت ابتدايي به طوري كه هپزيبا بتونه جلوش رو بگيره چوب دستيش رو به طرف هپزيبا نشونه مي گيره
دامبلدور:ايمــــ
هپزيبا با ديدن اين صحنه چوب دستي اش رو بيرون مياره و افسون دامبلدور رو با يك ورد ساده كه به هيچ كس آسيبي نرسه خلع مي كنه
هپزيبا:شما ديوانه ايد مگه من چي كار كردم ؟
دامبلدور:اوتو مي خوام بگي چرا اينكار رو كردم؟
اوتو كه داشته چرت مي زده از جا ميپره و مي گه :هوم من فكر ميكنم اگه مرگ خوار بود با يه ورد بهتر دفاع مي كرد يا اصلا دفاع نمي كرد تا شما كارت رو بكني .
آنيتا:آره يا خودش رو نشون مي داد يا اصلا نشون نمي داد يا رومي روم يا زنگي زنگ اما من فكر نمي كنم مرگ خوار ها اينجور ي دفاع كنن
هپزيبا با اين حرف ها متوجه نو ر اميدي در دلش شد . نگاهي به دامبلدور انداخت تا نظر او را هم بداند اما او با نگاهي بدون احساس به او خيره شد
مرگ خوار بودن يا نبودن مسئله اين است
مرگخوار بودن یا نبودن؟؟
خب …خوب بود .سفیدتر شدی و به بقیه هم نشون دادی که میتونی سفید باشی ولی باید یک کمکی اطلاعات از محفل داشته باشی .نه؟
خوب بود پس دیگه بهت گیر نمیدم ولی ازت انتظار دارم که در "خانه شماره 12" فعالیت داشته باشی مخصوصا حالا که بهترین زمان برای ورود یک شخص جدید به خانه و تغییر و تحول در اونجائه.
دیالوگ هات خوب بود ولی میزان سیریوسی پستت پایین بود .دیگه تکرار نشه
تایید شد!!
هپزيبا:هوم ببخشيد من تا كي بايد اينجوري بشينم
اوتو:دامبلدور بايد در مورد بودن يا نبودن تو تصميم بگيره
آنيتا كه روي فرش كف اتاق نشسته بود نگاهي به دامبلدور انداخت
آنيتا:اگه مرگ خوار باشه چي؟
دامبلدور روي مبله روبروي هپزيبا كمي جا به جا شد و به نگاه عميقي به چشمان هپزيبا نگاه كرد هپزيبا كه احساس ميكرد زير ذره بين قرار دارد چشمانش را از او گرفت و به شعله هاي آتش خيره شد .
دامبلدور:تو بين سياهي و سفيدي كدوم رو انتخاب مي كني ؟
آنيتا:چه اهميتي داره اون عضو ما بشه ؟
اوتو:خوب اگه مرگ خوار نباشه ولي بعد بره مرگ خوار شه اون موقع اهميت داره .نداره؟
هپزيبا:هوم قرمز نه ببخشين خوب من هيچ وقت خيلي خشن نبودم منظورم قدرته براي بدست آوردن قدرت هيچ كاري نكردم يعني بر خلاف قانون بنابراين فكر مي كنم ضد يارو باشم . اما خوب اگه شما منو تو گروهتون راه نديد بازم مرگ خوار نمي شم قول مي دم
آنيتا:قانع شدم
اوتو:من مي گم يه مأموريت بهش بديم ببينيم چه كار مي كنه
هپزيباكه ياد زخم پهلوي اوتو مي افته ميگه :باشه ناهار چي مي خواين براتون بگيرم ؟
دامبلدور از كنار هپزيبا رد مي شه و تقريبا در فاصله چهار متري اون مي ايسته بعد با يك حركت ابتدايي به طوري كه هپزيبا بتونه جلوش رو بگيره چوب دستيش رو به طرف هپزيبا نشونه مي گيره
دامبلدور:ايمــــ
هپزيبا با ديدن اين صحنه چوب دستي اش رو بيرون مياره و افسون دامبلدور رو با يك ورد ساده كه به هيچ كس آسيبي نرسه خلع مي كنه
هپزيبا:شما ديوانه ايد مگه من چي كار كردم ؟
دامبلدور:اوتو مي خوام بگي چرا اينكار رو كردم؟
اوتو كه داشته چرت مي زده از جا ميپره و مي گه :هوم من فكر ميكنم اگه مرگ خوار بود با يه ورد بهتر دفاع مي كرد يا اصلا دفاع نمي كرد تا شما كارت رو بكني .
آنيتا:آره يا خودش رو نشون مي داد يا اصلا نشون نمي داد يا رومي روم يا زنگي زنگ اما من فكر نمي كنم مرگ خوار ها اينجور ي دفاع كنن
هپزيبا با اين حرف ها متوجه نو ر اميدي در دلش شد . نگاهي به دامبلدور انداخت تا نظر او را هم بداند اما او با نگاهي بدون احساس به او خيره شد
مرگ خوار بودن يا نبودن مسئله اين است
مرگخوار بودن یا نبودن؟؟
خب …خوب بود .سفیدتر شدی و به بقیه هم نشون دادی که میتونی سفید باشی ولی باید یک کمکی اطلاعات از محفل داشته باشی .نه؟
خوب بود پس دیگه بهت گیر نمیدم ولی ازت انتظار دارم که در "خانه شماره 12" فعالیت داشته باشی مخصوصا حالا که بهترین زمان برای ورود یک شخص جدید به خانه و تغییر و تحول در اونجائه.
دیالوگ هات خوب بود ولی میزان سیریوسی پستت پایین بود .دیگه تکرار نشه
تایید شد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/3 15:36:03
پنهان شده ام
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
پشت ابر چشمهايم...
باران در اتاق من است...
خالي هاي اتاقم را
از تصوير زنده ي نامش پر مي كن
جزئیات کاربر

هري،رون و هرميون روزهاي زياد خوبي رو تو هاگوارتز نميگذراندند . هيچ هيجاني نبود،صبح درس ميخوندن بعد از ظهر هم با هم بودند يا درسهاشون رو انجام ميدادند يا با هم صحبت ميكردند
بعد از ظهر ساعت 4
رون كه از شدت كسالت به خارش افتاده بود يه نگاهي بسيار ابوسانه به هرميون كرد بعد رويش را به طرف هري كرد:هري،فردا تعطيليم .....ديگه از اين كسالت خسته شدم .....ما بايد يه كار تازه بكنيم ....
هري عينكش رو در آورده بود و گذاشته بود روي شكمش،روي تخت دراز كشيده بود وساعد دستش رو روي چشماش گذاشته بود،با حالتي مايوسانه گفت:چي كار؟؟؟ما چي كار ميتونيم بكنيم ؟؟؟؟ما حتي بدون اجازه،نه بهتره بگم با اجازه هم نميتونيم خارج از ساعت مدرسه از هاگوارتز خارج بشيم!!!!
رون:من يه فكري كردم ....ولي....ولي يكم ناقصه....
هرميون كه داشت كش و قوس بلندي به خود ميداد باصدايي كه انگار در حال خميازه بود گفت:چه كاري ؟؟؟تو مگه فكرم بلدي بكني بعد پوز خندي زد
رون:ما ميتونيم بريم به جنگل ممنوعه
.....ولي چطوري از اينجا خارج بشيم نميدونم
هرميون كه انگار چيز ته گلوش پريده بود سرفهاي كرد وگفت:احمقانست.....تو احمق شدي؟؟!! ميدوني اين يعني چي ؟؟؟؟ يعني اخراج شدن از هاگوارتز....
هري كه بلند شده بود و روي تخت نشسته بود گفت:معركست....عاليه رون ....من فكرت رو تكميل كردم ...ما ميتونيم وقتي شب دارن در رو ميبندن با شنل نامرئي كننده از اينجا بريم بيرون ....شما چي ميگيد ؟؟؟
رون با سر تعيد كرد
هرميون منو مني كرد و گفت:حالا كه شما ميرين ...منم ميام از موندن تو اينجا كه بهتره!!!
پس قرار ما 11 شب تو راهروي بين خوابگاه پسرا و دخترا ....من بايد برم با چو كار دارم ....فعلا....
هري:ولي چيزي بهش نگو....خداحافظ ...
شب تو راهرو
رون:آخ ....كي بود ....سرم داغون شد
هرميون:ساكت منم .....خب شنل رو سرته من نديدمت
هري:ساكت ....آروم باشيد ...ما بايد سري بريم
اونا سري به سمت در رفتند ....كسي داشت در رو ميبست لي پشتش به اونا بود و اونا نفهميدن اون كيه...ولي تونستن از لاي در به زور رد شن ....بيرون در شنلارو در آوردن
هري:بريم.....شما كه نميترسيد ....خب بريم ديگه ....
راه افتادن و رفتن تو جنگل،اونجا تاريك تاريك بود....هوا هم سرد بود .....ترس تو صورت سفيد رون مشخص بود ....ده دقيقهاي بود كه تو جنگل ميرفتن هري براي بردن ترس گفت:هي ..اون درخترو شبيه ته مرغه..... بچهها زدند زير خنده خندهي هري تبديل به دردي رو جاي زخمش شد اون محكم كوبيد روي زخمش و گفت:بچهها ما تو خطريم......بايد فرار كنيم همون موقع دو تا از اشباح ديوونهي تحت فرمان لرد رو ديدن پا به فرار گذاشتند ولي پاي هري به چوبي گير كرد و روي زمين افتاد ولي رون و هرميون نفهميدن
نزديك هاگوارتز هرميون وايساد پشتش رو نگاه كرد رو به رون گفت:رون،هري،اون نيست
رون بهت زده:بايد بريم به دامبلدور بگيم برگشتن كمكي نميكنه اونا در رو به زور باز كردن پيش دامبلدور رفتند و اون رو بيدار كردن و جريان رو به اون گفتن اون هم لوپين رو خبر كرد همين كه دامبلدور در رو باز كرد مردي رو ديد كه زخمي و خوني روبه اون گفت : مهمون نميخواين .....بعد به زمين درست جلوي پاي دامبلدور افتاد هري تو بغل اون بود ....... هري همون موقع بهوش اومد وقتي چهرهي اون مرد شيطان صفت رو ديد خودش رو به عقب كشيد ولي ناي چنداني نداشت ..... دامبلدور كه به نظر ميرسيد مرد رو شناخته بود اون رو برداشت لوپين هم دستش را زير بغل هري انداخت و اون رو به دفتر دامبلدور رفت ...هري بهوش آمد اون گفت كه اون مرد با اشباح مبارزه كرد و اون رو به اونجا آورد .....
دامبلدور با حالتي مسمم گفت:بچهها من اون مرد رو ميشناسم .....اون تالاس ولدرمورت پسر عموي خود لرده ولي حالا بر ضد اون برخاسته ...اون حالا براي ققنوس كار ميكنه اما كسي نميدونه ......
بچهها مات مونده بودن روي چهرهي هري خشمي گشوده شد انگار دارد به قاتل پدرش فكر ميكند
فرداي آن روز دامبلدور همهي چيزايي كه اتفاق افتده بود براي كل هاگوارتز تعريف كرد ....و البته هري هم تنبيه مختصري شد .......كل دانش آموزان از حظور اون تو اينجا ناراحت بودند و برخورد خوبي با اون نداشتن ......
بعد از يك ماه تالاس بين بچهها جا باز كرده بود حتي تو دل هري جا باز كرده بود اون بر خلاف چهرهي خشنش با بچهها شوخي ميكرد .....او هم در هاگوارتز معلم درس مقابله با جادوي سياه شد و هم در ققنوس به فعاليت خودش عليه لرد ادامه داد وچند بار با او مبارزه كرد.......
پايان .
---------------------------------------------------------------------------
نتونستم زياد صبر كنم ،يه داستان ديگه نوشتم
تالاس عزیز
یک آفرین بهت میگم چون در همین 3 تا پستی که اینجا زدی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی و هر دفعه بهتر از قبل شدی ولی هنوز جای کار برات خیلی مونده.
استفاده از شکلک رو تو کارت قرار دادی که خیلی خوبه و افراط هم نکرده بودی که نشانه خوبیه .
متنت رو هم کوتاه تر کرده بودی و توصیفاتت هم بهتر از قبل شده بود مخصوصا در قسمتی که آمدن هری و تالاس رو نوشته بودی.چندتایی غلط املایی داشتی که امیدوارم دیگه تکرار نشه چون خیلی مهمه که نوشته بدون غلط باشه و منم به شخصه روی این موضوع حساسم.چون واقعا به همه توصیه هایی که بهت کردم عمل کردی این یکی توصیه رو هم میکنم و امیدوارم این بار هم انجام بدی .
فعلا تو کار عضویت محفل پافشاری نکن و تو بقیه انجمن ها هم فعالیت داشته باش چون علاوه بر رولی که هر کسی در اینجا میزنه و بر اون اساس سنجیده میشه سابقه قبلیش هم خیلی مهمه یعنی من باید یک شناخت کلی از شما به دست بیارم و در موقعیت ها و جاهای مختلف رول هات رو ببینم تا قضاوت درستی بتونم بکنم .
نمیخوام برای قبول نشدنت ناامیدت کنم ولی میدونم که میتونی بهتر از این بشی پس منم منتظر یک رول قشنگ تر ازت هستم .اگر همینطور در هر رول پیشرفت داشته باشی به زودی زود در محفل پذیرفته میشی ولی حالا فعالیت در تاپیک های دیگه رول رو ازت میخوام تا کارت رو ببینم و بشناسمت.
تایید نشد!!
بعد از ظهر ساعت 4
رون كه از شدت كسالت به خارش افتاده بود يه نگاهي بسيار ابوسانه به هرميون كرد بعد رويش را به طرف هري كرد:هري،فردا تعطيليم .....ديگه از اين كسالت خسته شدم .....ما بايد يه كار تازه بكنيم ....
هري عينكش رو در آورده بود و گذاشته بود روي شكمش،روي تخت دراز كشيده بود وساعد دستش رو روي چشماش گذاشته بود،با حالتي مايوسانه گفت:چي كار؟؟؟ما چي كار ميتونيم بكنيم ؟؟؟؟ما حتي بدون اجازه،نه بهتره بگم با اجازه هم نميتونيم خارج از ساعت مدرسه از هاگوارتز خارج بشيم!!!!
رون:من يه فكري كردم ....ولي....ولي يكم ناقصه....
هرميون كه داشت كش و قوس بلندي به خود ميداد باصدايي كه انگار در حال خميازه بود گفت:چه كاري ؟؟؟تو مگه فكرم بلدي بكني بعد پوز خندي زد
رون:ما ميتونيم بريم به جنگل ممنوعه
.....ولي چطوري از اينجا خارج بشيم نميدونمهرميون كه انگار چيز ته گلوش پريده بود سرفهاي كرد وگفت:احمقانست.....تو احمق شدي؟؟!! ميدوني اين يعني چي ؟؟؟؟ يعني اخراج شدن از هاگوارتز....
هري كه بلند شده بود و روي تخت نشسته بود گفت:معركست....عاليه رون ....من فكرت رو تكميل كردم ...ما ميتونيم وقتي شب دارن در رو ميبندن با شنل نامرئي كننده از اينجا بريم بيرون ....شما چي ميگيد ؟؟؟
رون با سر تعيد كرد
هرميون منو مني كرد و گفت:حالا كه شما ميرين ...منم ميام از موندن تو اينجا كه بهتره!!!
پس قرار ما 11 شب تو راهروي بين خوابگاه پسرا و دخترا ....من بايد برم با چو كار دارم ....فعلا....هري:ولي چيزي بهش نگو....خداحافظ ...
شب تو راهرو
رون:آخ ....كي بود ....سرم داغون شد
هرميون:ساكت منم .....خب شنل رو سرته من نديدمت
هري:ساكت ....آروم باشيد ...ما بايد سري بريم
اونا سري به سمت در رفتند ....كسي داشت در رو ميبست لي پشتش به اونا بود و اونا نفهميدن اون كيه...ولي تونستن از لاي در به زور رد شن ....بيرون در شنلارو در آوردن
هري:بريم.....شما كه نميترسيد ....خب بريم ديگه ....
راه افتادن و رفتن تو جنگل،اونجا تاريك تاريك بود....هوا هم سرد بود .....ترس تو صورت سفيد رون مشخص بود ....ده دقيقهاي بود كه تو جنگل ميرفتن هري براي بردن ترس گفت:هي ..اون درخترو شبيه ته مرغه..... بچهها زدند زير خنده خندهي هري تبديل به دردي رو جاي زخمش شد اون محكم كوبيد روي زخمش و گفت:بچهها ما تو خطريم......بايد فرار كنيم همون موقع دو تا از اشباح ديوونهي تحت فرمان لرد رو ديدن پا به فرار گذاشتند ولي پاي هري به چوبي گير كرد و روي زمين افتاد ولي رون و هرميون نفهميدن
نزديك هاگوارتز هرميون وايساد پشتش رو نگاه كرد رو به رون گفت:رون،هري،اون نيست
رون بهت زده:بايد بريم به دامبلدور بگيم برگشتن كمكي نميكنه اونا در رو به زور باز كردن پيش دامبلدور رفتند و اون رو بيدار كردن و جريان رو به اون گفتن اون هم لوپين رو خبر كرد همين كه دامبلدور در رو باز كرد مردي رو ديد كه زخمي و خوني روبه اون گفت : مهمون نميخواين .....بعد به زمين درست جلوي پاي دامبلدور افتاد هري تو بغل اون بود ....... هري همون موقع بهوش اومد وقتي چهرهي اون مرد شيطان صفت رو ديد خودش رو به عقب كشيد ولي ناي چنداني نداشت ..... دامبلدور كه به نظر ميرسيد مرد رو شناخته بود اون رو برداشت لوپين هم دستش را زير بغل هري انداخت و اون رو به دفتر دامبلدور رفت ...هري بهوش آمد اون گفت كه اون مرد با اشباح مبارزه كرد و اون رو به اونجا آورد .....
دامبلدور با حالتي مسمم گفت:بچهها من اون مرد رو ميشناسم .....اون تالاس ولدرمورت پسر عموي خود لرده ولي حالا بر ضد اون برخاسته ...اون حالا براي ققنوس كار ميكنه اما كسي نميدونه ......
بچهها مات مونده بودن روي چهرهي هري خشمي گشوده شد انگار دارد به قاتل پدرش فكر ميكند
فرداي آن روز دامبلدور همهي چيزايي كه اتفاق افتده بود براي كل هاگوارتز تعريف كرد ....و البته هري هم تنبيه مختصري شد .......كل دانش آموزان از حظور اون تو اينجا ناراحت بودند و برخورد خوبي با اون نداشتن ......

بعد از يك ماه تالاس بين بچهها جا باز كرده بود حتي تو دل هري جا باز كرده بود اون بر خلاف چهرهي خشنش با بچهها شوخي ميكرد .....او هم در هاگوارتز معلم درس مقابله با جادوي سياه شد و هم در ققنوس به فعاليت خودش عليه لرد ادامه داد وچند بار با او مبارزه كرد.......
پايان .
---------------------------------------------------------------------------
نتونستم زياد صبر كنم ،يه داستان ديگه نوشتم

تالاس عزیز
یک آفرین بهت میگم چون در همین 3 تا پستی که اینجا زدی پیشرفت قابل ملاحظه ای داشتی و هر دفعه بهتر از قبل شدی ولی هنوز جای کار برات خیلی مونده.
استفاده از شکلک رو تو کارت قرار دادی که خیلی خوبه و افراط هم نکرده بودی که نشانه خوبیه .
متنت رو هم کوتاه تر کرده بودی و توصیفاتت هم بهتر از قبل شده بود مخصوصا در قسمتی که آمدن هری و تالاس رو نوشته بودی.چندتایی غلط املایی داشتی که امیدوارم دیگه تکرار نشه چون خیلی مهمه که نوشته بدون غلط باشه و منم به شخصه روی این موضوع حساسم.چون واقعا به همه توصیه هایی که بهت کردم عمل کردی این یکی توصیه رو هم میکنم و امیدوارم این بار هم انجام بدی .
فعلا تو کار عضویت محفل پافشاری نکن و تو بقیه انجمن ها هم فعالیت داشته باش چون علاوه بر رولی که هر کسی در اینجا میزنه و بر اون اساس سنجیده میشه سابقه قبلیش هم خیلی مهمه یعنی من باید یک شناخت کلی از شما به دست بیارم و در موقعیت ها و جاهای مختلف رول هات رو ببینم تا قضاوت درستی بتونم بکنم .
نمیخوام برای قبول نشدنت ناامیدت کنم ولی میدونم که میتونی بهتر از این بشی پس منم منتظر یک رول قشنگ تر ازت هستم .اگر همینطور در هر رول پیشرفت داشته باشی به زودی زود در محفل پذیرفته میشی ولی حالا فعالیت در تاپیک های دیگه رول رو ازت میخوام تا کارت رو ببینم و بشناسمت.
تایید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1384/11/3 15:40:10
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج