دو مرد شنل پوش در جاده اي نزديک دهکده اي متروک در حال راه رفتن به سوي نقطه اي بودند که حلقه اي نوراني را چند دقيقه پيش در آن ديده بودند. اين مکان متعفن که حلقه نوراني در آن ديده شده بود همان مکاني است که دوست سوم آنها در آن به وسيله افسون بيهوش کننده ابندا بيهوش و سپس ربوده شده بود.
از آن روز که دوستشان ناپديد شده بود و آنها را ترک کرده بود، هر روز حلقه نوراني ظاهر و ناپديد مي شد و آنها هربار به آنجا مي آمدند تا شايد دوستشان را که عاشقانه او را دوست داشتند بار ديگر ببينند. ولي امروز پيامي را در زير حلقه روي زمين يافتند و از دوباره ديدن دوستشان نا اميد شدند.
تایید شد !!!(پادمور)
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/04
آخرین ورود: سهشنبه 24 اردیبهشت 1387 02:13
از: هاگوارتز، بخش ممنوعه کتابخانه
پستها:
47

دختر سایه به آرامی در پهنای آسمان به پرواز درآمد و بر فراز جاده ای که در مقابلش گسترده شده بود به سوی شمال رهسپار شد. شنلش در پشت سرش به اهتزاز درآمده بود و باد صورت زیبایش را که در پشت نقابی سیه رنگ پنهان بود نوازش میداد...جاده ی خاکی در مقابلش پیچ می خورد دختر سایه آن را نادیده گرفت و به راهش ادامه داد...جاده ای که اورا به حقایقی فراموش شده مربوط می ساخت، به آن دهکده با فضای متعفن و مه آلودش، باید آنجا را ترک می کرد...و آن حلقه نمی دانست باید با آن چه کار کند.آن را ربوده بودند، در آن دهکده پنهان کرده بودند تا نیروهای اهریمنی اش بیدار نشوند... و حالا که آن را به دست آورده بود می توانست ظرافت جادو ها و افسون هایی را که در آن به کار رفته بود را درک کند. هرچه بود شوم بود...و می دانست که اکنون به او تعلق داشت. دختر سایه به آرامی حلقه را در دستش کرد...
تایید شد !!!(پادمور)
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/9 8:51:41
Do not pity the dead, Harry. Pity the living, and above all, those who live without love.
Albus Dumbledore
هيچ مي دا?
Albus Dumbledore
هيچ مي دا?
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

کلمات جدید:
متعفن - نقطه - افسون - ترک - ناپدید - عاشقانه - دهکده - ربوده - جاده - حلقه
بعد از سالها دوری بالاخره به زادگاهش برگشته بود، جایی که از آنجا به نوعی ربوده شده بود. با چیزی شبیه معجون یا افسون، و توسط کسی که ادعا میکرد عاشقانه دوستش دارد.
در اواسط جاده ای قدم برمیداشت که در انتهایش به جنگلی ختم میشد; و درست در پشت آنجا دهکده ای بود که در مرتفعترین نقطه اش، خانه بزرگی قرار داشت. تام ریدل با تمام توان حرکت میکرد. می خواست هر چه زودتر نزد خانواده اش باز گردد و به آنها بگوید که به خواست خود آنجا را ترک نکرده است.
متعفن - نقطه - افسون - ترک - ناپدید - عاشقانه - دهکده - ربوده - جاده - حلقه
بعد از سالها دوری بالاخره به زادگاهش برگشته بود، جایی که از آنجا به نوعی ربوده شده بود. با چیزی شبیه معجون یا افسون، و توسط کسی که ادعا میکرد عاشقانه دوستش دارد.
در اواسط جاده ای قدم برمیداشت که در انتهایش به جنگلی ختم میشد; و درست در پشت آنجا دهکده ای بود که در مرتفعترین نقطه اش، خانه بزرگی قرار داشت. تام ریدل با تمام توان حرکت میکرد. می خواست هر چه زودتر نزد خانواده اش باز گردد و به آنها بگوید که به خواست خود آنجا را ترک نکرده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

ماری فریاد زد : « یه ذره آب بهش بده ! »
لیوان را برداشتم ، چوبدستی ام را مستقیم به سمت آن گرفتم و خواندم : « آگوامنتی !»
لیوان پر از آب شد.آن را به لبانش که به پوزخند تلخی مزین بود فشردم و گفتم : « بخور ! »
تاریخچه بیماریش را می دانستم و می دانستم این آب برایش مثل نوشدارو مفید است. لیوان را گرفت ، خیس و لغزنده بود و از دستش لیز و خورد و به زمین افتاد و شکست.
فضیه عظیم تر از اینها بود. این دست سرنوشت بود که گریبانش را گرفته بود. او به مرگ محکوم شده بود ، می دانستم وقتی ندارم ! با این حال لیوان دیگری پر آب کردم ، اما قبل از اینکه به او آب بدهم او رفته بود ... محنت انگیز تر از آنکه بتوان تصور کرد ، غمگین ، همچنان با پوزخند تلخی بر لب ...
لیوان را برداشتم ، چوبدستی ام را مستقیم به سمت آن گرفتم و خواندم : « آگوامنتی !»
لیوان پر از آب شد.آن را به لبانش که به پوزخند تلخی مزین بود فشردم و گفتم : « بخور ! »
تاریخچه بیماریش را می دانستم و می دانستم این آب برایش مثل نوشدارو مفید است. لیوان را گرفت ، خیس و لغزنده بود و از دستش لیز و خورد و به زمین افتاد و شکست.
فضیه عظیم تر از اینها بود. این دست سرنوشت بود که گریبانش را گرفته بود. او به مرگ محکوم شده بود ، می دانستم وقتی ندارم ! با این حال لیوان دیگری پر آب کردم ، اما قبل از اینکه به او آب بدهم او رفته بود ... محنت انگیز تر از آنکه بتوان تصور کرد ، غمگین ، همچنان با پوزخند تلخی بر لب ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

آگوامنتی - نوشدارو - پوزخند - مستقیم - تاریخچه - قضیه - لغزنده - عظیم - محنت - محکوم
پوزخندي بر لب داشت كه قضيه را براي حرف سخت تر مي كرد . چون او با وجود اين پوزخند نمي توانست به راحتي به او نگاه كند . فرياد زد : آگوامنتي ! - آب از درون چوبدستيش به بيرون پاشيد و روي زمين ريخت و حريف بر روي زمين لغزنده ليز خورد و به زمين اصابت كرد . پوزخندش از لبان ظريفش برداشته شده بود . او مرد ! بله , دوئلي كوچك با عظمت محكوم شدن يك فرد . مردم نوشدارويي آوردند تا او را درمان كنند يا حداقل زنده نگه دارند ولي اثري نداشت .
* بايد بگويم كه منظور از عظمت همان عظيم است . طبق قوانين اين كلمه حساب مي شود *
تایید شد !!!(پادمور)
پوزخندي بر لب داشت كه قضيه را براي حرف سخت تر مي كرد . چون او با وجود اين پوزخند نمي توانست به راحتي به او نگاه كند . فرياد زد : آگوامنتي ! - آب از درون چوبدستيش به بيرون پاشيد و روي زمين ريخت و حريف بر روي زمين لغزنده ليز خورد و به زمين اصابت كرد . پوزخندش از لبان ظريفش برداشته شده بود . او مرد ! بله , دوئلي كوچك با عظمت محكوم شدن يك فرد . مردم نوشدارويي آوردند تا او را درمان كنند يا حداقل زنده نگه دارند ولي اثري نداشت .
* بايد بگويم كه منظور از عظمت همان عظيم است . طبق قوانين اين كلمه حساب مي شود *
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:34:22
جزئیات کاربر

هرمیون که کتاب (تاریخچه ی) (آگوانتی) را در دست داشت و آن را مطالعه می کرد. ناگهان بر اثر (لغزنده) بودن زمین لیز خورد و افتاد. مالفوی که کمی دورتر بود و او را زیر نظر داشت (پوزخندی) به او زد و رفت.هری که به طرف هرمیون می آمد با (محنت) و (مستقیم) به چشمهای او نگاه می کرد.هری پرسید: (قضیه) چیه؟ چرا اینجا افتادی؟ هرمیون برایش تعریف کرد که چه شده. سپس هرمیون با کمک هری از زمین بلند شد و کتاب (عظیم) جثه تاریخچه ی آگوامنتی و (نوشدارو) را برداشت و هری در راه رسیدن به سالن هرمیون را برای صدمه رسیدن به دو کتاب (محکوم) می کرد.
تایید شد !!!(پادمور)
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:33:25
Hi EveryBody
جزئیات کاربر

قلبش تند تند ميزد...
به دنبال چيزي مي گشت كه محكوميت دهشتناكش را خنثی سازد...ديگر نمي خواست علامت جمجمه و مار بر بازويش بماند.
با چشمان نافذش مستقيم به تاريخچه حيوانات عظيم الجثه آگوامنتي خيره شده بود.
ناگهان صدايي همانند شكسته شدن چوب خشك از پشت سرش پديدار شد...وي با شتاب خودش رو عقب كشيد.
هيبتي سياه پوش در آستانه در ظاهر شده بود.پوزخندي وحشيانه بر لبانش نقش بسته بوده بود.
_ نميتوني خيانت كني!اين قضيه هيچ فرقي با خيانت هاي ديگر به لرد سياه نخواهد نداشت!و همينطور نتيجه اش...
و سپس نوري سبز رنگ به سينه مرد برخورد كرد و مرد وحشت زده با بدنی خشک و مرده دمر بر روي زمين افتاد.
تایید شد !!!(پادمور)
به دنبال چيزي مي گشت كه محكوميت دهشتناكش را خنثی سازد...ديگر نمي خواست علامت جمجمه و مار بر بازويش بماند.
با چشمان نافذش مستقيم به تاريخچه حيوانات عظيم الجثه آگوامنتي خيره شده بود.
ناگهان صدايي همانند شكسته شدن چوب خشك از پشت سرش پديدار شد...وي با شتاب خودش رو عقب كشيد.
هيبتي سياه پوش در آستانه در ظاهر شده بود.پوزخندي وحشيانه بر لبانش نقش بسته بوده بود.
_ نميتوني خيانت كني!اين قضيه هيچ فرقي با خيانت هاي ديگر به لرد سياه نخواهد نداشت!و همينطور نتيجه اش...
و سپس نوري سبز رنگ به سينه مرد برخورد كرد و مرد وحشت زده با بدنی خشک و مرده دمر بر روي زمين افتاد.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آل پاچينو در 1386/6/3 22:32:55
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:31:16
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:31:16
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

به حبس در آزکابان محکوم شده بود و این محنت عظیمی بود در مقابل کاری که هرگز انجام نداده بود. به جرم مرگخوار بودن اسیر شده بود اما او مطمئن بود که هرگز تا به حال چیزی جز یک کمک راننده نبوده.
کمی در تاریخچه زندگیش جستجو کرد. کودکیش را بیاد آورد و زمانی را که پدرش مستقیم در چشمانش خیره شده بود و به او گفته بود حتما روزی وزیر سحر و جادو خواهد شد. استن شانپایک پوزخندی زد و در دل گفت شاید اسکریمجور این قضیه را فهمیده و فکر میکند که من قرار است جایش را تصاحب کنم.
کمی در تاریخچه زندگیش جستجو کرد. کودکیش را بیاد آورد و زمانی را که پدرش مستقیم در چشمانش خیره شده بود و به او گفته بود حتما روزی وزیر سحر و جادو خواهد شد. استن شانپایک پوزخندی زد و در دل گفت شاید اسکریمجور این قضیه را فهمیده و فکر میکند که من قرار است جایش را تصاحب کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مالفوی انجا بود، چشمان خاکستری بیروحش اینبار به جای اینکه مثل همیشه با نفرت (مستقیم) در چشمان هری زل زده باشند، با (محنت) به جایی پشت دیوارهای قلعه دوخته شده بودند. هری، عاجز از بیان احساساتش، یا حتی عاجز از اینکه بداند واقعا به او چه احساسی دارد قدم پیش گذاشت... دیدن چهره ی مالفوی، خالی از (پوزخند) یا نفرت و سرشار از بدبختی و بیچارگی مثل طلسم (اگوامنتی)، آتش نفرت، خشم و کینه های چند ساله را در هری خاموش کرد. هری روی زمین (لغزنده) قدم برداشت... با صدایی که انگار از داخل لوله درمیامد، شروع کرد:"مالفوی، من متاسفم... مادرت، میدونی ، اونقدر قوی نبود که دوام بیاره...ما نتونستیم..." اما قبل از اینکه حرف هری تمام شود، مالفوی با فریادی از روی مبل پایین افتاد... و با اندک رمقی که در جانش بود شروع به گریه و فریاد کرد. هری با بیچارگی کنار او روی زمین نشست ، غم مالفوی (عظیم تر) از ان بود که هری دلداری برای ان داشته باشد:"نه!دراکو، خواهش میکنم... مادرت.، لااقل درد نکشید. من متاسف..." مالفوی وحشیانه او را کنار زد و به طرف بطری معجون ها را رفت، و قبل از اینکه هری بخواهد کاری کند، او نصف بطری زهر را نوشیده بود... "نه!" هری با وحشت به طرف او دوید و قبل از اینکه تمام بطری را بنوشد او را روی زمین انداخت، به قفسه ی (نوشداروها) چنگ زد و یکی از انها را در دهان مالفوی خالی کرد..ر)
تایید نشد !!!بیشتر از 10 خط هستش(پادمور)
تایید نشد !!!بیشتر از 10 خط هستش(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:28:08
به افتخار هری پاتر، پسری که زنده ماند!
جزئیات کاربر

آگوامنتی - نوشدارو - پوزخند - مستقیم - تاریخچه - قضیه - لغزنده - عظیم - محنت - محکوم
هرمیون با *محنت* به هری گفت:هری تنها *نوشدارو*یی که می تونه طلسم *آگوامنتی* رو با خوردن ، *مستقیم* اجرا کنه اینه که هر کی بخوره بدون داشتن چوب دستی می تونه این بر زبون بیاره ! بیا اینو بگیر!
هری با *پوزخندی* که بر لب داشت به سمتش حرکت کرد و لیز خورد.
-اوه. مواظب باش زمین *لغزنده* ست!
-هرمیون!*قضیه* چیه؟ تو اینو از کجا پیدا کردی؟
-اینو تو بخش معجون های *عظیم* تو کتاب*تاریخچه* ی معجون سازی پیدا کردم!
-امیوارم واسه ایم کارت به چیزی *محکوم* نشی.مثل یک مجازات!
تایید نشد !!!
یک بار دیگه بنویسی فکر کنم بهتر باشه !!!(پادمور)
هرمیون با *محنت* به هری گفت:هری تنها *نوشدارو*یی که می تونه طلسم *آگوامنتی* رو با خوردن ، *مستقیم* اجرا کنه اینه که هر کی بخوره بدون داشتن چوب دستی می تونه این بر زبون بیاره ! بیا اینو بگیر!
هری با *پوزخندی* که بر لب داشت به سمتش حرکت کرد و لیز خورد.
-اوه. مواظب باش زمین *لغزنده* ست!
-هرمیون!*قضیه* چیه؟ تو اینو از کجا پیدا کردی؟
-اینو تو بخش معجون های *عظیم* تو کتاب*تاریخچه* ی معجون سازی پیدا کردم!
-امیوارم واسه ایم کارت به چیزی *محکوم* نشی.مثل یک مجازات!
تایید نشد !!!
یک بار دیگه بنویسی فکر کنم بهتر باشه !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/5 9:27:23

دوری میان من و تو مانند زمستان است.ویلیام شکسپیر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
