لرد سياه مرده. مرگخوارا به سختی دوباره زنده اش می کنن ولی اخلاق لرد عوض شده. تعادل روانی نداره! عنکبوتی به نام آراگوگ پیدا می شه که قصد داره جای لرد رو بگیره. به همین منظور، به مرگخوارا می گه اگه لرد رو بکشن و توی پاتیلی که وسط گورستانه بندازن، لرد درست می شه. ولی خود آراگوگ توسط لرد سیاه کشته، و توسط نجینی بلعیده می شه! ....................................
بعد از اینکه نجینی عنکبوت را کاملا خورد برروی شانهی لردسیاه خزید وفس فسسی کرد.لردسیاه رو به مرگخواران کردو گفت: -مار ما هنوز گرسنه است.سوروس!!معجون راستی را بیاور و به تک تک مرگخوارانمان بده تا ببینیم دیگر چه کسی در خیانت این عنکبوت دست داشته؟!! سوروس اسنیپ به دفترش در هاگوارتز آپارات کرد و با یک بطری بزرگ معجون راستی پیش لردسیاه برگشت.و آن را به ایشان تقدیم کرد.. -بفرمایید لردسیاه! سپس لردسیاه دوباره به اسنیپ گفت: -اول خودت امتحان کن یار وفادار من! سوروس لحظه ای تردید کرد سپس بطری را به دهانش نزدیک کرد و جرعه ای از آن نوشید. لردسیاه به سمت تخته سنگی در آن نزدیکی رفت و روی آن نشست و شروع به پرسیدن اولین سوالش کرد.....
درحالی که تنها لحظاتی مانده بود تا پاتیل بر سَر لرد ولدی بر خورد کند،ایشان وردی گفتند که باعث شد سپر سبز رنگی از چوب دستی شان خارج شده و از ایشان محافظت کند.لرد ولدی که از قبل با استفاده از طلسم فکر خوان میدانست عنکبوت خائن چه قصدی دارد،در میان طوفان،رعد و برق،آسمانی پوشیده از ابر های تیره و زمینی احاطه شده با سنگ قبر های صلیب نشان فریاد زد:
_ای عنکبوت خائن آراگوگ!من تورا به دوئل دعوت مینمایم نفس همه گان درسینه حبث شد.مرگ خواران توان صحبت نداشتند.آراگوگ از ترس زبانش بند آمده بود و در این میان نجینی در حالی که بر شانه ی لرد سیاه میپچید فیس فیس کنان و به زبان مارها به لرد ولدی گفت که شام امشبش جور شده است!همزمان با رعد برقی که آسمان را شکافت،آراگوگ گلوله ای از جنس تار از دهانش شلیک کرد.لرد ولدی آوادا کداورایی گفت که نه تنها به آن گلوله ی تار مانند برخورد کرد،بلکه بعد از آن به آراگوگ نیز برخورد و اورا به روی یکی از مقبره های سنگی پرتاب کرد.صدای خورد شدن سنگ های آن مقبره سکوت گورستان را درهم شکست.صلیب روی آن مقبره که بر اثر برخورد عنکبوت به روی زمین پرتاب شده و به صورت برعکس شده به داخل زمین فرو رفته بود،خبر از اتفاقی شوم میداد...لرد ولدی یکی از آن لب خند های مکش مرگ من را زد و و درحالی که سَر نجینی را که روی شانه اش تاب میخورد نوازش می کرد،به او گفت:
_شام آمادست پرنس زیبای من.
آخرین تصویری که عنکبوت دید،سَر نجینی بود که درحالی که زبانش از دهانش بیرون آمده بود از روی شانه ی لرد ولدی به سمت او جهش زد.لرد ولدی درحالی که هنوز آن لبخند را برلب داشت هر دو دست اش را بالا برد و رو به مرگ خوار های شوکه شده گفت:
_ای مرگ خواران من!نظاره کنید بلایی رو که بر سر کسانی که به من خیانت میکنند می آید!
نجینی در همان حال بر روی جسم بی جان عنکبوت میقلتید و فیس فیس کنان جای جای گوشت اورا می بلعید...
نارسیسا با استرس به لرد که با صورت پخش بر زمین بود نزدیک شد. صورتش را به صورت لرد نزدیک تر کرد و با دقت به چهره لرد نگاه کرد و به حالت زمزمه واری در گوش لرد گفت: _ زنده اس؟... دراکو زنده اس؟ _
سوال نامربوطی بود! گویا استرس باعش شده بود نارسیسا زمان و مکان را فراموش کند و به سال های دور و جنگ هاگوارتز بازگردد. اصولاً از ابتدا نارسیسا انتخاب مناسبی برای اینکار نبود! مرگخواران طبق تجربه باید می دانستند هیچ گاه نباید تشخیص زنده و مرده بودن کسی را به دستان او بسپارند. اما خب؛ نمیدانستند!
پس از چند ثانیه ای که نارسیسا منتظر جوابی از لرد بود و جوابی دریافت نکرد از روی زمین برخواست و به مرگخواران منتظری که به لبهای وی چشم دوخته بودند، رو کرد. _ مرده...
با شنیدن این حرف، فریاد مرگخواران به هوا برخواست.
_ ارباااااااااب! _ دیگه ارباب نداریم؟ _ من غر دارم! غردونیم پر شده! واسه کی غر بزنم حالا؟ _ نمیخوام. با همتون قهرم! _ غر دارم... غر! واستا ببینم... ولی شاید زیادم بد نشد! یعنی الان دیگه میتونم تجدید فراش کنم؟
بلاتریکس لنگه کفشی را در حلقوم رودولف فرو کرد. _ ساکت شو رودولـــف!!! اربابم... ارباب محبوبم... امیدوارم روحت در عذاب باشه! همیشه دوست داشت روحش در عذاب باشه... _ همگی دقت کنید که الان من بالاترین مقام دنیای جادوگریم! شاهم. احترام بگذارید!
چندین طلسم از اقصا نقاط اتاق به آرسینوس برخورد نمود و او را تا ابد به خاموشی فرو برد!
مرگخواران همچنان در حال گریه و شیون بودند. آراگوگ که روی تار تنیده شده اش بر روی سقف در خواب بود و صدای مرگخواران چرت ظهر گاهی اش را برهم زده بود، غرولندکنان گفت : _ باز چه خبره؟ ما نباید تو این خونه یه دقیقه آسایش داشته باشیم؟ خونه رو گذاشتین رو سرتون.
مرگخواران ساکت شدند و به آراگوگ چشم دوختند. در همان هنگام پیکر لرد که نقش بر زمین شده بود، نظر آراگوگ را به خود جلب کرد و لبخندی شیطانی بر لبانش نقش بست. _ هممم... خوبه... خیلی خوبه... پس بلاخره کاری که گفتم رو کردید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/5 21:25:09 ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/9/5 22:58:34
رها شدن قطعات مختلف قلب هکتور زیر پای مرگخوارا، باعث میشه توجه مرگخوارا تماما معطوف اون بشه و متوجه لرد سرنگون شده بر روی زمین، نشن.
- مگه پاتیلم میمیره؟ - دقت کردین هکتور از غم پاتیل ویبره نمیره؟ - یعنی ممکنه برای همیشه خاموش شده باشه؟ - از فردا راه بیفتیم به تکتک پاتیلاش آوادا بفرستیم! - به نظرم نکتهای رو داریم از قلم میندازیم!
مرگخوارا که حسابی از خاموشی هکتور خوشحال و غرق در صحبت بودن، از تیکه پاره شدن رشتهی صحبتاشون دلخور میشن. - بفرمایین چه نکتهای مهمتر از بحث گرم ما تو این روزهای سرد پاییزی وجود داره؟ - اینکه هکتور گفت: "وااای... اشتباه زدم. نمیر."!
مرگخوارا منظور لایتینا رو نمیفهمن، اما قصد داشتن برای شکسته نشدن قلب نداشتهی لایتینا هم که شده، قلمها رو برداشته و این نکتهی مهمو روی مغزشون یادداشت کنن. ولی ویبرهی چند ریشتری که هکتور میزنه چنان زمینلرزهای بوجود میاره که مرگخوارا برای حفظ تعادلشون مجبور میشن به وسایل اقصی نقاط خانهی ریدل چنگ بزنن.
- احیا شد. تنفس مصنوعی دادم بهش. احیا شد.
به نظر میومد پاتیل هکتور، دوباره جانی تازه یافته بود. البته از نظر مرگخوارا وضعیت مرگ و زندگی پاتیل تفاوت چندانی در ظاهرش ایجاد نکرده بود. کمی طول میکشه تا مرگخوارا به وضع عادی برگردن و متوجه لرد بشن.
- حالا چرا ارباب رو زمین افتاده؟ ایشون فرصت نکردن در حین ویبره جای مناسبی رو بگیرن؟ - این همونیه که من سعی داشتم بگم. ارباب از قبل از زلزله همچین بود. - نارسیسا... ببین زندهس؟
نارسیسا با اکراه خاصی سعی کرد شنلش را از آمیخته شدن بیشتر با آب بینی لرد نجات دهد. ملاقه ای را از پاتیل آب قند خود پر نمود و آنرا به سمت لرد گرفت. _ گریه نکنین ارباب. این فقط فیلمه. آب قند میخورین ارباب؟
لرد ملاقه آب قند را پس زد و شنل نارسیسا را بیشتر به سمت خود کشید. _ چی میگی؟ کشتن! پسر مردمو کشتن. تو هم پسر داری نارسیسا... بیا... بیا کنار ما بنشین نارسیسا... بیا با هم گریه کنیم!
چشم غره های از روی حسادت بلاتریکس، نارسیسا را در بد مضیقه ای قرار داده بود. نارسیسا با اشاره ای به نجینی از او کمک خواست. نجینی در حالیکه سیگارش را در گوشه لبش نگه داشته بود به سمت ولدمورت خزید و به نشانه دلداری دادن دور پاهای وی چنبره زد.
در همین حین لرد متوجه سیگاری که روی لب های نجینی بود، شد. _ این چیه نجینی؟! ای وااااای... دیدین چی شد ؟! دخترمون معتاد شده! دختر دست گلمون از دستمون رفت... ای مرلین این چه سرنوشت شومی بود... ای دنیای بی رحم. ما دیگه تحمل نداریم.
به نظر می رسید گریه های لرد تمامی ندارد. مرگخواران با نهایت تاسف به صحنه ی رو به رویشان می نگریستند. گویی گریه های اربابشان تمامی شکوه و جلال و جبروتی که روزگاری داشتند را با خود می شست و محو می کرد! از نگاه هایی که بین آنان رد و بدل شد، می شد فهمید که تا وضع از آن بدتر نشده بود باید کار را تمام می کردند.
_ آواداکداورا!
طلسم سبزرنگی از یکی از چوب دستی های مرگخواران رها شد و به پاتیل آب قند نارسیسا برخورد نمود. پاتیل دار فانی را وداع گفت و از دستان نارسیسا بر روی سر لرد سقوط نمود. ثانیه ای بعد لرد نیز با صورت به زمین سقوط کرد.
_ اربـاااااااب!
هکتور با عجله به سمت پاتیل دوید و آنرا در آغوش گرفت. _ وااای... اشتباه زدم. نمیر. تورو مرلین نمیر... پاتیلو کشتم!
به محض ورودش به اتاق نجینی رو میبینه که گوشهی تاریکی از اتاق چمبره زده و نگاه غمگینی به لرد میکنه و سیگاری رو با دُمش گرفته و دود میکنه.
- فسس پیکسی! ففسسس!
لینی به لردسیاه نگاه میکنه که جلوی تلویزیون نشسته و گوشهی شنلِ نارسیسا را که پاتیل آب قندی در دست دارد را از زیر جایگاهِ دماغش حرکت میدهد و آب بینیاش را پاک میکند!
رسينوس که متوجه ميشه لرد زندس از خوش حالي نقابش شاخ در مياره و جلوي لرد بندري ميرقصه
_ اهاي ديونه از جلو تلوزيون بزن به چاک. _ بله؟ چشم ارباب. _ ديدي چيکار کردي! قسمت مهم سريال از دست دادم , همون قسمتي که چند روزه منتظرشم , همون قسمتي که پسره به عشقش ميرسه و روبوسي مي کنن بعدشم پسره خودش و دختر رو ميکشه. ملت مرگخوار:
مرگخوارا بازم نگاه معني داري به ارسينوس مي کنن و بهش ميفهمونن که يالا باس بکشيش , ارسينوس يه لحضه مات شد. تو دلش ميگفت بکشه , نکشه , بکشه و لرد خوب شه , نکشه بشينه با لرد سريالو تماشا کنه. بلاخره ارسينوس تصميمش رو گرفت. ارام ارام به پشت سر لرد ميره , روي سر کچل لرد خيره ميشه , اشک توي چشم هاي پشت نقابش جمع ميشن , چوبدستيش رو بيرون مياره , اروم اروم بالا ميبره , نفس ها در سينه هپس , چوب دستي پشت سر لرد قرار ميگيره و لحضه موعود...
ززييييييينگ
ارسينوس: هن؟! ملت مرگخوار:
زيييييينگ
لرد: ده يکي بره اون درو باز کنه ديگه مرسي اه.
ارسينوس با همون ژست فيلم هندي مانندش پشت سر لرد مي ايسته و ليني ويز ويز کنان به سمت در ميره. _ کيه؟...کيه؟...مگه با تو نيستم؟
ليني جوابي نميشنوه. از پايين در بيرون ميره ولي کسيو نمي بينه البته بجز يک پاکت نامه سياه و عجيب و غريب! ليني روي زمين ميشينه و نامرو از داخل پاکت بيرون مياره , نوشته هايي به رنگ قرمز و به همراه يه شکلک مي بينه. _ به نام مرلين. به لرد ولدمورت بگوييد کسي که زنگ درتون رو زده و اين نامه رو جلوي در گذاشت , کسي نيست جز يه مردم ازار. ليني که بدجور تحقير شده بود در عرض هزارم ثانيه همه سيم هاي مغزيش اتصال پيدا کرد و با عصبانيت نامه رو تيکه پاره کرد. از در رد شد و وارد اتاق لرد و مرگخوارا شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.
از جرقهای کوچک تا شعلهای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!
قبل از این که رویاهای بیپایان آرسینوس بخوان با حرکتی از جانبش جامهی عمل به خودشون بپوشونن، بلوطی پروازکنان جمع مرگخوارارو میشکافه، از جلوی چشمای آرسی که برق شیطانی توش میدرخشید میگذره و در نهایت بعد از برخورد با کلهی مبارک لرد، با صدای پقی روی زمین میفته و آروم میگیره. اما اوج ماجرا اونجاس که به دنبال بلوط، بدن لرد هم خم میشه و روی میز جلوش ولو میشه. و نفس مرگخوارا تو سینه حبس میشه!
- از شدت ضربه به جلو پرتاب شد؟ - بیهوش شد؟ - مرد؟
آرسینوس که فرصت بدست اومده رو نابود شده میدید، با خشم جلو میره و بلوطو برمیداره. - هی! آخ... نقابو ول کن. نــه! هرچیو میخوای با خودت ببر اما تاجمو با خودت نبر.
اسکرت که از عصریخبندان فرار کرده بود و به دنبال بلوط دستنیافتنیش سر از خونهی ریدلا در آورده بود، با چهرهای عصبانی میپره رو سر آرسینوس و به تاج و نقابش چنگ میزنه. آرسینوس هم هول میکنه و بلوط از دستش رها میشه.
- بیستاع قصعیش خعصثتجن!
آرسینوس نمیفهمه که سنجاب خشمگین چی میگه، اما به وضوح درک میکنه که یه سنجاب دعواش کرده. برج آرزوهای آرسینوس با این خفت و خواریای که متحمل شده بود میشکنه. سنجاب بعد از آخرین خط و نشونهایی که برای آرسینوس میکشه، بلوطشو برمیداره و میزنه به چاک. بعد از صاف شدنِ تاج، روی سر آرسینوس، نگاه نگران مرگخوارا از این صحنههای خشن برداشته میشه و دوباره به لرد دوخته میشه.
- ها ها ها!
ناگهان لرد سرجاش برمیگرده و شروع به قهقههزدن میکنه. به نظر میومد فیلم جدیدی که اینبار تو گوشی در حال تماشاش بود، کمدی بود!