جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] انستیتو ژنتیکی دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
کوچه دیاگون
تاپ!تاپ!
ممد که حال حدود 30 سانتیمتر بلند تر از قبل شده تلو تلو خوران تو کوچه دیاگون راه میره.چشم هاش بیشتر از قبل از کاسه بیرون اومده و رگ های بیرون زدش بیشتر تو چشم میزنه.ممد که حالا تقریبا اندازه هاگرید شده مدام بازو میگیره و عضله هاش رو برای دختران و پسران پیر و جوون به نمایش میزاره!
عکس العمل های ملت در راستای این حرکات!
- جییییغ!
-غـــــش!
-ســـکـــتـــه!
-مـــامــان!
- یکی منو بگیره!
- تو چه قدر خوگشلی آقاهه!
ممد به دور و برش نگاه کرد.دوباره صدا گفت:
-تو چه قدر خوگشلی آقاهه!
ممد به دور و برش نگاه کرد...
این عمل 10 بار تکرار شد! تا این که ممد احساس کرد کسی داره از پاش بالا میره!پسر بچه کوچولو از این که بالاخره تونسته بود توجه مرد خوگشل رو به خودش جلب کنه بسیار خوش حال بود. پس عقب رفت و گفت:
آقاهه!من دوست دارم بزرگ شدم مثل تو بشم!تو خیلی خوش هیکلی آقاهه!
ممد:هاهالولولها!
بچه دوباره پاچه شلوار ممد رو کشید و گفت:آقاهه!من یویوم بالای درخت گیر کرده!میشه بهم بدی؟!
- هولولهالواها؟!
- خوب داشتم باهاش کوییدیچ بازی میکردم افتاد اون بالا!حالا میدیش؟
ممد دست شو دراز کرد و یویو ی صورتی رو که روی بالاترین شاخه درخت چنار گیر کرده بود داد.
پسر کوچولو یویو رو توی جیبش گذاشت و گفت:مرسی آقاهه!اسم من جیمزه!توی یه خونه ای تو دره گودریک زندگی میکنم. با من میای بریم خونمون؟!
ممد:هلهالهللواووا؟
- آره خونه ما!بیا دیگه!خودتو لوس نکن آقاهه!یه عالمه اسباب بازی های قشنگ دارم!
همان موقع خانه ی هری پاتر،پسری که زنده ماند!
-هری؟بیا برای بچه ها لوازم التحریر گرفتم!
- وای جینی!عزیزم!چه قدر خوشکل اند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/7/1 18:41:32
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
چیک...

یک جفت چشم بطور ناگهانی باز شدند!

چیک ...چیک...

مردمک چشمای فوق الذکر به شکل وحشتناکی گشاد شده بود و به سرعت توی کاسه می چرخید، رگهای خونی به شکل صاعقه سفیدی چشمش پخش شده بودند و هر آن به نظر می رسید الانه که پاره بشن.

چیک ... چیک... چیک...

فضای اتاق به جز نوری که روی چشم افتاده بود، کاملا" تاریک بوده و به سختی چیزی دیده میشد،سایه های تیره حاکی از وجود موجودی بود که روی تخت خوابیده بود. صدای نفس های سنگین و خرناس مانندش سکوت اتاق را می شکست.

آذرخش یک لحظه همه جا را روشن کرد...

گروومپپپپپپ ( افکت صدای رعد!)

چیک،چیک،چیک،چیک،چیک،.... ( افکت رگبار تند!)

- هوووووووووعووووووووووووو.....!

نگهبان شب انستیتو با شنیدن صدای وحشتناکی که از قسمت آزمایشگاه بلند شد، از جا پرید. در حالی که زانوهاش به شدت می لرزید و تحمل وزنش رو نداشت، چوبدستی به دست از بین راهرو های نیمه تاریک به طرف آزمایشگاه حرکت کرد.

دیششششش( افکت خرد شدن شیشه)

- کی اونجاست؟

چیک،چیک،چیک،چیک،چیک....

عرقش رو با دست پاک کرد و چند قدم بیشتر برداشت و جلوی در آزمایشگاه ایستاد. از دریچه ی نصب شده روی در، به اتاق نگاه کرد...

- نــــــــــــــــــــــــــــــــه!

بدون اینکه حتی لحظه ای به خودش زحمت فکر کردن بده، در رو باز کرد و داخل شد و به تخت خالی و سوراخ بزرگی که در ابعاد هیولا روش ایجاد شده بود، خیره نگاه کرد.

قطرات درشت باران، کف اتاق رو خیس کرده بودند. به دنبال نشانه، نور چوبدستی اش را در اتاق گرداند و نوشته ای توجهش رو جلب کرد:

نقل قول:
نمونه: ماگل از نژاد ممد

سن: حدودا" بیست ساله

جنس: نر

وضعیت جسمانی: سالم، آی کیو در حد کرم فلوبر

هدف از آزمایش: تولید سوپر ماگل

نتایج قابل پیش بینی:

- افزایش قدرت عضلانی
- تابعیت کامل از دستورات
- توانایی رد یابی دشمن با تکیه بر قدرت بویایی
- تغییرات قابل توجه ظاهری

اثرات جانبی غیر قابل پیش بینی:

- خونخواری
- انتقال ژنهای وحشیگری به دیگر موجودات
- سرپیچی از دستورات و سرخود عمل کردن

توضیحات:

طی آزمایشات امروز، 50% تغییرات ژنتیکی صورت گرفته و موجود حاصله اکنون در وضعیت ناپایداری از نظر روانی به سر می برد که با تکمیل آزمایشات طی روزهای آینده امیدواریم به وضعیت ثابتی او را برسانیم و اهداف اولیه ی محقق شوند.


- هوووووووووعووووووووووووو.....!

-

رعد دیگری اتاق را روشن کرد و سایه ی پیکر موجودی وحشتناک را روی نگهبان انداخت...

-

خرت خرت، ملچ مولوچ!

دومین رعد پیاپی، اتاق بهم ریخته، هیکل غرقه در خون نگهبان و جای خالی هیولا را روشن نمود....!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/7/1 17:13:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1387 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید :

کوچه ی دیاگون ، آن روز گرم تر از هر روز دیگری بود و آفتاب سوزان پوست هر جادوگر و ساحره ای را برنزه میکرد . جادوگر ها ، ممد ها و کورممد ها و جاسم ها و قاسم ها ، همه با هم یکصدا ، جاودان ایران عزیز ما .. چیز یعنی ، منظورم اینه که همه ی این ملت به خوبی و خوشی و مانند هر صبح در دیاگون قدم میزند . صدای فروشنده های که با فریاد، کالاهایشان را تبلیغ میکردند و صدای چرخ دستی های دست فروشان ، همه و همه حکایت از روزی زیبا و دلنشین و گولاخ میکردند ...

یکی از میلیون ها ممد حاضر در صحنه ، که در حال عبور از سنگفرش پیاده رو بود ، با صدای ناله ی ضعیفی که از ساختمان قدیمی کنارش می آمد ، لحظه ای ایستاد و با چشمانی درشت و آبی و مظلوم به در نیمه باز آن چشم دوخت ...

هوشت !! ( افکت بیرون آمدن یک دست خون آلود از در نیمه باز و کشیدن ممد به داخل ساختمان قدیمی ! )

هیچ کس متوجه این صحنه ی خشن و وحشتناک و بالای 18 سال نشد... چون ممد برای هیچکس مهم نبود...

ممد قصه ی ما ، یک کشاورز ساده و دهاتی بود ، اون از داردنیا فقط یه مادر پیر و یه گاو داشت، اونا خیلی فقیر بودن ! از قضا ، یه روز مادر ممد بهش گفت که ببره و گاوش رو بفروشه ، ممد بدون هیچ بحثی سوار گاوش شد و رفت و اونو فروخت و به جای گالیون ، به زور از پیرمرد جادوگر، لوبیا گرفت و ...

اه ! قصه ی ما که این نیست . آقای نویسنده ! میشه بریم تو اون خونه ی قدیمی و ببینیم چی داره به سر ممد میاد؟


داخل خانه ی قدیمی :

گوفش ! ( افکت انداختن ممد بر روی تخت آزمایشگاهی )
پخخخخخخخ ( افکت روشن کردن دستگاه های مخوف آزمایشی و ژنتیکی )
قژژژژ.. ( افکت روشن کردن اره برقی )
جیییییغ ! ( افکت ممد ! )
چررررررر ! ( افکت برخورد دندانه های تیز اره برقی با بدن ممد )
فششششش ( افکت پاشیدن خون و دل و روده ی ممد به در و دیوار)
تلیک ! ( افکت جهش یافته شدن ممد !)

دانشمندان دیوانه ، پس از تغییر دادن ژنتیک ممد ، با خستگی در حالیکه اره برقی را به سر و صورت یکدیگر می کوبیدند ، برای استراحت راهی خانه هایشان شده تا فردا با انرژی مضاعفی برگشته و ممد را جهش یافته تر کنند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/7/1 15:20:52
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 25 آذر 1385 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان مسابقات المپیک دیاگون مرحله دوم!

به زودی نتایج توسط داورین اعلام میشود.

-----------------------
این تاپیک فعلا قفل میشود تا بعدا با تصمیم گیری بهتر و سوژه جدید به آن کمک کنیم تا فعال شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1385 00:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مالدبر که از فکر لوکاس خوشش اومده بود یک چشمک زد و به سمت هدویک بیهوش رفت و او را از روی زمین گرم بلند کرد و به طرف پنجره حرکت کرد.صدای ترق و تروق کفش های مالدبر سکوت فضا را در هم خورد می کرد و باعث میشد که مک و لوکای او را با چشم دنبال کنند.مالدبر در حالی که کمی گیج میزد روبه روی پنجره ایستاد و به بیرون زل زد.نور کمی از بیرون به داخل میتابید که نشانه تاریک بودن هوا و بخاری که از روی زمین بلند میشد نشانه سردی هوا بود.مالدبر آهی کشید و هدویک را در پنجره فرو کرد و با صدای شادی و شیطنت آمیزی گفت:
_حالا شروع کنید .
مک و لوکای شروع به دود کردن شدند و مالدبر هم در گوشه ی از اتاق نشست و شروع به دود کردن مادولین ها کرد.بعد از گذشت نیم ساعت کل فضای اتاق را دود فرا گرفته بود و هدویک که به هوش آمده بود به سختی می توانست نفس بکشد.هدویک در حالی که داشت خفه میشد گفت:
کمک....تو رو خدا.....کمک.
اما هیچ کس در اتاق به او نیم نگاهی هم نینداخت و همه مشغول دود کردن خود شدند.مالدبر در حالی که از جای خود بلند شده بود گفت:
_دیگه بسه.سرتون توی خیابون گیج میره میرید زیر ماشین مشنگی خونتون میفته گردن من.
هدویک در حالی که از تعجب در حال کف کردن بود گفت:
_هوی...مالدبر مگه کوری منو نمیبینی.
مالدبر که تازه متوجه هدویک شده بود با صدای ضعیفی گفت:
_تو رفتی اون تو چیکار کونی؟
هدویک در حالی که به این شکل( )در آمده بود گفت:
_نمی دونم.من بیهوش بودم بعد دیدم اینجام.
مالدبر که رنگش زرد شده بود با صورت به روی زمین افتاد.مک و لوکای که دست کمی از او نداشتند پای دیوار افتاده بودند و نمی توانستند از جای خود بلند شوند.هدویک در حالی که دیگر به گریه افتاده بود گفت:
_بابا جون.یکی من رو آزاد کنه برم پی زندگیم.
ناگهان مک یه وری روی زمین افتاد و پشت سر او لوکای نیز به همان شکل بر روی زمین افتاد.فضای اتاق گرم بود و بوی مادولین کل فضای اتاق را آلوده کرده بود و دیگر اصلا سردی هوای بیرون در فضای اتاق تاثیری نداشت.هدویک که یک طرف بدنش در سرما و طرف دیگر بدنش در گرما بود واقعا در حال شکنجه شدن بود و آرزو می کرد که ای کاش در یک اتاق گرم و نرم خوابیده بود.او در این فکر ها بود که ناگهان صدایی در خارج از اتاق او را از فکر کردن بیشتر بازداشت و او را به خودش آورد.هدویک نمی دانست چه باید بکند که ناگهان فکری به ذهنش رسید.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جوما�
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 14:28
نمایش جزئیات
آفلاین
خدا بگم چه كار كنه اين مخابرات رو ...
از ديروز تا حالا تلفنمون قطع بود.
ايگور بي زحمت رزروا رو پاك كن.
_________ ادامه پست مالدبر:
دردويل: كجاست؟
دكي: سلام عزيزان من. كي كجاست؟
دردويل مي پره روي پيشخون و چند تا ورد نابخشودني روي در و ديوار اجرا ميكنه.
در دويل: ايگور كاركاروف. كجا قايمش كردي؟:
دكي: عزيزان من چرا اينقدر خشنيد؟ بفرمايي روي اين صندلي ها بشينيد كه با هم صحبت كنيم.
دردويل كه هميشه تشنه محبت بود به گريه ميفته و مي پره بغل دكي. تصویر تغییر اندازه داده شده
دكي: عزيزم بشين اين جا جاي اين كارا نيست.
دردويل ميشينه رو بروي دكي و زل ميزنه تو چشماش.
دكي چوبش را تكان ميدهد و تعدادي ليوان پر از شير موز روي ميز ظاهر مي شود.
دكي: خوب بفرماييد شير موز. شما دنبال كي مي گشتي؟
دردويل ليوان شير موزش را بر مي دارد و جرئه اي مي نوشد و ميگويد:
من دنبال ايگور كاركاروفم. رفيق قديميت.
دكي به فكر فرو ميرود.
--- آغاز فلش بك ---
دو كودك با هم بازي مي كنند.
دو كودك (كه بزرگ تر شده اند) به يك نامه مي نگرند كه رويش با جوهر سبز نوشته شده.
دو جوان (همان كودكان) براي آخرين بار به هاگوارتز مي نگرند.
تصوير به لرزه در مي آيد
--- پايان فلش بك ---
دكي به خودش مي آيد و مي بيند كه دو نفر از همراهان در دويل اورا تكان مي دهند.
دكي: بسه باب به هوش اومدم.
دو مرد او را رها مي كنند و سر جايشان مي نشينند.
در دويل: خوب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1385 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب من اين پستو ميفرستم. چون رزرو زدم
يكي هم پشت تو مي زنم.
ايگور خودت رسيدگي كن.
ممنون
_____________________
مك: چي ... دود و دم؟ برو باب چو مي كشه منو.
هدي: عيب نداره به چو نمي گيم.
مك: حالا چه جوري مي كشن؟
مالدبر: ميريزنش رو كاغذ كبريتو ميگيرن زيرش.
لوكاي: ما كه اينجا كاغذ نداريم
مك: پر جغد كه داريم تصویر تغییر اندازه داده شده
هدي: تصویر تغییر اندازه داده شده نه من خوشم نيومد. نميكشم.
لوكاس ميپره روي هدويگ كه پراشو بكنه اما هدي فرار ميكنه ميره بالا.
هدي: تصویر تغییر اندازه داده شده
ناگهان هدي مي خوره به سقف و بيهوش ميفته زمين.
مالدبر: خوب نفري يه پر ازش بكنيد.
هركس پري از هدي كنده و يك گوشه اتاق ميشيند.
مالدبر اندكي مادولين به هر كش ميده.
مالدبر: حالا كبريت از كجا بياريم؟
لوكاس: من دارم بياين بگيرين.
و به هركس يه كبريت ميده.
همه كبريتا رو ميگيرن زير پر هدي و شروع ميكنن دود كنن.
10 دقيقه بعد....
مك: پس چرا اينجا دود راه نيفتاده؟
لوكاس: آخه اينجا پنجره داره.
مالدبر: كوش؟ كجاست؟ چرا اول نگفتي؟
مك: راست ميگه اوناهاش اونجاست.
مالدبر: حالا چي كار كنيم؟
لوكاس: اون پنجره اندازه اين جغدست. جغده رو ميزاريم توش دودا بيرون نره.
....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عاقلان دانند...
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 11 آذر 1385 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
با اجازه من پست اولو میزنم.
البته خیلی کار زشتیه(خودم واقعا معذبم!) ولی خوب من امتیاز بیشتری آوردم دیگه... نیست؟
آرتور جون من تو بعد من ادامه بده!(درر ضمن اون پست پایینیه مال اولایی بوده که من اومدم اینجا!)
ایگور راستی نارحت نشی...
_____________________
حسن دردویل(derdevil) جنایتکار خفنی بود. او سالهای سال، با ایگور، هزاران بانک را زده، میلیاردها آدم را کشته، و هزاران خلاف دیگر کرده بود.
ایگور بعد از چندی از کارهای حسن دردویل خسته شده بود، او را به وزارت لو داد و پرونده ی او را بست. خود نیز به سواحل آفتابی فرار کرد و بعد از ده سال به لندن بازگشت...
دیروز...آزکابان__________
باران میبارد و دو نگاهبان در حالی که مردی با نگاه خشن، صورت دریده و پیراهنی خشن به همراه دارند، از دروازه ی آزکابان بیرون می آیند.
یکی از نگهبانان، قایقی آماده و ان را جادو میکند.
نگاهبان دوم، مرد را هول میدهد و دم ساحل میبرد.
نگهبان اول تمسخر امیز میگوید: هه! حالا ببینم توی زندانای دیگه هم شورش راه میندازی؟
مرد، ناگهان چشمانش قرمز میشود و برقی سرخرنگ در انها دیده میشود.
مرد اولین نگاهبان را میگیرد و خفه میکند.
نگهبان دوم که از ترس سفید شده، لرزان بلند میشود و چوبدستی اش را در می اورد و به سمت مرد میگیرد.
مرد به درون قایق میپرد و گردن مرد اول را میشکند. سپس او را به دریا می اندازد و قایق را با چوبدستی او ره می اندازد.
قایق در آبهای سیاه دریا شروع به رفتن با سرعتی زیاد میکند.
مرد با خوشحالی فریاد میزند:
_حسن دردویل بازمیگردد!
_________________________
فردا صبح، لندن.
ایگور در دیاگون دم یک روزنامه فروشی ایستاده و یک پیام امروز را باز میکند.
ناگها ایگور سفید میشود و ده دقیقه بیحرکت همانجا میماند. سپس با عجله به سمتی حرکت میکند و دور میشود.
روزنامه روی زمین افتاده:
«حسن دردویل بازگشت!»
___________________________
ایگور روی صندلی انیستیتو نشسته و در حال حرف زدن با دکتر علیان است.
دکی: ببینم... چطور میخوای باشه؟
ایگور: دکی جون ... من میخوام قیافم عوض شه!
دکی: هزینه ی زیادی میبره...
ایگور: فقط عمل کن!
دکی: سه روز کار میبره! تازه من باید استراحتم بکنم! حاضری سه روز بشینی؟
ایگور: آره!
دکی شروع به کار میکند.
2 ساعت بعد_________________________
حسن دردویل با همان لباس ها در کوچه ای کثیف در لندن ایستاده و در حال سخنرانی برای خلافکاران است.
دردویل: بیایید! فقط اونو از سر راه برداریم!
یکی از خلافکاران بلند میشود.
دردویل: چی؟
خلافکار(مالدبر): من میگم خوب این ایگور کجاست؟ هان؟
دردویل چند دقیقه فر میکند... سپس ناگهان چهره اش روشن میشود و داد میزند:
_ همشاگردی قدیمش! دکتر علیان! انیستیتو!
خلافکاران آلات جنگ خود را بر میدارند و به سمت انیستیتو حرکت میکنند.
________________________________
بووووووووم!
در انیستیتو شکسته میشود و دردویل و خلافکاران پدیدار میشوند.
دکتر علیان کف میکند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: شنبه 11 آذر 1385 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرحله دوم المپیک دیاگون

1-زدن پست در تاپیک انستیتو ژنتیکی دیاگون

*امتیاز اضافه در این دوره به تعداد خط هست.هر 10 خط 5 امتیاز اضافی دارد.کمتر از 3 پست در المپیک رو هم اصلا قبول نمیکنیم.

این مسابقه در این تاپیک برگزار میشود.

*مسابقات ادامه پست آخر این تاپیک زده میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایگور کارکاروف در 1385/9/11 11:09:39
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: انستیتو ژنتیکی دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1385 14:54
نمایش جزئیات
آفلاین
مالدبر در میزند و وارد میشود.
دکی: جان؟
مالدبر: میخواستم برام مو بکارین.
دکی: کو بابا تو که این همه مو داری؟
مالدبر: خوب... بابا دماغمو پخ کنین!
دکی: دامغت که پخه!
مالدبر: خوب بابا یه کاری واسم بکن! اومدم باهت قرارداد تجاری ببندم!
دکی: بپر رو صندلی!!!
مالدبر میپرد روی صندلی معاینه.
مالدبر به دکی که الکی او را معاینه میکند:
_ ببین دکی جون من تصمیم به افزایش ترویجی مادولین گرفتم و برای اینکار به ابروکو نیاز دارم که فقط شما ازینا میسازین. شما بیا و یه لطفی کن و به ما....
در همین حال:____________
هدی: چی شده؟
لوکاس: چه میدونم! دکتره خسیس! میبینه پول ندارم....
در باز میشود و مالدبر وارد میشود(یعنی انداخته میشود)
مالدبر: چی داداش؟ خوب را نبا چرا...
دکی در را میبندد و میرود.
مالدبر: سلام بچز!
هدی: تو کینی؟
مالدبر: من مالدبرم!
هدی: خوب باش!
مالدبر: برو بابا قد قدیه قناری!
هدی: چی؟؟؟؟؟؟؟
مالدبر: دعوا
دعوا..............
هدی: نه! اینجوری نمیشه! ما باید فرار کنیم!
مکی: کجا آخه؟
هدی: چم دونم! بریم ازینجا!
مالدبر: من یه راه دارم. بیاین مادولین بکشیم دود و دم را بندازیم مارو بندازه بیرون....
ادامه دارد...(داشت!)



خوب با اجازه ی شما یه نقد کوچولو بکنم پستت رو

پست شما به این دلیل ارزشیه که از لحاظ نوشتاری در سطح پایینیه هیچ گونه فضاسازی توش دیده نمیشه هیچ وقت فضا سازی نداره پستات فقط دیالوگ دو نفر رو نشون میده هیچ اتفاق مهمی تو پستات نمیافته
شما برای رفع این مشکلات باید پستای خوبی که تو سایت زده میشه رو مطالعه کنی تا بتونی الگوبرداری کنی از روش
شما ممکنه در ابتدای ورودتون به سایت مجبور باشید تا الگوبرداری کنید ولی بعد از مدتی که نوشته هاتون به سطح بالایی رسید همه از رو پست های شما الگوبرداری میکنند
شما از این به بعد لطف کنید برای زدن یه پست رل وقت بیشتری بزارید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/8/10 23:01:14
I Was Runinig lose