جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  331 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 20:42
نمایش جزئیات
آفلاین
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)

پروفسور، بنده با بینش و عقیده ای استوار و قوی، طوری که حتی تانک های نازی ها هم نتوانند آن را در هم بشکنند، قسم میخورم که آرسینوس جیگر را سلکت میکنم. این کودک در سال های بسیار دور، در خانواده ای مذهبی و تهی دست پا به جهان گشود، البته پا که نه، با صورت آمد روی جهان. به هر صورت خانواده وی را انتقال دادند به ثبت احوال تا بتوانند هویتی برای بچه شان دست و پا کنند. خلاصه که این بدبخت ها رفتند آنجا. پدر این کودک هم نام خانوادگی "شیر کله ایان" را برای کودکش انتخاب کرد که البته ظاهرا توسط شخصی پیش از آنها انتخاب شده بود و آنها ناچار شدند بین نام ها خانوادگی "جیگر هشتاد"، "جیگر نهصد" و هزاران جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر، نام خانوادگی "جیگَر" بی پسوند را برای او انتخاب کنند. البته بعدا در فنون جعل شناسنامه قدرتمند شدند و زدند آن را تبدیل کردند به "جیگِر".
به هر صورت این کودک تحصیلات اولیه را در سطح بزرگترین مکتب خانه های بریتانیا به اتمام رساند و شد یازده سالش. سپس نامه هاگوارتز را دریافت کرد، پدرش هم که حوصله نان خور اضافه نداشت برداشت این بچه را زد زیر بغل و برد با چسب به در هاگوارتز چسباندش. یک نامه هم نوشت که حال ندارد خرج تحصیل بدهد و اگر خود مدیریت نمیدهد، بچه را بندازند داخل جنگل. خلاصه که مدیریت هم پس از کلی بدبختی این بچه را قبول کردند و بعد از هفت سال هم با معدل 10 وی را فارغ التحصیل کردند.
وی پس از فارغ التحصیلی یکبار به جرم نقاب دزدی از مغازه سر کوچه شان دستگیر شد و به زندان افتاد که البته به صورت کاملا اشتباه شد زندانبان آزکابان. خلاصه که او تا پایان دوره وزارت خاکستری شد زندانبان. بعدش هم رفته بود که باز هم یک شغلی در وزارت جدید گیر بیاورد که وزیر شد. منتها بعد از یک سال از وزارت هم پرتش کردند بیرون دوباره. الان هم به صورتی کاملا علافانه در سطح شهر پخش شده و دارد برای خودش میچرخد.

2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.


- خب الان چیکار کنم من؟
- برام یه پیتزا بخر!
- گفتی پول خرد نداری، دارم میگم خب برو جور کن. به من ربطی نداره تو پول خرد نداری!
- بذار یه نگاه دیگه بندازم.

ریگولوس این را گفت، سپس دست در جیب شلوارش کرد و یک عدد کیف پول قهوه ای بیرون آورد.
فروشنده بسیار تعجب کرد.
- چقدر آشناست اون کیف پول.
- واسه من که آشنا نیست.

ریگولوس این را با چهره پوکرفیس مخصوص به خودش گفت. سپس کیف پول را باز کرد، دستش را تا آرنج وارد آن کرد و به گشت و گذار مشغول شد.
فروشنده به آرامی روی میز دولا شد تا او را ببیند. حتی چندین نفر از سر شامشان بلند شدند تا او را ببینند.
ریگولوس همچنان که با کیف درگیر بود، سرش را برگرداند و یک نگاه به فضای رستوران انداخت.
سپس به آرامی دستش را از کیف بیرون آورد و بعد هم کیف را به فروشنده تحویل داد.
- بقیش هم واسه خودتون.

فروشنده به کیف نگاه کرد، سرش را خاراند و دوباره به رو به رویش نگاه کرد.
بقیه مشتریان رستوران هم برگشتند و به سمت در نگاه کردند، جایی که ریگولوس بلک همزمان با خارج شدن از آن، تمامی پیتزاها، سس ها و دستمال هارا نیز ربوده بود.

- این که کیف پول خودمه.

فروشنده این را گفت. مشتریان هم به سرعت جیب هایشان را چک کردند. همه خالی بودند!

ساعاتی بعد:

ریگولوس به آرامی قدم میزد. ریگولوس پول های ملت را در جیب خود داشت. ریگولوس آب داد. ریگولوس نان داد. ریگولوس به شدت به فکر بود. در نتیجه در تاریکی و خلوت شهر، نشست کنار یک حوض که فواره هم داشت و ماهی های قرمز کوچک درونش شنا میکردند.
ریگولوس یک تکه پیتزا از جیب خود بیرون آورد. لبخند بی رمقی زد و آن را به آب نزدیک کرد.
سپس به همحض اینکه ماهی ها جلو آمدند تا پیتزا بخورند، ریگولوس آن را عقب کشید، نوش جان کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- دتس وات آی دو. آی میدزدم و با هیچکسم شیر نمیکنم.

ریگولوس این را گفت، سپس با حسی که شبیه به رنج بردن از جذابیت بسیارش بود همانجا به صورت نشسته و با یک چشم بسته و دهانی پوکرفیس به خواب رفت.

صبح روز بعد ریگولوس با یک دست که مقابل چشم بازش تکان میخورد بیدار شد.
- چی شده؟

قمه رودولف از کنار گوش ریگولوس عبور کرد و یک پرنده را نصف کرد.

- حداقل ناهار امروزمون جور شد. خب، میگفتی. چی...

دست آرسینوس به سرعت دهان ریگولوس را گرفت.
- یکی از قمه هاش بخوره به من یا تو چی؟
- کنار میام باهاش.

آرسینوس غر غری کرد. چرا تا به حال نزده بود یک بلایی به سر این ریگولوس بیاورد؟ میتوانست حتی در همان لحظه کراواتش را بندازد دور گردن رنگ پریده و سفید ریگولوس، سپس او را به تالار گریفیندور ببرد و مستقیم بیندازدش داخل خوابگاه دامبلدور. او بسیار شنیده بود که دامبلدور از گردن های سیفید میفید و زیبا خوشش می آید.
- بیا بریم بهت یه چیز خوب نشون بدم ریگولوس.

ساعاتی بعد:

آرسینوس که موفق شده بود ریگولوس را به صورت یک توپ در بیاورد تا وارد تالار شود، جلوی در خوابگاه مخصوص دامبلدور ایستاد. سپس با انگشتانش روی در ضرب گرفت.
- پشمو، بلند شو بیا که واست ناهار آوردم!
- ناهار؟ منم میخورم!
- خوبه، بخور حتما ناهار. واست به شدت نیازه!

آرسینوس این را گفت، سپس ناگهان ریگولوس گلوله شده را پرت کرد توی صورت دامبلدوری که داشت در اتاق را باز میکرد. او پس از اینکار به سرعت در را بست و با طلسم قفل کرد.
سپس گوشش را چسباند به در و به صداهای تقلا و محوی که از اتاق بیرون می آمد گوش کرد...

چند ساعت بعد، کنار دریاچه:

آرسینوس زنجیر دور پای ریگولوس را محکم کرد.
- بیا، این یخ رو هم بذار روی جای ضربه و فشارش بده. بهتر میکنه.

ریگولوس که به شدت پوکرفیس شده بود و چهره اش هم بهم ریخته بود، یخ را گذاشت روی جای ضربه که البته زیر چشم چپش بود. به نظر میرسید ناهار چندان آرامش بخشی را در کنار دامبلدور نخورده است.

- حتی میتونی برای تسکین بیشتر دردت بری تو دریاچه. میگن آب دریاچه به شدت برای زخم ها و درد ها خوبه.
- عه؟ برم یعنی؟
- آره آره. زودتر فقط. نمیخوایم عفونت کنن زخمات که.

ریگولوس به آرامی رفت و وارد دریاچه شد.
دقایقی گذشت و اثری از ریگولوس پیدا نشد. به نظر میرسید ریگولوس در حال دزدی کردن از مردم دریایی باشد.
آرسینوس که همچنان لبخند پلیدش را در زیر نقاب حفظ کرده بود، وزنه سنگین را که به پای ریگولوس وصل کرده بود، به داخل دریاچه انداخت.
- من که نبودم.

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.


بنده با توجه به تجربه های قبلی که خودم کسب کرده ام و همچنین بر طبق نظریه حمار که در کتاب "تسترال ها گرگم به هوا بازی میکنند" بیان شده و نویسنده این کتاب نیز "بز بز قندی" میباشد، باید بگویم که نظر من همواره، حتی وقتی دو نظر در اختلاف جهت نظر من وجود دارند، مثبت و مساعد میباشد و هرگز هم تغییر نمیابد. در کنار همه اینها باید گفته شود که تسترال ها هم واقعا گرگم به هوا بازی میکنند و موجودات بسیار هوشمندی میباشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 05:51
نمایش جزئیات
آفلاین
عی خدا چیکارت کنه ریتا اومدم پن دقه پست تدریسو کپی پیست کنم برم سر صبی بگیرم بخوابم چه وقت پست زدنه دوی صب، ناموسم قسم نمره کم میکنم.



طهووهج-جلسه دوم
یادم هم بود کیبورد رو فارسی کنم. خسته بودم، مختصر ساختم.


_همونطور که میدونی... آم... آقای...
_جذاب...
_اعتماد بنفس... جایگزینِ دبیر ورد های جادویی ما از سفر برگشته.
_خب؟
_و الان اینجاست.
_خب؟
_و علاقمنده که تدریسش رو شروع کنه.
_خب؟
_تو کلاس ورد های جادویی.
_خب؟
_و فکر کنم بهتره دیگه در خدمتتون نباشیم.
_خب؟
_آم... و بهتره که شمارو به بیرون راهنمایی کنم.
_خب؟
_نظرم عوض شد. زنگ بزنم حراست شما رو به بیرون راهنمایی کنه بهتره.
_آم... خب.

***

در واقع، هر یک از دانش آموزان به نوعی از اینکه دیوانه ی پیاز پیاز کننده غیبش زده بود ناراحت شده بودند؛ اما میتوان اصلی ترین و بولد ترین دلیلش را این دانست که جایگزینِ پیاز کسی نبود جز مرلین. البته مرلین مونرو نه ها، مرلین که بود و چه کرد.

پروفسور که بود و چه کرد، در حالیکه دستانش را که حاوی خط کش بلندی بودند در پشتش پنهان کرده بود و بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای مهربان بنظر رسیدن داشته باشد، با وقار و افتخار صدای تیک تاکِ کفش هایش را در فضای کلاس پراکند و همچنان تاکید میکنم که که بود و چه کرد بودند ایشون. مونرو نبودند.

بی مقدمه شروع کرد.
_جنگ جهانی اول بود.

برای لحظه ای ایستاد، گویی برای اینکه به یاد بیاورد. سپس دوباره نوسان گرفت.
_روزای سختی بود. اگه من نبودم، همشون می مردن.

شروع به نوشتن کرد.
_به تخته دقت کنید. همشون... می... مردن. نقطه... سرِ خط. البته اگر مرلین کبیر نبود. یادداشت بفرمایید خواهش میکنم. البته... اگر... مرلینِ... کبیر...

کسی جرئت نکرد دست بلند کند و اظهار داشته باشد که همینجوری اش هم همه شان مردند. کسی جرئت نکرد دست بلند کند و بپرسد خب بعدش.

_...و بعد زمین شکافت و ما از میانش به سمت بیرون گسیل شدیم، یک دست مبارکمان را که بالا آوردیم نیمی از قوای مبارزه را توانستیم در پیش چشم خود ببینیم که به خاکستری ناچیز بدل شد. دست دیگر خود را که آمدیم بالا بیاوریم و جنگ را خاتمه دهیم، مشخص نیست کدام آخوندکِ خدا نشناسی روی دست ما سکنت گزیده ماندگار شد و بر همگان واضح و مبرهن است که رای من لرد ولدمورت-نه... این مال جای دیگر بود. و بر همگان واضح و اهن هن است که مرلین کبیر حشرات و حشرات دوستان را دوست نمی دارد.

دستانش را بالا گرفته بود و چشمانش را بسته بود. موها و ریش های بلندش که طبق توصیف کتاب های سخیفِ هری پاتر از فرط بلندی می توانستند توی شلوارش جا بگیرند... را... آم... معلوم نبود چرا توی شلوارش جا داده بود و بنابرین در باد موج برنمیداشتند و کنسل شد قضیه.
_...بنابرین پسندیده دانستیم که بجای درگیری با آخوندکی ناچیز و بی ارزش، با تکیه به نیروی آسمانی و افول ناپذیر خود، دست راست خود را جدا کرده از شر حضور نامبارکش در پیرامون خود خلاص شویم. متوجهید؟ خیر... هیچکس به اندازه ی مرلین کبیر متوجه نیست. منتها خیلی خزعبل میگفت. دست راستمان را می فرماییم. نمی پسندیدیم. بهانه جو شده بود.

سکوت کلاس چی میگن... آها. بوی مرگ میداد. مرلین کبیر در یک حرکت شمشیرش را کشیده سر یکی از دانش آموزان را به سمت زمین گسیل فرمود.
_...سپس زمانی که احساس کردیم به اندازه ی کافی به شکوه و عظمت این بزرگوار پی برده اشتباهاتش را پذیرفته است، سوزنی الهی از جیب ردای مبارک خود خارج نمودیم و آن را... دست راست خود را میفرمایم. به بدن مبارک خود کوک زده سپس-

با باز شدن ناگهانی در، همه از جا پریدند؛ البته از حق نگذریم در برای عمه ننه اش باز شد و از جا پریدنِ دانش آموزان صرفا بدلیل حرکت جزئی دست مرلین کبیر بود که هوس بریک دنس کرده بود.

با داخل آمدنِ مستر پیازِ آشنا و یاداوریِ دوباره ی اصلِ "یکی از یکی داغون تر"، دانش آموزان با افکت پوکرفیس به در خیره شدند و تلاش کردند تصمیم بگیرند کدام یک از این معلم ها را بیشتر دوست ندارند.

تازه وارد در حالیکه طنابی متصل به جسمی ناشناخته که هنوز از در داخل نیامده بود را با تمام قدرتش می کشید و صورتش بنفش شده بود، به سختی نفس کشید.
_در واقع... به من گفتن... باروفیو انصراف داده.

برای لحظه ای از نفس افتاد و همینکه به دیوار تکیه داد، توسطِ جسمِ آن سرِ طناب تقریبا به سمت بیرون کلاس کشیده شد و سپس در حالیکه سینه خیز داخل می آمد جیغ کشید.
_و گفتن حالا که من اینجام، یه جلسه ام موجودات جادویی تدریس-

پاهایش را به دو طرفِ چارچوبِ در تکیه داد تا توسط طنابی که اصرار بر ول نکردنش داشت به سمت بیرون هدایت نشود، در واقع طناب بود که او را می کشید.
_این، موضوع تدریس امروزتونه که... فقط... یه گاو...

برای لحظه ای کوتاه، همزمان با صدای وحشتناکِ جر خوردن خشتک شلوارِ استاد، طناب رها شد و صدای چهار نعل رفتنِ موجود سنگینی در راهرو های خالی به گوش رسید.
_...بود.

اگر نگاه میتوانست کسی را بکشد، حتما ریگولوس مدتها بود که توسط مرلین به قتل رسیده بود.
_و... آم... هه هه... شما جزو تواناییاتون گاوچرونی ام دس بالتون هس؟

آهسته بلند شد و عقب عقب رفت.
_یا من کم کم رفع زحمت کنم و بهشون بگم که تدریس به پایان...

پشتش به دیوار خورد.
_رسیده و...

یک قدم که مرلین به سمت جلو برداشت...

_خدافظ!

ریگولوس دیگر آنجا نبود.


تکالیف:
1.یک نفر رو به انتخاب خودتون سلکت کنین و بگین که بود و چه کرد؟ (پنج نمره)
2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 25 تیر 1395 02:25
نمایش جزئیات
آفلاین
1. شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.

 -عع! سوسک!
صدای جیغ دانش آموزان در خوابگاه دختران گریفندور بلند شده بود و هر کدام سعی در بالا رفتن از دیگری و پیدا کردن وسیله ای برای کشتن سوسک بیچاره داشتند.

سوسک مذکور ابتدا با حفظ خونسردی(!) سر جایش ایستاده بود و فقط مشغول تکان دادن دستانش بود، اما با دیدن دختران خوابگاه که هر کدام لنگه کفشی، چوبدستی ای، چیزی از گوشه کنار خوابگاه پیدا کرده و از هیچ تلاشی برای کشتنش فرو گذاری نمی کردند، تصمیم گرفت از همان پنجره ای که به داخل آمده بود، بیرون رود. بنابراین بال های زیبایش ( ) را گشود و به سمت پنجره ی مذکور پرواز کرد، که موجب بالاتر رفتن شدت جیغ های دختران شد و طیف جیغ ها را از صورتی کمرنگ به بنفش تیره تغییر داد!

-شت! [افکت چسبیدن سوسک به شیشه ی تمیز پنجره و کتلت شدن آن!]

سوسک بیچاره که هم گروهی هایش او را برای به دست آوردن اخباری تازه به خوابگاه گریفندور فرستاده بودند، پشت پنجره های بسته (!) گیر افتاده بود، فلذا به پشت سرش نگاه کرد و با انبوهی از دانش آموزان روی هم تلنبار شده در جلوی در ورودی خوابگاه مواجه شد!

 فلش بک
-ببین ریتا، تو فقط کافیه از پنجره ی تالار گریفندور وارد خوابگاهشون بشی و ببینی اونا برنامه شون برای هاگ چیه. همین!
-همم.. خب.. لن، من اصلا مطمئن نیستم که بخوام این کار رو انجام بدم.
-ولی من مطمئنم تو از پسش بر میای! به اول شدن تو هاگ فکر کن! ما فقط باید نقشه ی اونها برای شرکت تو هاگ داشته باشیم.
-خب چرا خودت نمیری؟ خودت هم که حشره ای دیگه!
-نمیشه، من ناظرم.. نمیتونم از قوانین سرپیچی کنم. بعدشم، سوسک خیلی از پیکسی کوچیک تره! تو میتونی به راحتی خودت رو یه جایی قایم کنی و به حرفاشون گوش بدی، ولی من بزرگم، دیده میشم!
پایان فلش بک

به  حرف لینی گوش داده بود و حالا، از شانس همیشه بدش، در این مخمصه افتاده بود!

آخرین تصمیمش را برای رهایی خودش از آن وضعیت گرفت. باید کاری می کرد! چوبدستی اش را از کنار پای ششم اش کشید، وردی را زیر لب زمزمه کرد و بعد... هیچ اتفاقی نیفتاد! وردش را دوباره خواند و بازهم نتیجه ای یکسان.

-وات د..؟!

قبل از آن که چوبدستی یکی از دانش آموزانی که به خاطر تکان نخوردنش جرات کرده بود و نزدیک آمده بود در چشم ها و شاخک های نازنینش فرو رود، به زیرتختی جست و از پرده بالا رفت و پشت میله اش خود را پنهان کرد. صدای فریاد دانش آموزی که جرات نزدیک شدن را پیدا کرده بود و حال نیمه جان در بغل دیگر هم کلاسی اش افتاده بود، هم چنان به گوش می رسید.

همان طور که از پشت میله ی پرده به دختران گریفی که کم کم جرات کرده بودند تکانی خورده و به تخت نزدیک شوند، نگاه می کرد، با خود اندیشید:
-عجب غلطی کردما! حالا چه طوری از این جا بیام بیرون؟ محض رضای مرلین هم که شده هیچ نقشه ای هم که نداشتند برای قهرمانی! پشتشون فقط به استر گرمه

یکی از گریفی هایی که از ترس روی پای خود بند نبود، خم شد و زیر تخت را نگاه کرد:
-عع! نیست! :worry:
هم گروهی دیگرش فریاد زد:
-عالیه! حالا مشکلمون شد دوتا.. تو خوابگاه یه سوسک هست و ما گمش کردیم!

گریفی ها که تازه متوجه مشکل اساسی، که همان گم شدن سوسک بود، شده بودند همه با هم به سمت در ورودی خوابگاه هجوم بردند تا بروند و از ناظرشان برای یافتن و کشتن آن کمک بگیرند. ریتا که حالا خیالش از رهایی یافتنش راحت شده بود، به آرامی از در خوابگاه بیرون آمد، نگاهی به دورش و برش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی در تالار نیست به آرامی از آن خارج شده و سوت زنان، در حالی که سعی داشت توجه کسی را جلب نکند به سمت تالار خودشان به راه افتاد.
-نمردیم و شجاعت گریفی رو هم دیدیم!


2. بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. 
 
کاربرد اصلی این ورد و اصلا دلیل به وجود آمدن آن محفل ققنوس بوده! باورتان نمی شود؟ منطق (!) پشتش به این صورت است که دامبلدور اولین چیزی که به فرزندان روشنایی ( ) می آموزد این ورد است تا آن ها توانایی تسلط به نفسشان را به دست آورده و در مواقعی که از دست دوستان (و حتی دشمنانشان) بسیار عصبانی هستند این ورد را به زبان بیاورند و خود را از خطر استفاده از طلسم های ممنوعه برهانند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1395/4/25 2:32:43
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1395 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
۱.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
- اومدم بکشمت!
- چرا منو؟! چیکارم داری؟!

قلبش تند تند میزد. اگر انسان بود، صدایش ‌میلرزید. اگر انسان بود، رنگش میپرید. ولی او انسان نبود. یک مار بود. می توانست خودش را شجاع جلوه دهد. می توانست احساساتش را کنترل کند. می توانست او را به سخره بگیرد. ولی این کار را نکرد، چون تنها سلاحش دمش بود و نیشش. با دمش فقط می توانست جرقه بفرستد و در آن‌موقعیت نمی‌توانست از نیشش استفاده کند، چون هر آن ممکن بود شمشیر روی گردنش فرود بیاید.
پس فقط تهدیدش کرد.
- به پاپا میگم! بهش میگم!
- بگو! صداش کن! فریاد بزن! نمیفهمه. نمیتونه بیاد کمکت.

شمشیرش را بالا آورد. نجینی نفس نفس میزد. ترسیده بود. وحشت را در تک تک سلولهایش حس میکرد. انگار به جای خون، وحشت در رگهایش جریان داشت.
- پاپا بفهمه سرتو میبره میزاره رو طاقچه به اون آوادا میزنه.
- نمیفهمه.
- به همین خیال باش! جرقه قرمزیوس!

هیچ اتفاقی نیفتاد. شاید اشتباه تلفظ کرده بچد. شاید دمش را در جهت اشتباه گرفته بود.
- جرقه قرمزیوس!!

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. پوزخندی بر صورتش بود که نجینی را از اعماق وجودش می‌سوزاند. نمی توانست، یعنی نباید جلوی آن پسر احمق کم بیاورد. یعنی دختر عزیز دردانه ی لرد سیاه، نمی تواند یک طلسم را‌ اجرا کند؟!
- جرقه قرمزیوس!!!

قلب نجینی در دهانش ‌بود انگار. اگر وقتش بود، تب می‌کرد، غش می‌کرد، گریه می‌کرد، اما حالا زمانش‌ نبود. نباید از خود ضعف نشان می‌داد. نباید جلوی او کم می‌آورد. جلوی شخصی که تا همین چند وقت پیش جرئت رو‌به‌رو شدن با سایه‌ی نجینی و پدرش را هم نداشت.

- تموم شد؟ آماده باش. وقتی پاپا جونتو دیدی، سلام منو بش برسون.

نه. این پایان من نیست. یک بار. فقط یک بار دیگر.
- جرقه قرمزیوس!!!!

چهار جرقه قرمز به آسمان شلیک شد. هنوز مشکلی‌ وجود داشت. آیا پدرش جرقه ها را می‌دید؟ اگر نمی‌توانست به‌کمکش بیاید، چه‌ می‌شد؟ اگر او راست می‌گفت چه؟ ولی امکان ‌‌نداشت. پدر او بزرگترین جادوگر سیاه قرن‌ است.

- پاپات نیومد؟ هه! پاپا ‌کجایی؟‌ دخترت‌ مرد!

عضوی از سیاهی، آیا می‌تواند درکی از امید داشته باشد؟ شمشیرش را به قصد بریدن سر نجینی با بیشترین سرعت فرود آورد. نجینی سرش را پایین گرفت. هاله ای از شمشیر را دید که از بالای سرش گذشت. به بالا نگاه کرد.

- آوادا کداورا!

هاله ای از نور سبز، مرد را در بر گرفت، چند دور به دور خود چرخید و در نقطه ای پرت فرود آمد.
- پاپا! اینی که کُشتی بت سلام رسوند!
- ما هم به دوستش گفتیم بهش سلام برسونه!

۲.
کاربردش‌ اینه که وقتی از دست کسی عصبانی هستید می توانید پیازی به صورت طرف مقابل پرت کنید، یعنی کنترل خشم.

۳.
خطرناک ترین چیز به نظر من رو به رو شدن با یه مار عصبانیه، در روایات اومده مار ها وقتی ‌عصبانی‌ میشن زهرشون سمی تر میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فیسسس فیسسس فیسسسسس
باسیلیسکها می آیند.
به پاپا میگم.

پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 23 تیر 1395 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف :
در صورت امکان تصمیم دارم یک سوال رول نویسی در سوال های خودم طرح کنم.
شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.
توصیف کنین. مهم هم نیست چند خط بشه. ما اینجا متری نمره نمیدیم. (کپی رایت هک) (بیست و پنج نمره)

واسه پانسی تو این دنیای جادویی هیچی بدتر از ترساش وجود نداشت.ب خصوص حالا ک یه اسلیترینی هم بود .اخه اسلیترینیا شجاع ترین و بیباک ترین افراد بودند.حالا اگرهم ترسش از ی چیز معقول و درس حسابی میبود باز میشد ی کاریش کرد اما ترس از سوسک و سگ و مرگ واقعا ب قول شاهین خیلی چیز بود.
حالا مرگ قابل قبوله اما اون دوتا دیگه...
پانسی ک تو این افکار غرق شده بود اصلا متوجه نشد دراکو کی خوابش برده.
مادام پامفری از پانسی خواست ک بره بیرون و وقتی ک دراکو بیدار شد برگرده اینجور واسه پانسی هم بهتر بود.
پانسی ب خودش قول داد تلافی شکستن پای مالفوی رو سر اون هیپوگریف مسخره و اون هری لوس و بی مزه دراره.داشت فک میکرد ک کاش میشد هری رو میداد دست همون زندانی فراری 'سیریوس' اونوقت حتما سیریوس کار هری رو میساخت...
هیییع...یا مرلین اون دیگه چی بود؟
پانسی فک کرد ک ی سگ دیده ولی حتما اشتباه میکرد اخه کی ممکن بود بخواد سگ بیاره تو هاگوارتز؟!؟!
یه نگاه ب اطراف انداخت ولی دید تنها تو محوطه واستاده ! ای وای...دوباره دیدش...اطمینان داشت ک یه سگ اونجا هست پس با بیشترین توانی ک داشت ب سمت تنها در اونجا فرار کرد.بین راه ک داشت میدوید صدای دویدن سگ رو هم پشت سرش حس میکرد اما جرئت نداشت برگرده و قیافه شو ببینه اخه اگه سگه سیاه میبود صد درصد همونجا میمرد و دوتا از ترساش رو باهم میدید.تازه بعدش ممکن بود سوسکا بیان و جنازه شو بخورن...
پس واسه این ک از وقوع سه تا ترسش بصورت یکجا جلوگیری کنه چوبدستی رو دراورد و بعد اینکه از در رد شد و وارد راهرو شد ورد 'کولوپورتوس' رو اجرا کرد و منتظر موند تا در قفل شه اما مثل اینکه وردش کار نمیکرد پس میخواست دوباره ورد رو امتحان کنه اما دیگه وقت نداشت چون اون سگ سیاهه داشت بهش میرسید پس دوباره پا ب فرار گذاشت.
اونقدری ترسیده بود ک میخواست جیغ بزنه ولی خب زشت بود مگه اون مرلینی نکرده گریفندوری بود ک بخاد ازین جور اداها دراره!!
همینطور ک داشت میدوید تصمیم گرفت ک طلسم خشک شدن رو روی سگه امتحان کنه پس برگشت و سریع گفت:بتریفیکاس توتالاس .اما انگار اینم کار نکرد پس دوباره شروع کرد ب دویدن.
اینبار طلسم بیهوشی رو اجرا کرد و برگشت سمت سگه و گفت:استیوپفای...
اما ای داد ک این هم کار نکرد و سگه خیلی سریع خودشو انداخت رو پانسی.چوبدستی پانسی از دستش سر خورد افتاد ی گوشه.پانسی چونکه از ترس زبونش بند اومده بود تقریبا تونست بگه: اکسیو وند
ولی ایندفعه هم نشد و نتونست چوبدستیش رو ب دستش برگردونه.حالا پانسی اماده بود ک سگه بخوردش ک در کمال ناباوری سگه از روش بلند شد و تبدیل شد ب سیریوس بلک فراری!پانسی ک تحمل این همه اتفاقو بصورت یکجا نداشت بیهوش شد.
وقتی ک پانسی چشاشو باز کرد دید کنار دراکو دراز کشیده و مادام پامفری داره ازشون مراقبت میکنه.پانسی از این ک زنده بود و حالا پیش دراکو بود خیلی خر کیف بود!

بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. (پنج نمره)

میتونید از این طلسم ب شدت بغرنج و خطیر در مواقع بشدت بغرنج و خطیر استفاده کنید.
مثلا زبونم لال تو مراسم ختم یکی از اشناهاتون هستین اما از صب ک رفتین تو مراسم بدون اینکه ی قطره اشک بریزین مث هویج واستادین و هرچی زور میزنین واسه حفظ ابروی ننه باباتونم ک شده گریه کنین نمیشه و دریغ از این ک چیکه اشک بریزه رو گونه تون.
این موقع هستش ک شما میتونید خیلی اهسته و جوریکه فقط خودتون بشنوید با ریتم اهنگ انار انار امید شروع کنید ب گفتن ورد پیاز.پیاز .
در این لحظه همون حسی بهتون دست میده ک موقع خورد کردن پیاز دارین و چ بخواین چ نخواین با اه و ناله شروع میکنین ب گریه کردن.


سوال ویژه دانش آموزان رسمی:
خطرناک ترین چیزی که یه نفر میتونه باهاش مواجه بشه چیه؟ (پنج نمره)
بلی، کاملا هم ریونکلایی. استاد عاشق سوالات بی ربط بودند.
جواب نمیخوام، جوابِ خالی نمیخوام. توضیح میخوام. کوتاه یا بلند یا هرچی.
دانش آموزای مهمانم میتونن اینو جواب بدن. صرفا گفتم یاداوری کنم چون دوس دارم بخونم جوابارو.

استاد خطرناک ک خود مائیم.ینی خطرناک منه یا مائه. ولی اگه از خطرناک منظورتون همون وحشتناکه جریان پایینو بخونید.
اگه ی نفر تو بانک گرینگوتز باشه و خاک بر سر بدبختش روبروی صندوق شماره 713هم باشه و خیلی اتفاقی و ندونسته انگشتش رو بکشه رو در همون گاوصندوق ...پوپ... ب درون گاوصندوق کشیده میشه و اون تو حبس میشه و تازه بعد 10سال و اندی ممکنه ک ی جن بیاد و از اون تو بیاردش بیرون و تازه بازم ممکنه اون اجنه اون ی نفر رو تحویل وزیر سحروجادو بده و وزیر هم اونو بفرسته ازکابان...
ازین وحشتناک تر یا خطرناک تر چیزی ب ذهنم نرسید استاد خواهشا نمره شو بده.اگه نمره رو ب خودم نمیدی ب گروهم اضافه ش کن پلیز

زت زیات اوستا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پانسی پارکینسون در 1395/4/23 9:47:18
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1395 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.
توصیف کنین. مهم هم نیست چند خط بشه. ما اینجا متری نمره نمیدیم. (کپی رایت هک) (بیست و پنج نمره)


-ارنی : داره میاد هنوز داره دنبالمون میکنه
- هانا ابوت:بدو! نباید بگیرتمون
- یه در اونجاست بریم تو راهرو

هردو تغییر مسیر ناگهانی ای دادند به سرعت به انتهای راهرو رسیدند. ارنی به سمت در جست زد و خواست که آن را باز کند اما نتوانست. در قفل بود.

-الوهومورا!

این صدای ارنی بود که ظلسم باز شدن در را اجرا کرده بود. اما در باز نشد. هیچ اتفاقس نیفتاد.

-الوهومورا! الوهومورا!

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. عتکبوت غول پیکر داشت کم کم نزدیک میشد. هانا هم طلسم باز شدن در را انجام داد اما هیچ اثری نداشت. آنها در یک راهرو گیر کرده بودند در حالی که عنکبوت داشت لحظه به لحظه نزدیک تر میشد. قلب ارنی داشت از جا در میامد او احساس بسیار بدی داشت که هیچ کاری نمیتوانست بکند. او سعی کرد عنکبوت را هم طلسم کند اما نتوانست. وحشت و ناراحتی عجیبی او را پر کرد. نگرانی و ناراحتی اش به خاطر خودش نبود. به خاطر هانا نگران بود. او در کنارش گیر افتاده بود اما ارنی هیچ کاری نمیتوانست بکند. این بیشترین چیزی بود که او را آزار میداد. او داشت به گریه می افتاد. البته اصلا نمیخواست جلوی هانا گریه کند. باید یک کاری میکرد.

بغضش را فرو داد و به سمت عنکبوت دوید. جادو دیگر جوابگو نبود. از زیر عنکبوت به پعلوی او رفت سپس خود را بالای سر عنکبود کشید . با سرعت تمام چوب دستیش را در یکی از چشمان عنکبوت فرو کرد. عنکبوت صدای بلندی از خود ساطع کرد و روی چهار پای عقبش برگشت. همان لحظه پروفسور مک گنوگال که داشت از آنجا رد میشد، صدای عنکبوت را شنید و به سرعت به سمت آنها آمد.

بلا فاصله کیسه ای پودر از جیب ردایش در آورد و روی عنکبوت ریخت. عنکبوت نا پدید شد و ارنی روی زمین افتاد. هانا بلا فاصله به سمت او دوید. ارنی احساس ارامش زیادی کرد. از اینکه هانا را سالم میدید بی نهایت خوشحال بود.

پروفسور آن دو را از آن راهرو بیرون برد. ارنی راجع به اینکه نمیتوانست در انجا هیچ جادویی بکند از مک گوناگال پرسید.

مک گوناگال توضیح داد که: آن راهرو یک طلسم عجیب و پیچیده شده. شما نمیتونین تو اونجا از چوب دستیتون استفاده کنید

بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. (پنج نمره)

موقعی که از دست دراکو مالفوی عصبانی هستیم و اسنیپ هم همون دور و وراست میتونیم از این طلسم استفاده کنیم تا از امتیازات گروهمان حفاظت کنیم.

سوال ویژه دانش آموزان رسمی:
خطرناک ترین چیزی که یه نفر میتونه باهاش مواجه بشه چیه؟ (پنج نمره)


یک مرگخوار که داره جلوی ولدمورت حرکت میکنه و لرد داره بهش فرمان میده که اگه این یارو رو نکشی مستحق مجازاتی. اون مرگخوار از ترس لرد سیاه دیگه فکر نمیکنه هر کاری رو که اون فرمان بده انجام میده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دانش آموزِ گوشه گیرِ ریونکلاو



1.

میدونین؟
نه فقط آدم ها، نه فقط جادوگر ها و ساحره ها بلکه همه ی موجودات یک روزی در یک جایی با حساس ترین موقعیت زندگی ـشون رو به رو میشن و صادقانه بگم، اون لحظه همه ی ذره های بدن اون موجود عوض میشن. فکر ها عوض میشن. حرف ها عوض میشن. برای یک لحظه هم شده اون چیزی نشون داده میشه که همیشه پشت ما پنهان بوده. میشه اسمش رو حقیقت وجود موجودات گذاشت یا هر چیزی که به نظرتون مناسب تره ولی اسم ها واقعاً مهم نیستند. مهم اون لحظه است. مهم اون تصمیمیه که ما توی اون لحظه میگیریم.
به علاوه ی این، مرگ و زندگی برخی آدم ها وابسته ـست. وابسته به مرگ و زندگی آدم های دیگه. وابسته به اتفاقاتی که مرگ و زندگی آدم دیگه رو مشخص میکنه. موقعیت حساس ما فقط مربوط به خودمون نیست. بستگی به خودمون داره. بستگی داره به.. هوم.. خودتون بشنوین:

- نجاتش بده لعنتی. منتظر چی هستی؟

تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا توی صحنه ی نبرد یا لحظه ی پرت شدن دامبلدور از برج ستاره شناسی نیستیم. البته میشه اسم ـشو نبرد گذاشت ولی خب، همون جور که گفتم اسم ها واقعاً مهم نیستند. صدای خودم بود. شاید براتون عجیب باشه که با خودم حرف میزنم ولی خب اینجوری نیست. یادتونه در مورد چیزی حرف زدم که بهش گفتم حقیقت وجود؟ حقیقت وجود در مقابل ظاهرِ مسخره همیشه به راحتی بازنده نمیشد. وقتی که به زور خاموشش میکنی و بیخیال میشی و سعی میکنی ظاهر خودتو حفظ کنی، استراتژی هایی که از قبل بهش فکر کردی رو جلو ببری و با یه پلن خاصی که از پیش تعیین شده حرکت کنی یه حسی بهت دست میده. همه ـتون تجربه اش کردین. حداقل یک بار تجربه کردین که عذاب وجدان چطوریه. به نظرم دلیلش همین باشه. به هر حال...


تصویر تغییر اندازه داده شده



- نجاتش بده لعنتی، منتظر چی هستی؟


میدانید، نجات دادن آدم ها به این معنا نیست که زندگی ـشان در دستان شماست. شاید آدم های زیادی به روی خودشان نمی آورند که زندگی همان شخص در دستان ـشان است. اما اینکه شما نجات میدهید یا نجات نمیدهید به خودتان بستگی دارد. اینجا به من بستگی داشت. خرج ـش یک طلسم بود اما قدرت انجام طلسم ها مهم است. حتی من آن ورد لعنتی را بلد نبودم اما به فرض که بلد بودم... وقتی قدرت اجرا نداشته باشید حتی نمیتوانید با " وینگاردیوم له ویوسا " حتی یک قلم پر را جا به جا کنید. باید بخواهید، باید از تمام وجود بخواهید. آن وقت قدرت خودش می آید. طلسم خودش روانه می شود و جرقه ها از نوک چوبدستی حرکت میکند. حالا یا به قصد کشت میرود یا به قصد نجات ولی حرکت میکند.
ایستاده بود. بلند ترین ساختمان بریتانیا دو مهمان داشت. من بودم و او. در واقع من بودم و حقیقت وجودیِ لعنتی ـم که لبه ی پرتگاه نشسته بود. آمده بود بپرد. من آمده بودم که.. نجات دهم؟! نمیدانم. من فقط کشیده شده بودم. من را فقط آورده بودند که نگاه کنم چگونه به پایین میپرد. راستش بعدش را نمیدانم. قرار است بعد از مرگ او زنده بمانم یا چه؟
البته برایم مهم نبود. ردای سیاه همیشگی خودم را پوشیده بودم. زیاد از حد سیاه بود. انگار شب از خواب بپری و همه ی برق ها خاموش باشد. فقط سیاهی میبینی. من هم وقتی به خودم نگاه میکردم فقط سیاهی میدیدم. بلند شد.

- نه! نپر!

نمیدانم چرا ولی بی اراده این را گفته بودم. حتی ممکن بود او بلند شده باشد تا برگردد. حتی اون بلند شده بود تا کاری به غیر از پریدن انجام دهد. منتظر بودم حرفی بزند اما حرفی نزد. پشت ـش به من بود و من هم عادت کرده بودم. همیشه پشت به من بود. همیشه دور بود. برای من مهم نبود که بپرد ولی نمیدانم چرا فریاد زدم که نپرد.

میدانید..
گاهی وقت ها مرز بین بردن و باختن یک کلمه است. گاهی وقت ها یک کلمه دنیایی را نجات میدهد. گاهی وقت ها یک کلمه دنیایی را نابود میکند. گاهی وقت ها پیش می آید که با یک " نپر! " دنیایی را نجات میدهی. شاید هم دنیایش را با همان کلمه نابود میکنی. اما این سرنوشت است که نابود میکند یا نجات میدهد. وقتی نابود میشوی، فردی دیگر در جایی دیگر متولد میشود. دنیای او با پایان یافتن تو، شروع می شود. اما پایان یافتن تو تنها به مرگ ختم نمی شود. سرنوشت، شروع های دوباره را دوست دارد. سرنوشت بازی کردن را دوست دارد و البته برای این کار فرصت های دوباره را به تو میدهد.
قدم هایش را دیدم. قدم های سرنوشت را نیز دیدم. بالاخره زمان هر چیزی فرا میرسد و زمان این یکی هم رسیده بود. برای اولین بار صدایش را شنیدم.

- تصمیم با توست. بگذار خودش انتخاب کند. همان طور که خودش تو را انتخاب کرد.

پرید. قبل از اینکه چیزی بگویم پرید. تصمیم با من بود. چوبدستی دستم بود. از تمام دل میخواستم. باور کنید از تمام دل میخواستم ولی نشد. چوبدستی را فقط تکان میدادم. طلسم ها را دانه دانه به زبان می آوردم ولی جواب نمیداد. کلمات به سرعت از ذهن من گذشتند.جمله های آخرش...
" بگذار خودش انتخاب کند. "
راست میگفت. چوبدستی باید خودش انتخاب میکرد. باید خودش نجات میداد. باید خودش نابود میکرد. فهمیده بودم. چوبدستی مثل کلاه گروهبندی نیست که به انتخاب هایت احترام بگذارد. چوبدستی تو را میبیند، با تو تصمیم میگیرد. من را دیده بود. ترسم را.. آن کنجکاوی بیش از حدم را که وقتی او بمیرم عاقبت من چه می شود.

میدانید..؟
گاهی وقت ها ما دنبال چیز هایی می رویم که نباید برویم. دنبال حرف هایی هستیم که نباید باشیم و یا دنبال آدم هایی هستیم که به ما تعلق ندارند. گاهی وقت ها هم دنبال تجربه هایی هستیم که عاقبت خوبی ندارند. نمیدانم از وقتی که پرید برایم چه اتفاقی افتاد اما فکر میکنم به خودم آمدم. بیشتر فهمیدم. بیشتر درک کردم.
اما.. اما اگر یک روزی آن بالا بودم و طلسم هایم کار میکرد...

2.

- استاد خب شما بیایین تصور کنین... تصور کردین؟ خب سوال بعدی.
-
- نزن آقا. رحم کن استاد من غلط کردم. جواب میدم جواب میدم. خب، بیایین تصور کنین شما دزدی کردین از یه جایی.. ای بابا، فرض کنیم استاد. فرض!
-
- ای غلط کردم خب اصن فرض کنین من! من رفتم دزدی کردم..
- زشت نی دانش آموز من دزدی کنه؟
- استاد با فرض آشنایی دارین؟
- ینی میخوای بگی من نمیدونم فرض ینی چی؟
- اگه میدونین بذارین بگم خب
- بگو
خب استاد ببینین فرض میکنیم مَمدعله پاتر رفت دزدی - صد امتیاز از ریون کم میشه چون به گریفی توهین شد - بعد این صاحاب مغازه میفته دنبالش اینم میره یه جا قایم میشه تا به فاکـ..ـتور نره. بعد از این طلسمه استفاده میکنه که خفه بمونه ساکت شه که پیداش نکنن دیه.

3.


خطرناک ترین چیزی که آدم میتونه باهاش مواجه بشه خود آدمه. اینجوری میشه گفت که بیشتر چیز هایی که خطرناک هستن، ترسناک میشن و خب اگه خودتون این دو تا رو بذارین دو طرف تساوی.. پس چیز های ترسناک هم بعضاً خطرناک میشن. آدم ها همیشه ترسناک ترین موجود برای خودشون میشن. وقتی که کمک میخوای و خودتو میبینی از اون بالا.. که چقدر حقیر به نظر میرسی در صورتی که نیستی. از خودت میترسی. از خودت بدت میاد که چرا با این آدم دوست بودی یه موقع.. که چرا یهویی همه چی خراب شد. از خودت بدت میاد وقتی یکی رو ول میکنی. میدونین، هر کسی نظری داره و خب نظرشو با توجه به خودش بیان میکنه.
به نظرِ منِ ویلبرت اسلین کُرد شبستری خطرناک ترین چیزی که آدم میتونه باهاش مواجه شه حتی این نیست که خودت رو ببینی فقط... اینه که خودت رو تنها ببینی. تنها بودن زمانی که بیشتر از همه نیاز داری به اینکه باشن.. امیدوارم رسونده باشم چیزی رو که توی ذهنمه.
دتس آل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1395/4/20 0:47:27
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1395/4/20 1:01:40
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1395/4/20 1:04:01
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1395 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
پپیوز اعظم گریفی

شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.
توصیف کنین. مهم هم نیست چند خط بشه. ما اینجا متری نمره نمیدیم. (کپی رایت هک) (بیست و پنج نمره)

-خوب بچه های عقب مونده من! کلتونو بکنین تو ورقه هاتون...
همانطور که از دیالوگ اول فهمیدید، بله! امتحان پایان ترم جادوگران بود! همه آسوده و راحت به کار خود ادامه میدادند و... صبر کن بینم! اون چرا نمینویسه؟
-اِحیِنِن تِه نِمِدِنی مِن هیچی نِخِندِم؟
-نه! حالا چرا اینقد کسره داره حرفات؟
-مِن پپیوزِم فِرزِندِ پیوز آق مِنگِل! لِهجِه ما اینطِریه!
-مث آدم حرف بزن خو!
-آها باشه! خوب چی میگفتی؟

گوینده دستی به صورت چرک مّنِشانه خود کشیدو نگاهی به اطراف کرد... همه سر خود را در ورقه هایشان فرو برده بودند و مینوشتند جز پیوز، دانش آموز تنبل و بی سواد مادرزادی، کرم ریز جامعه و فردی که ازتیمارستان جادویی روانی های دیوانه ساز ماچ شده فرار کرده بود! این بشر به شدت خرافی و کله خراب بود، به هرچیز تن نمیداد و در هر حالتی در هر کاری عنتونین میزد! ( ) خسته کننده ترین لحظات بی چارگی و بدبختی اش را میگذراند، همش به یاد حرف پدرش می افتاد که میگفت:"فرزندم، تو با این درس خواندن عنتونینیت حمال هم نمیشی "

ولی در حال حاضر او صاحب سه کارخانه کرم سازی و رستوران کرم های کوچک میباشد و به قول خود:"آن کس که نداند و نداند که نداند، در پست ریاست ابد و دهر بماند!"

استاد وی که با صدای کفش های بوقیش (از اینا که صدای بوق میده ) رو مخ ملت شدیده پاندیز 94000میلیاردی میساخت ( ) اصلا اهل رشوه نبود و پیوز که بسیار پول داشت نمیتوانست به او پیشنهاد رشوه کند ولی مجبور به ریسک بود. استاد به نزدیکی او آمد و به ورق وی نگاهی انداخت. در ذهن خود گفت"مردک بی سواد!" پیوز دست چپش را بالا آورد، و روی آن چیزی نوشت، پول را از جیب خود در آورد و کف دست راستش گذاشتو سمت استاد برد!

چند دقیقه ای گذشت، پول دیگر در دست پیوز نبود و نوشته پاک شده بود، در آن مدت گویا زمان برای همه متوقف شده بود جز استاد و پیوز!
-استاد، اینو بگیر، ماستم بخور، قرار یادت نره وگرنه میدم عنتونین بخوری!
-چشم سرورم!

روز بعد، لحظه سرنوشت ساز:

-خوب خوب، بشینین میخوام نمره ها رو بگم بیوقیا!

نمرات به این ترتیب:
مموت:10
حصن:12
جعفر:20
ممد قلی:21
مایکل جکسون:35
حصین ابلیس:13

آخرین نفر پیوز بود، پیوز در انتظار نشسته بود، امیدوار بود که لسم فرمانی که روی استاد اجرا کرده کار کند... از آن طرف استاد نگاه عجیبی میکرد...
-پیوز متاسفم ولی تو این ترم تجدید شدی... صفر!
-نه!!! اون 200میلیون گالیونی که گرفتیو پس بده عنتونین!
-هدیه ای که دادی رو هرگز پس نگیر! تازه تو هنو هیفده سالت نشده میخوای رو من طلسم فرمان انجام بدی مرتیکه بوقی!

چگونه شده بود؟ طلسم فرمان و آن همه رشوه هیچ تاثیری نداشت! پیوز در خانه باید منتظر کمربند پدرش میبود! پدری که حتی روحش هم درد دارد!


بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. (پنج نمره)

با لهجه اون آقاهه تو مستندا بخونین( ):پیازپیاز! بسار نامردی ها که با این طلسم بوقی کردندو بسیاری آدم کشتند! گریه هر انسانی با این طلسم در می آید و دماغ ها فین فین کنان به دنبال گیرل فرند خود یعنی دستمال میگردند، این طلسم آنقد قوی بوده که حتی عنتونین را از پای در آورده است! این طلسم تلفظ عجیبی داردکه در واقع این گونه است"پپیوزیاز پپیوزاز" این طلسم از خاندان کرم ریز پیوز گرفته شده است که در آن زمان به آنان لقب پپیوز داده بودند!

این طلسم انسان را از شدت گریه و فین فین مانند ولدمورت کچل وبی مماخ میکند! آن زمان وقتی پیوز زنده بود روی تام به صورت آزمایشی این کار را انجام داد!

سوال ویژه دانش آموزان رسمی:
خطرناک ترین چیزی که یه نفر میتونه باهاش مواجه بشه چیه؟ (پنج نمره)
بلی، کاملا هم ریونکلایی. استاد عاشق سوالات بی ربط بودند.
جواب نمیخوام، جوابِ خالی نمیخوام. توضیح میخوام. کوتاه یا بلند یا هرچی.
دانش آموزای مهمانم میتونن اینو جواب بدن. صرفا گفتم یاداوری کنم چون دوس دارم بخونم جوابارو.

بزرگترین خطر برای پیوز ها عنتونین زدن رو به روی باران خون آلود میباشد! وقتی پیوز پپیوز این کار را انجام دهد باید برای باری دگر دار فانی را وداع گفته، برای بار دگر بمیرد! باران خون آلود آنان را به زنجیر میبندد تا شلاق روحی بر سر و سینه و انواع مناطق بدن بزند! اصن نمیخوام... من رفتم! مرسی اهه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویروسر!

آیم ناثینگ برو!


کن آی هّو ا لیدل پرّویسی پلیز؟!


عمق داره!

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیجنگم بــــــــــــــــــرای خودم...!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1395 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شما تو یکی از حساس ترین موقعیتای زندگیتون قرار دارین. بدلیلی که دست خودتونه و درباره ش مینویسین، مرگ و زندگی تون یا یه چیزی به همین مهمی به جادو کردنتون بستگی داره. ولی وقتی شما طلسمتون رو که باز هم دست خودتون هست اجرا میکنین، هیچ اتفاقی نمی افته.
توصیف کنین. مهم هم نیست چند خط بشه. ما اینجا متری نمره نمیدیم. (کپی رایت هک) (بیست و پنج نمره)


میخواست چشم هایش را ببند. ولی نمی دانست تاثیری دارد یا خیر! راستش را بخواهید تا بحال کسانی که در چنین موقعیتی جان به شورای زوپس تسلیم کرده اند، از مرگ برنگشته اند تا گویندالین بداند که باید با چشم های باز سقوط کند یا چشم های بسته!
مجددا چوبدستی بی فایده اش را تکان داد و سعی کرد به چند دقیقه پیش فکر نکند. لحظاتی که چوبدستی 12 گالیونی بید مجنونش واقعا مجنون شده بود.


5 دقیقه پیش وسط زمین و هوا


فرار کردن از بلاجر اساسا یکی از وظایف جستجوگرهاست. در واقع وظیفه هرکسی است که می خواهد سر سالم بر زمین برساند. حالا بازیکن و داورش فرقی نمی کند. گویندالین هم میخواست فرار کند.
ولی خب گرفتن گوی زرین هم از وظایف جستجوگرهاست. به خاطر همین هم بود که دخترک جارو سوار، فقط چند ثانیه ای دیرتر، متوجه بلاجر شد.
می دانید... ثانیه ها خیلی مهم هستند. ثانیه ها وقتی شما دو متر با در اتاق لرد ولدمورت فاصله دارید و این احتمال وجود دارد که پیش از شما هکتور به در برسد مهم هستند. ثانیه ها برای ریگولوس بلکی که چند ثانیه بیشتر تا سلام کردن به آزکابان فاصله ندارد مهم هستند. ثانیه ها برای دوشیدن شیر گاو میش در ساعت سعد و ایجاد اطمینان به نتایج آرا برای باریفیو مهم هستند. و البته مهم هستند وقتی که یک بلاجر سر شما را نشانه گرفته.
یک جادوگر عادی وقتی می بیند وقت فرار کردن ندارد چوبش را بیرون می کشد. یا غیب میشود یا غیب می کند.
البته گاهی هم منفجر می کند. حالا این یکی خیلی مهم نیست. مهم این است که در این یک مورد خاص, بیرون کشیدن چوبدستی فایده چندانی نداشت. گویندالین چوبش را بیرون کشید. حتی وردش را هم فریاد زد. چوبش را تکان داد.
و باز هم تکان داد.
و باز هم آن لعنتی را تکان داد.
ولی فایده ای نداشت.
او فرصت نکرد ورد را بگوید. حتی فرصت نکرد ورد "هیچ وردی را نگو" را هم بگوید. و الان، یعنی "دقیقا همین الان" که بیش از 5 متر با زمین فاصله نداشت فریاد زد.
- آرستو مومنتوم!

منتظر ماند...
باز هم منتظر ماند.
و همچنان منتظر ماند.
و دقیقا پیش از اینکه با مغز، زمین بخورد زیر لب فحش داد.

توجه:
از سرنوشت نامبرده تا این لحظه خبری در دست نیست. چنانچه شخصی از مکان زنده یا مرده وی مطلع است، جمعی را از نگرانی برهاند و یک کوافل هدیه بگیرد.



بگردین برا این طلسم بشدت بغرنج کاربرد پیدا کنین و نام ببرین و توضیح بدین. بسیار بغرنج. بسیار خطیر. (پنج نمره)

گویندالین در این فکر بود که اصلا چرا باید به دنبال طلسمی باشند که اصلا طلسم نیست؟
هست یا نیست؟
- بودن؟
نبودن؟
نه نه بودن یا نبودن! مساله این است. آیا شریف تر آن است که...
- هوی! ضعیفه حاجی ات داره درس می خونه اینجا!
- ضعیفه و...
کتابی با عنوان "وردهایی که ورد نیستند" توجه الین را به خود جلب کرد. کتک زدن مرد ضعیفه گو را به پنج دقیقه دیکر موکول کرد تا کتاب را بردارد.

نقل قول:
"پیازینوس یا اوپیازیوس طلسمی که است به نام طلسم "هیچ یا همه" شناخته می شود. بیشتر برای گول زدن مخاطب به کار برده می شود. اما دیده شده که در نود درصد مواقع پس از انجام طلسم وسایلی از مایملک کسی که طلسم شده کم می شود و یک پیاز به جای آن قرار می گیرد، به همین دلیل هم به آن طلسم پیاز می گویند"

گویندالین پس از خواندن این جمله، به کیفش حمله کرد. مواجه شدن با یک پیاز گنده به جای شالگردن گریفندور، نه تنها عجیب نبود. بلکه بوی گند پیاز درون کیفش را هم به خوبی توجیه می کرد.



سوال ویژه دانش آموزان رسمی:
خطرناک ترین چیزی که یه نفر میتونه باهاش مواجه بشه چیه؟ (پنج نمره)
بلی، کاملا هم ریونکلایی. استاد عاشق سوالات بی ربط بودند.
جواب نمیخوام، جوابِ خالی نمیخوام. توضیح میخوام. کوتاه یا بلند یا هرچی.
دانش آموزای مهمانم میتونن اینو جواب بدن. صرفا گفتم یاداوری کنم چون دوس دارم بخونم جوابارو.


خطرناک ترین چیزی که میشه باهاش مواجه شد، ( بعد از ارباب البته) خود خطره. ذات خطر جوریه که آدم نمیدونه با چی مواجه میشه. اصلا همینه که خطر رو خطرناک می کنه. خطر خطرناکه چون نمیدونی چی پشتشه! یه دمنتور؟ یه نامه عربده کش؟ یه ویزلی گشنه؟ یه ریگولوس با نیش باز و البته دستای پر؟
معلوم نیست. و دقیقا به همین علت که خطرناکه. به خاطر ذات درونی خودش. اینکه از خطر بترسی یا نه کاملا به خود ت بستگی داره ( البته اگه خشم اربابه بهتره که بترسی) ولی خب مزه خطر به اینه که ازش بترسی . وگرنه اگر قرار باشه بیاد فقط قلقلکت بده که دیگه خطر نیست. خطرناکم نیس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/4/18 18:53:51
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
ارسال شده در: جمعه 18 تیر 1395 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت! چیزه! صب بلن شدم دیدم ریختن ملت تو تلگرامم، ناموسم قسم سی تا پی وی بود.
مثکه سوال دو مبهم بوده. منظور از طلسم، طلسمی هست که تو متن تدریس درس داده...آم... نشد. نه طلسم توی رول خودتون که تو سوال اول نوشتین.

دانش آموز هایی که تا اینجا پست زدن، اگر اشتباه نوشته باشن نمره شون رو با معیار همون چیزی که نوشتن میدم و لازم نیست ویرایش کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده