پروفسور، بنده با بینش و عقیده ای استوار و قوی، طوری که حتی تانک های نازی ها هم نتوانند آن را در هم بشکنند،
به هر صورت این کودک تحصیلات اولیه را در سطح بزرگترین مکتب خانه های بریتانیا به اتمام رساند و شد یازده سالش. سپس نامه هاگوارتز را دریافت کرد، پدرش هم که حوصله نان خور اضافه نداشت برداشت این بچه را زد زیر بغل و برد با چسب به در هاگوارتز چسباندش. یک نامه هم نوشت که حال ندارد خرج تحصیل بدهد و اگر خود مدیریت نمیدهد، بچه را بندازند داخل جنگل. خلاصه که مدیریت هم پس از کلی بدبختی این بچه را قبول کردند و بعد از هفت سال هم با معدل 10 وی را فارغ التحصیل کردند.
وی پس از فارغ التحصیلی یکبار به جرم نقاب دزدی از مغازه سر کوچه شان دستگیر شد و به زندان افتاد که البته به صورت کاملا اشتباه شد زندانبان آزکابان. خلاصه که او تا پایان دوره وزارت خاکستری شد زندانبان. بعدش هم رفته بود که باز هم یک شغلی در وزارت جدید گیر بیاورد که وزیر شد. منتها بعد از یک سال از وزارت هم پرتش کردند بیرون دوباره. الان هم به صورتی کاملا علافانه در سطح شهر پخش شده و دارد برای خودش میچرخد.

2.همونطور که دیدین مرلین جان اگه نبودن من امروز بی تدریس میموندم نصفه شبی. همینجا همزمان ازش تشکر میکنم و معذرت میخوام. چیزی که میخواستم بگم این بود که یه رول انتقادی با محوریتِ من بنویسین، بزنین منو قهوه ای کنین نابود کنین خورد و خاکشیر کنین هرکی خاکشیر تر کنه نمره بیشتر میگیره. (بیست و پنج نمره)
آم... جدی گفتم اینو.
- خب الان چیکار کنم من؟

- برام یه پیتزا بخر!

- گفتی پول خرد نداری، دارم میگم خب برو جور کن. به من ربطی نداره تو پول خرد نداری!

- بذار یه نگاه دیگه بندازم.

ریگولوس این را گفت، سپس دست در جیب شلوارش کرد و یک عدد کیف پول قهوه ای بیرون آورد.
فروشنده بسیار تعجب کرد.
- چقدر آشناست اون کیف پول.

- واسه من که آشنا نیست.

ریگولوس این را با چهره پوکرفیس مخصوص به خودش گفت. سپس کیف پول را باز کرد، دستش را تا آرنج وارد آن کرد و به گشت و گذار مشغول شد.
فروشنده به آرامی روی میز دولا شد تا او را ببیند. حتی چندین نفر از سر شامشان بلند شدند تا او را ببینند.
ریگولوس همچنان که با کیف درگیر بود، سرش را برگرداند و یک نگاه به فضای رستوران انداخت.
سپس به آرامی دستش را از کیف بیرون آورد و بعد هم کیف را به فروشنده تحویل داد.
- بقیش هم واسه خودتون.

فروشنده به کیف نگاه کرد، سرش را خاراند و دوباره به رو به رویش نگاه کرد.
بقیه مشتریان رستوران هم برگشتند و به سمت در نگاه کردند، جایی که ریگولوس بلک همزمان با خارج شدن از آن، تمامی پیتزاها، سس ها و دستمال هارا نیز ربوده بود.
- این که کیف پول خودمه.

فروشنده این را گفت. مشتریان هم به سرعت جیب هایشان را چک کردند. همه خالی بودند!
ساعاتی بعد:
ریگولوس به آرامی قدم میزد. ریگولوس پول های ملت را در جیب خود داشت. ریگولوس آب داد. ریگولوس نان داد. ریگولوس به شدت به فکر بود. در نتیجه در تاریکی و خلوت شهر، نشست کنار یک حوض که فواره هم داشت و ماهی های قرمز کوچک درونش شنا میکردند.
ریگولوس یک تکه پیتزا از جیب خود بیرون آورد. لبخند بی رمقی زد و آن را به آب نزدیک کرد.
سپس به همحض اینکه ماهی ها جلو آمدند تا پیتزا بخورند، ریگولوس آن را عقب کشید، نوش جان کرد، شانه ای بالا انداخت و گفت:
- دتس وات آی دو. آی میدزدم و با هیچکسم شیر نمیکنم.

ریگولوس این را گفت، سپس با حسی که شبیه به رنج بردن از جذابیت بسیارش بود همانجا به صورت نشسته و با یک چشم بسته و دهانی پوکرفیس به خواب رفت.
صبح روز بعد ریگولوس با یک دست که مقابل چشم بازش تکان میخورد بیدار شد.
- چی شده؟

قمه رودولف از کنار گوش ریگولوس عبور کرد و یک پرنده را نصف کرد.
- حداقل ناهار امروزمون جور شد. خب، میگفتی. چی...
دست آرسینوس به سرعت دهان ریگولوس را گرفت.
- یکی از قمه هاش بخوره به من یا تو چی؟

- کنار میام باهاش.

آرسینوس غر غری کرد. چرا تا به حال نزده بود یک بلایی به سر این ریگولوس بیاورد؟ میتوانست حتی در همان لحظه کراواتش را بندازد دور گردن رنگ پریده و سفید ریگولوس، سپس او را به تالار گریفیندور ببرد و مستقیم بیندازدش داخل خوابگاه دامبلدور. او بسیار شنیده بود که دامبلدور از گردن های سیفید میفید و زیبا خوشش می آید.
- بیا بریم بهت یه چیز خوب نشون بدم ریگولوس.

ساعاتی بعد:
آرسینوس که موفق شده بود ریگولوس را به صورت یک توپ در بیاورد تا وارد تالار شود، جلوی در خوابگاه مخصوص دامبلدور ایستاد. سپس با انگشتانش روی در ضرب گرفت.
- پشمو، بلند شو بیا که واست ناهار آوردم!

- ناهار؟ منم میخورم!

- خوبه، بخور حتما ناهار. واست به شدت نیازه!

آرسینوس این را گفت، سپس ناگهان ریگولوس گلوله شده را پرت کرد توی صورت دامبلدوری که داشت در اتاق را باز میکرد. او پس از اینکار به سرعت در را بست و با طلسم قفل کرد.
سپس گوشش را چسباند به در و به صداهای تقلا و محوی که از اتاق بیرون می آمد گوش کرد...
چند ساعت بعد، کنار دریاچه:
آرسینوس زنجیر دور پای ریگولوس را محکم کرد.
- بیا، این یخ رو هم بذار روی جای ضربه و فشارش بده. بهتر میکنه.
ریگولوس که به شدت پوکرفیس شده بود و چهره اش هم بهم ریخته بود، یخ را گذاشت روی جای ضربه که البته زیر چشم چپش بود. به نظر میرسید ناهار چندان آرامش بخشی را در کنار دامبلدور نخورده است.
- حتی میتونی برای تسکین بیشتر دردت بری تو دریاچه. میگن آب دریاچه به شدت برای زخم ها و درد ها خوبه.

- عه؟ برم یعنی؟

- آره آره. زودتر فقط. نمیخوایم عفونت کنن زخمات که.

ریگولوس به آرامی رفت و وارد دریاچه شد.
دقایقی گذشت و اثری از ریگولوس پیدا نشد. به نظر میرسید ریگولوس در حال دزدی کردن از مردم دریایی باشد.
آرسینوس که همچنان لبخند پلیدش را در زیر نقاب حفظ کرده بود، وزنه سنگین را که به پای ریگولوس وصل کرده بود، به داخل دریاچه انداخت.
- من که نبودم.

سوال مخصوص دانش آموزان رسمی:
در واقع همونطور که دیدین بالغ بر ده نمره نمره ی مفت میدم بنده.
بنابرین بِیسد آن دِ فکت که استر گف شیوه تدریس یاروئه و شخصیه و این صحبتا، دوس داشتم سوال بدم که آیا من خیلی خوشگلم؟! پنج نمره
منتها خب آسلام دس پای مارو بسته و مجبورم این سوالو بدم:
نظرتون چیه؟
چیه خب؟ نظرتون چیه؟ سوالمه. ناموس قسم حمله میکنم کسی ایراد بگیره.
بنده با توجه به تجربه های قبلی که خودم کسب کرده ام و همچنین بر طبق نظریه حمار که در کتاب "تسترال ها گرگم به هوا بازی میکنند" بیان شده و نویسنده این کتاب نیز "بز بز قندی" میباشد، باید بگویم که نظر من همواره، حتی وقتی دو نظر در اختلاف جهت نظر من وجود دارند، مثبت و مساعد میباشد و هرگز هم تغییر نمیابد. در کنار همه اینها باید گفته شود که تسترال ها هم واقعا گرگم به هوا بازی میکنند و موجودات بسیار هوشمندی میباشند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

(پنج نمره)
(بیست و پنج نمره)
سوسک!
[افکت چسبیدن سوسک به شیشه ی تمیز پنجره و کتلت شدن آن!]
به اول شدن تو هاگ فکر کن!
ما فقط باید نقشه ی اونها برای شرکت تو هاگ داشته باشیم.
حالا چه طوری از این جا بیام بیرون؟ محض رضای مرلین هم که شده هیچ نقشه ای هم که نداشتند برای قهرمانی! پشتشون فقط به استر گرمه
نیست! :worry:
) می آموزد این ورد است تا آن ها توانایی تسلط به نفسشان را به دست آورده و در مواقعی که از دست دوستان (و حتی دشمنانشان) بسیار عصبانی هستند این ورد را به زبان بیاورند و خود را از خطر استفاده از طلسم های ممنوعه برهانند! 
.
ولی اگه از خطرناک منظورتون همون وحشتناکه جریان پایینو بخونید.




