جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] ايستگاه كينگزكراس

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 9 آبان 1390 03:46
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و آلبوس دامبلدور تصمیم میگیرن گروه جدیدی رو تشکیل بدن...گروه جدید(ققنوس خوارها) مخلوطی از محفل ققنوس و گروه مرگخوارها خواهد بود.مرگخوارها که مدتهاست بیکارن، آگهی مربوط به عضویت گروه رو میبینن و تصمیم میگیرن برای ثبت نام مراجعه کنن....اعضای محفل ققنوس هم همین تصمیم رو میگیرن و دو گروه جلوی ساختمان محل عضویت، با هم مواجه میشن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-هی شماها اینجا چیکار میکنین؟
-هی خودتون اینجا چیکار میکنین؟
-اول ما پرسیدیم!
-خب بعدش هم ما پرسیدیم...که چی؟اصلا ما مجبوریم به شماها جواب بدیم؟
-خب میتونین جواب ندین...ولی مسئولیت عواقبش با خودتونه.
-عواقب!!!مثلا چی میشه؟ممکنه کچل بشیم؟!
-هی...اگه یک بار دیگه درباره...

در میان جر و بحث مرگخواران و محفلی ها دو نفر از اعضای دو گروه مخالف با نگاهای عاشقانه به هم خیره شده بودند.

-ریگولوس اون نگاههاتو درست میکنی یا بزنم درستت کنم؟
-جسیکا اصولا نگاهی که ما به مرگخوارا میکنیم این نباید باشه!

روفوس با عصبانیت جلوی جسیکا را که سعی میکرد وارد ساختمان شود گرفت.
-هی کجا؟مگه ندیدی ما زودتر رسیدیم؟

ریگولوس که کمی غیرتی شده بود دست روفوس را کنار کشید.
-روفوس...با یه خانم محترم مودبانه تر صحبت کن...ایشون خودشونم میدونن که ما زودتر رسیدیم و باید قبل از اونا وارد بشیم.

چشمهای جسیکا از شدت خشم برقی زد.نگاه تهدید آمیزش را به ریگولوس دوخت.
-کی گفته؟!مهم نیست کی زودتر رسیده.مهم اینه که من اول وارد میشم و میخوام ببینم کی جرات میکنه جلوی منو بگیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 6 آبان 1390 11:28
نمایش جزئیات
آفلاین
روفوس که بعد از ساعت ها بالا و پایین کردن جای پارک پیدا کرده بود با زحمت زیاد تاکسی اش را پارک کرد و ترمز دستی را کشید.

- از پارک دوبل متنفرم! حاضرم هزار بار کروشیو بخورم ولی پارک دوبل نزنم! این چه زندگی نکبت باریه ما داریم آخه؟! هر روز هم با شوفر های دیگه باید سر مسافر دعوا کنی!

ایوان با ناراحتی نگاهی به لنگی که روفوس به دستش پیچیده بود انداخت و گفت:
- روفوس مسخره. تو باز از حموم من لنگ کش رفتی؟! دفعه بعدی بهت گونی میدم خودتو خشک کنی!!

رز با ناراحتی روی صندلی جا به جا شد و گفت:
- این حرفا رو بس میکنید یا من پیاده بشم؟ ما اینجا اومدیم که به دوران اوج و شکوهمون برگردیم. وگرنه اگه میخواین در باره کارای مزخرف روزمره مون غر بزنین میتونیم بریم یه جای دیگه!

روفوس روزنامه را با زحمت از داشبورد ماشین که به کمک جادو به اندازه یک انباری 5 در 10 متر شده بود بیرون کشید و نگاهی به آدرس انداخت.

- همین جاس.اون جا رو میبینین؟ اون راهی که بین دوتا ساختمون باز شده. اونجا رو باید بریم تو، ساختمون بیکر شماره 220 همونجاس.

- تو از کجا میدونی، مگه قبلا اینجا بودی؟!

- برو بابا برای اینکه اجازه بدن شوفر این تاکسی های سیاه لکنته بشم از تک تک این خیابون ها ازم امتحان گرفتن!!

مرگخوارها همگی از ماشین خارج شدند و بعد از اینکه روفوس در ماشین را قفل کرد به راه افتادند. به نظر میرسید ساختمان باید در پشت دو ساختمان عظیم دیگر باشد.تنها جای سوالی که برای آنها پیش آمده بود این بود که چرا ساختمانی را در میان مشنگ ها انتخاب کرده اند.

اما وقتی به جلوی پله های ورودی ساختمان رسیدند سوال دیگری در ذهنشان نقش بست.

- هی اونجا رو نگاه کن، اونا محفلی نیستن؟!

- هی مرگخوارها اینجا چیکار میکنن؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1390/8/6 11:30:59
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: پنجشنبه 28 مهر 1390 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی جسیکا و ریگولوس:

- نگران نباش عزیزم!

- پس مطمئن باشم که جو مارو بهم نمیزنی؟ چون میدونی که تو مرگخوار بودی و دوستای منم همه شون در گذشته محفلـ...

- جس، این هزارمین باریه که داری میپرسی و اینم 10 هزارمین باریه که دارم میگم خیالت تخت. اصلا میخوای وقتی دوستات میان من خونه نباشم؟

- لطف میکنی!

- شوخی کردم!

- ولی من جدی گفتم.

- یعنی باید برم؟

جسیکا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: آره دیگه الانا باید برسن.

ریگولوس آهی کشید و روزنامه اش را تا کرد و روی میز گذاشت. سپس بارانی اش را پوشید و بعد از خداحافظی کردن از جسیکا، به درون خیابان قدم گذاشت. در راه سیریوس و گلرت را دید که به سمت خانه اش در حال حرکت بودند.

- زینگ زینگ ...

جسیکا در را باز کرد و با دیدن کینگزلی و هری، لبخندی زد و با اشتیاق گفت: اوه خوش اومدین!

دقایقی بعد:

- شمام در مورد ققنوس خوارا شنیدین؟ به نظر جالب میاد.

جسیکا روزنامه را از دست سیریوس قاپید، آن را بالا گرفت و گفت: دقیقا واسه همین همه تونو دعوت کردم بیاین. خیلی خوب میشه اگه بازم مثل قدیما دور هم جمع شیم!

صدای " درسته درسته " در سراسر خانه پیچید و در نهایت جسیکا گفت:

- پس نظرتون چیه که فردا همگی بریم یه سر به اونجا بزنیم؟

حرکت سر آن ها نشان دهنده ی این بود که همه ی آن ها با انجام این کار موافق هستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 مهر 1390 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مکان:چوب بری رز و اسکورپیوس:

روفوس تاکسی جدیدش را که بی شباهت به جارو برقی نبود، مقابل مغازه چوب بری پارک کرد.درحالیکه تکه کاغذی را در دست گرفته بود با عجله وارد مغازه شد.
-هی بچه ها ، اینو دیدین؟گروه ققنوس خوارها...ما میتونیم دوباره با هم باشیم!

رز با بی حوصلگی سرگرم اره کردن کنده درختی شد.
-منم دیدمش...ولی آخه تو اسمش ققنوس داره.زیاد خوشم نیومد!

روفوس دوباره به اسم گروه نگاه کرد...
-هوم...به این موضوع دقت نکرده بودم.یعنی چی؟ققنوس میخورن؟اینجا نوشته هیچ اطلاعاتی موجود نیست.خب چه ضرری داره؟یه سری بزنیم ببینیم شرایطش چطوریه.شماها از زندگی فعلیتون راضی هستین؟

دیگر مرگخواران که برای تشویق رز به آنجا رفته بودند جواب منفی دادند.

رز کنده درخت را روی زمین گذاشت و روی آن نشست.حق با روفوس بود.کارهای عادی مثل چوب بری و آهنگری برای قهرمانان ارتش سیاه مناسب نبود.
-راس میگی...منم دلم برای روزایی که تو آشپزخونه محفلی زنده رنده میکردم تنگ شده.دلم برای چرخ گوشت مخصوص ارباب تنگ شده.یادمه هر بار که یکی از ویزلیا رو شکار میکردیم یه سکه مینداختم تو چرخ گوشت...اینا با دیدن سکه فوری شیرجه میزدن توش .چه منظره دل انگیزی بود.البته نمیدونم چرا هر چی چرخشون میکردم چیزی از تعدادشون کم نمیشد.

روفوس با خوشحالی روزنامه را تا کرد و در جیبش گذاشت.
-عالی شد.پس همه با هم میریم ببینیم شرایطشون چیه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 10 فروردین 1390 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- آخ سرم!! مرتیکه کچل بی خاصیت حواست کجاست؟
- بیچاره زانوی من که خورده توی سر توی پشمک!

درک ناگهانی مطلب به طور کاملا ناگهانی() هر دو نفر را از پا در آورد. در حالی که هر دو روی نیمکتی می نشستند رو به یکدیگر کردند.

- تامی پسرم.... تو اینجا چی کار میکنی؟ پس مرگخوارنت کجان؟

- هیچ کس خبر نداره. فقط میدونم آنتونین رفته اهنگر شده... رز و اسکورپیوس چوب بری باز کردن... روفوس شوفر شده....گلرت نونوایی داره.... ایوان حموم عمومی باز کرده. دار و دسته ی تو کجان ریشی؟

-باو من که دار و دسته نداشتم...کلا 4نفر بودن.... دسترسی مینروا که گرفته شد... گودریک رفت شمشیرشو برق بندازه افتاد لای سوهان مرد.... کینگزلی ول کرد رفت معلوم نشد کجا....سیریوس هم همین دور و برا می پلکه اما دیگه توی محفل نمیاد..

هر دو نفر آهی از سر حسرت کشیدند. چند دقیقه ای سکوت آزار دهنده ای برقرار شد.تا اینکه فکر نابی به ذهن لرد سیاه بی یاور رسید و در چشمانش برقی عمیق درخشید. او رو به دامبلدور بی یاور کرد و گفت:

- میتونیم یه گروه راه بندازیم این دفعه با هم... اسمش هم میذاریم ققنوس خوار ها! چطوره؟

صبح روز بعد تیتر روزنامه ها این گونه بود:

دو جبهه هم جهت میشوند! گروه ققنوس خوار ها راه اندازی شد! هنوز اطلاعاتی از اقدامات این گروه در دست نیست اما داوطلبین میتوانند برای عضویت به آدرس زیر مراجعه کنند یا با این شماره تلفن تماس بگیرند:........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: چهارشنبه 10 فروردین 1390 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

خورشید می درخشید. هوا گرم بود. هیچ کس در ایستگاه کینگزکراس نبود بجز یک نفر. مردی با قدی بلند و رشید ، با ریش هایی بلند ، قیافه ای چروکیده اما زیبا ، دستانی پر قدرت و ...

دامبلدور به قطاری که مدت ها بود بدون هیچ حرکتی مقابلش ایستاده بود ، زل زده بود. احساسی عجیب به او دست داده بود. فکر می کرد تنهاست.

دیگر هیچ جنگی بین او و ولدی پیش نمی آمد. البته خودش هم منتظر جنگ نبود چون فکر می کرد دیگر جنگ هم هیجان خودش را از دست داره بود.

... او به یک هم دم نیاز داشت.

چند متر آن طرف تر

خورشید می درخشید. هوا گرم بود. هیچ کس در ایستگاه کینگزکراس نبود بجز یک نفر. مردی با قدی بلند و رشید ، با صورتی بدون مو ، قیافه ای صاف اما زیبا ، دستانی پر قدرت و ...

ولدمورت به قطاری که مدت ها بود بدون هیچ حرکتی مقابلش ایستاده بود ، زل زده بود. احساسی عجیب به او دست داده بود. فکر می کرد تنهاست.

دیگر هیچ جنگی بین او و ریشی پیش نمی آمد. البته خودش هم منتظر جنگ نبود چون فکر می کرد دیگر جنگ هم هیجان خودش را از دست داره بود.

... او به یک هم دم نیاز داشت.

ساعاتی بعد

ولدمویت و دامبلدور در حای که قدم زنان ، غرق در تنهایی های خود بودند ، به یکدیگر برخورد کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 5 فروردین 1390 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
طی دو روز آینده مرگخواران کاری از پیش نبردند.بجز اینکه سر روفوس تبدیل به گلابی و به جای دست چپ رز ویزلی یک کدو حلوایی سبز شده بود.علاوه بر تمرین برای یاد گرفتن طلسم مجبور بودند روح لرد سیاه را در جسم دامبلدور تحمل کنند که کار واقعا سختی بود!

-ریشی پاشو برو گمشو اون طرف بشین، میخوام تمرین کنم.
-بله؟
-اوه ببخشید ارباب.من همش فراموش میکنم که روح مقدس شما در این جسم مزخرف قرار گرفته.


یک روز بعد:


هر دو ارتش سیاه و سفید در مقابل ماموران در انتظار تعیین تکلیف بودند.یکی از ماموران که شباهت عجیبی به دیوانه ساز داشت رو به دامبلدور(که روح ولدمورت درونش بود)کرد و گفت:
-خب...حالا یکی یکی توضیح میدین.تو بگو ببینم مشکلتون چیه؟

ارباب با جسم دامبلدرو شروع به صحبت کرد:
-خب...ببین...ما اول اومدیم بهشت.اشتباهی اومدیم.ولی اشتباهه دیگه.پیش میاد.ما که نخواستیم اینجوری بشه.بعدجسم این ریشی از اون طرف اومد روح منو تسخیر کرد.بعد من زیر یه درخت نشسته بودم که یهو دماغم دراز شد اونم در حالیکه من اصلا دماغ نداشتم.بعد زدم رز ویزلی رو لت و پار کردم.بعد....

مامور که آثار سرسام به وضوح در چهره اش مشخص بود بااشاره دست لرد را ساکت کرد.
-من که نفهمیدم شماها چی میگین.داستان هر کدومتون از اون یکی گیج کننده تره.حالا به زبون خوش اعتراف کنین ببینم کدومتون گروه خوبه هستین و کدومتون بدین؟

اسکورپیوس با عجله جلوی صف پرید.
-اجازه...اینا بدن...این ریش درازه با اون گریندل والده روابط مشکوک دارن...بعدشم...

مامور یقه دامبلدور را گرفت.
-پس تو میری جهنم!

لرد سیاه شروع به اعتراض کرد.
-بابا آخه روح من این توئه.اول منو از تو این در بیارین بعد بفرستینش هر جا دلتون میخواد!

جیمز سیریوس پاتر در حالیکه دست ولدمورت را گرفته بود شروع به صحبت کرد.
-خب عوضش این عمو کچله هم باباشو کشته.پروفسور اسنیپم کشته...تازه خیلیای دیگه رو هم کشته....تازه به منم فحش داد!


-داد که داد....بچه پررو.فحش ارباب گله، هر کی نشنوه....
-خب ما هم به اون فحش میدیم...تازه درباره هورکراکسها و چگونگی درست شدنشون هم باید ازش سوال بشه.
-بله....و بعد از اون درباره خواهر دامبلدور تحقیقاتی به عمل میاریم و...
-تو یکی حرف نزن مو وزوزی.... اون جن بیچاره بی گناه، دابی رو کی کشت؟


ماموران با فریاد بلندی هر دو گروه را وادار به سکوت کردند.
-سکووووت....با وجود بازجویی های مکرر، نه ما و نه مرلین کبیر متوجه نشدیم که کدوم شما بهشتی هستین و کدوم جهنمی...برای همین تصمیم گرفته شد که به هر دو گروه یک فرصت مجدد داده بشه.همتون زنده میشین!به دنیا برگردین و سعی کنین خوب باشین...


در حالیکه دامبلدور و ولدمورت سرگرم جر و بحث درباره ابرچوب دستی و صاحب واقعیش بودند همه جادوگران سیاه و سفید ناپدید شدند و برای استفاده از فرصت دوباره ای که در اختیارشان قرار داده شده بود به دنیا بازگشتند...


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/1/5 15:11:16
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 5 فروردین 1390 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- هیچی. انقدر تمرین میکنی تا یاد بگیرید.
- ارباب! یه سوال. شما که دماغ نداشتین چه طوری دماغتون دراز شد؟

لرد ولدمورت به فکر فرو رفت و سریع آینه ای را از روی زمین قاپ زد. به خودش نگاه کرد. موهایی پر پشت داشت و بینی عقابی که حالا دراز شده بود. همچنین عینکی نیم دایره ای که روی قوز بینی اش تکیه داده شده بود.

-


جهنم

مرگخواران شکست خورده بودند. گلرت در تمام طول مبارزه تمام قضایا را فاش کرده بود اما هیچ اتفاق به خصوصی نیفتاده بود. گلرت بینی اش را از خون تمیز کرد. اگوستوس موهایش را درست کرد. و آلبوس دامبلدور در انتظار ماموران حراست بود در حالی که نمیدانست که نیازی به آمدن ماموران حراست نیست. ناگهان چشم های دامبلدور صاف و مانند آینه دید. اتفاقی که سال ها بود نیفتاده بود. دامبلدور دستی به عینکش زد اما متوجه شد که عینکش نیست. دستانی سفید پیدا کرده بود. سفید و بی رنگ. سریع خود را در آهن گداخته ای در آن اطراف دید. آه بینی اش! بینی قشنگش! دیگر نیود. چیزی مثل دو سوراخ. مو هایش! ریشش!

- تام!!!!!!! من تام شدم!!!!

جسم دامبلدور در بهشت رفته بود اما روحش نه. همین طور جسم لرد سیاه. و روح لرد سیاه اکنون در بدن دامبلدور و روح دامبل در بدن لرد سیاه بود.

اکنون فقط کافی بود جای روح ها عوض شود که دیگر کار ماموران جهنم نبود. ماموران بهشت باید روح ها را جا به جا میکردند که تا دو روز دیگر طول میکشید و روح ها به مرور جا به جا میشدند. مرگخواران دو روز وقت داشتند تا آن افسون نجات بخش را بیاموزند و گرنه همه بعد از انتقال کامل روح اربابشان به جهنم منتقل میشدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 5 فروردین 1390 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در جهنم.
لردسیاه زیر سایه بید نوازش کن در حال استراحت بود... بید نوازش کن برگهای لطیفش را روی سر بی موی لرد میکشید.

لردسیاه: چه احساس خوبی من هرگز اینجا را به همین راحتی به دست دامبل مفت خور نمیدم... لرد سیاه جامی در دست داشت آن را بالا گرفت فرشته کوچکی که بالای لرد بال بال میزد و کوزه ای در دست داشت باز هم برای لرد سیاه نوشیدنی شهد گلهای بهشتی و عسلی ریخت... :pint:
مرگخواران که همگی در حال تمرین یکی یکی طلسم ها بودن تا شاید بتوانند طلسم پیچیده ای که رز پیدا کرده بود را اجرا کنند.. تیکه پاره و کلافه شده بودن... صورت رز حالا علاوه بر زخم های مشت های لرد دچار سوختگی طلسم ها هم شده بود... یکی از مرگخواران به طرف لردسیاه رفت گفت:

-لردسیاه این طلسم خیلی پیچیده است ما هر چی می پیچیم باز طلسم هم میپیچه... شما که اجرای این طلسم برایتان آنجور که میگید خیلی راحت هست چرا به ما مرگخواران هم یاد نمی دهید... شما که بزرگنرین جادوگر هستید...

لرد سیاه که کمی مظترب شده بود: چی من؟!
آه آره این طلسم ها برای من مثل آب خوردن ولی من میخوام شما یاد بگیرید تا همه شما بتونه در بهشت بمونه پس برید بازم سعی کنید هر وقت موفق شدید برگردید تا ببینم خوب یاد گرفتید یا نه ...
لرد سیاه که حالا دروغ گفته بودکه این طلسم را بلد هست تا مرگخواران را وادار به اجرای آن کند تحت یک جادوی کهن بهشت قرار گرفت....
دماغ لرد سیاه لحظه به لحظه از کله کچلش فاصله می گرفت و کش می امد...
مرگخواران:
لرد سیاه:

لرد سیاه که حالا یه مشکل دیگه هم پیدا کرده بود به یکی از فرشته ها گفت این چه بلای هست؟

فرشته: این یک طلسم کهن بهشت است که اگر کسی در بهشت درغ بگوید اینجوری می شود.

مرگخواران: که تو بلدی این طلسم را اجرا کنی حالا چه خاکی توی سرمون برزیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1390/1/5 12:39:42
جادوگران
Re: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 5 فروردین 1390 11:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس در حالی که یاس نا امیدی از حراست جهنم خارج شد و در حالی که افراد گلرت به او گوجه ی کبابی پرت می کردند آه کشان فریاد زد: ببینید فردا بین من و همه ی شما یک جنگ در می گیره اگر من پیروز بشم من به بهشت راه پیدا می کنم اما اگه شما پیروز بشید، شما به بهشت راه پیدا می کنید!

گلرت در حالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت گفت: ببین فردا ما چه ببریم چه ببازیم، ما می ریم بهشت!

-کلمه ی زرشک به گوشت خورده؟

-آره فقط یادم نمیاد مورد استفاده اش کی بود!

دامبلدور لبخند ملیحی زد و گفت: خب من بهت می گم فرزندم!

-جدا؟ بگو پس دامبل!

دامبلدور قبل از این که گلرت داده ها را تجزیه و تحلیل کند و به جواب خاصی برسد از آنجا دور شد تا مدت کوتاهی که دارد را استراحت کند!

-خب منظورش چی بود؟

گلرت همچنان داشت با خودش داده ها را بررسی می کرد که جسم سختی به سرش برخورد کرد و او نقش زمین شد!

-

-جای اینکه به معنی کلمه ی زرشک فکر کنی بیا یه راهی پیدا کن این یارو رو بکشیم این که همه ی ما رو دو سوته قورت می ده!

گلرت که سرش را می مالید به پیتر پتی گرو که یک چکش آهنی در دست داشت گفت: مگه مرض داری پیتر! خب بذار قورتمون بده!

-خب ما نمی تونیم از این جهنم بریم بیرون!

-خب نتونیم!

پیتر که دید این گلرت خیلی شوته بار دیگه به کلش کوبید و گفت: خب احمق باید یک کاری بکنی که اینجا نمونیم!

- چرا؟

-برای اینکه اینجا جهنمه!

گلرت ناگهان با شادی گفت: آهان فهمیدم منظورت چیه!

- خب خسته نباشی!

گلرت در حالی که قیافه ی خفنی به خود گرفته بود گفت: خب کاری نداره کافی قضایای بین من و دامبلدور فاش بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1390/1/5 11:22:57
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[