جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

49 کاربر(ها) آنلاین هستند (38 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 8 بهمن 1393 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سیریوس در حالی که با آخرین سرعت استخوانی را که در حال لیس زدن بود توی کشوی میزش می گذاشت از جا پا شد و شروع به داد و بیداد کرد:

- مادر سیریوسا! این چه وضعشه؟ از صب تا حالا این اتاق دو دقیقه ام خالی نشده! نمیذارین آدم با خیال راحت غذاشو بخوره. آقا نداریم!پول نداریم! این پنجه ی منو ببین! یه دونه یه ناتی تو اگه دیدی بردار!

- ولی آخه..

- ولی آخه چی؟ اصن این منشی من چرا تو ساعت ناهار ارباب رجوع راه میده؟


سیسرون به آرامی دم گوش فلورانسو زمزمه کرد:

- سیریوس را چه به مادرش رفتندندی.


سیریوس بی توجه به فرزندان محفل ( به یاد پروف ) رو به رودولف لسترنج کرد:

- 5000 گالیون شما به صورت یه جا فردا صبح به حسابتون توی گرینگاتز واریز می شه.

فلورانسو:

سیسرون:

- شما هنوز اینجایین؟

پاق!

پاق!



محفل ققنوس


تمامی اعضای محفل در اوج تورم و گوجه کیلویی حداقل 10 گالیون در آرزوی غذایی ساده از گرسنگی در حال تلف شدن بودند و حتی دامبلدور نیز حوصله ی صدور دستور ماموریت جدید را نداشت.

با شنیدن صدای ظاهر شدن همه ی اعضا با خوشحالی از جا پریدند و به سمت آشپزخانه رفتند تا از فلو و سیسرون استقبال کنند. اما نه تنها با آن دو رو به رو نشدند، بلکه دو نفری که در آشپزخانه بودند غیر منتظره ترین اشخاص ممکن بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1393 17:27
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس

سيسرون كه فهميد قرار است نقش باربر را ادا کند، چهره در هم کشيد و گفت:
- پس بايد براى خود خویشتن من نيز کنسرو خسرو مهیا آورندى..ما تخم مرغ دوست نداشتندى.
- اونو بعدا درموردش صحبت مى کنيم..الان بگو مى خواييم بريم وزارت خونه من چى بپوشم؟
- لباس هاى مرا خواستندى؟
- همينم ماندندى! خودم يه فکرى مى کنم. تو جلو در وايسا من سه سوته حاضرم.

سيسرون با همان موهاى سيخ سيخ، با همان لباس ريش ريش و با همان قلب شرحه شرحه به علت دورى از کنسروهايش، راهى خيابان شد. هوا سرد بود و دانه هاى سفید برف، چرخ خوران خيابان را سفيدپوش مى کردند. سيسرون دست هايش را در جيب لباسش فرو کرد اما حيف که دستش از آن طرف جيب بيرون زد..لباس پاره همین است ديگر.
- باز خوبه سه سوته آماده شدندي.

نيم ساعت بعد

- الان در سوت صدم بودندي..اين فلورانس الفرانيس كجا ماندندي؟

سه ساعت بعد

- من اميدم را از دست ندادندي.

پنج ساعت بعد

سيسرون در حال يخ زدن خود را روى پله ها انداخت.
- مى دانم..روزى خواهد آمد.

خيلى ساعت بعد

سيسرون چشم هايش را بست و زمزمه کرد.
- وقت وصیت بودندى.

شب

سيسرون بر اثر سرما به خواب عميقى فرو رفته بود. فلورانسو از مقر محفل بيرون آمد و با ديدن سيسرون خوابیده جيغ زد.
- الان مگه وقت خوابه؟

سيسرون که از قبل چشم هايش در شرف خارج شدن از کاسه بود، با جيغ فلورانسو چشم هايش از کاسه اش بيرون آمد و بعد از چند نگاه به اين شکل دوباره به جایگاهش بازگشت.

- الان وقت خوابه؟ من که مى دونم مى خواى نذارى من تخم مرغ بخرم و برى سوسيس و کنسرو خسرو بخورى اما خواب ديدى خير باشه. دستت رو بيا جلو!:vay:
- بانو مرا کتک نزنيد.
- چى ميگى؟ مى خوام غيب شم. چه کتکى؟

چند لحظه بعد-وزارت خانه

پاق
تتتتتق

فلورانسو روى مبل و سيسرون روى زمین ظاهر شد. همه افراد اعم از سيريوس، سيوروس، آرسينيوس و رودولف به سمت آن ها بازگشتند. فلورانسو جلو رفت و بى توجه به سيوروس رو به سيريوس گفت:
- پرفسور گفت که بگم..پول مى خوايم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1393 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
همان هنگام محفل ققنوسکان:

- ای وااااااااای!

فلورانسو در حالی که از نهاد خویش فریاد بر می آورد از آشپزخانه به بیرون جهیده و در حالی که اشک از چشم جاری می نمود، بر سر جماعت فرود آمد و هق هقیانه بر آنان گفت:

- تـ..تخم مرغ هامون تموم شده.

ما نیز چون این سخن از وی شنیدیم از زمین بر آسمان عروج نموده و در حالی که بر لب خویش خندوانه نهادیده بودیم بگفتیم:

- آه خداوندا تو را بسیار شکر که این لطف بزرگ را برما فرو فرست.. آخ!

فلورانسو با آن دو چشم اشکبار با آرنج بر سر سیس سخت بکوبانیده بود چونان که آهنگران پولاد نمی کوبیند و افزوده بود:

- دلت رو خوش نکن! من اجازه نمی دم پای فست فود به این جا باز بشه!خصوصا از نوع خسرویی و ظفری! الان هم می رم یه شونه تخم مرغ شیش طبقه می خرم.پروف هم به من پول می ده! مگه نه پروف؟

دامبل الدمبادیل بر ریش خود متمرکزیده و جانورکان از آن بیرون می کشید و با لذت تمام می تناولید، با صدای فلورانسو سر به بالای بیاورد و گفت:

- فرزند روشنایی و دنیا طلبی! فرزندان روشنایی باید روی پای خودشون بایستند فرزندم .. خرش خروش بلع بلوع ( افکت خوردن و بلعیدن جانورکان درون ریش دامبل الدمبادیل.).اگر سخته رو پای خودت وایسی یه سر به این سیریوس بزن.اونم ناسلامتی فرزند روشنایی دیگه.خیر سرش وزیر سحر و جادو!من همش یه پیرمرد بازنشسته ام و هفت سر عائله. خرش خروش بلع بلوع (همان افکت قبلب) !

فلو که این سخن از دامبلدور شنید.با آن که مانند برجکان دوقلوییده در یازدهمین روز سپتامبر در حال سقوطیدن بود، چهره در هم کشید و گفت:

- سیس! بیا بریم وزارت!

و ما خود خویشتن چون این سخن از وی بشنیدیم سخت تعجبیدیم و جواب در دادیم که:

- ما از چه روی باید بیاییم؟

و جوابی شنیدیم که ما را با طرح دیوار خانه سیریوس اینا یکی کرد!

- من که نمی تونم یه شونه تخم مرغ شیش طبقه رو بلند کنم!

همان زمان، وزارت کده دوبل اس:



- بیبین من تا اون نات آخرش رو از تو حلقوم تو در نیارّم ولکن نیسّم!

- وعه ویعای عو ووع عووعم وعوم!

سیوروس در حالی که قصد داشت دست ردولف را که تا تهِ ته
در حلقومش فرو رفتانیده بود را بیرون بکشد، این جمله را گفته بود، که ترجمه آن هم بسیار بسی دشوار است و برای خردسالان و کودکان مناسب نیست.

در طرف دیگر آرسینوس سخت بر آن صحنه می نگریست و بر عضلات آن لسترنج خیـــلی مذکر زومیده بود که ناگاه وزیر ثانی وارد آمد.

سیریوس چون آنان را بدید گفت:

- خیلی خوب پولتون رو آوردم.

- اوفینو! فک کردی ما تسترالیم!آرسی برو ببیبین این یارو..اسمت چی بود؟راست راستی پول آورده!

آرسینوس چند قدمی جلو رفت و بر آن کیسه پر گالیون سخت خیره بمانید و از دهانش آب جاریدن گرفت:

- آره. پوله!

ردولف که بر خلاف آن چه که باید می شد، و نشد، از سر خشم فریاد بر آورد:

- بِز ببینم! تو اَ کجا پول آوردی سیبیل قشنگ؟ اَ کی تا حالا ای قدر مهربون شدی واسه من! اصن چرا دفعه قبل تا پام رو با جوراب یه هفته نشسته نکردم تو حلقت پول نیاوردی. هان! اصن تا وقتی که نگفتی این پول ها رو از کجا آوردی کسی اَ این جا چی؟ نمی ره بیرون!

و در حالی که دستش را با مقدار کثیری از مواد اندرونی اسنیپ الاسانیپ در هوا تکان می داد به سمت سیریوس آمد و جماعت را در این عجب گذاشت که از کدامین بیماری رنج می برد؟و در نهایت جمله ای که همه ما به آن می اندیشیم:

- خوب پولش رو که گرفت پس واسه چی با ذوق و شوق نرفت پیش ارباب!

و در جواب شما گویم همی:

- اون یه لسترنجه!اونم ردولفشون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1393 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

جن های خونگی که از دربار لوسیوس قرض گرفته شده بود ، جعبه های به نظر سنگینی رو از کامیونی به داخل انبار وزارت خونه وارد میکردن و بعد آهی میکشیدن و دوباره به طرف کامیون برمیگشن تا جعبه های بعدی رو بردارن.
هوا به شدت سرد بود و هر تنفس بخاری در هوا ایجاد میکرد ، اسنیپ و سیریوس دو وزیر سحر و جادو دم کامیون وایستادن بودن و در حالی که دستاشون رو به همدیگه میمالوندن ، سعی بر این داشتن که از سرمای زیاد مریض نشن. هر از گاهی نگاهی به جن ها میکردن تا سرعت انتقال جعبه ها رو افزایش بدن.
-سیریوس به نظرت کار درستی بود که این همه سکه تقلبی از مکزیک وارد کنیم ؟ اگر ملت بفهمن چی ؟ کودتا میکنن دو تا وزیر جدید میارنا.
-تو ایده بهتری داری ؟ ورشکست شده وزارت ، این همه که حامیان ساحره ها ازمون پول گرفتن تا با حامیان جادوگران بجنگن و حامیان جادوگران گرفتن که مقابله کنن دیگه پولی واسمون نمونده.

بومب

آلبوس سوروس پاتر سریع وارد داستان میشه و با عصبانیت به سمت وزرا میاد و در حالی که دست به سینه میزنه میگه:
-پس انجمن برابری چی ؟ تو دیاگون گفتن بودجه نداریم ، شما هم که نمیخواید به ما بودجه بدید. من میخوام برای برابری ملت بجنگم شما بهم اجازه نمیدید.

قبل از این وزرا بتونن حرفی بزنن ، آلبوس سوروس پاتر از وزرا دور شد تا بره دفتر ناظرین هاگزمید و بودجه سازمان جدیدش رو بگیره.

دو وزیر به همدیگه نگاهی کردن و شونه ای به نشانه اینکه هیچکدوم دقیقا متوجه نشدن چی شده تکون دادن و بعد به طرف کامیونی حرکت کردن که یکی از جن ها آخرین جعبه رو برداشت و به طرف انبار حرکت کرد. با خوشحالی از اینکه میتونن از سرما فرار کنن به دفترشون برن ، در کامیون رو بستن و با اشاره ای به راننده گفتن که میتونه حرکت کنه. به محض اینکه کامیون از وزارت خونه خارج شد ، یکی از جن ها به سمت وزیر ها اومد و با صدای لرزانی گفت:
-ارباب مالفوی به ما دستور دادن که هزینه اجارمون رو ازتون بگیریم.

سیریوس نگاهی به اسنیپ انداخت و بعد به طرف انبار رفت و یکی از جعبه ها رو باز کرده و کمی گالیون تقلبی بیرون آورد و به جن داد و بعد هر دو گونه به همدیگه نگاهی کردن.
-حالا راحت میتونیم به همه بودجه بدیم بدون اینکه کسی از دستمون شاکی بشه و محبوب تر از قبل میشیم.


کمی اونورتر ، دفتر ولدمورت

لرد عینکش رو کمی پایین آورد و به آرسینوس و رودولف خیره شد. با دست اشاره ای به نجینی کرد و مار محبوب ارباب که آماده حمله شده بود ، آرسینوس دستش رو بلند کرد و با ترس گفت:
-ارباب به خدا نمیدونیم چرا حساب کتابهای ارتش سیاه جور در نمیان. :worry:
-من به شما دو تا یه ماموریت ساده دادم که چهار تا عدد جمع و تفریق کنید ، اونم نتونستید انجام بدید ؟ :vay:

رودولف که همچنان به کاغذ ها نگاهی میکرد ، یه دفعه متوجه مشکلی تو آمارها شد و از اینکه سریع به نتیجه رسیده بود تا شام نجینی نشه ، به آرومی به لرد گفت:
-ارباب ، وزارت خونه هنوز پول اینکه هری رو این ماه سعی نکنیم بکشیم رو نداده بهمون. من و آرسینوس الان میریم وزارت خونه پولتون رو زنده میکنیم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1393 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین رفت گوشه ی انبار و کتش را کشید روی سرش که چپقی چاق کند و لیلی و هلگا هم یک نگاهی به هم انداختند که چکنیم با این وزیر مفنگی نفهم؟! و بعد به این نتیجه رسیدند که کودتا کنند!

و اینجور شد که تصمیم گرفتند دلوی ساده دل را بندازند جلو و زمستان را حاکم کنند و بعد هم زیرآب دلو را زدند و خودشان زوپس را به دست گرفتند. تد ریموس گرگینه را وزیر کردند و به بهانه ی ارتقای بخش سلامت سایت، یارانه های پیام شخصی را قطع کردند تا مدرکی از مراودات و ارتباطات خائنانه شان باقی نماند.

اما غافل شدند از نسیم نوروز!
بالاخره یک روز مورفین کلی برگ خشخاش را عین ملوان زبل از توی پیپش کشید توی بدن و با نیروانا و کپسول قرمز خودسازی ها کرد و در یک شب که همه خواب بودند، یک تنه و با حمله ای انتحاری کاخ های ظلم و ستم زوپس نشینان فتنه گر را با خاک یکسان کرد و دوباره دولت آزادی و پرواز را با قدرتی شونصد برابر حاکم کرد تا دموکراسی از تو نگیرد دشمن!

آشغال پاشغال های انبار را هم آتیش زد و هرچی عتیقه و اشیای گران بها پیدا کرد را فروخت و پولش را داد چیزهای اصل مزارع افغانستان گرفت و کیپ تا کیپ چید توی انبار تا چشم مخالفان آزادی و پرواز درآد!

تمام شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1393/1/25 21:48:28
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1393/1/25 21:50:41

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب چیز های من کجاست؟!

همه ساکت میشند و به سمت منبع صدا برمیگردند و مورفین رو میبینند دم در انبار ایستاده، توی این هیاهوی کی اول بدزده به کلی اون رو فراموش کرده بودند.
مورفین در حالی که داره کف دستهاش رو به هم میماله، به سمت جمع حرکت میکنه و میون راه به جسد بیهوش کارگری که ارنی دخلش رو اورده یه سلامی میکنه و چون جوابی دریافت نمیکنه 12 سال از حقوقش کم میکنه.

مورفین: خب خب، بگید ببینیم چیز های من کجاست دوستان؟!
لینی: قربان طبق دستورتون ابتدا داریم اینجا رو خالی میکنیم، تا بعد با چیز پرش کنیم.
مورفین با عصبانیت: چی گفتی؟! طبق دستور من؟! من گفتم اول اینجا رو با چیز پر کنید، بعد خالیش کنید !!!
هلگا: آخه جناب وزیر چطور ممکنه؟!
مورفین کمی فکر میکنه: اون دیگه مشکل شماست نه مشکل من، وایسا ببینم، اصلا شما دو تا، با هم اینجا شی کار میکنید؟!
لینی و هلگا با هم: قربان به فرمان شما اینجا رو خالی میکنیم.
مورفین: باز هم دارند حرف خودشون رو میزنند. یکیتون بره چیز بخره، یکیتونم سریع اینجا رو تخلیه کنه .. همین که گفتم.

در همین زمان رنگ از رخسار لیلی و هلگا میپره.

لیلی: خب هلگا جان شما توی این کارها وارد تری زحمت خرید چیز رو بکش.
هلگا: شکسته نفسی میکنید جانم، اصلا جان شما امکان نداره، کار خودته دختره.

لیلی و هلگا دقیقه ای به هم خیره نگاه میکنند و بعد مشغول گیس و گیس کشی میشند.

مورفین با عصبانیت: بهتون میگم بس کنید ... اصلا جفتتون با هم برید.
لیلی: قربان شما همین الان از این شاکی بودید چرا ما جفتمون اینجا داریم یه کار میکنیم، بعد میگید دو تایی بریم چیز بخریم.
ناگهان مورفین انگشت اشاره اش رو به سمت افق میگیره و بادی در گلو میندازه و با صدای غرور امیزی میگه: بحث چیز فرق میکنه، بحث چیز که وسط بیاد همه معادله ها بهم میریزه.
هلگا: ببخشید جناب وزیر، جسارتا ما از کجا باید چیز های شما رو خریداری کنیم؟!
مورفین: پارک جادوگر سیاه ... از یکی از دوستام به اسم هوریس سیبیل ...
هلگا و لیلی: پارک جادوگر سیاه؟!!! هوریس سیبیل ؟!!!
مورفین:

پارک جادوگر سیاه، خوفناک ترین پارک دنیای جادوگری ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

مورفین که تازه وزیر شده به ارنی دستور میده تا انبار وزارت رو که شامل گنجینه های وزارت خونس رو خالی کنه و بجاش کیپ تا کیپ چیز بچینه! مودی متوجه ماجرا میشه و برای نجات جامعه از دست چیز دست به کار میشه. لرد توسط لینی متوجه اهمیت گنجینه ها میشه و میخواد که اونارو برای خودش کنه. دامبلدور هم توسط پرسی متوجه همین موضوع میشه. از اونجایی که ارنی معاونه و محفلی، محفلیا تصمیم میگیرن به کمک اون و به بهونه ی خالی کردن انبار برای جاسازی چیز، گنجینه هارو کش برن و به محفل بیارن.

بنابراین وقتی مورفین انبارو ترک میکنه، مودی و چندی از محفلیا در قالب کارگرای ارنی وارد انبار میشن و میخوان اونجارو خالی کنن که لینی سر میرسه و میگه خودش مسئول تخلیه اونجاس و حکم وزیرو نشون میده. حالا هم هلگا اومده و میگه ارنی بیکار شده و به جاش خودش معاون وزیر شده.

+ پست قبلی رو حتما بخونین!
++ سوژه اون وسطا گم شد و گره خورد و ترکید و احیا شد و ... واسه همین تو خلاصه، سوژه ی نهایی رو فقط نوشتم و اون تناقضات نیومده.


---------------------

الستور بی توجه به ارنی، به سمت هلگا هافلپاف حرکت میکنه و تعظیم کوتاهی براش میکنه.

- ای بانوی گرانقدر! زین پس در خدمت شما هستم.

ارنی که متعجب شده، دست مودی رو میگیره و به سمت خودش میکشه.

- نخیرم تو با منی یادت رفته؟

بعد سرشو به گوش مودی نزدیک میکنه و میپرسه: میخوای به محفل خیانت کنی؟ من تنها راه نجاتت بودم.

مودی دست ارنی رو از خودش جدا میکنه و جواب میده: بله بووودی. اما یادت نرفته که ...

آهسته ادامه میده: هلگا محفلیه. کمکمون میکنه.

ارنی در یک چشم به هم زدن طرز رفتارش عوض میشه و درحالیکه داره رو شونه ی لینی ضربه میزنه میگه:

- امیدوارم بتونین جای خالی منو به خوبی پر کنین.

و میذاره و میره. لینی با تعجب به دور شدن ارنی نگاه میکنه و بعد با دیدن دفاتر وزارتخونه یاد وظایفش میفته پس برمیگرده و رو به هلگا و کارگرانش میگه:

- با این حال، همچنان من مسئول تخلیه ی اینجا هستم، پس سریع تر برین.

هلگا و بقیه میخوان با این کار مخالفت کنن و راهی برای موندن پیدا کنن که جمله ی بعدی لینی حسابی اونارو امیدوار میکنه.

- تو چت شده؟ اصن اونجا چی کار میکردی؟

یکی از کارگرا که پشت ستونی پنهان شده بود و تازه بیرون اومده بود، جلو میاد و با دستپاچگی میگه:

- ببخشید رفته بودم ... گلاب به روتون ...

لینی با دستش مانع ادامه ی حرف زدن اون میشه و میگه: یعنی چی؟ یعنی وسط انبار ...

لینی که عصبانی شده، سعی میکنه با نفس عمیق کشیدن خونسردیشو بدست بیاره. از طرف دیگه با یادآوری ماموریت بزرگ ارباب لرد ولدمورت کبیر، باید بیشتر مراقب حرکاتش باشه پس میگه:

- خیله خب، به کارتون برسین پس.

و سرشو خم میکنه و تو دفاتر وزارتخونه فرو میره. کارگر مذکور که همون ارنی مک میلان در قالب یکی از کارگرای لینی بوده، چشمکی به هلگا میزنه و با گوشه ی چشمش ستونو نشونه میره. مثل اینکه هنوز جسم بیهوش کارگر واقعی اون پشت پنهان شده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 9 آبان 1392 19:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی و ارنی فورا برگشتند و زنی را که لباس کارمندان وزارت خانه را پوشیده بود را دیدند که یک عالمه دفتر دستک زیر بغلش زده بود.

ارنی بادی به غبغب انداخت و گفت:

- صدالبته که من معاون وزیرم! تو اینجا چیکار می کنی؟

زن برخلاف انتظار ارنی پس از شنیدن «معاون وزیر» خودش را پس نکشید و اتفاقا قدمی جلو رفت و گفت:

- صد البته که منم معاون وزیرم! لینی وارنر! اینم حکم معاونتم!

ارنی دستی بر پیشانی اش زد و گفت:

- یعنی چی؟ نکنه مورفین حرفامو راجع استعفا باور کرده باشه؟ یعنی الان برکنار شدم؟!

لینی پاسخ داد:

- نخیر! با هم همکاریم! و صدالبته طبق این حکم(همزمان کاغذ دیگری از لای پرونده هایش خارج کرد)، الان مسئول رسیدگی به تخلیه ی انبار منم، نه تو! آقای مک میلان!

- اممم... خب... چیزه...

در همین لحظات که ارنی مشغول پیدا کردن جواب و الستور مشغول استفاده از فرصت و کش رفتن گنجینه ها بود، صدای تالاپ تالاپی از انتهای سالن آمد و زنی خپل از دور پدیدار شد.
لینی و ارنی همزمان گفتند:

- هلگا هافلپاف؟!

پیرزن که همچنان نزدیک می شد، گفت:

- بعله! از حالا به بعد منم معاون وزیرم! و البته پسرم ارنی، متاسفانه باید بگم که از کار بیکار شدی! :aros:

ارنی که تقریبا غش کرده بود رو کرد به الستور و نجواگونه گفت:

- دیگه رسماً بدبخت شدیم الستور!تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر تغییر اندازه داده شده

×××××

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1392 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند دقیقه که مورفین کارگرای ارنی رو نگاه کرد بیرون رفت تا به مسئله ی محمولش که تو مرزا گیر کرده بود رسیدگی کند.
- پیس! پیس!
- .
- اوهوی! پیس!
.
- بابا ارنی :vay: .
- چته هی پیس پیس می کنی؟
- مورفین رفت.
- به سلامتی. همین بود کارت ؟
- بریم کار اصلی مونو انجام بدیم؟
- چه کاری؟ الان دارین انجام میدین دیگه.
- خدایا :vay: . جابه جایی نشونو میگم.
- اهان بریم. رون، رون خوبی؟
ارنی به رون که کمرشو گرفته بود و اخماش در هم رفته بود نگاه می کرد.
- خوبی؟
- اصلا. سیاتیکم گرفته کمرمم درد می کنه. شما برین من نگهبانی میدم.
بعد رفت و بر روی صندلی قرمز رنگی نشست.
- بریم که وقت نداریم.
ارنی و الستور به راه افتادند تا نشون مخصوص کاراگاهان را بر دارند، هر چند الستور در فکر این بود که چطوری بقیه ی گنجینه ها نجات بده. بعد از راه رفتن در میان چند قفسه الستور پرسید: شکل این نشون چطوریه بگو تا کمکت کنم.
- تو یه جعبه ی طلا کاری شدس که روش نشون وزارت با الماس کنده کاری شده و دورشم یاقوته.
- .
- ناگهان ارنی با هیجان گفت: اونجاس!
به نقطه ای اشاره کرده بود که الستور زیبا ترین چیز زندگیشو می دید. ناگهان صدایی زنانه گفت: شما اونجا چی کار می کنید ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!
پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1392 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی با ناامیدی به بسته هایی که توسط کارگرای وزیر حمل میشد نگاهی میندازه و آخرین تلاششو میکنه.

- یعنی هیچ راهی وجود نداره که این کارگرا بهت کمک کنن؟

مورفین بعد از تذکر به یکی از کارگراش برمیگرده و جواب میده: نخیر.

ارنی تا میتونه خودشو ناراحت نشون میده و دوباره میگه: حیف، هروقت میخوام کمکت کنم برعکس خراب میشه. الانم که عصبانی شدی! اصلا من به هیچ دردی نمیخورم. استعفا میدم، یکی دیگه رو پیدا کن! من یه به درد نخورم.

کارگری که در اصل مودی بود با شنیدن این حرف هول میشه و شروع به بال بال زدن میکنه.

- عههه یعنی چی رئیس؟ ما از کجا نون و آبمونو در بیاریم، خانواده مون منتظر نشسته، استعفا چیه دیگه آخه؟ :vay:

مودی با کلی چشم تکون دادن و ایما و اشاره سعی میکنه به ارنی بفهمونه که این چه کاریه که تو میکنی اما ارنی بازم غمگین تر میشه.

- واااای اصلا فکر نمیکردم یه روز بدقول هم بشم. من خیلی به درد نخورم، حتی نمیتونم به چند تا کارگر کمک کنم. اصلا من چرا زنده م؟ وقتی به وزیر مملکتم اونم در مقام معاونی نتونم کمک کنم، خب معلومه از من به کارگرا هم خیری نمیرسه.

مورفین که ضجه (زجه؟ ظجه؟) های ارنی رو میبینه با تعجب میگه: خیله خب بابا چته حالا. خیلی هم معاون خوبی هشتی، اشتعفاتم قبول نیشت. بالاخره یکی باید بره محموله های چیزو بیاره که، کارگرا تو این کارو میکنن. دیدی به درد خوردی؟ الان خوش حال شدی؟

ارنی که قصد داشت با این ناله و زاری دل مورفینو به رحم بیاره(!) و کارگرا خودشو راه بندازه، حالا با شنیدن این حرف رسما به شکل در میاد.

- خوبه، حالا کارگراتو بردار و برو. تو اتاق من یه کاغذه که شاعت و ژمان دقیق رسیدن کامیونای چیز توش نوشته شده. بپر برو کارگراتو راه بنداژ تا دیر نشده.

و بعد برمیگرده و کارگرای خودشو برای حمل گنجینه ها راهنمایی میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!