جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1393 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت مرگخوار ۵ دقیقه اول:😰
ملت مرگخوار ۵ دقیقه دوم: 😨
مورگانا:خوب راه برگشت که نداریم بهتره بریم جلو

ملت مرگخوار:😖
بعد از چند قدم جلو رفتن چوب دستی ها از کار افتادن وصدایی اومد
-اهههه ما هیچ وقت از اینجا خارج نمیشیم اگه نتونیم برگردیم تقصیر توعه
-پسرم آروم باش تقصیر من چیه اون زن مارو فرستاد اینجا

ملت مرگخوار جلو میرن و یهو چشاشون ۴ تا میشه 👽
اورین بلک با یه پسر ۲۵-۲۶ساله تو غار وایساده و یه چراغ نفتی واسه عهد بـــــــووووووق هم جلوشونه

-من همین ۵ روز پیش فهمیدم باباتم
-ای کاش نمیفهمیدی الان چجوری از اینجا بریم بیرون
اورین یهو چشش میفته به مرگخوارها
-های بکس جون عمتون بیاید کمک سه روزه اینجا گیر افتادیم
سیوروس اسنیپ:چطوری اورین چجوری اومدی اینجا؟این پسره کیه
-تایلر پسرمه
رودولف:تو که دو تا پسر بیشتر نداشتی سیریوس و ریگولوس تایلر از کجا اومد
-ا......چیزه.....تایلر از زن دوممه

ملت مرگخوار:😲

مرلین: ننگ بر تو باد اورین خجالت نمیکشی
جمیع مرگخوارها:ننگ بر تو
اورین:تقصیر من نیست خودمم ۵ روز پیش فهمیدم

بلاتریکس:کروشیو رودولف
رودولف: آآآخخخخخخ این واسه چی بود
-واسه اینکه نری به من خیانت کنی زن دوم بگیری

سیوروس:حالا چجوری اومدی اینجا
تایلر:کار ننه منه وقتی متوجه شد من فهمیدم که پسر اورینم و اورین هم فهمیده که پسرشم مارو با طلسم فرستاد اینجا
اورین:بدبختیمون اینجاست که تو این غار هیچ جادویی عمل نمیکنه و ازش هم نمیشه خارج شد

ملت مرگخوار ده ثانیه پس از این خبر😢😖
ملت مرگخوار بیست ثانیه پس از این خبر😭

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم جلو چوبدستی به دست/سه سوته میکشمت پس از من بترس
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا با نگرانی به شوت شدن وظیفه‌ی "کی اول تو غار می‌ره؟" از این مرگخوار به اون مرگخوار نگاه می‌کنه و از اونجایی که مثل سایرین هیچ علاقه‌ای نداره که بعنوان اولین نفر ورود به غارو تجربه کنه مشغول کنکاش و جستجو تو مغزش می‌شه و در کسری از ثانیه فکری به ذهن روونا خطور می‌کنه.

- دست نگه‌دارین! اگه همین‌طور من من تو تو کشیدم کیو بازی کنیم به نتیجه‌ای نمی‌رسیم. به نظرم هرکس حرکتی در راستای ورود به غار انجام بده تا آخر ببینیم کی مجبور می‌شه اول بره تو غار!

زمزمه‌های رضایت‌آمیزی که بین مرگخوارا رد و بدل می‌شه باعث می‌شه احساس آرامش نسبی‌ای سراسر وجود روونارو در برگیره.
- و خودم بعنوان اولین نفر پیشنهاد می‌دم یه لوموس بگین و چوبدستیاتونو برای ورود به غار روشن کنین.

- خسته نباشی.

مرگخوارا می‌خوان مخالفت کنن. مقاومت کنن و چوبدستیاشونو روشن نکنن. اما متاسفانه حق با روونا بود! روشن کردن چوبدستی از مهم‌ترین مراحل ورود به غار محسوب می‌شد.

روونا با غرور به چوبدستی‌های مرگخوارا که به ترتیب روشن می‌شن نگاه می‌کنه، از جلوی دهنه‌ی غار کنار می‌ره و می‌گه:
- خودتون قبول کردین ... حالام بهتره زودتر تکمیلش کنین تا دایناسورا بمون نرسیدن.

بلاتریکس از فرصت سوء استفاده می‌کنه و سریعا می‌ره که ایده‌ی بعدی رو مال خودش کنه.
- منو چند تا از مرگخوارا هم از پشت ساپورتتون می‌کنیم. به هر حال خطر از هر طرف ممکنه سر برسه!

همین به کار برده شدن کلمه‌ی "چند تا" تو جمله‌ی بلاتریکس کافیه تا "چند" مرگخوار بعدی با فریاد "من من" پست‌های بعدی‌ رو پر کنن و از متحمل شدن وظیفه‌ی "کی اول تو غار می‌ره؟" نجات پیدا کنن.

بعد از اینکه لینی خواستار‌ـه پاییدن‌ـه سقف‌‌ـه غار می‌شه و گیاهان مرگخوار از جمله دافنه و رز وظیفه‌ی خطیر چک کردن کف غار برای جلوگیری از وقوع وقایع طبیعی رو برعهده می‌گیرن، توجه مرگخواران‌ـه بی‌ایده و سرتاپا استرس به دایی‌ـه ارباب جلب می‌شه که کاملا مشخص بود در فضا سیر می‌کنه و نه اونجا!
- مورفین مورفین! همه‌ی کارا پر شد. تو مجبوری که تو غار بری!

قبل از اینکه مورفین بخواد واکنشی از خودش نشون بده و بخواد بفهمه اصلا ماجرا از چه قراره، توسط لودو از جانب یقه از زمین بلند شده و به درون غار شوتیده می‌شه.

اما جمله‌ی بعدی، آب سردی می‌شه رو تمام عملیاتی که مرگخوارا تو این مدت چندثانیه‌ای انجام داده‌ بودن.
- دایناسوووراااا رسیدن!

و متاسفانه وقتی نمونده بود که مرگخوارا بخوان منتظر گزارش مورفین شن و در نتیجه کلیه‌ی ملت مرگخوار فریادزنان خودشونو به داخل غار پرتاب می‌کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 21:42
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1393 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین
گروه مرگخواران با ديدن آن وضع، مخصوصا تيراناساروس ركسي كه با آن هيگل بدتر از غولش به طرف آنها ميدويد، جوري به اطراف و اكناف دويدند كه چنين گريزي در جنگ بين عالمين پايين و بالا نيز بي سابقه بود.

مورگانا كه احساساتش با هم مخلوط شده و تركيبي عجيب را ساخته بود، با حسي شبيه گريه به دايناسور نگاه كرد. چند لحظه بيشتر نگذشته بود كه به جاي يك تيراناساروس ركس غول پيكر چندين دايناسور تقريبا پرنده مرگخواران را دنبال كرده بودند. رودي فرياد زد.
- مورگانا بايد تو رو كشت! ما از پس يكيشم بر نميومديم!

مورگانا كه رنجيده بود لب برچيد؛ به رودي نگاهي كرد و خواست جوابي بگويد كه مرلين پيش دستي كرد.
- جاي تشكرته رودي؟ اينا كشتنشون راحت تره ضمنا گياه خوارن!!! ليني مطمئني اين ترانادون ها اجداد تو نيستن؟؟؟؟

- نخير نيستن! در ضمن تو اسم مسخره اينا رو از کجا ميدوني؟؟؟

مورگانا كمي تعجب كرد.
- من تو طرف منو گرفتي؟

مرلين چشمكي زد.
- يكي طلبم!

مورگانا فرصت نكرد جواب بدهد چون راك وود او را به سمت غاري كشاند كه همه مرگخواران آنجا بودند. ورودي غار كوچكتر از آن بود كه ديناسورها قادر به ورود باشند... اما چه كسي جرات داشت از ورودي غار جلوتر برود؟ همه مرگخواران به يك ديگر خيره شدند...

- تو برو!

- كي؟ من؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
همزمان با به کار انداخته شدن زمان برگردان سیو-لین (سیوروس+مرلین) رعد و برق آسمون شدت گرفت و نوری تمام کادر رو در بر گرفت. باد هم که می دید رعد و برق خیلی داره خود شیرینی میکنه و تو چندین پست حضور داره، کم نیاورد و خودشو به شکل آنتاحاری انداخت وسط جمع مرگخوارا و اونا رو چرخوند و چرخوند و چرخوند و چرخوند...

-واااااااایــــــــــــــــی! من نمیخوام بمیرم!
-مرلین... قول میدم از این به بعد حتما حتما حتما یه نسخه از جزوه ـت رو تو خونه ـم داشته باشم. جان مادرت رحم کن!
-معجونــــــــــــــــــام... پاتیلـــــــــــــــم!
-سیو... چرا آخه من؟ نگفتی از تو مرلینگاه یهو باد منو ببره خوبیت نداره؟ لااقل باس یه زمانی میدادی تا خودمو آماده میکردم... من زن و بچه دارم. زشته جلوشون.

ویــــــــــــــــــــــــــــــش توپس!

-آخ... کمرم!
-آخ... پام دوباره پیچ خورد!
-آخ... کلاهم مچاله شد... کلاه خوشگل وزارتم!

مرگخوارا که یهو از جای گرم و نرم خودشون افتاده بودن تو ناکجا آبادی عجیب و غریب، قبل از اینکه چشمشونو باز کنن و لحظه ای فکر کنن که «کجا هستیم؟» نواحی مختلف بدنشونو گرفتن و روی زمین از درد، موج مکزیکی زدن.

-بالم شیکست...
-پاتیلم رو جا گذاشتم...
-صورتم مچاله شد. شلوارم جا موند. پامم که پیچ خورد. حالا دیگه حتما باید ربط آینده بچه هامون رو با ظاهر ارباب بفهمم.
- مرگخوارای بسیار فهیم و عاقل بیزحمت یه نگاهی به دور و برشون بندازن و یه لیست تازه تر از آه و ناله هاشون درست کنن.

مورگانا چشماشو باز کرد و با صدای بلند تری داد زد:
-پام شکسته!

بلاتریکس چشماشو بست و آهی از ته دل کشید. در حالیکه سعی میکرد خشمش رو کنترل کنه و چوبدستیشو نبره بالا، با صدای آرومی گفت:
-چشماتونو بیشتر باز کنین لطفا.

مرگخوارا با دیدن رنگ قرمز چهره ی بلا، بهتر دیدن چشماشونو بیشتر باز کنن تا درک بهتری از واقعیات داشته باشن و به راه راست هدایت بشن. اما این باز کردن چشم ها به دیدن چیز های خوبی ختم نشد.

-دارم درست می بینم دیگه. نه؟ ما الان تو محاصره ی ده بیست تا آدمخوار با لباس پوست پلنگیِ صورتی هستیم که نیزه هاشون رو درست سمت ما نشونه رفتن. به علاوه، پشت سرشون هم حیوانات خونگی عجیب غریبشون وجود دارن که به دایناسور مشهورن. واقعا ازت ممنونم سیو.

روونا کمی سر جاش جابجا شد و بعد از خاروندن سرش گفت:
-اصولا از نظر تاریخ شناسی، انسان ها بعد از دایناسور ها وجود داشتن. و... بهتر نیست یکی اون جن خونگی رو نگه داره؟

وینکی با شور و هیجان زیاد داشت به سمت دایناسور ها میدوید و فریاد میزد:
-آباء و اجداد وینکی... وینکی داشت اومد به آباء و اجدادش عرض ارادت کرد.


ملت خواننده:
انسان های غارنشین:
مرگخوارا: :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1393/9/22 21:10:23

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: شنبه 22 آذر 1393 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین با همان حالتی خماری ، در حالی که در یکی از دستانش مالبرو و جلویش منقلی پر ز شیژ بود ، سرش را بالا آورد .

- مرلین پروما ؟ مرلین پروشیژ ؟ مرلین شی بوت ؟

مرلین که تازه شنلش از اهتزاز افتاده بود ، اخمانش در هم رفت .
- مرلین پروداکتز مردک منگ !
سپس " کمندی به فتراک زین بر ببست " و مانند آواری بر سر مورفین ، پیر خرابات شد !

سوروس که توسط اینترنشنال مرلین پروداکتز کامپنی نجات یافته بود ، حواس مرلین را که پرت دید ، از موقعیت سو استفادت کرد و در حالی که کلاه وزارتش را مرتب می کرد جلو آمد :
- اهم اهم .... آقایون و خانم ها . بار دگر مفتخرم که در میان شما حضور یافته تا جدیدترین روش سفر در زمان را به شما معرفی کنم .
” زمان برگردان وزارت !!”

هعییی
سوت
دست
جیغ
هورااااا !

ناگهان ، گرد و خاک بین پیر خرابات و پیر طریقت فروکش کرد . در حالی که ریش مرلین توسط مالبرو مورفین گر گرفته بود و منقل در صورت مورفین در حال جلز و ولز ، رسولنا به حرف آمد .
- سوروس ؟! زمان برگردان وزارت ؟ ایده می دزدی ؟ این محصول حق کپی رایت داره آقا . آندر لایسنس اف بی آی هستش مرد ! بترس از عاقبتت .

هووووو
دون ویت سوروس
مرگ بر ایده دزد

سوروس که فضا را ملتهب و بر علیه اش دید ، سریعا زمان برگردان را به کار انداخت ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راک وود در 1393/9/22 13:08:36
آخرين فرصت ماست ....


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ میدانست نباید در برابر خیل عظیم و پر از شور و شوق مرگخواران ایستادگی کند. از طرف دیگر بعد از اینکه به وزارت رسیده بودند، بر روی قسمت های وزارتخانه شیر یا خط انداخته بودند و قسمت اسرار افتاده بود به سیریوس. سیریوس هم همانند کفتاری پیر مدام در قسمت های مختلف قسمت اسرار سرک میکشید و هر بار با ردای خالی میرفت و هنگام برگشتن، میتوانست حتی ماندانگاسی دیگر باشد. برای همین سعی کرد که موقعیت را برای هم قطارانش توضیح دهد:
- ببینید یاران عزیز، در مورد این کار، یه سری محدودیت هایی وجود داره که...

- خائن!

- ارباب فروش!

- سیفیت ِ محفلی ِ!

- بره ی محفلی ِ در لباس ِ گرگِ مرگخوار!

- چی گفتی هکتور؟

- بره ی محفلی در لباس گرگ مرگخوار!

مرگخواران با تعجب به همدیگر نگاه میکردند. هیچکدام نمیدانست که منشا حرف های هکتور از کجا بود و اصولا هکتور دوران تحصیلش را در کدام مدرسه گذرانده بود، ولی هر چه بود، باید آدرس ساقیش را می پرسیدند، چیز های خوبی داشت.
- پشر ژون، اژ کی خریدی این چیژ هاتو؟

- من چیز نخریدم، منظورتون چیه؟! من حتی نمیتونم برم هاگزمید که وسایل معجون سازی بخرم، چیزم کجا بود؟

- ببین پشر، هر وقت چیژ خواستی به خودم بگو. نرو پیش غریبه، بهت مینداژن مثل الان.

سیورس که موقعیت را مناسب میدید و متوجه شده بود که توجه همگان به ساقی هکتور جلب است، سعی کرد تا از در پشتی برای مدتی از سوژه فرار کند تا آب ها از آسیاب بیفتد، ولی به محض باز کردن در، با قامت برافراشته مرلین مواجه شد.
- آه سیورس! انگار درس ها و جزواتمان را خوب خوانده ای و به آرامش درون رسیده ای! آرامش درون باعث میشود که قدرت پیشگویی داشته باشی و همیشه بتوانی افتخار این را به دست بیاوری که به پیشواز مرلین بیایی!

- امم... چیزه مرلین جان...

- تو میخواستی در بری اسنیپ؟! اون زمان برگردان ها چی شد؟!

سیورس که گیر افتاده بود، در حالیکه داشت بهترین بهانه ی موجود را برای در رفتن از زیر آوردن زمان برگردان ها پیدا کند، به مورگانا توسل کرد تا او را نجات بدهد. ولی مورگانا کوچکترین واکنشی نشان نداد. در همین لحظه صدای زمزمه مرلین را در گوشش شنید!
- مرا بخوان تا اجابتت کنم.

سیورس چشمانش را بست و مرلین را خواند، همان لحظه آسمان تیره و تار شد و رعد و برقی زد و مرلین در حالیکه ردایش در باد به احتزاز در آمده بود، گفت:
- مرلین کبیر پروداکتز، زمان برگردان ِ مرلین ِ کبیر. سفری امن و بی خطر به هر زمانی که میخواهید. با زمان برگردان مرلین کبیر، در حضور خود مرلین، به زمان مور نظر خود بروید و از راهنمایی های مرلین ِ نبی، استفاده های لازم را بکنید! مرلین کبیر پروداکتز.

و سپس تلویزیون رعد و برق خاموش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 21 آذر 1393 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور، که نگاه های ملت مرگخوار بر خودش را به عنوان اشتیاق آن ها برای دانستن نحوه تهیه معجون برداشت کرده بود، با ذوق زدگی مشغول توضیح دادن شد:
-برای این معجون یه سری مواد خاص نیاز داریم. البته مهم ترین اون ها دو نفر آدم زنده است. که این دو نفر حتما باید جادوگر باشن و اصیل زاده. باید این دو نفر رو بندازیم توی پاتیل تا با سایر مواد خوب جوش بخورن و معجون قوام بیاد. خب حالا فقط میمونه که چه کسی حاضره داوطلب بشه و در راه خدمت به ارباب به معجونی خوشمزه تبدیل بشه؟

هکتور که سرش را بلند کرد با خیل عظیمی از داوطلبان جان بر کف لرد سیاه مواجه شد!
-بین این همه داوطلب حالا کدومتون رو باید انتخاب کنم واقعا؟!
مورگانا به عنوان پیامبر مملکت قدم جلو گذاشت و سعی کرد چشم هکتور را رو به واقعیت های زندگی باز کند:
-ببین هکتور اینطوری که نمیشه. این معجون ممکنه روزها طول بکشه تا درست بشه. ما وقت زیادی نداریم. تازه اگر هم درست بشه مشخص نیست درست عمل کنه.
-یعنی میخوای بگی به معجون های من اعتماد نداری؟
-من اینو نگفتم ولی ببین...

ادامه جمله مورا در میان اهم اهم سیوروس، که ظاهرا قصد جلب توجه داشت، گم شد:
-من میخوام یه چیزی بگم.
-چی؟ راهی برای ایجاد داوطلب برای معجون سفر در زمان پیدا کردی؟ من خودم مالسیبر رو پیشنهاد میکنم. میدونم که تو هم میخواستی همینو بگی! آره؟ آره؟
-نه هکتور اینو نمیخواستم بگم. میخواستم بگم این روش تو رو باید کلا کنار بذاریم!
هکتور:
ملت مرگخوار:

رودولف که گویا صدایش از مرلینگاه بلد میشد گفت:
-با اینکه من هنوز نمیدونم آینده بچه های ما به صورت و چهره ارباب دقیقا چه ارتباطی داره، اما یه فکری دارم.
بلا که که ارتفاع چوبدستیش دوباره به طور خطرناکی در حال بالا رفتن بود، گفت:
-میشنویم رودولف. به نفعته ایده مناسبی مطرح کنی.
-اممم... چیزه من میگم چرا از زمان برگردان استفاده نمیکنید؟! سوروس که توی وزارتخونه است. خب از اونجایی که وزیره میتونه کاری کنه ما بریم و چند تا زمان برگردان برداریم، درسته؟
و اینجا بود که همه نگاه های پرسشگرانه مرگخواران برای رسیدن به جواب این سوال به سمت اسنیپ چرخید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
- آینده بچه های ما به صورت و چهره ارباب دقیقا چه ارتباطی داره عزیزم؟

مورگانا چشم هایش را چرخاند!
- الان این جمله چه ربطی به حرف بلا داشت رودولف؟

سر رودولف مجددا وارد سوژه شد
- آینده بچه های ما به صورت و چهره ارباب دقیقا چه ارتباطی داره عزیزم؟

بلا به این اندیشید که اگر رودی را به چهارپاره تقسیم کند صحنه زیباتری خلق میکند یا اگر او را از ستون های بیرون حیاط حلق آویز کند؟ در نهایت به این نتیجه رسید که فعلا خلق یک چهره زیبا برای ارباب، از خلق صحنه های زیبا از مردن رودولف مهم تر است! پس با اردنگی نسبتا ملایمی مجددا رودولف را از سوژه به بیرون شوتانید!
- خوب به نظرتون چکار کنیم؟

- من میتونم بهشون معجون بدم... معجون....چهره زیبا کنی ام نه این نبود. معجون دماغ ا؟ اینم نبود ؟ معجون رویش مو اصن!!!! خوب اصن هر چی من میتونم معجون بدم

برای تمام کسانی که هکتور را می شناختند این صحنه قابل پیش بینی بود! مورگانا در حالیکه ساتین را در آغوش میکشید تا در اثر ویبره های هکتور به مقام شهادت در راه زیبا کردن چهره ارباب نائل نشود گفت:
- به ارباب معجون بدیم؟ از معجون های تو بدیم؟ لابد حتما از این پاتیل پر از خالی هم بدیم؟

سوروس که داشت کلاافه میشد گفت:
- من یه پیشنهادی دارم . بریم به گذشته!

مورگانا روی گل های رز خودش نشست1
- اگر قرار نیست با معجون های این هکتور السطنه معجون ساز الممالک بریم من موافقم. ولی نکته اینجاس! چطوری بریم؟

هکتور انگار حرف های مورگانا را نشنیده بود.
- میتونیم با معجون سفر به گذشته من بریم.

هکتور

مورگانا

ملت مرگخوار :worry:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 20 آذر 1393 21:23
نمایش جزئیات
آفلاین
چوبدستی بلاتریکس باز هم بالاتر رفت.هکتور عملا یک گام به عقب گذاشت.
- نه بلا من منظورم این نبود که ارباب گولاخ نیستن در حال حاضر...منظورم اینه که در این قالب ملت کج فهم ایشون رو گولاخ نمی بینن...خب طبیعیه هرکسی قدرت درک و بصیرت مرگخواری که نداره داره؟

به طرز اعجاب انگیزی چوبدستی بلا که در آن لحظه به ارتفاع خطرناکی رسیده بود متوقف شد.بلا که به وضوح عمیقا در فکر فرو رفته بود زیر لب گفت:
- هوم...نمی دونم چرا فکر می کنم در این مورد حق با توئه...ارباب خودشون شاید دقت نکردن که با مو و دماغ چقدر زیباتر میشن...هرچند الان هم زیبا و جذابن ولی فکر بچه های آینده مون...بلا- لردیاهای ما...

پیش از آنکه کسی بتواند پاسخگوی احساسات عمیق و مادرانه بلاتریکس شود و یا حماقت کرده و به او یادآور شود هنوز موانع زیادی بر سر راه به وقوع پیوستن این آرزو وجود دارد یکی از موانع مزبور همان لحظه وسط سوژه ظاهر شد.مورگانا با بی حوصلگی گفت:
- چیه رودی؟بازم با مرلینگاه کار داری؟احیانا همین دو دقیقه پیش نیومدی؟به هکتور بگم برات معجون درست کنه؟

-اگر تو هم مثل من همیشه تو سرما بودی فاصله مرلینگاه رفتنت زود به زود میشد مورگی!ولی استثنائا این بار برای مرلینگاه نیومدم.همین الان سیگنال های رگ غیرتم منو خبر دار کردن که در این لحظه خطیر باید اینجا باشمو تکلیف ناموسمو مشخص کنم! بلا-لردیا؟پس بلا-رودولف ها تکلیفشون چی میشه؟یعنی دیگه منو دوست نداری بلا؟

بلاتریکس با خشم به جانب همسرش نگریست.طبیعتا شجاعترین فرد هم با دیدن انبوه آن موهای مواج و دلفریب و چشمان خیره و خشمگین و چوبدستی کشیده نمی توانست از فرو دادن آب دهان خودداری کند. همانطور که رودولف هم موفق نشد.
-الان که دقیقتر نگاه می کنم می بینم دقیقا برای رفتن به مرلینگاه اومده بودم!

رودولف جهت رسیدن به مرلینگاه با سرعت بیشتر از معمول حرکت کرد و اساسا از سوژه خارج شد!بلا نفس عمیقی کشید.
- خب کجا بودیم؟استثنائا باهات موافقیم هکتور... هرچند ارباب در این حالت هم بسیار دلفریب و جذاب و عاشق کش به نظر می رسن و تمام کسانیکه نمی تونن این همه جذابیت رو درک کنن از کج فهمی و تسترال فهمی خودشونه ولی من هم فکر می کنم بد نیست ارباب یه تنوعی به صورتشون بدن.مگه جذابیت بیشتر چه ایرادی داره؟حتی برای آینده بچه هامون هم می تونه بهتر باشه...

صدای رودولف از خارج کادر به گوش رسید.
- آینده بچه های ما به صورت و چهره ارباب دقیقا چه ارتباطی داره عزیزم؟

بلاتریکس چوبدستیش را بلند کرد.
- کروشـــــــــــیو رودولف!

طلسم یکراست به هکتور خورد و او را با فریاد "آخه من این وسط چیکارم" به زمین انداخت.

بلاتریکس با خونسردی چوبدستیش را پایین آورد.
- می بینی که رودولف در حال حاضر اینجا نیست.اینم از پست قبل به خاطر گستاخیت در حق ارباب طلبت بود.بسیار خب برگردیم سر موضوع اصلی...چطور می تونیم یه صورت زیبا و جذاب به ارباب هدیه بدیم همراه با مو و بینی البته؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!