شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت - رئیس _ سلام . _ سلام , چي شد ؟ اعتراض كننده ها رو سركوب و دستگير كردين ؟ نفر اول با حالتي خجالت زده گفت : _ راستش نه . جوخه ي وزارتخونه خيلي ضعيف عمل كرد .
_ اي ... كودن ها !!! _ نمي دونم وسط ميدون چي شد كه يكي يه شيشه عطر و پرتاب كرد و بوي خاصي همه جا رو گرفت و همه براي لحظه نفله شدن . _ اين جوخه ي وزارتخونه رو بايد در حالت معلق نگه داشت , هيچ كاري بلد نيستن . _ نمي دونم . ولي خطر مرگ هممون از بيخ گوشمون رد شد . _ آره . حالا اون دسته ي عظيم كجا داره مي ره ؟ _ داره به طرف وزارتخونه مي يا ... _ چي ؟ بودو برو بقيه رو خبر كن . _ چشم ... از طرف خال خالي
داستانش ضعیف بود، طوری به نظرم رسید که انگار ادم سعی کنه به زور از چند تا کلمه استفاده کنه....یعنی سوژه خاصی نداشته باشه!
تایید نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط خال خالي در 1385/12/18 11:27:22 ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/25 0:54:52
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت - رئیس از پله ها بالا مي رفت تا خبر سركوبي اعتراض كنندگان به دست جوخه ي وزارتخانه را به رييس سازمان ملل بدهد . بوي عطرخاصي ناگهان مشامش را پر كرد و ديگر چيزي نفهميد ... ... هنگامي كه از خواب بيدار شد خود را معلق در اتاقي آبي ديد كه پرده هايي به رنگ فيروزهاي داشت . روز ها را پس از ديگري در آن اتاق گذراند تا اينكه كسي وارد اتاق شد و او را روي زمين ولو كرد . مرد هيكل عظيم و چهار شانه اي داشت . تا مرد لب به سخن گشود زنداني كه چوبدستي اش را يافته بود فرياد زد : استيوپفاي !!! مرد كه بيهوش شد او خجالت زده از در خارج شد و ... ارادتمند شما فرگوس فينيگان
هوووم...با اينكه قسمت اول نوشتت شبيه پست قبلي بود، به علت اينكه خوب ادامش دادي تاييد ميشي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فرگوس فينيگان در 1385/12/18 10:02:24 ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:38:54 ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/20 14:40:32
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت - رئیس
پله ها را یکی پس از دیگری طی میکرد تا هر چه سریعتر خود را به دفتر رئیس برساند تا خبر سرکوب عده ای از اعضای جوخه آشوب طلبی را که مدتی پیش، اقدام به اعتراض بر علیه وزارت خانه کرده بودند، اطلاع دهد. وقتی که وارد اتاق شد کمی خجالت زده به نظر میرسید شایدم بیش از حد هیجان زده.شخصی که در آنسوی میز نشسته بود به طرز خاصی به وی نگاه میکرد.کورنلیوس فاج "وزیر سحر و جادو" خوشحال بود که بالاخره خطر عظیمی از بیخ گوششان گذشته است.
شب ساکت بود و فقط گوش میداد.نوای زجل ،در میان ضجه ی ضجوران و زوزه ی گرگ هایی که نقاب انسانیت بر چهره زده بودند ؛گم میشد. شب خجل بود چه میدید که در تاریکی،اجل را سرعت میدهند و غزل های عاشقانه را با تهدید به نزدیک بودن خطر،به بلندای یک زمزمه ی عارفانه محدود میکنند. طنابی از درخت آویزان بود و عطری در هوای دم کرده ،معلق.... مردی بر چهارپایه ایستاده بود. میخندید......خنده اش زجاجه ای بود که نور را بر دل ها روانه و زبونیه سرکوب را در مقابل دیدگان رئیس و جوخه اش، به پایکوبی مجبور میکرد....
میخندید.....خنده اش سلاحش بود.خنده اش اعتراضی بود که شادی گله ی عظیم گرگ ها را سرکوب میکرد.
صدای افتادن چهارپایه شنیده شد.....میخندید اما بی صدا....تبسمی بر لبهایش حکم قهقه ی بدمستان را داشت. -------------------------------------------------- از هرگونه برداشت شخصی بپرهیزید.این پست بدون ذهنیت قبلی نوشته شده.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=small][color=660000]گریه میکردم که کفش ندارم،یکی را دیدم ، پا نداشت[/c
باز هوای نم گرفته خیابان جوخه((خیابان بی بازگشت))خبرازاتفاق وحادثه ایی دیگررا میداد.همیشه دراین خیابان عطر درگیری بود.همه ازشورش حرف میزدند.شورش و اعتراض برای آزادی او.زیرا همه حتی خود رئیس نیز می دانست که حق با او ومردم می باشد.
تا اینکه درآن شب خاص رئیس احساس خطر واو احساس خوشی میکرد.دیگر نمی شد این اعتراض را سرکوب کرد وتوهم باز کتاب رومی خونی ورفتی توی خیالات بلند شو بیا بروهری بیا برو نون بگیر. اما چون حالتون گرفته نشه رئیس معلق شدو...
بابا اینبار بپذیر چون ترکیدیم. اولا كلمات رو رنگي كن از اين به بعد. دوما نوشتت بي سر و ته بود! سعي كن سوژت رو درست پرورش بدي و جملاتت رو با مفهوم تر كني. بهت پيشنهاد مي كنم نوشته ي اوناييو كه تاييد شدن با دقت بخوني.
تاييد نشد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری1 در 1385/12/15 22:54:52 ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/17 15:14:43
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت - رئیس : احساس *خطر می کرد * میترسی *رئیس * اعضای *جوخه *ی بازرسی سر برسد . او در حال انجام یک کار *خاص* بود . * عطر * بد بویی در هوا * معلق * بود . او در سالن * عظیمی دنبال چیزی میگشت چیزی که میتوانست با آن مخالفان را *سر کوب * کند . تنها با استفاده از معجون چکش ! او معجون رو از اون سالن بزرگ که نمیدونست کجاست رو پیدا کرد . اونو خورد که یکدفعه یه چکش بزرگ ظاهر شد . توی سالن راه رفت و چکش به دنبالش آمد از آن سالن خارج شد و ییهو مالفوی را دید . چکش مالفوی را سرکوب کرد ........ اااااااااااا آخی تازه به قسمت مهیج ماجرا رسیدیم که هری از خواب پاشد !!!!!!!
توي جمله بنديهات يخورده مشكل داشتي. سعي كن بيشتر دقت كني. در ضمن موضوعت خيلي به واقعيت شبيه نبود..معجون چكش!؟ مسلما يه جادوگر از چيز بهتري استفاده مي كنه.
دوباره سعي كن تاييد نشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی جیمز پاتر در 1385/12/12 8:58:26 ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/17 15:08:04
بازي با كلمات نوع ديگري از داستان نويسيست براي كساني كه به نوشتن علاقه دارند با بكار بردن 10 كلمه يه داستان كوتاه و زيبا بنويسيد مقررات: 1-از 10 كلمه تعيين شده حتما بايد حداقل 7 كلمه در داستان بكار برده شود 2-از يك كلمه چندين بار و به شكلهاي گوناگون ميتونيد استفاده كنيد ولي يك كلمه به حساب مياد(حركت => حركتي-حركت كردم...) 3-كلمات تعيين شده بايد با رنگي غير از رنگ متن مشخص شود 4-برداشتن و يا اضافه كردن پسوند به كلمات همچنين تغيير در نحوه گفتن آنها بلامانع است (چطور=> چطوري---دلم ميخواست=> دلت ميخواست) 5-و در آخر شئونات اسلامي را رعايت فرمائيد
کلمات جدید: خطر - اعتراض - سرکوب - عظیم - معلق - عطر - خاص - جوخه - خجالت - رئیس
"هفت"هفته بود که به آنجا قدم نگذاشته بود.و اکنون در محوطه آزاد.زیر"شنل"نامرئی"خود "گوش" به آواز شب زنده داران سپرده بود.شب به طرز شومی سایه"گسترده"بود.خاطراتش را به صورت "مبهم"ی به یاد میاورد.فقط به خاطر آن دختر بود که"مدیر""وقیح"انه او را از مدرسه اخراج کرده بود.حالا زمان انتقام بود.او باید میمرد.نگاهی به درب مدرسه انداخت.بله!دخترک بالاخره بیرون آمد.این آخرین"فرصت"او بود."کلاه"ش را صاف کرد.دخترک اکنون در"چنگال"او گرفتار بود. جلو رفت و فریاد زد:آواداکداورا! لبخند رضایتمندانه بر لبش نقش بست.انتقام شیرین بود!
چه خشن بود! و در ضمن، خیلی خوب میشد اگه بیشتر از اینها ماجرا رو کش میدادی. ولی در هر حال تایید شدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/10 0:04:02
از زماني كه وارد هاگوارتز شده بود ، درست هفت سال و هفت ماه و هفت روز گذشته بود.و اكنون كه داشت به سخنان خواهرش در وصف آن مدرسه گوش مي داد ، خاطرات آن روز ها برايش تداعي مي شد. هيچ گاه آن روزها را فراموش نمي كرد. مخصوصا روزي را كه مي خواست كلاه گروهبندي را بر سر بگذارد.ابتدا معاون مدرسه و سپس مدير فرصت سخنراني براي دانش آموزان را يافتند.وپس از آن را كه او با ترس و لرز كلاه را بر سر گذارْد و با خوشحالي آن را از سر بر داشت.هيچ گاه يادش نخواهد رفت كه چگونه توانسته بود بدعنق را باوجود آن كارهاي وقيح و زشتش ، كه فقط ازترس بارون خون آلود انجام نمي دادشان را مجبور به انجام كاري كند در حالي كه شنل نامرئي پوشيده بود طوري كه آن شبح مزاحم چيزي نفهميده بود. صداي مبهمي شنيد. از عالم خود بيرون آمد و خواهرش ررا در مقابل خود ديد كه با ناراحتي او را صدا ميزد.جوابش را داد. خواهرش نيز با عصبانيت گفت:« ممنون از اين همه توجه!!!!!!!!!»او هم به خاطر دلداري خواهركوچولوش از او خواست تا يكي از ورد هايي را كه بلد است را به او نشان دهد.خواهرش هم با كمال سخاوت وردي را برايش اجرا كرد كه در آن چنگالي را مي توانست به قاشق تبديل كند.
خوب بود و تایید شدی! اما حواست باشه دیالوگها رو در یک سطر جداگانه بنویسی. موفق باشی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/9 15:54:50
شب سایهی سیاه خودش رو بر پهنای بی انتهای دریاچه مدرسه هاگوارتز "گسترده" بود و هری همچنان بیتوجه به اتفاقات اطرافش خیره به آب نگاه میکرد. افکار مشوش و تصورات "مبهمی" که توی مغزش در حال بالا پائین رفتن بودن یک لحظه دست از سرش برنمیداشت. به حرفهایی که امروز به رون گفته بود فکر میکرد. به صحبتهای دامبلدور، به نصیحتهای مک گونگال معاون "مدیر" و به رؤیاهای خودش که یک لحظه هم بهش "فرصت" نمیداد. نمیدونست این موضوع رو بهش بگه یا بیخیالش بشه!!! امسال "هفتمین" سالی بود که با او با هم توی یک مدرسه بودند و در واقع باهم زندگی میکردند. "هفت" سال، یه عمره!!! یادش افتاد به اولین سال ورودش به مدرسه و روزی که آرزو کرد "کلاه" قاضی اون رو هم توی گریفندور کنار رون و هرمیون قرار بده. به اطرافش نگاهی انداخت و تازه متوجه شد که خورشید از زمین مدرسه رخت بربسته و بهزودی جز سیاهی چیزی نخواهد دید. در یک لحظه موجی از خوشی تمام وجودش را فرا گرفت و با حالتی سراسر لبریز از سرخوشی که خودش را هم متعجب کرده بود از جا بلند شد و پیش خودش گفت: امشب هرطور شده بهش میگم. بذار هرچی میخواد بشه. گرچه این حالت در ذهنش کمی "وقیح" جلوه میکرد، ولی دیگه هیچ چیزی نمیتونست جلوی تصمیمش رو بگیره. با سرعت به طرف درب سرسرای ورودی شروع به دویدن کرد. اواسط راه بود که یکدفعه به ذهنش رسید بهتره "شنل نامرئیاش" رو بپوشه. سریع شنل رو روی سرش انداخت و باز شروع به دویدن کرد. توی راه از کنار چند دانشآموز سال اولی رد شد و یواشکی به یکی از اونا که یه دختر ریزه میزه بود سیخونک زد. دختر بدبخت هم که فکر کرد این از خصوصیات مدرسه جادوگری جیغ کوتاهی زد و در رفت. هری نفس زنان به ورودی تالار گریفندور رسید. بدون توجه به نامرئی بودنش، بلند و نفس نفس زنان گفت: آب کدوحلوایی جوشان. بانوی چاق به جلو چرخید و هری یک آن خودش رو وسط تالار گریف دید. به سرعت هرمیونرو در گوشهای از تالار پیدا کرد، که طبق معمول مشغول ورق زدن کتابهای مسخرهاش بود. همین اخلاقش باعث شده بود که هری اونو دوست داشته باشه. آروم خودش رو به هرمیون رسوند و رفت پشت سرش. دهانش رو به "گوش" هرمیون نزدیک کرد. در همین لحظه هرمیون حضور یک نفر رو حس کرد و به خیال اینکه نویل و میخواد اذیتش کنه اولین چیزی که به دستش رسید رو فرو کرد توی ران هری. هری از درد فریاد زد و شنل از روی دوشش افتاد. هرمیون به سرعت بلند شد و در حالی که از ران هری که حالا یه "چنگال" داخلش بود به شدت خون میرفت هری رو بقل کرد و گغت: وای هری فکر کردم نویل!!! هری با درد فراوان غریاد زد: ابله، حالا اینو درش بیار مردم. هرمیون خیلی سریع با یه ورد خون هری رو بند آورد و پای هری مثل روز اولش شد. هرمیون به سمت هری برگشت و گفت: هری چرا اینکارو کردی؟ هری که تازه یادش اومده بود میخواد چیکار کنه خیلی آروم دهانش رو به گوش هرمیون چسبوند و گفت: ای وووو چه خانوم با شخصیتی، با من ازدواج مکنی؟!!! --------------------------------------------------------------------------- امیدورام خوشتون اومده باشه ارادتمند پییر