جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
6
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس طلسمها و وردهای جادویی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/12/16
تولد نقش: 1396/04/16
آخرین ورود: چهارشنبه 6 مرداد 1400 23:41
از: دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
پستها:
247

ارشدِ رِیونکلا!
1.
- نمیشه پرفسور! هرکاری میکنم اون غروب از ذهنم پاک نمیشه. تنها چیزی که وقتی چشمَم رو میبندم به نظرَم میآد، فقط و فقط، همون صحنهی آتش گرفتنِ خونه است. فقط همون!
لحن صدایش ذره ذره نزول کرد. کلماتِ آخر را همچون آهی به زبان آورده بود. فشارِ تجربهکردنِ یک خاطرهی تلخ، بارها و بارها، زیر فشارِ استرس و عجله، خستهاش کرده بود.
- میدونی چرا نمیشه؟! چون اینقدر مطمئنی که تقریباً هیچ خاطرهی خوبی نداری، که تنها چیزی که داری یه زندگیِ فاجعهباره، که نمیتونی به هیچ چیزِ دیگهای جز علتِ فاجعه فکر کنی. سعی کن زندگیت رو چیزی بیشتر از اون بدونی..
- اما میدونم، واقعا.
استادِ جوان، میانِ حرفش پرید:
- عمیقا؟..
کلاوس عینکش را از چشم برداشت. سرش به زیر بود و عینک را هنگامی در دستانش آرام میچرخاند و میچرخاند، نگاه میکرد. میدانست حق با پرفسور است؛ حتی ذرهای از افکارش نباید میگذاشتند تا آن خاطره همچون یک صفحه، بیپایان بچرخد و از اجرای طلسم ناتواناش کند.
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
این نه یک جنگ میان دستهای جادوگر و دمنتور بود و نه یک تمرینِ گروهی برای طلسمِ پاترونوس. این خلوتِ بودلر جوان بود، در حالیکه عاجزانه و البته هر چند خودش میدانست کاملاً بدون اصول، سعی میکرد طلسمِ پاترونوس را اجرا کند. میدانست چندین دفعه گفتنِ یک طلسم دردی را دوا نخواهد کرد، اما وقتی از انجام کاری عاجز میشوید، دیگر چند اصول برایتان آنقدر بیمعنی میشود، که کسی به اصولمندیِ کلاوس بودلر هم میتوانست آن را کنار بگذارد.
تمامِ مدت به تنها چیزی که میتوانست فکر کند، پاترونوس بود و بس. و اینکه آیا واقعاً او پذیرفته که خاطراتِ شاد در زندگیاش دست نیافتنیاند؟
- اجازه هَـس؟
به سرعت رویش را برگردادند. آن موقع از صبح، خیلی نمیشود انتظارِ یک نفرِ دیگر را در آن خلوتگاه داشت. خلوتگاهی که هر چند مکانِ خاصی نبود، اما زیاد هم کسی در آن پرسه نمیزد.
- ویولت؟..
- بعله! خودِ خودشه! کمکم داشتم نگران میشدم نشناختی منُ..
- نه شناختم ولی.. این وقتِ صبح؟ اینجا؟ انتظارتُ ندشتم فقط.
- پس تو کلا ما رو نشناختی! میدونستم یه خبراییه و.. وقتی از پرفسور پرس و جو کردم، دیدم بعله، مثلِ اینکه یه مشکلِ پاترونوسی وجود داره. نه، تو جدی با وجودِ شخصِ شگفتانگیزی مثلِ من تو زندگیت، فکر میکنی همه چیز فاجعس؟! نه واقعا؟
کلاوس خندید. یکی از آن خندههای بلند، که نه حتی در آن چند روز، بلکه در آن چند هفته، تقریباً نادر محسوب میشد.
هیچ چیز نداشت بگوید. فقط ایستاد و لبخند زد. اما آن سکوت خیلی به درازا نکشید، چرا که تا به خودش آمد، خود را نشسته در کنارِ خواهرش روی یکی از آن پلهها یافت.
- میدونستی یه بار من اون چارتا پسری بودن که نزدیکِ ما زندگی میکردن، اونا رو کتک زدم؟ ینی کتک که نه، بیشتر شکلِ چندتا مشت بود تا کتک.
کلاوس تعجب کرد. اول، حتی به یاد نیاورد دقیقاً کدام "چهار پسر"، اما وقتی بیاد آورد، دقیقاً فهمید خواهرش از چه صحبت میکند؛ آن روزِ گرم، وقتی همان چهار پسر، کلاوس را گوشهای نشسته و کتابدردست دیدند، شروع کردند به مسخره کردن. کلاوس عادت داشت. بعد هم به اصرارِ ویولت "رفته بود داخل"، چون ویولت کاری داشت که "باید انجام میداد."
همین که ابروهای کلاوس شروع کردند به بالا رفتن، لبخندی پدیدار شد و کمکم به یک قهقهه تبدیل شد، ویولت دریافت که بالاخره، آقای باهوش همه چیز را به یادآورده است. در آن سکوتِ بامدادی، کلاوس بودلر بلند بلند قهقهه میزد و کمی بعد، ویولت، که عملاً نمیتوانست جزوی از یک خنده نباشد مخصوصاً حالا که خاطره را مشترکاند، به کلاوس ملحق شد. ذهنِ هر دو بودلر، در چند لحظهای از همه چیز خالی شده و در کنارِ هم، تنها، میخندیدند.
- اکسپتو پاترونوم!
به محضِ ادا کردنِ آخرین حرف، گرمایی، گویا از درونِ پیشانیَش به جریان درآمد. گرمای حاصلِ از طلسم که کمکم در تمامِ بدنش به جریان آمده بود، تقریباً چیزی شبیه به قرار گرفتن زیرِ دوشِ آبِ گرم بعد از یک روزِ خستهکننده بود. گرما که سرتاسرِ بدنش را پوشاند، نیرویِ قابلِ توجهی را به سمتِ چوبدستیاش حس کرد و لحظهای بعد، نوری آبیرنگ اما نه چندان شفاف از چوبدستی خارج شد و شاهینی کوچک را شکل داد.
برای کلاوس دقیقهای گذشته بود اما تمامِ آن غرق شدنِ در خاطرات، گرمای جاری و پاترونوسی که در نهایت تشکیل شد، تنها چند ثانیه طول کشیده بود.
با صدای دستانِ پرفسور که با شوق و اطمینان به هم میخوردند، به خودش آمد و رویش را برگرداند.
- تونستم!
- بله! تونستی. اما میخوام بدونم، به چی فکر کردی؟
کلاوس عینکش را درآورد. توی دستانش چرخاند و به آن خیره شد. لبخندِ کجی روی صورتش شکل گرفته بود. سرش را که بالا آورد، گفت:
- پرفسور.. میشه اینُ نگم؟
- آره آره.. فقط میخواستم بدونم، بعد از اون همه تلاشهای بینتیجه، چی اینقدر باانگیزت کرده بود؟ کدوم خاطره؟ اما حالا که خودت نمیخوای.. پس فقط از اجرای عالیِ طلسمِت لذت ببر.
و کلاوس لذت برده بود. از طلسمَش.. و از خاطرهای که در آن غرق شده بود. خاطرهای که حتی به خودِ او هم تعلق نداشت اما آنقدر خوب و شاد بود، که پاترونوسِ درونش را به جریان بیندازد.
1.
- نمیشه پرفسور! هرکاری میکنم اون غروب از ذهنم پاک نمیشه. تنها چیزی که وقتی چشمَم رو میبندم به نظرَم میآد، فقط و فقط، همون صحنهی آتش گرفتنِ خونه است. فقط همون!
لحن صدایش ذره ذره نزول کرد. کلماتِ آخر را همچون آهی به زبان آورده بود. فشارِ تجربهکردنِ یک خاطرهی تلخ، بارها و بارها، زیر فشارِ استرس و عجله، خستهاش کرده بود.
- میدونی چرا نمیشه؟! چون اینقدر مطمئنی که تقریباً هیچ خاطرهی خوبی نداری، که تنها چیزی که داری یه زندگیِ فاجعهباره، که نمیتونی به هیچ چیزِ دیگهای جز علتِ فاجعه فکر کنی. سعی کن زندگیت رو چیزی بیشتر از اون بدونی..
- اما میدونم، واقعا.
استادِ جوان، میانِ حرفش پرید:
- عمیقا؟..
کلاوس عینکش را از چشم برداشت. سرش به زیر بود و عینک را هنگامی در دستانش آرام میچرخاند و میچرخاند، نگاه میکرد. میدانست حق با پرفسور است؛ حتی ذرهای از افکارش نباید میگذاشتند تا آن خاطره همچون یک صفحه، بیپایان بچرخد و از اجرای طلسم ناتواناش کند.
***
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
این نه یک جنگ میان دستهای جادوگر و دمنتور بود و نه یک تمرینِ گروهی برای طلسمِ پاترونوس. این خلوتِ بودلر جوان بود، در حالیکه عاجزانه و البته هر چند خودش میدانست کاملاً بدون اصول، سعی میکرد طلسمِ پاترونوس را اجرا کند. میدانست چندین دفعه گفتنِ یک طلسم دردی را دوا نخواهد کرد، اما وقتی از انجام کاری عاجز میشوید، دیگر چند اصول برایتان آنقدر بیمعنی میشود، که کسی به اصولمندیِ کلاوس بودلر هم میتوانست آن را کنار بگذارد.
تمامِ مدت به تنها چیزی که میتوانست فکر کند، پاترونوس بود و بس. و اینکه آیا واقعاً او پذیرفته که خاطراتِ شاد در زندگیاش دست نیافتنیاند؟
- اجازه هَـس؟
به سرعت رویش را برگردادند. آن موقع از صبح، خیلی نمیشود انتظارِ یک نفرِ دیگر را در آن خلوتگاه داشت. خلوتگاهی که هر چند مکانِ خاصی نبود، اما زیاد هم کسی در آن پرسه نمیزد.
- ویولت؟..
- بعله! خودِ خودشه! کمکم داشتم نگران میشدم نشناختی منُ..
- نه شناختم ولی.. این وقتِ صبح؟ اینجا؟ انتظارتُ ندشتم فقط.
- پس تو کلا ما رو نشناختی! میدونستم یه خبراییه و.. وقتی از پرفسور پرس و جو کردم، دیدم بعله، مثلِ اینکه یه مشکلِ پاترونوسی وجود داره. نه، تو جدی با وجودِ شخصِ شگفتانگیزی مثلِ من تو زندگیت، فکر میکنی همه چیز فاجعس؟! نه واقعا؟
کلاوس خندید. یکی از آن خندههای بلند، که نه حتی در آن چند روز، بلکه در آن چند هفته، تقریباً نادر محسوب میشد.
هیچ چیز نداشت بگوید. فقط ایستاد و لبخند زد. اما آن سکوت خیلی به درازا نکشید، چرا که تا به خودش آمد، خود را نشسته در کنارِ خواهرش روی یکی از آن پلهها یافت.
- میدونستی یه بار من اون چارتا پسری بودن که نزدیکِ ما زندگی میکردن، اونا رو کتک زدم؟ ینی کتک که نه، بیشتر شکلِ چندتا مشت بود تا کتک.
کلاوس تعجب کرد. اول، حتی به یاد نیاورد دقیقاً کدام "چهار پسر"، اما وقتی بیاد آورد، دقیقاً فهمید خواهرش از چه صحبت میکند؛ آن روزِ گرم، وقتی همان چهار پسر، کلاوس را گوشهای نشسته و کتابدردست دیدند، شروع کردند به مسخره کردن. کلاوس عادت داشت. بعد هم به اصرارِ ویولت "رفته بود داخل"، چون ویولت کاری داشت که "باید انجام میداد."
همین که ابروهای کلاوس شروع کردند به بالا رفتن، لبخندی پدیدار شد و کمکم به یک قهقهه تبدیل شد، ویولت دریافت که بالاخره، آقای باهوش همه چیز را به یادآورده است. در آن سکوتِ بامدادی، کلاوس بودلر بلند بلند قهقهه میزد و کمی بعد، ویولت، که عملاً نمیتوانست جزوی از یک خنده نباشد مخصوصاً حالا که خاطره را مشترکاند، به کلاوس ملحق شد. ذهنِ هر دو بودلر، در چند لحظهای از همه چیز خالی شده و در کنارِ هم، تنها، میخندیدند.
***
- اکسپتو پاترونوم!
به محضِ ادا کردنِ آخرین حرف، گرمایی، گویا از درونِ پیشانیَش به جریان درآمد. گرمای حاصلِ از طلسم که کمکم در تمامِ بدنش به جریان آمده بود، تقریباً چیزی شبیه به قرار گرفتن زیرِ دوشِ آبِ گرم بعد از یک روزِ خستهکننده بود. گرما که سرتاسرِ بدنش را پوشاند، نیرویِ قابلِ توجهی را به سمتِ چوبدستیاش حس کرد و لحظهای بعد، نوری آبیرنگ اما نه چندان شفاف از چوبدستی خارج شد و شاهینی کوچک را شکل داد.
برای کلاوس دقیقهای گذشته بود اما تمامِ آن غرق شدنِ در خاطرات، گرمای جاری و پاترونوسی که در نهایت تشکیل شد، تنها چند ثانیه طول کشیده بود.
با صدای دستانِ پرفسور که با شوق و اطمینان به هم میخوردند، به خودش آمد و رویش را برگرداند.
- تونستم!
- بله! تونستی. اما میخوام بدونم، به چی فکر کردی؟
کلاوس عینکش را درآورد. توی دستانش چرخاند و به آن خیره شد. لبخندِ کجی روی صورتش شکل گرفته بود. سرش را که بالا آورد، گفت:
- پرفسور.. میشه اینُ نگم؟
- آره آره.. فقط میخواستم بدونم، بعد از اون همه تلاشهای بینتیجه، چی اینقدر باانگیزت کرده بود؟ کدوم خاطره؟ اما حالا که خودت نمیخوای.. پس فقط از اجرای عالیِ طلسمِت لذت ببر.
و کلاوس لذت برده بود. از طلسمَش.. و از خاطرهای که در آن غرق شده بود. خاطرهای که حتی به خودِ او هم تعلق نداشت اما آنقدر خوب و شاد بود، که پاترونوسِ درونش را به جریان بیندازد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/15 20:30:16
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/15 20:55:58
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/15 20:56:21
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/15 20:55:58
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1394/5/15 20:56:21


بنفش!
[
]
[
]
جزئیات کاربر

وارد کوچه ی باریکی شدم. باران می بارید و صورتم را خیس می کرد. بعد از مدت کوتاهی به خانه ای بسیار بزرگ با دیوار سنگی رسیدم. در خانه به رنگ قهوه ای روشن بود و کلون رنگ و رو رفته ای داشت که به طرز ناشیانه ای کنده کاری شده بود.
در زدم. برای مدتی منتظر شدم... کسی در را باز نکرد! فکر کردم شاید متوجه نشده اند؛ پس دوباره در زدم. این بار محکم تر در زده بودم. هیچ صدایی از خانه نمی آمد. مضطرب و بی قرار بودم و هر لحظه نگران تر می شدم. طاقت نیاوردم. چوبدستی ام را بیرون آوردم و گفتم:
- آلوهومورا!
نور سبز بسیار ضعیفی از نوک چوبدستی ساطع شد و در با صدای گوش خراشی باز شد. خانه تاریک بود.
- لوموس!
نور به قدری نبود که بتوانم محدوده ی زیادی را ببینم. جلو رفتم. صدای قدم هایی را شنیدم. قلبم به شدت می تپید. ناگهان خانه روشن شد. مردی با چهره نفرت انگیز اما آشنا جلو آمد. موهای مشکی و روغن زده ای داشت و شرارت در چشمانش موج می زد. با لحن بدی گفت:
- تو خونه من چه غلطی می کنی؟ وایسا ببینم... چطوری از اون چوب نور بیرون زده؟ چوب نمیتونه چشمه نور باشه...
- ناکس! دهنتو ببند! فکر کردی دختر من کس و کار نداره که همچین بلایی سرش آوردی؟
- مگه من چکار کردم؟
- کار خاصی نکردی! فقط نزدیک بود دختر منو زنده زنده بسوزونی.
- حقش بود. اگه بخوای همین کارو با تو هم میکنم.
با بلند ترین صدای ممکن فریاد زدم:
- چرا؟ چون یه ساحره س؟ چون مثل تو یه مشنگ ابله نیست؟
- برو پیش همون دختر جونت. حالا خوبه زنتم مشنگه. یه روز به پام میفتی که...
- زن من ماگله و یه تار موشو به هزار تا مشنگ مثل تو ترجیح میدم. من هیچ وقت به پای یه مشنگ نمی افتم. فقط اومدم بهت بگم که اگه یه بار دیگه پاتو از گلیمت درازتر کنی خودم با دستای خودم میکشمت.
- تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
- اونقدر عصبانی بودم که اگه یک کلمه ی دیگه حرف میزد منفجر می شدم.
- کروشیو!
لحظه ای بعد، از درد به خودش می پیچید. آثار نگرانی، تعجب و وحشت در چهره اش دیده می شد. تعجب کردم چون هیچ وقت در اجرای کروشیو موفق نبودم. آرام تر شدم؛ میدانستم که تاثیرش لحظه ای است و ادب نشده اما خودم آرام شدم. کم کم خودش را جمع و جور کرد. لباسش را تکاند و سعی کرد بایستد. سپس سعی کرد چهره اش را عادی نشان بدهد و گفت:
- تو چطوری اون کارو کردی؟
آثار وحشت دوباره در صورتش ظاهر شد و زمزمه کرد:
- درد داشت... خیلی درد داشت... فکر کنم تو دنیا طاقت فرسا تر از اون درد وجود نداره...
اما دوباره حالت طبیعی به خودش گرفت و با صدایی بلند اما پر از اضطراب گفت:
- اما کور خوندی... این چیزا رو من تاثیر نداره... فکر کردی چون یه جادوگری میتونی جلوی منو بگیری؟ حالا می بینی... نشنونت میدم که یه من ماست چقد...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- باور کن حرف نزنی بهت نمیگن لالی پس حرف بیخود نزن. آخه توی مشنگ میخوای جلوی منو بگیری؟
- میبینی که میگیرم. بله... منه مشنگ میخوام جلوتو بگیرم و می بینی که موفق میشم و تو هم نمیتونی هیچ کاری بکنی.
سپس بسته ای پر از چوب از جیبش بیرون آورد، آن را آتش زد و به طرف من پرتاب کرد. جاخالی دادم. بسته ی شعله ور درست پشت سرم فرود آمد و فرش هم آتش گرفت. من که دلم نمی خواست به یاد سال ها پیش زنده زنده به دست یک مشنگ سوزانده بشوم، چوبدستی ام را به سمت فرش چرخوندم فرش گرفتم و گفتم:
- آگوآمنتی!
مقدارکمی آب از چوبدستی ام خارج شد؛ اما همان برای خاموش کردن آتش کافی بود. نگاهی بهش انداختم. خشمگین و وحشت زده بود. در حالی که صدایش می لرزید گفت:
- الان میرم بیرون و به همه میگم تو یه جادوگری! اگه بقیه بفهمن که یه جادوگر اینجاست هزاران بسته کبریت شعله ور برات میفرستن و تو نمیتونی مهارشون کنی... خودتم میدونی که ما از جادوگرا متنفریم و هر کاری برای نابود کردنشون می کنیم...
و به طرف در قدم برداشت. هول شده بودم. میدانستم شوخی نمی کند. باید کاری میکردم. دستش را به طرف دستگیره در دراز کرد. جرقه ای در ذهنم زده شد. فرصت زیادی نداشتم. چوبدستی ام را به طرفش نشانه رفتم و گفتم:
- استوپفای!
قبل از اونکه بتونه سرش رو بچرخونه به سمت در پرت شد؛ به در برخورد کرد و به پشت روی زمین افتاد. بالای سرش رفتم. چوبدستی ام را به طرفش گرفتم و گفتم:
- ابلیوی ات!
چیزی مثل رشته ای طناب نازک از سرش خارج شد. همه ی حافظه اش رو پاک کردم. بعد با استفاده از ریپارو و اسکرجیفای، به هم رختگی های حاصل از دعوای امروز رو مرتب کردم و به طرف در حرکت کردم. در را باز کردم، چوبدستی ام رو به سمتش گرفتم و گفتم:
- ری نرویت!
تکان خورد. کم کم داشت به هوش می آمد. سریع جوبدستی ام را داخل کت بلند مخمل کبریتی قهوه ای ام قرار دادم و با گام های بلند به طرف خانه حرکت کردم. باران قطع شده بود و خورشید در حال غروب بود و من، خوشحال و آرام به آینده فکر می کردم.
در زدم. برای مدتی منتظر شدم... کسی در را باز نکرد! فکر کردم شاید متوجه نشده اند؛ پس دوباره در زدم. این بار محکم تر در زده بودم. هیچ صدایی از خانه نمی آمد. مضطرب و بی قرار بودم و هر لحظه نگران تر می شدم. طاقت نیاوردم. چوبدستی ام را بیرون آوردم و گفتم:
- آلوهومورا!
نور سبز بسیار ضعیفی از نوک چوبدستی ساطع شد و در با صدای گوش خراشی باز شد. خانه تاریک بود.
- لوموس!
نور به قدری نبود که بتوانم محدوده ی زیادی را ببینم. جلو رفتم. صدای قدم هایی را شنیدم. قلبم به شدت می تپید. ناگهان خانه روشن شد. مردی با چهره نفرت انگیز اما آشنا جلو آمد. موهای مشکی و روغن زده ای داشت و شرارت در چشمانش موج می زد. با لحن بدی گفت:
- تو خونه من چه غلطی می کنی؟ وایسا ببینم... چطوری از اون چوب نور بیرون زده؟ چوب نمیتونه چشمه نور باشه...
- ناکس! دهنتو ببند! فکر کردی دختر من کس و کار نداره که همچین بلایی سرش آوردی؟
- مگه من چکار کردم؟
- کار خاصی نکردی! فقط نزدیک بود دختر منو زنده زنده بسوزونی.
- حقش بود. اگه بخوای همین کارو با تو هم میکنم.
با بلند ترین صدای ممکن فریاد زدم:
- چرا؟ چون یه ساحره س؟ چون مثل تو یه مشنگ ابله نیست؟
- برو پیش همون دختر جونت. حالا خوبه زنتم مشنگه. یه روز به پام میفتی که...
- زن من ماگله و یه تار موشو به هزار تا مشنگ مثل تو ترجیح میدم. من هیچ وقت به پای یه مشنگ نمی افتم. فقط اومدم بهت بگم که اگه یه بار دیگه پاتو از گلیمت درازتر کنی خودم با دستای خودم میکشمت.
- تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی.
- اونقدر عصبانی بودم که اگه یک کلمه ی دیگه حرف میزد منفجر می شدم.
- کروشیو!
لحظه ای بعد، از درد به خودش می پیچید. آثار نگرانی، تعجب و وحشت در چهره اش دیده می شد. تعجب کردم چون هیچ وقت در اجرای کروشیو موفق نبودم. آرام تر شدم؛ میدانستم که تاثیرش لحظه ای است و ادب نشده اما خودم آرام شدم. کم کم خودش را جمع و جور کرد. لباسش را تکاند و سعی کرد بایستد. سپس سعی کرد چهره اش را عادی نشان بدهد و گفت:
- تو چطوری اون کارو کردی؟
آثار وحشت دوباره در صورتش ظاهر شد و زمزمه کرد:
- درد داشت... خیلی درد داشت... فکر کنم تو دنیا طاقت فرسا تر از اون درد وجود نداره...
اما دوباره حالت طبیعی به خودش گرفت و با صدایی بلند اما پر از اضطراب گفت:
- اما کور خوندی... این چیزا رو من تاثیر نداره... فکر کردی چون یه جادوگری میتونی جلوی منو بگیری؟ حالا می بینی... نشنونت میدم که یه من ماست چقد...
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- باور کن حرف نزنی بهت نمیگن لالی پس حرف بیخود نزن. آخه توی مشنگ میخوای جلوی منو بگیری؟
- میبینی که میگیرم. بله... منه مشنگ میخوام جلوتو بگیرم و می بینی که موفق میشم و تو هم نمیتونی هیچ کاری بکنی.
سپس بسته ای پر از چوب از جیبش بیرون آورد، آن را آتش زد و به طرف من پرتاب کرد. جاخالی دادم. بسته ی شعله ور درست پشت سرم فرود آمد و فرش هم آتش گرفت. من که دلم نمی خواست به یاد سال ها پیش زنده زنده به دست یک مشنگ سوزانده بشوم، چوبدستی ام را به سمت فرش چرخوندم فرش گرفتم و گفتم:
- آگوآمنتی!
مقدارکمی آب از چوبدستی ام خارج شد؛ اما همان برای خاموش کردن آتش کافی بود. نگاهی بهش انداختم. خشمگین و وحشت زده بود. در حالی که صدایش می لرزید گفت:
- الان میرم بیرون و به همه میگم تو یه جادوگری! اگه بقیه بفهمن که یه جادوگر اینجاست هزاران بسته کبریت شعله ور برات میفرستن و تو نمیتونی مهارشون کنی... خودتم میدونی که ما از جادوگرا متنفریم و هر کاری برای نابود کردنشون می کنیم...
و به طرف در قدم برداشت. هول شده بودم. میدانستم شوخی نمی کند. باید کاری میکردم. دستش را به طرف دستگیره در دراز کرد. جرقه ای در ذهنم زده شد. فرصت زیادی نداشتم. چوبدستی ام را به طرفش نشانه رفتم و گفتم:
- استوپفای!
قبل از اونکه بتونه سرش رو بچرخونه به سمت در پرت شد؛ به در برخورد کرد و به پشت روی زمین افتاد. بالای سرش رفتم. چوبدستی ام را به طرفش گرفتم و گفتم:
- ابلیوی ات!
چیزی مثل رشته ای طناب نازک از سرش خارج شد. همه ی حافظه اش رو پاک کردم. بعد با استفاده از ریپارو و اسکرجیفای، به هم رختگی های حاصل از دعوای امروز رو مرتب کردم و به طرف در حرکت کردم. در را باز کردم، چوبدستی ام رو به سمتش گرفتم و گفتم:
- ری نرویت!
تکان خورد. کم کم داشت به هوش می آمد. سریع جوبدستی ام را داخل کت بلند مخمل کبریتی قهوه ای ام قرار دادم و با گام های بلند به طرف خانه حرکت کردم. باران قطع شده بود و خورشید در حال غروب بود و من، خوشحال و آرام به آینده فکر می کردم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چون حکایتی مگو رفته ام ز یاد ها...برگ بی درختمُ در مسیر باد ها
نیشها و نوشها چشیده ام...بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی...نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی
نیشها و نوشها چشیده ام...بس روا و نا روا شنیده ام
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در مسیر باد ها....
هرچه داغ را به دل سپرده ام...هرچه درد را به جان خریده ام
.... در عبور سال ها.....
نه صدایی نه سکوتی نه درنگی نه نگاهی...نه تو را مانده امیدی نه مرا مانده پناهی

باسیلیسک ها می آیند...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/04/17
تولد نقش: 1397/05/14
آخرین ورود: چهارشنبه 7 آبان 1404 22:01
از: خودشون گفتن ...
پستها:
200

تازه وارد قرمزه شنل اسلی:
1. طلسم و با همه مخلفاتش نشون بیدیم!
- زرشکیوس زانتیا!نه...نه، بزار این رو امتحان کنم، پشمکیان پژو!
ورنیکا درون تختش درازکشیده و اره اش را به سمت سقف تکان می داد. اما نه پرتویی از آن خارج می شد و نه اتفاقی می افتاد. چندین ساعت پیش ارشد ها خاموشی اعلام کرده و تمام مشعل های تالار و خوابگاه اسلایترین را خاموش کرده بودند. نمی دانست دقیقا چند ساعت گذشته است، تنها چیزی که می دانست این بود که خوابش نمی برد و ورد هایش هیچکدام کار نمی کردند.
اره به دست از تخت پایین آمد. ردای سرخ رنگ درازی به تن داشت که روی آن نشانه سبز اسلایترین می درخشید.نگاهی به اطرافش انداخت، در اتاقشان همه خواب بودند.لبخندی زد و به مقابل یکی از تخت ها رفت و لبخندی از روی شیطنت زد. درون تخت سلستینا واربک خوابیده بود و گیتار بزرگش را در آغوش داشت. ورنیکا اره اش را بالا آورد و آن را دایره وار چرخاند:
- تیبراناتیل تریلی!
هیچ اتفاقی نیافتاد. البته تقریبا هیچی، چون ورنیکا بسیار ناگهانی و ناخواسته و صرفا شوخی شوخی، مچ پای هم اتاقی اش را قطع کرده بود و سلستینا هم با جیغ و داد و هوار و هوچی بازی از خواب بیدار شده و با ناله و زاری پایش را از ورنیکا طلب می کرد. گویی ورنیکا پا را برای خودش برداشته است! خب چه می شد کرد. متاسفانه کسی هم آن جا حضور نداشت که بگوید « بابا خودت دوتا داری! یکی هم رفیقت کند رفت، فدای سرش!».
ابتدا هم اتاقیانشان و سپس بچه های اتاق های دیگر و در نهایت کل اسلایترینی ها به اتاق خوابگاه ریختند. اتاق پر از آدم های مختلفی شده بود که ورنیکا حتی بعضی از آن ها را هم نمی شناخت. همه پچ پچ می کردند و چیز هایی زیر لب می گفتند که ناگهان پروفسور اسنیپ وارد اتاق کوچک شد.
- دوشیزه اسمتلی! این چه کاریه که شما کردید؟! مگه شما...چرا؟!
- استاد با هم شوخی داریم.
پروفسور اسنیپ برای لحظه ای سکوت کرد. نگاهی به پای بریده و خون آلود سلستینا و چهره گریان و ترسیده اش انداخت و سپس نگاهی به ورنیکا انداخت که لبخند عریضی به صورت داشت. پروفسور چند بار پلک زد و سپس رو به ورنیکا گفت:
- شما به این می گید شوخی دوشیزه اسمتلی؟ و اگر می مرد لابد می گفتید داشتم سر به سرش گذاشتم! دنبال من بیاید دوشیزه!
پروفسور به سمت در خروجی تالار به راه افتاد و ردای سیاهش در پشت سرش موج بر داشت، چرا کسی اهمیت آزمایشات ورنیکا را درک نمی کرد؟! چرا نمی توانستند اهداف والای او را بشناسند؟! چرا این قدر کور بودند؟! چرا شوخی را جدی می گرفتند؟! چرا... ناگهان چیزی به ذهن ورنیکا رسید و فریاد زد:
- فراکتوگین فرغون!
ورنیکا احساس فوغ العاده ای در درون وجودش احساس کرد. نیرویی که در سرتاسر بدنش جریان داشت، اکنون به درون اره جاری می شد. نور صورتی رنگی که در انتهای اره تشکیل می شد برایش چه قدر عزیز بود. چند صدم ثانیه طول کشید تا اشعه به صورت پروفسور اسنیپ برسد. آخرین چیزی که ورنیکا از پروفسور اسنیپ دید چهره ای متعحب بود که به پشت سرش نگاه می کرد.
چند دقیقه بعد:
تمام تالار اسلایترین با رنگ سرخ تزیین شده بود. بچه های تالار؛ کامل یا ناقص، روی مبل ها نشسته و سعی می کردند برای خودشان جامی از آب قند ظاهر کنند. در سرتاسر تالار ردا های خون آلود و خالی دیده می شدند. ورنیکا نیز بر فراز یک ردای مشکی خالی و خون آلود ایستاده و با چهره ای بی حالت به ردا خیره شده بود:
- پروفسور اسنیپ، فقط یه خورده سر به سرتون گذاشتم.
1. طلسم و با همه مخلفاتش نشون بیدیم!
- زرشکیوس زانتیا!نه...نه، بزار این رو امتحان کنم، پشمکیان پژو!
ورنیکا درون تختش درازکشیده و اره اش را به سمت سقف تکان می داد. اما نه پرتویی از آن خارج می شد و نه اتفاقی می افتاد. چندین ساعت پیش ارشد ها خاموشی اعلام کرده و تمام مشعل های تالار و خوابگاه اسلایترین را خاموش کرده بودند. نمی دانست دقیقا چند ساعت گذشته است، تنها چیزی که می دانست این بود که خوابش نمی برد و ورد هایش هیچکدام کار نمی کردند.
اره به دست از تخت پایین آمد. ردای سرخ رنگ درازی به تن داشت که روی آن نشانه سبز اسلایترین می درخشید.نگاهی به اطرافش انداخت، در اتاقشان همه خواب بودند.لبخندی زد و به مقابل یکی از تخت ها رفت و لبخندی از روی شیطنت زد. درون تخت سلستینا واربک خوابیده بود و گیتار بزرگش را در آغوش داشت. ورنیکا اره اش را بالا آورد و آن را دایره وار چرخاند:
- تیبراناتیل تریلی!
هیچ اتفاقی نیافتاد. البته تقریبا هیچی، چون ورنیکا بسیار ناگهانی و ناخواسته و صرفا شوخی شوخی، مچ پای هم اتاقی اش را قطع کرده بود و سلستینا هم با جیغ و داد و هوار و هوچی بازی از خواب بیدار شده و با ناله و زاری پایش را از ورنیکا طلب می کرد. گویی ورنیکا پا را برای خودش برداشته است! خب چه می شد کرد. متاسفانه کسی هم آن جا حضور نداشت که بگوید « بابا خودت دوتا داری! یکی هم رفیقت کند رفت، فدای سرش!».
ابتدا هم اتاقیانشان و سپس بچه های اتاق های دیگر و در نهایت کل اسلایترینی ها به اتاق خوابگاه ریختند. اتاق پر از آدم های مختلفی شده بود که ورنیکا حتی بعضی از آن ها را هم نمی شناخت. همه پچ پچ می کردند و چیز هایی زیر لب می گفتند که ناگهان پروفسور اسنیپ وارد اتاق کوچک شد.
- دوشیزه اسمتلی! این چه کاریه که شما کردید؟! مگه شما...چرا؟!
- استاد با هم شوخی داریم.
پروفسور اسنیپ برای لحظه ای سکوت کرد. نگاهی به پای بریده و خون آلود سلستینا و چهره گریان و ترسیده اش انداخت و سپس نگاهی به ورنیکا انداخت که لبخند عریضی به صورت داشت. پروفسور چند بار پلک زد و سپس رو به ورنیکا گفت:
- شما به این می گید شوخی دوشیزه اسمتلی؟ و اگر می مرد لابد می گفتید داشتم سر به سرش گذاشتم! دنبال من بیاید دوشیزه!
پروفسور به سمت در خروجی تالار به راه افتاد و ردای سیاهش در پشت سرش موج بر داشت، چرا کسی اهمیت آزمایشات ورنیکا را درک نمی کرد؟! چرا نمی توانستند اهداف والای او را بشناسند؟! چرا این قدر کور بودند؟! چرا شوخی را جدی می گرفتند؟! چرا... ناگهان چیزی به ذهن ورنیکا رسید و فریاد زد:
- فراکتوگین فرغون!
ورنیکا احساس فوغ العاده ای در درون وجودش احساس کرد. نیرویی که در سرتاسر بدنش جریان داشت، اکنون به درون اره جاری می شد. نور صورتی رنگی که در انتهای اره تشکیل می شد برایش چه قدر عزیز بود. چند صدم ثانیه طول کشید تا اشعه به صورت پروفسور اسنیپ برسد. آخرین چیزی که ورنیکا از پروفسور اسنیپ دید چهره ای متعحب بود که به پشت سرش نگاه می کرد.
چند دقیقه بعد:
تمام تالار اسلایترین با رنگ سرخ تزیین شده بود. بچه های تالار؛ کامل یا ناقص، روی مبل ها نشسته و سعی می کردند برای خودشان جامی از آب قند ظاهر کنند. در سرتاسر تالار ردا های خون آلود و خالی دیده می شدند. ورنیکا نیز بر فراز یک ردای مشکی خالی و خون آلود ایستاده و با چهره ای بی حالت به ردا خیره شده بود:
- پروفسور اسنیپ، فقط یه خورده سر به سرتون گذاشتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در 1394/5/14 13:30:45
be happy
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

ارشد ریونکلاو
*
- نه! اینجوری نه!

لینی که حسابی کلافه شدهبود، سالاولیِ مشتاق برای یادگیری را تنها گذاشته و بر روی مبلِ کنارِ شومینه ولو میشود. جولیت(!) چوبدستیاش را دوباره بالا میبرد و زیرچشمی نگاهی به لینی میاندازد. بعد از اطمینان از اینکه همچنان حواس لینی به او هست، تکان موجگونه به چوبدستیاش میدهد و فریاد میزند:
- ریپارو!
تکههای گلدان شکسته بر سر جایشان لرزش خفیفی میکنند، اما دوباره خاموش سرجایشان متوقف میشوند. لینی با تاسف دستش را بر روی پیشانیاش میگذارد و سعی میکند با کشیدن نفسهای عمیق، آرامش از دست رفتهاش را بازیابد. جولیت با ناامیدی جلو میآید و کنار لینی ولو میشود.
- فکر میکنی خیلی خنگم نه؟

لینی سرش را به سمت او میچرخاند و به چشمان نگرانش زل میزند. قادر نبود چشم در چشمِ همگروهیاش زل بزند و از ناتوانیهایش بگوید. در عوض تصمیم میگیرد چوبدستیاش را به سمت گلدانِ شکسته بگیرد.
- ریپارو.
تکههای شکستهی گلدان با نظم خاصی از جای برخاسته و به سرعت برق و باد به یکدیگر جوش میخورند و به گلدانی کامل و بینقص تبدیل میشوند. حتی نقش و نگارهای ظریفِ کندهکاری شده روی گلدان نیز با دقتِ تمام به حالت اولیهشان برگشته بودند.
جولیت با اشتیاق از جایش برمیخیزد و میگوید:
- بیا از طلسمای سادهتر استفاده کنیم، داشته باش! دیپالسو.

کاسهای که بر روی میز و جلوی نوک چوبدستیِ جولیت قرار داشت به هوا برخاسته و یکراست به سمت پیشانی لینی هجوم میبرد. لینی که انتظار چنین واقعهای را نداشت فرصتی برای واکنش نمییابد و با صدای تقی کاسه با پیشانیاش برخورد کرده و او را بیهوش میکند. کاسه بعد از برخورد موفقیتآمیز با لینی، سقوط کرده و صدای شکستهشدنش در فضای تالار میپیچد.
جولیت با وحشت جلو میآید و چندین بار بر صورت لینی ضربه میزند. اما ضربه محکمتر از آن بود که به این زودیها به هوش بیاید. جولیت با نگرانی نگاهی به اطراف میاندازد. هنوز بچههای تالار برنگشته بودند، اما بزودی برمیگشتند و او نمیخواست آنها شاید چنین فاجعهای باشند.
- تمرکز کن... تمرکز! حرکت دست لینی رو مرور کن... تکرارش کن... و حالا... ریپارو!
کاسهی شکسته به سرعت سرپا شده و همچون کاسهای سالم سرجایش آرام میگیرد. جولیت کاسه را برمیدارد و سرجایش میگذارد. با دیدن کتاب طلسمها و وردهای جادوییای که لینی برای آموزشش آورده بود و کنار کاسه قرار داشت، آن را از روی میز برمیدارد و با دقت شروع به ورق زدن آن میکند.
- آکیو.
جولیت که از شدت تفکر بر روی کاسه سلولهای مغزیاش در حال سوختن بودند، این را میگوید و بلافاصله کاسه را که پروازکنان به سمتش میآمد میقاپد. دوباره سرش درون کتاب میرود و به حرکت چوبدستی شخص درونِ عکس دقت میکند.
- آکوانمتی!
چوبدستی جرقهی خفیفی میزند و جولیت از ترس چوبدستیاش را پرتاب میکند. جولیت با نگرانی نگاهش را به کتاب میدوزد و نفس راحتی میکشد. طلسم را اشتباه بر زبان رانده بود!
- آکوامنتی.
آب زلالی شروع به خارج شدن از نوک چوبدستیاش میکند. جولیت که از شدت ذوق و شوق در پوست خود نمیگنجید، بعد از اینکه زمین را کمی خیس کرده بود، با دستپاچگی چوبدستیاش را به سمت کاسه میگیرد و آن را از آب پر میکند. درست همزمان با از بین رفتن نیت قلبیِ(!) جولیت برای سرازیر شدن آب، خروجِ آب از چوبدستی متوقف میشود.
جولیت با خوشنودی بالای سر لینی میایستد و محتوای درون کاسه را با یک حرکت سریع بر روی سر لینی خالی میکند. لینی فریادزنان چشمهایش را میگشاید و به جولیت زل میزند که مسبب چنین بلای آسمانیای بود.
جولیت نیمنگاه سریعِ دیگری به کتاب میاندازد و طلسم مورد نظر را میابد.
- این یکیو دیگه خوب بلدم. اکسپلیارموس!

پرتوی سرخرنگی از انتهای چوبدستی جولیت خارج میشود و چوبدستی لینی را از دستش خارج کرده و به سمت دستان جولیت هدایت میکند. جولیت لبخند پیروزمندانهای میزند و قبل از اینکه مورد هجوم لینیِ خشمگین قرار گیرد، همراه با چوبدستیِ او دوان دوان راهیِ خوابگاه دختران میشود.
اما لینی برخلاف تصور جولیت، با خوشنودی دوباره درونِ مبلِ گرم و نرمِ کنار شومینه فرو میرود و در حالی که لبخندی بر لب دارد چشمهایش را برای خوابیدن میبندد. جولیت درس آن روزش را به خوبی فرا گرفته بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

رون، هری و هرمیون با سرعت از کلاس خارج شدند و راه تالار گریفیندور را در پیش گرفتند.
-هری تو چیزی از درس فهمیدی؟
-نه.
-باز شما دو تا سر کلاس به درس گوش ندادین؟:vay:
-نه.
-نه.
هرمیون که دیگر از دست آن دو نادان خسته شده بود، مثل همیشه دست هر دو آن ها را گرفت و به داخل کلاس خالی ای برد.
بار دیگر قرار بود هری و رون توسط تدریس های هرمیون درس را متوجه شوند زیرا معمولا آن دو علاقه ای به گوش دادن به درس را در سر کلاس ها نداشتند.
هرمیون با عصبانیتی که هری و رون معمولا در چنین موقعیت هایی از او دیده بودند، کیف مدرسه اش را به گوشه ای پرت کرد و به سمت هری و رون رفت و با صدای بلند شروع کرد به توضیح درباره ی درس آن روز طلسم ها و ورد های جادویی.
هری و رون که کلا عادت به گوش کردن را نداشتند، با چهره هایی خسته به هرمیون که به صورت طوطی وار تدریس آن روز را تعریف می کرد، نگاه کردند.
هرمیون که آن ها را به آن شکل دید، دردشان را فهمید. بنابراین به سوی کیفش رفت تا چوبدستی اش را از داخل آن دربیاورد.
-خیلی خب بیاین. من می دونم درد شما چیه. شما میخواین همه چیزو عملی یاد بگیرین.
هرمیون که فریاد زنان چنین حرفی را زده بود، منتظر شد تا هری و رون چوبدستی هایشان را آماده کنند. سپس شروع به تدریس عملی درس آن روز کرد.
-خب یه ورد هست به اسم آکیو. با اون می تونین اجسام را فرابخوانید و درواقع به خودتون نزدیکش کنید.
رون و هری:
هرمیون که با چهره ی رون و هری رو به رو شد با صدای بلند گفت:
-بیشعورا. منظور من همون فراخواندن بود. بی مغزا. منفیا.
سپس آکیوی بلندی گفت و گلدانی را که در آن طرف کلاس بود را به سمت خود کشاند.
گلدان که آرام آرام به سمت هرمیون می آمد، سر انجام بعد از مدتی، در دستان هرمیون قرار گرفت.
-دیدین به همین راحتی، به همین خوشمزگی. فهمیدین؟
رون و هری که به صورت کامل این طلسم را آموخته بودند، چوبدستی های خود را بالا گرفتند و به طرف اجسام مختلف نشانه رفتند.
دو گلدانی که در دوطرف دیگر کلاس بودند، به سرعت به سمت هری و رون رفتند. در حدی که در بین راه به یکدیگر برخورد کردند و همچون خاک شیر، خرد و خمیر شدند.
-حالا چیکار کنیم؟
-نمی دونم.
هرمیون که با آرامش تمام جلو می آمد، بر بالین گلدان های خورد شده رفت و به آنها نگاه کرد و گفت:
-ممکنه هر از چند گاهی از این اتفاقات بیفته برای همین هم یه ورد درست کردن به اسم ریپارو که وقتی چیزی شکست می تونین با استفاده از اون شئ شکسته رو تعمیر کنید. در ضمن وقتی میخواین یک جسم رو به خودتون نزدیک...چیزه به سمت خودتون فرا بخونید، باید تصور کاملی از اون داشته باشین مگر نه مشکل به وجود میاد. ریپارو.
بعد از چند ثانیه، گلدان ها سالم در سر جای خود قرار گرفته بودند. بدون اینکه کوچک ترین آسیبی به آنها رسیده باشد.
- خب هرمیون این طلسم ها نور ندارن که. مگه نباید حتما نور داشته باشن؟
-نخیر بعضی از طلسم ها هیچ نوری از خودشون پخش نمی کنن. اما بعضی مثل طلسم تارونتالگرا.
- این دیگه چه وردیه؟
-واستین تا ببینین. تارونتالگرا.
نور سبزی از چوبدستی هرمیون خارج شد و به یکی از گلدان ها برخورد کرد و آن را به رقص وا داشت. گلدان که دیوانه وار در مقابل چشمان هری و رون می رقصید آنها را به وجد آورده بود.
-آها راستی یادم رفت بگم استاد گفت بعضی از طلسم ها بعد از مدتی از بین می ره اما بعضی دیگه مثل طلسم های مقبره های مصر باستان برای همیشه باقی خواهد ماند. فک کنم بقیه ی طلسم ها رو هم بلدین مگر نه اونا رو روی مالفوی اجرا نمی کردین درسته هری؟
-آره یه چیزایی بلدم.
-خب دیگه پس بهتره بریم مگر نه به کلاس بعدی هم نمی رسیم.
-کدوم کلاس؟
-هری تو چیزی از درس فهمیدی؟
-نه.

-باز شما دو تا سر کلاس به درس گوش ندادین؟:vay:
-نه.

-نه.

هرمیون که دیگر از دست آن دو نادان خسته شده بود، مثل همیشه دست هر دو آن ها را گرفت و به داخل کلاس خالی ای برد.
بار دیگر قرار بود هری و رون توسط تدریس های هرمیون درس را متوجه شوند زیرا معمولا آن دو علاقه ای به گوش دادن به درس را در سر کلاس ها نداشتند.
هرمیون با عصبانیتی که هری و رون معمولا در چنین موقعیت هایی از او دیده بودند، کیف مدرسه اش را به گوشه ای پرت کرد و به سمت هری و رون رفت و با صدای بلند شروع کرد به توضیح درباره ی درس آن روز طلسم ها و ورد های جادویی.
هری و رون که کلا عادت به گوش کردن را نداشتند، با چهره هایی خسته به هرمیون که به صورت طوطی وار تدریس آن روز را تعریف می کرد، نگاه کردند.
هرمیون که آن ها را به آن شکل دید، دردشان را فهمید. بنابراین به سوی کیفش رفت تا چوبدستی اش را از داخل آن دربیاورد.
-خیلی خب بیاین. من می دونم درد شما چیه. شما میخواین همه چیزو عملی یاد بگیرین.
هرمیون که فریاد زنان چنین حرفی را زده بود، منتظر شد تا هری و رون چوبدستی هایشان را آماده کنند. سپس شروع به تدریس عملی درس آن روز کرد.
-خب یه ورد هست به اسم آکیو. با اون می تونین اجسام را فرابخوانید و درواقع به خودتون نزدیکش کنید.
رون و هری:
هرمیون که با چهره ی رون و هری رو به رو شد با صدای بلند گفت:
-بیشعورا. منظور من همون فراخواندن بود. بی مغزا. منفیا.
سپس آکیوی بلندی گفت و گلدانی را که در آن طرف کلاس بود را به سمت خود کشاند.
گلدان که آرام آرام به سمت هرمیون می آمد، سر انجام بعد از مدتی، در دستان هرمیون قرار گرفت.
-دیدین به همین راحتی، به همین خوشمزگی. فهمیدین؟
رون و هری که به صورت کامل این طلسم را آموخته بودند، چوبدستی های خود را بالا گرفتند و به طرف اجسام مختلف نشانه رفتند.
دو گلدانی که در دوطرف دیگر کلاس بودند، به سرعت به سمت هری و رون رفتند. در حدی که در بین راه به یکدیگر برخورد کردند و همچون خاک شیر، خرد و خمیر شدند.
-حالا چیکار کنیم؟
-نمی دونم.
هرمیون که با آرامش تمام جلو می آمد، بر بالین گلدان های خورد شده رفت و به آنها نگاه کرد و گفت:
-ممکنه هر از چند گاهی از این اتفاقات بیفته برای همین هم یه ورد درست کردن به اسم ریپارو که وقتی چیزی شکست می تونین با استفاده از اون شئ شکسته رو تعمیر کنید. در ضمن وقتی میخواین یک جسم رو به خودتون نزدیک...چیزه به سمت خودتون فرا بخونید، باید تصور کاملی از اون داشته باشین مگر نه مشکل به وجود میاد. ریپارو.

بعد از چند ثانیه، گلدان ها سالم در سر جای خود قرار گرفته بودند. بدون اینکه کوچک ترین آسیبی به آنها رسیده باشد.
- خب هرمیون این طلسم ها نور ندارن که. مگه نباید حتما نور داشته باشن؟

-نخیر بعضی از طلسم ها هیچ نوری از خودشون پخش نمی کنن. اما بعضی مثل طلسم تارونتالگرا.

- این دیگه چه وردیه؟
-واستین تا ببینین. تارونتالگرا.
نور سبزی از چوبدستی هرمیون خارج شد و به یکی از گلدان ها برخورد کرد و آن را به رقص وا داشت. گلدان که دیوانه وار در مقابل چشمان هری و رون می رقصید آنها را به وجد آورده بود.
-آها راستی یادم رفت بگم استاد گفت بعضی از طلسم ها بعد از مدتی از بین می ره اما بعضی دیگه مثل طلسم های مقبره های مصر باستان برای همیشه باقی خواهد ماند. فک کنم بقیه ی طلسم ها رو هم بلدین مگر نه اونا رو روی مالفوی اجرا نمی کردین درسته هری؟

-آره یه چیزایی بلدم.

-خب دیگه پس بهتره بریم مگر نه به کلاس بعدی هم نمی رسیم.

-کدوم کلاس؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/5/14 11:53:51

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/02/01
تولد نقش: 1387/05/07
آخرین ورود: چهارشنبه 29 اردیبهشت 1400 15:22
پستها:
474

"ارشد راونکلاو"
درِ خوابگاه پسران به آرامی باز شد. تری پاورچین وارد خوابگاه شد. با دستانی لرزان چوبدستی اش را به سمت جعبه ای که بر روی لباس های تا شده و مرتب درون چمدان مایکل قرار داشت، گرفت. تری در حالی که انتظار داشت جعبه پرواز کنان به سوی او بیاید، وردی را زمزمه کرد اما جعبه بی حرکت ماند. یکی از پسرها روی تختش تکانی خورد. تری نفسش را در سینه حبس کرد. پس از اطمینان از شرایط، نفسش را بیرون داد و نفس عمیقی کشید. لرزش دستانش را کنترل کرد و اینبار با تمرکز بیشتر چوبدستی را به طرف جعبه گرفت.
- آکیو!
جعبه به آرامی از روی لباس ها بلند شد و به سمت تری به پرواز در آمد. تری که برق خوشحالی در چشم هایش نمایان بود، دستانش را باز کرد و منتظر نشستن جعبه بر روی دستانش بود، که ناگهان جعبه برای چند لحظه متوقف شده و در جای خود معلق ماند، سپس به سمت تخت مایکل به حرکت در آمد. تری با چشمانی گشاد شده به مایکل نگاه کرد اما به خاطر نور کم خوابگاه متوجه حرکات مایکل نشد.
نور سبز رنگی خوابگاه را روشن کرد. دست های تری به صورت ناخودآگاه به هم چسبید و طنابی دور مچش پیچیده شد. در همان حین تری صورت مایکل را دید که با خشم به او نگاه می کرد و چوبدستی اش را به طرفش گرفته بود. با ناپدید شدن نور سبز رنگ، دوباره اتاق در تاریکی فرو رفت.
- دیپالسو!
تری در تاریکی، محکم به عقب پرتاب شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد و ناله ای سر داد. همه ی افراد درون خوابگاه که از صدای مایکل و صدای برخورد تری با دیوار بیدار شده بودند، با تعجب در تاریکی به دنبال عامل صدا می گشتند.گلرت چراغی را روشن کرد و با دیدن وضعیت تری، چوبدستی اش را به سمت او گرفت.
- فینیته! پاشو تری! اینجا چه خبره؟ تو توی خوابگاه ما چیکار داری؟! سریع توضیح بده.
تری که از شرِّ طناب های دور مچش خلاص شده بود، در حالی که مچش را ماساژ میداد، با بغض به مایکل نگاهی کرد. مایکل با تردید به تری نگاه کرد و سریع طلسمی را رو به جعبه خواند. تری چشمش که به جعبه افتاد، بغض و ترس را فراموش کرد و دوباره با تصورِ جعبه ی پر از شکلات که به سمتش می آید، ورد آکیو را زمزمه کرد، اما جعبه هیچ تکانی نخورد.
مایکل:
گلرت دست به چانه، ابتدا نگاهی به مایکلِ آسوده خیال کرد، سپس چشمانش را به تریِ عصبانی و شوک شده دوخت.
- هوم! آفرین تری و مایکل! از ورد ها به درستی استفاده کردین! 40 نمره به ریون اضافه میشه!
اما تری! کارم هنوز با تو تموم نشده! 
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

رولی بنویسید که خاصیت های ذکر شده برای طلسم ها را هرچه بیشتر نشان دهد. استفاده از طلسم های جدید اجباری نیست!
کلاس تاریخ جادوگری به طرز غیر قابل انکاری سخته کننده بود و دقیقا همان جور که رولینگ توصیف کرده بود صدای پروفسور بینز به صدای لالایی شباهت زیادی داشت ، گرمای تابستان هم به خواب آلود بودن افراد کمک می کردبه طوری که به غیر از ریونی ها _ و هرمیون _ کسی به درس گوش نکند و به جای آن کمی پرت بزند.
رز زلر روی صندلی کنار لاک کنار پنجره نشسته بود و سعی می کرد اسلیترینی های بی خیال که کنار دریاچه نشسته بودند و یخمک پرتغالی می خوردند و ماهی های مرکب را ناز و نوازش می کردند، را نادیده بگیرد.ولی نسیم خنکی که گهگاهی به داخل کلاس سرک می کشید این کار غیر ممکن می کرد.
در کنار رز ، لاک گربه اش را روی پاهایش گذاشته بود و به جای گوش دادن به درس با گربه بازی می کرد:
- چه گربه ی ملوسی!
رز به این فکر افتاد که اگر او به جای جغد گربه داشت می توانست مثل لاک با گربه اش بازی کند و زیر لب به لاک گفت:
- خوش به حالت!
بعد خودش را تصور کرد که دارد با گربه اش بازی می کند. هنگامی که سر گرم بازی با گربه بود، صدای پروفسور پرودفوت ازکلاس کناری بلند شد:
نقل قول:
با شنیدن صدای پروفسور پرودفوت هیجان زده شد ومانند همیشه رفت رو ویبره!
ویبره زنان تصمیم گرفت گربه ای احظار کند و با او بازی کند ولی متاسفانه آخرین گفته ی پروفسور پرودفوت را نشنید و نفهمید که نمی تواند چیزی که صاحبش نیست را احظار کند!
رز چوب دستی اش را از پنجره بیرون برد و گربه را در ذهنش تصور کرد و بعد از ته دل آرزو کرد که گربه به سمتش بیاید و درآخر چوب دستی را حرکت داد و زیر لب گفت:
- آکیو !
مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد . رز نا امید از داشتن گربه به سمت تخته برگشت و سعی کرد دست خط شفاگری ( همان دکتری) بینز را بخواند.
زمانی که تقریبا داشت موفق می شد چیزی به سرش خورد و گورکن هافل دور سرش به چرخش در آمد.
رزدر حالی که دستش را روی قسمتی از سرش که ضربه خورده بود گذاشته بود؛ گفت:
- آخ چی بود؟
وندل لنگه کفش مهمانی را که کنار صندلی افتاد بود را برداشت وبه رز داد. رز زیر لب تشکری کرد و فکر کرد " او که لنگه کفش احظار نکرده بود، پس چه جوری این لنگه کفش به کلاس آمده بود؟ "
با صدای جیغ خفیف لاک که می گفت:
- رز اونجا رو!
به سمت پنجره برگشت و وسایلش را دید که به سمتش می آید. هول شوده بود و نمی دانست چه کار باید بکند.رز نگران پچ پچ کرد:
- لاک!وندل! ناظرین ! یه کاری بکنین دیگه!
پروفسور بینز هم همچانان مشغول درس دادن بود و هافلی ها نمی خواستند از او کمک بگیرند زیرا پس از کمک از هافل امتیاز کم می کرد. وندلین و لاک و چند تن دیگر از هافلی ها در جنگ با وسایل رز بودند که امداد غیبی مرلینی از راه رسید:
نقل قول:
طلسم های مفیدی به نظر می آمد. وندل اول از همه واکنش نشان داد و از ورد فینیته استفاده کرد تا احظار وسایل تمام شود. بعد از وندل هافلیون یکی یکی چوب دستی هایشان را به سمت وسایل می گرفتند و دیپالسو را زمزمه می کردند.
کمی بعد وسایل رز یکی یکی به سمت عقب پرت می شدند و بر سر افراد توی حیاط می ریختند. اسلیترینی ها وحشت زده از زیر باران وسایل رز جا خالی می دادند و فریاد کشان به سمت قلعه می رفتند.
بلاخره بارش وسایل پایان یافت. هافلیون خوشحال از کارشان بودندو با رضایت به همدیگر نگاه می کردند که که آریانا پرسید:
- حالا وسایل توی حیاط رو چیکار کنیم؟
تصمیم بر این شد که رز و آریانا بی سر و صدا از کلاس فرار کردنند و به سمت حیاط برون وتا قبل از آمادن مک گونگال وسایل را جمع کنند. به طرز شگفت انگیزی توانستند تا قبل از اینکه پروفسور بیاید؛ با ریپارو وسایلی که شکسته بود را به شکل اول در آورند و با استفاده از ورد جمع آوری تمام وسایل را جمع کنند و به تالار هافلپاف برگردند و از کسری امتیاز جلوگیری کنند.
کلاس تاریخ جادوگری به طرز غیر قابل انکاری سخته کننده بود و دقیقا همان جور که رولینگ توصیف کرده بود صدای پروفسور بینز به صدای لالایی شباهت زیادی داشت ، گرمای تابستان هم به خواب آلود بودن افراد کمک می کردبه طوری که به غیر از ریونی ها _ و هرمیون _ کسی به درس گوش نکند و به جای آن کمی پرت بزند.
رز زلر روی صندلی کنار لاک کنار پنجره نشسته بود و سعی می کرد اسلیترینی های بی خیال که کنار دریاچه نشسته بودند و یخمک پرتغالی می خوردند و ماهی های مرکب را ناز و نوازش می کردند، را نادیده بگیرد.ولی نسیم خنکی که گهگاهی به داخل کلاس سرک می کشید این کار غیر ممکن می کرد.
در کنار رز ، لاک گربه اش را روی پاهایش گذاشته بود و به جای گوش دادن به درس با گربه بازی می کرد:
- چه گربه ی ملوسی!
رز به این فکر افتاد که اگر او به جای جغد گربه داشت می توانست مثل لاک با گربه اش بازی کند و زیر لب به لاک گفت:
- خوش به حالت!
بعد خودش را تصور کرد که دارد با گربه اش بازی می کند. هنگامی که سر گرم بازی با گربه بود، صدای پروفسور پرودفوت ازکلاس کناری بلند شد:
نقل قول:
آکیو: فرا خواندن موجودات کوچک یا اشیا. برای این کار، اگر تصویر چیزی را که می خواهید احظار کنید را به صورت واضح در ذهنتان داشته باشید، بدون توجه به این که چقدر دور از شما قرار دارند، به سوی شما خواهند آمد.
با شنیدن صدای پروفسور پرودفوت هیجان زده شد ومانند همیشه رفت رو ویبره!
ویبره زنان تصمیم گرفت گربه ای احظار کند و با او بازی کند ولی متاسفانه آخرین گفته ی پروفسور پرودفوت را نشنید و نفهمید که نمی تواند چیزی که صاحبش نیست را احظار کند!
رز چوب دستی اش را از پنجره بیرون برد و گربه را در ذهنش تصور کرد و بعد از ته دل آرزو کرد که گربه به سمتش بیاید و درآخر چوب دستی را حرکت داد و زیر لب گفت:
- آکیو !
مدتی گذشت و هیچ اتفاقی نیافتاد . رز نا امید از داشتن گربه به سمت تخته برگشت و سعی کرد دست خط شفاگری ( همان دکتری) بینز را بخواند.
زمانی که تقریبا داشت موفق می شد چیزی به سرش خورد و گورکن هافل دور سرش به چرخش در آمد.
رزدر حالی که دستش را روی قسمتی از سرش که ضربه خورده بود گذاشته بود؛ گفت:
- آخ چی بود؟

وندل لنگه کفش مهمانی را که کنار صندلی افتاد بود را برداشت وبه رز داد. رز زیر لب تشکری کرد و فکر کرد " او که لنگه کفش احظار نکرده بود، پس چه جوری این لنگه کفش به کلاس آمده بود؟ "
با صدای جیغ خفیف لاک که می گفت:
- رز اونجا رو!
به سمت پنجره برگشت و وسایلش را دید که به سمتش می آید. هول شوده بود و نمی دانست چه کار باید بکند.رز نگران پچ پچ کرد:
- لاک!وندل! ناظرین ! یه کاری بکنین دیگه!
پروفسور بینز هم همچانان مشغول درس دادن بود و هافلی ها نمی خواستند از او کمک بگیرند زیرا پس از کمک از هافل امتیاز کم می کرد. وندلین و لاک و چند تن دیگر از هافلی ها در جنگ با وسایل رز بودند که امداد غیبی مرلینی از راه رسید:
نقل قول:
فینیته: از بین بردن تاثیر بقیه ی طلسم ها و وردها.
دیپالسو: طلسم طرد کننده، هر چیز را که در برابر نوک چوبدستی شما باشد را به سمت عقب پرتاب می کند.
طلسم های مفیدی به نظر می آمد. وندل اول از همه واکنش نشان داد و از ورد فینیته استفاده کرد تا احظار وسایل تمام شود. بعد از وندل هافلیون یکی یکی چوب دستی هایشان را به سمت وسایل می گرفتند و دیپالسو را زمزمه می کردند.
کمی بعد وسایل رز یکی یکی به سمت عقب پرت می شدند و بر سر افراد توی حیاط می ریختند. اسلیترینی ها وحشت زده از زیر باران وسایل رز جا خالی می دادند و فریاد کشان به سمت قلعه می رفتند.
بلاخره بارش وسایل پایان یافت. هافلیون خوشحال از کارشان بودندو با رضایت به همدیگر نگاه می کردند که که آریانا پرسید:
- حالا وسایل توی حیاط رو چیکار کنیم؟
تصمیم بر این شد که رز و آریانا بی سر و صدا از کلاس فرار کردنند و به سمت حیاط برون وتا قبل از آمادن مک گونگال وسایل را جمع کنند. به طرز شگفت انگیزی توانستند تا قبل از اینکه پروفسور بیاید؛ با ریپارو وسایلی که شکسته بود را به شکل اول در آورند و با استفاده از ورد جمع آوری تمام وسایل را جمع کنند و به تالار هافلپاف برگردند و از کسری امتیاز جلوگیری کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/01/26
آخرین ورود: یکشنبه 9 اسفند 1394 17:25
از: آنجا که عقاب پر بریزد...
پستها:
212

اوتو، پشت در تالار وایستاده بود و داشت مخ کلاغه رو می زد تا رمزو بگه و درو براش باز کنه.
- پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیس...
- ببین باو، چرا تسترال بازی در می یاری؟ حسش نی درو برات باز کنم! یا سوالو جواب بده یا برو کنار بزار باد بیاد.
- من به تو چی بگم آخه؟ نمی فهمی؟ میگم سوالت مخ انیشتینم میبره کما! من چه بدونم سوسک هفت خط و خال کیه؟! :vay:
- به خودت مربوطه!
اوتو کمی به ذهن یاتاقان زدش فشار آورد که حاصلش خاک بر سری بود اما حداقل با همین فشار آوردن یه لامپ بالا کلش روشن شد و گفت:
- تو می دونی ریونیم دیه، پس راهنماییم کن!
- باشه، لقبه فردیه.
- فک کنم بتونم بگم، آکیو سوسک هفت خط و خال!
ناگهان اوتو یکی از ریتا خورد و دو تا از دیوار!
اوتو که آمپر چسبونده بود با ملاقه، از الاغه، زد تو سر کلاغه و فرستادش ای سی یو! بعدم رو به ریتا کرد و با خجالت گفت:
- ببخشید، نمی دونستم رمز شمایی.
ریتا که دیگر کارد می زدیش می مرد( نه توقعدداری کارد بزنی خون نیاد!)، با فریاد گفت:
- احمق، می فهمی منو آکیو کردی؟! داشتم خیر سرم... اصن ولش کن!
اوتو کمی رنگ به رنگ شد و بعد درو باز کرد و داخل تالار شد. شومینه دیگه بجاش بخاری زده بودن که به هیچ دردیم نمی خورد ولی یه پنکه اون وسطا بود که حداقل بو های بد بدی که ملت تولید کرده بودن رو دور میکرد.
- پخ
- دیپالسو!
ناگهان لینی به کمد کتابا برخورد کرد و از شدت درد اونو کاز گرفت، اونم چه گازی تا جایی که کمده شروع به حرف زدن کرد:
- مرتیکه بی رحم! داری می کَنی!
اوتو که از پاچه هاش اب به زمین می ریخت، برگشت و با دستانی ویبره کنان و قلبی باتری ای به سمت خوابگاه رفت. سر پیچ خوابگاه چشمش به لینی افتاد اما این بار کمد بود که داشت او را گاز می گرفت!
- ول کن... غلط کردم... دیگه گاز نمی گیرم...
سپس چوب دستی اش را به سمت کمد گرفت و نصفه نیمه وردی را بر زبان آورد. کمد شلوار لینی را ول کرد و بی حرکت ایستاد.
- آه اوتو، ممنون. چه وردی بود؟
- امروز سر کلاس گلرت یاد گرفتیم. فینیته هستش، برا خنثی کردن وردا. منم فک کردم حتما کمد رو طلسم کرده باشن که درست از آب در اومد. شب خوش!
و دست به کمر رفت بخوابه... قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!
- پر و بالت سیاه رنگ و قشنگ، نیس...
- ببین باو، چرا تسترال بازی در می یاری؟ حسش نی درو برات باز کنم! یا سوالو جواب بده یا برو کنار بزار باد بیاد.
- من به تو چی بگم آخه؟ نمی فهمی؟ میگم سوالت مخ انیشتینم میبره کما! من چه بدونم سوسک هفت خط و خال کیه؟! :vay:
- به خودت مربوطه!
اوتو کمی به ذهن یاتاقان زدش فشار آورد که حاصلش خاک بر سری بود اما حداقل با همین فشار آوردن یه لامپ بالا کلش روشن شد و گفت:
- تو می دونی ریونیم دیه، پس راهنماییم کن!
- باشه، لقبه فردیه.
- فک کنم بتونم بگم، آکیو سوسک هفت خط و خال!
ناگهان اوتو یکی از ریتا خورد و دو تا از دیوار!
اوتو که آمپر چسبونده بود با ملاقه، از الاغه، زد تو سر کلاغه و فرستادش ای سی یو! بعدم رو به ریتا کرد و با خجالت گفت:
- ببخشید، نمی دونستم رمز شمایی.
ریتا که دیگر کارد می زدیش می مرد( نه توقعدداری کارد بزنی خون نیاد!)، با فریاد گفت:
- احمق، می فهمی منو آکیو کردی؟! داشتم خیر سرم... اصن ولش کن!
اوتو کمی رنگ به رنگ شد و بعد درو باز کرد و داخل تالار شد. شومینه دیگه بجاش بخاری زده بودن که به هیچ دردیم نمی خورد ولی یه پنکه اون وسطا بود که حداقل بو های بد بدی که ملت تولید کرده بودن رو دور میکرد.
- پخ
- دیپالسو!
ناگهان لینی به کمد کتابا برخورد کرد و از شدت درد اونو کاز گرفت، اونم چه گازی تا جایی که کمده شروع به حرف زدن کرد:
- مرتیکه بی رحم! داری می کَنی!
اوتو که از پاچه هاش اب به زمین می ریخت، برگشت و با دستانی ویبره کنان و قلبی باتری ای به سمت خوابگاه رفت. سر پیچ خوابگاه چشمش به لینی افتاد اما این بار کمد بود که داشت او را گاز می گرفت!
- ول کن... غلط کردم... دیگه گاز نمی گیرم...
سپس چوب دستی اش را به سمت کمد گرفت و نصفه نیمه وردی را بر زبان آورد. کمد شلوار لینی را ول کرد و بی حرکت ایستاد.
- آه اوتو، ممنون. چه وردی بود؟
- امروز سر کلاس گلرت یاد گرفتیم. فینیته هستش، برا خنثی کردن وردا. منم فک کردم حتما کمد رو طلسم کرده باشن که درست از آب در اومد. شب خوش!
و دست به کمر رفت بخوابه... قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

.:.بالاتر از مرگ را هم تجربه خواهم کرد.:.
جزئیات کاربر

تالارِ عمومی راونکلاو مثلِ همیشه شلوغ بود. بعد از پایان هر کلاس، راونیها کنارِ شومینه جمع میشدند و درسِ آن روز را مرور میکردند و تکالیف را با کمکِ همدیگر انجام میدادند.
امروز هم پس از پایانِ کلاسِ وردهای جادویی، دانشآموزانِ گروهِ راونکلاو مشغول انجام تکالیف جدید بودند. تکلیفی که پروفسور پرودفوت تعیین کرده بود از این قرار بود که باید نحوهی کلیِ کارکردِ طلسمها را تمرین میکردند.
آلتیدا مشغولِ اجرایِ افسون موبیلارپوس، بر رویِ لیوانهای رویِ میز بود. لینی درحالِ تماشایِ آلتیدا بود. احساس میکرد که آلتیدا چوبدستیش را درست حرکت نمیدهد. پس از چند دقیقه معلوم شد که حسش درست بوده است چون دوتا از لیوانها به شدت به هم برخورد کردند و تکههای آن به اطراف پخش شدند.
بچهها جیغی کوتاه کشیدند و سعی کردند که در مقابلِ تکههای خرد شدهی شیشه، از خود محافظت کنند. بعضی از بچهها زخمی سطحی برداشتند. مایکل بر سرِ آلتیدا فریاد زد:
-هی، چیکار میکنی؟ میخوای ما رو به کشتن بدی؟
آلتیدا با دستپاچگی جواب داد:
-وای بچهها، خیلی خیلی معذرت میخوام. از قصد اینکارو نکردم که. کاملاً اتفاقی بود.
لینی گفت:
-درسته، اتفاقی بود. ولی خودت هم کمی مقصر بودی. آخه حرکتِ چوبدستیت اشتباه بود. باید اینجوری حرکتش بدی.
لینی چوبدستیش را به طرف سه لیوانِ باقی ماندهی روی میز گرفت و حرکتی آرام و دایرهوار به آن داد. سپس وردی بر زبان آورد:
-موبیلارپوس
نوری سفید از نوک چوبدستیاش خارج شد و لیوانها جابهجا شدند.
صدای تشویقِ همگروهیهایش بلند شد. آلتیدا که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
-لینی کارت فوقالعاده بود. میشه باهامون تمرین کنی که ما هم نحوهی صحیحِ اجرای افسونها رو یاد بگیریم؟
-البته که میشه. منم اولش تو انجام افسونها مشکل داشتم ولی به مرور و با تمرینِ زیاد، مهارت پیدا کردم. حالا شما هرکدومتون یه افسون رو که توش مشکل دارین اجرا کنین تا منم راهنماییتون کنم. البته بهتره اول این خورده شیشهها رو جمع کنیم.
آلتیدا گفت:
-من جمعشون میکنم.
چوبدستیاش را در هوا چرخاند و با دقت افسونی بر زبان آورد:
-ریپارو
بلافاصه تکههای شیشه به هم پیوستند و پنج لیوانِ صحیح و سالم روی میز قرار گرفتند. بچهها تشویقش کردند. سپس هر کدام از بچهها شروع به اجرایِ افسونهایی کردند که در آن مشکل داشتند.
چند دقیقه بعد، تالار ریونکلاو مملو از رنگهای زیبایی شد که از نوکِ چوبدستیها خارج میشدند. چوچانگ افسونِ ریدوسیو را اجرا کرد ولی به دلیل تلفظِ ناصحیح آن، افسون برعکس عمل کرد و بالشتی را که قرار بود کوچک شود، بزرگتر از حد معمول کرد.
لینی رو به بچهها گفت:
-یادتون باشه که باید وردها رو درست و دقیق تلفظ کنین وگرنه همینطور که دیدین ممکنه برعکس عمل کنن یا حتی عملکردی خطرناک داشته باشن. وقتی دارین ورد رو تلفظ میکنین اصلا عجله نکنین و با دقت تلفظش کنین.
ویولت که موفق شده بود افسونِ وینگاردیوم له ویوسا را بر رویِ یک سوسک بخت برگشته اجرا کند، رو به جمع گفت:
-میخوام طلسمِ شکنجه گر رو روی این سوسک اجرا کنم.
صدای اعتراض جمع بلند شد.
-واقعاً میخوای اینکارو بکنی؟
-یکم رحم داشته باش. آخه این سوسکه بیچاره چه گناهی کرده؟
-چجوری دلت میاد از این طلسمِ خبیثانه استفاده کنی؟
ویولت توجهی به این حرفها نکرد. چوبدستیاش را بالا آورد که طلسم را اجرا کند ولی تهِ دلش چندان راضی به این کار نبود. پس از تکان دادنِ چوبدستی و تلفظِ صحیحِ طلسمِ کروشیو، هیچ اتفاقی نیوفتاد.
ویولت که متعجب شده بود گفت:
-پس چرا عمل نکرد؟!
آلتیدا یادآوری کرد:
-مگه حرفِ پروفسور پرودفوت رو فراموش کردی؟ گفت که اینجور طلسمها فقط وقتی اجرا میشن که با تمام وجود بخوای که اجرا بشن.
لینی با مهربانی گفت:
-و منم مطمئنم که قلبه مهربونه تو راضی به آزار هیچ کس نمیشه ویولت. حتی اگه یه سوسکه بیارزش باشه.
مایکل گفت:
-باشه دیگه. زیاد شلوغش نکنین. بیاین به ادامهی تمرین برسیم. من الان میخوام بدونِ استفاده از چوبدستی افسونی رو اجرا کنم.
حاضرین تحسینش کردند. مایکل دستِ خالیاش را به سمت لیوان گرفت، تمرکز کرد و سعی کرد انرژیاش را به سمتِ دستش هدایت کند. سپس افسونِ آکیو را بر زبان آورد. لیوان در برابر چشمهای حیرتزدهی حاضرین از رویِ میز بلند شد و به طرفِ مایکل پرواز کرد.
مایکل که به وضوح از کارش راضی به نظر میرسید رو به جمع لبخند زد. دوستانش شروع به تشویقش کردند ولی این تشویق دوامی نداشت چون لیوان به دستِ مایکل نرسیده، به زمین سقوط کرد و تکه تکه شد.
مایکل که متعجب و ناراحت شده بود گفت:
-من که افسون رو درست اجرا کردم. چرا اینجوری شد پس؟!
لینی در جواب گفت:
-چون حواست پرت شد. واسه اجرای افسون بدونِ استفاده از چوبدستی، باید خیلی ماهر باشی و تمرکزت زیاد باشه. به مرور زمان تو این کار هم ماهر میشی.
چوچانگ به یکباره گفت:
-این بالشتی که من کوچیکش کردم داره به حالت عادیش برمیگرده.
همه به بالشتی که در حالِ تغییر اندازه بود نگاه کردند. ویولت گفت:
-واسه اینه که تعدادِ زیادی از افسونها، پس از مدتی اثرشون از بین میره.
آلتیدا ساعت را نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. رو به جمع کرد و گفت:
-خب دیگه دیروقته. اگه فردا خواب بمونیم و دیر به کلاس برسیم ممکنه تنبیه بشیم.
دانشآموزانِ ریونکلاو به یکدیگر شب بخیر گفتند و به طرف خوابگاه حرکت کردند.
امروز هم پس از پایانِ کلاسِ وردهای جادویی، دانشآموزانِ گروهِ راونکلاو مشغول انجام تکالیف جدید بودند. تکلیفی که پروفسور پرودفوت تعیین کرده بود از این قرار بود که باید نحوهی کلیِ کارکردِ طلسمها را تمرین میکردند.
آلتیدا مشغولِ اجرایِ افسون موبیلارپوس، بر رویِ لیوانهای رویِ میز بود. لینی درحالِ تماشایِ آلتیدا بود. احساس میکرد که آلتیدا چوبدستیش را درست حرکت نمیدهد. پس از چند دقیقه معلوم شد که حسش درست بوده است چون دوتا از لیوانها به شدت به هم برخورد کردند و تکههای آن به اطراف پخش شدند.
بچهها جیغی کوتاه کشیدند و سعی کردند که در مقابلِ تکههای خرد شدهی شیشه، از خود محافظت کنند. بعضی از بچهها زخمی سطحی برداشتند. مایکل بر سرِ آلتیدا فریاد زد:
-هی، چیکار میکنی؟ میخوای ما رو به کشتن بدی؟
آلتیدا با دستپاچگی جواب داد:
-وای بچهها، خیلی خیلی معذرت میخوام. از قصد اینکارو نکردم که. کاملاً اتفاقی بود.
لینی گفت:
-درسته، اتفاقی بود. ولی خودت هم کمی مقصر بودی. آخه حرکتِ چوبدستیت اشتباه بود. باید اینجوری حرکتش بدی.
لینی چوبدستیش را به طرف سه لیوانِ باقی ماندهی روی میز گرفت و حرکتی آرام و دایرهوار به آن داد. سپس وردی بر زبان آورد:
-موبیلارپوس
نوری سفید از نوک چوبدستیاش خارج شد و لیوانها جابهجا شدند.
صدای تشویقِ همگروهیهایش بلند شد. آلتیدا که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
-لینی کارت فوقالعاده بود. میشه باهامون تمرین کنی که ما هم نحوهی صحیحِ اجرای افسونها رو یاد بگیریم؟
-البته که میشه. منم اولش تو انجام افسونها مشکل داشتم ولی به مرور و با تمرینِ زیاد، مهارت پیدا کردم. حالا شما هرکدومتون یه افسون رو که توش مشکل دارین اجرا کنین تا منم راهنماییتون کنم. البته بهتره اول این خورده شیشهها رو جمع کنیم.
آلتیدا گفت:
-من جمعشون میکنم.
چوبدستیاش را در هوا چرخاند و با دقت افسونی بر زبان آورد:
-ریپارو
بلافاصه تکههای شیشه به هم پیوستند و پنج لیوانِ صحیح و سالم روی میز قرار گرفتند. بچهها تشویقش کردند. سپس هر کدام از بچهها شروع به اجرایِ افسونهایی کردند که در آن مشکل داشتند.
چند دقیقه بعد، تالار ریونکلاو مملو از رنگهای زیبایی شد که از نوکِ چوبدستیها خارج میشدند. چوچانگ افسونِ ریدوسیو را اجرا کرد ولی به دلیل تلفظِ ناصحیح آن، افسون برعکس عمل کرد و بالشتی را که قرار بود کوچک شود، بزرگتر از حد معمول کرد.
لینی رو به بچهها گفت:
-یادتون باشه که باید وردها رو درست و دقیق تلفظ کنین وگرنه همینطور که دیدین ممکنه برعکس عمل کنن یا حتی عملکردی خطرناک داشته باشن. وقتی دارین ورد رو تلفظ میکنین اصلا عجله نکنین و با دقت تلفظش کنین.
ویولت که موفق شده بود افسونِ وینگاردیوم له ویوسا را بر رویِ یک سوسک بخت برگشته اجرا کند، رو به جمع گفت:
-میخوام طلسمِ شکنجه گر رو روی این سوسک اجرا کنم.
صدای اعتراض جمع بلند شد.
-واقعاً میخوای اینکارو بکنی؟
-یکم رحم داشته باش. آخه این سوسکه بیچاره چه گناهی کرده؟
-چجوری دلت میاد از این طلسمِ خبیثانه استفاده کنی؟
ویولت توجهی به این حرفها نکرد. چوبدستیاش را بالا آورد که طلسم را اجرا کند ولی تهِ دلش چندان راضی به این کار نبود. پس از تکان دادنِ چوبدستی و تلفظِ صحیحِ طلسمِ کروشیو، هیچ اتفاقی نیوفتاد.
ویولت که متعجب شده بود گفت:
-پس چرا عمل نکرد؟!
آلتیدا یادآوری کرد:
-مگه حرفِ پروفسور پرودفوت رو فراموش کردی؟ گفت که اینجور طلسمها فقط وقتی اجرا میشن که با تمام وجود بخوای که اجرا بشن.
لینی با مهربانی گفت:
-و منم مطمئنم که قلبه مهربونه تو راضی به آزار هیچ کس نمیشه ویولت. حتی اگه یه سوسکه بیارزش باشه.
مایکل گفت:
-باشه دیگه. زیاد شلوغش نکنین. بیاین به ادامهی تمرین برسیم. من الان میخوام بدونِ استفاده از چوبدستی افسونی رو اجرا کنم.
حاضرین تحسینش کردند. مایکل دستِ خالیاش را به سمت لیوان گرفت، تمرکز کرد و سعی کرد انرژیاش را به سمتِ دستش هدایت کند. سپس افسونِ آکیو را بر زبان آورد. لیوان در برابر چشمهای حیرتزدهی حاضرین از رویِ میز بلند شد و به طرفِ مایکل پرواز کرد.
مایکل که به وضوح از کارش راضی به نظر میرسید رو به جمع لبخند زد. دوستانش شروع به تشویقش کردند ولی این تشویق دوامی نداشت چون لیوان به دستِ مایکل نرسیده، به زمین سقوط کرد و تکه تکه شد.
مایکل که متعجب و ناراحت شده بود گفت:
-من که افسون رو درست اجرا کردم. چرا اینجوری شد پس؟!
لینی در جواب گفت:
-چون حواست پرت شد. واسه اجرای افسون بدونِ استفاده از چوبدستی، باید خیلی ماهر باشی و تمرکزت زیاد باشه. به مرور زمان تو این کار هم ماهر میشی.
چوچانگ به یکباره گفت:
-این بالشتی که من کوچیکش کردم داره به حالت عادیش برمیگرده.
همه به بالشتی که در حالِ تغییر اندازه بود نگاه کردند. ویولت گفت:
-واسه اینه که تعدادِ زیادی از افسونها، پس از مدتی اثرشون از بین میره.
آلتیدا ساعت را نگاه کرد. از نیمه شب گذشته بود. رو به جمع کرد و گفت:
-خب دیگه دیروقته. اگه فردا خواب بمونیم و دیر به کلاس برسیم ممکنه تنبیه بشیم.
دانشآموزانِ ریونکلاو به یکدیگر شب بخیر گفتند و به طرف خوابگاه حرکت کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1394/5/1 10:49:47
تا زمانی که بهترشدن بهترین است، برای کمتر از آن تلاش مکن!


جزئیات کاربر

چشمانش را باز کرد.کابوس ترسناکی دیده بود.
ترس راه گلویش را بسته بود.بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
یک لیوان آب خنک میتوانست حالش را بهتر کند.
-تق!
صدای افتادن چیزی یا کسی از حیاط عمارت توجهش را جلب کرد.
پله ها را دو تا یکی بالا رفت چوب دستی اش را برداشت و به سمت حیاط عمارت رفت.
دراکو مالفوی در طول هجده سال زندگی اش هرگز تنها در آن عمارت نمانده بود.
حیاط از همیشه خالی تر و تاریک تر بود.
-لوموس
کمی نور فضای تاریک آن جا را روشن کرد.احساس میکرد سایه های اطرافش تکان میخورند.
ناگهان مردی با ماسک و ردای بلند از میان تاریکی بیرون آمد.
قطعا او یک مرگخوار بود و از طرف لرد سیاه برای کشتن او آمده بود.
به یاد آورد که چه طور در آخرین ماموریتش شکست خورده بود و قطعا لرد سیاه از این شکست خوشحال نبود.
-میبینم که ترسیدی مالفوی.
صدا برایش آشنا بود اما هر چه فکر میکرد صاحب آن را به خاطر نمی آورد.
-تو کی هستی و این جا چی کار داری؟
-من کی هستم و اینجا چی کار دارم مهم نیست مهم اینه که تو امشب باید بمیری.
صدای مصمم آن مرد در وجود دراکو ترس ایجاد میکرد.
هر طور بود با ترسش مقابله کرد او باید برای زنده ماندن میجنگید.
مرد چوب دستی اش بالا آورد و به سمت قلب دراکو گرفت.
-آوداکداورا
دراکو جاخالی داد و طلسم درست از کنارش رد شد حالا نوبت به او رسیده بود.
-کروشیو
اتفاق خاصی نیفتاد.صدای خنده ی مرگخوار مو بر تنش سیخ کرد.
اما چرا طلسم اثر نکرده بود؟او چوب دستی اش را درست حرکت داده بود و و ورد را نیز صحیح گفته بود.
-تو هاگوارتز بهت نگفتن یه طلسم تنها در صورتی اثر میکنه که واقعا بخوای انجامش بدی.تو تنها در صورتی میتونی من رو شکنجه کنی که از ته قلبت اینو بخوای.
دراکو به فکر فرو رفت.او به هیچ عنوان نمیخواست کسی را شکنجه کند.پس این دلیل عدم موفقیت او در اجرای این طلسم بود.
با ترس به مرگخوار نگاه کرد.میدانست مقاوت در برابر مرگخوار بی فایده است.پس چشمانش را به مرگخوار دوخت و منتظر مرگ شد.
-کروشیو
دردی وجود دراکو را پر کرد.زانو هایش تاب وزن او را نداشتند.روی زمین افتاد.مرگخوار طلسم قبلی را قطع کرد و طلسم دیگری به سوی دراکو فرستاد.
-آودا کداورا
دراکو به نور سبزرنگی که به سمتش می آمد نگاه کرد و برای آخرین بار به دنیا لبخند زد.
ترس راه گلویش را بسته بود.بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت.
یک لیوان آب خنک میتوانست حالش را بهتر کند.
-تق!
صدای افتادن چیزی یا کسی از حیاط عمارت توجهش را جلب کرد.
پله ها را دو تا یکی بالا رفت چوب دستی اش را برداشت و به سمت حیاط عمارت رفت.
دراکو مالفوی در طول هجده سال زندگی اش هرگز تنها در آن عمارت نمانده بود.
حیاط از همیشه خالی تر و تاریک تر بود.
-لوموس
کمی نور فضای تاریک آن جا را روشن کرد.احساس میکرد سایه های اطرافش تکان میخورند.
ناگهان مردی با ماسک و ردای بلند از میان تاریکی بیرون آمد.
قطعا او یک مرگخوار بود و از طرف لرد سیاه برای کشتن او آمده بود.
به یاد آورد که چه طور در آخرین ماموریتش شکست خورده بود و قطعا لرد سیاه از این شکست خوشحال نبود.
-میبینم که ترسیدی مالفوی.
صدا برایش آشنا بود اما هر چه فکر میکرد صاحب آن را به خاطر نمی آورد.
-تو کی هستی و این جا چی کار داری؟
-من کی هستم و اینجا چی کار دارم مهم نیست مهم اینه که تو امشب باید بمیری.
صدای مصمم آن مرد در وجود دراکو ترس ایجاد میکرد.
هر طور بود با ترسش مقابله کرد او باید برای زنده ماندن میجنگید.
مرد چوب دستی اش بالا آورد و به سمت قلب دراکو گرفت.
-آوداکداورا
دراکو جاخالی داد و طلسم درست از کنارش رد شد حالا نوبت به او رسیده بود.
-کروشیو
اتفاق خاصی نیفتاد.صدای خنده ی مرگخوار مو بر تنش سیخ کرد.
اما چرا طلسم اثر نکرده بود؟او چوب دستی اش را درست حرکت داده بود و و ورد را نیز صحیح گفته بود.
-تو هاگوارتز بهت نگفتن یه طلسم تنها در صورتی اثر میکنه که واقعا بخوای انجامش بدی.تو تنها در صورتی میتونی من رو شکنجه کنی که از ته قلبت اینو بخوای.
دراکو به فکر فرو رفت.او به هیچ عنوان نمیخواست کسی را شکنجه کند.پس این دلیل عدم موفقیت او در اجرای این طلسم بود.
با ترس به مرگخوار نگاه کرد.میدانست مقاوت در برابر مرگخوار بی فایده است.پس چشمانش را به مرگخوار دوخت و منتظر مرگ شد.
-کروشیو
دردی وجود دراکو را پر کرد.زانو هایش تاب وزن او را نداشتند.روی زمین افتاد.مرگخوار طلسم قبلی را قطع کرد و طلسم دیگری به سوی دراکو فرستاد.
-آودا کداورا
دراکو به نور سبزرنگی که به سمتش می آمد نگاه کرد و برای آخرین بار به دنیا لبخند زد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1394/4/30 17:23:52

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
