ارشدِ رِیونکلا! 1.- نمیشه پرفسور! هرکاری میکنم اون غروب از ذهنم پاک نمیشه. تنها چیزی که وقتی چشمَم رو میبندم به نظرَم میآد، فقط و فقط، همون صحنهی آتش گرفتنِ خونه است. فقط همون!
لحن صدایش ذره ذره نزول کرد. کلماتِ آخر را همچون آهی به زبان آورده بود. فشارِ تجربهکردنِ یک خاطرهی تلخ، بارها و بارها، زیر فشارِ استرس و عجله، خستهاش کرده بود.
- میدونی چرا نمیشه؟! چون اینقدر مطمئنی که تقریباً هیچ خاطرهی خوبی نداری، که تنها چیزی که داری یه زندگیِ فاجعهباره، که نمیتونی به هیچ چیزِ دیگهای جز علتِ فاجعه فکر کنی. سعی کن زندگیت رو چیزی بیشتر از اون بدونی..
- اما میدونم، واقعا.
استادِ جوان، میانِ حرفش پرید:
- عمیقا؟..
کلاوس عینکش را از چشم برداشت. سرش به زیر بود و عینک را هنگامی در دستانش آرام میچرخاند و میچرخاند، نگاه میکرد. میدانست حق با پرفسور است؛ حتی ذرهای از افکارش نباید میگذاشتند تا آن خاطره همچون یک صفحه، بیپایان بچرخد و از اجرای طلسم ناتواناش کند.
***
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
- اکسپکتوپاترونوم!
این نه یک جنگ میان دستهای جادوگر و دمنتور بود و نه یک تمرینِ گروهی برای طلسمِ پاترونوس. این خلوتِ بودلر جوان بود، در حالیکه عاجزانه و البته هر چند خودش میدانست کاملاً بدون اصول، سعی میکرد طلسمِ پاترونوس را اجرا کند. میدانست چندین دفعه گفتنِ یک طلسم دردی را دوا نخواهد کرد، اما وقتی از انجام کاری عاجز میشوید، دیگر چند اصول برایتان آنقدر بیمعنی میشود، که کسی به اصولمندیِ کلاوس بودلر هم میتوانست آن را کنار بگذارد.
تمامِ مدت به تنها چیزی که میتوانست فکر کند، پاترونوس بود و بس. و اینکه آیا واقعاً او پذیرفته که خاطراتِ شاد در زندگیاش دست نیافتنیاند؟
- اجازه هَـس؟
به سرعت رویش را برگردادند. آن موقع از صبح، خیلی نمیشود انتظارِ یک نفرِ دیگر را در آن خلوتگاه داشت. خلوتگاهی که هر چند مکانِ خاصی نبود، اما زیاد هم کسی در آن پرسه نمیزد.
- ویولت؟..
- بعله! خودِ خودشه! کمکم داشتم نگران میشدم نشناختی منُ..
- نه شناختم ولی.. این وقتِ صبح؟ اینجا؟ انتظارتُ ندشتم فقط.
- پس تو کلا ما رو نشناختی! میدونستم یه خبراییه و.. وقتی از پرفسور پرس و جو کردم، دیدم بعله، مثلِ اینکه یه مشکلِ پاترونوسی وجود داره. نه، تو جدی با وجودِ شخصِ شگفتانگیزی مثلِ من تو زندگیت، فکر میکنی همه چیز فاجعس؟! نه واقعا؟
کلاوس خندید. یکی از آن خندههای بلند، که نه حتی در آن چند روز، بلکه در آن چند هفته، تقریباً نادر محسوب میشد.
هیچ چیز نداشت بگوید. فقط ایستاد و لبخند زد. اما آن سکوت خیلی به درازا نکشید، چرا که تا به خودش آمد، خود را نشسته در کنارِ خواهرش روی یکی از آن پلهها یافت.
- میدونستی یه بار من اون چارتا پسری بودن که نزدیکِ ما زندگی میکردن، اونا رو کتک زدم؟ ینی کتک که نه، بیشتر شکلِ چندتا مشت بود تا کتک.
کلاوس تعجب کرد. اول، حتی به یاد نیاورد دقیقاً کدام "چهار پسر"، اما وقتی بیاد آورد، دقیقاً فهمید خواهرش از چه صحبت میکند؛ آن روزِ گرم، وقتی همان چهار پسر، کلاوس را گوشهای نشسته و کتابدردست دیدند، شروع کردند به مسخره کردن. کلاوس عادت داشت. بعد هم به اصرارِ ویولت "رفته بود داخل"، چون ویولت کاری داشت که "باید انجام میداد."
همین که ابروهای کلاوس شروع کردند به بالا رفتن، لبخندی پدیدار شد و کمکم به یک قهقهه تبدیل شد، ویولت دریافت که بالاخره، آقای باهوش همه چیز را به یادآورده است. در آن سکوتِ بامدادی، کلاوس بودلر بلند بلند قهقهه میزد و کمی بعد، ویولت، که عملاً نمیتوانست جزوی از یک خنده نباشد مخصوصاً حالا که خاطره را مشترکاند، به کلاوس ملحق شد. ذهنِ هر دو بودلر، در چند لحظهای از همه چیز خالی شده و در کنارِ هم، تنها، میخندیدند.
***
-
اکسپتو پاترونوم! به محضِ ادا کردنِ آخرین حرف، گرمایی، گویا از درونِ پیشانیَش به جریان درآمد. گرمای حاصلِ از طلسم که کمکم در تمامِ بدنش به جریان آمده بود، تقریباً چیزی شبیه به قرار گرفتن زیرِ دوشِ آبِ گرم بعد از یک روزِ خستهکننده بود. گرما که سرتاسرِ بدنش را پوشاند، نیرویِ قابلِ توجهی را به سمتِ چوبدستیاش حس کرد و لحظهای بعد، نوری آبیرنگ اما نه چندان شفاف از چوبدستی خارج شد و شاهینی کوچک را شکل داد.
برای کلاوس دقیقهای گذشته بود اما تمامِ آن غرق شدنِ در خاطرات، گرمای جاری و پاترونوسی که در نهایت تشکیل شد، تنها چند ثانیه طول کشیده بود.
با صدای دستانِ پرفسور که با شوق و اطمینان به هم میخوردند، به خودش آمد و رویش را برگرداند.
- تونستم!
- بله! تونستی. اما میخوام بدونم، به چی فکر کردی؟
کلاوس عینکش را درآورد. توی دستانش چرخاند و به آن خیره شد. لبخندِ کجی روی صورتش شکل گرفته بود. سرش را که بالا آورد، گفت:
- پرفسور.. میشه اینُ نگم؟
- آره آره.. فقط میخواستم بدونم، بعد از اون همه تلاشهای بینتیجه، چی اینقدر باانگیزت کرده بود؟ کدوم خاطره؟ اما حالا که خودت نمیخوای.. پس فقط از اجرای عالیِ طلسمِت لذت ببر.
و کلاوس لذت برده بود. از طلسمَش.. و از خاطرهای که در آن غرق شده بود. خاطرهای که حتی به خودِ او هم تعلق نداشت اما آنقدر خوب و شاد بود، که پاترونوسِ درونش را به جریان بیندازد.