جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

143 کاربر(ها) آنلاین هستند (96 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
139 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1396 14:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-لینی ما فکر میکنیم باید اتاق هیبت انسانی تو رو هم بررسی کنیم.
-مطمئنین؟
-بله خب دستوره. مخصوصا چون تو حشره هستی احتمال آلودگیت بالاست. باید اتاقت تمیز بشه.در صورت لزوم حشره کش هم میزنیم...

هکتور از شدت خوشحالی به لرزه در میاد و بی سرو صدا پاتیلشو روی آتیش میذاره و شروع به پخت و پز میکنه. حدس زدن این که معجونی که در حال درست کردنشه، ربطی به حشرات و کشندگی داره، سخت نیست.

مرگخوارا همگی با هم به اتاق هیبت انسانی لینی میرن.
لینی درو براشون باز میکنه.
اتاق کاملا به رنگ آبی رنگ آمیزی شده. این چیز عجیبی نیست. ولی وقتی در کمد دیواری لینی رو باز میکنن با اولین چیز عجیب مواجه میشن.

این!

دو چشم آبی رنگ که به همراه دو شاخک دراز بهشون خیره شده.

-نترسین. داییمه. برای تعطیلات اومده.

هیکل حشره، مرگخوارا رو به وضوح ترسونده بود.
-خ...خطری که نداره؟

-چرا چرا...نیش های زهرآگین و کشنده داره. حالا یادم افتاد. هک...بیا با داییم آشنات کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1396 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا خیلی راحت دنبال لینی راه افتادن. البته خیلی راحت هم نه. لینی یه حشره بود. پرواز میکرد. از سوراخ های قفل در ها رد میشد. و هر چند وقت یه بار هم گم میشد حتی. اما بلخره مرگخوارا به جایی رسیدن که به نظر میرسید پیکسی عجیب و غریب متوقف شده و دیگه حرکت نمیکنه. صدای پرندگان بهاری هم به گوش می رسید و خش خش برگ و باد و این صحبتا.

- لینی؟
- بل؟ 👀
- لونه زنبور؟
- این لونه ی زنبور نیست، این اتاق هیبت پیکسی ای منه!

مرگخوارا یه نگاهی به هم انداختن. بعدش یه نگاهی به لونــ... چیز... اتاق لینی هم انداختن. سوراخ ورودی اتاق فقط در حدی بود که یه پیکسی، یه مگس، یا نهایتا دیگه یه ریتا اسکیتر از توش رد بشه. این یه چیز واضح بود. همه ی مرگخوارا این رو فهمیدن.
خب... حالا همه ی همه شونم نه.

- چه اتاق با کمالاتیه!

رودولف دستش رو به سمت دراون اتاق مینیاتوری دراز کرد. و در رو باز کرد. یا حداقل سعی کرد در رو باز کنه. اما دست بزرگ رودولف لونه رو خراب کرد و مقدار زیادی عسل به اطراف پرتاب شد. مرگخواران در حالی که عسل از سر و روشون چکه میکرد به سمت لینی برگشتن.

- لینی؟
- چیه خب؟ گرده افشانی به طور غریزی در ذات حشراته!

شاید مرگخوارا باید اتاق هیبت انسانیِ لینی رو هم بررسی میکردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- ام خب میدونین چیه؟

همه به طرف لیسا برگشتند!
-چیه؟
-من تو فكر بقیه هستم!
-كه چی؟
- خب اول اتاق بقیه رو تمیز كنیم! اول بقیه از شر او بو خلاص بشن.

البته ته دلش اینگونه نبود! او به معجون های هكتور اعتماد نداشت و وسایلش را دوست داشت.

- چه مهربون!
-فكر نمیكردم تروبین ها هم خیرخواه باشن.

لیسا لبخند ملیح زدن را خیلی دوست داشت. باز هم لبخند ملیحی به همه زد.

-خب حالا بریم اتاق كی؟
-اتاق لینی!

لینی كمی ویز ویز كرد.
-اتاق من خیلی كوچیكه!
-خب!
به سختی دید میشه!
-خب!

لینی كه چهره ی طلبكار مرگخواران را دید تصمیم گرفت آن ها را به اتاق خود ببرد تا متوجه منظور او بشوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/30 22:48:10
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/30 22:55:59
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1396/1/1 2:18:25
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارانی که به دنبال یک پاتیل نو و جدید روانه شده بودند، همچون موجی عظیم، فوج فوج به کوچه دیاگون آپارات کردند تا هم پاتیل بخرند، هم بروند یک سلامی به اولیواندر برسانند و به یاد دوران قدیم حسابی پخش کنند و شاد شوند.

چند ثانیه بعد، مرگخواران با صداهای پاق بلندی در کوچه دیاگون ظاهر شده بودند. ملت که اصولاً به دیدن این تعداد از مرگخواران، به صورتی انقدر ناگهانی عادت نداشتند، خوف کردند و محو شدند. مرگخواران هم البته این موضوع را به کتف چپشان حواله کردند و رفتند دنبال مغازه خرید پاتیل، اما ناگهان، لینی که بسیار حشره باهوش و زرنگی بود، گفت:
- من الان متوجه یه مشکل بزرگ شدم.

مرگخواران به لینی نگاه کردند. نگاه مرگخواران سنگین شد. ستون فقرات ظریف لینی شروع کرد به خم شدن و ترک خوردن، پس لینی به سرعت گفت:
- الان نصفه شبه خب. همه مغازه ها تعطیلن.

مرگخواران:

- البته الان یه راه حلی داریم، بریم کوچه ناکترن که مغازه هاش همیشه بازن.

مرگخواران نیز به این عقل و هوش آفرین ها گفتند و اینبار همگی شاد و خوشحال و خندان رفتند به سوی کوچه ناکترن. در کوچه تنگ و تاریک و خلوت پیش میرفتند و به دنبال مغازه ها میگشتند. اما به نظر میرسید که کوچه ناکترن بیشتر شبیه هزارتو باشد، و البته آنها هم هیچ مغازه ای ندیدند. تا اینکه ناگهان کورسوی نوری از یکی از مغازه ها، توجه مرگخواران را جلب کرد. مرگخواران به آرامی به آن سو رفتند، در مغازه را باز کردند و وارد شدند. سپس رودولف گفت:
- عه... این که بورگین خودمونه و انقدر با ترس و لرز اومدیم تو مغازش! اوهوی! بورگین، بلند شو بیا ببینم، اون کمالاتایی که قرار بود جور کنی برای من چی شدن راستی؟

مردی خمیده با لباسی پوسیده در پشت پیشخوان ظاهر شد.
- این وقت شب چه افتخاری نصیبم شده که ملت شریف... یعنی پلید مرگخواران به مغازه محقرم اومدن و اینجارو با...
- این تعارفا رو بیخیال شو بورگین، یه پاتیل بزرگ نیاز داریم.

بورگین به نقاب آرسینوس نگاه کرد. از نقابش ریلکسی و "همه چی درست میشه" میبارید. هرچند بورگین شک داشت اگر بگوید پاتیل در مغازه اش پیدا نمیشود، باز هم این حالت آرسینوس پایدار بماند، پس گفت:
- یه چند ثانیه به من مهلت بدید.

بوزگین به سرعت پشت پیشخوان ناپدید شد. رفت به انبار پشت مغازه اش و پاتیلی را که عنوان "پاتیل نفرین شده" بر آن خورده بود، برداشت و برگشت پیش مرگخواران.
- بفرمایید این هم یه پاتیل سایز بزرگ. مال یه آقای معجون ساز پیر بوده، فقط چند بار دندون مصنوعی گذاشته داخلش.

مرگخواران هم متفکرانه شصت گالیون تحویل بورگین دادند و بعد هم یک علامت شوم فرستادند هوا که موجبات شادی و خنده خود و ترس و وحشت ملت را فراهم کنند، بعد هم آپارات کردند به خانه ریدل...

دو ساعت بعد:

- و اینم از آخرین ماده مورد نیاز.

ملت مرگخوار به هکتور که چند قطره آب دماغ غول غارنشین در معجون میریخت، نگاه کردند.

- از همون اولشم داری اشتباه میزنی و از همون اولشم دارم میگم بهت. نباید اصلاً پای چپ سوسک مینداختی توش. باید نیش عنکبوت مینداختی!

هکتور هم بدون توجه به آرسینوس که داشت با حالتی عصبی با کراواتش بازی میکرد، آخرین ماده تشکیل دهنده معجون را اضافه کرد، چندین دور آن را هم زد و سپس معجون به رنگ سبز لجنی را در یک بطری بزرگ خالی کرد.
- بریم واسه پاک سازی اتاق لیسا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 03:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ابتدا همه در سکوت به الیزابت خیره شدند...
بعد چهره ها یکی یکی تغییر کرد و به حالت های مختلفی در آمد؛ خشم، تعجب، ناباوری، افسوس...
در این بحبوحه فاجعه آرسینوس با خشم و ناباوری اعتراض خودش را ابراز کرد:
-یعنی چی که تموم شد؟

بعد در حالی که کراواتش را با دست نشان میداد، ادامه داد:
-ببینید! کراواتم بو گرفته! دیگه برق نمیزنه! این فاجعس!

بقیه هم به تبعیت از آرسینوس چهره های حق به جانبی گرفتند و شروع به اعتراض کردند.
لیسا و الیزابت که فهمیده بودند هوا کماکان دارد پس میشود، فرصت را غنیمت شمردند و در همان حال که همه مشغول اعتراض بودند، پاورچین پاورچین و با قدم هایی رو به عقب صحنه جرم را ترک کردند و مرگخوار های معترض را با شیشه خالی معجون براق کننده سر ارباب تنها گذاشتند.
بعد از مدتی اعتراض و سر و صدا لینی موفق شد تا مرگخواران را متفق کند و میز گردی برای حل مشکل تشکیل دهد، او به عنوان یک حشره بیش از حد برای چنین کار هایی پتانسیل داشت!
وقتی نظم به جمع برگشت لینی گفت:
-خوب شروع میکنیم! یکی یکی پیشنهاد بدید، تاکید میکنم یکی یکی!

برای اولین بار همه گوش کردند و یکی یکی شروع به ارائه پیشنهاد هایشان کردند که یکی پس از دیگری به دلایل مختلفی رد میشدند.
در سویی دیگر، دلفی جدا از جمع مرگخواران به دنبال یک تکیه گاه میگشت، نه یک شانه ستبر، بلکه لوستری قوی!
او کلافه شده بود همه جا بو میداد، خیلی خیلی بو میداد! دلفی از کثیفی بیزار بود، این که او به وسواس حاد مبتلاست یکی از راز هایی بود که کسی از آن خبر نداشت!
در نهایت کلافه شد، طنابش را روی شانه انداخت و به جمع مرگخواران پیوست.
وقتی چند دقیقه ای به حرف ها گوش داد متوجه موضوع بحث شد و در آن شرکت کرد.
-اصلا خودت اینجوریش کردی هکتور! خودتم درستش کن، یه ذره از اون تورب... تورپین یاد بگیر!
-آخه من که نمیدونم چه معجونی درست کنم!
-خب... چه میدونم!؟ برو معجون براق کننده سر ارباب درست کن! این بار به مقدار کافی!

این آماندا بود که پیشنهاد دلفی را تکمیل کرده بود.
همه مرگخوار ها از این ایده استقبال کردند...

-آخه توی پاتیلمم معجون موندگاری مونده! دیگه نمیتونم معجون درست کنم!تازه اگرم میشد، کوچیک بود، معجون کم میومد

آرسینوس که هنوز هم با افسوس و اکراه کراواتش را در دست گرفته بود گفت:
-مثل این که تنها راه اینه که واست پاتیل بخریم نه؟ به پاس زحماتی که واسه پخش کردن این بوی مطبوع و خوشایند کشیدی!
-آره تنها راهشه

و اینگونه شد که همه به دنبال یک پاتیل نو و بزرگ روانه شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1395/12/30 17:59:01
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 30 اسفند 1395 02:28
نمایش جزئیات
آفلاین
-حالا اگر این لیسا خانم سر و صدا نمیکرد الان معجون براق کننده داشتیم!
-همیشه این کارو خراب میکنه.
دوباره چهره های عصبانی مرگخواران به سمت لیسا برگشت.
لیسا با یک لبخند ملیح به آن ها پاسخ داد.
-کسی که کار رو خراب میکنه خودشم درستش میکنه!

چهره ی مرگخواران تغییر کرد. کمی از حرف های لیسا متعجب شدند.

-این شما و این... معجون براق کننده ی سر ارباب!

لیسا راست گفته بود. خودش کار را خراب کرده بود اما خودش هم درست کرده بود.
حالا موقع دعوا بود.

- اون معجون رو بده من!
- نخیر بده به من میدونی اون میتونه چقدر ساحره رو جذب کنه؟
- این برای تمیز کردنه نه برای استفاده شخصی!
- ساکت!

سر ها به طرف الیزابت چرخید!
- به همه میدیم! هر کدومتون یه طرف مشغول بشه !به صف بشین!

مرگخوارن با نظم و ترتیب به صف شدند و یکی پس از دیگری معجون میگرفتند.
اما همیشه همه چیز به خوبی پیش نمیرود.
فقط 3 نفر معجون گرفته بودند که الیزابت فریاد زد:
-معجون تموم شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/30 2:31:50
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 29 اسفند 1395 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

در اثر فرار یکی از معجون های هکتور، بوی نامطبوعی فضای خانه ریدل رو پر کرده. لرد به مرگخوارا دستور می ده اتاق ها رو یکی یکی بگردن و تمیز کنن!

از اتاق لیسا شروع می کنن و تصمیم می گیرن برای تمیز کردن، از معجون براق کننده سر لرد استفاده کنن. برای برداشتن معجون، وقتی که لرد خوابه به اتاقش می رن.

................

-ارباااااااااااااااااااااب!

لرد سیاه از خواب پرید...و این اتفاق خوبی نبود!
در حالی که لرد گیج و منگ و عصبی روی تختخوابش نشسته بود و در حال لود شدن بود، مرگخواران به طرف لیسا برگشتند.

-الان دقیقا چه مرگته؟
-یعنی بمیرم؟
-تو نمی فهمی که ما مخفیانه اومدیم اینجا؟
-یعنی نفهمم؟
-تو معنی بی سرو صدا رو می دونی؟
-یعنی نادونم؟

لرد سیاه با چهره ای خشمگین از روی تخت بلند شد. مرگخواران مرلین را شکر می کردند که لرد مویی در سر ندارد....وگرنه مطمئنا در آن لحظه به حالت سیخ سیخ در آمده بود.
لرد با ابروهایی در هم کشیده و چشمانی که از خشم برق می زدند به طرف جمع مرگخواران رفت...ولی یکی از آن ها با خونسردی لرد را کنار زد و وارد اتاق شد.
طناب بلندی را که در دست داشت به صورت حلقه ای گره زد. نگاهی به سقف انداخت و سرگرم بررسی آن شد. طناب را دور سرش چرخاند و به طرف سقف پرتاب کرد!

-دلفی...می تونیم بپرسیم داری چیکار می کنی؟
-بله ارباب...دارم می رم در خلوت تنهاییم بمیرم. سعی کردن تو اتاق خودم و اتاق لیسا و اتاق آماندا بمیرم...ولی لوسترشون ضعیف بود. مال شما قویه. اومدم این جا بمیرم! خلوت تنهاییمم آوردم. تو جیبمه.

لرد سیاه گیج تر از قبل شده بود! با این حال، رو به یارانش کرد.
-ما تازه موفق شده بودیم با این بو مبارزه کنیم و به خواب شیرینی فرو بریم! همین الان برمی گردین...و یکی یکی اتاق ها رو تمیز می کنین. به هیچ دلیلی هیچ کار دیگه ای انجام...


شترق!


دلفی و لوستر، نقش زمین شده بودند...

مرگخواران دلفی را هم جمع کردند و سر کارشان برگشتند.
-نوبت اتاق بعدیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 27 اسفند 1395 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکدام از مرگخواران نمیدانستند که چی شد که یهو به این فکر افتادن هرچی معجون توی خونه ی ریدل هست از همین "معجون موندگاری" گرفته تا "معجون براق کننده سر مبارک ارباب" خالی کنن توی هلق هکتور!

- هکتور، به نفعته بدونی چطور جلوی کثیف شدن وسایل بگیریم!
- آره وگرنه دستور العمل بالا اجرا میکنیم.
- خب اسمش معجون موندگاریه دیگه باید موندگار باشه.

هکتور همونطور که ویبره میزد با خودش فکر کرد که پادزهری برای معجون ساخته یا نه ولی باید عرض کنم که زرشک اما ناگهان چراغی بالای سر هکتور ظاهر شد که بخاطر ویبره رفتناش خاموش شد!

- خب ما میتونیم از معجون براق کننده سر مبارک ارباب استفاده کنیم!

این ایده مرگخواران را در فکر فرو برد. لیسا گفت:
- اما ارباب که اصلا اجازه نمیده ما به اون معجون نگاه کنیم.
- حتی نمیدونه که ما میدونیم که اون نمیدونه که ما میدونیم که همچین معجونی وجود داره.

این جمله ی سنگین آماندا برای مدتی ملت مرگخواران را در حالت پوکر فیس برد. بعد از چند دقیقه بالاخره ملت مرگخواران به حالت اولشون در اومدن و لینی گفت:
- متاسفانه چاره ای نداریم باید بریم شهید کربلا بشیم.

اینگونه شد که مرگخواران مفهوم حرف لینی را متوجه نشده و با هواپیمای شخصی اربابشون رفتند به کربلا و با کافران جنگیدند و بعد از یک جنگ سخت و درحالی که بعضی هاشون واقعا شهید شده بودند به خانه ی ریدل برگشتند. لینی با دیدن وضعیت مرگخواران گفت:
- بابا منظورم این بود که بریم معجون ارباب برداریم.

مرگخواران دوباره به حالت پوکر فیس وارد شدند اما از آنجایی که نمیخواستند جلوی همدیگه کم بیارن گفتند:
- ما میدونستیم ره رفتیم در راه خدا شهید بشیم ره.
- درسته رفتیم ثواب کنیم.
-

حالا که مرگخواران موضوع را ماست مالی کرده بودند به سمت اتاق ارباب لرد ولدمورت به راه افتادند. وقتی رسیدند کمی درز در اتاق را باز کردند و اتاق را دید زدند؛ ارباب درحالی که خر و پف میکرد روی تخت خوابیده بود و نجینی روی یک تخت دیگر بود و البته یک پوست نارنجی رنگ هم کف اتاق بود که زمانی بدن یوآن ابرکرومبی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: جمعه 27 اسفند 1395 01:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا من ره انتخاب میکنید؟ لیسا را انتخاب ره کنید!

لیسا دهانش را باز کرد تا اعتراض کند اما لینی وسط حرف او پرید.
- خوبه خیلی عالیه بریم.
-هی کجا؟ اصلا چرا من؟
- تو انتخاب شدی! بریم سراغ اتاق لیسا؟

همه با سر حرف لینی را تایید کردند و بعد به سمت اتاق لیسا رفتند.

اتاق لیسا

- من اینجا وسایل شخصی دارم! اونارو خودم تمیز میکنم!

کسی بدون توجه به حرف لیسا، هر کدام به یک سمت از اتاق لیسا رفتند.

-راستی یه سوال دارم!
-چیه آماندا؟
-میگم بو رو چجوری تمیز میکنن؟
-آماندا این بوی معجونه و ما معجون رو از روی وسایل پاک میکنم.
-آهان!

هر کدام سرگرم تمیز کردن وسیله ای در اتاق لیسا شد و خود لیسا از فاش شدن اسرارش میترسید؛ اما به روی خودش نمی آورد.

-این داداشته؟ چه خوشگل بوده!

لیسا با شنیدن این حرف بغض کرد. کسی از چگونگی مرگ او خبر نداشت. حرفی نزد.

-اولین شب قرامون، لوکاس، قلب؟ چه جالب.
- فکر میکردم لیسا از پسرا متنفره!
-بده من اونو!

لیسا با عصبانیت عکس را از دلفی گرفت.

اتاق تکانی خورد.
این فقط نشانه ی یک چیز بود!
ورود هکتور.
-میگما یه چیزی من هنوز موفق به مهار کردن معجونم نشدم اگر تمیز کنید دوباره کثیف میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/12/27 1:53:27
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 اسفند 1395 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه من مردم كه شما بي خاصيتا چنين مسئوليت مهمي رو انجام بدين؟
بلاتريكس دستش را توي كيسه كرد و كاغذي را در آورد: اين چقدر بدخطه! كي اينا رو نوشته؟ ام... پريم اوردين!

كتنيس جيغ زد: من! من داوطلب مي شم!

كراب كه اعصاب معصابي برايش نمانده بود، پاشنه ي ٥٠ سانتي اش را فرو كرد در حلق كتنيس و گفت: يك كاغذ ديگه بردار.

بلاتريكس به كاغذي كه برداشته بود زل زد: "لوك چالدرتون خيلي خفن است." و با صداي ضعيفي گفت: اينا يه شوخيه براتون؟

-اين كفره! كفر!
- واي! واي! تو مسلمون نيستي، بلاتريكس!
- استغفراللرد، بلاتريكس! تو به خفني لوك شك داري؟ توبه كن! زود باش!

چشمان بلاتريكس گرد شد: چي؟ نه! معلومه كه نه. من فقط داشتم...
- شانس آوردي! مي دوني حد داره شك به لوك؟

بلاتريكس در حالي كه هنوز مي لرزيد، كاغذ بعدي را خواند: هري پاتر!
نگاه هاي "وات د..." گانه ي مرگخواران با هم تلاقي كرد و تصميم گرفتند كه به روش قديمي اعضا را انتخاب كنند؛ بقاي قوي ترين ها

بلاتريكس انگشتش را به سوي ليني كرد: تو! اتاقت كجاست؟
ليني هم منويش را درون چشم بلاتريكس كرد و گفت: مي ريم اتاق باروفيو!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.