پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

93
نفر همین الان آنلاین‌اند 54 نفر در «انجمن»
0 عضو 93 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

55 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

كافه سه دسته جارو

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 14 مهر 1388 13:13
عضویت
1348/10/11
پست‌ها
198
راجر بصورت خیلی نگران میخاد از در کافه بزنه بیرون که ملت شیرجه می زنن جلوی در و نمی ذارن راجر از در بره بیرون !!

راجر : بره چی نمیذارید برم بیرون !!
ملت : ها .. همینجوری .. از سر بیکاری !!

کامران پاتر از زیر جمعیت : اه بچه ها این جارو ....
در باز میشه و جی کی رولینگ وارد کافه میشه !!
کامران پاتر : این جارو ئه که اینجاس یه نیمبوس .... بوس .. دوهزاره اصله!!!چرا اینجوری نگاه می کنین خب لکنت دارم !!!
دوباره در باز میشه و مقدار زیادی از شخصیت های مهم جهان از در میان تو و از راجر امضا میخان !!!
راجر :

درون انبار قدیمی !!
چند ساعت گذشته و فلور هنوز به هوش نیومده !!
حمید از شدت سادیسمیت داره خود زنی می کنه .. چند تا دیگه از بروبچ هم اومدن تو انبار و دارن شیوه های نوین آزار و اذیت رو از برادر فرا می گیرن !!!!
ادی چند تا جوراب از سقف آویزون کرده و یه جوری آویزون کرده که دستشون بهش نرسه !!
ققی داره تک تک پراشو می کنه و لیست اعضای سایت رو آماده می کنه !!
سرژ هم هنوز تو کافه اس و داره با راجر عکس میندازه ( اشاره به پست قبلی ) و آنیت و آوریلم دارن تست می زنن !!! ( آنیت آوریلو بچه مثبت کرده !! )
کریچر : ارباب حمید این دختره به هوش نیومد .. ارباب مگه چی نشونش داد .. ارباب کریچر فلور رو دوست داشت .. کریچر همیشه عاشق فلور بود .. کریچر زشت بود فلور خوشگل بود ... کریچر از بچگی عاشق فلور بود ولی راجر زودتر از کریچر عضو شده بود .. کریچر دوست داشت !!!
کریچر از شدت جو زدگی می پره بغل فلور و های های گریه می کنه !!! :banana:
آوریل که شدیدا بچه مثبت شده در این پست میاد میزنه در گوش کریچر
آوریل: هووو این کارای پی جی بیست و دو چیه انجام میدین .. فکر شناسه هایی مثل راونا ریونکلا باشین .. حیف این بچه پاک و معصوم نیست این صحنه هارو ببینه ...
آوریل رو شدیدا جو می گیره و با مشت و لگد میفته به جون کریچر !!


در کافه
راجر بالاخره از در میاد بیرون و متوجه لکه های خونی روی زمین میشه و سریعا میفهمه این لکه های خون مال کریچره که قبل از رفتن از کافه خون دماغ شده بوده بنابراین تصمیم می گیره لکه ها رو دنبال کنه تا شاید بتونه فلور رو پیدا کنه .../

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
آخرین ورود
پنجشنبه 21 آذر 1392 23:20
عضویت
1383/09/08
پست‌ها
1223
چهره ی برادر حمید که میخندید از سیاهی نمایان شد
حمید: یوها یوها هاها...هو ...هو...ههاهاها.بترس ..من خیلی خفنم
فلور جیغ میکشه و میافته روی زمین
حمید رو به کریچر: این کی بود اوردی . گفتم یکی رو بیار سادیسممون رو روش امتحان کنیم , این که اصلا به درد نمیخورد
کریچر با بغض: ارباب حمید اصلا ارباب خوبی نیست ارباب بلا خیلی ردیف بود و اصلا با کریچ همچین حرف نمیزد , بعدشم خود ارباب گفت یک دختر 5 از 5 که صاحاب نداشته باشه یا بود و نبود صاحابش فرقی نداشته باشه بیار

در کافه

راجر از امضا دادن فارق شده و داره با ملت عکس میندازه

سرژ: آقا یکی دو نفره از منو راجر بگیر
و دستش رو میندازه روی شونه ی راجر . اما در همین لحظه بلیز در حالی که دستش رو به نشانه ی پیروزی بالا گرفته مییاد زیر پای اونا میشینه . بعد از اون , استرجس , ایگور , ادی, وینکی , هری , و غیره هم مییان و یک تیم 11 نفره ی کامل تشکیل میدن و یک عکس فوتبالی میندازن

بعد از سه ساعت

راجر که خیلی خسته شده و داره نوشابه میخوره و با مادام رزمرتا میحرفه
رزمرتا: راستی راجر فلور کو پس؟
راجر تازه یادش میافته که با فلور اومده تو
راجر: آو . این دختره کجا موند پس , دیدم با کریچر رفتن بیرون ها , ولی خب هر کاری هم داشته باشن یک ساعت بیشتر طول نمیکشه , دیگه باید نگران شد
و در حالی که خیلی نگرانه در جستجوی فلور بر میخیزه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر
آخرین ورود
دوشنبه 25 بهمن 1389 23:45
عضویت
1385/11/06
پست‌ها
65
ببخشید من از پست فلور ادامه میدم.
------------------------------------------

فلور در حالی که ابروهایش در هر ثانیه سه بار بالا پایین میرفت، رو به کریچر گفت:
ـ مگه چی شده؟
ـ کریچر امضا خواست. ارباب کریچر خواست امضا از خانوم گرفت. کریچر خواست خانوم امضا داد!
فلور دوباره به صورت ::d در آمد و گفت:
ـ اَری میخواد من رو ببینه؟
کریچر:
ـ خانوم چه لهجه ی ضایعی داشت! ارباب گفت اگه خانوم با این لهجه صحبت کرد ازش امضا نگیر!
در همان حال راجر در حال مشق خط نوشتن از یکی از طرفدارهایش بود، نفهمید که فلور به دنبال جن راه افتاد و بیرون رفت.

در بین راه----
فلور و کریچر قدم زنان به سمت خوابگاه میرفتند.
فلور: ه...ه...هُُری چرا میخواد من رو ببینه؟
کریچر: ارباب خواست خانوم نفهمید!
ناگهان کریچر راهش را از خوابگاه مدیران کج کرد و به سمت انبار قدیمی جاده ی مادولین آباد به راه افتاد.
فلور: چی شد؟ چرا راه عوض شد؟
کریچر: ارباب خواست خانوم رو کرد سورپریز!
فلور و کریچر رفتند تا به یک انبار قدیمی رسیدند.
فلور: اینجا با من کار داره هری؟
کریچر در را باز کرد و فلور داخل شد.
ناگها ندر از پشت بسته شد و فلور چرخید.
چهره ی برادر حمید که میخندید از سیاهی نمایان شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
تولد نقش
1394/05/16
آخرین ورود
دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
عضویت
1385/08/23
پست‌ها
509
در کافه باز شد و همه نگاهها به طرف در چرخید اووووووووو .... ویکتور با جینی تو روز والنتاین وارد کافه شدند
هرمایونی با دیدن این صحنه از کارش با رون :bigkiss: دست کشید و از حال رفت. هری که لونا رو گرفته بود با عصبانیت بلند شد رفت طرف ویکتور و بهش گفت: هوی یابو . من اعصاب ندارم زود دست دوست دخترم رو ول کن ببینم . ییهو جینی با یه حرکت تیغه پا رفت تو شکم هری و گفت: خفه شو بدبخت من عمراً با تو برم بیرون با اون فیلم Ecuse که بازی کردی نامرد
هری : من مامانم رو می خوام این آبرومو برد. مامان :mama:
رون که این صحنه رو دید خودش رو زد به کوچه علی چپ که یعنی من خواهرم رو ندیدم داره با دوست پسرش تو کافه راه میره
جینی و ویکتور رفتند یه گوشه نشستند مادام بدو بدو اومد و یه شیشه 21 ساله گذاشت جلوی ویکی و جینی واونها شروع کردند به :bigkiss: کردن هم که فلور گفت بچه ها حاضرین یه مسابقه بذاریم مرلین که آفتابه طلاییش دستشبود داد زد گفت: هوی فلور منم بازی
فلور: عمراً تو پیری برو با آفتابت بازی کن
مرلین : جون من منم بازی بدین
ویکتور : هوی مرلین باشه تو هم بازی ولی تو داور میشی (خرش کرد )
مرلین :باشه قبول ولی چه بازی.
فلور : کلاغ پر
هدویگ: چرا کلاغ .
آلبوس: تو یکی دیگه خفه شو
هدویگ: آفرین جغد پر
هرمیون که تازه بهوش اومده بود دوباره غش کرد
هری که تا همین تازه داشت خجالت میکشید ییهو گفت : باشه هدی جغد پر .
فلور: همه بیان اینجا. انگشتتون رو بذارید ... جغد پر
ملت دستشون رفت بالا
کلاغ پر .
ملت دستشون رفت بالا
هرمیون که تازه به هوش اومده بود دوباره از هوش رفت
هدویگ پر.
ملت دستشون رفت بالا
البوس پر .
آلبوس که جو گرفته بودش دستش رو بالا کرد .
ویکتور : ههههه بچه ها آلبوس سوختی باید ما تو رو تنبیه کنیم
مادام روز مرتا گوجه داری
مادام: آره عزیزم
ویکتور : برامون بیار
مادام بدو بدو رفت و تماته آورد
ویکتور : بچه ها همگی گوجه ها آماده حمله......
آلبوس برای فرار بیرون رفت و همه هم دنبالش تو دهکده شروع به دویدن
(برگردیم به کافه)
مادام و مرلین و هرمایونی تو کافه مونده بودند
مرلین فراموشی گرفته بود رو به مادام روز مرتا: ای ووووو .. چه خان خوبی با مو ازدواج می کنندنده ..هووووو
ای ووووووو.. چه خان خوبی با مو ازدواج می کنندنده ..هوووووووو
هرمیون که از هوش رفته بود به هوش اومد و دوباره به یاد ویکتور جینی افتاد و از هوش رفت


پایان ...........
راستش خیلی بیمزه بود میدونم ولی خب گفتم یه چی بزنم تا راه بیفتم خواستید پاکش کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
آخرین ورود
یکشنبه 18 اسفند 1398 04:09
عضویت
1383/04/07
پست‌ها
929
تق!

در کافه باز می شه!

سوسکهای توی کافه کف هورا دست از این کارا می کنن که بابا در کافه بعد از مدتهای مدیدی باز شده!

فلور با راجر وارد می شن و جای برای نشستن انتخاب می کنن!
مادام بدو بدو می یاد طرفشون و موهاشو به یک طرف می زنه و می گه!

-راجر پسر نازنین بزرگ شدی!خیلی وقته ندیدمت!تبریک می گم که یک سمتی توی این دنیای جادویی گرفتی!

راجر که به حالت دو نقطه دی در امده و لپاش قرمز و نارنجی می شه می گه: رنگ نارنجی بهم می یاد؟

فلور می پره وسط: وای اصلا رنگ نارنجی برازنده ی تو هست!

و دوباره راجر به حالت دو نقطه دی در می یاد !

یکدفعه در کافه با بومبی باز می شه و همه می ریزن تو تا از راجر امضا بگیرن!فلور اون وسط برای اینکه کم نیاره می گه

-افتخار نمی دم بهتون!

که یکدفعه می بینه یکی داره دامنتشو می کشه وقتی پایین رو نگاه می کنه یک جن مفلوکی می بینه کریچر نامی که یک ورق و پر دستشه و می گه

- امضا داد به کریچر؟

فلور اینبار توی اذحام جمعیت به حالت دو نقطه دی در می یاد!

*******************************
به حالت دو نقطه دی(کپی رایت بای الکسا بردلی!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید
آخرین ورود
چهارشنبه 3 فروردین 1401 04:01
عضویت
1385/11/09
پست‌ها
271
ببخشید من نمیدونم این جوری که پست میدم درسته یا غلطه!!!اگر غلط بود پاکش کنید!!!آخه هرکی این جا نظر داد اسلیترینی بودش!
-------------------------------------------------------------------------
وقتی رفتن تو کافه دیدن مادام رزمرتا داره از توی قفسه ی نوشیدنی های کره ای برای یه گروه هافلپافی که اون طرف تر نشسته بودند نوشیدنی در می آورد!!!!!
اونا رفتن نشستن روی میز بقلیه اون هافلپافی ها و یه چند تا نوشیدنی کره ای سفارش دادن!!!!
(حالا میریم سراغ هافلپافی ها."من از شخصیت های سایت هم استفاده میکنم!!!!! )
ماتیلدا و لودو بگمن و وروونیکا با چند نفر دیگه نیشسته بودند و داشتننوشیدنی هایی که مادام رزمرتا تازه آورده بود میخوردن که یهو از در کافه یه جغد قهوه ای اومد تو.
اون جغد لودو بود.اون اومد و ری شونه ی لودو نشست و پاشو آورد جلو....یه نسخه از پیام اروز تو پاش بود...لودو اونو از توی پاش در آورد و جغد رو پر داد!
روزنا مه رو باز کرد و دیدی تیتر خبر نوشتن:"گروهی از مرگ خواران به نام گروه تحاد ناپدید شده اند"
اون تیتر رو بلند خوندوگروه اتحاد که اون طرف تر نشسته بودن ترسیدن و دوتا پا داشتن دوتا ی دیگه هم قرض کردن و جیم فنگ شدن!
ماتیلدا رو به وروونیکا کرد و گفت:اینا کی بودن؟!نیومده رفتن!!!!
لودو گفت:چه جالب سازمان وزارت سحر و جادو هم نمیتو نه رد یابیشون کنه!
اون روزنامه رو بست و در ادامه ی حرفش گفت:
مث که این رد یاب سازمان از کار افتاده ها!!!
اون اینو گفت و همه شون نوشیدنی هاشونو یه ضرب رفتن بالا و از در کافه خارج شدن!!!
(میدونم خیلی چرت و پرت بود شما به بزگی خودتون ببخشید من رو!آخه من که مثل شما حرفه ای نیستم....من یه تازه کارم!!!
اگر خیلی چرت بود شما پاکش کنین!!) :poser:

ماتیلدا جان هر کس دسترسی به ایفای نقش داشته باشه معنیش اینه که حق داره در تمام تاپیک ها بپسته و تاپیکها به جز تاپیککای درون تالار خصوصی پست زدن توشون برای همگان ازاده و اسلیترینی و غیر اسلیترینی نداره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيك بي سر در 1385/11/22 18:41:41
تولد نقش
1385/09/06
آخرین ورود
یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
عضویت
1385/05/08
پست‌ها
1506
به اسکاور:
اسکاور عزیز تقصیر من نبود که نتونستم نکته هایی رو که توی نقد پست اولم گفته بودی توی پست دومم رعایت کنم.چون من پست دومم رو وقتی زده بودم که تو تازه یکی دوتا از پستهای این سری رو نقد کرده بودی و نقدت به من نرسیده بود!ولی سعی میکنم این دفعه نکاتی رو که گفتی رعایت کنم.
فقط یه سوال.من آخر نفهمیدم منظورت دقیقاً از پاراگراف بندی چیه!به نظرم پست های من و بقیه پاراگراف بندی داره که!
---------------------------------------------------------------------------
ملت دایناسور یکی یکی از روی زمین بلند میشن و با قیافه های خشن و از خود راضی به بچه های اتحاد نگاه میکنن.دایناسورها که شباهت زیادی به تپه های سنگی کج و کوله دارند به صورت نیم دایره جلوی اسلیترینی ها صف میکشن و با زبونشون که اندازه فرش های دوازده متریه دور دهنشون رو لیس میزنن!
بلاتریکس نگاهی به بقیه میندازه و میبینه که همگی از فرط هیجان!سر جاشون خشک شدن.بلا:بچه ها،به گمونم اینا یه ذره گرسنه باشن!
بلیز آب دهانش رو قورت میده و به زور میگه:خدا بگم چیکارت نکنه آرمیس،آخه این چه ماجرایی بود نوشتی توی پستت!
یکی از دایناسورها که از بقیه بزرگتره کمی به جلو میاد و با نگاه نافذش همه رو یکی یکی نگاه میکنه.دو سه تا دایناسور دیگه هم همین کار رو انجام میدن ولی بقیه ترجیح میدن با دمشون بازی کنن و وظیف نگاه کردن یا انتخاب غذا رو به عهده بقیه بذارن!کله دایناسور همین طوری میچرخه تا روی لوسیوس ثابت میمونه!
لوسیوس: این منظورش چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنه به من؟بچه ها کمک!
و به سرعت سرش رو برمیگردونه تا از بقیه کمک بگیره ولی هیچ کس رو نمیبینه.همه از فرصت استفاده کردن و در جای امنی پناه گرفتن.رودولف از پشت درختی با اندازه یکی از از برج های تجارت جهانی فقید گفت:لوسیوس جان اگه میتونی تو هم پناه بگیر.اگه هم نتونستی نگران نباش.ما که هستیم.خودمون برات یه مجلس ترحیم درست و حسابی میگریم!
بلاتریکس که از این وضع ناراضی بود رو به بقیه میگه:بیاین بیرون ببینم.این چه وضعیه.شما ها نباید کم بیارین.
اعضای اتحاد که دوزاریشون افتاده بود همه میان بیرون و جلوی دایناسورها صف میکشن.دایناسورها لحظه ای با تعجب نگاهی به اعضای اتحاد میندازن.اونی که از همه بزرگتر بوده زودتر به حالت عادی برمیگرده و با عربده ای که چندتا درخت رو از ریشه در آورد شروع به دویدن به طرف اعضای اتحاد کرد.
بلا و بقیه همه چوب دستی هاشون رو به طرف دایناسور میگیرن و در یک لحظه با هم فریاد میزنن:وینگاردیوم لویوزا.دایناسور پونصد متر از روی زمین بلند میشه و محکم روی سر چندتا دایناسور دیگه فرود میاد!صدای گرومب وحشتناکی بلند میشه که نشون میده اون دایناسورها دیگه دایناسور بشو نیستن!ملت اتحاد میخواستن خوشحالی کنن که بلا فریاد زد:عحله کنین غیب بشین.اونای دیگه دارن میان دنبالمون.همه برین طرف کافه سه دسته جارو.
دایناسورهای باقی مانده که از اینکه رو دست خوردن حسابی خشمگین و عصبانی بودن با سرعت خودشون رو به اونا رسوندن ولی قبل از اینکه کاری بکنن همه اعضای اتحاد خودشون رو غیب کردن و از اونجا رفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
یکشنبه 8 دی 1387 12:26
عضویت
1384/10/08
پست‌ها
137
جغد سفید چرخی زد و روی درختی نشست و چشمان درشت کهربایی اش را بر آن گروه عجیب دوخت.

بلا زیر لب گفت: هدویگ خودشم که نیست، جد و آبادش رو می فرسته ما رو مستفیض کنن.
بلیز: ها؟

رودولف که رگ خشانتش برجسته شده بود طلسمی به سمت جد هدویگ حواله کرد. جغد پیر آهسته خم شد و تالاپ روی زمین افتاد و چند تکه شد.

بلا با عصبانیت گفت: زود جمش کن تا نسل هدویگ منقرض نشده!

رودولف جارو خاک اندازی را از صاحب کافه قرض گرفت و جد هدویگ را جمع کرد و با چسب تکه هایش را به چسباند. (کی گفته تمدن باستانی پیش رفته نبوده؟)

بلا: رودولف پاشو چسبوندی روی سرش!

رودولف: عیبی نداره... حالا معلوم شد چرا نسل هدویگ ناقص شده!

***
اتحادیون همین طور علاف در عصر حجر قدم می زندند و از مشاهده انسان های نخستین و جد و آباد موجودات لذت می بردند.

بلا به زنی اشاره کرد که با یک چماق مردی را دنبال کرده بود.
-هوووم... رودولف فکر کنم اون دوتا جدای ما باشن.

رودولف: آخی... ما نسل اندر نسل همه زز بودیم...

بلا در حالی که با دفت حرکت چماق را روی سر مرد تماشا می کرد گفت: و خشن...

***
آن ها به حرکت خود ادامه دادند و بالاخره از مرکز تمدن بشری (!) دور شدند و وارد جنگلی با تپه های خاکی شدند.

بلیز روی جسم قهموه ای رنگی نشست و گفت: آخیش... خسته شدیما...

جسم قهوه ای رنگ تکان خورد و لرزید. رنگ از جهره بلیز پرید.
تپه ها کم کم تکان خوردند و بعد انگار زمین لرزه ای رخ داد.

-چی...

همه همزمان نگاهشان را به بالا دوختند. تپه ها جان گرفته بودند و روی پاهایشان ایستاده بودند. چندین دایناسور با چشمانی حریص آن ها را نگاه می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
شنبه 13 مهر 1387 20:30
عضویت
1385/10/14
پست‌ها
121
بلیز به اطرافش نگاه میکنه و همه چند متر عقب میرن.بلیز با ترس و لرز:
- هه...سلام دوست من...ما دوستیم مگه نه؟!
- گرومبا گومبی هی...بوق بوق!!

بلا در گوش رودلف: اینا میدونن بوق چیه!حتما باید قوم توسعه یافته ای باشن...

بلیز: دوست من...میتونم دوست ممد صدات کنم؟
دوست خوب سیبیلو: کریچو رومباب
بلیز: خوب که اینطــ...دوست ممد!!چرا رفتی پس؟!

دوست ممد که توسط یک پرنده غول آسا حمل میشد برای آنها دست تکان داد و به همراه پرنده به سمت قله ها حرکت کرد...

بلیز رو به بقیه: شما میدونستید اینها صنعت هوایی هم دارن؟

- اوهههههههه اوهههه اوهههه(نکته تشخیص هویت صدایی:صدای گریه مانیتمورت)

تمام گروه از این شوک ناگهانی به جنب و جوش افتادند و سر و صدا میکنند.

= دید آدم های نخستین =

شیرممد رئیس قبیله به موجودات عجیب و غریبی که دارن بالا پایین میبرن نگاه میکنه و تعجب میکنه!!

یه چیز کوچیک در حالی که دماغ یه چیز کوچیک و خاکستری رو گرفته دور بقیه میدوئه و جیغ میکشه!

= دید آدم های غیر نخستین =

مانتیمورت دماغ یه جن پیر و کثیف رو گرفته و داره دور بقیه میدوئه.
بلا: پسرم مانتیمورت نکن!!
- مامان...این موهای منو کشید!!

همه به سر مانتی نگاه میکنن...
ایگور عینک آفتابیشو میزنه و به بلیز میگه: کرم ضد آفتاب منو ندیدی؟
بلیز: مانتیمورت...من تورو به خاطر طرفداری از سبک وزیر اسبق کینگزلی و مخالفت با وزیر سابق،دراکو دستگیر میکنم!

همه:
بلیز:

صدای هو هو توجه همه رو به خودش جلب میکنه...همه بر میگردن و با جغذ سفیدی روبه رو میشن که داره بهشون نزدیک میشه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]The sun enter
آخرین ورود
یکشنبه 20 آبان 1386 18:52
عضویت
1385/01/23
پست‌ها
646
گويا در هوا معلق شده و با سرعت سرسام آوري به عقب پرواز مي كردن و براي لحظاتي چيزي جز چيز هاي عحيب غريب و رنگي در اطرافشون نمي ديدن تا اين كه بالاخره اين حالت رفع مي شه و به دنبالش صداي بوق ممدتدي شنيده مي شه و اسلي ها روي پاشون وايميستن .
بلا چشمشاشو مي ماله ودر حالي كه سرش ناخواسته به اطراف حركت ميكنه ميگه : ما ...ما كجاييم ؟
رودولف : نمي دونم عزيزم .فقط اين جا خيلي خفنه ...معماريشو حال كن مدل 2007 بيده .
رودولف اين را گفت وبه ساختمان كوچك سفيدي در روبه رويش اشاره كرد كه به نظر مي رسيد آن را با استخوان هاي بلندي ساخته باشند .
بليز در حالي كه داره سرش رو ميخارونه و به اطرافش نگاه ميكنه ميگه : به نظرتون اين جا كجاست كه ما اومديم ؟ زير پاتو نگاه كن . وزارتخونه كل مناطق جادوگري رو آسفالت يه دست كرده ولي اين جا چرا خاكيه ؟
بلا موافقت ميكنه وميگه : درسته ! بليز به نكته ي جالبي اشاره كرد .
بلا جلو ميره و ملت اسلي هم به دنبالش راه ميفتن .
بلا : اين جا چقدر تركم جمعيت كمه ...هيچ كي اين جا نيست انگار . هيچ ساختمون ومغازه اي هم نيست . خيلي بي كلاسه .
رودولف : صد در صد موافقم .
در اطراف آن جاده ي خاكي هيچ مغزاه اي وجود نداشت وهيچ خلق اللهي در آن جا وجود نداشت و تنها ستوني در جلويشان بود كه تابلويي از آن آويخته بود و از آن زاويه نمي توانستند روي تابلو را ببينند در نتيجه سرعتشان رابيشتر كردند وسرانجام به تابلو رسيدند .
ايگور : من از اين سر در نميارم .
بلا كه عقب تر بود گفت : تعجبي نداره .
و جلوتر رفت تا بتواند تابلو راببيند . بلا :
در روي تابلو با اشكال وحروف نا آشنايي چيزي نوشته بودند . بلا رو به بقيه كرد وگفت : كسي از اين سر در مياره ؟
بعد از ده دقيقه از سمت ملت اسلي شكلك آمد : :no:
بلا چوبدستيشو به سمت تابلو گرفت وگفت : ترجميوس !
و حروف روي تابلو با حرف شنوي وبه سرعت به فارسي روان ترجمه گشت :
به دهكده ي هاگزميد خوش آمديد .
ملت :
بلا به سرعت به سمت تنها ساختمان داخل جاده رفت و روبه رويش ايستاد و زد پس گردن رودولف و گفت : كه معماريش مال سال 2007 بيده ...هان ؟
رودي : بلا..عزيزم قرابان خشانتت بروم ...بايد عرض كنم كه منظور من از سال 2007 ، 2007 سال قبل از ميلاد بوده .
بليز : مي شه يكي منو تفهمي كنه كه كجاييم ؟
بلا ك اي بابا ! چقدر كشش ميدي ! رزي يه معجون داد خورديم اومديم اين جا ! شير فهم شدي ؟
قبل از يان كه بليز جواب بلا رو در مورد مسئله ي تفهيميت بده بلا به در نگاه ميكنه و بعد نفس عميقي ميكشه و داخل ميشه و صحنه اي بس عجيب مي بينه . عده يا مردم در حالي كه با پوست حيوانات به خودشونو به طرزي بي ناموسي پوشانده بودن روي ميزهايي از استخون نشسته و در حال ميل فرمودن تعدادي غذاي عجيب با دست ودهن و سر و پا بودن . بعضي از مشتري ها لطف كرده و خر و گاو خود را نيز همراه خويش به كافه آورده بودند .
ملت اسلي پشت سر هم تعجب مي كردن و بلا كه قدري تيتيش ماماني بود صورتشو برگردونده بود و به اين صورت در اومده بود :
تا نگاش به اونا نيفته ولي يكي نبود كه بهش بگه : آخه زن ! مگه اين ملت چشونه كه تو بدت مياد بهشون نگاه كني هان ؟ پس اون لرد چي بهت ياد داده جز جادوي سياه ؟ ها ؟ بگو ...لرد بهت ياد نداده كه در اين جور مواقع بايد چشماتو واكني ونگاه كني كه چند هزار سال قبل از تو ملت چجوري غذا مي خوردن ؟ خودت خوشت مياد يكي بياد به گذشته ت نگاه كنه بالا بياره ؟ نه خوشت مياد ؟ ...
اهم...اهم...و ملت اسلي در هيمن حال بودن كه شخص سبيل دار و كثيفي كه بي تشابه به رزمرتا نبود اومد پيش اونا وگفت : گومبا بادموبا ها ؟

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/11/18 19:38:07
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1385/11/18 19:46:22

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.