جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 12:54
نمایش جزئیات
آفلاین
میدونم که دست خطم زمخت و کج و کوله هستش...
و اینو هم میدونم که با خوی جنگلی خودم نمیتونم منظورم رو دقیق برسونم.
ولی ای کاش که میتونستم.

میتونستم که با جسارت بگم در پس این هیکل بزرگ یک قلب مهربون جا داره که با سفیدی میزنه و با سفیدی میزنه و با سفیدی میزنه...

چطور بگم.
میدونم که نوشتن این نامه خیلی سخته (اونم برای من) ولی خب یک کاغذ پوستی که چندجایی لکه ی له شدن کدوحلوایی ها بر روی اون نمایان هست میتونه بهترین جا برای فریاد زدن من باشه.

ای کاش وقتی قلم رو توی دستای بزرگ و پینه بسته ام می گرفتم و باهاش اولین خط رو روی کاغذ مینوشتم، سیاهی نابود میشد و سفیدی به جای اون تمام دنیا رو در بر میگرفت.

شده شب هایی که روی تخت زهوار در رفته ام ولو شده ام و به این فکر کردم که چرا، چرا همیشه باید پلیدی باشه؟
وقتی که نابود گر زندگی هست، چرا باید یک اینچنین چیزی رو در روی زمین ببینیم؟

و یا شده وقتی که غذا رو در درون ظرف غذای فکسنی فنگ میریختم تا سگ بی نوا دلی از عزا در آورد به این فکر کنم که آیا میشه ما زندگی ای به سادگی یک سگ و نه بیشتر داشته باشیم؟

بعضی وقت ها با خودم میگم ای کاش انسان ها هیچ وقت شعور تشخیص تفاوت بین دو چیز رو نداشتن...

به امید روزی که سفیدی بر سیاهی پیروز شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبیوس هاگرید در 1388/6/6 12:57:33
تصویر تغییر اندازه داده شده

[b][color=FF
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 12:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به بالاك خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار آوالان کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود مرلين را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح انديشه را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار مرلين کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی .

تا شاید بدین سان خانه ي هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و نغمه ي عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات مرلين بالباب بدل گردم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 22 مرداد 1388 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- پروفسور حالشون خوبه؟
- یه چند ساعتی هست از دفترشون خارج نشدن!
- اتفاقی افتاده که ما ازش بیخبریم؟

این کلمات مانند رشته های سردرگم در سر دامبلدور میپیچید و او را می رنجاند ؛ درست بود ، آن ها راست می گفتند چند روزی بود که دل و دمقی برایش باقی نمانده بود ، توطئه گران در گوشه و کنار کمین کرده بودند و نمی گذاشتند محفل مانند سابق کارهایش را به خوبی انجام دهد.

اما باید کاری میکرد ، باید از این حالا هوا در می آمد و به اعضایش روحیه می داد.

ناگهان صدای تقه ی آهسته ی در او را از افکارش پراند و سپس به فرد پشت در اجازه ورود داد.

در آرام آرام باز شد و پشت آن هیکل جیمز پدیدار شد ، مردد به سوی دامبلدور رفت و روی صندلی روبروی او جای گرفت.

- اتفاقی افتاده؟

جیمز که کمابیش تعجب کرده بود که دامبلدور چرا این سوال را از او پرسیده ، ولی با این حال گفت:مگه فراموش کردین؟

- چه چیزی رو فراموش کردم؟

لحظه ای در جای خود جا به جا شد و پاسخ داد:درست روزی مثل فردا محفل برای اولین بار شکل میگیره!

دامبلدور از فرط تعجب آهی کشید و با خود اندیشید که چطور این روز بسیار مهم را فراموش کرده بود ، همیشه این او بود که خبر تولد محفل را به اعضا میداد و اینبار ... بله او فراموش کرده بود.

جیمز در ادامه گفت:درسته که شما خیلی تو فکرین و سعی میکنید دست دشمنان رو از محفل و گریمولد دور کنید اما شما هر روز دارید بیشتر تو خودتون میرید و این اصلا محفل رو درست نمیکنه!من فکر کردم که اگه بتونیم یه جشن کوچیکی بگیریم همه خوشحال میشن و روحیه میگیرن!

دامبلدور عینک نیم دایره ای خود را از چشم در آورد و آن را روی کپه ای از ورقه ها گذاشت و در حالی که به روبه روی خود خیره نگا میکرد زمزمه کنان گفت:

- درسته!من باید روحیه داشته باشم و اونو به دیگران هم ببخشم ، باید کار عادی و روزانه ی خودمون رو انجام بدیم و ... امید تنها راه پیروزیه!

جمله ی آخر دامبلدور در دفترش پیچید و لبخندی را بر لبان هر دو برجای گذاشت.


صبح زیبایی با آواز پرندگان به گوش می رسید و درون خانه ی گریمولد شور و شوق زیادی بر پا بود.

محفلی ها با اشتیاق سرتاسر خانه ی گریمولد را تزئین میکردند تا برای آن شب جشن را شروع کنند.

مالی در آشپزخانه مشغول پخت کیک چند طبقه ای بود که طبقات آن نشان دهنده ی سن محفل بود.

و شب با هزاران ستاره ی کوچک و بزرگ درخشان فرا رسید.

دامبلدور از جایش بلند شد و شروع کرد:امروز تولد یک گروهیه که در آغاز با دو نفر شروع شد و رفته رفته قدرت گرفت و داوطلبان آن زیاد و زیادتر شدند ، سیاهی ها را نابود ساختند و صلح و آرامش را به جامعه ی جادوگری بازگرداندند.هر سال تولد محفل رو جشن میگیریم و امسال محفل قدیمی تر شد و ...

یکی از محفلی ها قدمی به جلو گذاشت و در ادامه گفت:...و ما هرگز نمیذاریم هیچ چیزی ، هیچ سیاهی یا هر چیز دیگری وارد محفل بشه و ما رو از اون جدا کنه!

دامبلدور با برقی که در چشمان محفلی ها میدید انگار که امیدی دوباره گرفته بود. بله ، او نباید غمگین میبود با این همه طرفدار که میخواستند در کنار محفل زندگی کنند.

و با آواز ققنوس در طبقه ی بالا جشن شروع شد و پایکوبی تا نیمه های شب ادامه یافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 15 مرداد 1388 00:18
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای زوزه که در شیون آوارگان پیچید، جیمز آسوده خاطر از دریچه ی بید کتک زن بیرون آمد. به تنه ی بید آرام تکیه کرد و چشم هایش را به قرص کامل ماه دوخت.

صدای زوزه ی برادرش رفته رفته خاموش میشد، طبق معمول معجون گرگ خفه کن اثر کرده بود، گرگینه که خوابید هاگوارتز در سکوت محض فرو رفت.
جیمز سرش را پایین انداخت و به کفش های کتانی آبی و کوچکش خیره شد که نوار های شب نمایشان زیر نور مهتاب برق میزدند.

سکوت حاکم قلبش را به درد می آورد.

صدای شلاپ شلوپ نهنگ هایش دیگر از دریاچه شنیده نمیشد. مدتها بود که به دستور مدیریت آن ها را از هاگوارتز خارج و به اقیانوس اطلس منتقل کرده بود. گرگینه ی جوان هم که آرام بود و روی بید کتک زن نیز پرنده پر نمیزد.

حتی دیگر صدای وسایل نقره ای از اتاق آلبوس دامبلدور شنیده نمی شد. دیگر تابلو های روی دیوار دفترش هم خروپف نمیکردند. خودش هم چهره ی شاد و چشمک زنش را از کارت های شکلات قورباغه ای پاک کرده و با لباس شنا و مایو و عینک آفتابیش، هاگوارتز را ترک گفته بود.

- چه سکوت خفنیه.

جیمز زیرلب این را زمزمه کرد. بعد با احتیاط اطرافش را پایید، شاید تسترالی، هیپوگریفی، ققنوسی! اما نه...پس از رفتن دامبلدور، ققنوس هم آواز خواندن را کنار گذاشته و خاکستر شده بود. دیگر هم از خواب بیدار نشد.

سکوت آزارش میداد، بغض گلویش را می فشرد. ای کاش صدای زوزه های گرگینه دوباره در محوطه طنین می انداخت. کاش دامبلدور باز دوان دوان به سویش می آمد و بر سرش فریاد میزد که نهنگ ها و وال هایش را جایی به جز دریاچه تغذیه کند. ای کاش از میان آن تاریکی پیکر ژنده پوش مورفین نمایان میشد و آرامش میکرد...

ولی سکوت بود. سکوت محض!

دیگر نمیتوانست تحمل کند. نه آن سکوت را، نه چیزی را که راه گلویش را بسته بود...جیمز دهانش را باز کرد و آماده شد،به امید آنکه موثر باشد. شاید عکسش از کارت های شکلاتی پاک شده بود اما... اما هنوز در هاگوارتز یک وفادار داشت.

دیوار صوتی، سکوت حاکم بر فضا، هنجره و بغضش را با هم ترکاند.
از ته دل جیغ کشید!
شاید او از سواحل قناری صدای جیغش را میشنید، او هم نه وال هایش که میشنیدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1388/5/15 0:20:48
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 27 تیر 1388 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم در تاريكي شب راه مي رفتم.نمي دانستم اصلا چي كار مي خواهم بكنم و همينجوري راه مي رفتم.

در وسط راه سر و صدايي شنيدم كه شبيه همشون به جيغ و داد بود.رفتم جلو ببينم چه اتفاقي رخ داده است.آن صداها از پشت ديوار ميومد.

سرم را آنور ديوار بردم كه ييهو طلسم سبزي به طرفم آمد.سريع سرم را كشيدم و آن طلسم موي دماغم را سوزاند

به قيافه ي اينجوري به كسي كه طلسم را به طرفم فرستاده بود نگاه مي كردم و يك لحظه نگاهم به آلبوس دامبلدور بزرگترين جادوگر دنيا افتاد.

كارگردان:بزرگترين جادوگر دنيا لرد سياهه
نويسنده:مثل مرگخوار ها حرف مي زني مي خواي نشونت بدم كي بزرگترين جادوگر دنياست
كارگردان:نه مرسي


خودم را به داخل صحنه بردم و به كمك آلبوس دامبلدور رفتم كه داشت با چهار تا جادوگر مي جنگيد رفتم يكي را بيهوش كردم وآلبوس دومي را بيهوش كرد رفتم جلو تا با سومي بجنگم در زير نقابش صورتش معلوم بود. او كسي نبود جز لرد ولدمورت

در اين زمان آلبوس چهارمين مرگخوار را بيهوش كرد تا به كمك من بيايد ولي ديگر دير شده بود نور سبز رنگي به هوا برخواست و فرياد موسوي در هوا پيچيد پيكر تابناك من در هوا رفت و از پشت به زمين خوابيدم و چشمانم در هوا چرخيد

كارگردان:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دیدگاه هر کس نشان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 25 تیر 1388 07:04
نمایش جزئیات
آفلاین
به سرعت در جنگل ممنوعه قدم برمي داشتم . به سمت فضايي مي رفتم كه چندين سال پيش هري ستگ بازخوان ارواحش را اداخته بود .

من آن سنگ را براي برگرداندن عشقم نياز داشتم . آن را مي خواستم تا چراهايي را كه چندين و چند سال بايد مي پرسيدم ولي نپرسيدم را از او بپرسم .

به اين دليل بود كه در زير درختان بلند و فضاي تاريك مي دويدم ، به اين دليل بود كه از روي ريشه هاي سر از خاك در آورده مي پريدم . تاريكي ها را پشت سر مي گذاشتم وفقط به سمت نور عشقم حركت مي كردم .


در بين راه تكه فلزي براق به شدت توجه من را به خود جلب كرد. خم شدم و آن را از روي زمين برداشتم ، خاكي را كه رويش نشسته بود را تكاندم تا به درستي به آن نگاه كنم .
آن همان اسنيچ هري بود كه دامبلدور سنگ را درون آن براي هري به ارمغان گذاشته بود .

با اين نتيجه سنگ حتما در همان نزديكي ها بود ، ديگر سريع نمي رفتم و قدم هايم را اهسته و ارام بر مي داشتم تا به درستي اطراف را بكاوم .

درحال بررسي كردن محيط بود كه سنگ را پيدا كردم ، باورم نمي شد . سنگ در جلويم است . خود خودش بود و با همان نشان مخصوص .

ان را برداشتم و در مشتم فشردم ، با تمام عشقم به هلگا قيافه ي او را مجسم كردم و خواستار احضار روح او شدم كه ناگهان احساس كردم خنكاي مطبوعي در حال پيچيدن به دور من است .
فهميدم كه روح او آمده است ، چشمانم را باز كردم تا دوباره قيافه اش را ببينم .

روح بلوريني كه جلوي من ايستاده بود لبخندي به من زد و گفت :

- مشترك مورد نظر در دسترس نمي باشد ، نو ريسپانس تو پيجينگ .


---
پ.ن :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بوق .....

آنچه گذشت :
تق ... در با شدت باز شد...
مردي جوان ، بيست و چند ساله ، خوشرو ، خوش لباس اما سياه پوش وارد مغازه شد . يك عصاي زينتي با دسته اي شبيه سر مار را در دست داشت كه خاطره ها را به نوزده سال قبل و ماجراي لرد سياه سوق مي داد .

خاطره ها همينطور در ذهن هري مرور مي شد . باسيلسك از پشت سر او مي آمد . ماه كامل بود . هري بسمت ديوانه سازها خيز برداشت . ماه مستقيما نور خود را به يك قبر منعكس مي كرد . هري فرياد زد اكسپكتو پاترونوم . سنگ قبر منفجر شد . مردي سياه پوش به قبر نزديك شد و از داخل قبر چيزي برداشت . چيزي شبيه يك عصا ، يك عصاي مار نشان . مادرش در آينه براي او دست تكان مي داد . مرد سياه پوش پوزخند شريرانه ي خود را متوجه هري كرد . هري از خواب پريد...

چشمانش را بست و مغزش را از تمامي افكار خالي كرد ، تمايل عجيبي به آن مرد پيدا كرده بود .
لبخند مرد سياهپوش به خنده هاي شيطاني تبديل شد . قاه قاه مي خنديد و با عصا به تكه ي شكسته ي سنگ قبر افتاده روي زمين اشاره مي كرد .
هري جلو رفت و در كنار سنگ نشست ؛ با دقت به اسم حك شده روي تكه سنگ نگاه كرد .
روي آن نوشته شده بود: لرد ولدمورت . مرد سياه پوش با صداي بلند فرياد زد : شيطان بازمي گردد .
و هري دستش را از صداي مرد و فريادهاي بلند جيني كه او را صدا ميزد به درون گوشش فرو كرد .

و حالا ادامه ي داستان

جيني : هري ... هري ... چت شده ... هري ...
هري بدون هيچ حرفي ايستاد ، عينكش را برداشت و به سرعت از اتاق خارج شد . جيني به دنبال او دوان دوان .

-هري داري كجا ميري ؟
-دارم ميرم پشت بام يكي از اون جغداي فسقلي رو بيارم .
-هري چي شده /
-هيچي . فقط مي خوام يه نامه بفرستم .
هري به ياد آورد كه هنوز نامه را ننوشته است . اما انگار چيزي در جيبش سنگيني مي كرد . دست در جيبش فرو برد و پاكت را آرام بيرون آورد . نمي دانست آن نامه چه بود . نمي دانست محتوي چه بود . يكي از جغذها را از سر گرفت و نامه را به پايش بست و در حاليكه جغد ، مظلومانه به او نگاه مي كرد او را به آسمان پرتاب كرد .
يعني آن نامه چه بود ؟ چه كسي آن را در جيب او قرار داده بود . آيا هري كاري را كه انجام داده بود را فراموش كرده بود ؟

اينها سوالاتي است كه در قسمت بعد مشاهده ...
آهاي بوقي ... بسه ديگه چقدر حرف ميزني . بابا فيلم تموم شد .
- خب بينندگان عزيز دارن دوربينو خاموش مي كنن يا بهتره بگم پرده ها رو جمع مي كنن ما ديگه بايد...

... كروشيو ...

برنامه بعدي : حمله ولدمورت براي پس گرفتن كلاه گيسش از محفليون .


....:::: رووناي عزيز تولدت مبارك ::::....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
عرررررر....عرررررر

- مبارک باشه به دنیا اومد.

- سالمه؟

- بعله...سالمه سالم، یه پسر کاکل زری، امشب هم شب چهاردهه. عجب شب تولدی.

- این چرا شکل گرگ شد؟ جِِِِیـــــــــــــــــــــــغ

و به این ترتیب پسری مهربان و دلسوز، پایبند و معتقد به اعتقاداتش... کسی که هیچ کس از او ناراحت نیست پا به این جهان گذاشت.

نوزده سال بعد

امسال به مناسبت همون روز جشن میگیریم. هوررررا

ریموس لوپین تولدت مبارک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1388 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مردی با لباس چزمی بلند ، ریش درازی که به رنگ سرخ آتشین بود در آستانه ی در ایستاده بود.

ابتدا ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت ، میدان گریمولد مثل همیشه نبود. به نظر در سکوت سنگینی فرو رفته بود ... اما چرا در این روز؟

آهی کشید و وارد خانه شد ، در را پشت سرش بست و به سمت آشپزخانه رفت. جایی که همیشه اعضای محفل ققنوس در آن گرد هم می آمدند.

پشت در ایستاد ، نفس عمیقی کشید و به چیزهایی که در پشت آن در انتظارش را می کشیدند اندیشید. با خود فکر کرد:

« وقتی درو باز کردم ، با یه آشپزخونه ی تاریک رو به رو میشم که بلافاصله روشن میشه و محفلیون منو تشویق میکنن و تولدمو بهم تبریک میگن ... اوهوم! »

با این فکر در را باز کرد و وارد شد. همان طور که فکر کرده بود آشپزخانه تاریک بود ، اما با ورود او تغییری در آن حاصل نشد.

« پس کجا بودند؟ یعنی روز تولد او را ، موسس گروه گریفندور را فراموش کرده بودند؟ »

با ناراحتی نگاه دیگری به آشپزخانه انداخت و از آنجا خارج شد. تصمیم گرفت قبل از خارج شدن نگاهی به سالن بالا بیندازد.

آهسته از پله ها بالا رفت ، صدای غیژ غیژ پله ها را زیر پایش می شنید.

بالاخره به در سالن رسید ، در را باز کرد. همه جا تاریک بود ، تاریک تاریک. هیچ کس در خانه نبود ، روز تولدش بود انتظاری بیش از این داشت.

خواست برگردد و از آن جا خارج شود که ناگهان چراغ ها روشن شدند و فریاد شوق افراد حاضر در آنجا به هوا برخاست.

هیچ کس تولد او را فراموش نکرده بود ، حال لبخندی زد و با خوش حالی به سمت اعضای محفل رفت تا با آن ها به ادامه ی جشن بپردازد.


تولدت مبارک گودریک گریفندور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1388 14:00
نمایش جزئیات
آفلاین
نمايش بودن يا نبودن !!!


پرده ي سوم

گريفيندور :آه بودن يا نبودن مسئله اين است .
روح : ا..ا..ا....ا پق!

گودريك (ازجا مي پرد) : دهانت شكسته باد! من را ترساندي . تو چه كسي هستي؟
روح : ا..ا..م ...ن..رو...حم...اا.

گودريك : آن را كه نيك مي بينم . مثل انسان لب بگشا تا حرفت را گوش كنم .
روح : اي پسر كودن ! من روح باباتم ! دايي تو زوركي ريق رحمت رو تو گوشم ريخت .

(درهمين لحظه دايي گودريك وارد مي شود).

دايي : آه اي خواهرزاده ! آيا از ديدنت خوشحال همي باشم ؟
(روح ناگهان به دايي حمله كرده و خرخره او را مي جود و خونش بر صورت گودريك مي ريزد . در همين لحظه روونا ريونكلاو دختر دايي گودريك وارد مي شود.)

گودريك : آه اي روونا من در غم فراق تو چه نالان بودم . آيا انسان بايد تسليم شر شود يا با شجاعت با آن مقابله كند ؟

ريونكلاو : جـــــــــــــــــــــيـــــــــغ!! خفه شو قاتل !
(يك شيشه از جيبش در مي آورد و آن را روي صورت گودريك مي ريزد )

گودريك : (مانند شير نعره اي از درد مي كشد) افريته ! سوختم ! اين اسيد رو از كجا آوردي ؟ چشمانم كور شد .
روونا : از همان بشكه اي كه مادر خود و پدر من را به ان رهنمون كردي . حال تا من شامم را بخورم در كوري و سوزش بمير .

(روونا از صحنه خارج مي شود).

گودريك : برو بخور كه در آن هفت شيشه معجون مرگبار حل نموده ام . با قاشق اول ، دل و اندرونت پاره مي شود .آه اي رووناي نازنين احمق بيچاره .


(پرده ها مي افتد)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفيندور در 1388/3/31 14:26:24
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت