و اینو هم میدونم که با خوی جنگلی خودم نمیتونم منظورم رو دقیق برسونم.
ولی ای کاش که میتونستم.
میتونستم که با جسارت بگم در پس این هیکل بزرگ یک قلب مهربون جا داره که با سفیدی میزنه و با سفیدی میزنه و با سفیدی میزنه...
چطور بگم.
میدونم که نوشتن این نامه خیلی سخته (اونم برای من) ولی خب یک کاغذ پوستی که چندجایی لکه ی له شدن کدوحلوایی ها بر روی اون نمایان هست میتونه بهترین جا برای فریاد زدن من باشه.
ای کاش وقتی قلم رو توی دستای بزرگ و پینه بسته ام می گرفتم و باهاش اولین خط رو روی کاغذ مینوشتم، سیاهی نابود میشد و سفیدی به جای اون تمام دنیا رو در بر میگرفت.
شده شب هایی که روی تخت زهوار در رفته ام ولو شده ام و به این فکر کردم که چرا، چرا همیشه باید پلیدی باشه؟
وقتی که نابود گر زندگی هست، چرا باید یک اینچنین چیزی رو در روی زمین ببینیم؟
و یا شده وقتی که غذا رو در درون ظرف غذای فکسنی فنگ میریختم تا سگ بی نوا دلی از عزا در آورد به این فکر کنم که آیا میشه ما زندگی ای به سادگی یک سگ و نه بیشتر داشته باشیم؟
بعضی وقت ها با خودم میگم ای کاش انسان ها هیچ وقت شعور تشخیص تفاوت بین دو چیز رو نداشتن...
به امید روزی که سفیدی بر سیاهی پیروز شود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


به كسي كه طلسم را به طرفم فرستاده بود نگاه مي كردم و يك لحظه نگاهم به آلبوس دامبلدور بزرگترين جادوگر دنيا افتاد.
پيكر تابناك من در هوا رفت و از پشت به زمين خوابيدم و چشمانم در هوا چرخيد
این چرا شکل گرگ شد؟ جِِِِیـــــــــــــــــــــــغ


!! خفه شو قاتل ! 