برگی از دفتر خاطرات آرسینوس جیگر
تاریخ: دسامبر سال 2014
یکبار دیگر صدای صاعقه کل قلعه عظیم را لرزاند. زندانبان آزکابان، پس از ساعتها نشستن پشت میز، با صدای تقی که به نظر خودش بسیار دلنواز بود، کش و قوسی به خودش داد. صندلی را عقب کشید و در حالی که به دست و کمر خشک شدهاش کش و قوسی میداد، از جا بلند شد. و تنها برای اینکه صدایی به جز صدای بارش شدید باران بشنود، با صدای بلندی گفت:
- اگر امشب این قلعه روی سرم خراب نشه، به کل خونه ریدل شام میدم!
البته، تنها برای قوت قلب به خودش این حرف را زده بود. و اصولاً آرسینوس آدمی نبود که غیر از خودش به کس دیگری بخواهد شام بدهد. به هر حال از دفترش خارج شد. حالش از این دفتر بهم میخورد، دیوارها سنگی و بیروح بودند و شعلههای آتش در بخاری دیواری، تنها اشباحی بیجان روی دیوار.
آرسینوس همچنان که نقابش را روی صورت صاف میکرد، از دفتر خارج شد. راهروی تنگ و طولانی را تا انتها پیمود و وارد اتاقی دیگر شد.
این یکی اتاق، برعکس سلولها و حتی دفتر خودش، بسیار دنج و راحت بود. صندلیهای راحتی و مخصوص مطالعه داشت و آرسینوس حتی حاضر بود شب را هم با وجود صدای طوفان و باران در همانجا بگذراند.
به هر حال او وارد اتاق شد و سپس خودش را روی یکی از صندلیهای نرم و گرم انداخت.
همچنان که نشسته بود، حس کرد چیزی در حال مور مور کردنش است...
دست چپش را بالا آورد و آنجا بود که فهمید... اربابش احضارش کرده بود. علامت شوم بود که در حال سوختن بود! و اصولاً هر مرگخوار وظیفهشناس و جان دوستی، در زمان سوزش علامت شوم تلاش میکرد حتی اگر زیر سنگ هم گیر کرده، خودش را به لرد سیاه برساند. و این مورد در مورد آرسینوس هم صدق میکرد. چرا که او به سرعت از جای خود پرید، چوبدستیاش را همچون شمشیری در مقابل خود گرفت و طلسمی را زمزمه کرد.
چند ثانیه بعد، یک جاروی پرنده به سرعت خود را به او رساند. البته به صورتش، که اگر جاخالی به موقعی نداده بود، قطعا باید با یک جارو در چشم و چالش با لرد رو به رو میشد.
آرسینوس بدون اینکه وقتش را تلف کند، از دروازههای آزکابان خارج شد. نگاهی به ابرهای سیاه بالای سرش که تمام افق را نیز پوشانده بودند انداخت، سپس سوار بر جارویش شد. همیشه جارو سواری را به آپارات کردن ترجیح داده بود. وزش باد روی نقابش و به اهتزاز درآمدن ردای سیاهش را همواره دوست داشت.
ثانیهای بعد، آرسینوس داشت روی هوا اوج میگرفت و در زیر نقاب لبخندی بر لب داشت. که ناگهان علامت شوم دوباره روی دستش شروع کرد به سوختن. به نظر میرسید جلسه مهمی در حال برگزار شدن باشد و او باید سریعتر میرسید. پس بیشتر روی جارویش خم شد و تصمیم گرفت پاترونوسی برای لرد بفرستد. توبیخ شدن برای ارسال یک پاترونوس و احتمال ردیابی آن، بهتر از سوزش ناگهانی علامت شوم و احتمال سقوط از روی جارویش بود.
چوبدستیاش را از غلاف داخل آستین بیرون کشید.
و این اولین اشتباهش بود.
شروع کرد به تمرکز کردن و پس از چند ثانیه ماهی نقرهای از انتهای چوبدستیاش خارج شد. و سپس آرسینوس تلاش کرد چوبدستی را غلاف کند.
و این دومین اشتباهش بود.
آنقدر در خوشی و لذت پرواز غرق شده بود که حتی یک لحظه هم به فکرش خطور نکرد اگر هر دو دستش را از جارو رها کند، قطعاً با وجود جریان شدید باد، سقوط میکند. و او که دومین اشتباهش را انجام داده بود، تلاش کرد با دندان چوبدستیاش را روی هوا بگیرد که البته تنها نقابش به چوبدستی برخورد کرد و سقوط چوبدستی را هم سرعت بخشید.
و زندانبان آزکابان تنها توانست خودش را با دو دست به جارو بچسباند و به سقوط چوبدستی در دریای بیکران نگاه کند.
ثانیهای بعد، آرسینوس که در زیر نقاب رنگش مثل گچ شده بود، ارتفاعش را کم کرد و آمد روی یک صخره کوچک در سطح دریا. آنقدر به آب نزدیک شد که بتواند بدون آنکه توسط امواج بلعیده شود، با دستش به آب ضربه بزند تا اگر چوبدستی همچنان در سطح آب است، آن را بگیرد. اما چیزی نیافت. باد وحشیانه به نقاب و بدنش تازیانه میزد و چشمانش با وحشت به آب نگاه میکردند، افکار عجیب و وحشتناکی به ذهنش هجوم میآوردند. میخواست ردایش را از تن خارج کند و وارد آب شود. در حالی که کراواتش برای شنا کمکش میکرد، چوبدستیاش را بیابد و به سرعت از مهلکه بگریزد. حتی میخواست شناسهاش را ببندد و برود در جزایر بالاک کنج عزلت بنشیند. اما به جایش تنها توانست بگوید:
- ای معجون گندیده تو این زندگی... ای کود اژدها تو سرم...
در حالی که آرسینوس همچنان روی سطح آب میچرخید و فحش میداد، ناگهان سطح مواج آب شروع کرد به قل زدن و بالا آمدن. و البته پس از چند ثانیه، ناگهان ماهی مرکب عظیمی از درون دریای سیاه بالا آمد و با چشمان سیاه و درشتش صاف زل زد به آرسینوس. و سپس فین عظیمی کرد و چوبدستی آرسینوس را از بینی خودش، همراه با مقادیری جایزه لزج و سبز دیگر، پرتاب کرد به صورت آرسینوس.
- یه بار دیگه چوبدستیت بیاد اینطرفا میشکنمش!
آرسینوس این ماهی مرکب را میشناخت. ماهی مرکبی که وظیفه نگهبانی از دریای دور آزکابان را داشت تا یکوقت زندانیها خیال فرار به سرشان نزند. توسط وزارت سحر و جادو هم طلسم شده بود تا بسیار هوشمند شود.
زندانبان تنها سری تکان داد، و به سرعت با صدای پاق بلندی غیب شد. قید جارو سواری را به طور کامل زده بود.
دقایقی بعد:
آرسینوس با تمام سرعت خودش را به داخل خانه ریدل انداخت و البته همراه خودش، مقدار زیادی آب را به همراه آورد.
- سینوس؟ بهتره دلیل مناسبی واسه دیر کردنت داشته باشی.
- دارم ارباب. چوبدستیم افتاد تو دریا...
و البته پس از گفتن این حرف، چوبدستیاش را که همچنان به سینه چسبانه بود، وارد غلاف کرد.
- اگر چوبدستیتو نشکستی و درخواست نقد هم نداری، بشین که جلسه داریم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمه مورد حدس: چوبدستی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



