جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
11 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- محفل ققنوس
- خانه شماره دوازده گریمولد
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

و چیزهایی که پیدا میکنیم...
- اینو از این وسط جمعش کن.
- نمیخوام. گورکنکم عه.
- تو جا خواب من خوابیده.
حقیقت این بود که اهمیت نمیداد. گورکنش میتونست هر کاری میخواست بکنه. حتی تو رخت خواب پسر برگزیده لم دادن!
***
- پدرجان سوپ پیاز بازم هست. بریزم برات؟
پروفسور منتظر جواب نشد و یک ملاقه سوپ پیاز درون بشقاب پر رز ریخت. رز با انزجار به بشقابش نگاه کرد و عزا گرفت. دو ملاقهی قبلی رو هم نتونسته بود بده پایین، این یکی رو چیکار میکرد؟
سرش رو که بالا آورد لبخند پروفسور رو دید. دلش نیومد نخوره. به خاطر پروفسور چند قاشق خورد و بعد به بهونهی غذا دادن به علیرضا از سر میز بلند شد و یواشکی بشقاب رو داخل ظرف شویی خالی کرد. و بعد، از غذای علیرضا خورد. واقعا سوسیس خوشمزهای بود.
***
- رز! میدونستی که تسترال ها رو فقط کسایی میبینن که مرگی رو تجربه کردن باشن؟ من هنوز نتونستم ببینمشون. میدونستی میشه از جیغ های هری برق مورد نیاز خونهی گریمولد رو تا دوسال آینده تامین کنیم؟ ایدهش رو به پروفسور گفتم همین امروز صبح. گفت بش فکر میکنه. میدونستی فلور یه پریزاده؟ برای همینه که اینقد خوشگله. میدونستی که...
گابریل همچنان میگفت و میگفت. بدون توجه به اینکه آیا واقعا رز گوش میده یانه. بعد از رز هم یکی دیگه ر. پیدا میکرد تا لیست بی انتهای دانستیهاش رو به خوردش بده، همونطور که قبل رز پروفسور رو گیر آورده بود.
***
عادت داشت قبل صبحانه تا از خواب بیدار میشه شش طبقه بالا میرفت تا برسه به اتاق لونا و روزش رو زیبا شروع کنه. خیلیها میگفتن عقل لونا سر جاش نیست ولی براش مهم نبود. حقیقتش، بعید میدونست مال خودشم خیلی درست درمون باشه. ولی شمردن چیزای غیرممکن رو دوست داشت.
- اسنورکک شاخ چروکیده!
- درخت کیت کت.
- پیدا کردن پری های ماه.
- آب خوردن از جای پای گرگینه تو شب ماه کامل.
***
حالا کاملا به یاد آورده بود. جای سردرگمی و بیخبریش رو یه غم بزرگ گرفته بود. غم خیلی خیلی بزرگ. دلش برای دوستاش تنگ شده بود. دوستایی که معلوم نبود به یاد بیارنش. غمش بزرگ تر شد. اگه میدیدنش و نمیشناختنش و عین غربیه ها باش برخورد میکردن دلش میشکست.
یعنی قرار بود دیگه با هیچ کدومشون بتونه عین قبل بشینه و حرف بزنه؟
همون لحظه یادش به آگاتا افتاد. آگاتا رو هم به یاد آورده بود. آگاتا هم حافظهش کامل برگشته بود.
- پاشو آگاتا. باید بریم. خونهی گریمولد منتظرمونه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

چیزهایی که گم میکنیم....
- که خودم رو پیدا میکنم،ها؟! گم و گور شدم و رفت! چرا باس عقلمو بدم دست یه نفر که اسمش اسپلیته؟!
موهای قرمزش روی شانههایش پریشان بودند و هاله ی خشمگینش، غریبهها را از نزدیکتر شدن به او بر حذر میداشت. بیل سنگین را به دست چپش حواله کرد و محکمتر به زمین کوبید.
- که خونه درختی، ها؟ من به گور خودم خندیدم همچین جایی خونه درختی بسازم!
خدای خورشید، بی هیچ منتی گرمای هستی بخشش را بر موجودات فانی ارزانی میداشت ولی سر سرخ و پر از سودای جوزفین، دلِ خوشی از این هدیه نداشت. از لحظهای که امید در دلش شکل گرفته بود، دیگر نمیتوانست به آن کارگاه و زندگی یکنواختش برگردد. امید داشت خانه ی درختی خودش را پیدا کند، به همراه دوستانی که درمورد آنها شنیده بود و خانواده ای که همیشه آرزویش را داشت. جوزفین آنقدر بزرگ شده بود تا بداند هیچ چیز به اندازه ی امید خطرناک نیست. امید به یافتن خانه ی شماره ی دوازده، وقتی هیچ پلاکی بین شماره ی 11 و 13 به چشم نمیخورد.
- د آخه خیر ندیده! حتما باید میگفتی شماره 12؟! این همه شماره هست... چرا 12؟
- هیس... تکان نخور! توی سرت جلبکای سرگردون میبینم!
جوزفین به سرعت از چا پرید و دسته بیل را به سمت صدا گرفت. سر دختری نوجوان با موهای بور و ژولیده. دختر لبخند سربههوایی زد و دستهای خاکیاش را به سمت او تکان داد.
- تو اینجا چیکار میکنی آبجی؟! تو ام گم و گور شدی؟
مخاطبش فقط خنده ی زنگداری سر داد و دستش را به سمت جوزفین هاج و واج دراز کرد.
- خل و چلی، چیزی هستی؟ این چیه تو دستت؟
تکه ای فلز طلایی رنگ، کف دستان خاکی دختر برق میزد. با دیدن کلمات " گریمولد - 12-" قلب جوزفین در سینه اش به لرزه درآمد. دختر ناشناس، پلاک فلزی را میان انگشتان سرد جوزفین قرار داد و دستش را مشت کرد.
- فکر کردی گم شده؟ مامانم همیشه میگفت چیزایی که گمشون میکنیم، در آخر برمیگردن پیش خودمون؛ یجوری که حتی فکرشم نمیکردیم!
برق چشمان نقره ای رنگ دخترک، به چشمان جوزفین رسید و همراه با آن،چیزی را پیدا کرد که مدتها پیش از دست داد بود.
امید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1399/7/9 3:06:20

You can laugh! But people used to believe there were no such things as the Blibbering Humdinger or the Crumple-Horned Snorkack!
و درنهایت، به یکدیگر میپیوندند...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/24
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 25 دی 1404 15:51
از: م ناامید نشین.. بر میگردم!
پستها:
416

ناامیدی، آخرین سد رو به روی روشناییست و این جمله را، لااقل هر کس که روزی همراه پروفسور دامبلدور سپری کرده باشد، با پوست و گوشت و خون میشناسد. در سخت ترین شرایط و حتی در جایی که شاید راهی جز شکست برایت باقی نمانده باشد، باز هم امید آخرین سنگر و آخرین راه نجات است. دامبلدور که حداقل اینگونه فکر می کند.
برای زاخاریاس، اما، آخرین راه نجات دامبلدور بود. شاید آن اول، این ماجراجویی شگفت انگیز در ذهنش بسیار ساده بود. می رفت، همه را نجات می داد و محفل ققنوس را مثل روز اول دور هم جمع می کرد. اما حالا خسته شده بود. بهتر بگویم، ایمانش را از دست داده بود. ایمانش به جوزفین، پنه لوپه و یا حتی خود پروفسور دامبلدور نه! دیگر به خودش ایمان نداشت..
ـ آخ.. پروفسور شما چطوری اینا رو می خورین؟
اتاق پروفسور دامبلدور در خانه ی گریمولد دست کمی از اتاق مدیریتش در هاگوارتز نداشت. تابلو های اسرار آمیز، جام های شیشه ای و علامت یادگاران مرگ که به زیبایی هر چه تمام تر، گوشه و کنار اتاق را مزین کرده بودند. زاخاریاس نوجوان، که روزهای اولش را در محفل ققنوس می گذراند، سعی می کرد شکلات های لب بُر و تیزی که روی میز پروفسور بود را امتحان کند.
ردای آبی رنگ دامبلدور با چشمان نقره فامش، هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. آنقدر آرام و متین راه میرفت که گویی تازه در ابتدای چهل سالگیست. در چهرهش اثری از ناراحتی نبود. انگار که همه چیز دقیقاً همانگونه که او میخواست، پیش میرفت.
ـ باباجان. برای هر قفل، کلید خودش رو امتحان کن.
و کنار زاخاریاس ایستاد. در مقابل او، زاخاریاس مانند کودکی تازه متولد شده راه و چاه زندگی را دیکته می کرد. پروفسور شکلات لب بُری را از درون ظرف برداشت. محکم آن را درون دستش نگه داشت و شکلات که گویی رام شده باشد، درون دستانش آرام گرفت. زاخاریاس به وجد آمده بود. اولین بار بود که پروفسور راز شکلات های لب بُر خود را برای کسی فاش می کرد. دامبلدور انگشتش را مقابل بینی استخوانی اش گرفت و لبخندی زد. انگار که این راز باید همان جا، بین آن دو، باقی می ماند.
بین تمامی راه های نرفته و کارهای نکرده، زاخاریاس به این نقطه رسیده بود. دقیقاً روی همان نقشه ی جادویی که عاجزانه به آن نگاه می کرد و امیدوار بود تا اشتباه کند. اما آخر مگر میشود نقشه ای که سال ها پیش تد ریموس لوپین، جیمز سیریوس پاتر و ویولت بودلر برای روز مبادا درست کرده بودند، اشتباه کند؟ امکان نداشت! دامبلدور رو به رویش ایستاده بود و صورت نتراشیده ی آن مرد با زخم های فراوان و سبیلی که مدت ها بود مرتب نشده، هیچ شباهتی به پروفسور نداشت. زاخاریاس، پروفسور را می شناخت. پروفسوری که آن ها را برای نبردی بزرگ هدایت می کرد. نه فقط در مقابل لرد ولدمورت و مرگخوارانش، بلکه در زندگی.. مقابل یأس و ناامیدی. برای آن لحظه هایی که باید تصمیم بگیری، عمل کنی و همانند یک ماهی در خلاف جهت رود، هر چقدر هم که سخت باشد، شنا کنی. برای لحظه هایی که تنها خودت برای خودت مانده ای. دقیقاً برای همین لحظه که زاخاریاس دلش میخواست نبرد را از سر بگیرد اما نمی دانست چگونه.
آنقدر درگیر افکارش شده بود که برای لحظه ای متوجه نشد مرد بلند قامت از کنارش حرکت کرده است. دستان زاخاریاس سرد شده بودند. باید تصمیم میگرفت. بدون توجه به مردی که نقشه او را دامبلدور نشان میداد به راهش ادامه دهد و به دنبال بقیه بگردد یا تمام تلاش خودش را کند تا بزرگ ترین جادوگر قرن را از بدون بازگشت ترین طلسم تاریخ، برگرداند. تصمیم مشخص بود اما زاخاریاس لحظه ای ایستاد. مرد تقریباً به انتهای خیابان رسیده بود اما نقطه ی طلایی رنگ روی نقشه از جایش تکان نخورده بود! نقطه، مانند قلب کوچک تپنده ای در همان جایی که قبلاً بود، می تپید و نفس های زاخاریاس کمرنگ تر از قبل میشدند. نگاهش را آرام از روی نقشه برداشت و به آن سوی خیابان نگاه کرد. در میان علفزار کوچکی که کنار گاراژ بود، چیزی نفس نفس می زد. انگار که فرار کرده باشد. زاخاریاس بی اختیار به آن سوی خیابان رفت و ققنوس را در آغوش کشید. بال هایش شکسته و پرهای زیبا و بی مانندش ریخته بودند. کم کم صدای نفس هایش آرام شد و در آغوش زاخاریاس، در حالی که اشک میریخت، جانش را از دست داد و لحظه ای بعد، شعله ور شد.
زاخاریاس معنی این را می دانست. بی مهابا کوزه ای را از درون کیف جادوییاش بیرون کشید و خاکسترها را جمع کرد. بالاخره پس از تمامی این روزهای سخت، شاید برای اولین بار، نور امید درون دلش تابیده بود. باید کوزه را به مکانی امن میبرد و چه جایی بهتر از خانه ی شماره ی دوازده گریمولد!
برای زاخاریاس، اما، آخرین راه نجات دامبلدور بود. شاید آن اول، این ماجراجویی شگفت انگیز در ذهنش بسیار ساده بود. می رفت، همه را نجات می داد و محفل ققنوس را مثل روز اول دور هم جمع می کرد. اما حالا خسته شده بود. بهتر بگویم، ایمانش را از دست داده بود. ایمانش به جوزفین، پنه لوپه و یا حتی خود پروفسور دامبلدور نه! دیگر به خودش ایمان نداشت..
** فلش بک **
ـ آخ.. پروفسور شما چطوری اینا رو می خورین؟
اتاق پروفسور دامبلدور در خانه ی گریمولد دست کمی از اتاق مدیریتش در هاگوارتز نداشت. تابلو های اسرار آمیز، جام های شیشه ای و علامت یادگاران مرگ که به زیبایی هر چه تمام تر، گوشه و کنار اتاق را مزین کرده بودند. زاخاریاس نوجوان، که روزهای اولش را در محفل ققنوس می گذراند، سعی می کرد شکلات های لب بُر و تیزی که روی میز پروفسور بود را امتحان کند.
ردای آبی رنگ دامبلدور با چشمان نقره فامش، هارمونی زیبایی را ایجاد کرده بود. آنقدر آرام و متین راه میرفت که گویی تازه در ابتدای چهل سالگیست. در چهرهش اثری از ناراحتی نبود. انگار که همه چیز دقیقاً همانگونه که او میخواست، پیش میرفت.
ـ باباجان. برای هر قفل، کلید خودش رو امتحان کن.
و کنار زاخاریاس ایستاد. در مقابل او، زاخاریاس مانند کودکی تازه متولد شده راه و چاه زندگی را دیکته می کرد. پروفسور شکلات لب بُری را از درون ظرف برداشت. محکم آن را درون دستش نگه داشت و شکلات که گویی رام شده باشد، درون دستانش آرام گرفت. زاخاریاس به وجد آمده بود. اولین بار بود که پروفسور راز شکلات های لب بُر خود را برای کسی فاش می کرد. دامبلدور انگشتش را مقابل بینی استخوانی اش گرفت و لبخندی زد. انگار که این راز باید همان جا، بین آن دو، باقی می ماند.
« امید آخرین سنگرِ روشناییست. »
** پایان فلش بک **
بین تمامی راه های نرفته و کارهای نکرده، زاخاریاس به این نقطه رسیده بود. دقیقاً روی همان نقشه ی جادویی که عاجزانه به آن نگاه می کرد و امیدوار بود تا اشتباه کند. اما آخر مگر میشود نقشه ای که سال ها پیش تد ریموس لوپین، جیمز سیریوس پاتر و ویولت بودلر برای روز مبادا درست کرده بودند، اشتباه کند؟ امکان نداشت! دامبلدور رو به رویش ایستاده بود و صورت نتراشیده ی آن مرد با زخم های فراوان و سبیلی که مدت ها بود مرتب نشده، هیچ شباهتی به پروفسور نداشت. زاخاریاس، پروفسور را می شناخت. پروفسوری که آن ها را برای نبردی بزرگ هدایت می کرد. نه فقط در مقابل لرد ولدمورت و مرگخوارانش، بلکه در زندگی.. مقابل یأس و ناامیدی. برای آن لحظه هایی که باید تصمیم بگیری، عمل کنی و همانند یک ماهی در خلاف جهت رود، هر چقدر هم که سخت باشد، شنا کنی. برای لحظه هایی که تنها خودت برای خودت مانده ای. دقیقاً برای همین لحظه که زاخاریاس دلش میخواست نبرد را از سر بگیرد اما نمی دانست چگونه.
آنقدر درگیر افکارش شده بود که برای لحظه ای متوجه نشد مرد بلند قامت از کنارش حرکت کرده است. دستان زاخاریاس سرد شده بودند. باید تصمیم میگرفت. بدون توجه به مردی که نقشه او را دامبلدور نشان میداد به راهش ادامه دهد و به دنبال بقیه بگردد یا تمام تلاش خودش را کند تا بزرگ ترین جادوگر قرن را از بدون بازگشت ترین طلسم تاریخ، برگرداند. تصمیم مشخص بود اما زاخاریاس لحظه ای ایستاد. مرد تقریباً به انتهای خیابان رسیده بود اما نقطه ی طلایی رنگ روی نقشه از جایش تکان نخورده بود! نقطه، مانند قلب کوچک تپنده ای در همان جایی که قبلاً بود، می تپید و نفس های زاخاریاس کمرنگ تر از قبل میشدند. نگاهش را آرام از روی نقشه برداشت و به آن سوی خیابان نگاه کرد. در میان علفزار کوچکی که کنار گاراژ بود، چیزی نفس نفس می زد. انگار که فرار کرده باشد. زاخاریاس بی اختیار به آن سوی خیابان رفت و ققنوس را در آغوش کشید. بال هایش شکسته و پرهای زیبا و بی مانندش ریخته بودند. کم کم صدای نفس هایش آرام شد و در آغوش زاخاریاس، در حالی که اشک میریخت، جانش را از دست داد و لحظه ای بعد، شعله ور شد.
زاخاریاس معنی این را می دانست. بی مهابا کوزه ای را از درون کیف جادوییاش بیرون کشید و خاکسترها را جمع کرد. بالاخره پس از تمامی این روزهای سخت، شاید برای اولین بار، نور امید درون دلش تابیده بود. باید کوزه را به مکانی امن میبرد و چه جایی بهتر از خانه ی شماره ی دوازده گریمولد!
« کمک همیشه خواهد رسید.. برای آنهایی که درخواستش را داشته باشند. »
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در 1399/7/9 0:37:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/01/11
تولد نقش: 1399/01/23
آخرین ورود: دوشنبه 18 مرداد 1400 21:45
از: وقتی که ناظر بشم پدر همتونو درمیارم.
پستها:
348

فلش فوروارد به چند دقیقه بعد
پیدا کردن کسی که ما را از اول ورودمان به جایی راهنمایی کرده باشد،همیشه خوشحال کننده نیست.زاخاریاس هم همین حال را داشت.تمام سرش پر بود از خاطراتی که با پروفسور دامبلدور داشت.از اولین لحضه ورودش به خانه گریمولد تا آخرین لبخندی که به او زده بود.زاخاریاس محکم سرش را گرفت و روی زمین نشست.کل وجودش با غم یکی شده بود و فقط به یک چیز فکر میکرد.آیا این همان پروفسوری بود که چند ماه پیش لبخندش را دیده بود؟
پایان فلش فوروارد
برتی باتی که در دستش محکم فشار میداد را رها کرد و آن را به داخل دهنش انداخت.ساعتی که محکم به دستش بسته بود را شل کرد و برای صدمین بار از لحضه نشستنش روی این نیمکت آن را نگاه کرد.ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه بود.نقشه ای از جیب مخفی داخل کتش بیرون آورد و به نقطه ای که درست رو به رویش سوسو میزد خیره شد.نقطه ای که هم اکنون پشت در گاراژ رو به رویش قدم میزد و با خط زرد درخشانی بالایش نوشته شده بود:
نقل قول:
صدای ده زنگ پیاپی از میدان پشت سرش شنیده شد و به دنبال آن در گاراژ رو به رویش باز شد:
-خداحافظ پیرمرد.فردا دوباره توی گاراژ میبینمت.
جوانی کک مکی و عینکی از درون گاراژ بیرون آمد و به دنبال آن پیر مردی با لباس های پاره پوره کارگری خارج شد.او سیگاری روی لبش گذاشت و آن را روشن کرد:
-فعلا!
نه او نمیتوانست پروفسور باشد. او هیچ شباهتی به پیرمرد مهربانی که از خانه گریمولد خارج می شد نداشت.پیرمرد سیبیلی چنگیزی داشت با ته ریشی که ناشیانه زده شده بود.عاجزانه به نقشه در دستش نگاه کرد اما نقطه درست جلوی در گاراژ را نشان میداد.حتما اشتباهی رخ داده بود.به سمت پیرمرد رفت و گفت:
-ببخشید آقا،فرد دیگه ای توی گاراژ نیست؟
پیر مرد سیگار را از لبش برداشت.حلقه دودی خارج کرد.نگاهی به زاخاریاس کرد و گفت:
-نه.من همین چند دقیقه پیش در گاراژو بستم.غیر از همین پسری که دیدی هیچ کس دیگه اینجا کار نمیکنه.
-اما من مطئنم که یکی توی گاراژه چون...
پیرمرد سیگار را روی زمین انداخت و گفت:
-تو از جون من چی میخوای؟فقط من و اون پسر اینجا کار میکنیم و هیچ بنی بشر دیگه ای تو گاراژ نیست!
افکار منفی جلوی او رژه میرفتند و هر لحضه او بیشتر در تاریکی فرو میرفت.دستان لرزانش را داخل جیب کتش کرد و نقشه را درآورد.نقطه زرد و درخشان پروفسور درست جلوی نقطه قهوه ای زاخاریاس ایستاده بود.
پیدا کردن کسی که ما را از اول ورودمان به جایی راهنمایی کرده باشد،همیشه خوشحال کننده نیست.زاخاریاس هم همین حال را داشت.تمام سرش پر بود از خاطراتی که با پروفسور دامبلدور داشت.از اولین لحضه ورودش به خانه گریمولد تا آخرین لبخندی که به او زده بود.زاخاریاس محکم سرش را گرفت و روی زمین نشست.کل وجودش با غم یکی شده بود و فقط به یک چیز فکر میکرد.آیا این همان پروفسوری بود که چند ماه پیش لبخندش را دیده بود؟
پایان فلش فوروارد
برتی باتی که در دستش محکم فشار میداد را رها کرد و آن را به داخل دهنش انداخت.ساعتی که محکم به دستش بسته بود را شل کرد و برای صدمین بار از لحضه نشستنش روی این نیمکت آن را نگاه کرد.ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه بود.نقشه ای از جیب مخفی داخل کتش بیرون آورد و به نقطه ای که درست رو به رویش سوسو میزد خیره شد.نقطه ای که هم اکنون پشت در گاراژ رو به رویش قدم میزد و با خط زرد درخشانی بالایش نوشته شده بود:
نقل قول:
آلبوس پریسوال ولفریک برایان دامبلدور
صدای ده زنگ پیاپی از میدان پشت سرش شنیده شد و به دنبال آن در گاراژ رو به رویش باز شد:
-خداحافظ پیرمرد.فردا دوباره توی گاراژ میبینمت.
جوانی کک مکی و عینکی از درون گاراژ بیرون آمد و به دنبال آن پیر مردی با لباس های پاره پوره کارگری خارج شد.او سیگاری روی لبش گذاشت و آن را روشن کرد:
-فعلا!
نه او نمیتوانست پروفسور باشد. او هیچ شباهتی به پیرمرد مهربانی که از خانه گریمولد خارج می شد نداشت.پیرمرد سیبیلی چنگیزی داشت با ته ریشی که ناشیانه زده شده بود.عاجزانه به نقشه در دستش نگاه کرد اما نقطه درست جلوی در گاراژ را نشان میداد.حتما اشتباهی رخ داده بود.به سمت پیرمرد رفت و گفت:
-ببخشید آقا،فرد دیگه ای توی گاراژ نیست؟
پیر مرد سیگار را از لبش برداشت.حلقه دودی خارج کرد.نگاهی به زاخاریاس کرد و گفت:
-نه.من همین چند دقیقه پیش در گاراژو بستم.غیر از همین پسری که دیدی هیچ کس دیگه اینجا کار نمیکنه.
-اما من مطئنم که یکی توی گاراژه چون...
پیرمرد سیگار را روی زمین انداخت و گفت:
-تو از جون من چی میخوای؟فقط من و اون پسر اینجا کار میکنیم و هیچ بنی بشر دیگه ای تو گاراژ نیست!
افکار منفی جلوی او رژه میرفتند و هر لحضه او بیشتر در تاریکی فرو میرفت.دستان لرزانش را داخل جیب کتش کرد و نقشه را درآورد.نقطه زرد و درخشان پروفسور درست جلوی نقطه قهوه ای زاخاریاس ایستاده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/7/7 21:52:27
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/11
تولد نقش: 1399/06/12
آخرین ورود: دوشنبه 18 مهر 1401 23:40
از: سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
پستها:
69

خلاصه تا آخرِ همین پست: لرد ولدمورت پس از اینکه در نبرد با محفلی ها شکست میخوره و مرگخوارانش رو از دست میده، با زمان برگردان به عقب برمیگرده و کاری میکنه که حافظهی محفلیا تو زمان حال پاک بشه. برای همین هم محفلی ها با اینکه در اون نبرد پیروز شدن، یادشون میره کی بودن و محفل کجاست، هرگز برنمیگردن خونه و در دنیای مشنگی به ادامه زندگی خودشون میپردازن. اما زاخاریاس که تو اون نبرد حضور نداشته، محفلی ها رو به یاد میاره و حالا داره میره دنبال پروفسور دامبلدور.
اگر به اندازهی کافی محکم چنگ بزنی، هیچکس نمیتواند از این دنیا جدایت کند. میتوانند زندگیات را بگیرند، میتوانند به حقیر ترین خرده شیشه از گوی بلورینی تبدیلت کنند که زمانی نه چندان دور حامل هستیات بود؛ نازلترین پارهی وجود. کاری که نمیتوانند انجام بدهند، اما، این است که وادارت کنند نباشی، و لرد ولدمورت این را میدانست. تا زمانی که خرده شیشهای باقی باشد، گوی بلورین نمرده است.
میتوانند روحت را بگیرند، اما نه همهاش را.
از نو که نه، اما لرد سیاه مردِ از ابتدا شروع کردن بود. مردِ به عقب برگشتن و اگر لازم باشد سالها صبر کردن، تا زمانی که همه چیز کنار هم قرار بگیرد. به سختی میشد نام چیزی که در آن زندگی میکرد را "بدن" گذاشت، اما میتوانست بلند شود، میتوانست راه برود و دست نکشد. وجود داشت، پس هنوز هم بهدرد میخورد.
همهمهی گنگ و مردهی آخر شب را از سوی طبقهی زیرین، جایی که آخرین مسافرانِ شببیدارِ مسافرخانه هنوز نشسته بودند میشنید. روبهرویش در تاریکی مردی به خواب فرو رفته بود که قرار نبود آمدن و رفتن ولدمورت را احساس کند. لرد سیاه برای او کابوس محوی میشد که هرگز به یاد نمیآورد، مگر وقتی که دیگر خیلی دیر شده باشد. پسر برگزیده قرار بود بیدار شود و دیگر برگزیده نباشد.
ولدمورت نمیتوانست او را بکشد، اما میتوانست بلایی را به سرش بیاورد که به سر خودش آورده بودند. همین هم به اندازهی کافی بد بود. میتوانست بلند شود، میتوانست راه برود، میتوانست چوبدستی بکشد.
_آبلیویایت.
میتوانست روحش را بگیرد، اما نه همهاش را.
در خیابان از کنارش رد میشدند و تک تکشان خانوادهشان را به یاد داشتند. روی نیمکت سرخ رنگی در یک ایستگاه اتوبوس مشنگی نشسته بود و میان سنگینی پاکت برتیبات روی زانویش و نامههای تحویل داده نشدهی توی جیبش، زاخاریاس دیگر به هیچکجا تعلق نداشت. نبرد به پایان میرسد و سربازان میمیرند و آنها که زنده میمانند نفرین شدهاند.
چیزی دربارهی رها شدن هست که باعث میشود دست به هر کاری بزنی، صرفا برای اینکه کاری کرده باشی؛ برای اینکه لحظاتی را پر کنی که رها شدن خالیشان کرده است. همان هم زاخاریاس را وادار کرد دستش را توی پاکت برتیبات فرو ببرد و امیدوار باشد اینبار هم مثل دفعهی قبل، غریبهای تکهای از گذشتهاش را برایش خواهد آورد. چند دانهی برتیبات را رها کرد و یکیشان را بیرون آورد. چشمانش را موقع خوردنش نبست، چرا که وقتی همبازی نداری دیگر بازیی نیست. همهچیز بهطرز بیرحمانهای واقعی بود و زاخاریاس در میانهی واقعیت، درست روی مرز عقلانیتی که فاصلهای با از کف دادنش نداشت، روبهروی ایستگاه متروی مشنگی نشست و به برتیبات توی دستش خیره شد.
زاخاریاس از خرده شیشهی یک گوی بلورین هم کمتر بود. او با نیمکت سرخ رنگ زیرش، با ایستگاه قطار پشت سرش و با برتیبات توی دستش یکی شده و سرگرم وجود نداشتن بود. پسزمینهاش را برداشته بودند و شده بود تصویر تنهایی که به هیچجا نمی آمد. طعم شیرین و گرمِ دانهی برتیبات توی دهانش پخش شد و معجزهای اتفاق نیفتاد، غریبهای هم نیامد؛ نه آنگونه که انتظارش را داشت. آفتاب به پیشانیاش کوبید و ماشینهای مشنگی بوق زدند و آدمها از او رد شدند، آسمان سرخ شد و بعد سیاه شد و در ها را بستند و آدمها به خانه برگشتند. زاخاریاس هنوز آنجا نشسته بود، چون این کاریست که وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی انجام میدهی.
همزمان با روشن شدن ناگهانی چراغ های بالای سرش، دستش را روی نیمکت فشار داد تا بلند شود. صدای لغزیدن پاکت کاغذی از روی پاهایش و سپس بالا و پایین پریدن صدها دانهی کوچک و رنگی توجهش را جلب نکرد.
نبرد به پایان میرسد و سربازان میمیرند و آنها که زنده میمانند محکومند به برگشتنِ به عقب، نبرد به پایان رسیده بود و مرگخواران مرده بودند و لرد ولدمورت محکوم بود به برگشتنِ به عقب.
با بیدقتی به صندلی نگاه کرد تا مطمئن شود چیزی جا نگذاشته است، بعد هم به راه افتاد. زاخاریاس قصد نداشت دورهی محکومیتش را سپری کند؛ زاخاریاس قصد داشت نبرد را از سر بگیرد.
وقتِ پیدا کردنِ دامبلدور بود.
فلش بک
یکیشان با مرگ جنگید؛ یکیشان انکارش کرد، و یکیشان در آغوشش گرفت، مثل یک دوست قدیمی. لرد سیاه انگیزه های دو تا از برادر ها را زیر شنلِ سومی پنهان کرد و قدم به پاتیل درزدار گذاشت. مرگ دوست قدیمیِ او نبود، اما یکدیگر را خوب میشناختند. اگر به اندازهی کافی محکم چنگ بزنی، هیچکس نمیتواند از این دنیا جدایت کند. میتوانند زندگیات را بگیرند، میتوانند به حقیر ترین خرده شیشه از گوی بلورینی تبدیلت کنند که زمانی نه چندان دور حامل هستیات بود؛ نازلترین پارهی وجود. کاری که نمیتوانند انجام بدهند، اما، این است که وادارت کنند نباشی، و لرد ولدمورت این را میدانست. تا زمانی که خرده شیشهای باقی باشد، گوی بلورین نمرده است.
میتوانند روحت را بگیرند، اما نه همهاش را.
از نو که نه، اما لرد سیاه مردِ از ابتدا شروع کردن بود. مردِ به عقب برگشتن و اگر لازم باشد سالها صبر کردن، تا زمانی که همه چیز کنار هم قرار بگیرد. به سختی میشد نام چیزی که در آن زندگی میکرد را "بدن" گذاشت، اما میتوانست بلند شود، میتوانست راه برود و دست نکشد. وجود داشت، پس هنوز هم بهدرد میخورد.
همهمهی گنگ و مردهی آخر شب را از سوی طبقهی زیرین، جایی که آخرین مسافرانِ شببیدارِ مسافرخانه هنوز نشسته بودند میشنید. روبهرویش در تاریکی مردی به خواب فرو رفته بود که قرار نبود آمدن و رفتن ولدمورت را احساس کند. لرد سیاه برای او کابوس محوی میشد که هرگز به یاد نمیآورد، مگر وقتی که دیگر خیلی دیر شده باشد. پسر برگزیده قرار بود بیدار شود و دیگر برگزیده نباشد.
ولدمورت نمیتوانست او را بکشد، اما میتوانست بلایی را به سرش بیاورد که به سر خودش آورده بودند. همین هم به اندازهی کافی بد بود. میتوانست بلند شود، میتوانست راه برود، میتوانست چوبدستی بکشد.
_آبلیویایت.
میتوانست روحش را بگیرد، اما نه همهاش را.
پایان فلش بک
وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی چهکار میکنی؟در خیابان از کنارش رد میشدند و تک تکشان خانوادهشان را به یاد داشتند. روی نیمکت سرخ رنگی در یک ایستگاه اتوبوس مشنگی نشسته بود و میان سنگینی پاکت برتیبات روی زانویش و نامههای تحویل داده نشدهی توی جیبش، زاخاریاس دیگر به هیچکجا تعلق نداشت. نبرد به پایان میرسد و سربازان میمیرند و آنها که زنده میمانند نفرین شدهاند.
چیزی دربارهی رها شدن هست که باعث میشود دست به هر کاری بزنی، صرفا برای اینکه کاری کرده باشی؛ برای اینکه لحظاتی را پر کنی که رها شدن خالیشان کرده است. همان هم زاخاریاس را وادار کرد دستش را توی پاکت برتیبات فرو ببرد و امیدوار باشد اینبار هم مثل دفعهی قبل، غریبهای تکهای از گذشتهاش را برایش خواهد آورد. چند دانهی برتیبات را رها کرد و یکیشان را بیرون آورد. چشمانش را موقع خوردنش نبست، چرا که وقتی همبازی نداری دیگر بازیی نیست. همهچیز بهطرز بیرحمانهای واقعی بود و زاخاریاس در میانهی واقعیت، درست روی مرز عقلانیتی که فاصلهای با از کف دادنش نداشت، روبهروی ایستگاه متروی مشنگی نشست و به برتیبات توی دستش خیره شد.
زاخاریاس از خرده شیشهی یک گوی بلورین هم کمتر بود. او با نیمکت سرخ رنگ زیرش، با ایستگاه قطار پشت سرش و با برتیبات توی دستش یکی شده و سرگرم وجود نداشتن بود. پسزمینهاش را برداشته بودند و شده بود تصویر تنهایی که به هیچجا نمی آمد. طعم شیرین و گرمِ دانهی برتیبات توی دهانش پخش شد و معجزهای اتفاق نیفتاد، غریبهای هم نیامد؛ نه آنگونه که انتظارش را داشت. آفتاب به پیشانیاش کوبید و ماشینهای مشنگی بوق زدند و آدمها از او رد شدند، آسمان سرخ شد و بعد سیاه شد و در ها را بستند و آدمها به خانه برگشتند. زاخاریاس هنوز آنجا نشسته بود، چون این کاریست که وقتی جایی برای رفتن نداشته باشی انجام میدهی.
همزمان با روشن شدن ناگهانی چراغ های بالای سرش، دستش را روی نیمکت فشار داد تا بلند شود. صدای لغزیدن پاکت کاغذی از روی پاهایش و سپس بالا و پایین پریدن صدها دانهی کوچک و رنگی توجهش را جلب نکرد.
نبرد به پایان میرسد و سربازان میمیرند و آنها که زنده میمانند محکومند به برگشتنِ به عقب، نبرد به پایان رسیده بود و مرگخواران مرده بودند و لرد ولدمورت محکوم بود به برگشتنِ به عقب.
با بیدقتی به صندلی نگاه کرد تا مطمئن شود چیزی جا نگذاشته است، بعد هم به راه افتاد. زاخاریاس قصد نداشت دورهی محکومیتش را سپری کند؛ زاخاریاس قصد داشت نبرد را از سر بگیرد.
وقتِ پیدا کردنِ دامبلدور بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/09/25
تولد نقش: 1397/09/30
آخرین ورود: پنجشنبه 4 اسفند 1401 15:35
از: کتابخونه
پستها:
69

دینگ،دینگ.
صدای زنگ خانه بود.رز به سمت در رفت و در را باز کرد.
-سلام.
آگاتا با ظاهری آشفته و موهای زولیده و لباس پاره پاره روبه روی رز ایستاده بود.
رز با اکراه جوابش را داد.
_سلام.
_من.یه جورایی گمشدم ینی نمیدونم کجام یا اصلا چجوری به این حال و روز افتادم.اخرین چیزی که یادمه...یادم نمیادش.
صدای آگاتا مظلومانه و خسته و غمگین بود.
رز دلش به حال از سوخت و او را به داخل دعوت کرد.
_اول میتونی بگیری دوش.
اگاتا حمام کرد و بعد لباس هایی که رز به او داده بود را پوشید.
سر و بدن آگاتا زخمی بود و زخم های روی تن او شبیه زخم های روی تن رز بود چند وقت پیش،البته خیلی کم شبیه بود چون زخم های او عفونت کرده بود و به نظر می آمد مدت نسبتا زیادی با آن زخم ها بدون هیچ مرهمی سر کرده.
رز جعبه کمک های اولیه را اورد و شروع کرد به پانسمان زخم های آگاتا.
بعد از تمام شدن کارشان رفت تا برای او غذا و خوراکی بیاورد.
همینطور که در آشپزخانه داشت سینی را می چیند گفت:
_گفتی پس نمیاد یادت که چطور افتادی به این حال و روز .
_اره.حس می کنم یه تیکه از خاطراتم کنده شده و گم شده.میخوام پیداش کنم.یه بخش بزرگی از گذشته م.تا یکسال پیش رو به یاد ندارم اما 10 سالگیم رو به یاد دارم.حتی یادم نیست دوران راهنمایی یا دبیرستانو کجا بودم اما مهدکودکمو یادمه.
این برای رز کمی عجیب بود.انگار آن دو درد مشترکی داشتند. فقدان خاطرات .
اما نه.این اتفاق برای آن دختر ممکن بود به هر دلیلی باشد.شاید تصادف کرده بود شاید هم از پرتگاهی به پایین افتاده بود و ضربه مغزی شده بود.
-راستی.من اگاتا هستم.و شما؟
_من هستم رز.
_خوشبختم.
_همچنین..من هم نمیارم به یاد که تو چه مدرسه ی راهنمایی بودم.
_جدا؟ چه عجیب...
انگار حسی غریب به رز می گفت که نامه ی زاخاریارس را به دختر نشان دهد.
گویی آن دختر غریبه، اشنا بود.
گویی آنها مدت زیادی با هم دوست بودند.
گویی همدیگر را به خوبی می شناختند.
اما چگونه..
چرا به یاد نمی آورد .
چرا این موهبت به یاد آوردن نصیب او نبود.
و همزمان این فکر ها در سر اگاتا نیز می گذشت.
رز نامه را برای آگاتا اورد.
وقتی آگاتا نامه را خواند چند دقیقه از شدت تعجب زبانش بند آمد.
رز به چشمان او زل زد و گفت:
_وقتی خوندم این نامه رو.اولش کردم مسخره که مگه داره وجود جادو.یا اون محفلی که گفته این تو.اما کردم فکر کلی راجبش و چیز های محو و عجیبی اومد به یادم.
نقل قول:
زاخاریاس...این اسم برای آگاتا هم آشنا بود.
خانه ی مخفی...محفل ققنوس...ماموریت...ولدمورت...دامبلدور...کلماتی غریب و آشنا.
این کلمات در آن تکه ی گمشده خاطرات دو دختر بود.
آگاتا که کم کم داشت مخش منفجر می شد، از جیبش یک تکه چوب در آورد.
رز وقتی چوبدستی را دید چشمانش از حدقه در آمد.چون او هم چوبی شبیه به این چوب داشت.
رز سریع به اتاقش دوید و از زیر تختش جعبه ای آورد.
در جعبه، یونیفرم هاگوارتز و چوبدستی اش و چند کتاب عجیب و غریب بود.
_اینا چیه؟
رز از لای یکی از کتاب ها یک برگه بیرون آورد و گفت:
_بخون این یادداشتو.
صدای زنگ خانه بود.رز به سمت در رفت و در را باز کرد.
-سلام.
آگاتا با ظاهری آشفته و موهای زولیده و لباس پاره پاره روبه روی رز ایستاده بود.
رز با اکراه جوابش را داد.
_سلام.
_من.یه جورایی گمشدم ینی نمیدونم کجام یا اصلا چجوری به این حال و روز افتادم.اخرین چیزی که یادمه...یادم نمیادش.
صدای آگاتا مظلومانه و خسته و غمگین بود.
رز دلش به حال از سوخت و او را به داخل دعوت کرد.
_اول میتونی بگیری دوش.
اگاتا حمام کرد و بعد لباس هایی که رز به او داده بود را پوشید.
سر و بدن آگاتا زخمی بود و زخم های روی تن او شبیه زخم های روی تن رز بود چند وقت پیش،البته خیلی کم شبیه بود چون زخم های او عفونت کرده بود و به نظر می آمد مدت نسبتا زیادی با آن زخم ها بدون هیچ مرهمی سر کرده.
رز جعبه کمک های اولیه را اورد و شروع کرد به پانسمان زخم های آگاتا.
بعد از تمام شدن کارشان رفت تا برای او غذا و خوراکی بیاورد.
همینطور که در آشپزخانه داشت سینی را می چیند گفت:
_گفتی پس نمیاد یادت که چطور افتادی به این حال و روز .
_اره.حس می کنم یه تیکه از خاطراتم کنده شده و گم شده.میخوام پیداش کنم.یه بخش بزرگی از گذشته م.تا یکسال پیش رو به یاد ندارم اما 10 سالگیم رو به یاد دارم.حتی یادم نیست دوران راهنمایی یا دبیرستانو کجا بودم اما مهدکودکمو یادمه.
این برای رز کمی عجیب بود.انگار آن دو درد مشترکی داشتند. فقدان خاطرات .
اما نه.این اتفاق برای آن دختر ممکن بود به هر دلیلی باشد.شاید تصادف کرده بود شاید هم از پرتگاهی به پایین افتاده بود و ضربه مغزی شده بود.
-راستی.من اگاتا هستم.و شما؟
_من هستم رز.
_خوشبختم.
_همچنین..من هم نمیارم به یاد که تو چه مدرسه ی راهنمایی بودم.
_جدا؟ چه عجیب...
انگار حسی غریب به رز می گفت که نامه ی زاخاریارس را به دختر نشان دهد.
گویی آن دختر غریبه، اشنا بود.
گویی آنها مدت زیادی با هم دوست بودند.
گویی همدیگر را به خوبی می شناختند.
اما چگونه..
چرا به یاد نمی آورد .
چرا این موهبت به یاد آوردن نصیب او نبود.
و همزمان این فکر ها در سر اگاتا نیز می گذشت.
رز نامه را برای آگاتا اورد.
وقتی آگاتا نامه را خواند چند دقیقه از شدت تعجب زبانش بند آمد.
رز به چشمان او زل زد و گفت:
_وقتی خوندم این نامه رو.اولش کردم مسخره که مگه داره وجود جادو.یا اون محفلی که گفته این تو.اما کردم فکر کلی راجبش و چیز های محو و عجیبی اومد به یادم.
نقل قول:
رز زلر نوشته:
صحنههای محوی از میز چوبی قدیمی خش و اتاق کوچکی در خانهای مخفی به یادش میآمد ولی موندگار نبود و سریعا محو میشد. حتی یکبار به نظرش رسید چهرهای برای آن پسر، زاخاریاس یافته اما آن هم قبل آنکه بتواند گیرش بندازد فرار کرد.
زاخاریاس...این اسم برای آگاتا هم آشنا بود.
خانه ی مخفی...محفل ققنوس...ماموریت...ولدمورت...دامبلدور...کلماتی غریب و آشنا.
این کلمات در آن تکه ی گمشده خاطرات دو دختر بود.
آگاتا که کم کم داشت مخش منفجر می شد، از جیبش یک تکه چوب در آورد.
رز وقتی چوبدستی را دید چشمانش از حدقه در آمد.چون او هم چوبی شبیه به این چوب داشت.
رز سریع به اتاقش دوید و از زیر تختش جعبه ای آورد.
در جعبه، یونیفرم هاگوارتز و چوبدستی اش و چند کتاب عجیب و غریب بود.
_اینا چیه؟
رز از لای یکی از کتاب ها یک برگه بیرون آورد و گفت:
_بخون این یادداشتو.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1399/6/26 10:17:31
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1399/6/26 10:18:02
ویرایش شده توسط آگاتا تراسینگتون در 1399/6/26 10:18:02
نذار مشنگ ها روزت رو خراب کنن :)
هافلپاف عشقه
هافلپاف عشقه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/15
تولد نقش: 1393/04/16
آخرین ورود: دوشنبه 29 آبان 1402 01:31
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست!
پستها:
1125

کیلومترها آن طرف تر
صبح دل انگیزی بود. از آن صبح هایی که با یک لیوان چای باید به تماشای طلوع نشست و بعد همراه با آواز گنجشک ها زندگی را آغاز کرد. اما زندگی دختری زودتر از این ها و نه با دل انگیزی بلکه با فرمول های حوصله سر بر ریاضی شروع میشد.
با روشن شدن اتاقش دختر فکر کرد یک روز عادی و همیشگیست که درس های مدرسهاش را مرور کند و برای آزمونش بخواند، اما نه. روز معمولی نبود. روز به یاد آوردن بود. چیزی که آن دختر، رز هنوز نمیدانست. نه، میدانست فقط فراموش کرده بود.
پستچی که زنگ در را زد فکر کرد کتاب های علوم مشنگیای که سفارش داده رسیدند اما چیزی که پستچی تحویلش داد نامهای بدون امضا و نشانی بود که اسمش با دست خط بدی روش نوشته شده بود.
رز نامه را باز کرد. صاحب همان دست خط بد برایش از خودش نوشته بود. نوشته هایی که غیرقابل باور به نظر میآمد. نویسنده که خودش را زاخاریاس و دوستش معرفی کرده بود اداعا میکرد که جادوگرست و او، یعنی رز هم مثل خودش میتواند جادو کند!
دختر خندید. لابد کسی میخواسته سر به سرش بگذارد. آخر، جادو که وجود نداشت. مال قصه ها بود. نامه را داخل سطل انداخت و سر درس برگشت. همین طوری هم وقت زیادی را تلف کرده بود.
اما برگشتن سر درس غیر ممکن شد. حرف های زاخاریاس و آن نامهی عجیب ذهنش را مشغول کرده بود.
- حتما دروغه. آخه اگه جادوگر بودم نمیفهمیدم خودم؟ میگه فراموشم شده. مگه میشه چنین چیز به این مهمی رو فراموش کنم؟
آن پسر در نامهاش از انجمنی به اسم محفل ققنوس گفته بود که از قضا رز هم عضوی از آن بود و با جادوگرهای سیاه مبارزه میکردند و آخرین بار رز برای ماموریتی آن را ترک کرده و دیگر باز نگشته.
ولی او هیچ چیزی از محفل ققنوس، لرد سیاه یا ماموریت به یاد نمیآورد. ولی غیر از این ها را هم به یاد نمیآورد. حافظهاش تا دوماه پیش که سر کلاس های مشنگی رفته بود کار میکرد و قبل از آن مه آلود بود.
صحنههای محوی از میز چوبی قدیمی خش و اتاق کوچکی در خانهای مخفی به یادش میآمد ولی موندگار نبود و سریعا محو میشد. حتی یکبار به نظرش رسید چهرهای برای آن پسر، زاخاریاس یافته اما آن هم قبل آنکه بتواند گیرش بندازد فرار کرد.
به یاد آوردن موهبت نبود، لازم بود!
صبح دل انگیزی بود. از آن صبح هایی که با یک لیوان چای باید به تماشای طلوع نشست و بعد همراه با آواز گنجشک ها زندگی را آغاز کرد. اما زندگی دختری زودتر از این ها و نه با دل انگیزی بلکه با فرمول های حوصله سر بر ریاضی شروع میشد.
با روشن شدن اتاقش دختر فکر کرد یک روز عادی و همیشگیست که درس های مدرسهاش را مرور کند و برای آزمونش بخواند، اما نه. روز معمولی نبود. روز به یاد آوردن بود. چیزی که آن دختر، رز هنوز نمیدانست. نه، میدانست فقط فراموش کرده بود.
پستچی که زنگ در را زد فکر کرد کتاب های علوم مشنگیای که سفارش داده رسیدند اما چیزی که پستچی تحویلش داد نامهای بدون امضا و نشانی بود که اسمش با دست خط بدی روش نوشته شده بود.
رز نامه را باز کرد. صاحب همان دست خط بد برایش از خودش نوشته بود. نوشته هایی که غیرقابل باور به نظر میآمد. نویسنده که خودش را زاخاریاس و دوستش معرفی کرده بود اداعا میکرد که جادوگرست و او، یعنی رز هم مثل خودش میتواند جادو کند!
دختر خندید. لابد کسی میخواسته سر به سرش بگذارد. آخر، جادو که وجود نداشت. مال قصه ها بود. نامه را داخل سطل انداخت و سر درس برگشت. همین طوری هم وقت زیادی را تلف کرده بود.
اما برگشتن سر درس غیر ممکن شد. حرف های زاخاریاس و آن نامهی عجیب ذهنش را مشغول کرده بود.
- حتما دروغه. آخه اگه جادوگر بودم نمیفهمیدم خودم؟ میگه فراموشم شده. مگه میشه چنین چیز به این مهمی رو فراموش کنم؟
آن پسر در نامهاش از انجمنی به اسم محفل ققنوس گفته بود که از قضا رز هم عضوی از آن بود و با جادوگرهای سیاه مبارزه میکردند و آخرین بار رز برای ماموریتی آن را ترک کرده و دیگر باز نگشته.
ولی او هیچ چیزی از محفل ققنوس، لرد سیاه یا ماموریت به یاد نمیآورد. ولی غیر از این ها را هم به یاد نمیآورد. حافظهاش تا دوماه پیش که سر کلاس های مشنگی رفته بود کار میکرد و قبل از آن مه آلود بود.
صحنههای محوی از میز چوبی قدیمی خش و اتاق کوچکی در خانهای مخفی به یادش میآمد ولی موندگار نبود و سریعا محو میشد. حتی یکبار به نظرش رسید چهرهای برای آن پسر، زاخاریاس یافته اما آن هم قبل آنکه بتواند گیرش بندازد فرار کرد.
به یاد آوردن موهبت نبود، لازم بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/6/24 21:44:57
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/6/24 21:45:26
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/6/24 21:45:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/09
تولد نقش: 1399/06/09
آخرین ورود: یکشنبه 20 مهر 1399 17:57
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست !
پستها:
127

درسته به یاد آوردن موهبت نیست.
از خانه دور شده بود. به ساعتی که زنجیری به آن وصل بود نگاه میکرد . نزدیک ظهر بود و زاخاریاس سرگردان و تنها بود . برای همین که نخوابه معجونی که نیوت بهش داده بود رو میخورد تا خوابش نبره .نه پولی بود و نه جایی برای استراحت .صدای جمعیتی که انگار در نزدیکی بود به گوش زاخاریاس خورد .
-وای!الان خودشو میندازه.
-پس چرا نمیگیرش؟
-بنذاز خودتو دختر .
.
.
.
توجه زاخاریاس به صداها جلب شد و به سمت صدا رفت.همه به بالا نگاه میکردند .زنی روی بام ایستاده بود و با مردی که پشتش بود و معلوم نبود کیه صحبت میکرد . مأمور ها آمدند و زاخاریاس در حال تماشای بود .داشت فکر میکرد که اون زن کیه.مامور ها زاخاریاس رو با تنه کنار زدند و تشکیل بزرگ پهن کردن.او بدون جلب توجه وارد ساختمان شد.به بالا نگاه کرد و مارپیچِ پله هارو میدید که باید ازش بالا میرفت . چاره ایی نبود برای فهمیدن باید میرفت تا آخرین طبقه .طبقه اول .طبقه دوم.طبقه سوم.همینطور طبقات رو بالا میرفت .طبقه ایی دیگر بود که به پشت بام میرفت .در نیم بازی که اونجا بود توجهشو جلب کرد .
-ببین دختر ! چرا میخوای این کارو بکنی؟
-نیوت...
زاخاریاس با شنیدن این صدا فهمید که شخص ناشناس کی بوده.اون نیوت بود . دوست صمیمیش.ناگهان صدای افتادن چیزی در اتاق تاریک رو به روش اومد . ولی نباید دیر میشد دوست صمیمیش در خطر بود .به بالا رفت.
-بیا پایین دختر!
-تا نگی که منومیشناسی نمیام!
دختر چشماش قرمز شده بود . زاخاریاس با دیدن این صحنه کنی شوکه شد.
-تینا؟ نیوت؟ ولی چطور میشه .نه ! نه! نه!
-تو کی؟
زاخاریاس الان بیشتر تمرکزش رو تینا بود که نجاتش بده و بخاطر یک ندونستن خودشو از بین نبره.پس بدون توجه به نیوت آروم جلو رفت.
- تینا گلدن اشتین؟
-نزدیک نشو ! تو کی هستی؟
-من زاخاریاسم ! زاخاریاس اسمیت!
-من ...من تورو میشناسم.نیوت زیاد ازت میگفت.
-میشه بگین این نیوت کیه که انقد با اشاره به من صداش میکنین؟
-تینا بیا پایین من میتونم کمکت کنم!اینجا یه چیزی سرجاش نیست .باید باهم صحبت کنیم.
زاخاریاس دیگه داشت کنترل اعصابش رو از دست میداد.
-با توام؟ میگم تو منو میشناسی؟ من کیم ؟ نیوت کیه؟ چرا انقد منو با اون اسم صدا میزنید؟
-خفه شو!الان فقط ساکت باش .
زاخاریاس تمرکزش روی نجات دادن تینا بود برای همین عصبانی شده بود.
-تینا بیا پایین من برات توضیح میدم که چرا این اتفاقات افتاده.
تینا حالا ترسیده بود.نگاهی به پایین کرد و ترس تو چشماش مشخص میشد .پاهاش میلرزید و نمیتونست قدم از قدم برداره.
-من کمکت میکنم .
زاخاریاس به سمت تینا رفت و دستشو گرفت و پایین آورد .همه از پایین دست میزدند و سوت میزدند.نیوت دستاش رو بالا گرفته بود .ساحره ایی اونارو با چوبدستیش هدف قرار داده بود.اپت یک مرگخوار بود و ماموریتش ضعیف کردن اعضای محفل به هر روشی بود.
- اون باید میمرد ولی تو فقط مرگشو دردناک تر کردی.
-هی تو؟ ای..این کیه .
نیوت با دیدن چوب دست مرگخوار حالت عادیشو گرفت.
-این که چوب درختو کنده .اومده تهدید کنه؟
-انقدر ترس از قدرتِ محفل دارن که اینجور نامردانه عمل میکنند.
-اومد فقط یک چوبه مرد! فک کنم دیوونه ایی چیزی باشه.
نیوت به جلو رفت که مرگخوارو بگیره و به تیمارستان ببره.ولی طلسمی پرتاب شد و زاخاریاس با طلسم متقابل اونو دفع کرد .نیوت نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود .
- این چی بود دیگه!؟
مرگخوار شروع میکنه به طلسم زدن و زاخاریاس دفاع میکنه .ناگهان مرگخوار طلسمی زد و غیب شد.
-آکیو!
زاخاریاس متوجه چیزی نشد . تینا و نیوت گوشه ایی پناه گرفته بودند.
-پس چوبدستیت کجاس!؟
- شکست!
-اشکالی نداره ! مهم جونته.
زاخاریاس روبه نیوت کرد و ادامه داد.
- و تو! ، باید یکسری چیزارو بهت بگم.
اون میدونست که اگه عجیب رفتار کنه نیوتم از دستش فرارمیکنه . ولی غافل از اینکه تا چند دقیقه پیش داشتند جلوس طلسم میزدند.
-نزدیک من نشو! تو جادوگری!
-ولی ...
-گفتم دور شو! الان.
زاخاریاس سعی بر این داشت که بهش نزدیک بشه .ولی با عصبانیت نیوت مواجه شد .
-نزدیک نشوووو.
نیوت دستانش رو به سمت زاخاریاس گرفت و زاخاریاس پرت شد . هرچه بود نیوت جادوگر ماهری بود و البته خاص.زاخاریاس از جاش بزور بلند شد و تینا سریع پیش زاخاریاس رفت و اونو کمک کرد.نیوت به دستاش نگاه کرد .
-چه اتفاقی داره میفته!
اون آرزو داشت که الان سریع به خونش بره و فکر خونش بود .
-من میخوام برم خونه.
ناگهان غیب شد.این رفتار ها نا خودآگاه بود و اون نمیدونست که داره چیکار میکنه.
-نه نیووت.
-اون نمیدونه داره چیکار میکنه.
دونفری شوک زده بودند که ناگهان مامور به داخل آمدند .زاخاریاس و تینا خودشونو تو ایستگاه قطار پیدا کردند.هردو در کافه ایی که اونجا بود رفتند تا مشکوک به نظر نیان.حالا نیوت که از قدرت درونش خبر نداره ترسیده و معلوم نیس به کجا رفته .
-میشه بگین اینجا چه خبره؟
-ببین نمیدونم ! واقعا نمیدونم چطور این اتفاق افتاده . حتی منم این اتفاق برام افتاده بود ولی به طرز عجیبی همه چی یادم اومد.چند ماه پیش اعضای محفل به ماموریت میرن و برنمیگردن .غافل ازینکه اونا به طرز عجیبی همه چیو یادشون رفته.حتی منم یادم نمیاد چیشده.
-یعنی ! نیوت...
-آره نیوتم!
-ولی حالا که نیست از کجا پیداش کنیم؟
همینطور که دست تو جیبش میکنه .
-این نقشه..
ناگهان سکوت میکنه و دستپاچه میشه .
-کو ؟ کو نقشه؟
-نقشه چی؟
-یک نقشه هست که نشون میده اونا کجان.
ناگهان صحنه ایی که مرگخوار طلسم آکیو رو به خودش زد رو به یاد میاره.
-نیوت تو خطره تینا!
-یعنی چی؟
این کاره مرگخواراس حالا دنبال محفلی هان که از پا درشون بیاره.
...
از خانه دور شده بود. به ساعتی که زنجیری به آن وصل بود نگاه میکرد . نزدیک ظهر بود و زاخاریاس سرگردان و تنها بود . برای همین که نخوابه معجونی که نیوت بهش داده بود رو میخورد تا خوابش نبره .نه پولی بود و نه جایی برای استراحت .صدای جمعیتی که انگار در نزدیکی بود به گوش زاخاریاس خورد .
-وای!الان خودشو میندازه.
-پس چرا نمیگیرش؟
-بنذاز خودتو دختر .
.
.
.
توجه زاخاریاس به صداها جلب شد و به سمت صدا رفت.همه به بالا نگاه میکردند .زنی روی بام ایستاده بود و با مردی که پشتش بود و معلوم نبود کیه صحبت میکرد . مأمور ها آمدند و زاخاریاس در حال تماشای بود .داشت فکر میکرد که اون زن کیه.مامور ها زاخاریاس رو با تنه کنار زدند و تشکیل بزرگ پهن کردن.او بدون جلب توجه وارد ساختمان شد.به بالا نگاه کرد و مارپیچِ پله هارو میدید که باید ازش بالا میرفت . چاره ایی نبود برای فهمیدن باید میرفت تا آخرین طبقه .طبقه اول .طبقه دوم.طبقه سوم.همینطور طبقات رو بالا میرفت .طبقه ایی دیگر بود که به پشت بام میرفت .در نیم بازی که اونجا بود توجهشو جلب کرد .
-ببین دختر ! چرا میخوای این کارو بکنی؟
-نیوت...
زاخاریاس با شنیدن این صدا فهمید که شخص ناشناس کی بوده.اون نیوت بود . دوست صمیمیش.ناگهان صدای افتادن چیزی در اتاق تاریک رو به روش اومد . ولی نباید دیر میشد دوست صمیمیش در خطر بود .به بالا رفت.
-بیا پایین دختر!
-تا نگی که منومیشناسی نمیام!
دختر چشماش قرمز شده بود . زاخاریاس با دیدن این صحنه کنی شوکه شد.
-تینا؟ نیوت؟ ولی چطور میشه .نه ! نه! نه!
-تو کی؟
زاخاریاس الان بیشتر تمرکزش رو تینا بود که نجاتش بده و بخاطر یک ندونستن خودشو از بین نبره.پس بدون توجه به نیوت آروم جلو رفت.
- تینا گلدن اشتین؟
-نزدیک نشو ! تو کی هستی؟
-من زاخاریاسم ! زاخاریاس اسمیت!
-من ...من تورو میشناسم.نیوت زیاد ازت میگفت.
-میشه بگین این نیوت کیه که انقد با اشاره به من صداش میکنین؟
-تینا بیا پایین من میتونم کمکت کنم!اینجا یه چیزی سرجاش نیست .باید باهم صحبت کنیم.
زاخاریاس دیگه داشت کنترل اعصابش رو از دست میداد.
-با توام؟ میگم تو منو میشناسی؟ من کیم ؟ نیوت کیه؟ چرا انقد منو با اون اسم صدا میزنید؟
-خفه شو!الان فقط ساکت باش .
زاخاریاس تمرکزش روی نجات دادن تینا بود برای همین عصبانی شده بود.
-تینا بیا پایین من برات توضیح میدم که چرا این اتفاقات افتاده.
تینا حالا ترسیده بود.نگاهی به پایین کرد و ترس تو چشماش مشخص میشد .پاهاش میلرزید و نمیتونست قدم از قدم برداره.
-من کمکت میکنم .
زاخاریاس به سمت تینا رفت و دستشو گرفت و پایین آورد .همه از پایین دست میزدند و سوت میزدند.نیوت دستاش رو بالا گرفته بود .ساحره ایی اونارو با چوبدستیش هدف قرار داده بود.اپت یک مرگخوار بود و ماموریتش ضعیف کردن اعضای محفل به هر روشی بود.
- اون باید میمرد ولی تو فقط مرگشو دردناک تر کردی.
-هی تو؟ ای..این کیه .
نیوت با دیدن چوب دست مرگخوار حالت عادیشو گرفت.
-این که چوب درختو کنده .اومده تهدید کنه؟
-انقدر ترس از قدرتِ محفل دارن که اینجور نامردانه عمل میکنند.
-اومد فقط یک چوبه مرد! فک کنم دیوونه ایی چیزی باشه.
نیوت به جلو رفت که مرگخوارو بگیره و به تیمارستان ببره.ولی طلسمی پرتاب شد و زاخاریاس با طلسم متقابل اونو دفع کرد .نیوت نشسته بود و سرشو تو دستاش گرفته بود .
- این چی بود دیگه!؟
مرگخوار شروع میکنه به طلسم زدن و زاخاریاس دفاع میکنه .ناگهان مرگخوار طلسمی زد و غیب شد.
-آکیو!
زاخاریاس متوجه چیزی نشد . تینا و نیوت گوشه ایی پناه گرفته بودند.
-پس چوبدستیت کجاس!؟
- شکست!
-اشکالی نداره ! مهم جونته.
زاخاریاس روبه نیوت کرد و ادامه داد.
- و تو! ، باید یکسری چیزارو بهت بگم.
اون میدونست که اگه عجیب رفتار کنه نیوتم از دستش فرارمیکنه . ولی غافل از اینکه تا چند دقیقه پیش داشتند جلوس طلسم میزدند.
-نزدیک من نشو! تو جادوگری!
-ولی ...
-گفتم دور شو! الان.
زاخاریاس سعی بر این داشت که بهش نزدیک بشه .ولی با عصبانیت نیوت مواجه شد .
-نزدیک نشوووو.
نیوت دستانش رو به سمت زاخاریاس گرفت و زاخاریاس پرت شد . هرچه بود نیوت جادوگر ماهری بود و البته خاص.زاخاریاس از جاش بزور بلند شد و تینا سریع پیش زاخاریاس رفت و اونو کمک کرد.نیوت به دستاش نگاه کرد .
-چه اتفاقی داره میفته!
اون آرزو داشت که الان سریع به خونش بره و فکر خونش بود .
-من میخوام برم خونه.
ناگهان غیب شد.این رفتار ها نا خودآگاه بود و اون نمیدونست که داره چیکار میکنه.
-نه نیووت.
-اون نمیدونه داره چیکار میکنه.
دونفری شوک زده بودند که ناگهان مامور به داخل آمدند .زاخاریاس و تینا خودشونو تو ایستگاه قطار پیدا کردند.هردو در کافه ایی که اونجا بود رفتند تا مشکوک به نظر نیان.حالا نیوت که از قدرت درونش خبر نداره ترسیده و معلوم نیس به کجا رفته .
-میشه بگین اینجا چه خبره؟
-ببین نمیدونم ! واقعا نمیدونم چطور این اتفاق افتاده . حتی منم این اتفاق برام افتاده بود ولی به طرز عجیبی همه چی یادم اومد.چند ماه پیش اعضای محفل به ماموریت میرن و برنمیگردن .غافل ازینکه اونا به طرز عجیبی همه چیو یادشون رفته.حتی منم یادم نمیاد چیشده.
-یعنی ! نیوت...
-آره نیوتم!
-ولی حالا که نیست از کجا پیداش کنیم؟
همینطور که دست تو جیبش میکنه .
-این نقشه..
ناگهان سکوت میکنه و دستپاچه میشه .
-کو ؟ کو نقشه؟
-نقشه چی؟
-یک نقشه هست که نشون میده اونا کجان.
ناگهان صحنه ایی که مرگخوار طلسم آکیو رو به خودش زد رو به یاد میاره.
-نیوت تو خطره تینا!
-یعنی چی؟
این کاره مرگخواراس حالا دنبال محفلی هان که از پا درشون بیاره.
...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.

[img
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.

[img

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/11
تولد نقش: 1399/06/12
آخرین ورود: دوشنبه 18 مهر 1401 23:40
از: سایه ها نترس، تو فانوسی! :shout:
پستها:
69

خلاصه: ماه ها پیش، و یا حتا سال ها، همهی اعضای محفل ققنوس بجز زاخاریاس اسمیت رفتن به ماموریت، و دیگه برنگشتن. مشخص نیست چه بلایی سر اونا و زاخاریاس اومده، اما هیچ کدومشون محفل ققنوس رو به یاد نمیارن. زاخاریاس به زندگی نباتی خودش توی خونهی گریمولد ادامه میده و دست سرنوشت هر یک از محفلی ها رو جای متفاوتی برده... تا این که یک روز، یک غریبهی اسرار آمیز توی سینما به زاخاریاس درباره خانوادهش و اهمیت اونا براش میگه، و این باعث میشه زاخاریاس خانواده خودش رو به یاد بیاره و تصمیم بگیره دنبالشون بگرده، غافل از اینکه اون غریبه کسی نبوده جز لرد ولدمورت، که با هدف بررسی موقعیت اعضای تنها مونده و رها شدهی محفل سراغ زاخاریاس اومده، تا مطمئن شه هنوز به اندازه کافی ضعیفن، و اگر بخواد میتونه تو موقعیت مناسب کارشون رو تموم کنه. زاخاریاس حالا داره دونه دونه محفلی ها رو پیدا میکنه و نامه ای بهشون میده که توش نوشته اونا قبلا کی بودن، اما اونا مقاومت میکنن و عصبانی میشن. حالا هم داره روی جوزفین کار میکنه. در همین حین، یک سری فرد ناشناس و مشکوک اعضای محفل رو تعقیب میکنن.
مهم نیست که باشی و کدام سمت ماجرا بایستی.
مرده باشی یا زنده، انسان باشی یا روح وصله و پینهی به زمین بسته شده، زمانش که برسد، آنچه لازم است انجام خواهی داد تا خانوادهات را از میان شعله ها بیرون بکشی. خانهی ریدل ها زبانه میکشید و آسمان سرخ بود و حرکت چوبدستی ها هوا را میشکافت و نور... روشن تر از آنچه فکرش را بکنی نور، تاریک تر از آنچه فکرش را بکنی شب.
"-ارباب شما قبلا منو بیشتر از الان دوست داشتین؟
-خیر!
-یعنی الان بیشتر دوستم دارین؟
-خیر!
-یعنی همیشه منو بیشتر دوست دارین؟ هر روز بیش از پیش دوست دارین؟"
روی پشت بام ایستاده بود و به فرو ریختن میراثش مینگریست. جیغ کشیدند، دستگیر شدند، مردند، اما کسی فرار نکرد. ساعت شنی دور گردنش میان دستانش چرخید؛ از این آتش هیچ ققنوسی برنمیخاست. هیچ یک بدون مبارزه سقوط نکرد، اما با مبارزه چرا، همهشان. خانهاش را محاصره کردند و خانوادهاش را بردند، اما لرد سیاه هم حاضر نبود بدون مبارزه زمین را ترک کند. ساعت شنی توی دستانش میچرخید و شعله های آتش توی چشمانش میرقصید.
لرد سیاه را نمی شد چندان هم "مردِ خانواده" خطاب کرد. مرگخوارانش را دید که با طلسم هایشان کارآگاهان را از خانه دور نگه میداشتند، مرگخوارانش را دید که خلع سلاح میشدند، مرگخوارانش را دید که با مشت و لگد، با چنگ و دندان کارآگاهان را از خانه دور نگه میداشتند؛
از پشت بام.
اندیشید که نمیداند... شاید هم بشود خطاب کرد.
"-ارباب... چشم های قرمز خیلی قشنگن... ولی گفتم شاید خواستین گاهی یاد گذشته ها بیفتین."
لرد سیاه نبرد را باخت، اما جنگ هنوز باقی بود. زمان برگردان حالا با سرعتی بیشتر از طلسم های سرخ و سبزِ پیرامونش میچرخید. لرد سیاه تحملِ دو بار از دست دادن خانوادهاش را نداشت، و میخواست به گذشته برگردد.
"_جالب نیست پروفسور؟ خیلی خیلی شگفت انگیز نیست؟!
_نمیخوام برنجونمت بابا جان، اما حقیقتش رو بخوای-
_کاملا موافقم! خدای بزرگ، نگاه کن چطور شنا میکنن!"
پشت پلک هایش دختر نوجوان مو سرخی را میدید که با اشتیاق به رشته های الفبا در سوپ پیازش اشاره میکرد و میز غذا را روی سرش گذاشته بود، و زمانی که چشمانش را گشود، کلمات حک شده بر کاغذ توی دستانش هم پیش چشمانش غوطه میخوردند. لوسیندا بدنش را جایی بیرون از خودش یافته بود، و خاطراتش را در کسی که نمیشناخت. ورقهی کاغذ توی دستش سنگینی میکرد، جریان خون زیر پوستش را احساس میکرد و مغزش میخواست از جمجمهاش فرار کند، چرا که تنها میتوانست متعلق به یک نفر باشد.
"_خدای بزرگ، باید خیلی جالب باشه! کاش منم زخم داشتم!
_ساعت پنج صبحه جوزی، و من پروفسور رو صدا کردم.
_ها... آره.. ببخشید دیگه. میگم، حالا که تا اینجا اومدم، نمیخاره بعضی وقتا؟! جابجا و اینا نمیشه؟!
_خیر، فقط درد میکنه، و فقط هم زمان هایی که-
_آم...چرا... انقدر مشکوک نگاهم میکنی؟"
دست هایش به لرزش و نفسش به شماره افتاد، صداها به دیواره های جمجمهاش برخورد میکردند و پژواک میشدند. تصاویر با سرعتی دیوانهوار از پیش چشمانش میگذشتند. تابلوی متحرک یک زن، خانه ای نامرئی، جنگل. جنگل. جنگل.
چیزی در او آتش گرفت و از خاکسترش چیزی در او بیدار شد، انگشتانش نامه را در خود فشردند و عرق سرد روی پیشانیاش روی بینیاش چکید.
برای یک بار دیگر هم که شده، "جوزفین" میخواست باشد و ببیند.
جوزفین میخواست بداند.
جایی مایل ها آن طرف تر، تنها عضو باقیمانده از محفل ققنوس، ناامید و سرگردان بدنبال دیگر همرزمان گمشدهاش میگشت، بی آنکه مطمئن باشد هیچ یکشان هرگز سراغش خواهد آمد.
به یاد آوردن موهبت نیست.
فلش بک-"نه تنها حاضر به رفتن بود، بلکه حاضر بود بمیرد."
مهم نیست که باشی و کدام سمت ماجرا بایستی.
مرده باشی یا زنده، انسان باشی یا روح وصله و پینهی به زمین بسته شده، زمانش که برسد، آنچه لازم است انجام خواهی داد تا خانوادهات را از میان شعله ها بیرون بکشی. خانهی ریدل ها زبانه میکشید و آسمان سرخ بود و حرکت چوبدستی ها هوا را میشکافت و نور... روشن تر از آنچه فکرش را بکنی نور، تاریک تر از آنچه فکرش را بکنی شب.
"-ارباب شما قبلا منو بیشتر از الان دوست داشتین؟
-خیر!
-یعنی الان بیشتر دوستم دارین؟
-خیر!
-یعنی همیشه منو بیشتر دوست دارین؟ هر روز بیش از پیش دوست دارین؟"
روی پشت بام ایستاده بود و به فرو ریختن میراثش مینگریست. جیغ کشیدند، دستگیر شدند، مردند، اما کسی فرار نکرد. ساعت شنی دور گردنش میان دستانش چرخید؛ از این آتش هیچ ققنوسی برنمیخاست. هیچ یک بدون مبارزه سقوط نکرد، اما با مبارزه چرا، همهشان. خانهاش را محاصره کردند و خانوادهاش را بردند، اما لرد سیاه هم حاضر نبود بدون مبارزه زمین را ترک کند. ساعت شنی توی دستانش میچرخید و شعله های آتش توی چشمانش میرقصید.
لرد سیاه را نمی شد چندان هم "مردِ خانواده" خطاب کرد. مرگخوارانش را دید که با طلسم هایشان کارآگاهان را از خانه دور نگه میداشتند، مرگخوارانش را دید که خلع سلاح میشدند، مرگخوارانش را دید که با مشت و لگد، با چنگ و دندان کارآگاهان را از خانه دور نگه میداشتند؛
از پشت بام.
اندیشید که نمیداند... شاید هم بشود خطاب کرد.
"-ارباب... چشم های قرمز خیلی قشنگن... ولی گفتم شاید خواستین گاهی یاد گذشته ها بیفتین."
لرد سیاه نبرد را باخت، اما جنگ هنوز باقی بود. زمان برگردان حالا با سرعتی بیشتر از طلسم های سرخ و سبزِ پیرامونش میچرخید. لرد سیاه تحملِ دو بار از دست دادن خانوادهاش را نداشت، و میخواست به گذشته برگردد.
زمان حال-به یاد آوردن موهبت نیست.
"_جالب نیست پروفسور؟ خیلی خیلی شگفت انگیز نیست؟!
_نمیخوام برنجونمت بابا جان، اما حقیقتش رو بخوای-
_کاملا موافقم! خدای بزرگ، نگاه کن چطور شنا میکنن!"
پشت پلک هایش دختر نوجوان مو سرخی را میدید که با اشتیاق به رشته های الفبا در سوپ پیازش اشاره میکرد و میز غذا را روی سرش گذاشته بود، و زمانی که چشمانش را گشود، کلمات حک شده بر کاغذ توی دستانش هم پیش چشمانش غوطه میخوردند. لوسیندا بدنش را جایی بیرون از خودش یافته بود، و خاطراتش را در کسی که نمیشناخت. ورقهی کاغذ توی دستش سنگینی میکرد، جریان خون زیر پوستش را احساس میکرد و مغزش میخواست از جمجمهاش فرار کند، چرا که تنها میتوانست متعلق به یک نفر باشد.
"_خدای بزرگ، باید خیلی جالب باشه! کاش منم زخم داشتم!
_ساعت پنج صبحه جوزی، و من پروفسور رو صدا کردم.
_ها... آره.. ببخشید دیگه. میگم، حالا که تا اینجا اومدم، نمیخاره بعضی وقتا؟! جابجا و اینا نمیشه؟!
_خیر، فقط درد میکنه، و فقط هم زمان هایی که-
_آم...چرا... انقدر مشکوک نگاهم میکنی؟"
دست هایش به لرزش و نفسش به شماره افتاد، صداها به دیواره های جمجمهاش برخورد میکردند و پژواک میشدند. تصاویر با سرعتی دیوانهوار از پیش چشمانش میگذشتند. تابلوی متحرک یک زن، خانه ای نامرئی، جنگل. جنگل. جنگل.
چیزی در او آتش گرفت و از خاکسترش چیزی در او بیدار شد، انگشتانش نامه را در خود فشردند و عرق سرد روی پیشانیاش روی بینیاش چکید.
برای یک بار دیگر هم که شده، "جوزفین" میخواست باشد و ببیند.
جوزفین میخواست بداند.
جایی مایل ها آن طرف تر، تنها عضو باقیمانده از محفل ققنوس، ناامید و سرگردان بدنبال دیگر همرزمان گمشدهاش میگشت، بی آنکه مطمئن باشد هیچ یکشان هرگز سراغش خواهد آمد.
به یاد آوردن موهبت نیست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/6/24 17:43:06
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/6/24 17:43:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1399/6/24 17:43:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1399/06/09
تولد نقش: 1399/06/09
آخرین ورود: یکشنبه 20 مهر 1399 17:57
از: رنجی خسته ام که از آن من نیست !
پستها:
127

فراموشی
کوچه های تنگ خیابان های لندن تاریک تر از قبل شده بود . بخار دودکش هایی که از پنجره های خونه ها بیرون زده بود کوچه رو پر کرده بود و وسایلو از دید خارج.چراغ نیم سوزی که کوچه رو روشن خاموش میکرد ، هر وقت روشن میشد بازتاب رنگ موهای جوزفین لای بخار های دودکش به چشم میخورد . زاخاریاس آهسته قدم بر میداشت کوچه از آشغال های نوشابه های فلزی پر شده بود ،همینطور که زاخاریاس با احتیاط راه میرفت که به چیزی برخورد نکنه ولی پاش به قوطیه نوشابه میخوره و توجه جوزفین به اون سمت جلب میشه . تا صورتشو سمت زاخاریاس برد چراغ نیم سوز هم روشن شد ، آره راست میگفت چشماش معلوم نبود چه رنگیه.
-کی هستی؟چرا تعقیبم میکنی؟
زاخاریاس مصمم ولی با احتیاط جلو رفت.
-اسمم زاخاریسه .منو میشناسی!باید بشناسی ! یادت نیس؟درختِ پشت خونه شماره دوازده گریمولد ؟اون خونه درختی که درست کرده بودی!
عجیب بود جوزفین اینبار فقط گوش میکرد ، حرفی نزد و به حرف های زاخاریاس گوش میکرد.
-جوزه؟یادته کتابای مشنگ ها رو بیشتر میخوندی تا درسای کلاسو؟
بغض گلوی زاخاریاسو گرفته بود، نمیتونست به خودش بفهمونه که دوستاش جلو چشماش دارن میرن ،نمیتونست ببینه که دارن از محفل دور میشن . اونا دوستاش بودن و به هر دلیلی شناخت زاخاریاس رو انکار میکردن ، لحظه دردناکی بود.زاخاریاس با بغض ادامه داد.
-لعنتی چط...چطور نمیتونی یادت بیاری؟
جوزفین بغض سنگین و پنهانی کرده بود ،هرچی بود زاخاریاس دوست اون بود و هست ، همزمان با زاخاریاس بغض دوبرابر سنگینی کرد و آخر این بغض با فریادی شکست.
-میتونی بس کنی؟هاااا؟این زندگیه منه ! آقای بقول خودتون اسمیت من جوزفین نیستم ! اسمِ من لوسینداس نه جوزفین.
-اما جوزِ....
-گفتم لوسیندا ! الانم سرم به اندازه کافی به درد آوردی .
قطره های اشک کم کم و ریز از چشم های آبیه دریا مانندش سرا زیر میشد انگار ابر داشت گریه میکرد و حرف های زاخاریاس رعدوبرقی در ذهن جوزفین و باعث اون اشک ها شده بود.زاخاریاس باید اون نامه رو میداد ، و نمیتونست دست خالی بره پس دست برنداشت.
-با با باشه مَ...مِن میرم آروم باش! فقط اینو از من قبول کن ! این همه راه اومدم نمیتونم اینو بهت ندم . هروقت آروم شدی بازش کن.
بارون مثل اشک های جوزفین و ابر ها مثل بغض غرور آمیز زاخاریاس ترکیدن و باریدن گرفت.جوزفین دربِ کاراگاهی که کار میکرد و یجورایی زندگی میکرد رو باز کرد و بی اهمیت داخل شد و درو بست ، زاخاریاس تنهایی را غنیمت شمرد ، نشست و به دیوار تکیه داد . او از لباس های مشنگی بیزار بود ولی کاپشن چرمِ مشکی که پوشیده بود زیر بارون برق میزد و اشک هاشو که خیلی مغرور پایین میومدند پنهان میکرد .ناگهان صدایی اومد .
-هی ! نمیخوای که زیر بارون سرما بخوری ؟
زاخاریاس لبخندی زد و نور امید در درونش دیده میشد و حس پایداری که طلسم در حال ضعیف شدن بود اونو خوشحال تر میکرد.
-چیه نگاه میکنی؟نمیخوای بیای؟
-باشه ،باشه ! اومدم.
راهی که داشت میرفت درست بود ، سخت و دردناک ولی درست. به داخل رفت و کنار شومینه ایی که جوزفین کنارش دوتا صندلی گذاشته بود نشست و در حال گرم کردنه خودش بود که جوزفین با دو لیوان چای داغ اومد.
-خب ! آقای اسسس...
-اسمیت! زاخاریاس اسمیت.
-نمیدونم ولی حسِ عجیبی دارم.
-نمیدونم ! خانم لوسیندا .
زاخاریاس ترسید که دوباره ناراحت بشه پس اونو خانم لوسیندا صدا میزد.
-خب ! اون نامه چیه؟
زاخاریاس چیزی نگفت و نامه رو با لبخندی تو دستای جوزفین گذاشت . بارون قطع شد و زاخاریاس خشک شده بود .
-خب ! من باید برم! باید به بقیه کار هام برسم. اگر چیزی در شما تغییر کرد میتونی منو پیدا کنی یا اینکه نه ! خودتو پیدا کنی!
جوزفین حرفی نزد انگار واقعا چیزی در حال تغییر بود .زاخاریاس با لبخندِ پیروزمندانه ایی از اونجا خارج شد.
کوچه های تنگ خیابان های لندن تاریک تر از قبل شده بود . بخار دودکش هایی که از پنجره های خونه ها بیرون زده بود کوچه رو پر کرده بود و وسایلو از دید خارج.چراغ نیم سوزی که کوچه رو روشن خاموش میکرد ، هر وقت روشن میشد بازتاب رنگ موهای جوزفین لای بخار های دودکش به چشم میخورد . زاخاریاس آهسته قدم بر میداشت کوچه از آشغال های نوشابه های فلزی پر شده بود ،همینطور که زاخاریاس با احتیاط راه میرفت که به چیزی برخورد نکنه ولی پاش به قوطیه نوشابه میخوره و توجه جوزفین به اون سمت جلب میشه . تا صورتشو سمت زاخاریاس برد چراغ نیم سوز هم روشن شد ، آره راست میگفت چشماش معلوم نبود چه رنگیه.
-کی هستی؟چرا تعقیبم میکنی؟
زاخاریاس مصمم ولی با احتیاط جلو رفت.
-اسمم زاخاریسه .منو میشناسی!باید بشناسی ! یادت نیس؟درختِ پشت خونه شماره دوازده گریمولد ؟اون خونه درختی که درست کرده بودی!
عجیب بود جوزفین اینبار فقط گوش میکرد ، حرفی نزد و به حرف های زاخاریاس گوش میکرد.
-جوزه؟یادته کتابای مشنگ ها رو بیشتر میخوندی تا درسای کلاسو؟
بغض گلوی زاخاریاسو گرفته بود، نمیتونست به خودش بفهمونه که دوستاش جلو چشماش دارن میرن ،نمیتونست ببینه که دارن از محفل دور میشن . اونا دوستاش بودن و به هر دلیلی شناخت زاخاریاس رو انکار میکردن ، لحظه دردناکی بود.زاخاریاس با بغض ادامه داد.
-لعنتی چط...چطور نمیتونی یادت بیاری؟
جوزفین بغض سنگین و پنهانی کرده بود ،هرچی بود زاخاریاس دوست اون بود و هست ، همزمان با زاخاریاس بغض دوبرابر سنگینی کرد و آخر این بغض با فریادی شکست.
-میتونی بس کنی؟هاااا؟این زندگیه منه ! آقای بقول خودتون اسمیت من جوزفین نیستم ! اسمِ من لوسینداس نه جوزفین.
-اما جوزِ....
-گفتم لوسیندا ! الانم سرم به اندازه کافی به درد آوردی .
قطره های اشک کم کم و ریز از چشم های آبیه دریا مانندش سرا زیر میشد انگار ابر داشت گریه میکرد و حرف های زاخاریاس رعدوبرقی در ذهن جوزفین و باعث اون اشک ها شده بود.زاخاریاس باید اون نامه رو میداد ، و نمیتونست دست خالی بره پس دست برنداشت.
-با با باشه مَ...مِن میرم آروم باش! فقط اینو از من قبول کن ! این همه راه اومدم نمیتونم اینو بهت ندم . هروقت آروم شدی بازش کن.
بارون مثل اشک های جوزفین و ابر ها مثل بغض غرور آمیز زاخاریاس ترکیدن و باریدن گرفت.جوزفین دربِ کاراگاهی که کار میکرد و یجورایی زندگی میکرد رو باز کرد و بی اهمیت داخل شد و درو بست ، زاخاریاس تنهایی را غنیمت شمرد ، نشست و به دیوار تکیه داد . او از لباس های مشنگی بیزار بود ولی کاپشن چرمِ مشکی که پوشیده بود زیر بارون برق میزد و اشک هاشو که خیلی مغرور پایین میومدند پنهان میکرد .ناگهان صدایی اومد .
-هی ! نمیخوای که زیر بارون سرما بخوری ؟
زاخاریاس لبخندی زد و نور امید در درونش دیده میشد و حس پایداری که طلسم در حال ضعیف شدن بود اونو خوشحال تر میکرد.
-چیه نگاه میکنی؟نمیخوای بیای؟
-باشه ،باشه ! اومدم.
راهی که داشت میرفت درست بود ، سخت و دردناک ولی درست. به داخل رفت و کنار شومینه ایی که جوزفین کنارش دوتا صندلی گذاشته بود نشست و در حال گرم کردنه خودش بود که جوزفین با دو لیوان چای داغ اومد.
-خب ! آقای اسسس...
-اسمیت! زاخاریاس اسمیت.
-نمیدونم ولی حسِ عجیبی دارم.
-نمیدونم ! خانم لوسیندا .
زاخاریاس ترسید که دوباره ناراحت بشه پس اونو خانم لوسیندا صدا میزد.
-خب ! اون نامه چیه؟
زاخاریاس چیزی نگفت و نامه رو با لبخندی تو دستای جوزفین گذاشت . بارون قطع شد و زاخاریاس خشک شده بود .
-خب ! من باید برم! باید به بقیه کار هام برسم. اگر چیزی در شما تغییر کرد میتونی منو پیدا کنی یا اینکه نه ! خودتو پیدا کنی!
جوزفین حرفی نزد انگار واقعا چیزی در حال تغییر بود .زاخاریاس با لبخندِ پیروزمندانه ایی از اونجا خارج شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در 1399/6/19 0:10:59
چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.

[img
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.

[img

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

