موضوع: جن خانگی
صدای ریز جیرجیرکها سکوت سرد و مرطوب شب رو برهم میزد. ستاره ها بی توجه به حضور تماشاچی، باقی مونده ی عمرشون رو چشمک می زدن.
-«من عالی ام،نورانی ام،دستت بهم نمیرسه.»
هیچکس تو طبیعت اهمیت نمی داد که اونا عالی و دست نایافتنی اند، جز خودشون و البته آدما که بهشون زل میزدن و دستشونو دراز می کردن.
همه اجزای شب تاریک داشتن فعالیت می کردن. زندگی ای که بهشون داده شده بود رو ادامه می دادن، بدون اینکه بدونن چیز بزرگتری رو می سازن. این وسط فقط آدما بودن که سودای مخالفت با این یکنواختی رو داشتن؛ بیهوده به دنبال معنا برای بودن.
شب همون آرامشی رو داشت که هرماینی نیاز داشت. کسی باهات حرف نمیزد. کسی با دیدن قیافه بی روحت نمی پرسید چی شده و توضیح نمی خواست. مهم تر از همه، شب با آرامش و سیاهی و سکون بهت اجازه می داد داخل وجود خودت برگردی و مشکلات درونتو حل کنی، چیزایی که فقط خودت می فهمی شون، فقط برای خودت حیاتی ان.
خودنویس دختر زیر نور ماه به آرامی روی کاغذ شروع به رقصیدن کرد:
خیلیا میگن که تنها بودن بی مزه و فرساینده و غیره و غیره ست. برای فرار ازش دنبال دوست می گردن، یا کسایی که به عنوان دوست نگاهشون کنن. این قضیه دوطرفه ست، باید برای اونا هم دوست باشی. درگیر دغدغه هاشون بشی، خاطره بسازی، هواشونو داشته باشی، ناراحت شی، ذوق زده شی؛ چاشنی های زندگی خاکستری.
اما همه ی اینا نتایج یه فراموشی یا نادیده گرفتن یه چیز بزرگتره. شب بهت میگه که تنها چیزی که بعد از همه ی دغدغه هات برات باقی می مونه، خودتی. یکم هم با اون دوست باش. هرکس توی دوستیش دنبال اینه که بگه:
«من عالی ام، نورانی ام، دستت بهم نمیرسه»
نه اینکه به فکر تو باشه. بعد از همه ی قضاوتا و دلسوزیا و نگرانیاشون راه خودته که باید تنهایی بگذرونی.
سرش رو از دفتر بلند کرد و به پنجره خیره شد. آسمون مثل پرده ی سیاهِ پر از الماسی بود. ستاره پرنوری بهش زل زده بود، پرنور و بدون چشمک زدن.
خودنویس ادامه داد:
این وسط کسایی هستن که شریک خودت و راهت باشن. کسایی که دوست داری گذر عمر پیششون متوقف شه و چیزای مهیج تری از زندگی فانی ای که هرلحظه ممکنه به خطر بیفته بسازی. بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود که چیز دیگه ای بودم. پرنده با دو تا بال یا حتی درختی که فقط به فکر رشدو بودنه. اونا زندگی می کنن و می میرن. بدون اینکه نگران این باشن که: خب که چی!
هیچی، ما فقط خاطره ایم.
خودنویس به کناری افتاد. هرماینی موهاش رو با کلافگی پشت گوش زد و به صفحه ای که سیاه کرده بود خیره شد. به طرز عجیبی کلافه بود. بقیه ساعتاشو توی کتابخونه میگذروند،ممان موردعلاقه ش، ولی دیگه کتابا هم کمکی نمی کردن. سرش رو بلند کرد. ستاره ی پرنور فقط نگاه می کرد؛ مثل نماینده ی تموم دنیا به یه آدم فانیِ در حال فلسفه بافتن که مثل تموم آدمای قبلیش دنبال دلیل دیگه ای جز بودن بود
-خانوم نباید به خودش سخت گرفت.
دختر از این صدای نرم وناگهانی، از جا پرید و سرش رو به طرف صدا برگردوند. هم اتاقی هاش تو خواب ناز بودن، صدای نفس هاشون سکوت خوابگاه دختران رو می شکست.
-اینجا.
با دیدن منبع صدا کنار تختش، صاف نشست. دو تا چشم بزرگ و آبی که برق می زد، اولین چیزی بود که توی قیافه ی جن خونگی جلب توجه می کرد.
-تو کی هستی؟
-لانا، خانوم. لانا متاسفه اگه ترسوندتون. اون دیده که خانوم چند شبه کم خوابید و چیزای بد نوشت.
-اونا بد نیستن، فکر کردم تنهام.
جن خانگی با ناراحتی گفت:
-اوه، لانا قصد مزاحمت نداشت. اون فقط یه جن خونگی توی آشپزخونه بود.
هرماینی سعی کرد لبخند بزند.
-نه مزاحم نشدی. کار توی آشپزخونه رو دوس داری؟
-هرکس باید چیزی که انجام میده رو دوست داشت خانوم. اینجوری به نفع خودش بود.
-حق با توئه. ولی من توش موفق نیستم.
-لانا دونست. اون جرئت نداشت که خودشو به خانوم نشون داد. ولی خانوم مهربون. لانا اومد تا کمکش کرد.
-ممنون لانا ولی کمکی از دستت برنمیاد. چرا میخوای کمک کنی؟
-لانا خیلی کارا تونست کرد. خانوم خسته ست. لانا چند شبانه روزه که اینو دید. خانوم باید اجازه داد تا لانا کمکش کرد.
هرماینی نگاه مرددی به جن خونگی انداخت. پیرهن لاجوردی و تمیزی پوشیده بود و دست هاشو با اضطراب به هم می پیچوند.
-ممکنه منو به عنوان کمک بندازی تو دریاچه!
جن خانگی به تندی سرش را به علامت منفی تکان داد و گوش های بزرگش وزش باد ملایمی ایجاد کرد.
-نه، نه، اصلا. لانا قول داد. به خانوم هیچ آسیبی نرسید.
هرماینی کنجکاو شده بود.
-باشه، اجازه میدم.
-خانوم باید لباس گرم پوشید و دست لانا رو گرفت و اون بهش نشون داد.
ژاکتش رو از کنار تختش برداشت و دستش رو به جن خونگی داد. در همون لحظه خوابگاه محو شد و ساحل دریا نمایان شد.
-وای...خوشگله.
-لانا موافقه. اون همش اینجا اومد.
-تو خیلی خوش شانسی لانا.
به سمت دریا راه افتاد نور ماه به روی موج های بلند آب میفتاد. صدای جنب و جوش دریا انگار با زبون رمزآلودی با درونت حرف می زد:
-«بیا، بیا، بیا، به آغوش من بیا»
خیلی وقت بود که این اهنگ رو وقتی پاهاش ماسه های سرد رو لمس میکنن، نشنیده بود.
-خانوم خوب باید گوش داد و یاد گرفت. دریا زیبا ومحشر. اون همش در حال جنب و جوش بود. اگه موند و فکر کرد دیگه زیبا نبود، دریا نبود، مرداب بود.
هرماینی زیر لب خندید.
-همیشه تعجب می کنم که چطور انقد خستگی ناپذیر موج میزنه و از همه چیزایی که گرفته و دیده و سرش اومده غمی نداره!
-هیچ چیز خستگی ناپذیر نبود، حتی کوه هم ریزش کرد. دریا هم وقتی خسته شد طوفان شد، همه چیزهارو غرق کرد و بعد باز هم ادامه داد.
حرفی برای گفتن نداشت. موجی به پاهاش رسید و با سردی نوازشش کرد:
-« بیا، بیا، به آغوش من بیا.»
جن خونگی راهش رو به سمت موج ها سد کرد.
-ما زیاد وقت نداشت. باید رفت.
یک لمس دیگه و ایندفعه بالای یه برج آهنی بودن. شهر با چراغ های زرد و نارنجی و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی زیر پاهاشون بود. مردم تو خیابونا قدم می زدند و می خندیدند. نوازنده های خیابونی می نواختند. هرماینی درحالی که باد موهاش رو به هر طرف می کشید به سمت لانا برگشت.
-جنب و جوش شبونه. چی باید به من یاد بده.
-لانا ندونست. اون فقط منظره مردم رو دوست داشت. بی دغدغه به نظر اومد.
راست میگفت. از این بالا همه چیز کوچیک و بامزه و ساده تر بود. پس خدا همینجوری همه چیزو حل می کرد!
-اینجا باعث میشه بیشتر حسرت اینکه یه پرنده نیستم رو بخورم لانا.
-تونست پرواز کرد.
و غیب شد.
-یامرلین، منو گذاشت و رفت؟!
با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. شهر بزرگ و پرنور بود؛ مثل روزا وشبای قبلش ولی هردفعه با اتفاقای مختلف. چندین دوره مختلف دیده بود و بازم می دید. ترق!
لانا با جاروی پرنده تو دستش ظاهر شد.
-اوه، مرسی. فکرکردم ولم کردیو رفتی.
-لانا سر قولش هست. خانوم رو خوب کرد. اون رو به خوابگاه برگردوند.
-لانا جن خوب.
لانا کمی سرخ شد و به جارو اشاره کرد.
-خانوم دوست داشت پرواز کرد.
-آره ولی رابطه خوبی با جاروی پرنده ندارم. اگه خودم پرنده بودم از پرواز نمی ترسیدم.
-نباید حسرت چیزی که نمیشه بدست آورد خورد. خوب نبود، فقط غمگین کرد. باید شرایط رو باهاش وفق داد.
جن خونگی در حالی که با چشمای آبیش لبخند می زد جارو رو به سمتش گرفت. وقتی جارو رو گرفت قدرتی توش احساس کرد. شک هاشو کنار گذاشت و سوارش شد. لانا هم پشتش سوارشد.جارو به سمت آسمون بی کران روبروش می رفت و هرماینی فهمید که چه کار دیوونه واری انجام داده. اما دیر بود!
جیغ کوتاهی کشید. جارو بعد از کمی سقوط متعادل شد و سرعت گرفت. چشماش رو باز کرد. همه چیز زیر پاهاش بود و باد اطرافش می چرخید. حس می کرد فکرای سنگینش کم کم ازش جدا میشن. جارو با کمترین اشاره هرماینی اوج میگرفت یا به اطراف میرفت و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد.
-یوهو! اگه قراره بمیرم میخوام درحال پرواز بمیرم!
-خانوم حالاحالاها زنده موند.
رودخانه سن زیر پاهاش بود، انعکاس خودش و لانا در حال پرواز مثل خواب بنظر میومد. هیچوقت نتونسته بود با خیال راحت و بدون ترس پرواز کنه. بعد از چند دقیقه اوج گرفتن، فرود اومدند. مشتاق بود که ببینه مقصد بعدی چیه.
-عالی بود. حس میکنم پر از انرژی شدم. بازم قراره جایی بریم؟
-فقط یک جای دیگه و بعدش اونا به هاگوارتز رفت.
با صدای ترق از هوای خنک پاریس بیرون اومدن. ایندفعه هوای گرم و خشکی به صورتش خورد، اطرافش پر از تپه های سنگ های خورد شده از خونه های خراب شده بود. بوی ترس و ناامنی توی هوا پیچیده بود و سگ های ولگرد زیادی بین خرابه ها می چرخیدند.
-اینجا چه خبر شده؟
--چیزای بد. طمع و شر از همه ی زیبایی ها ویرونه ساخت. آدما این بلا رو سر همدیگه آورد. وقتی که دنبال راه های آسون گشت.
با اخم به وسایل تیکه پاره شده و فشنگ های خالی که هرطرف افتاده بودن نگاه کرد.
-چه کسی میتونه از این ویرون کردن راضی و خوشحال شه، چه نفعی داره آخه!
-اونا ندونست که همه چیز نتونست به میل آدم بود. آدم باید اینو فهمید و دست از تلاش برای کنترل همه چیز برداشت.
-چقدر مضحکیم.
-اگه زندگی رو کمتر جدی گرفت و مضحک دونست بهتر بود. باید برگشت.
و دست لانا دست یخ زده شو گرفت.
به هاگوارتز برگشته بودن. جن خونگی روی پشت بوم برج کتابخونه، با بیخیالی پاهاش رو تکون می داد و هرماینی هم کنارش نشسته بود و به هیکل فسقلی لانا نگاه می کرد. ظاهر چروکیده اش توانایی و قدرتشو ابداً نشون نمی داد.
-تو چند سالته لانا؟
چشمای آبی با صمیمیت بهش خیره شد.
-ماه قبل ۹۷ سال شد خانوم.
-جدی؟! ولی خیلی کمتر بنظر می آی.
-خانم به لانا لطف داشت. لانا هیچوقت با هیچ جادوگری انقدر بهش خوش نگذشت.
-هیچکس هم تاحالا به این خوبی به من کمک نکرده بود. واقعا ممنونم لانا.
-لانا خوشحاله. اون نوبت تمام ظرف شستن های هفتگی فیبی رو به عهده گرفت تا امشب مرخصی داشت.
-خیلی مهربونی که بخاطرم اینکارو کردی.
-لانا فقط خواست که خانوم بازم شاد و پرانرژی بود. اون دید که خانوم قلب بزرگی داشت. این منظره رو هم تماشا کرد و بعد خانوم باید استراحت کرد.
خورشید در حال طلوع کردن بود. نور خورشید از پشت ابر های سرخ و ارغوانی به صورت هرماینی تابید. تاریکی از مقابل اشعه های نور کنار زده می شد و ستاره ها محو می شدند. تمام محوطه هاگوارتز در اطرافش ته رنگ نارنجی گرفته بود و هرماینی با لبخند فکر کرد:
-قرار نیست این چند روزی که زندگی میکنم رو به جای غرق شدن تو منظره ها و شادی ها، با جدی گرفتن خراب کنم.
____________________________________
امتیازدهی بشه لطفا.
امتیازدهی شد!
آنلاینها
10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] سالن دوئل انفرادی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






























خب از چشات میخونم که داری میگی "کار خود خلافکارته!" ولی واقعاً چرا الآن دارم متوجه اینا میشم؟! باور کن الآن عقل برگشته توی کلهم ها! باور کن! جون تو! 


مرخصی.

هکونامتاتـــا! 
من-
فعلا بیا اینو جواب بده:
فقط خرشرک. ما عاشق همیم. من فقط...