جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
20 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] سالن دوئل انفرادی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/11/14
تولد نقش: 1396/11/19
آخرین ورود: چهارشنبه 21 شهریور 1397 21:19
از: خلاف آمد عادت بطلب کام
پستها:
109

موضوع: جن خانگی
صدای ریز جیرجیرکها سکوت سرد و مرطوب شب رو برهم میزد. ستاره ها بی توجه به حضور تماشاچی، باقی مونده ی عمرشون رو چشمک می زدن.
-«من عالی ام،نورانی ام،دستت بهم نمیرسه.»
هیچکس تو طبیعت اهمیت نمی داد که اونا عالی و دست نایافتنی اند، جز خودشون و البته آدما که بهشون زل میزدن و دستشونو دراز می کردن.
همه اجزای شب تاریک داشتن فعالیت می کردن. زندگی ای که بهشون داده شده بود رو ادامه می دادن، بدون اینکه بدونن چیز بزرگتری رو می سازن. این وسط فقط آدما بودن که سودای مخالفت با این یکنواختی رو داشتن؛ بیهوده به دنبال معنا برای بودن.
شب همون آرامشی رو داشت که هرماینی نیاز داشت. کسی باهات حرف نمیزد. کسی با دیدن قیافه بی روحت نمی پرسید چی شده و توضیح نمی خواست. مهم تر از همه، شب با آرامش و سیاهی و سکون بهت اجازه می داد داخل وجود خودت برگردی و مشکلات درونتو حل کنی، چیزایی که فقط خودت می فهمی شون، فقط برای خودت حیاتی ان.
خودنویس دختر زیر نور ماه به آرامی روی کاغذ شروع به رقصیدن کرد:
خیلیا میگن که تنها بودن بی مزه و فرساینده و غیره و غیره ست. برای فرار ازش دنبال دوست می گردن، یا کسایی که به عنوان دوست نگاهشون کنن. این قضیه دوطرفه ست، باید برای اونا هم دوست باشی. درگیر دغدغه هاشون بشی، خاطره بسازی، هواشونو داشته باشی، ناراحت شی، ذوق زده شی؛ چاشنی های زندگی خاکستری.
اما همه ی اینا نتایج یه فراموشی یا نادیده گرفتن یه چیز بزرگتره. شب بهت میگه که تنها چیزی که بعد از همه ی دغدغه هات برات باقی می مونه، خودتی. یکم هم با اون دوست باش. هرکس توی دوستیش دنبال اینه که بگه:
«من عالی ام، نورانی ام، دستت بهم نمیرسه»
نه اینکه به فکر تو باشه. بعد از همه ی قضاوتا و دلسوزیا و نگرانیاشون راه خودته که باید تنهایی بگذرونی.
سرش رو از دفتر بلند کرد و به پنجره خیره شد. آسمون مثل پرده ی سیاهِ پر از الماسی بود. ستاره پرنوری بهش زل زده بود، پرنور و بدون چشمک زدن.
خودنویس ادامه داد:
این وسط کسایی هستن که شریک خودت و راهت باشن. کسایی که دوست داری گذر عمر پیششون متوقف شه و چیزای مهیج تری از زندگی فانی ای که هرلحظه ممکنه به خطر بیفته بسازی. بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود که چیز دیگه ای بودم. پرنده با دو تا بال یا حتی درختی که فقط به فکر رشدو بودنه. اونا زندگی می کنن و می میرن. بدون اینکه نگران این باشن که: خب که چی!
هیچی، ما فقط خاطره ایم.
خودنویس به کناری افتاد. هرماینی موهاش رو با کلافگی پشت گوش زد و به صفحه ای که سیاه کرده بود خیره شد. به طرز عجیبی کلافه بود. بقیه ساعتاشو توی کتابخونه میگذروند،ممان موردعلاقه ش، ولی دیگه کتابا هم کمکی نمی کردن. سرش رو بلند کرد. ستاره ی پرنور فقط نگاه می کرد؛ مثل نماینده ی تموم دنیا به یه آدم فانیِ در حال فلسفه بافتن که مثل تموم آدمای قبلیش دنبال دلیل دیگه ای جز بودن بود
-خانوم نباید به خودش سخت گرفت.
دختر از این صدای نرم وناگهانی، از جا پرید و سرش رو به طرف صدا برگردوند. هم اتاقی هاش تو خواب ناز بودن، صدای نفس هاشون سکوت خوابگاه دختران رو می شکست.
-اینجا.
با دیدن منبع صدا کنار تختش، صاف نشست. دو تا چشم بزرگ و آبی که برق می زد، اولین چیزی بود که توی قیافه ی جن خونگی جلب توجه می کرد.
-تو کی هستی؟
-لانا، خانوم. لانا متاسفه اگه ترسوندتون. اون دیده که خانوم چند شبه کم خوابید و چیزای بد نوشت.
-اونا بد نیستن، فکر کردم تنهام.
جن خانگی با ناراحتی گفت:
-اوه، لانا قصد مزاحمت نداشت. اون فقط یه جن خونگی توی آشپزخونه بود.
هرماینی سعی کرد لبخند بزند.
-نه مزاحم نشدی. کار توی آشپزخونه رو دوس داری؟
-هرکس باید چیزی که انجام میده رو دوست داشت خانوم. اینجوری به نفع خودش بود.
-حق با توئه. ولی من توش موفق نیستم.
-لانا دونست. اون جرئت نداشت که خودشو به خانوم نشون داد. ولی خانوم مهربون. لانا اومد تا کمکش کرد.
-ممنون لانا ولی کمکی از دستت برنمیاد. چرا میخوای کمک کنی؟
-لانا خیلی کارا تونست کرد. خانوم خسته ست. لانا چند شبانه روزه که اینو دید. خانوم باید اجازه داد تا لانا کمکش کرد.
هرماینی نگاه مرددی به جن خونگی انداخت. پیرهن لاجوردی و تمیزی پوشیده بود و دست هاشو با اضطراب به هم می پیچوند.
-ممکنه منو به عنوان کمک بندازی تو دریاچه!
جن خانگی به تندی سرش را به علامت منفی تکان داد و گوش های بزرگش وزش باد ملایمی ایجاد کرد.
-نه، نه، اصلا. لانا قول داد. به خانوم هیچ آسیبی نرسید.
هرماینی کنجکاو شده بود.
-باشه، اجازه میدم.
-خانوم باید لباس گرم پوشید و دست لانا رو گرفت و اون بهش نشون داد.
ژاکتش رو از کنار تختش برداشت و دستش رو به جن خونگی داد. در همون لحظه خوابگاه محو شد و ساحل دریا نمایان شد.
-وای...خوشگله.
-لانا موافقه. اون همش اینجا اومد.
-تو خیلی خوش شانسی لانا.
به سمت دریا راه افتاد نور ماه به روی موج های بلند آب میفتاد. صدای جنب و جوش دریا انگار با زبون رمزآلودی با درونت حرف می زد:
-«بیا، بیا، بیا، به آغوش من بیا»
خیلی وقت بود که این اهنگ رو وقتی پاهاش ماسه های سرد رو لمس میکنن، نشنیده بود.
-خانوم خوب باید گوش داد و یاد گرفت. دریا زیبا ومحشر. اون همش در حال جنب و جوش بود. اگه موند و فکر کرد دیگه زیبا نبود، دریا نبود، مرداب بود.
هرماینی زیر لب خندید.
-همیشه تعجب می کنم که چطور انقد خستگی ناپذیر موج میزنه و از همه چیزایی که گرفته و دیده و سرش اومده غمی نداره!
-هیچ چیز خستگی ناپذیر نبود، حتی کوه هم ریزش کرد. دریا هم وقتی خسته شد طوفان شد، همه چیزهارو غرق کرد و بعد باز هم ادامه داد.
حرفی برای گفتن نداشت. موجی به پاهاش رسید و با سردی نوازشش کرد:
-« بیا، بیا، به آغوش من بیا.»
جن خونگی راهش رو به سمت موج ها سد کرد.
-ما زیاد وقت نداشت. باید رفت.
یک لمس دیگه و ایندفعه بالای یه برج آهنی بودن. شهر با چراغ های زرد و نارنجی و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی زیر پاهاشون بود. مردم تو خیابونا قدم می زدند و می خندیدند. نوازنده های خیابونی می نواختند. هرماینی درحالی که باد موهاش رو به هر طرف می کشید به سمت لانا برگشت.
-جنب و جوش شبونه. چی باید به من یاد بده.
-لانا ندونست. اون فقط منظره مردم رو دوست داشت. بی دغدغه به نظر اومد.
راست میگفت. از این بالا همه چیز کوچیک و بامزه و ساده تر بود. پس خدا همینجوری همه چیزو حل می کرد!
-اینجا باعث میشه بیشتر حسرت اینکه یه پرنده نیستم رو بخورم لانا.
-تونست پرواز کرد.
و غیب شد.
-یامرلین، منو گذاشت و رفت؟!
با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. شهر بزرگ و پرنور بود؛ مثل روزا وشبای قبلش ولی هردفعه با اتفاقای مختلف. چندین دوره مختلف دیده بود و بازم می دید. ترق!
لانا با جاروی پرنده تو دستش ظاهر شد.
-اوه، مرسی. فکرکردم ولم کردیو رفتی.
-لانا سر قولش هست. خانوم رو خوب کرد. اون رو به خوابگاه برگردوند.
-لانا جن خوب.
لانا کمی سرخ شد و به جارو اشاره کرد.
-خانوم دوست داشت پرواز کرد.
-آره ولی رابطه خوبی با جاروی پرنده ندارم. اگه خودم پرنده بودم از پرواز نمی ترسیدم.
-نباید حسرت چیزی که نمیشه بدست آورد خورد. خوب نبود، فقط غمگین کرد. باید شرایط رو باهاش وفق داد.
جن خونگی در حالی که با چشمای آبیش لبخند می زد جارو رو به سمتش گرفت. وقتی جارو رو گرفت قدرتی توش احساس کرد. شک هاشو کنار گذاشت و سوارش شد. لانا هم پشتش سوارشد.جارو به سمت آسمون بی کران روبروش می رفت و هرماینی فهمید که چه کار دیوونه واری انجام داده. اما دیر بود!
جیغ کوتاهی کشید. جارو بعد از کمی سقوط متعادل شد و سرعت گرفت. چشماش رو باز کرد. همه چیز زیر پاهاش بود و باد اطرافش می چرخید. حس می کرد فکرای سنگینش کم کم ازش جدا میشن. جارو با کمترین اشاره هرماینی اوج میگرفت یا به اطراف میرفت و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد.
-یوهو! اگه قراره بمیرم میخوام درحال پرواز بمیرم!
-خانوم حالاحالاها زنده موند.
رودخانه سن زیر پاهاش بود، انعکاس خودش و لانا در حال پرواز مثل خواب بنظر میومد. هیچوقت نتونسته بود با خیال راحت و بدون ترس پرواز کنه. بعد از چند دقیقه اوج گرفتن، فرود اومدند. مشتاق بود که ببینه مقصد بعدی چیه.
-عالی بود. حس میکنم پر از انرژی شدم. بازم قراره جایی بریم؟
-فقط یک جای دیگه و بعدش اونا به هاگوارتز رفت.
با صدای ترق از هوای خنک پاریس بیرون اومدن. ایندفعه هوای گرم و خشکی به صورتش خورد، اطرافش پر از تپه های سنگ های خورد شده از خونه های خراب شده بود. بوی ترس و ناامنی توی هوا پیچیده بود و سگ های ولگرد زیادی بین خرابه ها می چرخیدند.
-اینجا چه خبر شده؟
--چیزای بد. طمع و شر از همه ی زیبایی ها ویرونه ساخت. آدما این بلا رو سر همدیگه آورد. وقتی که دنبال راه های آسون گشت.
با اخم به وسایل تیکه پاره شده و فشنگ های خالی که هرطرف افتاده بودن نگاه کرد.
-چه کسی میتونه از این ویرون کردن راضی و خوشحال شه، چه نفعی داره آخه!
-اونا ندونست که همه چیز نتونست به میل آدم بود. آدم باید اینو فهمید و دست از تلاش برای کنترل همه چیز برداشت.
-چقدر مضحکیم.
-اگه زندگی رو کمتر جدی گرفت و مضحک دونست بهتر بود. باید برگشت.
و دست لانا دست یخ زده شو گرفت.
به هاگوارتز برگشته بودن. جن خونگی روی پشت بوم برج کتابخونه، با بیخیالی پاهاش رو تکون می داد و هرماینی هم کنارش نشسته بود و به هیکل فسقلی لانا نگاه می کرد. ظاهر چروکیده اش توانایی و قدرتشو ابداً نشون نمی داد.
-تو چند سالته لانا؟
چشمای آبی با صمیمیت بهش خیره شد.
-ماه قبل ۹۷ سال شد خانوم.
-جدی؟! ولی خیلی کمتر بنظر می آی.
-خانم به لانا لطف داشت. لانا هیچوقت با هیچ جادوگری انقدر بهش خوش نگذشت.
-هیچکس هم تاحالا به این خوبی به من کمک نکرده بود. واقعا ممنونم لانا.
-لانا خوشحاله. اون نوبت تمام ظرف شستن های هفتگی فیبی رو به عهده گرفت تا امشب مرخصی داشت.
-خیلی مهربونی که بخاطرم اینکارو کردی.
-لانا فقط خواست که خانوم بازم شاد و پرانرژی بود. اون دید که خانوم قلب بزرگی داشت. این منظره رو هم تماشا کرد و بعد خانوم باید استراحت کرد.
خورشید در حال طلوع کردن بود. نور خورشید از پشت ابر های سرخ و ارغوانی به صورت هرماینی تابید. تاریکی از مقابل اشعه های نور کنار زده می شد و ستاره ها محو می شدند. تمام محوطه هاگوارتز در اطرافش ته رنگ نارنجی گرفته بود و هرماینی با لبخند فکر کرد:
-قرار نیست این چند روزی که زندگی میکنم رو به جای غرق شدن تو منظره ها و شادی ها، با جدی گرفتن خراب کنم.
____________________________________
امتیازدهی بشه لطفا.
امتیازدهی شد!
صدای ریز جیرجیرکها سکوت سرد و مرطوب شب رو برهم میزد. ستاره ها بی توجه به حضور تماشاچی، باقی مونده ی عمرشون رو چشمک می زدن.
-«من عالی ام،نورانی ام،دستت بهم نمیرسه.»
هیچکس تو طبیعت اهمیت نمی داد که اونا عالی و دست نایافتنی اند، جز خودشون و البته آدما که بهشون زل میزدن و دستشونو دراز می کردن.
همه اجزای شب تاریک داشتن فعالیت می کردن. زندگی ای که بهشون داده شده بود رو ادامه می دادن، بدون اینکه بدونن چیز بزرگتری رو می سازن. این وسط فقط آدما بودن که سودای مخالفت با این یکنواختی رو داشتن؛ بیهوده به دنبال معنا برای بودن.
شب همون آرامشی رو داشت که هرماینی نیاز داشت. کسی باهات حرف نمیزد. کسی با دیدن قیافه بی روحت نمی پرسید چی شده و توضیح نمی خواست. مهم تر از همه، شب با آرامش و سیاهی و سکون بهت اجازه می داد داخل وجود خودت برگردی و مشکلات درونتو حل کنی، چیزایی که فقط خودت می فهمی شون، فقط برای خودت حیاتی ان.
خودنویس دختر زیر نور ماه به آرامی روی کاغذ شروع به رقصیدن کرد:
خیلیا میگن که تنها بودن بی مزه و فرساینده و غیره و غیره ست. برای فرار ازش دنبال دوست می گردن، یا کسایی که به عنوان دوست نگاهشون کنن. این قضیه دوطرفه ست، باید برای اونا هم دوست باشی. درگیر دغدغه هاشون بشی، خاطره بسازی، هواشونو داشته باشی، ناراحت شی، ذوق زده شی؛ چاشنی های زندگی خاکستری.
اما همه ی اینا نتایج یه فراموشی یا نادیده گرفتن یه چیز بزرگتره. شب بهت میگه که تنها چیزی که بعد از همه ی دغدغه هات برات باقی می مونه، خودتی. یکم هم با اون دوست باش. هرکس توی دوستیش دنبال اینه که بگه:
«من عالی ام، نورانی ام، دستت بهم نمیرسه»
نه اینکه به فکر تو باشه. بعد از همه ی قضاوتا و دلسوزیا و نگرانیاشون راه خودته که باید تنهایی بگذرونی.
سرش رو از دفتر بلند کرد و به پنجره خیره شد. آسمون مثل پرده ی سیاهِ پر از الماسی بود. ستاره پرنوری بهش زل زده بود، پرنور و بدون چشمک زدن.
خودنویس ادامه داد:
این وسط کسایی هستن که شریک خودت و راهت باشن. کسایی که دوست داری گذر عمر پیششون متوقف شه و چیزای مهیج تری از زندگی فانی ای که هرلحظه ممکنه به خطر بیفته بسازی. بعضی وقتا حس میکنم بهتر بود که چیز دیگه ای بودم. پرنده با دو تا بال یا حتی درختی که فقط به فکر رشدو بودنه. اونا زندگی می کنن و می میرن. بدون اینکه نگران این باشن که: خب که چی!
هیچی، ما فقط خاطره ایم.
خودنویس به کناری افتاد. هرماینی موهاش رو با کلافگی پشت گوش زد و به صفحه ای که سیاه کرده بود خیره شد. به طرز عجیبی کلافه بود. بقیه ساعتاشو توی کتابخونه میگذروند،ممان موردعلاقه ش، ولی دیگه کتابا هم کمکی نمی کردن. سرش رو بلند کرد. ستاره ی پرنور فقط نگاه می کرد؛ مثل نماینده ی تموم دنیا به یه آدم فانیِ در حال فلسفه بافتن که مثل تموم آدمای قبلیش دنبال دلیل دیگه ای جز بودن بود
-خانوم نباید به خودش سخت گرفت.
دختر از این صدای نرم وناگهانی، از جا پرید و سرش رو به طرف صدا برگردوند. هم اتاقی هاش تو خواب ناز بودن، صدای نفس هاشون سکوت خوابگاه دختران رو می شکست.
-اینجا.
با دیدن منبع صدا کنار تختش، صاف نشست. دو تا چشم بزرگ و آبی که برق می زد، اولین چیزی بود که توی قیافه ی جن خونگی جلب توجه می کرد.
-تو کی هستی؟
-لانا، خانوم. لانا متاسفه اگه ترسوندتون. اون دیده که خانوم چند شبه کم خوابید و چیزای بد نوشت.
-اونا بد نیستن، فکر کردم تنهام.
جن خانگی با ناراحتی گفت:
-اوه، لانا قصد مزاحمت نداشت. اون فقط یه جن خونگی توی آشپزخونه بود.
هرماینی سعی کرد لبخند بزند.
-نه مزاحم نشدی. کار توی آشپزخونه رو دوس داری؟
-هرکس باید چیزی که انجام میده رو دوست داشت خانوم. اینجوری به نفع خودش بود.
-حق با توئه. ولی من توش موفق نیستم.
-لانا دونست. اون جرئت نداشت که خودشو به خانوم نشون داد. ولی خانوم مهربون. لانا اومد تا کمکش کرد.
-ممنون لانا ولی کمکی از دستت برنمیاد. چرا میخوای کمک کنی؟
-لانا خیلی کارا تونست کرد. خانوم خسته ست. لانا چند شبانه روزه که اینو دید. خانوم باید اجازه داد تا لانا کمکش کرد.
هرماینی نگاه مرددی به جن خونگی انداخت. پیرهن لاجوردی و تمیزی پوشیده بود و دست هاشو با اضطراب به هم می پیچوند.
-ممکنه منو به عنوان کمک بندازی تو دریاچه!
جن خانگی به تندی سرش را به علامت منفی تکان داد و گوش های بزرگش وزش باد ملایمی ایجاد کرد.
-نه، نه، اصلا. لانا قول داد. به خانوم هیچ آسیبی نرسید.
هرماینی کنجکاو شده بود.
-باشه، اجازه میدم.
-خانوم باید لباس گرم پوشید و دست لانا رو گرفت و اون بهش نشون داد.
ژاکتش رو از کنار تختش برداشت و دستش رو به جن خونگی داد. در همون لحظه خوابگاه محو شد و ساحل دریا نمایان شد.
-وای...خوشگله.
-لانا موافقه. اون همش اینجا اومد.
-تو خیلی خوش شانسی لانا.
به سمت دریا راه افتاد نور ماه به روی موج های بلند آب میفتاد. صدای جنب و جوش دریا انگار با زبون رمزآلودی با درونت حرف می زد:
-«بیا، بیا، بیا، به آغوش من بیا»
خیلی وقت بود که این اهنگ رو وقتی پاهاش ماسه های سرد رو لمس میکنن، نشنیده بود.
-خانوم خوب باید گوش داد و یاد گرفت. دریا زیبا ومحشر. اون همش در حال جنب و جوش بود. اگه موند و فکر کرد دیگه زیبا نبود، دریا نبود، مرداب بود.
هرماینی زیر لب خندید.
-همیشه تعجب می کنم که چطور انقد خستگی ناپذیر موج میزنه و از همه چیزایی که گرفته و دیده و سرش اومده غمی نداره!
-هیچ چیز خستگی ناپذیر نبود، حتی کوه هم ریزش کرد. دریا هم وقتی خسته شد طوفان شد، همه چیزهارو غرق کرد و بعد باز هم ادامه داد.
حرفی برای گفتن نداشت. موجی به پاهاش رسید و با سردی نوازشش کرد:
-« بیا، بیا، به آغوش من بیا.»
جن خونگی راهش رو به سمت موج ها سد کرد.
-ما زیاد وقت نداشت. باید رفت.
یک لمس دیگه و ایندفعه بالای یه برج آهنی بودن. شهر با چراغ های زرد و نارنجی و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی زیر پاهاشون بود. مردم تو خیابونا قدم می زدند و می خندیدند. نوازنده های خیابونی می نواختند. هرماینی درحالی که باد موهاش رو به هر طرف می کشید به سمت لانا برگشت.
-جنب و جوش شبونه. چی باید به من یاد بده.
-لانا ندونست. اون فقط منظره مردم رو دوست داشت. بی دغدغه به نظر اومد.
راست میگفت. از این بالا همه چیز کوچیک و بامزه و ساده تر بود. پس خدا همینجوری همه چیزو حل می کرد!
-اینجا باعث میشه بیشتر حسرت اینکه یه پرنده نیستم رو بخورم لانا.
-تونست پرواز کرد.
و غیب شد.
-یامرلین، منو گذاشت و رفت؟!
با نگرانی به اطرافش نگاه کرد. شهر بزرگ و پرنور بود؛ مثل روزا وشبای قبلش ولی هردفعه با اتفاقای مختلف. چندین دوره مختلف دیده بود و بازم می دید. ترق!
لانا با جاروی پرنده تو دستش ظاهر شد.
-اوه، مرسی. فکرکردم ولم کردیو رفتی.
-لانا سر قولش هست. خانوم رو خوب کرد. اون رو به خوابگاه برگردوند.
-لانا جن خوب.
لانا کمی سرخ شد و به جارو اشاره کرد.
-خانوم دوست داشت پرواز کرد.
-آره ولی رابطه خوبی با جاروی پرنده ندارم. اگه خودم پرنده بودم از پرواز نمی ترسیدم.
-نباید حسرت چیزی که نمیشه بدست آورد خورد. خوب نبود، فقط غمگین کرد. باید شرایط رو باهاش وفق داد.
جن خونگی در حالی که با چشمای آبیش لبخند می زد جارو رو به سمتش گرفت. وقتی جارو رو گرفت قدرتی توش احساس کرد. شک هاشو کنار گذاشت و سوارش شد. لانا هم پشتش سوارشد.جارو به سمت آسمون بی کران روبروش می رفت و هرماینی فهمید که چه کار دیوونه واری انجام داده. اما دیر بود!
جیغ کوتاهی کشید. جارو بعد از کمی سقوط متعادل شد و سرعت گرفت. چشماش رو باز کرد. همه چیز زیر پاهاش بود و باد اطرافش می چرخید. حس می کرد فکرای سنگینش کم کم ازش جدا میشن. جارو با کمترین اشاره هرماینی اوج میگرفت یا به اطراف میرفت و هر لحظه سرعتش بیشتر میشد.
-یوهو! اگه قراره بمیرم میخوام درحال پرواز بمیرم!
-خانوم حالاحالاها زنده موند.
رودخانه سن زیر پاهاش بود، انعکاس خودش و لانا در حال پرواز مثل خواب بنظر میومد. هیچوقت نتونسته بود با خیال راحت و بدون ترس پرواز کنه. بعد از چند دقیقه اوج گرفتن، فرود اومدند. مشتاق بود که ببینه مقصد بعدی چیه.
-عالی بود. حس میکنم پر از انرژی شدم. بازم قراره جایی بریم؟
-فقط یک جای دیگه و بعدش اونا به هاگوارتز رفت.
با صدای ترق از هوای خنک پاریس بیرون اومدن. ایندفعه هوای گرم و خشکی به صورتش خورد، اطرافش پر از تپه های سنگ های خورد شده از خونه های خراب شده بود. بوی ترس و ناامنی توی هوا پیچیده بود و سگ های ولگرد زیادی بین خرابه ها می چرخیدند.
-اینجا چه خبر شده؟
--چیزای بد. طمع و شر از همه ی زیبایی ها ویرونه ساخت. آدما این بلا رو سر همدیگه آورد. وقتی که دنبال راه های آسون گشت.
با اخم به وسایل تیکه پاره شده و فشنگ های خالی که هرطرف افتاده بودن نگاه کرد.
-چه کسی میتونه از این ویرون کردن راضی و خوشحال شه، چه نفعی داره آخه!
-اونا ندونست که همه چیز نتونست به میل آدم بود. آدم باید اینو فهمید و دست از تلاش برای کنترل همه چیز برداشت.
-چقدر مضحکیم.
-اگه زندگی رو کمتر جدی گرفت و مضحک دونست بهتر بود. باید برگشت.
و دست لانا دست یخ زده شو گرفت.
به هاگوارتز برگشته بودن. جن خونگی روی پشت بوم برج کتابخونه، با بیخیالی پاهاش رو تکون می داد و هرماینی هم کنارش نشسته بود و به هیکل فسقلی لانا نگاه می کرد. ظاهر چروکیده اش توانایی و قدرتشو ابداً نشون نمی داد.
-تو چند سالته لانا؟
چشمای آبی با صمیمیت بهش خیره شد.
-ماه قبل ۹۷ سال شد خانوم.
-جدی؟! ولی خیلی کمتر بنظر می آی.
-خانم به لانا لطف داشت. لانا هیچوقت با هیچ جادوگری انقدر بهش خوش نگذشت.
-هیچکس هم تاحالا به این خوبی به من کمک نکرده بود. واقعا ممنونم لانا.
-لانا خوشحاله. اون نوبت تمام ظرف شستن های هفتگی فیبی رو به عهده گرفت تا امشب مرخصی داشت.
-خیلی مهربونی که بخاطرم اینکارو کردی.
-لانا فقط خواست که خانوم بازم شاد و پرانرژی بود. اون دید که خانوم قلب بزرگی داشت. این منظره رو هم تماشا کرد و بعد خانوم باید استراحت کرد.
خورشید در حال طلوع کردن بود. نور خورشید از پشت ابر های سرخ و ارغوانی به صورت هرماینی تابید. تاریکی از مقابل اشعه های نور کنار زده می شد و ستاره ها محو می شدند. تمام محوطه هاگوارتز در اطرافش ته رنگ نارنجی گرفته بود و هرماینی با لبخند فکر کرد:
-قرار نیست این چند روزی که زندگی میکنم رو به جای غرق شدن تو منظره ها و شادی ها، با جدی گرفتن خراب کنم.
____________________________________
امتیازدهی بشه لطفا.
امتیازدهی شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/4 17:00:30
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/4 17:14:01
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/2/6 22:59:11
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1397/2/4 17:14:01
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1397/2/6 22:59:11
lost between reality and dreams
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/07/18
تولد نقش: 1396/07/19
آخرین ورود: پنجشنبه 10 آبان 1403 15:26
از: زير سايه لرد سياه
پستها:
828

بلاتريكس لسترنج!
با صداى اربابش از جا پريد.
-اين... اين صداى ارباب بود؟
منتظر نماند تا جواب رودولف را بشنود. منتظر شنيدن صداى كوبيده شدن در اتاق هم نماند...تنها به سمت اتاق اربابش دويد.
اما تنها او نبود.
-چه خبره؟
هيچ يك از مرگخواران جوابى ندادند... نميدانستند!
اما همه، هنگام خروج لايتينا از اتاق اربابشان، چشمان گريان او و نگاه خشمگينش به بلاتريكس را ديدند.
هيچ يك از مرگخواران، آن شب لايتينا را نديدند.
اما همه شان شاهد نگاه متفكرانه لرد به بلاتريكس بودند.
روز بعد، بار ديگر صداى فرياد لرد سياه بلند شد.
اينبار هم كسى دليل را نميدانست. اما نگاه مضنون چند نفرى به بلاتريكس دوخته شد و تنها چشم غره بلاتريكس، براى دزديده شدن آن نگاه ها كافى بود.
-نارسيسا؟
-جانم؟
چه بايد مى گفت؟
-هيچى.
او بلاتريكس بود. نگاه و حرف ساير مرگخواران چه اهميتى داشت؟
تنها كسى كه اهميت داشت، اربابش بود. اربابى كه هميشه، تحت هر شرايطى او را باور مى كرد.
با صداى افتادن شمعدانى از افكارش بيرون آمد.
-چه غلطى ميكنى؟ ميدونى اون شمعدونى چر ارزشى داره؟ حواست كدوم گوريه؟
چوبدستى اش بلند كرد.
اما از دستش كشيده شد... به دست كرابى كه آن را از پشت سرش گرفته بود.
-ديگه نه. تو كي هستي كه اونو تنبيه كنى؟... ديگه حق ندارى!
كراب بود؟
-تو...چطور...جرئت ميكنى؟
-دستت رو شد بلاتريكس!
چوبدستي اش را پيش رويش شكست!
بلاتريكس از جايش پريد. جيغ خشمگينش همه را به سالن كشيد.
-تو؟... چوبدستى منو شكستى؟... تو؟
دستش به سمت جيب ردايش رفت.
نه تنها دست او... دست تك تك مرگخواران به سمت ردايشان رفت.
چوبدستى ها را بيرون كشيدند. نه به سمت كراب... به سمت بلاتريكس.
-شما؟... شما...
توجهش جلب شد. به نارسيسا و رودولفى كه كلاه شنل را بر سر انداختند و به سمت در رفتند.
خواهر و همسرش به او پشت كرده بودند.
اولين طلسم روانه اش شد. طلسم دوم... بيشتر حتى...
حريفش نمى شدند.
چرخيد و از مسير يكى از نفرين ها كنار رفت.
او را ديد...
روى آخرين پله ايستاده بود. شك و ترديد در نگاهش بود. و پشت سرش... سوروس اسنيپ با پوزخند هميشگى اش.
صحنه ها از پيش رويش گذشتند. لايتينا و اسنيپ را مشغول صحبت ديده بود و همان شب، لايتينا با چشم گريان از اتاق لرد خارج شد.
روز بعد ليسا... و روزهاى بعد...
اسنيپ زهر خودش را ريخته بود.
-سرورم...!
-بلاتريكس!
لبخند بر لبش نشست!
سرورش او را باور داشت.
لرد چوبدستى اش را بالا برد.
سرورش از او دفاع ميكرد.
پرتو سبز رنگ از چوبدستى اش خارج شد.
سرورش از او دفاع ميكرد.
نفرين از همه گذشت و بلاتريكس را به ديوار كوبيد.
پوزخند سوروس اسنيپ پررنگ تر از هميشه شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

- 
رودولف بعد از مطمئن شدن از خلوتیِ خانهی ریدل، همونطور که یه شیء گنده و گِرد رو زیر پیراهنِ ضخیمِ صورتیش قایم کرده بود، پاورچین پاورچین راهرو رو طی کرد و...
- چه پیراهن قشنگی!
سینهی رودولف داغ و موهاش هم سیخ شدن.
- اِ ارباب. این وقتِ شب اینجا چیکار میکنین؟
- این سؤال رو ما باید بپرسیم، رودولفی که آفتاب از کدوم طرف در اومده پیراهن پوشیده! و صورتی هم پوشیده!
- خوشتون اومده ارباب؟ دوس دارین؟
- ما فقط دوست داریم بدونیم که زیر این پیراهن چی قایم کردی که شبیه بُشکه شدی!
- اممممم... چیز... ینی چیزه... چیز... چیزه دیگه... اممممم... چیز...
- چرا انقدر چیز چیز میکنی؟!
- چیزه ارباب... من حامله شدم!
- حامله؟!
- اوه اوه! شرمنده ارباب. خط رو خط شد. چیزه... آها! جیگرن!
- جیگر؟!
- بله ارباب. یه ساعت پیش بین راه چندتا جیگرِ فوقِ باکمالات دیدم، بهشون گفتم میشه بخورمتون؟ اونا هم جواب مثبت دادن. منم خوردمشون. جاتون خالی، خیلی چسبیدن! الآن توی شکممن. راستشو بخواین، بگینگی یه خُرده سنگینم، باید فوراً خودمو برسونم تو اتاقم و اونجا خودمو خالی کنم!
- مگه توی اتاقت دستشویی وجود داره؟
- ها؟ ... اممممم... معلومه که وجود داره، ارباب. من فکر مواقع اضطراری رو کردهم تا دوباره... آخه... اممممم... آخه چند روز پیش خیلی دیر از خواب بلند شدم و تا خواستم خودمو به دستشوییِ حیاط برسونم... گلاب به روتون... توی شلوارم افتاد...
- چــــــــــی؟! تو شلوارت رو کثیف کردی؟!
- نـ... نه ارباب. ینی چیزه... آها، نیفتاد توی شلوارم. الآن که فک کردم، یادم اومد که هیچ تماسی با شلوارم نداشت. بلکه مستقیماً افتاد روی فرش!
- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!
- اوه اوه! چه گندی زدم! ... اوف! اوف! ارباب! حضورتون و طرز نگاهتون باعث شد جیگرا هضم بشن! وقتِ... وقت تخلیهس!
- نه رودولف! تو هیچجایی نمیری! بخاطر اون کار زشت و کثیفت، اونم توی عمارت ما، همینجا میمونی و هشتادتا ضربهی کروشیو میخـ...
- اوف! اوف! اوووووف! اووووووووف! اووووووووووووووف!
- کروشیوز!
رودولف لنگ از جا کَند و بعد از اینکه کروشیوها رو یکییکی جاخالی داد، داخل اتاقش شیرجه زد و دَرِش رو قفل کرد.
ولدمورت که دیر رسیده بود، پُشتِ در متوقف و مشغول مُشت و مال دادنِ در شد.
- رودولف! به نفعته که همین الآن در رو باز کنی! هر ثانیه که لفتش بدی و در برابرمون مقاومت کنی، یه روز هم به روزایی که قراره به عنوان تنبیه توی گودال دستشویی بگذرونی، اضافه میشه! ... باز کن رودولف! بااااااز کن این در لعنتی رو!
رودولف پنبههایی رو از توی کشوی بغل دستش در آورد و توی گوشهاش چپوند.
حالا صدای داد و فریاد اربابش بطور خفه و مبهم به گوشش میرسید.
آه عمیقی کشید...
چه دروغ میگفت، چه نمیگفت، توی بد مخمصهای گیر میفتاد. ولی با دروغهای پُشت سرهمی که گفت، از بین "بد" و "بدتر"، بدون شک "بدتر" رو انتخاب کرده بود.
به هر حال چارهای نداشت...
فوراً چیزی رو که زیر پیراهنش قایم کرده بود، در آورد و بهش خیره شد. اون چیز، یه کلاهِ گردِ نسبتاً بزرگ بود که برچسب بزرگی روی اون به چشم میومد: "اگه ساحره بودی..."
رودولف پول زیادی رو پای این کلاه خرج کرده بود. کلاهی که بطور مجازی، ساحره بودن رو توی ذهن جادوگرها به تصویر میکشید.
رودولف همیشه دوست داشت که زندگی رو از دید یه ساحره تجربه کنه.
پس نفس عمیقی کشید، و بعد، کلاه رو خیلی آروم روی سرش گذاشت و چشماش رو بست...
درون تخیلات رودولف
- هوهوهاهاهاها! بالاخره گیر افتادی، رودولفه خانوم!
رودولفه خانوم که تهِ کوچهی بُنبست گیر افتاده بود، با صدای نازک و زنونهای غر زد:
- پوف به این زندگی! پوف به این شانس! ینی چه مرد باشم، چه زن، اِلّا و بِلّا این بِلّا باید عین بَلا نازل شه رو سرم! پوف! پوووفففف!
بلاتریکسهای مذکر لحظه به لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدن. بلاتریکسی که جلوتر از بقیه بود، روی رودولفه خم شد.
- بخورمت؟
- گم شو مرتیکهی بیناموس!
شپلخ!
بلاتریکس عقب عقب رفت، گونهی داغش رو گرفت و چند لحظه به رودولفهای زل زد که به روسریش چنگ زده بود و نفسنفس میزد. بعد، نگاهی به بلاتریکسهای دیگه انداخت و سری تکون داد.
ناگهان بلاتریکسها عین مور و ملخ به سمتِ طعمهشون حمله کردن.
- جلو نیاین!
بلاتریکسها سر جاشون وایسادن. رودولفه دست به کمر شده بود. این ژستش خطرناک به نظر میرسید.
همونطور که چهارچشمی به شکارچیهاش زل زده بود، یواش یواش اسلحهش رو از لای کمربند شلوارش بیرون آورد.
یه رژ لب.
رودولفه:
بلاتریکسها:
- نـــــــه! جلو نیاین! همونجا بمونین! ... اییییشششش! روسری رو ول کن، پسرهی ایکبیری! ... بیادب! ... اوی، چه پُرررررو! ... هوووووی! ... باشه باو لامصبا! شماها بُردین! من مال شما! حله؟ ولی قبلش لااقل بذارین یه چیزی رو چِک کنم! برین عقب! دِ میگم برین عقب!
بلاتریکسها که پیروزیشون قطعی شده بود، رضایتمندانه و دستبهسینه عقب رفتن و وقتی به اندازهی کافی فاصله گرفتن، رودولفه آب دهنش رو قورت داد، روسریش رو صاف و صوف کرد و بعد، در برابر نگاههای منتظرانهی بلاتریکسها، طوری که فقط خودش بتونه ببینه، نگاهی به زیرِ شلوارش انداخت.
- لعنتی!
غمِ فقدان، وحشیانه به قلبش هجوم آورد!
محکم قلبش رو چسبید و به دیوار چنگ زد.
نه... نمیتونست... دیگه نمیتونست تحمل کنه.
سعی کرد مقاومت کنه.
امّا واقعاً نتونست!
عاجزانه روی زمین افتاد.
چشمهاش کمکم بسته شدن...
و از هوش رفت!
خارج از تخیلات رودولف
- نـــــــــــــــــع!
نیزهوار به یه گوشه شیرجه زد و کلاه رو پرت کرد.
- هن هن... لعنتی! ... هن هن... لامصب این دیگه چی بود؟!
دو دستی صورتش رو گرفت و سعی کرد شوکی رو که دچارش شده بود، خفه کنه.
حالا میفهمید که وقتی با لذّت مزاحم ساحرهها میشد، چه فشار سنگین و زجرآوری بهشون وارد میکرد.
قطرههای تلخی از ساحره بودن رو چشیده بود.
دستهاش رو از روی صورتش برداشت و عرق روی پیشونیش رو پاک کرد. آه عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط بشه.
بعد، کلاه رو از روی زمین برداشت و دوباره نگاهی بهش انداخت.
- هوممم، این برچسبِ پُشتی رو نخونده بودم... هشدار! اگه این کلاه رو بذاری رو سرت، از لحاظ مجازی میتونی موقتاً ساحره بشی. ولی از لحاظ واقعی، اثر مادامالعمر... داره... چـــی؟!
به سر و گردنش چنگ زد. هنوز روسری رو داشت!
ضربان قلبش شدیداً سرعت گرفت!
آینهی جیبیش رو در آورد و وقتی دید ریش و سیبیلی نداره و لبهاش غنچهشدهس...
- جیـــــغ! ... چـــی؟ صدام واقعاً زنونه شده؟! پس جیــــــــــــــــــــــغ!
اینطرف دوید. اونطرف دوید. همهطرف دوید. خودش رو به در و دیوار کوبید. خودش رو به کف و سقف اتاق کوبید. جیغ کشید. مراسم قمهزنی بهپا کرد.
- تُف به این زندگی! تُف به این شانس! منِ لعنتی اگه میدونستم اثرش واقعی و مادامالعمره که عممممراً بهش دس نمیزدم! نخواستیم! نخواستیم اصلاً! لعنت به ساحره بودن! لعنت به هرچی ساحرهس! لعنت به کمالات!
ناگهان سر جاش وایساد. کمی مکث کرد و بعد، شلوارش رو پایین کشید.
-
ناگهان دَرِ اتاق ترک خورد!
لرد هنوز در حال تلاش برای ورود بود!
رودولف که صداش قطع شده بود، به در خیره شد.
- تُف به این زندگی!
شترق!
در نابود شد و لرد وارد شد.
- وقت مجازاته، رودولف! کدوم گوری هستی؟! خودتو نشون بده!
لرد چهار گوشهی اتاق رو گشت. امّا هیچ اثری از رودولف نبود. آب شده بود و رفته بود زیر زمین.
ولی چشم لرد افتاد به یه ساحرهی روسریپوش.
- تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟
- من؟ اممممم... چیزه... چیز... ینی چیزه... یکی از ساحرههای موردعلاقهی رودولفم.
- این چیز چیز کردنت... ما رو یاد رودولف میندازه. تا حدودی هم شبیهش هستی. ببینیم، نکنه رودولفی؟
- آره... نه نه نه، نیستم. راستش عمق دوستیمون اونقد زیاده که هم قیافهم شبیهش شده و هم عین خودش چیز چیز میکنم. دانشمندان مشنگی ثابت کردن که...
- برامون مهم نیست که این خونلجنیا چه چرت و پرتهایی بلغور میکنن! این اتاق رودولفه. چهارچشمی اینجا میایستی و مواظب میمونی. هروقت پاشو گذاشت اینجا، سریعاً بهمون اطلاع بده. مفهوم شد؟
- چَش.
لرد چرخید تا از اتاق بیرون که...
- این کلاهِ گنده دیگه چیه؟
سی و سه استخون و قلب و دلِ رودولف لرزیدن.
- لطفاً بهش دس نزنین، ارباب!
- ارباب؟! مگه نشان مرگخواری رو از طرفمون دریافت کردی؟
- نه خب... ولی... راستش رودولف بهم گفتش که اگه در محضرتون قرار گرفتم، حتماً به این اسم صداتون کنم.
- حال رودولف رو در اولین فرصت خواهیم گرفت! شما هم فعلاً شایستگیِ "ارباب" گفتن رو نداری. احتمالاً تا آخر عمرت هم نخواهی داشت... هوووووم. کلاه عجیبی به نظر میاد. "اگه ساحره بودی..." ؟!
- ارباب... ینی چیزه... لرد سیاه. لطفاً بهش دس نزنـ...
- با این کلاه، میتونی بطور مجازی ساحره شدن رو تجربه کنی... نه. ما همینی که هستیم رو بیشتر از هر چیز دیگهای میپسندیم. ما حسرتِ دیگری بودن رو هیچوقت نمیخوریم. دیگران باید حسرت اینو بخورن که ما نیستن. ما بهترینیم!
رودولف آهی از سر آسودگی کشید.
- ولی بد نیست یه امتحانی بکنیم.
- نه لـــُــرد! این کلاه یه تلهی مرگباره! هشدارِ پُشتش رو بخونین! نوشته اثر واقعی هم داره، مادامالعمر هم هس! عهه!
- تو چقدر سادهلوح و مقرراتی هستی که همهی هشدارها رو میخونی. مجازیه! حالا هم میریم در سالن ورودی و در برابر یارانمون امتحانش کنیم. جنابعالی هم اینجا حواست به عبور و مرور رودولف باشه!
و وقتی لرد دو قدم به سمتِ در برداشت، رودولف پرید و کلاه رو از چنگش در آورد.
لرد:
رودولف:
رودولف آب دهنش رو قورت داد و کلاه رو دو دستی به لرد برگردوند و دستش رو بوسید و نیشخند عریضی زد.
همینکه ولدمورت از اتاق بیرون رفت، رودولف در رو پُشت سرش بست و نفسنفسزنان به چهار گوشهی اتاقش خیره شد.
چشمش افتاد به سینیای که پُر از سبزی بود.
آه خیلی خیلی عمیقی کشید، سینی رو برداشت و مشغول سبزی پاککردن شد.
- تُف به این شانس!
چند دقیقه بعد، جیغ زنونهی بلندی که منشأش سالن ورودی بود، پردهی گوش رودولف رو لرزوند.
همونطور که به سبزی پاککردنش ادامه میداد، اضافه کرد:
- تُف به این زندگی!

رودولف بعد از مطمئن شدن از خلوتیِ خانهی ریدل، همونطور که یه شیء گنده و گِرد رو زیر پیراهنِ ضخیمِ صورتیش قایم کرده بود، پاورچین پاورچین راهرو رو طی کرد و...
- چه پیراهن قشنگی!
سینهی رودولف داغ و موهاش هم سیخ شدن.
- اِ ارباب. این وقتِ شب اینجا چیکار میکنین؟

- این سؤال رو ما باید بپرسیم، رودولفی که آفتاب از کدوم طرف در اومده پیراهن پوشیده! و صورتی هم پوشیده!
- خوشتون اومده ارباب؟ دوس دارین؟

- ما فقط دوست داریم بدونیم که زیر این پیراهن چی قایم کردی که شبیه بُشکه شدی!
- اممممم... چیز... ینی چیزه... چیز... چیزه دیگه... اممممم... چیز...
- چرا انقدر چیز چیز میکنی؟!
- چیزه ارباب... من حامله شدم!

- حامله؟!

- اوه اوه! شرمنده ارباب. خط رو خط شد. چیزه... آها! جیگرن!

- جیگر؟!

- بله ارباب. یه ساعت پیش بین راه چندتا جیگرِ فوقِ باکمالات دیدم، بهشون گفتم میشه بخورمتون؟ اونا هم جواب مثبت دادن. منم خوردمشون. جاتون خالی، خیلی چسبیدن! الآن توی شکممن. راستشو بخواین، بگینگی یه خُرده سنگینم، باید فوراً خودمو برسونم تو اتاقم و اونجا خودمو خالی کنم!
- مگه توی اتاقت دستشویی وجود داره؟
- ها؟ ... اممممم... معلومه که وجود داره، ارباب. من فکر مواقع اضطراری رو کردهم تا دوباره... آخه... اممممم... آخه چند روز پیش خیلی دیر از خواب بلند شدم و تا خواستم خودمو به دستشوییِ حیاط برسونم... گلاب به روتون... توی شلوارم افتاد...

- چــــــــــی؟! تو شلوارت رو کثیف کردی؟!
- نـ... نه ارباب. ینی چیزه... آها، نیفتاد توی شلوارم. الآن که فک کردم، یادم اومد که هیچ تماسی با شلوارم نداشت. بلکه مستقیماً افتاد روی فرش!

- چــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟!

- اوه اوه! چه گندی زدم! ... اوف! اوف! ارباب! حضورتون و طرز نگاهتون باعث شد جیگرا هضم بشن! وقتِ... وقت تخلیهس!

- نه رودولف! تو هیچجایی نمیری! بخاطر اون کار زشت و کثیفت، اونم توی عمارت ما، همینجا میمونی و هشتادتا ضربهی کروشیو میخـ...
- اوف! اوف! اوووووف! اووووووووف! اووووووووووووووف!

- کروشیوز!
رودولف لنگ از جا کَند و بعد از اینکه کروشیوها رو یکییکی جاخالی داد، داخل اتاقش شیرجه زد و دَرِش رو قفل کرد.
ولدمورت که دیر رسیده بود، پُشتِ در متوقف و مشغول مُشت و مال دادنِ در شد.
- رودولف! به نفعته که همین الآن در رو باز کنی! هر ثانیه که لفتش بدی و در برابرمون مقاومت کنی، یه روز هم به روزایی که قراره به عنوان تنبیه توی گودال دستشویی بگذرونی، اضافه میشه! ... باز کن رودولف! بااااااز کن این در لعنتی رو!
رودولف پنبههایی رو از توی کشوی بغل دستش در آورد و توی گوشهاش چپوند.
حالا صدای داد و فریاد اربابش بطور خفه و مبهم به گوشش میرسید.
آه عمیقی کشید...
چه دروغ میگفت، چه نمیگفت، توی بد مخمصهای گیر میفتاد. ولی با دروغهای پُشت سرهمی که گفت، از بین "بد" و "بدتر"، بدون شک "بدتر" رو انتخاب کرده بود.
به هر حال چارهای نداشت...
فوراً چیزی رو که زیر پیراهنش قایم کرده بود، در آورد و بهش خیره شد. اون چیز، یه کلاهِ گردِ نسبتاً بزرگ بود که برچسب بزرگی روی اون به چشم میومد: "اگه ساحره بودی..."
رودولف پول زیادی رو پای این کلاه خرج کرده بود. کلاهی که بطور مجازی، ساحره بودن رو توی ذهن جادوگرها به تصویر میکشید.
رودولف همیشه دوست داشت که زندگی رو از دید یه ساحره تجربه کنه.
پس نفس عمیقی کشید، و بعد، کلاه رو خیلی آروم روی سرش گذاشت و چشماش رو بست...
درون تخیلات رودولف
- هوهوهاهاهاها! بالاخره گیر افتادی، رودولفه خانوم!

رودولفه خانوم که تهِ کوچهی بُنبست گیر افتاده بود، با صدای نازک و زنونهای غر زد:
- پوف به این زندگی! پوف به این شانس! ینی چه مرد باشم، چه زن، اِلّا و بِلّا این بِلّا باید عین بَلا نازل شه رو سرم! پوف! پوووفففف!

بلاتریکسهای مذکر لحظه به لحظه نزدیک و نزدیکتر میشدن. بلاتریکسی که جلوتر از بقیه بود، روی رودولفه خم شد.
- بخورمت؟

- گم شو مرتیکهی بیناموس!

شپلخ!
بلاتریکس عقب عقب رفت، گونهی داغش رو گرفت و چند لحظه به رودولفهای زل زد که به روسریش چنگ زده بود و نفسنفس میزد. بعد، نگاهی به بلاتریکسهای دیگه انداخت و سری تکون داد.
ناگهان بلاتریکسها عین مور و ملخ به سمتِ طعمهشون حمله کردن.
- جلو نیاین!

بلاتریکسها سر جاشون وایسادن. رودولفه دست به کمر شده بود. این ژستش خطرناک به نظر میرسید.
همونطور که چهارچشمی به شکارچیهاش زل زده بود، یواش یواش اسلحهش رو از لای کمربند شلوارش بیرون آورد.
یه رژ لب.
رودولفه:

بلاتریکسها:

- نـــــــه! جلو نیاین! همونجا بمونین! ... اییییشششش! روسری رو ول کن، پسرهی ایکبیری! ... بیادب! ... اوی، چه پُرررررو! ... هوووووی! ... باشه باو لامصبا! شماها بُردین! من مال شما! حله؟ ولی قبلش لااقل بذارین یه چیزی رو چِک کنم! برین عقب! دِ میگم برین عقب!

بلاتریکسها که پیروزیشون قطعی شده بود، رضایتمندانه و دستبهسینه عقب رفتن و وقتی به اندازهی کافی فاصله گرفتن، رودولفه آب دهنش رو قورت داد، روسریش رو صاف و صوف کرد و بعد، در برابر نگاههای منتظرانهی بلاتریکسها، طوری که فقط خودش بتونه ببینه، نگاهی به زیرِ شلوارش انداخت.
- لعنتی!

غمِ فقدان، وحشیانه به قلبش هجوم آورد!
محکم قلبش رو چسبید و به دیوار چنگ زد.
نه... نمیتونست... دیگه نمیتونست تحمل کنه.
سعی کرد مقاومت کنه.
امّا واقعاً نتونست!
عاجزانه روی زمین افتاد.
چشمهاش کمکم بسته شدن...
و از هوش رفت!
خارج از تخیلات رودولف
- نـــــــــــــــــع!

نیزهوار به یه گوشه شیرجه زد و کلاه رو پرت کرد.
- هن هن... لعنتی! ... هن هن... لامصب این دیگه چی بود؟!

دو دستی صورتش رو گرفت و سعی کرد شوکی رو که دچارش شده بود، خفه کنه.
حالا میفهمید که وقتی با لذّت مزاحم ساحرهها میشد، چه فشار سنگین و زجرآوری بهشون وارد میکرد.
قطرههای تلخی از ساحره بودن رو چشیده بود.
دستهاش رو از روی صورتش برداشت و عرق روی پیشونیش رو پاک کرد. آه عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط بشه.
بعد، کلاه رو از روی زمین برداشت و دوباره نگاهی بهش انداخت.
- هوممم، این برچسبِ پُشتی رو نخونده بودم... هشدار! اگه این کلاه رو بذاری رو سرت، از لحاظ مجازی میتونی موقتاً ساحره بشی. ولی از لحاظ واقعی، اثر مادامالعمر... داره... چـــی؟!

به سر و گردنش چنگ زد. هنوز روسری رو داشت!
ضربان قلبش شدیداً سرعت گرفت!
آینهی جیبیش رو در آورد و وقتی دید ریش و سیبیلی نداره و لبهاش غنچهشدهس...
- جیـــــغ! ... چـــی؟ صدام واقعاً زنونه شده؟! پس جیــــــــــــــــــــــغ!

اینطرف دوید. اونطرف دوید. همهطرف دوید. خودش رو به در و دیوار کوبید. خودش رو به کف و سقف اتاق کوبید. جیغ کشید. مراسم قمهزنی بهپا کرد.
- تُف به این زندگی! تُف به این شانس! منِ لعنتی اگه میدونستم اثرش واقعی و مادامالعمره که عممممراً بهش دس نمیزدم! نخواستیم! نخواستیم اصلاً! لعنت به ساحره بودن! لعنت به هرچی ساحرهس! لعنت به کمالات!

ناگهان سر جاش وایساد. کمی مکث کرد و بعد، شلوارش رو پایین کشید.
-

ناگهان دَرِ اتاق ترک خورد!
لرد هنوز در حال تلاش برای ورود بود!
رودولف که صداش قطع شده بود، به در خیره شد.
- تُف به این زندگی!

شترق!
در نابود شد و لرد وارد شد.
- وقت مجازاته، رودولف! کدوم گوری هستی؟! خودتو نشون بده!

لرد چهار گوشهی اتاق رو گشت. امّا هیچ اثری از رودولف نبود. آب شده بود و رفته بود زیر زمین.
ولی چشم لرد افتاد به یه ساحرهی روسریپوش.
- تو دیگه کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟

- من؟ اممممم... چیزه... چیز... ینی چیزه... یکی از ساحرههای موردعلاقهی رودولفم.

- این چیز چیز کردنت... ما رو یاد رودولف میندازه. تا حدودی هم شبیهش هستی. ببینیم، نکنه رودولفی؟

- آره... نه نه نه، نیستم. راستش عمق دوستیمون اونقد زیاده که هم قیافهم شبیهش شده و هم عین خودش چیز چیز میکنم. دانشمندان مشنگی ثابت کردن که...
- برامون مهم نیست که این خونلجنیا چه چرت و پرتهایی بلغور میکنن! این اتاق رودولفه. چهارچشمی اینجا میایستی و مواظب میمونی. هروقت پاشو گذاشت اینجا، سریعاً بهمون اطلاع بده. مفهوم شد؟
- چَش.

لرد چرخید تا از اتاق بیرون که...
- این کلاهِ گنده دیگه چیه؟

سی و سه استخون و قلب و دلِ رودولف لرزیدن.
- لطفاً بهش دس نزنین، ارباب!

- ارباب؟! مگه نشان مرگخواری رو از طرفمون دریافت کردی؟
- نه خب... ولی... راستش رودولف بهم گفتش که اگه در محضرتون قرار گرفتم، حتماً به این اسم صداتون کنم.

- حال رودولف رو در اولین فرصت خواهیم گرفت! شما هم فعلاً شایستگیِ "ارباب" گفتن رو نداری. احتمالاً تا آخر عمرت هم نخواهی داشت... هوووووم. کلاه عجیبی به نظر میاد. "اگه ساحره بودی..." ؟!
- ارباب... ینی چیزه... لرد سیاه. لطفاً بهش دس نزنـ...
- با این کلاه، میتونی بطور مجازی ساحره شدن رو تجربه کنی... نه. ما همینی که هستیم رو بیشتر از هر چیز دیگهای میپسندیم. ما حسرتِ دیگری بودن رو هیچوقت نمیخوریم. دیگران باید حسرت اینو بخورن که ما نیستن. ما بهترینیم!
رودولف آهی از سر آسودگی کشید.
- ولی بد نیست یه امتحانی بکنیم.
- نه لـــُــرد! این کلاه یه تلهی مرگباره! هشدارِ پُشتش رو بخونین! نوشته اثر واقعی هم داره، مادامالعمر هم هس! عهه!

- تو چقدر سادهلوح و مقرراتی هستی که همهی هشدارها رو میخونی. مجازیه! حالا هم میریم در سالن ورودی و در برابر یارانمون امتحانش کنیم. جنابعالی هم اینجا حواست به عبور و مرور رودولف باشه!
و وقتی لرد دو قدم به سمتِ در برداشت، رودولف پرید و کلاه رو از چنگش در آورد.
لرد:

رودولف:

رودولف آب دهنش رو قورت داد و کلاه رو دو دستی به لرد برگردوند و دستش رو بوسید و نیشخند عریضی زد.
همینکه ولدمورت از اتاق بیرون رفت، رودولف در رو پُشت سرش بست و نفسنفسزنان به چهار گوشهی اتاقش خیره شد.
چشمش افتاد به سینیای که پُر از سبزی بود.
آه خیلی خیلی عمیقی کشید، سینی رو برداشت و مشغول سبزی پاککردن شد.
- تُف به این شانس!

چند دقیقه بعد، جیغ زنونهی بلندی که منشأش سالن ورودی بود، پردهی گوش رودولف رو لرزوند.
همونطور که به سبزی پاککردنش ادامه میداد، اضافه کرد:
- تُف به این زندگی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/16 20:37:14
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/16 21:09:24
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/9/16 21:09:24
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

روز خاص زندگی من
***
***
چشمامو باز میکنم.
شَبه.
و زوزهی گرگها از دوردستها به گوشم میخوره.
پتو رو کنار میزنم و از روی تختم بلند میشم.
چراغ رو روشن میکنم و یه خمیازهی طولانی میکشم.
لباس خوابم رو در میارم و با تیشرت و شلوارک از اتاق میام بیرون و میرم سمت دستشویی. دستهام رو با آب و صابون میشورم و میشینم وسط دستشویی. تهِ سوراخِ دستشویی مقادیری شاهکار وجود داره. بعد از چند دقیقه، شاهکارها عینهو آشغالی که توسط جاروبرقی جذب میشه، به درون بدنم برمیگردن و منم از دستشویی بیرون میام.
توی حیاط چند دقیقه نرمش میکنم و چند بار هم دور حیاط میدوم.
احساس میکنم شاهکارهای توی بدنم تغییر حالت دادن. شایدم شبیه غذا شدن.
وارد آشپزخونه میشم و صورتمو میشورم و بعد، خمیر دندونِ لای دندونهام رو در میارم و میمالم به مسواک و میذارمش یه گوشه.
بعد، برمیگردم سمت میز غذاخوری. مامانم داره شامی رو که خورده، روی بشقابش بالا میاره.
بهش میگم:
- نه دیگه. به اندازهی کافی خوردم.
- کجا میری؟ تو که چیزی نخوردی.
بعد روی یکی از صندلیها میشینم و جلوی یه بشقاب خالی خم میشم و شاهکارهای تبدیل به غذا شده رو با قاشق، از تهِ معدهم در میارم و برمیگردونم توی بشقاب خالی. هیچی توی معدهم باقی نمیمونه. بشقاب هم پُر میشه. پُر از شامِ داغ و خوشمزه!
از روی صندلی بلند میشم و اون رو کنار میزنم و با دیدنِ شامی که امشب داریم، زبونم از دهنم آویزون میشه. از آشپزخونه میام بیرون و میرم توی اتاقم. شکمم قار و قور میکنه.
داد میزنم:
- الآن میام!
صدای فریاد مامانم به گوشم میرسه:
- آرنولد، شام!
میشینم وسط اتاق و تلویزیون رو روشن میکنم. تیتراژ یه فیلم پخش میشه. بعدش شخصیتِ اصلیِ مؤنثِ فیلم از شوهرش طلاق میگیره و بعد، هردو یه اژدها رو نابود میکنن و به علاوهی اون، سربازان زیادی رو هم شکست میدن و در آخر هم با قصد آشنایی، اسمشون رو به همدیگه میگن و از همدیگه جدا میشن. طوری که انگار اصلاً همدیگه رو هیچوقت ندیدن.
بعدش یه پیام تبلیغاتی پخش میشه. مردی که خیلی بانشاط و سرحاله، با نوشیدن یه نوشابهی انرژیزا، تموم انرژیش رو از دست میده و قیافهش پکر میشه.
تلویزیون رو خاموش میکنم و با خیال راحت و آسوده، کش و قوسی به بدنم میدم و کتابها و دفترهام رو در میارم. مشقهام رو کامل و تمیز نوشتم و هیچ کم و کسری ندارن. قلمپرم رو در میارم و مدتها مشغولشون میشم. مدتها قلمپر رو روی صفحهها میکِشم و بالاخره مشقهام کاملاً پاک میشن. بعدش با اکراه، دفترها و کتابهام رو برمیگردونم توی کُمُد و از اتاقم خارج میشم.
بدنم عرق کرده. یهکمی هم خستهم.
بیرونِ خونه، نیم ساعت با دوستام کوییدیچ بازی میکنم. اولش، نتیجهی بازی هشت-شیش به نفع تیممونه. ولی در طول زمان، کوافلها رو از دروازههای همدیگه بیرون میکشیم و در آخر، نتیجهی بازی صفر-صفر مساوی میشه.
عرق بدنم کاملاً از بین رفته. خستگیم هم همینطور. نشاط تموم بدنم رو فرا گرفته!
بعدش میگم:
- باشه! الآن لولهتون میکنم!
دوستام هم صدام میکنن تا بیام و باهاشون کوییدیچ بازی کنم.
منم وارد خونه میشم.
ساعت پنج و نیم عصره. ماه کمکم داره غروب و خورشید هم کمکم طلوع میکنه.
از عصر تا ظهر رو میخوابم.
ساعت یکِ ظهر از خواب بلند میشم. چشمام دارن میسوزن. باید بخوابم. پس میرم دستشویی و شاهکارهای تهِ سوراخ رو به بدنم برمیگردونم. بعدش نیم ساعت توی حیاط نرمش میکنم و شاهکارها رو از حالت هضمشده به غذا تبدیل میکنم.
وارد آشپزخونه میشم. تکتک اعضای خونوادهم دارن ناهاری رو که خوردن، روی بشقابهاشون بالا میارن. منم بهشون ملحق میشم و با قاشق، شاهکارها رو از تهِ معدهم در میارم و توی بشقابِ خالی میریزم.
خیلی خستمه. شونههام درد میکنن. ساعت دوازده و نیمه. باید برم مدرسه.
یه تاکسی رو نگه میدارم. رانندهی تاکسی ده گالیون از جیبش در میاره و بهم میده. منم وارد تاکسی میشم و بعد از چند دقیقه، میرسم مدرسه. دم در مدرسه، با ذوق و شوق به برگهی امتحانم خیره میشم. بیست!
همینطور برگه به دست وارد کلاس میشم و میذارمش کف دست استاد. استاد دو دقیقه باهاش ور میره و بعدش برگه رو بهم برمیگردونه. روی برگه هیچ اثری از نمره به چشم نمیاد. برمیگردم و روی نیمکتم میشینم. جوابها رو کامل و درست نوشتهم. یکییکی پاکشون میکنم. حتی اسمم رو هم پاک میکنم.
زیر لب میگم:
- بَهبَه! چه سؤالات آسونی!
بلند میشم و برگه رو به استاد پس میدم و از کلاس خارج میشم. ناگهان به استرس شدیدی دچار میشم. نمیدونم سؤالات چی میتونن باشن. آسونن یا سخت؟
توی حیاط مدرسه، کتاب به دست، اینور و اونور میرم و سعی میکنم جوابها رو از حفظ بگم. کمکم جوابها از ذهنم پاک میشن. استرسم هم شدیدتر میشه. کتابم رو میبندم و از مدرسه خارج میشم. خوشبختانه دیرم نشده.
همونجا دم در مدرسه، یه تاکسی میگیرم. رانندهی تاکسی ده گالیون از جیبش در میاره و بهم میده. منم وارد تاکسی میشم و بعد از چند دقیقه، میرسم خونه.
ساعت هشت صبحه. نباید مدرسهم دیر بشه.
توی حیاط خونه، ساندویچ نون و پنیری رو از تهِ معدهم در میارم و میذارم کف دست مامانم. کمی هم قهوه توی لیوان بالا میارم.
بعدش زیپ کیفم رو باز میکنم و کتابها و دفترها رو پرت میکنم یه گوشه. دوون دوون و تُند تُند موهام رو خراب میکنم و کفش و جورابم رو در میارم.
مامانم میگه:
- زود باش، دیرت میشهها!
منم با شلوارک میرم توی اتاقم و چراغ رو خاموش میکنم و با عجله و دستپاچگی میپرم روی تخت خوابم و پتوم رو روی خودم میکشم و جیغ میزنم:
- نـــــــه! دیرم شده!
چشمامو میبندم.
و زنگ ساعت، دقایقی روی مغزم رژه میره...!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/31
تولد نقش: 1394/05/31
آخرین ورود: دوشنبه 11 مهر 1401 19:22
از: تو تالار
پستها:
265

حیـــوان دســــــت آمــــــــــوز
فلش بک
- سوزی لاله رو ندیدی؟

- من علف خوار نیستم دای.

- هزارپام باو. هزارپام! با هم پیداش کرده بودیم.

- من چیزی یادم نمیاد. میخوام بخوابم. مزاحم نشو.
-

***
- لاله رو ندیدی لایت؟

- لاله کیه دیگه؟
- هزارپام. یادت نیس؟ یه بار یکی دو لیتر از خونتو خورد.
- من فقط آهنگای پلی لیستم یادم میمونه.
-

***
- لاله نیست لنتیا! پاشین لاله رو پیدا کنین!

لایتینا با کلافگی لیوانِ نسکافهای که در دستش بود را به سمت دیوار پرتاب کرد. لیوان با شتاب به دیوار برخورد کرد و خرد شد.
هندزفریاش را در گوشش چپاند، ولومِ موزیکِ متالِ مورد علاقهاش را تا آخر بالا برد و همزمان به این فکر کرد که آیا هماتاقی شدن با آن دو نفر ارزشش را داشت؟
- اون لیوان مالِ من بود. باهاش هات چاکلت میخوردم.

لایتینا اما طبقِ معمول چیزی نمیشنید.
***
- سوزی؟ سوزی پاشو. من بدون لاله خوابم نمیبره.

- چیه باز.. لاله دیگه کدوم تسترالیه؟

- لاله هزارپاس سوزی! با هم پیداش کردیم.

- ها... یه چیزایی یادمه.

- خب؟

- من نخوردمش.

و با کلافگی پتویش را روی سرش کشید و در کسری از ثانیه به خوابِ عمیقی فرورفت.
- پس لاله چی؟

پایان فلش بک
دای اندوهگین از گم شدنِ هزارپای نه چندان کوچکش سر به هاگزمید گذاشت. کجای راه را اشتباه رفته بود؟
هوا رو به سردی میزد. باران نم نم میبارید و کوچه و پس کوچهها را خیس کرده بود. از دودکشِ کلبهها دود بیرون میزد که نشان از گرمای وسوسه انگیزِ درونِ آنها بود.
مسیرش را به سمتِ کافهی هاگزهد کج کرد. در این فکر بود که شاید با یک لیوان نوشیدنی کرهای از آن حال و هوای مزخرف بیرون بیاید.
درِ کافه را پشتِ سرش بست. به سمت پیشخوان رفت و یک لیوانِ بزرگ نوشیدنی سفارش داد. پشت یکی از میزها نشست و منتظر نوشیدنیاش ماند.
باران شدیدتر شده بود و دیوانهوار خود را به پنجره میکوبید و سعی در هر چه غمانگیزتر کردن فضا داشت.
- دلم برات تنگ شده لاله. کجایی؟

تک به تک خاطرههایش را با لاله مرور کرد. روزی که پیدایش کردند. روزی آن را که مخفیانه به خانهی ریدل آوردند. روزهایی که به دنبال غذا، کیسههای خون را کش میرفتند.
این خاطرات همچون دشنهای بُرنده قلب او را میدرید.
- نه... دیگه نمیتونم دوریتو تحمل کنم..

***
لبهی پرتگاه ایستاده بود و به غروب خورشید خیره شده بود. خلاء وجودش را فراگرفته بود.
پایانی کلیشهای در انتظارش بود.
- تو بهشت میبینمت. شایدم تو زندگی بعدیم. اینو مطمئنم.

دستانش را در دو طرف بدنش بالا برد. قطرات اشک گونهاش را خیس کرده بودند. پلکهایش را به هم فشرد و آخرین قطرات را رها کرد. نفس عمیقی کشید. آخرین نفسش در آن زندگیِ بیرحم. گامی به جلو برداشت و...
قووووقوولی قوقوووو... قووووقوولی قوقوووو...
- تسترال بیمحل.

گوشیِ مشنگی را از جیبش درآورد و دکمهی سبز رنگ را فشرد.
- بله؟

- ...
- چی؟ لاله؟

- ...
- پارتی؟

- ...
- صد دفعه بِت گفتم پانداتو جمع کن. لاله رو منحرف میکنه.

- ...
-

-----------------
امتیازدهی بشه لطفا.
امتیازدهی بشه لطفا.
امتیاز دهی شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/7/15 18:08:26

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/06/18
تولد نقش: 1396/06/18
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
پستها:
95

- خدافس، دشمنانِ لعنتی!
کارکنان و مشتریهای رستوران با تعجب به سمت صدا برگشتن.
در آستانهی در، گربهای زرشکیرنگ به چشم میخورد که اعضای بدنش از همدیگه جدا بودن و نیشخند عریضی به لب داشت.
در رو پُشتِ سرش بست و به طرفِ میزهای طویلِ غذاخوری رفت. هرچی جلوتر میرفت، نیشخندش بیشتر میماسید.
خیارشورهایی که با ساطور، آدمکها رو تیکهتیکه میکردن و توی سبدِ کناری مینداختن.
مرغهایی که گوشتِ رانِ آدمکها رو با ولع خاصی میجویدند.
ساندویچهایی که آدمکها رو لای نونِ ساندویچ میگذاشتن و میخوردن.
- آره! آره! منو بنوش! من خوشمزهم! من یه آدمکِ با طعمِ آناناسم! منو بنوش! بنوووش!
این فریادِ گوشخراشِ یکی از آدمکهایی بود که از طریقِ نِی، واردِ پاکت میوهای گنده شد و صدای نوشیده شدنش، لرزهای به دلِ آرنولد انداخت.
پفک پیگمی فوراً خودش رو به یه صندلی خالی رسوند و روش نشست. کنارِ دستش، برگهی سفیدی وجود داشت که روش نوشته شده بود:
نقل قول:
در همین لحظه، منویی شناور روی هوا جلوی چشماش ظاهر شد. لیستِ غذاها رو خوند و سفارش داد:
- یه آدمکِ سوخاری نشده و... نبینم... یه ساندیس با طعم رودهی کوچیک لطفاً.
منوی شناور بسته شد، به سمتی پرواز کرد و آرنولدِ متحیر رو تنها گذاشت.
لحظهای بعد، آدمکهایی شاخکدار، زیرِ پنجههاش ظاهر شدن. نگاهی به دور و برش انداخت و بعد...
قرررچ!
آدمکها رو زیر پنجههاش له کرد. امّا گروه دیگهای از اونا به گروه قبلی ملحق شدن. آرنولد، پشت سر هم، اونا رو بصورت گروهی له میکرد و کاملاً از انجام این کار خرکیف شده بود.
- ادامه بده!
صدایی با لحنی هشدارآمیز، این جمله رو فریاد زد. آرنولد هم که در پیِ شکستِ رکوردِ جهانیِ له کردنِ آدمکهای شاخکدار بود، با لذت به کارش ادامه داد.
ناگهان دستی نازک و پُر از مو، روی شونهش دید. بدون معطلی چرخید و با صاحبِ دست رو در رو شد.
سوسکی با قد و قوارهای انسانمانند که کلاه و ماسک و پیشبندِ غیر بهداشتی پوشیده بود.
- مگه بهت نگفتم ادامه بده؟!
- اممم... نه، نگفتی.
- آفرین. له کردنِ آدمکا یه کار تمیز و بهداشتیه. نباید توی محیطِ غیر بهداشتیِ رستوران، بهداشت رو رعایت کنی. فهمیدی؟
- نه.
لبخندی روی لبهای مَکَندهی سوسک نشست، آرنولد رو با ملایمت سرِ جاش نشوند و بعد، قوطیای رو که روش تصویرِ آدمکی ضربدر خورده دیده میشد، به سمتِ آدمکهای خزنده گرفت، اونا رو مسموم کرد و فوراً دور شد.
در همین لحظه، خرچنگی از صندلیش افتاد. با چنگهاش سعی میکرد که آدمکی رو سرِ بشقاب برگردونه، امّا آدمک مثل صابون از لای چنگهای خرچنگ لیز میخورد و قصد فرار داشت.
جیغهای بنفش و کمکخواهانهی آدمک، کاسهی صبرِ آرنولد رو لبریز کرد.
چنگال دم دستش رو گرفت و به جون خرچنگ افتاد و چنگال رو توی تکتک نقاط بدنش فرو کرد. مشتریها که از خوردن غذاشون دست کشیده بودن، موج مکزیکی میفرستادن و یکصدا فریاد میزدن:
- خفهش کن! لهش کن! لت و پارش کن!
آرنولد هم که از تشویقات تماشاچیها انرژی گرفته بود، به ضربات چنگالش ادامه داد. بدن خرچنگ سوراخسوراخ شده و مایعی سبز رنگ از سر تا پاش بیرون زده بود.
یکی از کارکنان رستوران با عجله به سمت تلفن دوید.
- الو! الووو! یه گربه ما رو از شرّ یه خرچنگ وحشی نجات داد! لطفاً هرچه سریعتر خودتونو به آدرسی که میگم برسونین و نشانِ افتخاری رو بهش اهدا کنین!
ناگهان درِ رستوران با لگدی باز شد و چندین شخص با لباسهای تماماً سفید وارد شدن. بیرونِ رستوران، ماشینی سفید رنگ دیده میشد که به آژیر و گُلهای رنگارنگ مزیّن شده بود.
یکی از اشخاص سفیدپوش، مشتریهای رستوران رو کنار زد و مُچبندی طلاییرنگ به مُچهای آرنولد بست.
پفک پیگمی که از این استقبالِ گرم شوکه شده بود، سعی کرد چیزی بگه امّا شخص سفیدپوش جلوی دهنش رو گرفت و اون رو روی زمین خوابوند.
- از جات تکون نخور! تو یه مجرم نیستی! تو بهدلیل نابود کردن یکی از سارقینِ همیشگیِ این رستوران، به سلولهای بهشتیمون فرستاده میشی! مقاومت بکنی، یه تیرِ شادیبخش تو مُخِت خالی میکنیم!
قبل از اینکه آرنولد بتونه حرفهای شخص سفیدپوش رو هضم کنه، مگسی روی دماغش نشست.
- عاااچووو!
ناگهان همهچی عوض شد!
برای آرنولد، شکل و شمایل همهچی عوض شد!
خبری از مرغها و ساندویچهای آدمپیکر نبود، جنسها رایگان نبود، نظافتچی سوسک نبود، مشتریها میگو نبودن، مقتول خرچنگ نبود، ماشینِ بیرونِ رستوران سفیدرنگ و گُلبارون نبود، اشخاص دور و برش سفیدپوش نبودن...
و مهمتر از همه...
بهجای مُچبند طلایی، دستبندی سیاه به مُچهاش بسته شده بود!
سوژه: بیماری
امتیازدهی نشه. (نشه = نشه)
کارکنان و مشتریهای رستوران با تعجب به سمت صدا برگشتن.
در آستانهی در، گربهای زرشکیرنگ به چشم میخورد که اعضای بدنش از همدیگه جدا بودن و نیشخند عریضی به لب داشت.
در رو پُشتِ سرش بست و به طرفِ میزهای طویلِ غذاخوری رفت. هرچی جلوتر میرفت، نیشخندش بیشتر میماسید.
خیارشورهایی که با ساطور، آدمکها رو تیکهتیکه میکردن و توی سبدِ کناری مینداختن.
مرغهایی که گوشتِ رانِ آدمکها رو با ولع خاصی میجویدند.
ساندویچهایی که آدمکها رو لای نونِ ساندویچ میگذاشتن و میخوردن.
- آره! آره! منو بنوش! من خوشمزهم! من یه آدمکِ با طعمِ آناناسم! منو بنوش! بنوووش!

این فریادِ گوشخراشِ یکی از آدمکهایی بود که از طریقِ نِی، واردِ پاکت میوهای گنده شد و صدای نوشیده شدنش، لرزهای به دلِ آرنولد انداخت.
پفک پیگمی فوراً خودش رو به یه صندلی خالی رسوند و روش نشست. کنارِ دستش، برگهی سفیدی وجود داشت که روش نوشته شده بود:
نقل قول:
"تمامی اجناس رایگان میباشند. لطفاً از پرداخت هزینه خودداری کنید. در صورت پرداخت هزینه، برخورد شدیدی با شما خواهیم داشت. خوراکیِ دهنیشده، صد در صد پس گرفته میشود. حتی شما، دشمنِ لعنتی!"
در همین لحظه، منویی شناور روی هوا جلوی چشماش ظاهر شد. لیستِ غذاها رو خوند و سفارش داد:
- یه آدمکِ سوخاری نشده و... نبینم... یه ساندیس با طعم رودهی کوچیک لطفاً.
منوی شناور بسته شد، به سمتی پرواز کرد و آرنولدِ متحیر رو تنها گذاشت.
لحظهای بعد، آدمکهایی شاخکدار، زیرِ پنجههاش ظاهر شدن. نگاهی به دور و برش انداخت و بعد...
قرررچ!
آدمکها رو زیر پنجههاش له کرد. امّا گروه دیگهای از اونا به گروه قبلی ملحق شدن. آرنولد، پشت سر هم، اونا رو بصورت گروهی له میکرد و کاملاً از انجام این کار خرکیف شده بود.
- ادامه بده!
صدایی با لحنی هشدارآمیز، این جمله رو فریاد زد. آرنولد هم که در پیِ شکستِ رکوردِ جهانیِ له کردنِ آدمکهای شاخکدار بود، با لذت به کارش ادامه داد.
ناگهان دستی نازک و پُر از مو، روی شونهش دید. بدون معطلی چرخید و با صاحبِ دست رو در رو شد.
سوسکی با قد و قوارهای انسانمانند که کلاه و ماسک و پیشبندِ غیر بهداشتی پوشیده بود.
- مگه بهت نگفتم ادامه بده؟!

- اممم... نه، نگفتی.

- آفرین. له کردنِ آدمکا یه کار تمیز و بهداشتیه. نباید توی محیطِ غیر بهداشتیِ رستوران، بهداشت رو رعایت کنی. فهمیدی؟

- نه.

لبخندی روی لبهای مَکَندهی سوسک نشست، آرنولد رو با ملایمت سرِ جاش نشوند و بعد، قوطیای رو که روش تصویرِ آدمکی ضربدر خورده دیده میشد، به سمتِ آدمکهای خزنده گرفت، اونا رو مسموم کرد و فوراً دور شد.
در همین لحظه، خرچنگی از صندلیش افتاد. با چنگهاش سعی میکرد که آدمکی رو سرِ بشقاب برگردونه، امّا آدمک مثل صابون از لای چنگهای خرچنگ لیز میخورد و قصد فرار داشت.
جیغهای بنفش و کمکخواهانهی آدمک، کاسهی صبرِ آرنولد رو لبریز کرد.
چنگال دم دستش رو گرفت و به جون خرچنگ افتاد و چنگال رو توی تکتک نقاط بدنش فرو کرد. مشتریها که از خوردن غذاشون دست کشیده بودن، موج مکزیکی میفرستادن و یکصدا فریاد میزدن:
- خفهش کن! لهش کن! لت و پارش کن!
آرنولد هم که از تشویقات تماشاچیها انرژی گرفته بود، به ضربات چنگالش ادامه داد. بدن خرچنگ سوراخسوراخ شده و مایعی سبز رنگ از سر تا پاش بیرون زده بود.
یکی از کارکنان رستوران با عجله به سمت تلفن دوید.
- الو! الووو! یه گربه ما رو از شرّ یه خرچنگ وحشی نجات داد! لطفاً هرچه سریعتر خودتونو به آدرسی که میگم برسونین و نشانِ افتخاری رو بهش اهدا کنین!
ناگهان درِ رستوران با لگدی باز شد و چندین شخص با لباسهای تماماً سفید وارد شدن. بیرونِ رستوران، ماشینی سفید رنگ دیده میشد که به آژیر و گُلهای رنگارنگ مزیّن شده بود.
یکی از اشخاص سفیدپوش، مشتریهای رستوران رو کنار زد و مُچبندی طلاییرنگ به مُچهای آرنولد بست.
پفک پیگمی که از این استقبالِ گرم شوکه شده بود، سعی کرد چیزی بگه امّا شخص سفیدپوش جلوی دهنش رو گرفت و اون رو روی زمین خوابوند.
- از جات تکون نخور! تو یه مجرم نیستی! تو بهدلیل نابود کردن یکی از سارقینِ همیشگیِ این رستوران، به سلولهای بهشتیمون فرستاده میشی! مقاومت بکنی، یه تیرِ شادیبخش تو مُخِت خالی میکنیم!
قبل از اینکه آرنولد بتونه حرفهای شخص سفیدپوش رو هضم کنه، مگسی روی دماغش نشست.
- عاااچووو!
ناگهان همهچی عوض شد!
برای آرنولد، شکل و شمایل همهچی عوض شد!
خبری از مرغها و ساندویچهای آدمپیکر نبود، جنسها رایگان نبود، نظافتچی سوسک نبود، مشتریها میگو نبودن، مقتول خرچنگ نبود، ماشینِ بیرونِ رستوران سفیدرنگ و گُلبارون نبود، اشخاص دور و برش سفیدپوش نبودن...
و مهمتر از همه...
بهجای مُچبند طلایی، دستبندی سیاه به مُچهاش بسته شده بود!
***
سوژه: بیماری
امتیازدهی نشه. (نشه = نشه)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در 1396/6/23 17:13:18
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/03/09
تولد نقش: 1393/03/09
آخرین ورود: دیروز ساعت 09:04
از: اکسیژن به دیاکسید کربن!
پستها:
441

"تصفیه حساب"
برگهایی از کتاب "روباهها هَویجچه نیستن، بشکن ببین چه بیستَن!"
ویرایش 2015
***
برگهایی از کتاب "روباهها هَویجچه نیستن، بشکن ببین چه بیستَن!"
ویرایش 2015
***
دور تا دور رینگ دوئل، جای سوزن انداختن نبود.
لینی وارنر، با لباسِ سیاه و سفیدِ داوری، صداش رو صاف کرد.
- اهم اهم... مرسی ملت که بلیطها رو زودتر از چیزی که انتظار میرفت، تموم کردین و تشریف آوردین تا با همدیگه شاهد این دوئل لفظی باشیم. و امّا... در سمت راست، همونطور که میبینین، گریفیندوری اعظم، ماسکدار اکرم، کراواتپوشِ اقدس، وزیر سحر و جادو، آرسینوس جیگــِـــر...
- آرسینوس چیه؟
- جیگــَــره!
- جیگــــَــــره!
- جیگـــــــَــــــره!
- و در سمت چپ، یوآن آبرکرومبی...
- یوآن چیه؟
- سورااااااخه!
- یوآن خانم! اَبروکمون! چشم بادومی! دماغ گوجهای! چونه سیب زمینیای!
مسلماً نود و نُه درصد جوّ حاکم، به نفع آرسینوس بود. به هر حال، لینی ادامه داد:
- اینجا رینگ دوئله، ولی چوبدستیای در کار نیس. حتی مشت و لگد هم در کار نیس. توی قرارداد ثبت شده که هیچکدوم از دو دوئلگر حق ندارن حتی به همدیگه دست بزنن! طبق قرارداد، اگه یوآن آبرکرومبی با آرسینوس جیگر تماس فیزیکی برقرار کنه، فوراً به سلولهای انفرادی و ابدی جزایر بالاک تبعید میشه. ولی به هر حال، اگه آرسینوس جیگر سوء استفاده کنه، یوآن آبرکرومبی تماماً این حق رو داره که بصورت فیزیکی جواب بده. واضحه؟ سؤالی نیس؟ ... پس شروع میکنیم! ... جناب جیگر، چی باعث میشه که لقب "خدای وزارت" رو به خودتون نسبت بدین و معتقد باشین که توی این مملکت جادویی، جایی برای حیوانات و مخصوصاً روباهها وجود نداره؟
آرسینوس بعد از اینکه بصورت افتخاری مشتش رو به هوادارانش نشون داد، میکروفونش رو گرفت.
- اول از همه، لینی، میخوام ازت تشکر کنم و همچنین، میخوام از تموم تماشاگرای حاضر تشکر کنم که تشریف آوردن تا از نزدیک ببینن و یاد بگیرن و نکته برداری کنن که چطور در مواجهه با یه روباه گستاخ که هیچی از سیاست حالیش نمیشه، پوزهشو به خاک بمالونیم. و امّا در مورد سوالت، لینی، که پرسیدی: "چی باعث میشه که من "خدای وزارت" باشم؟".
مکثی کوتاه کرد و بعد، با ژست متفکرانهای ادامه داد:
- ببینین دوستان، این مملکت جادویی به یه قهرمان مقتدر و شیشدونگ نیاز داره و مقتدرانه میتونم بگم که مقتدرانه به این جایگاهِ مقتدر رسیدهم. آرسینوس جیگِری که میبینین، یه قهرمان مقتدر و بینقصه! من تموم کاندیداها رو با اختلاف نجومی پشت سر گذاشتم و این نشون دهندهی اقتدار منه. من همون وزیر آیدهال دنیای جادوییام که با سابقهای موفق، از خاندانی اعلا و با همراهی کابینهای مجرّب، مطمئنم که قادر خواهم بود که از مرز و حدودها بگذرم. من دلیلیام برای اینکه وزیران سابق، با دیدن من، بیشتر از قبل، حسرت مقام و جایگاهشون رو بخورن... و اینو میدونم که در طرف مقابلم، یه روباه با پیراهن یقهگرد و شلوارک جلوی من ایستاده و بهم گفته که اون قبلاً پنج بار، بصورت یک در میون، وزیرِ دولتِ روباهها بوده. چیزی که برای من، معنیش اینه: "اون چهار بار این جایگاه رو از دست داده!". من تنها وزیریام که وزارتش مصادف بوده با سال کبیسه و به همین دلیل، یک روز بیشتر از بقیه وزیر خواهم بود و البته، مطمئنم که وقتی آخرین روزِ دولتِ من فرا برسه، هیچکدوم از شماها، تأکید میکنم، هیچکدوم از شماها! دلتون نمیاد که شخص دیگهای به جای من روی صندلی وزارت بشینه و تا سالها حامی من خواهید بود. لینی، این دلیلیه که باعث میشه لایق لقبم باشم...
بعد، فیس تو فیس با یوآن، زمزمه کرد:
- خدای... وزارت!
یوآن:

لینی سری تکون داد و چرخید سمت یوآن.
- نوبت توئه آبرکرومبی. چی باعث میشه که در برابر وزیر منتخب جامعهی جادوگری که با کسب ۹۹/۹۹% آراء، به این مقام رسیده، قیام کنی؟
یوآن که تا اون موقع حرفی نزده بود، میکروفونش رو برداشت و در برابر موج منفی تماشاگرا، به آرسینوس خیره شد.
- خب... قبل از اینکه بخوام... یا اصن... بتونم جواب بدم به این سؤال... یه سؤال مهمی برام پیش اومده. ببین آرسی...
- بهتره منو جناب جیگِر صدا کنی، روباهِ دونپایه!
- آمممم... خب... جناب جیگــَــر...
-

- سؤال من اینه. یه وزیری که معتقده خدای وزارته، به خاندانی اعلا تعلق داره، وزارتش توی سال کبیسه افتاده، میخواد تاریخسازی کنه، کابینهش پر زرق و برقه، سابقهش حرف نداره... همچین وزیری چطور میتونه پاشو اینجا بذاره... اونم با یه لیموزینِ درب و داغون؟!
آرسینوس نگاهی به قسمت ورودی باشگاه دوئل انداخت. جایی که لیموزینش پارک شده بود و برق میزد.
- اون لیموزینِ یه میلیارد گالیونی چیزیش نیست. ارزش کلّ جامعهی روباهها، حتی در حد یه لاستیکش هم نیست!
- هی، جیگَر! زیادی شکر نریز روش. بذار ببینیم ماشینِ یه میلیارد گالیونیت کجاش میلنگه.
یوآن از بین طنابهای رینگ خارج شد و به سمت لیموزین رفت.
آرسینوس تهدید آمیزانه فریاد زد:
- به نفعته که بهش دست نزنی!
- نه باو! کی میخواد به این قراضه دس بزنه؟ ولی... یکی رو با خودم آوردم که به جای من، زحمتِ دس کشیدن روی ماشینت رو بکشه.
- هوی! وایسا! منظورت چیه؟
- منظورم اینه...
روباه یه چاقوی میوهخوری از جیبش در آورد و باهاش، لاستیکِ لیموزینِ آرسینوس رو پنچر کرد.
- هووووووووووی!
آرسینوس خواست از رینگ بزنه بیرون تا کلّ هیکل یوآن رو پنچر کنه، امّا لینی جلوش رو گرفت.
- جناب وزیر، حق ندارین روش دست بلند کنین!
- برو کنار لینی! نمیبینی اون روباه لعنتی چه بلایی سر ماشینِ گرونقیمتم آورد؟!

- خب؟
- خب؟! لینی! یه خلافکار اینجاس! تو هم که مِنو داری! بندازش بالاک! همین حالا!

- طبق قرارداد، به شرطی که اون مستقیماً به شما دست بزنه!
- نههههووووووعاهااوههه!

یوآن که لاستیکِ لیموزین رو هشتتیکه کرده بود، برگشت سمت آرسینوس و لینی که داشتن گیس همدیگه رو میکشیدن و دست و پاشون توی حلق همدیگه بود.
- شیکر میون دعواتون! جیگَر! لیموزینت رو بپا! حالا به سؤالم جواب بده! لاستیکت پنچره! تو چجور وزیری هستی که با لیموزین پنچر شده پاشو گذاشته اینجا؟!
- خودت پنچرش کردی، روباه مجرم! حدت رو بدون! لینی؟!
- هرگز، جناب وزیر! هرگز!
یوآن همونطور که LOL شده بود، حرفهاش رو از سر گرفت.
- جیگَر! تو که هنوز "کاملاً" ملتفت نشدی که ماشینت چه مرگشه!
- خود مریضت چه مرگته؟!
- پس بذار اصل مطلب رو عرض کنم...
روباه یه اسپری از جیبش در آورد و اون رو تکون داد. هرچی شدیدتر تکون میداد، موج منفی تماشاگرا هم شدیدتر میشد. بعد، روی لیموزین اسپری کرد: "Arsinus Sucks!"
بعد، برگشت سمت آرسینوس.
- من الآن یه ماشینِ پنچری رو میبینم که روش نوشته شده "Arsinus Sucks!" میگه که آرسینوس بوقه! آرسینوس بوقه؟! جیگَر، "آرسینوس" خودتی! تو با یه ماشین اومدی اینجا که روش نوشته شده "آرسینوس بوقه"! تو چجور وزیری هستی آخه؟!
- روباهِ... تو... تو... چه مرگته؟!
- خودت چه مرگته؟!
- لیموزینِ یه میلیارد گالیونیم رو داغون کردی!
- آره خب. درسته. میدونی...
همزمان با ورود مجدد یوآن به رینگ، شعار "آرسینوس ساکس!" از سوی تماشاگرا طنینانداز شد. روباه با قیافهای موذیانه میکروفونش رو به سمت تماشاگرا گرفت تا شعار مهیب "آرسینوس ساکس!"، مثل یه پتک، هیبت آرسینوس رو متلاشی کنه.
- میدونی جیگَر؟ جدا از قضیهی نابود شدن ماشینت، اگه جای تو بودم، نسبت به این حجم بیسابقه از "آرسینوس ساکس!"ها واکنش نشون میدادم.
- به نفعته که الآن کفشهامو ببوسی. وگرنه...
لینی دخالت کرد.
- جناب وزیر!
- نه لینی، بذار حرف بزنه. وگرنه چی، جیگَر؟ میخوای منو بزنی؟ چوبدستی بکشی؟ چوبدستی که نداری، یالا مشت بزن! کام آن! مشت بزن، بذار ملّت ببین چقد علیه روباهها ظالمی!
- لینی، سؤال بعدی لطفاً.
یوآن، آه کشان و آرسینوس، با خشمی کنترلشده برگشتن سر جای قبلیشون.
لینی رو به آرسینوس پرسید:
- سؤال بعدی. ریشه و میراث و مایهدار بودن تا چه حد به موفقیت یه وزیر کمک میکنه و اهمیت داره؟
- خیلی اهمیت داره! اصلاً خود اهمیته! لینی، ببین اون روباه جنایتکار روانی با لیموزینِ من چیکار کرد! برای همینه که امثال این روباه حقشونه که ارزش و مقامی توی جامعهی جادویی نداشته باشن!
یوآن خواست چیزی بگه، امّا آرسینوس اجازه نداد.
- تو چیزی رو مسخره میکنی که اصلاً از اون سر در نمیاری! تو حسودی! به ثروت من! میدونی چرا؟ چون تنها راه کثیفی که میتونی باهاش مثل من ثروتمند باشی، خلافکاریه! پس بذار یه چیزی رو هم بگم! توی دولتم میخوام یهکم علیه تو و همنوعانت خلافکار بشم! میخوام امید تموم روباهها رو ازشون بگیرم! میخوام نسل اونا رو از زمین محو کنم! و یوآن، پیشاپیش قول میدم، روزی فرا میرسه که به پام میفتی و روی کفشهای گرونقیمتم خم میشی و عاجزانه منو ستایش میکنی! میفهمی چی میگم؟ منو ستایش میکنی! منو!
بعد، نزدیک صورت یوآن فریاد زد:
- خدای وزارت رو!
روباه، بزاق آرسینوس رو که روی صورتش افتاده بود، با سر آستین پیراهنش پاک کرد.
- فک کنم امروز یه روباه اوقات شیرینت رو بدجوری به گند کشیده. ولی... در مورد قضیهی ریشه و ثروت و اینا... خب تو توی یه کاه سفید به دنیا اومدی، من توی جنگل، پیش تارزان و دوستاش. اینجاش کاملاً به نفع توئه. فک کنم بدونم چی داره توی مغزت میگذره. میخوای بهم بگی که من در حد تو نیستم، من مث تو مایهدار نیستم، من ریشه ندارم، من...
- تو آدم بیکلاسی هستی!
- آره خب، من آدم بیکلاسی هستم. لباسام رو ببین. یه پیراهن نارنجی و یه شلوارک آبی. توئم که زرق و برق کت و شلوار و کراواتت داره منو دیوونه میکنه. مسلماً تو باکلاسی و منم بیکلاسم. ولی ببین، بعضیا هستن که باید لباس پوشیدنشون فرق داشته باشه با بقیه. و میدونی؟ من آدم صلحطلبیام. منظورم اینه که وزیر سابق روباهها میتونه رابطهی خوبی با وزیرِ فعلیِ جامعهی جادوگری داشته باشه، به شرطی که اونم کراوات بزنه، مگه نه؟
- دقیقاً! کراوات تو رو از بیکلاسی یه ذره میاره بیرون. امّا فعلاً حال دیدنت رو هم ندارم. مخصوصاً با اون گونی نارنجی که پوشیدی!
یوآن بشکنی زد.
- پس با کراوات باکلاس به نظر میام. بذار امتحان کنیم.
و یه قیچی از جیبش در آورد و به آرسینوس نزدیک شد. آرسینوس از شدت ترس، عقب عقب رفت و گوشهی رینگ گیر افتاد.
- هی! لینی! لینی! بهش بگو بهم دست نزنه! لینی! چرا گوش نمیکنی؟! هی! ... روباه! نسلت رو کلهم بیمه میکنم! میذارمت توی کابینهم! هرچقدر بخوای بهت پول میدم! ولی بهم دست نزن! روباه!
یوآن به آرسینوس دست نزد. امّا به کراواتش چرا!
کراواتِ قرمزش رو کشید و در میان بهت آرسینوس، لینی و تماشاگرا، از وسط قیچی کرد.
- پس با کراوات باکلاس به نظر میام.
کراواتِ نصفشده رو روی پیراهن یقهگردش گذاشت و "
" کُنان به آرسینوسِ پوکر شده زل زد.- اوه نه! اونجوری بهم نگا نکن. وایسا ببینم! الآن که میبینم، به هیچ وجه باکلاس نشدم. بیشتر شبیه بچه مثبتا شدم. کراواتت هم ساکس!
و کراوات رو به سمت تماشاگرا انداخت. بعد، قیافهای متعجب به خودش گرفت و طوری که انگار تازه متوجه نصف شدن کراوات آرسینوس شده باشه، ادامه داد:
- اووووه! اینی که قیچی کردم مال تو بود. انصافاً حواسم نبود. آخه میدونی چیه؟ از بس مسحورِ ثروت و هیکل و اقتدارت شده بودم که رفتم تو خیال! دیوونه شده بودما! له له! نفهمیدم چیکار کردم و... عه! اونجا رو! ماشینت رو یکی پنچر کرده! حدس میزنی کار کی باشه؟
خب از چشات میخونم که داری میگی "کار خود خلافکارته!" ولی واقعاً چرا الآن دارم متوجه اینا میشم؟! باور کن الآن عقل برگشته توی کلهم ها! باور کن! جون تو! 
و تمام این مدت، آرسینوس با ابروهایی گرهخورده به روباه خیره شده بود. یوآن ادامه داد:
- فک کنم الآن عصبانیای، نه؟ حدس میزنم میخوای یه کاری بکنی. مثلاً... مشت بزنی بهم؟ له و لوردهم کنی؟ درست نمیگم؟ خب ببین، منم اگه بزنمت، درجا شوت میشم بالاک. پس فک کنم اونی که قراره بزنه، تویی. درست نمیگم؟

آرسینوس همچنان با ابروهایی گرهخورده به روباه خیره شده بود. یوآن کلاه لبهدارش رو کج کرد، لُپِش رو جلو آورد و کاملاً به آرسینوس اجازه داد تا به صورتش مشت بزنه. آرسینوس با تحریک شعار "داغونش کن!" تماشاگرا، چندین بار مشتش رو بالا آورد، ولی با به یاد آوردن قوانین قرارداد، هر دفعه منصرف میشد.
- نه! نه! من همبازیِ بازیهای مسخرهت نمیشم! ولی بعداً که وقتش رسید، به روش خودم حسابتو میرسم!
بعد دوباره برگشتن سر جاهای قبلیشون. لینی این دفعه رو به یوآن گفت:
- سؤال بعدی. چی باعث میشه که...
یوآن بیتوجه به لینی، از خودش سؤال پرسید:
- یوآن؟ دوس داری بازم قیافهی پوکر آرسینوس رو ببینی؟
میکروفونش رو به سمت تماشاگرا گرفت و با موج عظیمی از جوابهای مثبت مواجه شد.
- پس این دفه این منم که سؤال میپرسم. نظرتون چیه که ثابت کنم که خدای وزارت، قهرمان قهرمانان، آقای باکلاس، آرسینوس جیگَر، چیزی نیس جز یه... چاخانگو؟!
- من سابقه نداشته که دروغ بگم. من...
- هی! این حرفا رو نزن. به روباهِ مملکت اعتماد کن. منم سابقه نداشته که الکی و بدون مدرک یه چیزی رو ثابت کنم و حالا... خانم وارنر... لطفاً با دقت نگا کنین و ببینین که من نمیخوام به آرسینوس دس بزنم...
- کافیه بهم دست بزنی...
- ولی میخوام به ماسکِ صد هزار گالُنیت دس بزنم.
و قبل از اینکه آرسینوس واکنشی نشون بده، روباه ماسکش رو در آورد. آرسینوس برای پس گرفتنش جلو اومد امّا نمیتونست بدون لمس کردن یوآن، ماسکش رو برگردونه.
یوآن ماسک رو روی صورت خودش گذاشت.
- واااااو! چه خفنه! به استایلم نمیخوره، ولی واقعاً معرکههاس ها! اصن از داخل این ماسک میتونم ببینم که چی توی دل همهتون داره میگذره. چیه این؟ ماسکِ چشمِ بصیرته؟
- اون یه ماسک صد هزار گالیونیه! پسش بده! وگرنه...
- اوکی! من شنیدم که گفتی این یه ماسک صد هزار گالُنیه.
- گالیون!
- نه دیگه، شنیدم گالُن. بذار ببینیم چند گالُن آب میشه توش ریخت.
همونطور که آرسینوس دست به دامن لینی شده بود، یوآن داشت پارچهای آب رو توی ماسک خالی میکرد و پارچها رو بطور مسحور کنندهای جلوی چشمای آرسینوس تکون میداد. بعد، وقتی ماسک پر از آب شد، اون رو جلوی آرسینوس گرفت.
- جیگَر! این ماسکِ صد هزار گالُنیت یه گالُن آب هم نتونست نگه داره و معنیش اینه که تو اندازهی نود و نُه هزار گالُن چاخان میگی. اوکی، کارم با ماسکت تموم شد. بگیر که اومد!
و ماسک پُرآب رو برگردوند تو صورت آرسینوس. همونطور که آب از سر و صورت وزیر پایین میریخت، تماشاگرا شعار "آرسینوس ساکس!" رو سر میدادن و یوآن هم دورِ رینگ چرخ میخورد.
- اووووووو! اوووووووووو! نووووووووو! سر و وضعت خیلی ناجور شده، جیگَر! هرکی نفهمه فک میکنه با لیموزینت تصادف کردی!

- الآن نفلهت میکنم!
یوآن که باورش نمیشد آرسینوس بخواد فیزیکی برخورد کنه، متعجبانه پرسید:
- میخوای جلوی این همه آدم نفلهم کنی؟
- معلومه که میخوام جلوی...
- پس جلوی این همه آدم نفلهم کن! کام آن! همین الآن! همینجا! بیخیال قرارداد شو! تو فقط یه مُشت بزن تا منم بیخیال قرارداد بشم و تو رو هم مث ماشینت پنچر کنم!
جفتشون برای یه دقیقه به همدیگه زل زدن. این وسط، تماشاگرا جفتشون رو تحریک میکردن. امّا بعد از لحظاتی، وقتی که هیچ اتفاقی نیفتاد، لبخندی روی لب یوآن نشست.
- میبینم که بازم نزدی. هار هار هار! همونطور که فکرشو میکردم. الآنم که اینجا و جلوی من وایسادی و میگی که کارهام مسخرهس... ولی من فک میکنم که به هیچ وجه مسخره نیس. میدونی چرا؟

یه اسپری از جیبش در آورد و مشغول تکون دادنش شد.
- توی این مملکت، بعضیا هستن که کراوات میزنن و وعده میدن. ولی بعضیا هم هستن که شلوارک میپوشن و... عمل میکنن!
تکون دادنِ اسپریاش تموم شد.
- آیندهی دولت آرسینوس جیگر؟ بذار یه پیشنمایشی نشونت بدم از آینده که کف کنی.
و روی کُتِ آرسینوس، عبارت "آرسینوس بوقه!" رو اسپری کرد.
- فاکس لایف!

و بیتوجه به آرسینوس شوکه شده، رینگ رو ترک کرد و در برابر مخلوطی از امواج مثبت و منفی تماشاگرا، جلوی لیموزین ایستاد و محکم به جایی که نوشته شده بود "Arsinus Sucks!" لگد زد.
آرسینوس فوراً قاطی کرد و مشغول بههمریختن وسایل درون رینگ شد. میزها رو خُرد کرد، صندلیها رو انداخت بیرون، حتی لینی رو هم انداخت بیرون، بعد برگشت سمت تماشاگرا و مشغول رد و بدل کردن فحشهای رکیک با اونا شد.
از اونور هم یوآن با موزیک ورودیش از باشگاه دوئل بیرون رفت و شوی اون هفتهی اسمکداون به پایان رسید.

***
امتیازدهی نشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking! 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/06
تولد نقش: 1396/06/29
آخرین ورود: جمعه 24 آذر 1402 00:00
از: یتیم خانه های شهر
پستها:
206

امتحان پرواز
-آهان! آفرین، حالای پای راستتو از روی جارو رد کن و بزار روی زمین... راسـت ! راســــت!

بعد ازظهر دل انگیزی بود. آفتاب در وسط آسمان می درخشید و حیاط خانه ی ریدل را روشن می کرد. مرگخواران ناهار ناچیزشان را خورده بودند و درون خانه مشغول استراحت بودند. از معدود وقت های استراحت!
تنها دو نفر در حیاط مشغول بودند. یکی قد بلند و لاغر و دیگری یک حشره ی کوچک که مشغول داد و فریاد بود.
- آخه چرا باید پرواز یاد بگیری؟ نمیشه بیخیالش بشی؟

- نخیر. خودت که میدونی چرا.
- بله بله! نمیخواد دوباره بگی.

فلش بک: دو روز قبل، اتاق لرد
تق تق!
- بیا داخل
الاف در حالی که زیر لب چیز هایی را زمزمه میکرد دستگیره در را چرخاند و وارد اتاق لرد شد. چند دقیقه پیش بود که رودولف بهش گفته بود لرد کارش دارد. و او تاخیر کرده بود. زمزمه های های زیر لبش دعایی برای در امان ماندن از خشم لردولدمورت بود!
- دیر کردی. ما تاخیر را قبول نمیکنیم.
- معذرت میخواهم سرورم. خبر را در حالت بدی به من دادند.
- حالت بد برای ما معنا نداره. در حال چه کاری بودی؟
- امممم...
- خب؟

- لرد بزرگ منو ببخشند. دکمه ی شلوارم کنده شده...
- بـــسه! نمیخواهیم دلایل غیر موجه شما را بشنویم. ماموریتی برایت در نظر گرفتیم.
چشمان الاف برق زد!
- باید با جارو پرواز کنی و...
و برق از چشمان الاف پر کشید!
- لاب لاب لاب لا... .
دنیا در برابر چشمان الاف تاریک می شد. دیگر صدای لرد را نمیشنید. فقط سخنان نامفهومی بود که از دهان لرد خارج می شد. پرواز با جارو! ترسش به سراغش امده بود. الان؟ جلوی لرد؟
- خب؟ کی راه می افتی؟
الاف که نفهمیده بود شرح ماموریت چیست و باید چیکار کند صرفا جهت حفظ جان گفت:
- سه روز دیگه مناسبه سرورم؟
- نظر ما هم همین بود.
مرخصی.الاف تعظیم بلند بالایی کرد و در حالی به خودش صد لعنت میفرستید از اتاق خارج شد. البته نه کامل!
- الاف، ما تا به حال ندیدیم با جارو پرواز کنی. بلدی؟
الاف چه باید جواب میداد؟
- بله سرورم!
زمان حال
- چــــــرا من باید بهت درس بدم خب؟

الاف در حالی که سعی میکرد در سمت چپ جارو بایستد گفت:
- خب تو پرواز رو خوب بلدی!
- ولی من بدون جارو پرواز میکنم.
- مهم نیست. اصلش یکیه!
لینی آهی کشید. با خود فکر کرد"احتمال اینکه هکتور معجون خوبی درست کنه به مراتب بیشتر از اینه که الاف پرواز یاد بگیره" ولی چاره ای نبود. اگر الاف در ماموریتش شکست میخورد همه مجازات می شدند، طبق معمول!
- الاف! چند ساعت دیگه باید بری امتحان بدی، پس خوب گوش کن و حرفای منو اجرا کن. برو سمت چپ جارو وایسا، آهان، خب حالا پای راستتو از روی جارو رد کن و بزار روی زمین. راســـت! راســـــــت!

حیاط مدرسه ی هاگوارتز، محل امتحان پرواز
مادام هوچ داوطلبان را به صف کرده بود. دو دانش آموز رد شده، یک مغازه دار در دیاگون و یک مرگخوار.
- خب حالا برید سمت چپ جارو هایتون وایستید.
مطابق انتظار این ساده ترین کاری بود که می شد انجام داد.
- سوار جارو ها بشین.
الاف با خود فکر کرد. بالاخره وقتش رسید! پای راستش رو بلند و از روی جارو رد کرد و سپس روی زمین گذاشت.
- قبل از پرواز، آقای الاف بنظرتون با اون کلاه که تا چشمانتون اومده میتونین پرواز کنید؟
- بله بله! من مشکلی ندارم!
- خب، حالا بلند بشید.
پیکسی کوچک در زیر پوشش کلاه، ابرو های الاف را به بالا کشید تا الاف از سطح زمین فاصله بگیرد.
- به چپ بپیچید!
لینی ابرو چپ الاف را به شدت کشید.
- هوییی! آرومتر!
لینی در حالی که میخندید با خود گفت" همیشه یه راه دیگه هم هست!"
----------
امتیاز دهید لطفا!
امتیاز دهی شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1396/3/26 21:37:49
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1396/3/26 23:06:55
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/3/27 23:27:54
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1396/3/26 23:06:55
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1396/3/27 23:27:54
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

روح دزد!
خیابونها تمومی ندارند. مهم نیست تا کجا پیش میری و چند تا محله ی جدید رو کشف میکنی, اسمهاشونه که عوض میشه, طول و عرضشون کم و زیاد میشه اما ساختمونها همون ساختمونهاست و آدمها همون آدمها و مسیری که به انتها نمیرسه.
صدای خندهی یکی بلند میشه و با کنجکاوی سرتو به سمت منبعش برمیگردونی و باهاش چشم تو چشم میشی. خنده رو لباش میخشکه, رنگ از رخش میپره و خودش رو به دیوار یکی از همون ساختمونهای تکراری خیابونهای تکراری محلهی تکراریش میچسبونه.
زیاد از این واکنش تعجب نمیکنی. میدونی؟ واکنشهای تکراری!
و باز به مسیر بی انتهات ادامه میدی. یک زمانی احتمالا این مسیر برات آشنا بوده, خاطرهای داشتی, گوشه ی یکی از همون دیوارهاش با صدای خندههات شهرو روشن کردی, یک زمانی احتمالا وقتی به تقاطعها نگاه میکردی, اشباحی رو میدیدی که از گذشته ها اونجا ایستاده بودند, برات دست تکون میدادند, بهت لبخند میزدند و سکوتهای مغزت رو پر از صدا میکردند. اشباحی که جای خالی جسمشون نفست رو بند میآورد اما خاطراتشون بهت قدرت میداد و از تو, تو میساخت.
اما حالا تقاطعها خالیه, مثل خیابونها, مثل خونهها, مثل قلب تو که حتی دیگه صدای اونو هم نمیشنوی تا با تپیدنش سکوت مغزت رو پر کنه.
به سمت راست تغییر مسیر میدی, بی توجه به نگاههای دزدکی, پچپچهای یواشکی و گهگاه جیغهای کوتاه از سر هراس.
- این مه .. لوموس!
صدای مردونه آشنا به نظر میاد, به طرفش میری.. میشناسیش, بهش لبخند میزنی و دستات رو از هم باز میکنی اما اون رنگ به صورتش نیست انگار روح دیده باشه,با چشمهایی که سرخ شدن به عمق وجودت نگاه میکنه و چوبدستیش رو میگیره سمتت و با صدایی لرزان میگه:
- متاسفم رفیق..نمیتونم.. راه دیگهای نیست.. اکسپکتو پاترونام!
نوری نقرآبی چشماتو برای مدتی کور میکنه, حس میکنی فلج شدی و هنوز سعی میکنی بفهمی که چرا. این بار بلند و رسا وردش رو تکرار میکنه و تو با شگفتی, نهنگی که از چوبدستیش خارج میشه رو تماشا میکنی که با تمام سرعت به سمت تو میاد و مثل مار دور بندنت میپیچه و تیری میشه که میشینه درست روی قلبت و مثل دستگاه شوک, اون یک تیکه گوشت رو دوباره به تپیدن وادار میکنه و سکوت مغزت پر از فریادهای آشنا میشه.
(فلاش بک )
- اکسپکتو پاترونام
دودی بی شکل از انتهای چوبدستیش خارج شد و او میدانست که کافی نیست. مهاجمش را دید که ردایش را داشت کنار می زد و هر لحظه به او نزدیکتر میشد.
دیگر نایی نداشت. آنقدر جنگیده بود که دیگه خاطرهای برای ساختن سپرمدافع نمانده بود. آخرین نهنگ نقرهای با تمام قدرت بین مه سرد تاخته بود و با دم نیرومندش, دو تا از دیوانه سازها را فراری داده بود اما کافی نبود و تلاشهایش برای احضار یک سپر مدافع بیشتر, فایده ای نداشت.
زانو زد و به صورت خالی آخرین دیوانه ساز که حالا درست روبرویش بود نگاه کرد. در گرمترین فصل سال, می لرزید اما کم کم دیگر سرما را هم حس نمیکرد.
خودش را میدید که بین مه شناور است,
خودش را میدید که دیوانه ساز در آغوشش میگیرد.
یک نفر تقریبا جیغ کشید.
- اکسپکتو پاترونام
و او روی زمین افتاد. از پشت پلکهای نیمه باز, گرگ آشنایی را دید که خودش را روی سینه ی دیوانه ساز پرت کرده است و با او گلاویز شده است, نور نقرهای پیچیده در حجمی از تاریکی.
یک نفر دستش را محکم گرفت:
- نگران نباش, من اینجام.
مغزش دستور لبخند را به عضلات صورتش فرستاد, دستوری که هیچوقت به مقصد نرسید.
(پایان فلاش بک)
سعی میکنی آخرین باری که لبخند زدی رو به یاد بیاری اما ذهنت خالیه جز برای بعد از چیزی که شد. که هیچ مقالهای در مورد کسی که نیمی از روحش رو به دیوانه ساز باخته بود نوشته نشده, که برمیگردی به خونهات و با اینکه همه چیز همون شکله اما هیچ چیز سر جاش نیست. که انقدر به دیوار زندانی که برای خودت ساختی زل میزنی که خودتم بخشی از اون دیوار میشی, همونطور سخت, همونطور سرد, همونطور عاری از حس و نگاهت که روزی پر از زندگی بود؟ نه قدرت اینو داره که پلکهات رو باز نگه داره تا دوباره دنیا رو تماشا کنه و نه قدرت بستنشو از وحشت کابوس داره.
و وقتی دستتو دراز میکنی تا ته مونده ی روحت رو از چنگ دیوانه ساز نجات بدی؟
- من سعی کردم.. بهت هشدار دادم..
مشتهای ناجی قدیمی همیشگیت گره میشه و تو منتظری که بلندشون کنه و بکوبه روی سینه ات, اما حتی فشار نهنگ نقرهای هم دیگه کم شده و داره کم کم ازت جدا میشه. هر دو با هم محو شدنش رو تماشا میکنید.
- حتی سپرمدافعم هم دیگه شکل همیشه نیست.
تو سعی میکنی بهش بگی سپرمدافعش معرکه است, حتی اگه شکل همیشه نباشه اما کلمات خیلی وقته رفیقت نیستند.
چوبدستیش رو پرت میکنه سمت تو.
- بگیرش! فقط خودت میتونی گرگم رو احضار کنی.
رفتنش رو تماشا میکنی هر چند میدونی از یک جایی همون اطراف تماشا میکنه, از بین ساختمونهایی که دیگه یک شکل نیستند, توی خیابونهایی ساخته شدن که دیگه غریبه نیستن و اشباحی از گذشته رو پیش چشمت زنده میکنن که هر چند دردناک, اما از تو, تو ساختند و امیدواری بهت قدرتی که لازم داری رو بدهند.
چوبدستی مرتب از بین انگشتهای مرطوب و لزجت سر میخوره و تو تمام تلاشت رو میکنی که تمرکز کنی, که نوک چوبدستی درست روی سینهات متمرکز باشه, که شاید یک شوک دیگه هم قلبت رو بیدار کنه و هم خاطراتت رو.
و خاطراتت با هر طعمی, تنها شرط لازم برای دفاع در برابر دیوانه سازه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/04/18
تولد نقش: 1395/04/27
آخرین ورود: چهارشنبه 30 فروردین 1396 17:56
از: منم خفن تر مگه وجود داره؟!
پستها:
103

یک شب در جنگل!
صبح بود. خورشید داشت در می آمد و می خواست آسمان را خیلی خوشگل کند و رنگش را قرمز مایل به صورتی کند و بلاه بلاه بلاه.
حیوان های جنگل هم خیلی خوشحال و شاد و خندن به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. ( حیوان های بد مثل گرگ و روباه در دخمه ها زندانی بودند و در صف منتظر این بودند ببینند آقا باسیلیسکه کی آن ها را می خورد.) تا این که یک روز، آقا شیره، سلطان جنگل که اسمش گودریک بود گفت: ای بابا! من پیر شدم. خسته و علیل شدم.
راست می گفت. آخر می دانید...
شیر ها وقتی پیر می شوند متابولیسم بدنشان می آید پایین و عینهو آقا خره تنبل می شوند و در شکمشان هندوانه ها در می آید و از قبل هم بی خاصیت تر می شوند.
حاج گودریک قصه ما هم همین طور بود. یک شکمی داشت شکمستون! دندان هایش ریخته بود و با عصا راه می رفت. دیگر مثل قبل نبود. او می دانست که وقتش شده. یک جانشن لازم داشت... داد زد: سیمبا! سیمبا!
سیمبا گریفندور، پسر دردانه اش جواب نداد. اما مستشار جنگل، آقا ماره که به سالازار معروف بود، گفت: بله غش غش؟ (با صدای مار رابین هود خوانده شود.)
- من که تو رو صدا نکردم مار بی خاصیت. پسرم کو؟
- رفته تو کوچه با خرشرک هکونامتاتا بازی کنه غش غش!
گودریک یک پنجول کشید روی سر سالازار: آخه مستشار! مگه من به تو نگفتم نذار این با این عامی ها بازی کنه؟
برو بیارش.سالازار هم آپارات کرد و سیمبا گریفدورالدوله را آورد: بفرمایید، پسرتان، غش غش!
- بفرمایید قربان!
- لازم نیست به من بگین قربان غش غش!

گودریک یک جارو گرفت و دنبال سالازار کرد و در عین حال به سیمبا گفت: پسرم، تو دیگه بزرگ شدی. تو باید...
- باید عروسی کنم؟ من می خوام با آقا خره عروسی کنم!
هکونامتاتـــا! 
- نه پسرم. می خواستم بگم...
- نــه؟ من زبون شیر حالیم نمی شه. من فقط با خرشرک عروسی می کنم.
من-- دو دیقه دندون رو جیگر بذار، سان! نمی خواد عروسی کنی-
- نه. من با نجینی خاتون ازدواج نمی کنم. من فقط می خوام با خرشرک ازدواج کنم، هکونامتاتـــــا!
گودریک که دید نه، این پسره زبان شیر سرش نمی شود؛ کمربندش را درآورد و غرید: دو دیقه لال مونی بگیر، بچه! میگم بیا جانشن من بشو بعد برو با هر الاغی که می خوای ازدواج کن.

سیمبا احساس کرد که به شخصیت والامقام خرشرک توهین صورت گرفته و داد زد: هیچ کس حق نداره تو حضور من به خرشرک توهین کنه. خودت الاغی، پیری!
گودریک هم منتظر نماند؛ سیمبا را از لنگ گرفت و او را تا می خورد زد و سیاه و کبودش کرد. مستشار سالازار هم می دید و مار-کیف می شد و از شدت شعف رعشه می رفت.
____
فردا دوباره خروس ها قوقولی قوقو کردند و همه بیدار شدند. در خانه ی گریفندور اینا به صدا در آمد.
- کیه کیه در می زنه غش غش؟
- منم منم.
- بخور عنم غش غش!
گودریک پیژامه به تن یک سیلی حوالی سالازار کرد و از چشمی در دید معلم خصوصی سیمبا آمده: به! روونا جان، خوش اومدی. صفا آوردی.
لپ های شترمرغی روونا گل انداخت. گودریک زمزمه کرد: فکر می کنم دیگه وقتشه پسرم رو آماده کنی برای جانشینی. بذار صداش کنم. سیمبا، پسرم؟ پشتیبانت!
سیمبا که عین خرس می خوابید جواب نداد. برای همین این بار گودریک roar ی زد که کیتی پری ها باید می رفتند بوق می زدند. از فریاد او خانه لرزید و به دنبال آن سیمبا هم بیدار شد و آمد به محضر معلمش.
- خب پسرم، تراز آزمون قبلیت خوب بود؛ نه؟ سوالا سخت بود؟ وقت کم آوردی؟ سطح سوال ها مورد انتظارت بودن؟ تو دانستی های زیستی شیر های نوجوان درصدت خوب بود. خونده بودی؟ برای آزمون بعدی آماده ای؟ درساتو خوندی؟ برای گردش سوم نظر دادی؟
- نه! آره! آره! آره! نه! نه! نه! آره!
- ام... خیلی خوب.
فعلا بیا اینو جواب بده:1. دندان نیش به چه دردی می خورد؟
الف) دریدن ب)بریدن پ) پاره کردن ت) من چه می دانم؟
2. چند سالته؟
الف) تو فیلم اول یا دوم؟ ب) 10 سال پ) 100 سال ت) هکونامتاتا
3. اگر سیمبا به نالا سه سیب و چهار گوجه بدهد؛ چقدر احتمال دارد که نالا همه را بخورد؟ چرا؟
الف) صفر. چون نالا خانم است و بانوان اشتهای چندانی ندارند. ب) صفر. چون نالا گوشت خوار است. پ) صفر. سیمبا حالا تو این هیری بیری سیب و گوجه از سر قبر باباش بیاره؟ ت) هکونامتاتا
سیمبا سوال سه را که خواند برگه را پرت کرد در سر روونا: عاغا من فقط با خرشرک عروسی می کنم. هکونامتاتـــا!
نه با نالا، نه با نجینی خاتون، نه با تو، نه با عمم.
فقط خرشرک. ما عاشق همیم. من فقط...روونا اخمی کرد: خبه، خبه. بشین سرجات پسره ی پررو. بقیه رو حل کن ببینم.
4. اگر سه سینه سرخ 5 کیلویی روی درخت نشسته باشند و شکارچی شلیک کند و گلوله ای با سرعت 100m/s به بدن یکی از پرنده ها وارد شود و نصف انرژی جنبشی صرف گرم کردن بدن پرنده شود؛ آیا شکارچی می تواند پرنده را بخورد؟ (c پرنده را 23 در نظر بگیرید.)
الف) بله. چون حتما پرنده را دوست داشته که شکار کرده. ب) خیر. چون باید اول پرهایش را بکند. پ) داده ها کافی نیست. ت) بستگی به نوع تفنگ و جنبه ی شکارچی دارد.
5. طبق آیه ی شریفه ی "ای مرلین. ما تو را نفرستادیم مگر برای هدایت ایشان به راه راست. پس آنان کفر گفتند و تبدیل به بوزینه هایی گشتند." چه نتیجه ای می گیریم؟
الف) که علائم راهنمایی و رانندگی را رعایت کنیم و سبقت غیرمجاز به راه چپ نگیریم. ب) که باید به حرف پدر و مادرمان گوش کنیم. پ) کار بد کار میمونه. میمون یه جور حیوونه. ت) هکونامتاتا
6. سیمبا، تو که پسر خوبی هستی چرا حرف پدر و مادرت رو گوش نمی کنی؟
الف) گوش می کنم. ب) از این به بعد گوش می کنم. پ) من کود می خورم با ماست. ت) من شیرکوچولوی خوبیم.
- خانم اجازه؟ نمره منفی داره؟
- کدوم سوال رو شک داری؟
- این آخریه. همه گزینه ها اشتباهن.
روونا نگاهی به سوال انداخت: ببین سیمبا! من این برگه رو فقط بخاطر امتحان سمپاش (سازمان ملی پرورش استعداد های شیری) بهت ندادم. بهت دادم که بدونی باید به حرف بابات گوش کنی. باشه پسرم؟

- باشه خانوم معلم.
- آفرین. حالا برو. کلاس تمومه.

روونا با سیمبا مرلین حافظی کرد و در حالی ماسماسک هایش را جمع می کرد؛ از خانه خارج شد؛ غافل از آنکه مستشار سالازار در تمام این مدت جاسوسی آن ها را می کرده.سالازار خزان خزان از مخفی گاهش بیرون آمد و به دنبال سیمبا رفت. پس قرار بود سیمبا جانشین گودریک شود؟ به هیچ وجه امکان نداشت بگذارد چنین اتفاقی بیفتد. او باید فرمانروای بعدی جنگل می شد. فش فش کرد: سیمبا غش غش؟
- رو آب بخندی!
- نمی خندم غش غش!
- حالا هرچی. چی می خوای؟
- به بابات بگو با هم بریم بالای اون دره صفا کنیم؛ شاد شیم.
- باشه. یه دیقه صب کن.
سیمبا گوشیش را از جیبش در آورد و به گودریک پی ام داد: بابا! بریم همون دره که بازیگر تو تو فیلم اول توش مرد؟
پدرش از وقتی که پیرشده بود و یالش به سپیدی گراییده بود؛ بیکار بود و نتیجتا آنلاین، به تندی پاسخید: چرا که نه فرزندم. چه ایده ای بهتر از این؟
این شد که آن سه دست در دست هم دادند (البته مستشار دم داد) و به دره ی مرگ رفتند. بساطشان را پهن کردند و دراز کشیدند زیر نور آفتاب که به قول نوگرایان سان برند بشوند و کیفور تا بروند پیش دوستان پز دهند که رفته بودند فرنگ و آن جا حمام آفتاب گرفته بودند. اما زیر اقدام کرده بودند و هوا کم کم رو به تاریکی می گذاشت.
سیمبا هم که شازده کوچولویی بس ننر و نازپرورده بود، یک دقیقه نشده بود که عرعرش به آسمان رفت: بابا من تشنه ـمه!
گودریک هم که می ترسید یک دفعه آب بدن جانشینش پایین تر از حد نرمال برود و او بمیرد، رفت سوپرمارکتِ دم دره که آب معدنی بخرد. حالا پولش به درک.
قبل از این که برسد؛ سالازار حرکت ناجوانمردانه ی نینجاواری زد و رفت زیر نعل های سلطان جنگل. هوا دیگر تاریک شده بود و گودریک او را ندید. پس سکندری خورد از بالای دره و افتاد و مرد و آن شب پایانی برای فرمانروایی گودریک کبیر بود.
____
- عروس رفته گلاب بیاره!
- خرشرک جان! راضی به عروسی هستی یا نه؟
- عروس رفته ماشین بشوره.
- خرشرک! از خر شیطون بیا پایین. با سیمبا ابن اسد ابن گودریک گریفندورالدوله پیوند می بندی؟ قول می دی با لباس سپید رفتی فقط با مانتوی سپید بیای بیرون و رودها رو خشک نکنی با بدحجابی؟ د یه چی بگو دیگه!
- عروس رفته جیش کنه.
- یکی بگیره این بالایی رو خفه کنه.
- عروس خانم! وقت نداریم. خواننده ها خسته دارن می شن. وود یو میک سیمبا دِ هَپی عِست لایِن این دِ وُرلد؟
- با اجازه بزرگترا، بله!
بلللل بلبللبل بللبلبل ( از اون صداهایی که من نمی دونم دقیقا از کجا تولید می کنن تو حنابندونا)
ولیعهد که قرار بود پادشاه شود و همسرش بلند شدند و مهمانان شاهد رقص والس یک شیر و یک خر در بوران شکلات های قرمز بودند.
مستشار با لبخند موذیانه ای به عروسی می نگریست و دمش را به میز می مالید (چون دست نداشت بیچاره). شاید دیروز سیمبا تاجگذاری کرده بود؛ اما فرمانروای واقعی جنگل او بود. او سیمبا را مثل یک عروسک خیمه شب بازی کنترل می کرد. با مرگ گودریک در آن شب، همه چیز قرار بود دگرگون شود.
به آرامی خندید...
_____
لطفا نمره دهی بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج