{ در اینجا نگهبان نیم نگاهی به تاج می اندازد و رو به راوی :
- راوی خنگ ! تاج ملکه روزا رو سرشه ، شبام کنار تختش ! اینجا چکار می کنه ؟ بعدشم اینجا مال تاریخ جادو و جادوگریه ! چه ربطی به ملکه ماگلا داره ؟
راوی :
- تو ساکت باش . اون تاج بدلیه ، اینو فقط تو مراسم رسمی میذاره سرش چون پادشاهها و رئیس جمهورای بقیه کشورا لنگه خودش جنس ملت دستشونه ، اگه بدلی بذاره سرش می فهمن و آبروش میره . مردم معمولی طلا جواهر کجا دیدن که بدلی رو از اصل تشخیص بدن ؟ بعدشم این یه تاج جادوئیه دیگه ! نمی بینی هرجا هر اتفاقی میفته میگن پای انگلیسیا وسطه ؟ این همون جادوی تاجه دیگه !!!
دنباله خبرها : }
نگهبان سرش را چرخاند و به اطراف ، با دقت نگاه کرد و ناگهان دید که :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی ندید ! پس از کنار کوزه بزرگ و عتیقه ای که در گوشه سالن وجود داشت گذشت تا بقیه طبقات را بررسی کند .
لرد ، درون همان کوزه به طور رمانتیکی از بوی جورابی که روی صورتش بود ، لذت می برد
چند دقیقه بعد ، ساحره غول پیکر با دو فنجان چای که در سایز او بسیار شکیل و در سایز مای لرد ، به قواره یک بشکه بودند و روی یک سینی به اندازه یک فرش دوازده متری قرار گرفته بودند ، ظاهر شد .
- بیا عزیزم ، اینم دو تا چایی لب دوز جگر سوز دیشلمه ! ( ک . ر . ب شاغلام
)لرد را از کوزه خارج کرد و به زور کنار خود نشاند . لرد با درونی زار ، سعی می کرد ظاهر قضیه را حفظ کند و به طریقی آبرومندانه ( همون مرگخوارانه ! فکرای سفید به سر کسی نزنه
) قضیه را بپیچاند :- ببین عزیزم ، فکر نمی کنی این حجم چای برای مثانه من ضرر داشته باشه ؟ اونم این موقع شب ؟
مجسمه کمی فکر کرد :
- حق با توئه ! اشکالی نداره عزیزم ، تو میتونی توش حموم کنی تا من چای خودمو بنوشم ! خجالت نکش ، من نگات نمی کنم . همین الان حموم کن .
لرد که دچار دردسر بدتری شده بود ، درحالیکه در موقعیت خطر ، مغزش بهتر کار می کرد به اطراف نگاهی انداخت و با دیدن شومینه کنار سالن ، فکری به ذهنش خطور کرد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



) 
: آواداکدوارا ! »
..
..
..
پیوز : « اینکه مرد 
مامــــــــــــان!
واي!بوقيم عجله كنين كاراگاه ها رسيدند.
كاراگاه اگه تونستي بيا منو بگير
نفر بعد
هر چي بوقه دوره من جمع شده


هرمیون جوون ولی اینجا.... جاش نیستا .... اون حرکت رو ما معمولا رو تخت....
نه،رون..... اون حرکت ....نه.....اون یکی ....
پیوز داد میزنه : « چشم نامحرم کور ! »
و هرمیون رو میچسبونه به خودش اما هرمیون از وسط بدن پیوز رد میشه و از اون ور میزنه بیرون و صاف میفته تو بغل پیتر !
پیوز : « پیتر از اوباش اخراجی ! »