جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سر صبح بود و دامبل در حالی که موهای نقره ای بلندش روی گرمکن ورزشیِ آبیش ریخته بود، در میان مه صبحگاهی به بیدمجنون چشم دوخته بود و به رادیوی جادویی ای که پدربزرگش به وی هدیه کرده بود گوش میداد.
دامبل آیه کشید و به خاطراتش در زمان بچگی فرو رفت.

فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــش بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

دامبل کودک سال زیر درخت کریسمس نشسته بود و ازینکه هیچ هدیه ای نداشت، مشغول اه کشیدن بود.
مادرش برای چندمین بار رو به او کرد و گفت:
ـ بیبی پسرَم... ای زیگارا بده... والله بده... نکش تا جون خودت ازاد بشه... تا سیگار بکشی از هدیه خبری نیست.
ناگهان در باز شد و پدربزرگ دامبل به درون آمد.
دامبل: بابا بزرگ!
پدر بزرگ: آلبوس!
و این رادیو را به او هدیه داد.

دامبل با صدای بنگ موسیقی رادیو از جا پرید.
رادیو: و اینک... خانه ی سالمندان برادران مادولین زاده.......خش....پش.... آیا جادوگری پیر و فرسوده اید؟ آیا بچه هایتان شما را تحمش نمیکنند؟ به خانه ی سالمندان بیایید!
دامبل باخودش: هی...منهم پیر دم والا... اگه این مدرسه ی س(بووووووووووق) نبود الان میرفتم اونجا... هی هی...
ناگهان در میان سایه ها چهار حیوان پدیدار شدند.
دامبل: :afraid:
حیوانات به سمت در هاگوارتز رفته و داخل شدند.
دامبل: ممماممان جووون... من از حیووون میترس...
ناگهان شخصی کی چوب به سر دامبل زد و او بیهشو بر علفهای نمناک صبحگاهی افتاد.

در همان حال... راهروی هاگوارتز
سه پسر در راهروی طویل تالار اصلی ایستاده و انتظار شخصی را میکشیدند.
پسر اولی: چرا نیومد؟
پسر دومی: بهش رشوه دادم...میاد... تازه بهش گفتم دامبلدور رو بیهوش کنه
پسر سومی: مطمئنی نمدی؟ این پرفسور گیلدی شبا کار زیاد داره
پسر دومی: نه بابا مطمئن باش... گفتم بهش پول دادم.
ناگهان از دور شخصی شوریده نمایان شد و به سمت سه پسر آمد.
شخص شوریده با دندانهای براق و بزرگش لبخندی زد و گفت:
ـ سلام پسرا. چیکارم داشتین کچولوها؟
ـ پرفسور میدونین که ژل جدیدا گرون شده...
ـ آ...آره... برای چی؟
ـ و\,gو کافی ندارین؟ نه؟
ـ خ...خوب به خودم ربط داره... رک و پوستکنده، ازم چی میخواین که گفتین دامبل رو بیهوش کنم؟
پسر موبلند و خوشتیپ و جی اف کش و ازین جور چیزا سرش را دم گوش پرفسور گیلدی برد و چیزی زمزمه کرد. رنگ پرفسور گیلدی به سفیدی گرایید و به سمت تاریکی روانه شد.
لبخند مرموزی روی لبان سه پسر نقش بست... ناگهان از تاریکی پسر دیگری با مویه روغنی به آنان نزدیک شد.
پسری که موی ژولیده داشت فریاد زد: چی میخوای اسنی ولوس؟
پسر موروغنی چوبش را در آورد و گفت:
ـ باهام میجنگین، وگرنه به پرفسور دامبلدور میگم براش چه نقشه ای دارین!
سه پسر چاره ای ندیدند و برای دوئل آماده شدند.


درهمان حال... جاروی آمیگ گیلدی
گیلدی صورتش را به هم کشید و گفت:
ـ اینجا رو کثیف نکن تازه دادم جاروبرقی کشیدن.
دامبل در حالی که چیپس ها از دهانش روی صندلیِ جارو میریخت و هم زمان با موزیک عشق و حال میکرد، داد زد:
ـ بیخیال گیلدی جوووون... دامبل به قربونت بره...
گیلدی صورتش را به هم کشید.

دو ساعتی گذشت و جاروی آمیگ گیلدی به یک جای بیناموسی ماگلی نزدیک شد.
دامبل: آآآ اووواوو آآا اووا دود دود دوووودود...بنگ بنگ بنگ...بنگ بنگ بنگ...
دامبل یک بطری آب معدنی ماگلی اززز جیب ردایش درآورد و نوشید.
گیلدی در فکر با خود گفت: اه...چرا برای پول به حرف این بچه های خدانشناس گوش دادم؟ حالا اگه دامبل زیاد بزنه چی میشه؟
گیلدی جاروی را بالای مکان بیناموسی ماگلی پارک کرد و بدر حالی که دامبل را میکشید، داخل مکان بیناموسی شد که از ان نور دیسکو می امد( چون جدیدا خیلی مبارزه نسبت به بیناموسی بالا گرفته این رو میگم وگرنه این جمله رو حساب نکنین.)

در همان حال... راهروی تالار اصلی
چهار پسر در حال دوئل بودند و چندین استاد بالای سرشان به بازار گرمی مشغول بودند و صدای اسنیپ بزن، پاتر بکش و سیریش بخور از همه جا شنیده میشد.


در همان حال، هاگرید از صدای زوزه ی فنگ بیدار شد.
هاگرید: دِ زلیل مرده...
و فنگ را به بیرون شوت کرد و خودش خوابید.
پای فنگ به رادیوی جامانده ی دامبل که از شور مکان بیناموسی ماگلی آن را یادش رفته بود، گیر کرده و رادیو به داخل و درست در محل جنگ پسرها پرتاب شد و به کله ی هرسه شان خورد.
هرچهار نفر تلوتلویی خوردند و بیهوش شدند.

در همان حال... مکان بیناموسی ماگلی
گیلدی و دامبل که روی جاروی آمیگ در حال ورجه ورجه بودند، به گودریک هالو نزدیک میشدند.
گیلدی درفکر: آی پیرمرد خرفت... آخرین حالهات رو بکن... بزودی تو به علت مصرف قرصهای روان گردان ماگلی خودتو از روی جاروی میندازی و میمیری... اونوقت پدر بلک مدیر مدرسه میشه...
چند دقیقه گذشت.
ناگهان دامبل گفت: گیلدی جان من میرم مرلینگاه الان برمیگردم.
و از صندلیش پیاده شد و خواست بیفتد، اما ردایش به دس گیلدی گیر کرد و گیلدی کنرل جارو را از دست داد.
جارو در حالی که تکان تکان میخورد ناگهان به کوهی برخورد و آتش گرفت و پایین افتاد.

دوساعت بعد...
گیلدی و دامبل به هوش آمدند و در حالی که نمیتوانستند حرف بزنند، لنگان لنگان به سمت هاگوارتز رفتند.
تمام


لطفا پستتو کوتاه بزن چون هرقدر هم قشنگ بنویسی پستهای طولانی رو معمولا کسی نمیخونه!!
در ضمن، بیناموسی ننویس

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/25 20:23:50
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 16:25
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی_دهه خرده ای بعد از میلاد_ در دوره ای که غارتگران و اسنیپ در مدرسه بودند:
صدای اسلاگهورن از ته کلاس به گوش رسید: وقتتون تمومه بچه ها. لطفا هر کس نمونه ای از معجونش رو تو یه بطری روی میز من بذاره و بره بیرون.
اسنیپ پاتیلش را برای آخرین بار هم زد و آماده ی ریختن آن در بطری شد.
جیمز: چی سرهم کردی اسنیپ؟ بذار ببینمش...اخ...این که مثل آب خیاره!
اسنیپ پاتیلش را برداشت و سعی کرد خود را از آنها دور نگهدارد:اه........برین گم شین.
سیریوس: نه بابا...مثل اینکه از آخرین باری که دیدمت شجاعتر شدی!
لوپین با بی حوصلگی به آنها نگاهی انداخت و گفت: یادت نره که ما هنوز تو کلاس درسیم، پانمدی.
جیمز: اه...خفه شو مهتابی. اسلاگهورن فعلا سرش گرم معجوناست.
سیریوس: ببینم اسنیپ، تازگیا موهای چربتو شستی؟
سیریوس چوبدستیش را به سمت پاتیل اسنیپ گرفت و ادامه داد: دلت می خواد امروز با یه شامپوی جدید بشوریشون.......؟
اسنیپ آماده شد تا چوبدستیش را در بیاورد ولی جیمز از پشت دستهای او را گرفت.
لوپین سعی می کرد با ور رفتن به کلاهش، از معرکه دور باشد.
سیریوس: اوم....وینگاردیوم له...
اسلاگهورن: هی...اونجا چه خبره؟
جیمز به سرعت اسنیپ را رها کرد. او نیز ناسزا گویان از کلاس بیرون رفت.
اسلاگهورن: ببینم، شما معجوناتون رو روی میز من گذاشتید؟
سیریوس، جیمز و لوپین گفتند: بله پروفسور.
اسلاگهورن: خیلی خوب...معرکه گرفتن بسه...برین بیرون ببینم، کلاس بعدیتون الان شروع می شه...
آن سه سلانه سلانه بیرون رفتند در حالی که نمی دانستند اسنیپ چه خواب و خیالهایی برایشان دیده است...


آفرین!!!همچین خوشم میاد وقتی ملت اشکالاشونو درست میکنن!

مرسی!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/25 20:25:33
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1385 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو ظاهرا خالي خالي بود كه ناگهان سري معلق در هوا ظاهر شد و به فاصله ي كوتاهي بعد از آن دري در ديوار روبه روي فرشينه ي بارناباس بي عقل احمق ظاهر شد سيريوس بلك جوان لاي در را باز كرد و با صدايي بسيار آرام گفت:
جيمز تموم نشد؟
در جواب او كسي گفت :نه
سيروس:ميتونيم فرداهم بيايم...
جيمز نيم نگاهي به بهترين دوستش انداخت و گفت:آره ادامش واسه فردا من كه همش از فيلچ نگرانم آخه ما هنوز نفهميديم اون از وجود اين اتاق چيزي ميدونه يا نه؟
سيروس:فعلا بي خيالش...در همان موقع صداي پايي آمد و جيمز به سرعت زير شنل نامرئي رفت . پسري قدبلند و رنگ پريده وارد راهرو شد.
سيريوس زير لب گفت ا...اين كه مهتابي خودمونه...!
مهتابي:بچه ها شما اينجايين؟
سيروس دستش ا از زير شنل بيرون آورد و اشاره كرد كه مهتابي هم پيش آنها بياد.حالا مهتابي هم به جمع دودوستش زير شنل ملحق شده بود.صداي قدمهاي ديگري آمد سيروس زير لب به ريموس گفت:دم باريك كه تو درمونگاهه تو كس ديگه اي رو دعوت كرده بودي؟
ريموس سرش را به نشانه ي منفي تكانداد:no:.پسري لاغر اندام رنگ پريده با موهاي چرب بلند وارد راهرو شد جيمز زير لب گفت:اينم از زرزروس...!
سيريوس چوبدستي خودش را بيرون كشيد و وقتي زرزروس از كنار آنها رد شد ورفت و پشتش به آن سه بود سيريوس او را نشانه گرفتو طلسمي را به طرفش فرستاد طلسم به بين دو كتف زرزروس برخورد كرد چند ثانيه بعد طي طلسم پانمدي رنگ موهاي زرزروس تغيير كرد و زرد قناري شد زرزروس دستي به موهايش كشيد و در حالي كه سرتا پايش از خشم ميلرزيد فرياد زد :پيوز
و با قدمهايي سنگين به طرف دفتر فيلچ حركت كرد...
هرسه از زير شنل بيرون آمدند جيمز ،سيريوس،ريموس:
سپس به طرف تالار گريف به راه افتادند و بين راه به مرور اتفاقي كه چند لحظه پيش افتاده بود پرداختند واز ته دل خنديدند...!


ببین پست قبلیتو نزن لطفا! وقتی که یکی تایید نشد باید یکم صبر کنی(یه هفته) بعدش یه پست جدید بزنی!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/25 20:08:37
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 23 بهمن 1385 23:59
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس ها تازه تعطیل شده بود، جیمز ، سیریوس و ریموس تازه از کلاس بیرون اومده بودن و چون کاری نداشتن توی سرسرا به دیوار تکیه داده بودن و به بقیه نگاه میکردند.
سیریوس: حوصله م حسابی سر رفته (زیر چشمی به یکی از دانش آموزان ریونکلاو نگاه میکرد) بهتره یه کاری بکنیم!
جیمز: چی کار؟
ریموس: نظری ندارم! فقط بهتره مثل دفعه ی قبل دردسر درست نکنید!
جیمز و سیریوس چشم هایشان را چرخاندند و زیر چشمی به ریموس نگاه کردن.
ناگهان چشم جیمز به اسنیپ افتاد که داشت از سرسرا رد میشد و به سمت خوابگاه گروهشون میرفت، زیرلبی به سیریوس گفت: اونجا رو نگاه کن یه سرگرمی داره با پای خودش میاد طرفمون.
سوروس اسنیپ آهسته به سمت اونا اومد ولی حواسش به دور و برش نبود و چشمش به پاتیلی بود که توی دستش بود.
جیمز: هی سوروس توی اون پاتیل چی داری؟
سوروس ناگهان سرش رو بالا آورد و چشمش به اونها افتاد ؛ با نفرتی پایان ناپذیر به اونها خیره شد و آهسته گفت: عجب سوال جالبی، فکر کردی بهت میگم؟
جیمز آهسته به سمتش رفت و در این بین ریموس آهسته اونها رو میپایید.
جیمز: چی شده؟ بالاخره حرف زدن یاد گرفتی؟ یا اینکه بالاخره تونستی فرق پاتیل و دستت رو تشخیص بدی؟
سیریوس خنده ای کرد و ریموس گفت: کاری بهش نداشته باشید بذارید بره!
وقتی سوروس پشتش رو به اونها کرد و آهسته به سمت خوابگاه به راه افتاد سیریوس دستش رو در رداش بُرد و چوبدستیش رو در آرود و یه ورد بی کلام خوند، نوک چوبدستی برقی زد و به ورد به سمت پاتیل سوروس سرازیر شد، و اونها بی آنکه چیزی بگویند به راه خود ادامه دادن و هر سه در راه به بلایی که سر معجون اسنیپ آوردند، خندیدند!...


هوم خوب بود...
چیز خاصی ندارم بگم!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/25 20:14:06
وقتی که به مرگ و تاریکی نگاه میکنیم تنها ناشناخته بودنه که ما رو میترسونه، نه هیچ چیز دیگری...
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 23 بهمن 1385 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب يه هفته هم گذشت و اين عكس عوض نشد.به نظر من در مورد اين تصوير بيش از حد پست زده شده و همين مسئله كيفيت نوشته ها رو پايين مياره.به هر حال ازون جايي كه صبرم تموم شده منم با همين عكس پست مي زنم. فكر مي كنم توي كل تاريخ جادوگران تا حالا نمايشنامه به اين طول و درازي زده نشده!با عرض معذرت به ناظر فروم بايد بگم من بي تقصيرم!مقصر اين عكس و سوژه هاي تكراري هستند! اميدوارم خوشتون بياد
---------------------------------------------------------------------------

ريموس،جيمز و سيريوس طبق معمول در راهروهاي هاگوارتز قدم مي زدند و مشغول بحث در مورد نقشه ي غارتگر بودند.
سيريوس در حاليكه به اطراف نگاه مي كرد به آرامي گفت:"من مطمئنم به جز حفره ي پشت مجسمه و تونل زير درخت راههاي مخفي ديگه اي هم به هاگزميد وجود داره.به نظر من اين قلعه خيلي اسرار آميز تر از اون چيزيه كه ما انتظارشو داشتيم."
جيمز سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد و ناگهان به انتهاي راهرو خيره شد.
پيتر با حالتي آشفته نفس نفس زنان به سمت آنها مي دويد.
ريموس با نگراني گفت:"هي پيتر چه اتفاقي افتاده چرا انقدر عجله داري؟"
پيتر كه از ديدن آنها خوشحال به نظر مي رسيد بريده بريده گفت:"دنبال شما مي گشتم.تمام قلعه رو زيرو رو كردم.اطلاعيه ي جديدي كه توي تابلوي اعلانات نسب شده رو ديديد؟"
جيمز بهت زده پرسيد:"اطلاعيه؟"
_آره...يه اطلاعيه روي يه كاغذ پوستي بزرگ
سيريوس با كلافگي گفت:"آخه سايز كاغذ پوستي براي ما چه اهميتي داره؟زودتر بگو موضوع اطلاعيه چيه كه انقدر تو رو هيجان زده كرده؟"
پيتر آب دهانش را قورت داد و به آرامي گفت:"اسم شما سه نفر با حروف بزرگ توي اطلاعيه نوشته شده"
ريموس با نگراني پرسيد:"اسم ما؟"
_آره.گفته كه هر چه سريع تر بايد به دفتر دامبلدور مراجعه كنيد.به نظر غير طبيعي مي رسه!من خيلي نگرانم.وقتي اطلاعيه رو مي خوندم اسنيپ رو ديدم كه با رضايت بهم پوزخند مي زنه
هرسه با تعجب به پيتر خيره شدند.
جيمز در حاليكه دستي به چانه اش مي كشيد با لحني متفكرانه گفت:"به نظر مي رسه دردسري توي راه باشه"
سيريوس با عصبانيت گفت:"كاملاً مشخصه.اسنيپ احمق پيش دامبلدور رفته و از ما شكايت كرده.اين كارها از اون ترسو بعيد نيست " و بعد درحاليكه خودش هم چندان از حرفي كه مي زد مطمئن نبود ادامه داد:"جاي نگراني نيست.مطمئنم كه اون هيچ مدركي براي اثبات حرفهاش نداره"
ريموس آهسته گفت:"اميدوارم!حالا چيكار كنيم جيمز؟"
_به هر حال دير يا زود بايد باهاش روبرو بشيم.به نظر من هرچه زود تر به دفتر دامبلدور بريم سريع تر از اين نگراني خلاص مي شيم"
با اين فكر هر سه به سمت دفتر دامبلدور به راه افتادند.

*‌‌ * * * * * *
چند دقيقه اي مي شد كه دامبلدور در سكوت به آنها خيره شده بود.اوضاع بدتر از آنچه فكرش را مي كردند به نظر مي رسيد.سكوت دامبلدور با آن نگاه عصباني هر سه ي آنها را ترسانده بود.
چند دقيقه ي ديگر هم به همين منوال سپري شد تا اينكه دامبلدور بالاخره شروع به صحبت كرد و در حاليكه چند قطعه عكس را روي ميز مي گذاشت به آرامي پرسيد:"در مورد اين عكسها چه توضيحي داريد؟"
جيمز با تعجب پرسيد:"عكس؟!" و بعد هر سه به ميز نزديك شدند.
غير قابل باور بود.عكسهايي كه روي ميز بودند هر كدام از زواياي مختلف ريموس،جيمز و سيريوس را در حال آزار و اذيت اسنيپ نشان مي دادند.
جيمز با حالتي بهت زده رو به دامبلدور گفت:"ما....ما..."
دامبلدور ادامه داد:"شما انتظارشو نداشتيد در حين ارتكاب جرم ازتون عكس برداري بشه!"
سيريوس در حاليكه يكي از عكس ها را كه در آن مشغول فرستادن طلسمي به سمت اسنيپ بود در دست گرفته بود با صداي لرزاني گفت:"اما پرفسور ما اونو آزار نمي داديم،اون فقط يه طلسم ِ...يه طلسم ِ..."
دامبلدور اين بار هم حرفش را قطع كرد:"يه طلسم ِريكتوسمپرا ي كوچولو بود اينطور نيست؟"
سيريوس كه دهانش از تعجب باز مانده بود با حيرت پرسيد:"اه پرفسور شما از توي عكس هم مي تونيد طلسم ها رو تشخيص بديد؟!"
ريموس با ته آرنجش ضربه اي به پهلوي سيريوس زد و سيريوس تازه متوجه شد چقدر ناشيانه خودش را لو داده است!
دامبلدور در حاليكه عكس ها را از آنها مي گرفت گفت:"لازم نيست اونو سرزنش كني ريموس.راستش نيازي نبود من براي تشخيص طلسم به عكس نگاه كنم.پرفسور تريلاني مي گفت سوروس انقدر سر كلاس پيشگويي خنديده كه نا چار شدند اونو به درمانگاه ببرند!...در هر حال پسر ها من انتظار بيشتري از شما داشتم ، بايد اين مسئله رو درك كنيد كه شوخي و سر گرمي اندازه اي داره...با وجود اينكه گريفيندور گروه مورد علاقه ي منه ناچارم..."
ريموس با نگراني پرسيد:"پرفسور شما كه نمي خوايد به خاطر اين كار از گريفيندور امتياز كم كنيد؟"
_متأسفانه دقيقاً همين قصد رو دارم ريموس
جيمز كه به نظر دستپاچه مي رسيد با عجله گفت:"اما پرفسور شما نمي تونيد فقط به خاطر شكايت هاي بچگانه ي يه اسلايتريني و چند تا عكس كه حتي ممكنه اونا رو دستكاري كرده باشه از گريفيندور امتياز كم كنيد.ما فقط مي خواستيم با اون شوخي كنيم"
_در مورد سوروس بايد بگم كه اون اين عكسها رو اينجا نياورده آقاي پاتر.مطمئناً اگه متوجه بشيد كه حتي اعضاي گروه گريفيندور هم از رفتارهاي گروه كوچيك شما شاكي اند در رفتارتون تجديد نظر مي كنيد.
سيريوس با تعجب پرسيد:"بچه هاي گريفيندور؟!"
جيمز ادامه داد:"مطمئنم كه هيچكدوم از اعضاي گريفيندور هيچوقت از ما شكايت نمي كنه.در اينصورت...شما حتماً مي تونيد به ما بگيد اون شخص كي بوده اينطور نيست پرفسور؟"
دامبلدور در حاليكه با حالت به خصوصي به جيمز نگاه مي كرد به آرامي گفت:"البته جيمز.مطمئنم كه تو بهتر از بقيه اونو مي شناسي...مي دوني دوشيزه اوانز مطمئنه با شيطنت ها ي شما امسال گريفيندور حتماً جام قهرماني رو از دست مي ده.به نظر اون شما چند نفر به تنها چيزي كه اهميت نمي ديد موقعيت و اعتبار گروهتونه"
سيريوس با حيرت گفت:"لي لي اوانز؟اه خداي من!"و بعد با حيرت به جيمز خيره شد.
جيمز سعي داشت چيزي بگويد اما تنها صدايي كه از گلويش خارج شد چيزي شبيه صداي غاز بود!

* * * * * * *
سيريوس با عصبانيت دستهايش را در هوا تكان مي داد و پشت سر هم صحبت مي كرد:" فكرشو بكنيد!...لي لي اوانز!...اه خدايا!كاملاً مطمئنم كه عكسها هم كار خودش بوده.هفته ي گذشته چندين بار با يه دوربين عكاسي توي راهرو هاي مدرسه ديدمش...هيچوقت نمي شه رفتار اين دختر ها رو پيشبيني كرد...مثل آب خوردن 150 امتياز از دست داديم!...مي دوني جيمز به نظرم بايد توي احساساتت در مورد اين دختر تجديد نظر كني.من بارها نگاههاي عجيب و غريبت به چشمهاي سبز رنگش رو ديدم و راستشو بخواي ديدم كه توي دفترچه ي يادداشت هاي شخصيت نوشته بودي قصد داري تا قبل از كريسمس در مورد احساست با اون صحبت كني..."سيريوس ناگهان حرفش را نيمه كاره گذاشت.
جيمز با دهاني باز به او خيره شده بود. مطمئن بود اگر در موقعيت ديگري متوجه مي شد سيريوس دفترچه ي يادداشت هاي شخصي اش را خوانده است،حتماً او را خفه مي كرد!اما در حال حاضر قدرت به زبان آوردن هيچ كلمه اي را نداشت.
ريموس در حاليكه لبه ي كلاهش را در دست مي فشرد با لحني پر از حسرت گفت:"كاش تريلاني هفته ي گذشته منو هم مثل پيتر جريمه كرده بود.اونوقت ناچار نبودم با اون قيافه ي مزحك در حاليكه تو در كنارم طلسم به سمت اسنيپ مي فرستادي رو به دوربين مخفي ِ اوانز لبخند بزنم!" سيريوس سقلمه اي به زد.
كم كم به تالار اصلي نزديك مي شدند.همه ي اعضاي گريفيندور با تعجب دور ساعت شني جمع شده بودند و در مورد علت كاهش 150 امتازييشان با هم بحث مي كردند.
سوروس با موهاي سياه روغن زده اش كنار ساعت شني ايستاده بود و به چهره ي ماتم زده ي جيمز پوزخند مي زد.
جيمز احساس كرد سيريوس در حاليكه دندانهايش را از خشم به هم مي فشارد سعي دارد چوب دستي اش را از دست ريموس بيرون بكشد و به سمت سوروس نشانه گيري كند.
اما در واقع هيچ كدام از اين اتفاقات در آن لحظه براي جيمز اهميت چنداني نداشت.آنچه توجهش را به خود جلب كرده بود عبور دختري قد بلند با يك بغل كتاب از كنار ساعت شني بود كه با نگاهي مغرورانه به اطراف نگاه مي كرد.به نظر مي رسيد به هيچوجه براي او اهميت ندارد كه با خبر شود چه كساني مسئول كسر امتياز گريفيندور بوده اند.
جيمز با نگاهي بهت زده صاحب چشمان سبزي را كه فاتح روياهايش بودند تا انتهاي راهرو دنبال كرد و با خود انديشيد:"به نظر مي رسه هيچ چيز به اندازه ي اخراج ما 4 نفر از مدرسه نمي تونه لي لي رو خوشحال كنه!"

عکس جمعه ها عوض میشه!!!
چون این هفته اول بود کمی طور کشید!

لطفا پستاتو کوتاه بزن چون خوب میزنی ولی وقتی پستت طولانی باشه معمولا کسی نمیخونه!!!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا برفي بود و تمام دانش آموزان گريفندور در سالن استراحت برج مشغول خوردن كيك با شربت كدو بودند.ناگهان دريچه باز ميشودو سيريوس با حالتي عصبي وارد ميشود.
سيريوس:جيمز خبر رو شنيدي.
جيمز:آره سوروس افسون دماغ گنده كنش به خودش خورده.
-نه بابا.....از درمانگاه مي امدم كه پامفري رو ديدم كه داشت با اسلاگهورن حرف ميزد.....منم فال گوش واستادم......از اسلاگهورن مي خواست معجون ضد عشقرا بسازد.
-فهميدي براي كي مي خواست!!!!
-اره براي ليلي!!!!!
-نه........(هر حرف را 4 بار بخوانيد)عاشق كي شده بود.
- ارچ !
-مي كشمش.
-بابا كار ارچ كه نمي تونه باشد.
- خنگ خودم ميدونم مي خوام دخل اون وزغ رو در بيارم.

در راه بازگشت دانش اموزان از گل خانه .برف داشت به ارامي مي باريد.چهار دوست همشگي داشتند بشت اسنيپ آخر از همه برمي گشتند.
سيريوس:بر و بچ نگاه كنيد.اين بهترين وقت براي تلافي هست.من بيهوشش ميكنم.ريموس و پيتر شما نگه مي دارنين وجيمز معجون رو بهش ميده افتاد.
تمام دانش اموزان وارد قله شدند بجز پنج تا از دانش اموزان.
سيريوس: بگيج
به سرعت نقشه پياده شد.
در سالن غذا خوري همه مشغول گپ زدن بودند.كه در سالن باز مي شود و اسنيپ وارد مي شود. چوپ دستي اش را به سمت دهانش مي گيرد و صداي كر كننده اش رو همه ميشنوند.
- كسي اينجا ي غول غار نشين به نام تسي سايون ميشناسه.....ميتونيد من رو بهش معرفي كنيد(شليك خنده تمام حاضران صحنه)

داستان پستت کمی از هم گسسته بود! مثلا ارچ رو بدون هیچ معرفی آوردی تو...یا نکته طنز آخری بی معنا بود زیاد خنده دار نبود یعنی..!!

سعی کن و هفته بعد دوباره با یه مضمون جدید بزن!! موفق میشی!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/23 17:02:23
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با بی حوصلگی پاتیلش را جمع کرد.
سیریوس خمیازه ای کشید:خب!برنامه امروزمون چیه؟
جیمز با آزردگی و به طور ناگهانی پاتیلش را روی میز کوبید:چرا اون اینقدر از من متنفره؟من همیشه از اون دفاع کردم...
سیریوس خندید:پسرک عاشق!یه قانون نا نوشته میگه اگه به کسی توجه نکنی ان بیشتر تو رو دوست خواهد داشت!مثلا الان تو از نینا پری خوشت نمیاد چون همش داره بهت توجه میکنه ولی لیلی رو دوس داری چون هیچوقت بهت نگاه نمیکنه!
ریموس خشمگین شد:پانمدی میشه یه لطفی بکنی و خقه شی؟من...
جیمز ناگهان سر حال شد:بچه ها اونجا رو!زرزروسه!
سیریوس و جیمز چوبدستی شان را کشیدند و به دنبال اسنیپ 15 ساله روانه شدند.
ریموس با نارضایتی گفت:چی میشه دست از سر اون احمق بردارید؟مگه اون چیکار کرده؟
سیریوس حالتی جدی به خود گرفت:اوه!مگه تو نمیدونی؟اون مهمترین قوانین ما رو نقض کرده!
ریموس کنجکاوانه پرسید:و اون قانون چیه؟
سیریوس قهقه ای زد:اینه که نباید مو بیش از یه من روغن داشته باشه!
با صدای خنده سیریوس.اسنیپ به طور ناگهانی برگشت و همانطور که چوبدستیش را بیرون میکشید فریاد زد:سکتوم سم...
جیمز با بیخیالی محض تکانی به چوبدستیش داد:پروته گو!
سیریوس با خنده ای که بر چشمانش هم تاثیر میگذاشت به ریموس گفت:من همیشه تو این که چه طور پاتیل اون منفجر نمیشه میمونم!آخه با اون همه روغنی که از موهاش میچکه...
سپس ادای آدم در حال مرگی را درآورد.جیمز خندید و ریموس هم بر خلاف میلش خنده اش گرفت.
یک لحظه پرت شدن حواس جیمز کافی بود تا اسنیپ بتواند به طور غیر لفظی بگوید:سکتوم سمپرا!
صدای جیغی آمد و بعد جیمز در حالی که دختری خون آلود بر بدنش بود بر زمین افتاد.
جیمز نعره زد:لیلی!
ریموس دوان دوان به سمت درمانگاه رفت.اسنیپ پوزخندی زد ولی با دیدن چیزی در پشت سر سیریوس مبهوت.جیمز وحشت زده و لیلی اوانز خون آلود لبخندش خشکید.
دامبلدور با شعاعی از قدرت در اطرافش و نشانه خشم در چشمش به اسنیپ نگاه میکرد...
***
نمیدونم ملاک برای پست کوتاه بودنه یا بلند بودنه و خیلی چیز های دیگه رو هم نمیدونم.مثلا من دقیقا پایان ماجرا رو نشون ندادم ولی خواننده میتونه خودش حدسش رو بزنه.نمیتونه؟به هر حال اگه بده بگین دوباره بنویسم.

هوم..!!

خوب بود! یعنی برای شروع، خیلی خوب بود!!
تایید میشی!!!

( با ویولت واقعا هم نسبتی چیزی داری؟!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/23 16:58:15
فقط قدرت است که میماند و بس.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 16:34
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو ظاهرا خالي خالي بود كه ناگهان سري معلق در هوا ظاهر شد و به فاصله ي كوتاهي بعد از آن دري در ديوار روبه روي فرشينه ي بارناباس بي عقل احمق ظاهر شد سيريوس بلك جوان لاي در را باز كرد و با صدايي بسيار آرام گفت:جيمز تموم نشد؟
در جواب او كسي گفت :نه
سيروس:ميتونيم فرداهم بيايم.....
جيمز نيم نگاهي به بهترين دوستش انداخت و گفت:آره ادامش واسه فردا من كه همش از فيلچ نگرانم آخه ما هنوز نفهميديم اون از وجود اين اتاق چيزي ميدونه يا نه؟
سيروس:فعلا بي خيالش....در همان موقع صداي پايي آمد و جيمز به سرعت زير شنل نامرئي رفت . پسري قدبلند و رنگ پريده وارد راهرو شد.
سيريوس زير لب گفت ا....اين كه مهتابي خودمونه......!
مهتابي:بچه ها شما اينجايين؟
سيروس دستش ا از زير شنل بيرون آورد و اشاره كرد كه مهتابي هم پيش آنها بياد.حالا مهتابي هم به جمع دودوستش زير شنل ملحق شده بود.صداي قدمهاي ديگري آمد سيروس زير لب به ريموس گفت:دم باريك كه تو درمونگاهه تو كس ديگه اي رو دعوت كرده بودي؟
ريموس سرش را به نشانه ي منفي تكانداد:no:.پسري لاغر اندام رنگ پريده با موهاي چرب بلند وارد راهرو شد جيمز زير لب گفت:اينم از زرزروس....!
سيريوس چوبدستي خودش را بيرون كشيد و وقتي زرزروس از كنار آنها رد شد ورفت و پشتش به آن سه بود سيريوس او را نشانه گرفتو طلسمي را به طرفش فرستاد طلسم به بين دو كتف زرزروس برخورد كرد چند ثانيه بعد طي طلسم پانمدي رنگ موهاي زرزروس تغيير كرد و زرد قناري شد زرزروس دستي به موهايش كشيد و در حالي كه سرتا پايش از خشم ميلرزيد فرياد زد :پيوز
و با قدمهايي سنگين به طرف دفتر فيلچ حركت كرد......
هرسه از زير شنل بيرون آمدند جيمز ،سيريوس،ريموس:
سپس به طرف تالار گريف به راه افتادند و بين راه به مرور اتفاقي كه چند لحظه پيش افتاده بود پرداختند واز ته دل خنديدند.....!

هوم خوب قرار بود یه پست جدید بزنی!! میخوام ببینم چقدر خلاقیت در پیدا کردن سوژه داری!!
من که گفتم بهت، اگه یه هفته صبر کنی عکس جدید گذاشته میشه و مطمئنا سوژه های جدیدی بوجود میاد!

نکته: کمتر سه نقطه بذاری بهتره!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استیو تروی در 1385/11/22 17:05:47
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/23 16:50:25
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز مثل هميشه ازدحامي از دانش آموزان هاگوارتز به منطقه ي سرسبزش هجوم بردند تا كمي تفريح كنند .

سيريوس : هي جيمز ببين كي داره مي آيد ؟
جيمز : چي گف ... ها ديدمش . وش كن بابا چي كارش داري هر روز از مچ پا آويزونش مي كني ؟
سيريوس : هي سوروس . چيه حالت خوب نيست ؟ باز تو كلاس تغيير شكل گند زدي ؟
سوروس : ببند اون دهنتو . به تو چه من چمه ؟
سيريوس : سوروس اينقدر عصباني نباش . چرا توي روز به اين خوبي اوقات ما را هم مثل خودت تلخ مي كني ؟
سوروس : دهنتو ببند سيريو ...
هنوز حرف سوروس تمام نشده بود كه پرتوي نوراني به سوروس خورد و او را از مچ پا آويزان كرد . و اين باعث شد تا تمامي افرادي كه در آن اطراف بودند با شدت بخندند .
جيمز : ولش كن سيريوس .
سيريوس : ول كن تازه داريم حال مي كنيم .... ولي حالا چون تويي به خاطرت ولش مي كنم .
در همين هنگام پرتوي نوراني ديگري ظاهر شد وسوروس دوباره در جاي خود ايستاد و كتابها و لوازمش را جمع كرد تا به طرف سرسراي ورودي برود .
جيمز : اينقدر بهش گير نده .
سيريوس : آخه مي دوني چيه دايم مي گه خودش از ما بهتره ولي اصلا هيچي حاليش نيست .
جيمز : اگه زيادي اونو اذيت كني به جرم آزار و اذيتش تورو مي فرستند آزكابان يا شايد هم خونه .
سيريوس : من كه زياد اين كارو نميكنم فقط روزي يك بار كه مشكلي پيش نمياره . مياره ؟
جيمز : آره ممكنه اون هم دردسر ساز باشه .
سيريوس : اينقدر دوست دارم يك بار جادوي فرمانبري رو روش امتحان كنم .
جيمز : ها . يه وقت اين كارو نكنيا ؟
سيريوس : بابا شوخي كردم .
و هر دو با هم خنديدند و با صداي زنگ كلاس به طرف سرسراي ورودي رفتند .
جيمز : واي باز كلاس پيشگويي ...
سيريوس : راست مي گي دوباره پدرمونو در مياره .
جيمز : خوب شد ديشب از خودمون خواب در آورديم .
سيريوس : آره .
جيمز : خوش به حال ريموس كه چند روزي از اين درساي لعنطي راحت شده .
سيريوس : آره واقعا .
_ ..........
_ ..........

تورو خدا اين يكي را قبول كنيد . ارادتمند شما نيلا لانگ باتم

خوب...!!
خوشحالم که خودت داری مینویسی!
یه مشکلی وجود داره...دیالوگها در این نوشته ات کمی ضعیف هستن...مثلا جایی که جیمز به سیریوس میگه بهش گیر نده، با توجه به نفرت جیمز از اسنیپ، خیلی غیرعادی به نظر می آد!
اگه یه خورده رو دیالوگهات کار کنی...میتونی به نویسنده خوبی تبدیل بشی! به شرطی که واقعا تلاش کنی!
صبر کن تا جمعه عکس جدید گذاشته بشه...با اون عکس پست بزن! یا اگه دلت خواست یکی با این عکس بنویس و بهم پی ام بکنش...با دیالوگهای کار شده!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/22 12:23:55
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/23 16:42:56
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو ظاهرا خاليه خالي بود كه ناگهان سري معلق در هوا ظاهر شد و به فاصله ي كوتاهي بعد از آن دري در ديوار روبه روي فرشينه ي بارناباس بي عقل احمق ظاهر شد سيريوس بلك جوان لاي در را باز كرد و با صدايي بسيار آرام گفت:جيمز تموم نشد؟
در جواب او كسي گفت :نه سيروس:ميتونيم فرداهم بيايم.....
جيمز نيم نگاهي به بهترين دوستش انداخت و گفت:آره ادامش واسه فردا من كه همش از فيلچ نگرانم آخه ما هنوز نفهميديم اون از وجود اين اتاق چيزي ميدونه يا نه؟ سيروس:فعلا بي خيالش....در همان موقع صداي پايي آمد و جيمز به سرعت زير شنل نامرئي رفت . پسري قدبلند و رنگ پريده وارد راهرو شد.
سيريوس زير لب گفت ا....اين كه مهتابيه خودمونه......!
مهتابي:بچه ها شما اينجايين؟ سيروس دستش ا از زير شنل بيرون آورد و اشاره كرد كه مهتابي هم پيش آنها بياد.حالا مهتابي هم به جمع دودوستش زير شنل ملحق شده بود.صداي قدمهاي ديگري آمد سيروس زير لب به ريموس گفت:دم باريك كه تو درمونگاهه تو كس ديگه اي رو دعوت كرده بودي؟ ريموس سرش را به نشانه ي منفي تكانداد:no:.پسري لاغر اندام رنگ پريده با موهاي چرب بلند وارد راهرو شد جيمز زير لب گفت:اينم از زرزروس....! سيريوس چوبدستي خودش را بيرون كشيد و وقتي زرزروس از كنار آنها رد شد ورفت و پشتش به آن سه بود سيريوس او را نشانه گرفتو طلسمي را به طرفش فرستاد طلسم به بين دو كتف زرزروس برخورد كرد چند ثانيه بعد طي طلسم پانمدي رنگ موهاي زرزروس تغيير كرد و زرد قناري شد زرزروس دستي به موهايش كشيد و در حالي كه سرتا پايش از خشم ميلرزيد فرياد زد :پيوز و با قدمهايي سنگين به طرف دفتر فيلچ حركت كرد......
هرسه از زير شنل بيرون آمدند جيمز ،سيريوس،ريموس: سپس به طرف تالار گريف به راه افتادند و بين راه به مرور اتفاقي كه چند لحظه پيش افتاده بود پرداختند واز ته دل خنديدند.....!

خوب بود...یه اشکالات کوچولویی داشت که اگه با اونا وارد رول بشی برات مایه دردسر میشه...بهتره همینجا رفعشون کنی چون مطمئنم که برات سخت نیست!
اول اینکه دیالوگها رو توی یه خط جدید بنویس و سعی کن زیاد پاراگراف بندی کنی تا ادم خسته نشه! مثال:
جيمز زير لب گفت:
_ اينم از زرزروس....!
دوم اینکه این اشکال رو درست کن: خالیه خالی، مهتابیه خودمونه و...
شکل درست: خالی خالی، مهتابی خودمونه !

یه هفته بعد یکی دیگه بنویس...اگه اینا که گفتم رو رعایت کنی تایید میشی!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:11:08
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه