جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

6 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هواي دل انگيزي بود : نسيم بهاري به همراه آفتاب از پشت ابر بيرون زده . دانش آموزان تازه از قلعه خارج شده بودند كه :
جيمز : بچه ها ببينين كي اونجاست !
سيريوس : اي بابا , بالاخره مي خواي بهش بگي يا نه ؟
ريموس : به نظر من كار خوبيه كه الان بهش بگي .
جيمز ك ا ... ا .... باشه .
سيريوس و ريموس جيمز را به طرف لي لي حل دادند تا استارت كار را آنها زده باشند .
جيمز : ا ... سلام .
لي لي : سلام , حالت چطوره ؟ چرا دايم مي رين دنبال خلاف ؟
جيمز : نمي دونم , آخه خيلي با حاله , دايم اون دامبلدورو اذيت مي كنيم و شب ها بيداريم .
لي لي : خب شايد از نظر شما با حال باشه ولي به نظر من زياد هم با حال نيست .
جيمز : خب راستش مي خواستم بگ ... بگم كه با من دوست مي شي ؟!!!
لي لي : چي ؟ من ... با ... تو ... دوست ... بشم ؟ نمي دونم بايد چي بگم ؟ تا حالا كسي به من اين پيشنهاد رو نداده . ولي فكر كنم اگه بگم ............................ آره خوشحال مي شي ؟
ريموس و سيريوس با هم خنديدند .
جيمز : ها ... آره ممنون . پس من مي رم يه چيزي بگيرم بيارم بخوريم .
لي لي : ممنون . اگه بياري خوشحال مي شم .
جيمز با سرعت به طرف سرسراي ورودي رفت .
پيتر : اونا به هم چي ميگفتن ؟
سيريوس : اوه ... خيلي لحظه ي رومانتيكي بود . جيمز بالاخره ازش در خواست كرد .
پيتر : واقعا ؟
ريموس ك آره , و حالا خم رفته كه يه چيزي بياره با هم بخورن .
پيتر : پس خودش رو راحت كرد .
ناگهان صداي ديلينگ ديلينگي از طرف قلعه آمد و آنها به طرف كلاس معجون سازي رفتند . جيمز كه با سرعت و با دست پر از قلعه بيرون مي آمد با دستپاچگي به لي لي گفت :
_ خب آوردم بيا تا به كلاس نرسيديم بخوريمشون .
لي لي : ممنون , واي چه خوشمزه هست . اينا رو پدر و مادرت فرستادن ؟
جيمز : آره .
ريموس : بالاخره راحت شد ...
و ....
ارادتمند شما فرگوس فينيگان

ببین این چندمین باره که داری اینجا پست میزنی ولی احساس میکنم زیاد توجهی به نقدها نداری!!

ببین اینجا نقد میشه که افراد بهتر بشن!
خب آدم خیلی ناراحت میشه وقتی ببینه طرف حتی به کوچکترین نکته نقدش یعنی " علائم نگارشی" هیچ اهمیتی نداده!!!
تمام آخرین نقدمو دوباره از سر تکرار میکنم!!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/17 23:58:22
شناسه قبلي من
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید .
روز از نو روزی از نو !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 17 اسفند 1385 11:25
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز و دوستاش همه از کلاس گیاه شناسی بر میگشتند و حالا باید به کلاس تغییر چهره میرفتند .
لیلی طبق معمول با جیمز دعوا کرده بود سر یک مسئله ی فوقالعاده کوچیک !!! اینم اینکه جیمز (اشتباها !!!) اسنیپ را به یک وزق بد قیافه تبدیل کرده بود !
جیمز: لیلی خواهش میکنم ! من قصد اینکار رو نداشتم .
لیلی: جون عمه جانت !!!
و در آن لحظه لوپین که معمولا حرف نمیزد گفت : لیلی تو هم دیگه شورشو در آوردی ها !
لیلی : پاتر دیگه تحمل این کارهای احمقانت رو ندارم !
و بعد دوان دوان از او دور شد .
جیمز بالاخره با لیلی آشتی کرد ولی این کار هر روزش بود . بازم فردا این اتفاق می افتاد و روز از نو روزی از نو !!!
پیتر که خپل بود از اونا عقب افتاده بود وقتی به زور خودش را رساند نفس نفس میزد گفت : دوست عزیز من جیمز من دیدم که تو با اون مشنگ زاده دعوایت شد ، تا وقتی تو ما دوستان وفادار را داری نباید به اون گند زاده اعتماد کنی .
جیمز که دیگر خیلی عصبانی شده بود به طوری که اگر کارد در بدنش میکردی خونش در نمی آمد بر سر پیتر فریاد زد و یقه اش را گرفت : پیتر اگه فقط یک بار دیگه اسم لیلی رو به زبون کثیفت بیاری به ریش مرلین کاری میکنم که ننه جانت سر نعشت گریه کنه !!!
پیتر که ترسیده بود گفت : چ چ چشم ج ج جیمز من به تو وفادارم اصلا منظورم این نبود .
جیمز اونو تقریبا یک متر اونورتر پرت کرد و به دنبال لیلی گشت . بالاخره اونو پیدا کرد : لیلی من قصدی نداشتم .
اما لیلی اعتنایی نکرد و فقط از او دور شد . جیمز فریاد زد : لیلی لیلی اوانز . صبر کن لیلی ایستاد و گفت : پاتر این دفعه میبخشمت ولی فقط اگه یک بار دیگه اینکارو تکرار کنی دیگه نه من نه تو ! حالا برو به بقیه بگو زود بیان که الان کلاس شروع میشه .
سیرییوس بلک گفت : جیمز تو نباید خودتو اذیت کنی تو که میدونی اون از این کارا متنفره . چرا جلوش اینکار رارو میکنی؟


مي دوني پستت حالت يه داستان رو نداشت. بيشتر مثل توصيف بود. بايد سعي كني طبق عكسي كه داده ميشه يه سوژه ي خوب رو در نظر بگيري و بعد ازش يه داستان بسازي!
خيلي زياد از " عمه جان" و " عمه جانت" و ... استفاده كردي. يك عبارت محاوره اي كه تكرارش به هيچ عنوان قشنگ نبود!

دوباره سعي كن!
تاييد نميشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/17 14:21:30
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1385 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
عكس اين هفته!!

خب از اونجايي كه عكس مبهم بود!! يه مقدار توضيح مي دم.

از راست به چپ:
ليلي اوانز- جيمز پاتر- ريموس لوپين- سيريوس بلك

پشت سرشون:
پيتر پتي گرو

محوطه ي هاگوارتز!
موفق باشيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (49.07 KB)
21885_45e9752518cbb.jpg 550X348 px
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:49:50
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 23:47:51
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 11 اسفند 1385 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
بااقتباس ازکتاب تابستان دهکده ما:نوشته ن.حق پرست.

باتصرف وتلخیص ((کمی طنز)) خاطرات او

بعدازظهریکی ازاولین روزهای تابستون بود.من ورون که ازصبح زود گاوها وگوسفندهارابرای چرابه تپه های بالای مدرسه برده بودیم.حالا داشتیم به خانه بر می گشتیم.رون گوسفند سیاه سفیدی راکه ایستاده بودوبابوته کوچکی کلنجارمی رفت به جلوهل دادوصدازد))برودیگه شکمو))بعدبه طرف من برگشت وپرسید:هری ساعت چنده؟

من به ساعت رنگ ورورفته ام نگاه کردم وگفتم:پنج ونیم گذشته.

رون گفت:بجنب که حالا کوییدیچ شروع می شه بدو.

آخرین تپه مشرف به مدرسه پایین رفتیم وبه مدرسه رسیدیم.

گوسفندهاروتوی آغل کردیم ومن سراغ گنجه رفتم.نون لوله ای کرده که سبزیهای ازاون بیرون اومده بودند راکه یکی دسترون دادم که صدای هرمیون بلند شد
بچه ها بازی داره شروع می شه بدوین بیاین.

امروز با بچه های مهمان بازی داریم ووسط زمین ما یک درخت توت بود که به وجود ان عادت کده بودیم.

در گیر ودار بازی بودیم که یکی ازبچه های مهمان با حواسپرتی دماغش به درخت خورد وباریکه خون ازدماغش جاری شد.اما توی مدرسه چنین چیزی مشکل سختی نبود زیرا با یک جادو مشکل حل می شد.از اون لحظه دیگر بازی ندادیم وقرار شد فردا ادامه بازی رو بدیم.

تازه صبحونه خورده بودم ومنتظر رون بودم که سرو صدای مش دامبل و...بلند
شد.به سرعت خودم رو اونجا رساندم.دیدم که درخت توت قطع شده بود.مثل اینکه کار یکی از بچه های مهمان بود که می گفت:خیلی مزاحم بازی بود.

او راست می گفت.

یکی ازبچه ها بالای سر را نشان داد که پرندگان توی هوا به اینطرف وانطرف میرفتند .

قرار شد بجای ان درخت چندین نهال بکارند وزمین نزدیک دریاچه را برای بازی اماده کنیم.


یکسال از این ماجرا میگذرد وما منتظر میوه دادن درخت هستم ومثل قبل با بچه ها دور هم جمع می شویم وبازی می کنیم.


پستتون رو بايد بر اساس عكسي كه هر هفته در تاپيك قرار ميگيره باشه!

تاييد نشد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/12 16:55:10
[b][size=medium][color=0000FF][font=Arial]واقعا کی جوابگوی تصمی�
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1385 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تمام جزئیات ان روز یخ زده دسامبر گذشته را به یاد دارم . برف زیادی باریده بود که در اثر سرما لای خشکی روی ان را پوشانده بود که زیر پا قرچ قرچ می کرد.
خورشید در پائین افق بر فراز درختان دیده می شد. انوار بی رمق نور خورشید برف را همچون صفحه ایی نقره ای به درخشش واداشته بود . برف از شاخه های درختان جنگل ممنوعه اویزان بود و لایه سفید ضخیمی روی
پرچین را پوشانده بود.
هوای یخ زده گونه هایم را می سوزاند . ابرهای پف الود و چاق و چله همچون ادم برفی در اسمان صاف شناور بودند .
قرار بود با رون وهرمیون به دهکده ی هاگزمید برویم. موهای سرخ رون در زیر افتاب کم رنگ می درخشید و انعکاس برف در چشمان سبزش دیده می شد.
به نظر روز خوبی می امد ....البته به نظر. اماده ی رفتن شدیم که یکدفعه صدای جیغ و داد بچه های سال اولی به گوشمان رسید .
هری ....هری....هری پاتر . برگشتم
اوه سلام .....ببخشید پرفسور اسنیپ گفتن این نامه را به شما بدهم .
رون و هرمیون نگاهی با هم رد و بدل کردن هر دو گیج شده بودند.انها چیزی نمی دونستند . در دل احساس ترس وصف ناپذیری داشتم.
نکنه که اسنیپ از ماجرا با خبر شده باشد . اما اگر چنین شده باشد چه؟ ........ایا از مدرسه اخراج خواهم شد؟
نامه را خواندم تا سا عاتی دیگر باید در دفتر اسنیپ می بودم .

از پنجره اتاقم می توانستم نوک پوشیده از برف درختان کاج اطراف ساحل دریاچه را ببینم و قسمت بزرگی از سطح بزرگ دریاچه یخ زده نیز دیده می شد. سطح یخی در زیر نور ماه به ارامی می درخشید .
در شب های بدون مهتاب به هوا تاریک تر از ان است که سطح دریاچه دیده شود . اما در شب های مثل این همچون حفره ای سیاه و بزرگ در ورای درخت ها به نظر می امد . حفره ایی سیاه و عمیق . بله این بهترین توصیف
برای ان دریاچه است . حفره ایی سیاه و عمیق که قادر است انسانی را برای همیشه در خود نگه دارد .

اماده ی رفتن به دفتر اسنیپ بودم . رون برایم ارزوی موفقیعت کرد .
ذهنم مغشوش بود به راه رو خزیدم . او در انجا چه می کرد ؟ لرزش سراپایم را گرفته بود . با دستهایم بازوهای خود را گرفته بودم و سعی داشتم جلوی لرزش خودم را بگیرم . ایا اسنیپ فهمیده بود؟
به در دفتر رسیدم اهی از ترس سر دادم و وارد شدم .
اتاق اسنیپ خیلی اروم به نظر می رسید . اسنیپ خیلی اروم بر خلاف رفتار همیشگی اش بود .

مرا جانور می نامندولی من جانور نیستم من هم یک انسان هستم مثل همه ی انسان های دیگر من یک جانور نیستم . اکنون من در سایه ها زندگی می کنم هیچ دوست و اشنایی ندارم . هیچ کس را ندارم که بتوانم به او اعتماد کنم .
اینها جملاتی بودند که که اسنیپ به ارامی بیان می کرد . او چه می خواست بگوید ؟ ......ایا فهمیده بود ؟حرف هایش را نمی فهمیدم . در همین حالت گیجی و گنگ به سر می بردم که یکدفه چهره ی غضبناک اسنیپ در جلوی چشمانم نمایان شد .

تو به چه حقی وارد خاطرات من شدی؟ کی به تو همچین اجازه ای داده ؟

هیچ چیز نمی توانستم بگویم از ترس لبانم قلف شده بود . درونم از اتش کینه و نفرت او می سوخت . می خواستم جلویش بایستم و بگوئیم چرا؟ ...... برای چی؟
اما چیزی نگفتم .به قفسه ای که قدح اندیشه در اون قرار داشت خیره شدم چون نمی خواستم تو چشمای پر از خون اسنیپ نگاه کنم . در افکار خودم غرق بودم که یکدفعه در به صدا در امد .
پروفسور مگ گونگال بود . ....... تا اون موقع انقدر از دیدنش خوشحال نشده بودم .

مگ گونگال : پرفسور من با هری کار واجبی دارم اگه می شه می خواهم که با ها م بیاد .
هنوز باورم نمی شه که از دست اسنیپ خلاص شده باشم ولی این واقعیت داشت با این حال می دونستم که دوباره باید منتظر همچین دعوت نامه ی از طرف اسنیپ باشم .

سوژه ي پستت يكمي تكراري بود. سعي كن خلاقيت بيشتري به خرج بدي!
يك سري هم غلط تايپي داشتي كه با نگاه مجدد روي نوشتت و دقت بيشتر بر طرف ميشه.
كلا نوشته ي خوبي بود
تاييد ميشي!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط farane riddle در 1385/12/10 22:47:02
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/11 12:33:32
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه اشک‌آلود و چشم های قرمز و بغض فرو خورده‌ای که دیواری مقابل درد و رنجی عظیم به وجود آورده بود.
هنوز چهره خندان پدر و مادرش و طنین صدای دامبلدور توی ذهنش خودنمایی میکرد.
فقط چند روز از آخرین سفرش با دامبلدور گذشته بود.
دامبلدرو: هری اگه موافقی امروز باهم میریم به جایی که گمان کنم یکی از هورکراکس‌های ولدمورت اونجا باشه. من مدتی که دارم در این مورد تحقیق می‌کنم.
ذهن هری پر شده بود از خاطرات تمام نشدنی بودن در کنار بهترین عزیزان.
حالا دیگه فقط رون و هرمیون رو داشت.
می‌دونست که هر موقع نیاز داشته باشه، در کنارش خواهند بود.
ذهنش دوباره به اولین سال ورودش به هاگوارتز پر کشید.
التهاب لحظه گروه بندی، اصرار کلاه بر اسلیترینی بودن هری، حضورش به عنوان اولین سال اولی در تیم کوئیدیچ گریفندور، تنبیه‌های طاقت فرسا در دخمه اسنیپ....
دوباره تمام وجودش لبریز از نفرت و خشم و حس انتقام شد.
اسنیپ، همون کسی که بزرگترین یار و دوستدار هری رو ....
چشم‌هاش لبریز از اشک شد.
احساس می‌کرد بغضی آکنده از تنفر تمام وجودش رو فرا گرفته.
آب دهانش‌رو نمی‌تونست فرو بده.
از شدت سوزش گلو، برای لحظه‌ای از فشار افکار مشوش رهایی پیدا کرد و به اطراف نگاهی انداخت.
چیزی به آخرین روزهای حضورش در خانه دورسلی‌ها باقی نمانده بود.
سال‌های سخت، توأم با شیرینی لحظات کودکی. باید به وصیت دامبلدور عمل می‌کرد و تا روز تولد 17 سالگی‌اش در کنار دورسلی‌ها می‌ماند.
از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره، حالا بدون حصاری که انگار همین دیروز با فورد پرنده ویزلی‌ها از آن فرار کرده بود حرکت کرد.
سیاهی تمام خیابان رو در خودش فرو برده بود.
در پیاده رو آن سمت خیابان و مقابل خانه دورسلی‌ها جسم براقی توجه هری رو به خودش جلب کرد.
حس عجیبی هری رو به سمت جسم درخشان می‌کشید. ولی قول داده بود تا روز تولدش از خانه خارج نشه.
باز هم حس کنجکاوی هری و حس ماجراجویی‌اش گل کرده بود.
بدون اینکه خودش متوجه شده باشه، پاورچین و خیلی آهسته به سمت در حرکت کرد. توی پاگرد پله‌ها که رسید، دیگه نیازی نبود با وجود صدای خرناس عمو ورنون احتیاط کنه.
بر سرعت گام‌هاش افزود و با سرعت خودش‌رو به ورودی خانه رسوند.
دیگه مثل سال‌های قبل در به روی هری بسته نبود.
آهسته دسته در را به سمت بیرون فشار داد و در همون لحظه برخورد هوای تازه حس خوبی در هری ایجاد کرد.
چوب دستی‌اش رو از جیب پشت شلوارش درآورد و با احتیاط قدم بر پیاده‌روی مقابل خانه دورسلی ها نهاد.
به اطراف نگاهی انداخت و آروم زیر لب گفت: لوموس.
نوک چوب‌دستی‌اش روشن شد. با حسی آمیخته با هیجان، و ترس از برخورد با مرگ‌خوارها قدم به خیابان گذاشت.
مستقیم به سمت شیء درخشان رفت و در یک قدمی‌اش توقف کرد.
چوب‌دستی‌اش را به جسم نزدیک کرد تا بهتر بتونه اونو ببینه.
خیلی زود جسم نورانی‌رو شناخت. یکی از همون اشیاء عجیب دفتر دامبلدور بود. اما اینجا چکار می‌کرد. دستش‌رو دراز کرد و جسم رو لمس کرد.
یکدفعه احساس کرد تمام خیابان در اطرافش شروع به چرخیدن کرد. همون حسی که موقع رفتن به جام جهانی کوئیدیچ داشت بهش دست داد.
مغز هری مثل ساعت کار می‌کرد. جسم درخشان یه رمزتاز بود و هری برای دومین بار در دام افتاده بود.
هیچ کاری نمی‌تونست انجام بده و باید منتظر می‌ماند. ناگهان خودش‌رو در یک اتاق تاریک و نمناک که بوی زننده داخل اتاق بینی رو آزار می‌داد، پیدا کرد.
سعی کرد در اون تاریکی چوب‌دستی‌اش رو پیدا کنه. ولی هرچه گشت اثری از چوبدستی‌اش نبود. مطمئن شد که در موقع جابجایی به وسیله رمزتاز چوبدستی‌اش رو انداخته.
از جایی که نشسته بود بلند شد و در تاریکی مطلق سعی کرد خودش‌رو به در اتاق برسونه. ناگهان پای هری به جسم سختی برخورد کرد و به شدت زمین خورد. به اطراف دست کشید و پایه‌های صندلی نسبتاً بزرگی رو احساس کرد.
مثل صندلی بازجویی بنظر می‌رسید.
تو همین افکار بود که ناگهان در اتاق باز شد و شخصی مقابل در ظاهر شد. هری خشکش زده بود و با وحشت به سایه شخص که تا جلوی پای هری امتداد داشت نگاه می‌کرد.
صدا: خوش‌اومدی هری پاتر!!!
این صدا، صدای اسنیپ بود!!! همون شخصی که هری با تمام وجود ازش متنفر بود و برای گرفتن انتقام دامبلدور و پدر و مادرش از او، لحظه شماری می‌کرد.
هری: تو یک کثافتی اسنیپ! تو دامبلدور رو کشتی! خودم با همین دستام خفه‌ات می‌کنم.!!!
اسنیپ: هری بهتره با استادت درست صحبت کنی! وگرنه مجبور می‌شم تنبیهت کنم!!!
هری در حالی که بغض دوباره راه گلوش رو سد کرده بود و تنفر وجودش رو لبریز کرده بود با فریاد نعره زد: اینجا دیگه مدرسه نیست اسنیپ و منم دیگه شاگرد تو نیستم.
تو الان یک قاتلی که من تصمیم دارم همینجا باهات تصفیه حساب کنم!!!
اسنیپ: اما هری من تورو برای کار دیگه‌ای اینجا آوردم!!!
تو باید به حرفهای من گوش بدی.
هری در حالی که مشت‌هاش رو گره کرده بود و زیر لب چیزهایی رو زمزمه می‌کرد با تمام قوا به سمت اسنیپ حمله کرد.
اسنیپ با سرعتی باور نکردنی چوب دستی‌اش رو از زیر شنل بیرون کشید و در کمترین زمان وردی رو زیر لب زمزمه کرد و هری محکم به عقب و روی صندلی پرتاب شد و دستها و پاهاش محکم به صندلی بسته شد.
هری: می‌خوای منم بکشی؟ خوب پس چرا اینکارو نمی‌کنی؟ همونطور که دامبلدورو کشتی!!! همونطور که لیلی و جیمزرو به کشتن دادی!!!
اسنیپ با لحنی که تابحال هری از او ندیده بود و با چهره‌ای ملتمسانه به چشمان هری خیره شد و گفت: ببین هری، من باید با تو حرف بزنم!!! خواهش می‌کنم. بذار من حرفم رو بزنم بعد مختاری هر کاری خواستی بکن!!!
هری تا بحال اسنیپ رو در چنین حالتی ندیده بود.
با خشمی به مراتب کمتر از قبل به سمت اسنیپ نگاه کرد و به اسنیپ فهماند که می‌تواند حرفش را بزند.
اسنیپ: جیمز و دارودسته‌اش همیشه نورچشمی‌های دامبلدور بودند. هرچقدر هم که توی مدرسه تلاش می‌کردم همیشه یه جور دیگه به من نگاه می‌کردند.
یه پسر بدبخت، مو روغنی از خود راضی که بزرگترین دوستش کتاب معجون‌سازی‌اش بود.
من همیشه توی مدرسه تنها بودم و تعطیلات رو هم توی مدرسه می‌گذروندم.
آرزو داشتم فقط یه‌بار، با جیمز و سیریوس و لوپین برم بیرون.
اما اونا از من متنفر بودند. درسته که منم از اونا دل خوشی نداشتم، ولی هرگز راضی به مرگشون هم نبودم.
این ماجراها گذشت تا اینکه آوازه ولدمورت در سراسر انگلستان و بیشتر در سراسر دنیای جادوگری ترس و وحشت رو بر مردم حاکم کرد.
ولدمورت یک انسان قدرت طلب بود که تشنگان قدرت رو دور خودش جمع کرده بود و به بهترین شکل ممکن از اونا و این حس قدرت‌طلبی بی پایانشون استفاده می‌کرد.
ولدمورت همون کسی بود که من می‌خواستم. کسی که به من و به حس قدرت طلبی ام اجازه ظهور و بروز می‌داد.
به سرعت خودم رو به ولدمورت رسوندم و شدم یکی از مرگ‌خوارهای وفادار. اون روزها اوج قدرت ولدمورت بود.
تا اینکه اون شب توی هاگزمید و توی رستوران سه دسته جارو اون اتفاق افتاد.
من اونشب اونجا بودم و خیلی اتفاقی از حرف‌های آدم‌های توی رستوران فهمیدم که تریلانی اونجا هست و قراره دامبلدور بیاد به دیدنش.
بعد از اینکه دامبلدور اومد، من فقط از سر کنجکاوی رفتم پشت در اتاق و فقط نیمی از حرفاشون رو شنیدم و ...
هری: آره اینارو که من می‌دونم. بعد هم رفتی به ولدمورت گفتی و اونم رفت و پدر و مادرم رو کشت!!
اسنیپ: ببین هری، من نمی‌دونستم ولدمورت می‌خواد لیلی و جیمز رو بکشه! اینو به دامبلدور هم گفتم و هری دامبلدور منو بخشید!!!
هری: اما تو دامبلدورم کشتی!!!
اسنیپ: هری اون فقط یه نقشه بود. یه نقشه از قبل طراحی شده!!!
تو فکر کردی اون مالفوی احمق می‌تونست بدون جلب توجه دامبلدور و اونم توی مدرسه‌ای که توسط خود دامبلدور جادو شده، راه رو برای مرگ‌خوارها باز کنه؟!!!
نه هری تو اشتباه می‌کنی. دامبلدور از همه چیز اطلاع داشت و اون فقط می‌خواست با این کار وفاداری منو به ولدمورت ثابت کنه.
اون با اینکارش منو به یه مهره با ارزش برای محفل تبدیل کرد!!! من الان یکی از مورد اعتماد ترین و شاید تنها فرد مورد اعتماد ولدمورتم، هری!!!
هری در حالی که بغضش ترکیده و آرام آرام گریه می‌کنه: نه تو داری به من دروغ می‌گی اسنیپ. تو بهترین عزیزان منو ازم گرفتی! من نمی‌تونم تو رو ببخشم!!!
اسنیپ با صدایی آرام و سرشار از محبت و شرمندگی: هری من تورو نیاوردم اینجا که منو ببخشی! من خواستم بیایی اینجا تا یه کم از بار سنگین روی دوشم کم کرده باشم. هری دامبلدور تنها کسی بود که منو درک می‌کرد و نبود دامبلدور برای من یعنی فراموش شدن، یعنی ترد شدن از طرف همه کسانی که منو به خاطر دامبلدور تحمل می کردند.
اسنیپ چوب‌دستی‌اش را به سمت هری گرفت ولی اینبار حتی لبهایش هم تکان نخورد.
دستها و پاهای هری آزاد شد، ولی هری همچنان در سکوت گریه می‌کرد.
در هیچ یک از روزهای بعد از مرگ دامبلدور چنین احساس سبکی و آرامش نکرده بود.
اسنیپ: هری می‌تونی هر کاری می‌خوای با من بکنی! ترجیح می دم به دست تو بمیرم، تا از غم و غصه نبودن دامبلدور.
هری به طرف اسنیپ نگاه کرد و آرام از جا بلند شد: پروفسور اسنیپ ...

---------------------------------------------------------------------------
خیلی طولانی شد
امیدورام که خوشتون اومده باشه.
ارادتمند
پی‌یر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور پي ير برنا كورد در 1385/12/9 11:53:58
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اسفند 1385 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هري كنار پنجره خوابش برده بود.بر خلاف هميشه اتاقش تميز بود وسايلش مرتب توي چمدان بزرگي جمع اوري شده بود.روي ميز تحريرش دو نامه بوديكي از طرف رون وديگري را خودش نوشته بود.

هري عزير
روز عروسي بيل وفلوردر روز تولد تو برگزار مي شود
پ.نـ :سه شنبه ميام دنبالت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رون عزير مرسي اما خودم ميام


هري بدليل دستور دامبلدورقبل از تولدش يكبار ديكر به خانه ي دورسلي ها امده بود.قصد داشت دو روز بيش تر نماند و زود تر به پناه گاه برود.صداي ترق خفيفي ار خيابان امد.هيبت سياه پوشي جلوي ساختمان ظاهر شد.هري از خواب پريد وداشت ان مرد را از پنجره نگاه مي كرد.سياهپوش گفت:
ــ مي خوام بات صحبت كنم بيام تو يا مياي بيرون.
صدا به طرز شديدي اشنا بود انگار هفت سال ان را شنيده بود.اما حالا ان صدا ديگر مثل گذشته نبود ازش بوي ناميدي ورنج وخستگي مي امد.هري چوب دستي اش را كشيد وفرياد زد:
ــ سكتوم سپرا
سياهپوش نفرين را خنثي كرد وگفت:
ــ هري من اگه بخوام بهت اسيب بزنم نمي تونم بيام تو چون حادوي دامبلدور ازت محافظت مي كنه.تا همسايه ها بيدار نشدن تصميم خودت رو بگيرو مگه بهت نگفته بودم طلسم هاي خودم رو بروي خودم اجرا نكن..
ــ من براي چي بايد باتو صحبت كنم...قاتل
ــ چون واقيعت رو بفهمي
ــ مثل روز روشنه تو دامبلدور رو كشتي وبهش خيانت كردي..
اسنيپ غيب شد وبشت هري ضاهر شد.هري لحظه اي دچار ترديد شد.اگه مي خواست بهم صدمه بزنه نمي تونست بياد تو.
ــ چي رو نمي دونم...اين كه خبر پيشگويي رو به ولدمورت دادي وباعث كشته شدن پدر ومادر من كه ازشون متنفر بودي شدي...ودامبلدوري كه حاميت بود بهش خيانت كردي وكشتيش..
ــ درست ميگي اما من موقعي كه خبر پيشگويي رو به لرد سياه دادم نمي دونستم كه ميره وليلي وجيمز رو ميكشه.
ــ اگه مي دونستي كه با خوشحالي مي گفتي.
ــ هري من ليلي رو دوست داشتم.
ــ توي كثافت.....تو كه بهش مي گفتي گندزاده..هان..ديگه چه مدل دروغي هست
ــ تا حالا فكر كرد بودي چرا من وپدرت از هم متنفر بوديم...به خاطر رقابت عشقي.
ــ من كه باور نمي كنم ... دامبلدور چي....بهش كه خيانت كردي..
ــ نه هري.....من به دستور دامبلدور عمل كردم
ــ دامبلدور براي چي مي خواست به دست تو كشته بشه.
ــ نمي تونم بگم
ــ پس براي چي اين جايي
ــ براي اينكه بدوني من با شمام
ــ صد سال سياه نمي خوام ((اواداكداورا))
ــ از جادويي كه تا حالا استفاده نكردي استفاده نكن.
بوووووووم

[b]ديالوگ هات و سوژت به شدت مصنوعي بود!! اسنيپ هيچ موقع اينطور رفتار نمي كنه. در ضمن داستانت سير مشخصي نداشت و آخرش هم نامفهوم تموم شد!
بيشتر تلاش كن

تاييد نشد!


خوب تقصير من چيه؟
وقتي كه وارد ايفاي نقش شدم بايد شخصيتي كه معرفي كردم باشم
اما اين جا بايد جاي يكي ديگه بگم تازه سوژه اشم كم باشه

سوژه بايد به عكس ارتباط داشته باشه كه كاملا مرتبط نبود! بعدش شما بايد نشون بديد كه مفهوم رول هري پاتري رو درك كرديد!! در حالي كه رفتار شخصيت ها به هري پاتر شباهتي نداشت.
در ضمن متني كه مي نويسيد آغاز و پايان مناسب داشته باشه!

دوباره سعي كنيد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ايسيلدور در 1385/12/8 21:53:28
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/9 15:51:34
ویرایش شده توسط ايسيلدور در 1385/12/9 19:28:43
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/9 23:48:44
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1385 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هری سریع از اتاق دوید بیرون. نفس نفس می زد. عینکش رو که روی ببینی خیس از عرقش سر می خورد بالا کشید و با عجله به سمت رون دوید. شنل رو درآورد و بطری رو به دست رون داد.
هری: بیا. زود اینو به هرمیون برسون. فکر می کنم اسنیپ بیدار شده باشه. از اتاقش صدای تق تق میومد.
رون: باشه...اما تو کی میای؟
هری: من اول باید خرابکاری تو دفترو درست کنم. زدم یه بطری رو شکوندم اما فرصت نشد جمع جورش کنم. شما برین، منم میام.
رون: باشه. من رفتم.
هری نفس عمیقی کشید، شنلو دوباره رو خودش انداخت و به سمت دفتر اسنیپ رفت.
فضای دخمه ای که اسنیپ ازش به عنوان دفتر استفاده می کرد، سرد بود. هری وجود یه مه سرد رو در اونجا احساس میکرد. نمی دونست از چیه، شاید به خاطر این بود که باید می رفت دس....
_پاتر!
هری با وحشت به دور و برش نگاه کرد. اسنیپ رو دید که مثل اجل معلق بالای سرش ایستاده بود.
هری: ا...ببخشین، مگه من شنل نامرئی نپوشیدم؟
اسنیپ: بهتره بعد از این موقع شنل پوشیدن حواست به درزاش باشه.
هری به شنلش نگاه کرد و یهو قلبش ایستاد. خشتک شنلش پاره شده بود! مونده بود چیکار کنه که یه دفعه اسنیپ توپید بهش:
در ساعت دو بعد از نیمه شب، خارج از خوابگاه و تو دفتر من چی می خوای پاتر؟
هری مونده بود که چی بگه. نمی تونست حقیقتو فاش کنه...راز باید به گور برده می شد...این پیمانی بود که قبل از اومدن با هرمیون و رون بسته بود...حتی اگه می مرد هم به اسنیپ نمی گفت که...
اسنیپ هری رو رو صندلی پرت کرد. بالای سرش ایستاد و در حالی که با ذرات بزاقش هری رو حموم میکرد، داد زد:
_ تو تا حالا چند بار از دفتر من دزدی کردی...این دفعه می تونم راحت اخراجت کنم...بالاخره دستم بهت رسیده. تا همه ی امتیازات گریفیندور رو به اسلیترین ندادم بگو تو دفتر من چیکار داشتی...
اما هری نمی تونست حقیقت رو بگه...باید چیکار می کرد؟ از اضطراب داشت خفه میشد. فشار روحی که بهش وارد می شد غیر قابل تحمل بود...اگه اون اتفاق می افتاد...هری به اون معجون نیاز داشت...شاید این موضوع حیاتی تر از امتیازات گریفیندور و اسلیترینه..اوه، معلومه که هست...خب، پس دیگه مشکلی نیست...
هری به طرز باور نکردنی نگاه اسنیپ رو بر خودش احساس نمی کرد. خواب آروم آروم تو چشماش جا می گرفت و اونو وادار می کرد که ...
اسنیپ فریاد زد: پاتر! چی کار کردی؟
هری از جا پرید. وای...اتفاقی که نباید می افتاد افتاده بود...به نهر کوچک زرد رنگی که زیر پاش جاری شده بود نگاه کرد، بعد به چهره ی خشمگین اسنیپ خیره شد و در این لحظه تنها کلمه ای که در ذهنش تکرار می شد یه چیز بود: فرار!
هری بی توجه به حرفای اسنیپ(که خداییش یه کلمه هم نمی فهمید) به سمت خوابگاه گریفیندور می دوید به امید اینکه هرمیون حالا با مگس عنکبوت خوار، تونسته باشه معجون خواب خشک رو درست کرده باشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1385 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
امیدوارم اندازه اش خوب باشه
_________________________________________
تابستان گرمی بود دیگر دادلی و عمو ورنون نمی توانستند سر به سر هاری بگذارند اما با همه ی اینها هاری در خانه اصلا شاداب نبود و ترجیح می داد که پیش دوستانش باشد. همینطور که نشسته بود و داشت از پنجره آسمان آبی را تماشا می کرد دید جغد قهوه ای گیج و معتاد رون داره میاد تا نامه ی رون رو به هاری بده همین که جغده اومد بیاد تو خورد به دیوار ، هاری رفت پایین و نامرو گرفت و شروع به خوندن اون کرد که البته چندان تمیز و خوش خط نوشته نشده بود هرچه باشه کار رون بود دیگه کاریش نمیشه کرد در آن نوشته شده بود که رون نا سه روز دیگر به دنبال هاری خواهد اومد.
هاری از اون موقع به بعد
ثانیه شماری می کرد که رون بیاید و با وی به خانه ی ویزلی ها بروند. هر چند سه روز بسیار کم بود ولی برای هاری مثل تمام عمرش طولانی بنظر میرسید.
بالاخره روز موعود فرا رسید هاری و رون به خانه ی ویزلی ها رفتند باز هم هاری مورد محبت فراوان مادر رون قرار گرفت. آنها واقعا باهم صمیمی شده بودند برادران رون فرد و جورج هم که هنوز دست از این شوخی ها بر نداشته بودن و هاریو خیلی اذیت کردند که واقعا صحنه های جالبی بود که آدمو از خنده روده بر می کرد.
صبح روز بعد هاری،رون و پدر رون به سر کار پدر رون یعنی وزارت و دادگاه جادو رفتند آنجا پر از جادوگرهای مجرم بود که کارهای وحشتناکی کرده بودند از جمله قتل که باید آنها را محاکمه می کردند محل کار پدر رون جای بسیار بزرگی بود که حدود ده هزار نفر در آن کار میکردند.
پدر رون در آنجا مسئول جمع مدرک و پیدا کردن شخص مجرم و یا گروه مجرمین بود اتاق او بسیار شلخته و نا مرتب بود و سراسر آن پر بود از فیلم های صحنه ی جرم عکس هایی که خود به خود به عکس بعدی میرفتند و البته نوشته های شاهدین که همراه صدای آنها بود و...
خب هاری نظر تو درباره کار من چیه اینو پدر رون در حالی که خمیازه می کشید گفت.
هاری گفت کار شما...
در همان لحظه سرو صداهای وحشتناک و بلند یک جنایتکار از دادگاه بگوش می رسید که از رای دادگاه ناراضی بود و همان که ماموران خواستند او را به زندان ببرند همه جا پر از گاز سیاه شد و هیچکس هیچ جایی را نمیدید پس از لحظه ای ماموران متوجه فرار جکسن همان جنایت کار شدند تنها یادداشتی بر روی زمین افتاده بود که روی آن نوشته شده بود ولدومورت بازگشت.
پس هاری سوار جاروی پرنده ی خود شد و خب سری جدید هری پاتر هم به نام هاری و جادوهای تیره ی ولدومورت شروع شد.

نوشتتون بايد به عكسي كه در كارگاه قرار ميگيره مرتبت باشه. در ضمن سعي كنيد انسجام داستان رو حفظ كنيد.
موضوع فقط توصيف يك صحنه يا واقعه نيست بلكه خلق يك ماجرا و داستانه.

موفق باشيد
تاييد نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط hooman_derby در 1385/12/7 11:03:50
ویرایش شده توسط آرامينتا ملي فلوا در 1385/12/7 17:38:35
پاینده باشید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1385 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
اول بگم نقاش زیاد ماهر نبوده چون من فقط حدس زدم که این یارو مرده اسنیپ!!!

سرم درد میکرد ،خیلی زیاد ، چشمانم را باز کردم.
احمقانه ترین و در این حال ترسناکترین قیافه ی دنیا رو به رویم ایستاده بود ! در درونم لحظه ای وحشتناک گذشت اون مرد با بینی عقابی و موهای سرشار از روغنش مایع ترسه من شده بود!
او خم شده بود، دستهایش را به دسته ی صندلی گره کرده بود و با خشم به من نگاه می کرد انگار که من یکی از نزدکیانش را به قتل رسانده بودم!
هیچ چیز نمیگفت!
بر ترسم تسلط پیدا کردم و فریادی گوش خراش سردادم:
تو یه آشغالی!!! نمیدونم منو چطوری اوردی اینجا امادیگه هیچ -اهمیتی نداره ! نه ...نه دیگه هیچ اهمیتی نداره ، من کاره خودم رو کردم . و خنده ای بلند سر دادم و گفتم: نکنه می تونی زندش کنی ؟ ها؟ میتونی؟
او عصبی بود و هر لحظه هم عصبانی تر می شد.
اما این هیچ اهمیتی نداشت ، دیگه هیچ اهمیتی نداشت من کشته بودمش! بدون اینکه بمیرم!
پاتیلی بزرگ کنار اتاق در حال جوشیدن بود
سوروس برای اولین بار شروع به صحبت کرد و قبل از حرف زدن چهره اش کاملا عوض شد(همون چهرهی بی روح همیشگی که پوزخندی دروغی بهش اضافه شده بود):
اره تو کشتیش! تو ! تو بزرگترین جادوگره دنیا رو نابود کردی -
وسط حرفش پریدم و با خشم گفتم:
- و تو هم تا چند ساعت دیگه نابود می شی !
ایندفعه او عصبانی نشد حتی پوزخندش گشاد تر هم شد و با چهره ای مال ا آمال از غرور به صحبتش ادامه داد:
-پاتر تو احمق به دنیا امدی و احمق هم از دنیا میری !

دیگه هیچ چی نگفت فقط چوبدستیش رو در آورد و وردی را زمزمه کرد ، طنابی محکم دوره من پیچیده شد و من به صندلی میخ کوب شدم.بعد خودش به طرفه پاتیل رفت و نگاهی به آن انداخت، همینطور که داشت داخل پاتیل را نگاه میکرد گفت:
-پاتر تو اینجا خواهی مرد ! البته بعد از ایکه تمام نیروی جادوییت رو به من منتقل کنی!!!
چی :
- تو دیونه شدی ! خودتم میدونی که قبل از انکه بخوای کاری بکنی ردت رو میگرین
خیلی آروم و با ابهت گفت:
- اینجا رو هیچ کسی نمی تونه پیدا کنه پس به خودت امید نده!
تمام سعی ام رو می کردم تا دیگه به حرفهاش گوش ندم و در درون با خودم میگفتم:
داره دروغ میگه حتما یکی منو پیدا میکنه؛ باید یه کاری بکنم.-
تقریبا 25 دقیقه گذشت و من هر لحظه نا امید تر می شدم؛ تا اینکه دوباره به طرف من اومد اما ایندفعه با لیوانی پر از مایع داغ که بخاری آبی رنگ را به هوا می فرستاد .
پاتر دیگه هیچ کس نیست که بهت کمک کنه ، دیگه هیچ شانسی- نداری!
چوبش رو از داخل رداش در آورد و به طرف من گرفت نوری زرد رنگ به طرف من آمد و به من برخورد کرد دهانم خود به خود باز شد او معجون را داخل دهانم ریخت ، هیچ کاری نمی تونستم بکنم معجون از گلویم پایین رفت مزه ی وحشتناکی داشت .
ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ، هیچ کس به کمکم نیومده بود ؛ من تنها بودم تنهای تنها.
لیوان و چوبش رو روی زمین انداخت و شروع به ورد خوندن کرد ،ورد هایی که حتی من یک بار هم نشنیده بودم.
درد درد درد تمام بدنم با شدت زیاد شروع به درد گرفتن کرد انگار توی یه آسیاب به جای گندم داشتم له می شدم.
انگار اسنیپ هم درد میکشید، روی زانو ها به زمین افتاد اما هنوز مشغول خوندن ورد بود.
انگار چیزی داشت از بدنم جدا می شد ،انگار گوشتم داشت ریزه ریزه از بدنم جدا می شد ، از درد نمی تونستم درست جایی رو ببینم و نمی دونستم چقدره که در این حالتم دیگه نمیتونستم این درد رو تحمل کنم داشتم بیهوش میشدم که ناگهان نوری رو جلوی چشمام دیدم انگار در یا پنجره ای باز شد شاید اسنیپ اشتباه کرده بود شاید من نجات پیدا کرده بودم و بیهوش شدم.

فکر کنم با عجله نوشته بودی چون غلط املایی زیاد داشتی!
اون مرد با بینی عقابی و موهای سرشار از روغنش مایع ترسه من شده بود!
من کلی تلاش کردم این جمله رو بخونم!
اون مرد با بینی عقابی و موهای سرشار از روغنش مایه ترس من شده بود!!

به طور کلی سوژه ات خیلی قشنگ بود! عالی...تنها مشکلش این غلط های املایی که با کمی دقت حل میشه و یک مشکل دیگه...آخرش خیلی انتحاری شد! اون نور از کجا اومد...اسنیپ چی شد!!

میتونی این مشکلات رو حل کنی و آخر پستت رو هم عوض کنی تا ببینم که نقدمو دیدی!؟

تایید شد!


فکر کنم یه مقدار با خشم نمایشنامه رو نوشتم این قسمت اخرم رو نخواستم نوشتم کشکشی بشه نخواستم واضح به خواننده بگم که هری زنده موند یا مرد اما خب منظورم از اون نور نور باز شدن در یا دریچه ای چیزی تو اتاق بود
.!

در مورد انتحاری بودنش :
خواستم خواننده از تخیلش استفاده کنه و خودش اخره داستان رو حدس بزنه البته اگه دوباره خواستید میتونم اخره داستان رو عوض کنم

وقتی میخوای خواننده خودش آخر داستانو مجسم کنی، باید اونقدر بهش اطلاعات بدی که بتونه مجسم کنه! مثل این میمونه که شما بیای به من بگی سیب! بعد بگی بقیه جمله ای که تو ذهن منه و با کلمه سیب شروع میشه رو بگو! من از کجا باید بدونم تو ذهن تو چی میگذره! باید کمکم کنی تا بتونم بفهمم تو ذهن تو چی بووده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور در 1385/12/5 22:27:04
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/6 19:42:09
ویرایش شده توسط هکتور در 1385/12/6 19:58:34
ویرایش شده توسط هکتور در 1385/12/6 20:15:12
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/12/8 10:11:24