جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1393 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
گلخانه:


رز: لودو بگیرش.جلوشو بگیر.از پشت اون ابره داره سرک میکشه.زود باش.ارباب بیاد ببینه اینجا روشنه همه ما رو به سیخ میکشه.
لودو ابری رو که روی هوا شناوره با دستاش کمی پهن تر میکنه و میگه:بهتر شد؟آخ!دستم سوخت.این چقدر داغه!فوت...فوت...
رز:اون سوته.فوت نیست.

رز از شدت خستگی توی یه گلدون خالی میشینه و برگای پریشونشو مرتب میکنه.همینطور که برگاشو مرتب میکنه آه سردی میکشه.
لودو ازش میپرسه:چیه؟باز روشن شد؟میخوای به مورفین بگم بیاد چند تا ابر مصنوعی جدید تولید کنه؟میدونی که.خوب بلده.
رز:نه.مشکلم اینه که گیاها دارن میمیرن.نمیشه هم نور نداشت هم گیاه سرحال داشت.خود منو ببین.این وضع شاخ و برگمه.داریم پلاسیده میشیم.
لودو با چوب دستیش خورشیدو که سعی میکنه از زیر ابره نگاهی به پلاسیدگیا بندازه به عقب هل میده و میگه:
میخوای کمی کود بهت اضافه کنم؟حالا غصه نخور.حداقل ظاهرشونو میشه درست کرد.ارباب که استفاده خاصی از این گیاها نمیکنه.تو فعلا با جادو ظاهر اینا رو سالم و سرحال کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1393 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سر میز شام:

-ارباب خواهش می کنم خودتونو خسته نکنین.هر چی می خوایین دستور بفرمایین ما جان نثاران تقدیم کنیم.
-ارباب با برداشتن یک نمکدان ناچیز و حقیر خسته نمی شن رز.
-ارباب براتون آب بریزم؟می خوایین یه کم از این سبزیجات میل کنین؟براتون خوبه.
-بکش کنار اون علوفه رو.برای چی مون خوبه؟ما همه جا مون به اندازه کافی خوب کار می کنه.پوست و مویی درخشان و خیره کننده داریم.حالا بماند که شاید هر کسی نتونه ببینه.

رز که با یک دوئل سه گانه صندلی کنار لرد رو از بلا گرفته بود با نگرانی به چشمان لرد سیاه خیره شد.
-نه ارباب.حالتون خوب نیست.باور بفرمایید.احساس می کنم چشماتون سرخ شده.ارباب بمیرم براتون.کم خوابی دارین؟شبا از درد خوابتون نمی بره؟

لرد سیاه با چشمان همیشه سرخش به رز خیره شد.ظاهرا نبودن نور در گلخانه تاریک روی این گیاه هم تاثیر بدی گذاشته بود!
-رز! چشمان ارباب همیشه سرخ رنگ بوده.نکنه انتظار داشتی مثل افراد عادی چشمانی سبز و آبی و قهوه ای داشتیم؟تو درباره گلخونه توضیح بده ببینم.موفق شدی نور تاریک پیدا کنی؟

رز اشکهایش را با برگ هایش پاک کرد.
-دارم سعی خودمو می کنم ارباب.دیروز با تلاش زیاد تکه ای از خورشید رو کندیم و آوردیم تو گلخونه.روشن شد!ردای ایوان رو انداختیم روش که تاریک بشه.ولی ردا هه خاکستر شد!مجبور شدیم کلی ابر تیره و سیاه بیاریم که جلوشو بگیرن.ولی اونا هم هی رعد و برق می زنن.همین یه ساعت پیش یکیشون خورد تو فرق سر بلا...توجه بفرمایین.موهاش سیخ سیخ شده.

لرد سیاه نگاهی به بلاتریکس انداخت.تفاوتی ندید!
-به ما ربطی نداره رز.با خورشید حرف بزن.ابرا رو قانع کن.با باد وارد مذاکره شو.هر چه سریع تر سرو سامونی به وضعیت گیاها بده که لازمشون داریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: شنبه 24 اسفند 1392 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان دوان دوان از پلکان خانه ریدل پایین میامد تا دستور اربابش را اجابت کند! نامبرده از وفادار ترین مرگخواران لرد بود که هرگز در طول عمرش لحظه ای در انجام دستور های اربابش تاخیر نمیکرد ...

شترق! ترق .. توروق .. تق .. تق [افکت زمین خوردن ایوان و متعاقبا پرتاب شدن اجزای بدنش به در و دیوار!]

- کروشیو ... کروشیو ... کروشیو ... این چوبدستی لعنتیم کجا پرت شده

- دست منه!

- مگه مریضی مردک برا چی زیر پا میندازی؟ به ارباب بگم مانع انجام ماموریت شدی پوستتو بکنه؟

- حرص نخور تا من استخوناتو جمع میکنم بگو کجا میرفتی با این عجله؟ کدوم ماموریت

ایوان که مغز و دهانش از هم جدا شده بود و فاصله زیادی داشت شروع به شرح ما وقع برای لودو کرد ...

_______________________


- ارباب احضارم کرده بودید

- بله رز! در گلخانه ی تاریک ...

- عه ارباب پس شما هم به فکر اون گلخونه اید؟ ارباب اتفاقا ما خودمون میخواستیم در مورد گلخونه باهاتون صحبت کنیم ارباب ما الان تو گلخونه بودیم، ارباب تمام گیاهای بیچاره ...

- رز ... بله ... ارباب میخواست بگه .... یک دقیقه لال شو رز

- چشم ارباب

- ما مایلیم یکی از گیاهان گلخانه ی تاریک رو مصرف کنیم!

- چه گیاهی ارباب؟ برای چی میخواید ارباب؟

لرد هرگز دوست نداشت مرگخوارانش بدانند او چه نیتی در سر دارد و از بدنش راضی نیست ...

- برای مصارف دارویی!

- مصارف دارویی ارباب؟ ارباب شما مریض شدین؟ ارباب نکنه ...

- لال بمیر رز در کار ارباب دخالت نکن! ما یکی از گیاهان رو نیاز داریم.

- چه گیاهی ارباب؟

بعید نبود رز خواص گیاه مذکور را بداند، از طرفی لرد هم کسی نبود که نسنجیده عمل کند ...

- اسمش رو نمیدونیم! باید خودمون ببینیم.

مهم نبود که لرد ظاهر گیاه را نمیشناخت! برای آن مشکل به وختش فکری میکرد ...

- ارباب متاسفیم اما همه ی گیاه ها رو به پژمردگی و از دست دادن خواصشون هستن ... گیاه به نور نیاز داره ارباب، باید اجازه بدید گلخانه رو نورانی کنیم.

- چـــــــی؟! به چه جراتی در حضور ارباب همچین حرف گستاخانه ای میزنی رز؟ کروشیو! فکر کردی اینجا محفله؟ توی خانه ی ریدل، در محضر لرد ولدمورت، نواده ی برحق سالازار، گلخانه ی نورانی؟ ذره ای نور وارد گلخانه بشه باید خودتو به اتاق تسترال ها معرفی کنی

- اما ارباب بدون نــو ... بدون اون گیاها قابل استفاده نیستن!

- مشکل ما نیست؛ نور تاریک و سیاه استفاده کنید!

- نور تاریک؟

- نکنه انتظار داری هر چیزی رو ما برات توضیح بدیم؟ خودت راهی پیدا میکنی! مرخصی رز.

_______________________


- تو مطمئنی رز؟

- ینی واقعا ارباب بیماری لاعلاج گرفته؟

- باید راهی باشه ... هر بیماری راه درمانی داره

- اما ارباب حتا حاضر نیست ما بفهمیم که بیمار شده ... چطوری میتونیم کمکش کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 23 اسفند 1392 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوجه جدید:

گلخانه تاریک بود. اگر چه... تاریکی فقط نبودن نور است و بخودی خود وجود ندارد؛ اما نمی شد از تاریک بودن گلخانه گذشت. گیاهان نور می خواستند و در آن تاریکی که به خود خود وجود نداشت؛ نور نبود...

گیاهان در حال از بین رفتن بودند. رز بیچاره وسط ِ گیاه ها نشسته بود و اشک ( اکسیژن ِ مایع) می ریخت. چقدر دلش برای هم نوعانش می سوخت...

سرش را روی زانوانش گذاشت و غرق در اشک شد و اصلا به صداهایی در مغزش که او را صدا می کردند؛ توجهی نکرد.

چند لحظه قبل، اتاق ِ ارباب:

- یعنی تو می گی تو گلخونه تاریک که به خودی خود تاریک نیست و فقط بخاطره نبود ِ نور ـه؛ چنین گیاهی پیدا می شه؟
-
- حالا واقعا اینقدر مطمئنی که بازو های ارباب شبیه ِ بال ِ مرغ ـه؟
-
- و با یک گیاه ِ جادویی ِ گلخونه تبدیل میشه به یه بازویی شبیه بازوی لودو بگمن؟
-
- باید بگم داری نظرم رو جلب می کنی آینه جادویی.
-
- و اون وقت، دیگه هیچ جادوگری از من خوشتیپ تر نیست؟
-
- حتی لودو بگمن ِ عضلانی؟

لرد دیگر رویش را برنگرداند تا آینه جادویی را ببیند. همین الان، او گیاهی را در خانه ـش داشت که با خوردنش، بهترین و خوشتیپ ترین و همین طور ترسناک ترین جادوگر ِ دنیا می شد. البته، باید شر ِ لودو را هم از سرش کم می کرد. اگرچه، الان فقط باید بازو های ِ بال مرغی اش را سفت می کرد. او داد زد: رز؟؟

چند بار دیگر هم صدا کرد و هر بارف چند دقیقه صبر کرد. اما رزی نیامد. لرد عصبانی شد و داد زد: ایوان؟

ایوان از پشت ِ آینه بیرون آمد و با فکی که حالتی شبیه به خنده به خود گرفته بود؛ پاسخ داد: بلـــع؟

لرد دست ِ او را گرفت و می خواست علامت ِ شوم را به صدا در بیاورد که متوجه شد او علامت شوم ندارد.

- علامت ِ شومت کو استخون؟
- جسارتا ارباب، تو جیبم ـه ارباب. آخه ارباب، پوست نداشتم دیگه. جسارت نباشه اگر البته ارباب!

او علامت شوم را از جیبش در آورد. ارباب می خواست آن را بفشارد که به فکرش رسید خود ِ ایوان را بفرستد دنبال ِ رز.

ایوان هم بدون چون و چرا رفت. قبل از این که ارباب متوجه شود او تمام گفتگوی او با آینه را شنیده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1392 03:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هم‌آوایی حیرت‌انگیز فلور، بلا و لینی به شکل ِ" همسر سرور من! تاج سر من! " بالا می‌گیره و جماعت مرگخوار و محفلی هرکدوم با توسل به ریش مرلین و کیش مرلین و چیزهای دیگه‌ی مرلین سعی کردند جایی پناه بگیرن تا آوار روی سرشون نریزه و از این مصیبت هم جون سالم به در ببرن.

با فرو نشستن گرد و خاک، مرگخوار و محفلی و لرد و دامبلدور، با نگرانی برگشتند سمت کره‌گی - میمبزلی تا از حالش خبردار شن که...

-
-
-
-

دافنه یهو متوجه شد همه بهش خیره شدن. خودشم به خودش خیره شد و بعد سرشو آورد بالا:
- عــــَـــرباب؟!
- به چه حقی به ارباب می‌گید عرباب دافنه؟!
- عــَـــربـــاب! من الان دافنه‌ی جادویی ِ مداومم، عـــَـــربــاب!

ملت اجمعین یه لحظه به شکل ِ در اومده و سپس، به شکلی هماهنگ و خودجوش همگی با هم تبدیل به شدن!

لُرد که از اختلاط دافنه و کره‌گی - میمبزلی به شدت قاطی بود، دیه خونش به جوش اومده و قاطی کرده، روی مرگخوار و محفلی چوبدستی کشید:
- کروشیو! کروشیو! کروشیو! به ارباب می‌خندین مرگخوارای بی‌مقدار! کروشیـ... تو به چی می‌خندی کُپه‌ی مو؟!

لرد با دیدن دامبلدور که از شدت خنده داشت مراتب سیر و سلوک به سوی خورشید ِ اعظم رو طی می‌کرد، همینطوری سرجاش واساد ببینه واقعاً وات ده هـِـل؟!

دامبلدور کوشید به خودش مسلط شه و بعد با لبخندی گشوده گفت:
- چراغ‌موشی ِ سوخته‌ی روشنایی. محفل از ادعاش صرف نظر می‌کنه. دافنه‌ی مداوم مال خودت. ببرش خونه و ازش خوب مراقبت کن...

بعد همونطور که داشت می‌رفت بیرون، وقارش ذره ذره دود می‌شد و می‌رفت هوا:
- عرباب...! آخ چراغ مــِــه‌شکن ِ روشنایی. عربااااب!!

لرد در حالی که به خروج دامبلدور خیره شده بود، تمرکزش با این صدا بهم می‌خوره:
- عــــَـــرعــــَـــربــــاب!!

و دیگه جونش به لبش می‌رسه:
- ما استعفاء می‌دیم! ما شناسه‌مونو می‌بندیم! ما می‌ریم امریک پلید می‌شیم! ولمون کنید بذارید بریم!!

لُرد گیسو کَنان، مرگخواران آویزان، لودو شناسه‌بندان، مرلین بلیت‌زنان و دافنه " عرعرباب " گویان، از صحنه خارج می‌شن و بعد...

تق...!
تلق...!

- آخ!!

سالازار به زحمت از زیر آوار بیرون میاد، یه نگاه به تقویم پشت سرش می‌کنه و بعد...

- خاک بر سریـَـم شد! مسابقات کوییدیچیه!

و بعد...

The Of The Story !


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 21 اسفند 1392 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
ایوان و رز توی گلخانه ی تاریک یه گیاه جدید پرورش دادن که قابل کنترل نیست و نمی میره و قدرت های دیگه ای مثل اشک شفا بخش هم داره و اسمش هم کره گی مداوم گذاشته میشه. دامبلدور در رقابت با مرگخواران سعی میکنه موجود جدیدی به وجود بیاره و در نهایت این موجود از وصلت غول بی بخار ویزلیا و میمبلوس میمبله تونیا به وجود میاد که بهش میمبیزلی میگن. این موجود (که دامبلدور اصرار داره فاوکسه! ) توسط دامبلدور و محفلیا به خونه ی ریدل آورده میشه و کره گی رو میبلعه و در نتیجه موجودی که ترکیبی از کره گی و میمبیزلیه به وجود میاد. در نهایت دادگاهی به قضاوت سالازار برای تعیین حضانت موجود حارق العاده ی جدید تشکیل میشه و تصمیم گرفته میشه که خود اون انتخاب کنه میخواد پیش کی بمونه.دامبلدور یا لرد. در نهایت برای اینکه حرفاشو متوجه شن و ببینن کی رو انتخاب میکنه، مرگخوارا دافنه رو میفرستن جلو که حرفای موجود تولیدی (! ) رو ترجمه کنه.
_____________


-عـــــَر! عِـــــر! عرعـــــــَر!

اون بنده خدایی که قبلا کره گی صداش میزدن و الان اسماش انقد متنوع شده بودن که انتخاب بینشون سخت شده بود، اشک می ریخت و صحبت میکرد. دافنه هم با جدیت تمام زل زده بود بهش و چشم بزرگترشو تنگ کرده بود و چشم کوچیک ترشو با تمام توان باز نگه داشته بود و پس از چند دقیقه، دافنه که متوجه شده بود جو سنگین شده چندتا سرفه کرد و مقدار زیادی دود تولید شد.


- آقای قاضی. این بچه تصمیم خودشو گرفته. میگه من هیچوقت به سفید و سیاه اعتقاد نداشتم. میگه من میخوام خاکستری به زندگیم ادامه بدم. اصلا من دلم کباب شده واسه ش

محفلی ها با اشک ریختن احساسات فوران کرده شونو نشون دادن. مرگخوارا هم بعضی به شکل حقیقی و بعضی هم فقط توی ذهنشون داشتن سرشونو می کوبیدن به دیوار که چطور دافنه متوجه نیست که باید جوری حرف ها رو ترجمه کنه که به نفع اونا بشه.

- آقای قاضی... کره گی میگه من نمیدونم کدوم طرفو انتخاب کنم. هر دو طرفو دوست دارم!

بعد از زده شدن این حرف، به شکل ناگهانی جلسه ی دادگاه به هم ریخت. سر به دیوار کوبیدن مرگخوارا شدید شد و در نتیجه ش دیوار ترک خورد و ترکش گسترش پیدا کرد و رسید به لوستر و لوستر افتاد رو سر چندتا محفلی. رز سعی کرد پای دافنه رو لگد کنه تا بلکه یه چیزی حالیش بشه اما چون دافنه پا نداشت موفق نشد و فقط تونست یه کم هلش بده اون طرف تر و خودش روی اشکای محفلی ها لیز بخوره و لینی رو پرتاب کنه توی پنکه تا بال چپش به شکل آکورد ئون در بیاد. کره گی مجددا گریه افتاد و دافنه با دلسوزی تمام اومد نوازشش کنه که متوجه شد دست نداره و در نتیجه با یه جهش بلند خودشو پرتاب کرد روی سر کره گی. و سالازار بدون توجه به این وضعیت آشفته و حتی بدون توجه به بیهوش شدن کره گی در اثر ضربه ی دافنه رای خودش اعلام کرد.

- بچه سه روز اول هفته و صبح تا ظهر روز چهارم پیش زوج و بقیه ی هفته را پیش زوجه سپری میکنیه!

یه دفعه همه چیز متوقف شد. مرگخوارا و محفلیا در هر وضعیتی که بودن، همه به شکل در اومدن. و به خاطر فریاد سهمناک لرد ولدمورت، یه بخش دیگه از سقف ریزش کرد و قاضی دادگاه رو مدفون کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1392/12/21 20:54:40

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1392 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین

- تق تق تق! دادگاه رسمی‌ایه!

سالازار همونطور که با چکش به میز قضاوت می‌کوبید با خودش فکر کرد شکلک همر هرگز در عمرش انقدر مفید و به جا استفاده نشده بوده.

لرد و مرگخوارا در یک سمت دادگاه نشسته بودن، دامبل و محفلیا یه سمت دادگاه نشسته بودن و همه به فُرمت ِ چشم دوخته بودن به موجودی که گاهی عرعر می‌کرد، گاهی آروغ می‌زد [ گلاب به روتون! ] گاهی گرده‌افشانی می‌کرد و در برخی روایات ذکر شده که حتی صدای نعره‌ی غول‌ها هم از اعماق ِ ته ِ جونور شنیده می‌شد.

سالازار گلوش رو صاف می‌کنه، ابروش رو می‌ده بالا [ نه این که ابروشو بندازه بالا، با دو تا انگشت یه ابروشو می‌گیره، از جلو چشمش می‌زنه کنار! ] و می‌گه:
- زوجه دلایل خود را برای طلاق به دادگاه اعلام نمایدیه!

لُرد:
دامبل:
محفلیا و مرگخوارا :

سالازار که به شدت مصمم بوده دادگاه رو در کمال صحت و سلامت برگزار کنه، با عصبانیت چکشش رو می‌کوبه روی میز:
- زوجه حق صحبت خودش رو از دست دادیه. زوج هم لازم نیست دلایل خودشو برای طلاق اعلام کنیه! اساساً زوج هروقت اراده کنیه می‌تونه زوجیه رو طلاق بدیه. یه کلام، ختم دادگاهیه!

همین لحظه صدای عر و عر میمبیزلی ِ مداوم ( ) بلند می‌شه. سالازار چکش رو ول می‌کنه و دو تا ابروهاش رو با دست بلند می‌کنه:
- ای تنبون ِ منجوق‎دوزی شده‌ی خودیَم. بچه‌هم داریه؟!
- کره‌گی ِ مداوم ِ ماست!
- میمـ... فاوکس ِ منه!
- ساکتیه! با توجه به قد رشید و رعناییَش، نتیجه می‌گیریَم بچه به بلوغ رسیدیه! در چنین مواردی، دادگاه از خود بچه می‌پرسیه که می‌خواد با والد یا والده زندگی کنیه. خب... بچه‌جان... می‌خوای با کی زندگی کنیـــــه؟!
- عـــــــــــر عــــــــــــر عــــــــــــر!

دامبلدور و ولدمورت مثل آمبریجی که یه گله سنتور دیده باشه، خیره می‌شن به سالازار تا ببینن آیا سالازار کبیر از زبون ِ این کره‌ی زبون‌نفهم سر در آورده یا نه.
- یک نفر مترجم ِ زبان ِ نباتی بیاریَد!

بعدها یکی از علل اختلاف بین بلا و لینی، این بود که هردو مدعی بودن دافنه رو خودشون پرت کردن تو صورت ِ کره‌گی و دافنه هم جهت برابری و مساوات، با هردوشون قهر کرد که این موضوع باعث شد لُرد بسیار افسوس بخورن که چرا خودشون دافنه رو پرت نکردن تو صورت ِ کره‌گی!

مرگخوارا و لرد ولدمورت:
محفلیا و دامبل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 1 مهر 1392 08:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارها همه با دهان باز به صحنه خیره شده بودن و حتی عده‌ای از شاهدین بعدها قسم خوردن که با جفت چشماشون دیدن که یک جفت شاخ خیلی تمیز روی سر صیقل‌زده‌ی اربابشون در اومده. (در مورد این جفت شاخ شایعات زیادی مطرحه و مدارک مستندی ارائه نشده ولی اخیرا پرونده‌ای از سنت مانگو توسط آسانژ،‌ مشنگ معروف پته رو آب ریز منتشر شده که نشونه میده ولده‌مورت برای چند عمل زیبایی منجمله بریدن شا‌خ‌های روی سرش به اونجا مراجعه کرده! ).

- یافتم.. یافتم!

فلور خوشحال و خندون سنگ پای گمشده رو با دست راست بالا گرفت و ولوله‌‌ای که توی خونه‌ی ریدل راه افتاده بود خوابید. گویند از آن لحظه به بعد بانو دلاکور به لقب افتخاری ارشمیدس نائل شد . ولده‌مورت بعد از اینکه از امور مربوط به مرگخوار دانشمندش فارغ شد،حواسشو معطوف دامبلدور کرد.

- من اون جوجه اردک زشتتو صد بار تا حالا دیدم. اصن این ریختی نبود!
- هیچوقت از اشتباهاتت درس نمیگیری تام .
-
- صدبار جوجه اردک زشتو دیدی ولی یه بار شد تا آخرش ببینی؟
- تلویزیون خب همیشه تا یکی مونده به آخرش نشون می‌داد!‌
- خب آخرش میشد این!

و باز به جفت پای اژدهایی که مثل دو تا ستون فلس‌دار از سقف اومده بود پایین اشاره کرد. ولدک که با توضیح دامبل قانع شده بود، چشمکی به ایوان زد و اشاره‌ای به بلا کرد که یعنی بیا . دست چپ و راست لرد سیاه به او نزدیک شدند و جلسه‌ی فوری همونجا شکل گرفت.

- شما دو تا می‌دونستین آخرش اینطوری میشه؟
- نه ارباب! ما اصلا وسایل مشنگی نداشتیم.
- تو خونه‌ی ما هم تحریم بود، اصالت خاندان بلک زیر سوال می‌رفت.
- خب حالا مهم نیست. باید ته توی این جونور رو در بیاریم. همینطوری اینو نمیشه به جون کره‌گی انداخت.
- ارباب،‌خیلی ضایع‌ است تاریخ دوئل رو عقب بندازیم. کلی مهمون دعوت کردیم، کارت پخش کردیم، میوه و شیرینی سفارش دادیم.
- پول شام رو که ندادین؟
- نه ارباب.
- پس بندازینش عقب.

ایوان تقویمش رو از جیبش در آورد و اصلا حواسش به نگاه هاج و واج اربابش نبود.

- شما چیکار داری میکنی ایوان؟
- دنبال یه تاریخ قشنگ دیگه‌ هستم خب قربانت گردم. این یکی رو گذاشته بودیم ۹۲/۹/۲ ولی الان سخت شد.
- ایوان؟
- ارباب!
- کروشیو مکسیموس

خون و کف همینطوری از دهن ایوان می‌ریخت بیرون و انقدر صحنه دلخراش بود که عرعر کره‌گی مداوم به هوا رفت و کل خونه‌ی ریدل را روی سرش گذاشت. بعد از اون همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد:

میمبیزلی با سر سقف رو هم سوراخ کرد و در یک حرکت منبع عرعر را جلوی چشمش همه بلعید. بعد روم به دیوار،‌آروغ بلندی زد که گرد سبزرنگی همه جا پخش کرد به طوریکه چشم،‌چشم رو نمی‌دید. وقتی گرد و غبار فروکش کرد، چیزی که روبرویشان بود ملغمه‌ای بود از کره‌گی و میمبیزلی.

ولدک: کره‌گی من!
دامبل: میمبیزلی من!
ملت:
دامبل: فاوکس من! :pashmak:

درست همان لحظه که همه به حالت «این بچه مال کیه؟» در اومده بودن، سالازارالدوله‌ی اعظم باباشاهیان به عنوان قاضی بی‌طرف وارد شد تا مسئله حضانت رو حل و فصل کنه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1392 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
غول بی بخار ویزلی حتی اینقدر بخار ازش در نمیومد که همسر عزیزش میمبله رو نوازش کنه و دلداری بده. یه کم برای خودش بین جمع وایستاد بعد دید واقعا جمع بهش عادت نداره. زرت زرت زرت راهشو کشید و به سمت خونه شون رف!

دامبلدور و سیریوس یه کم به هم نگاه کردن یه کم به غول بی بخار! درنهایت نتیجه ای نگرفتن و برگشتن به جوجه میمبیزلی (چقدرم نوشتنش سخته! اسمشو می ذاشتین توله گی مستمر ) خیره شدن که بالای سرش میمبله ی گریان در حال اشک ریختن بود. سیریوس برگشت رو به دامبل و پرسید:

- پروف شما که پروفسورید.. تاج سر مایید! خیلی بلدید.. یه غول و یه گیاه..امم.. چطوری!؟ ینی واقعا چطو ممکنه؟ گرده افشانی کردن یا هممم!؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید و صاف نشست. یکی دوبار گلوشو صاف کرد که یه سخنرانی گیرای مخ زن و نخ بده در این رابطه داشته باشه.. در تجربیات قبلی ثابت شده بود که همچین بحثایی بسیار راه گشاست!

دامبلدور تازه دستشو انداخته بود گردن سیریوس و قدم به قدم نزدیک می شد که ناگهان یه اتفاق عجیب رخ داد! اون جوجه گیاه بی بخار سابق اول به رسم میمبله بودن چرکهای سبز رنگی از خودش در کرد! ( به جون کوئین اینقد دنبال لغت معادل در کرد گشتم که خسته شدم! ) و بعد مثل پروانه ای که از پیله در بیاد یه تخم از گیاه به جا موند(!!) که ناگهان مثل یه ققنوس آتیش گرفت و جلز و جلز شروع کرد به بریون شدن.. بعد مثل داکسی ها جیغ جیغ کرد و با نوک هیپوگریفیش پوسته ی تخم رو شکست و در انتها مثل یه اژدها قهرمانانه بیرون پرید!

سیریوس و مادرشو و هفت جد آباد حاضرین فقط می تونستن مثل شتر به این صحنه نگاه کنن.. البته غیر از دامبلدور که از شادی دیدن این صحنه تو پوست خودش نمی گنجید و داشت اون وسط از این رقصایی می کرد که یه دست میره پشت گوش و اون یکی دست از جلوی صورت به نرمی و لطافت میره تا آخر و بعد دست بعدی و به همین ترتیب فضا رو شبیه کلیپهای قدیمی شماعی زاده می کرد!

سیریوس که از ترس و تعجب به لکنت افتاده بود و مثل ژیان استارت می زد به دامبل گفت:

- پ.. پ.. پ.. پ ..!
- پ ت ث جیم چه حه!؟ حروف الفبا رو می خوای بگی پسرم!؟ بگو بگو! حروف الفبا خیلی چیز مهمیه!
- چ.. چی؟! نه پ..پروف! می خواس تم بگم .. این.. چ چه طوری؟!
- آفرین! به نکته ی خوبی اشاره کردی سیریوس عزیزم.. این حاصل اختلاط زیاده بوده.. گرده های متفاوت! می خوای بازم راجع به گرده افشانی برات توضیح بدم!؟ :pashmak:

تابلوی مادر سیریوس که سوژه ی جدیدی پیدا کرده بود دوباره شروع به فوش دادن کرد و توله میم چی چی داشت خیلی زیبا از گلدون مادرش شیر می خورد و خیلی سریع رشد می کرد.. خیلی سریع!

خونه ی ریدل ها
دارک لرد با ابهت و جذبه ی همیشگیش توی راه رو ها قدم می زد و کره گی مداوم هم مثل کره ی هیپوگریف مداوم پشت سرش در حرکت بود! و در کمال خرسندی جلوتر از همه مادر ارباب عالم گیر قدم می زدن!

- مادر! یه کم از اون غریزه ی مادریتون رو باید الان به من منتقل کنین تا بتونم این کره گی رو واسه همیشه بذارم و برم!
- ساکت شو قند عسل مامان! اون که قرار نیست یه ارباب مخوف و سیاه باشه.. اون فقط یه کره ست و به مادر مسئولیت پذیر و قدرتمندی مثل تو احتیاج داره! برو نوازشش کن!
-
- حالا!!

لرد از شدت عصبانیت تک تک موهاشو در لحظه کند و از این بعد ما می تونیم بفهمیم که ارباب کچل شدن و هیچ گونه حقی قبل از این برای کسی تعریف نشده!

لرد ولدمورت در حالی که از شدت عصبانیت کچل و قرمز شده بود به سمت کره گی مداوم رفت و زیر لب طبق عادت همیشگیش یه فوش به زبون ماری داد و همین کافی بود که کره گی مداوم بزنه زیر گریه و اشک هاش مثل رودخونه جاری بشن!

- پسرکم! غنچه ی مادر! یه کم بهش محبت کن تا اشکاش به سفره های آب زیر زمینی نرسیده و همه ی مرده ها رو زنده نکرده! :worry:

و ارباب این گونه در حالی که جمعی از ممدان مرگخوار و نجینی و مادرشون نیگا می کردن کلماتی محبت آمیز و در عین حال انزجار آور بر زبان جاری کردن و کلی به سابقه شون لطمه زدن..! فقط هم نجینی بود که از روی تنفر فش فشی کرد!

همون جا - ساعتی بعد
لرد ولدمورت در انتهای تالار روی صندلی مجللشون نشسته بودن و در مقابل هم دامبلدور روی یه سه پایه ی حموم بچه _ که از غیب ظاهر کرده بود! _ نشسته بود!

- خب بوس! یا حالا همون آل بوس! می خوای این مسابقه ای که قولشو دادیم چطور شروع بشه و کجا و چطوری؟! داریم بهت کلی تخفیف می دیم پیری.. اونم به خاطر ریش.. هممم.. خودمونه!

دامبلدور در حالی که از شوق و ذوق نمی تونست دیگه روی صندلیش بند بشه و هی وول می خورد شروع به صحبت کرد:

- ینی تامک تو دلت میاد یه مسابقه بذاری و سوژه رو به این راحتی تموم کنی؟! حیف نی بعدش ما بی سوژه بشینیم اینجا!؟ دلت میاد واقعا!؟

دامبل یه تکونی خورد و اردک عروسکی که زیرش بود و مدام سوت می زد رو با یه سوت قوی کشید بیرون و به لرد زل زد!

- خب پیری.. به خاطر این که ما هم بیشتر بهمون خوش بگذره مسابقه رو صد مرحله می کنیم که تا ابد ادامه پیدا کنه سوژه.. وایستا ببینم.. اون جوجه کرکست کو!؟

دامبلدور بشکنی زد و ناگهان دوپای مهیب اژدها مانند از سقف افتاد پایین.. دوپایی که فقط یه ناخونش اندازه ی ریش دامبلدور بود!

- اینم فاوکس!
- فاوکس؟!
- فاوکس؟!
- این فاوکسه پیری!؟
- ارباب اجازه بدین این پیر خرفتو بکشم!

در نهایت با این همه وسایل حمومی سنگ پا هم اون وسط گم شد و غلغله ای بین جمع افتاد و هر کسی یه چیزی می گفت.. ولی دامبلدور خیلی شیک و خونسرد اصرار داشت که توله میمبه فاوکسه!

- فاوکسه! :pashmak:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1392 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ایوان و رز گیاه عجیبی در گلخانه تاریک پرورش دادن.گیاه نه میمیره و نه میشه کنترلش کرد.گیاه که بسیار خشن هم هست فکر میکنه که لرد سیاه مادرشه.
بصورت اتفاقی لرد و مرگخوارا متوجه میشن که اشک گیاه مثل اشک ققنوس شفابخشه.
اسم گیاه کره گی مداوم هست.(میتونین کره گی صداش کنین!)
لرد دامبلدورو دعوت میکنه و گیاه رو بهش نشون میده.به پیشنهاد دامبلدور قرار میشه بین کره گی و فاوکس مسابقه ای برگزار بشه.
درحالی که لرد با کره گی درگیره، دامبلدور به محفل برمیگرده و به دلایل نامشخصی(شایدم من متوجه نشدم) سعی میکنه از حاصل ازدواج فاوکس و گیاهان و جانوران محفل، جانور جدیدی بوجود بیاره.
جانور مورد نظر دامبلدور که فرزند میمبلوس میمبلتونیا و غول بی بخار ویزلی هاست متولد میشه!

ـــــــــــــــــــــــــــــ

سه ساعت بعد!

دامبلدور گیاه سبز رنگ بی بخاری را که در تکه پارچه ای پیچیده شده بود در آغوش گرفت.
-ای جانم...چقدر تو ماهی.نه..نه...گریه نکن.ناااازی...اوخ...خار داری؟:worry:

مادر گیاه جدید با نگرانی به فرزندش "میمبیزلی " (ترکیب میمبلوس و بی بخار و ویزلی) خیره شده بود.حتی او هم میدانست برای دامبلدور گیاه و جن و حشره تفاوتی ندارد...بی ناموس همیشه بی ناموس است!

سیریوس بلک متوجه نگرانی مادر شد و میمبیرلی را از دامبلدور گرفت.
-خب...حالا این به چه درد ما میخوره؟مگه نگفتی مسابقه قراره بین فاوکس و کره گی باشه؟

دامبلدور روی مبلی نشست.یعنی تصمیمش این بود.ولی به دلیل کمبود بودجه محفل مبلی در محل یافت نشد و دامبلدور چهارزانو روی زمین نشست.دستی به ریشش کشید.کمی فکر کرد.
-هوووم...الان که فکر میکنم میبینم حق با توئه.ولی چون اصولا ما کارو انجام میدیم و بعد فکر میکنیم هر از چند گاهی به همین بن بست میرسیم.خب...اصلا چرا من فاوکس باوفای خودمو خسته کنم؟مطمئنم همین جونور ویژگی های خارق العاده ای داره.همینو میبریم با کره گی مسابقه بده.ولی اول باید بفهمیم چه قدرتهایی داره و چه کاری ازش برمیاد.

سیریوس با ناامیدی به میمبیزلی نگاه کرد.بی بخاری از شاخ و برگش میبارید.نه سیریوس، نه میمبلوس و نه حتی غول بی بخار ویزلی ها امیدی به نیروهای فوق العاده میمبیزلی نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!