جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  104 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  216 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  211 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 04:45
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز عزیز اینجا جای قلدربازی و امر و نهی نیست! این حرف ها رو توی زیر سایه بزن! تکرار نشه!

روال عادی!

----------------------------------------------------------------

آلبوس سوروس با سرعت میدوه و از یک تونل وارد تونل دیگه میشه ... وزارت سقوط کرده و او شکست خورده بود ... اما این پایان کار نبود ... او به زودی برمیگشت ...

پاق!

چند دقیقه بعد با لباس هایی خیس و آغشته به مواد سفید مفید در کنار خانه گریمولد ایستاده بود. به سختی نفس می کشید و به حوادث چند ساعت اخیر فکر می کرد. حقیقت همچون چکش به این حالت بر سرش می کوبید. وزارت او سقوط کرده بود!

به خانه گریمولد نزدیک شد و به آرامی در را کوبید. صداها در نظرش گنگ و مبهم بود...قدم هایی که به در نزدیک می شد...جیغ و داد خانم بلک...و صدای خشنی که گفت: کیستی؟ رمز شب رو بگو!

-آلبوس سوروسم! اممم...رمز شب؟ رمز شب رو از کجا باید بدونم؟
مکثی کوتاه و مودی ادامه داد: آلبوس سوروس الان توی وزارته داره آب پرتغال می خوره! زود خودت رو معرفی کن!
آلبوس ناله ای کرد و گفت: به ریش مرلین قسم خودم هستم. خود آلبوسم! وزارت سقوط کرده آلستور! بلیز وزیر شده! جون مامانت در رو باز کن!

هق هق آرامی به گوش رسید و آلستور با صدای ضعیفی گفت: فقط پنج سالم بود که ترکم کرد. اون موقع ها همیشه پیشش بودم و دوست داشتم بغلم کنه. وقتی اون نفرین بهش خورد من فقط نگاش کنم و هیچ کاری ازم بر نمیومد!

آلبوس سوروس با نگرانی پرسید: کی؟ چی شده مودی؟
-چیزی نشده. مامانم رو میگم!
آلبوس:
و با خشم گفت: وزارت سقوط کرده تو داری خاطرات گذشته رو تعریف می کنی؟ گفتم بازش کن! ریداکتو!
در خانه گریمولد از جا کنده شد و همراه با مودی به عقب پرتاب شدند. فریاد خانم بلک به اوج خود رسیده بود. آلبوس به سرعت وارد خانه شد و به سمت آشپزخانه رفت!

در را باز کرد و قبل از اینکه بتواند حرکتی بکند دوجین چوبدستی به سمتش گرفته شد!
در همان لحظه مودی با قیافه ای درب و داغون وارد آشپزخانه شد و فریاد زد: اون به من حمله کرد! می خواست من رو بکشه! اون یک مرگخواره که به آلبوس سوروس تغییر شکل پیدا کرده! اون بلیزه!

همه با خشم و نفرت به او نگاه کردند و آماده اجرای طلسم شدند.
آلبوس با دستپاچگی گفت: نه نه! این درست نیست. من خود آلبوسم. وزارت دست بلیزه. باید کمکم کنید!
صدای ملایمی گفت: دست نگهدارید!
همه چوبدستی هایشان رو پایین آوردند. آلبوس دامبلدور نگاه مرموزی به آلبوس سوروس انداخت و گفت: یک نشونه بده! یک چیزی بگو که فقط آلبوس سوروس واقعی میدونه!

آلبوس آب دهانش رو قورت داد و زمزمه کرد: من به یاد تو و سوروس اسنیپ نام گذاری شدم!
این جمله اثر خودش را کرد. همه به سمت آلبوس دویدند و او را در آغوش گرفتند. آلبوس دامبلدور با خوشحالی گفت: من همیشه میدونستم! بابات کار خوبی کرد اسم من رو روی یک بچه سیفیت گذاشت! تو یک سیفیت اصیلی!
ملت:

دامبلدور با نگرانی به اطرافیانش نگاهی انداخت، مکثی کوتاه و ناگهان فریاد زد: به خونه خوش اومدی آلبوس سورس!
ملت:

آلبوس سرش را بین دستانش گرفت و فریاد زد: چرا شما نمی فهمید؟ وزارت سقوط کرده! جیییییییغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس سوروس: عشق خیلی خوبه! عشق بهترین چیز دنیاست!
لرد: بله؟
آلبوس سوروس
لرد: یکی ترجمه کنه ...
آلبوس سوروس با اعتماد به نفس یک قدم به جلو برمیداره ...
آلبوس سوروس: تو هم اکنون تحت اراده قدرت برتر یعنی نیروی عشق هستی ...
لرد: خب که چی؟
آلبوس سوروس: زانو بزن ... اووووهاهاها!!!
حضار

لرد: این دلقکو هر چه زودتر بگیریدش ببریدش توی حوض برادران جادویی غرقش کنید!
آلبوس سوروس: نه .. شما حق ندارید .. این خارج از کتاب هری پاتره .. من چنین قسمتی رو یادم نمیاد ... من .. قلپ قلپ قلپ!

کمی اونور تر مرگخواران همچنان با هم سر مقام آبدارچی گلاویز هستن که ناگهان اون طرف یک باجه باز میشه و سر و کله پرسی با همون عینک همیشگیش از اون پشت پیدا میشه!
پرسی: کسانی که میخوان وزارت سحر و جادو رو تی بکشن از این طرف لطفا!
بلافاصله سیل عظیمی از مرگخواران به سمت باجه کذایی به راه افتاده و اینگونه از این زد و خورد خشونت آمیز جلوگیری میشه!

در داخل وزارت ...
بارتی و ایوان و نیکلاس بالای سر گلگومات ایستادن و در حال تبادل نظرن!
ایوان: به نظر من دندوناشو میتونیم جای عاج فیل بفروشیم .. پول خوبی گیرمون میاد!
بارتی" فکر میکنم در بازار مشنگی میتونیم استخوناشم جای استخون های دایناسور بفروشیم!
نیکلاس: این توهین به دشمنه ... ما نباید حرمت ها را بشکنیم .. ما باید ...
- کروشیو!

در سویی دیگر!
بلیز: هی ممد بیا اینجا!
ممد: بله قربان؟
بلیز: منو به اتاقم راهنمایی کن!
ممد: کدوم اتاق قربان؟
بلیز: وقتی خودتو خانوادتو یکسال فرستادم آزکابان آب خنک بخورید میفهمی کدوم اتاقو میگم!
ممد: چشم قربان!
بلیز: حالا منو راهنمایی کن!
ممد: کدوم اتاق؟ من که هنوز نیفتادم آزکابان که بفهمم!
بلیز !!!!!!!!

همون لحظه لرد در کنار حوض برادران عینک آفتابی زده و نشسته و داره طعم فتح وزارت رو مزه مزه میکنه ... که یک مرگخوار به لرد نزدیک میشه ..
مرگخوار: ارباب .. متاسفانه آلبوس سوروس فرار کرد ...
لرد: چی؟ چطوری؟
مرگخوار: دریچه تخلیه حوضو زیر آب باز کرد آب حوض خالی شد .. خودشم قاطیه آب حوض فرار کرد!
- آواداکدورا!
نور سبز رنگی به مرگخوار بیچاره برخورد میکنه و وی جا به جان آفرین تسلیم میکنه ...

همون لحظه بلیز به سمت لرد میاد ...
- تو چرا اینجا ولو شدی رو زمین هان؟ اوه .... ارباب شمایید؟
- کروشیو!
بلیز: آخ ... ارباب .. میخواستم بگم .. ما باید سر البوس سوروس رو بکنیم و بذاریم روی سر در وزارت سحر و جادو تا عبرتی بشه برای همه!
لرد: همین الان از فاضلاب فرار کرد!
بلیز: چی؟ نـــــــــه!!! همش تقصیر شما بی عرضه هاست .. مثلا لردی ... من میخوام وزیر شم! از همون اولشم اشتباه کردم شما ها رو استخدام کردم ... شماها یک مشت ...
کروشیو!
و بلیز از درد دیگر چیزی حس نکرد! (پارادوکس)

همون لحظه مکانی بد بو در اعماق زمین ...
آلبوس سوروس با سرعت میدوه و از یک تونل وارد تونل دیگه میشه ... وزارت سقوط کرده و او شکست خورده بود ... اما این پایان کار نبود ... او به زودی برمیگشت ...

خب شورشیان عزیز .. از اونجایی که ساعت از دوازده شب گذشته و مهلت یک روزه ما تموم شده و از طرفی نیاز بود که این سوژه به هدف خودش برسه تا طرح کودتا ریخته شه ماموریت در این تاپیک تمام هست ... از اینجا به بعد پستهای این تاپیک بر طبق روال عادی خود باید پی گیری شود.
با تشکر ... وزیر خشن و آستکباری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/4/17 1:00:39
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
چند چهره ي نقاب دار با حالت تهديد اميزي از پشت به پرسي نزديك ميشند.

البوس سورس:مراقب پشت سرت باش !!

پرسي رو به مرگخواران:ميبنيد دوستان ، جناب وزير فكر ميكنن من منجي شون هستم.

مرگخوارا:

پرسي:ببين جوجه پاتر ، تموم صفوف دفاعي وزارت شكسته شده ، ديگه كارت تمومه ، پخ پخ !!
وزير:كه اينطور ، واقعا فكر ميكني تمام صفوف دفاعي شكسته شده؟!

پرسي با حالت نگراني رد نگاه البوس سورس رو دنبال ميكنه ، مسيري كه به توده اي پشم قهوه اي رنگ ختم ميشه .

همان زمان بيرون ساختمان اصلي وزارت

مرگخوار شماره 1:فكر ميكني تا الان وزارتو فتح كردن ؟!
مرگخوار شماره 2:من كه لحظه شماري ميكنم ، لرد بهم قول داده بعد كودتا رياست ابدارخونه رو بده بهم
مرگخوار شماره 2:به منم همينطور گفته رياست ابدارخونه رو ميده بهم (خي خي خي)(افكت خنده)

دو مرگخوار لحظه اي نگاه معني داري به هم ميندازن.
مرگخوار اول يقه ي مرگخوار دوم رو ميگيره .

شماره 1:ببينم چي گفتي رياست ابدارخونه ؟! اين خيال باطلو از سرت بيرون كن اونجا ماله منه.

يه مرگخوار ديگه كه از اونجا رد ميشده بدو بدو و با خوشحالي به سمت اونا مياد.

مرگخوار شماره 3:ببينم هنوز تموم نشده ؟! كاش زودتر حساب وزيرو برسن تا من بتونم كارمو به عنوان رييس ابدار خونه شروع كنم.

دو مرگخوار ديگه:

بوووم

شماره 3:اين صداي چي بود ديگه؟!
شماره 2:فكر كنم وزارتو فتح كردن ، وزيرم تركوندن.

جسم سياه رنگي از پنجره ساختمون وزارت شوت ميشه و با سرعت 1000 كيلومتر بر ساعت درست جلوي مرگخواران به كف سالن برخورد ميكنه ، محتويات جمجمه كه همه چيز توش هست جز مغز به اطراف پراكنده ميشه.

هر سه مرگخوار همزمان:اين كه پرسيه!!!!!!

درون ساختمان وزارت

گلگومات مثل توپ مرگخواران رو به اطراف پراكنده ميكنده.

در همين لحظه پيكر سياهي در چهار چوب در ديده ميشه ، گلگومات نگاهي با مفهوم اينكه - مردي بيا جلو تا حاليت كنم -بهش ميندازه .

پيكر وارد اتاق ميشه ، نور به كله ي كاملا كچلش ميخوره و بازتابش چشماي گلگوماتو براي لحظه اي از كار ميندازه.
پيكر سياه چوبدستي رو بلند ميكنه:اواداكداورا

طلسم به گلگومات برخورد ميكنه.

همان زمان درون مغز گلگومات

يكي از سيستمهاي عصبي به شدت با مغز درگير شده.

سيستم عصبي:اسكل جان تو مردي ، همين الان بايد فعاليت تمام نقاط بدنو از كار بندازي.
مغز فندوق مانند.:ها الان اين كه گفتي يعني چه؟

يه گلبول سفيد كه در حال گشت زني در اون اطراف بوده با ديدن اين مشاجره مياد جلو تا دخالت كنه.

_ببخشيد مشكل چيه؟!
سيستم عصبي:بابا اين اسكل نميفهمه كه مرده.
گلبول سفيت:بابا عجب خري هستي اين مغز پيامايي رو كه از يه بخش بيشتر باشن نميتونه معنيشونو بفهمه صبر كن من مشكلتو حل ميكنم.
گلبول رو به مغز:ببين برادر!
مغز:جانم.
_تو!!
مغز:خب
_مردي!!

همان زمان بيرون از مغز گلگومات

هيكل گلگومات تالاپي ميفته رو زمين و ميميره.
وزير فرصتي برا غصه خوردن نداره چون لرد با حالت تهديد اميزي بهش داره نزديك ميشه.
ناگهان يه جمله به ذهن البوس سورس مياد نيروي عشق همه چيزو شكست ميده ..
البوس سورس در همين افكاره كه صداي نفرين كروشيو لرد ذهنشو منحرف ميكنه.

_____________________

ايا عشق بر قدرت پيروز ميشود؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/4/17 0:19:29
ویرایش شده توسط گلگومات در 1387/4/17 0:39:26
اگه كسي يه بار زد توي گوش تو ، تو دو بار با چماغ بزن تو سرش.

يكي از ضرب المثلهاي غول ها

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر جدید که لباسهای فاخری به تن کرده،همراه با دو مرگخواری که لرد برای محافظتش گماشته بسمت ساختمان اصلی وزارتخانه آپارات میکنه...

بلیز در این فکره که باید این اوضاع نابسامان را درست کرد،رانت خواریها را از بین برد،فساد اداری را از جا کند و آرامش و امنیت را به جامعه جادوگری باز گرداند...

--------------

وزیر سابق یواش یواش عقب عقب میره و پسران سفید هم مانند آدمخواران بسمتش میرن...

آلبوس سوروس:هوووم...بچه ها گوش کنید سوء تفاوت شده،احتمالا دست اندرکاران برای اینکه بیشتر با داستان همذات پنداری داشته باشید لباسای منو دزدیدند ولی شما بیش از حد تحت تاثیر جو داستان قرار گرفتید...

پسرها نزدیکتر میان...

آلبوس:اگه یه قدم دیگه جلوتر بیاین!

پسرها یه قدم جلوتر میان

آلبوس:فقط اگه یه قدم دیگه جلوتر بیانن!

پسرها:خوب چی میشه؟

آلبوس:میشه دو قدم

پسرها:با مزه بود،ولی نمیتونی با این کلکا ما رو بپیچونی

در این لحظه ناگهان پرسی همچون شاهزاده ای سفید سوار بر جارو از درب اتاق داخل میشه،یه دور مانور میره و جلوی پسرها دستی میکشه و خط ترمز خفنی به جا میذاره،سپس از جارو میپره پائین و دور بازو و سرشونه هاشو به نمایش میذاره...

آلبوس:آه پرسی من فک میکردم تو طرف مرگخوارائی،چه موقع رسیدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس به کنکاش کردن مخ مرد شاکی ادامه میده:
- بله...! ما کلاس های خصوصی دامبل رو دایر کردیم تا ملت در آسایش باشن..! اونوقت شما میاین میگین تورم هست..؟

در این بین یه دسته پسر کوچولوی سیفیت میفیت از بین جماعت میان جلو:

آلبوس: وای..! شما چقدر سیفیتین!! بله فرزندانم...!
یکی از پسرا میاد جلو:
-جناب وزیر...! ما یه خواهش از شما داشتیم..!

آلبوس شدیدا ذوق زده میشه!
آلبوس: هر خواهشی عزیزانم! من وزیر مردمیم! من متعلق به شما کوچولوهای سیفیت هستم! بفرمایید!
پسر سیفیت: قربان! ما می خواستیم شما یه قصه برای ما تعریف کنین!

آلبوس: ها...؟ قصه!؟ گلگو!
گلگو: وزیر باید بود مردمی!!
آلبوس: اهم! بله چه قصه ای کوچولوهای من؟
پسرا: قصه همون پادشاهی که فکر می کرد لباس داره ولی نداشت...! بعد یه پسر سیفیت جلوشو گرفت گفت که لباس نداره!

آلبوس: آها بله...یکی بود یکی نبود! یه وزیری بود! چون اینجا ما پادشاه نداریم! یه وزیری بود که اومده بود محله پایین شهر چون خیلی مردمی بود...! ولی لباس نپوشیده بود! یه پسر سیفیت که خیلی هم سیفیت بود...!

پسر: قربان! چرا شما هم مثل اون وزیر شدین..!
آلبوس؟ هان!؟ گلگو این چی میگه؟
گلگو: وزیر باید بود مردمی....نه چیز! قربان! نهههه! قربان شما بود خیلی بد! شما لباستون کجا گم شده بود قربان!!؟
آلبوس به خودش یه نگاهی می کنه...و متوجه میشه همه شنل و کلاه و هرگونه لباس رویی مربوط به وزارت رو دیگه تنش نداره..!

-----

در دوردست!

یه نفر رو یه مبل نشسته داره یه گربه رو نوازش می کنه و یکی جلوش زانو زده:(با تشکر از دست اندرکاران کارتون گجت!!!)
-قربان لباساشو ازتنش درآوردیم...بدون لباس وزارت اون دیگه نمی تونه برگرده به وزارتخونه...وزارت خونه مال ماست!!

- خوبه بلیز...حالا لباساشو بپوش و برو وزارتخونه...تو وزیر جدیدی! یوهاهاها...بلاخره می گیرمت آلبوس!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان ،نیکلاس و پیتر که به دلایلی دچار مشکلات حاد فیزیکی- روانی شده بود، با افتخار به در باز شده نگاه میکردند.

پیتر:
مورگان: خوب ... کارت خوب بود پیتر... تونستیم در رو باز کنیم!

کف سوت هورا! از جانب نیکلاس که به شدت به وجد آمده بود و مشخصا از مشغله ی زیادهنگام گشودن در ، تاثیر گرفته بود، موجب شد که مورگان نیمه کروشیویی به او بزند ولی بعد منصرف شد ، چون عواقبی در بر داشت!از جهتی مدت ها قبل، لرد حق انحصاری کروشیو زدن را خریداری کرده و به نام خود ثبت کرده بود.

- بوقی! ما مثلا الان داریم سری کار می کنیم! این سر و صداها چیه؟؟!
- باشه مورگان! ولی موقع عملیات سر و صدا زیاد نبود!

مورگان:بووووق!

و این چنین شد که سه مرگخوار با تلاش و کوشش فراوان و فداکاری بسیار!!! ، به وزارتخانه راه یافتند و برای مراحل بعدی نقشه آماده شدند..

مکان: پایین شهر

- و ما تحولاتی ایجاد کردیم که سبب شدند، جامعه ی ما پیشرفت خاصی در زمینه ی انسجام و اتحاد جادوگری، به دست آوریم و به این....

- ببخشید... ببخشید!!

آلبوس سوروس پاتر در حالی که به این صورت به ساحره ی جوانی که سخنرانی اش را قطع کرده بود، نگاه میکرد، به آرامی در گوش نصف و نیمه ی گلگومات گفت: این دیگه چی می خواد؟من که بووووق سفارش نداده بودم!!!

- نه وزیر مردمی باید دانست !این فرق کرد!! داشت توقع مردم!! شما باید صبر داشت!! باید پاسخ داد!!

وزیر مردمی با خشانت و لحنی بس ارزشی گفت: چی می خوای؟..... دوست عزیز!!

و کلمات آخر را با اکراه تمام به پایان رساند و چهره اش را در هم کشید.

- وزیر مردمی! چرا تورم زیاد شده؟ ما آب نداریم! نون نداریم! دیروز گوجه فرنگی کیلویی 500 گالیون بود ، حالا 1000 گالیونه ، تازه میوه فروش ادعا میکنه که در ازای بووووق، بهم تخفیف میده!! چرا این قدر تورم؟؟

وزیر مردمی در گوش گلگومات: تورم دیگه چیه؟... ولش کن... من یه خرده طولش میدم ، تو توی این فرصت بزن شپلخش کن... باشه؟؟!

- اما....!!

- حرف نباشه... تو ناسلامتی معاون منی !!


....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/4/16 20:03:23
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/4/16 20:24:49
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/4/16 20:26:14
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/4/16 20:57:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دم در اصلی وزارتخانه

پیتر : مل می اَم دبولم کلده شه الباب بم جدیدشو ایده ، نه ؟ ( ترجمه: من میگم زبونم کنده شه ارباب بهم جدیدشو میده ، نه ؟ )
مرگان در حالی که به ناراحتی به در اصلی خیره شده بود، از شدت ناراحتی به همراه خشانت و عصبانیت لگدی به در زد. ناگهان زمین شروع به لرزیدن کرد و تکه یخی از بالای در به پایین افتاد. مورگان از روی خشانت دوباره به در ضربه زد. تکه یخی دیگر روی زبان پیتر افتاد و آنرا از در جدا کرد! دوباره تکه یخی افتاد.

مورگان : ها کنید به یخ ها آب شه!
و نیکلاس و پیتر که حالا زبانش را در آورده بود که از سالم بودنش مطمئن شود، شروع به لگد زدن و ها کردن در کردند. این ماموریت چنان برایشان مهم بود که حاضر بودند از هر روشی ، بیناموسی یا غیره برای تولید گرما در راستای آب شدن یخ استفاده کنند!

راهرو ی سوم

- بارتی ..اهم، میشه ازت خواهش کنم که یکم بری اون ور تر! این سانتور ِ مثینکه جو کلاس خصوصی برش داشته!
بارتی : نمیشه! این یکی که کنار ِ من ِ یه تسترال ِ خانومه! من هیچ وقت تنه ام به تنه ی تسترال خانوم نخورده!
باب فریادی از درد میکشه و تنه ی محکمی به بارتی میکوبه. بارتی به سر به شکم یک اژدها برخورد میکنه . اژدها دهانش را به اندازه ی قدرت ولدمورت باز میکنه ( یعنی خیلی زیاد! ) و سپس آتش مهیبی را از میان آرواره های استوارش بیرون میده.

زمین زیر پای بارتی و باب کم کم آب میشد.. بارتی با حالت به باب خیره شد. چه چیزی بهتر از این؟ زمین کاملا شکاف برداشت و بارتی و باب به همراهی ِ چندین شیر و پلنگ و تک شاخ از راهرو ی مخفی سه به دو افتادند.

بارتی : میگم که فرار کنیم، نه؟
و بدون نگاه کردن به شیر و پلنگ ، به همراه فریادی از ترس شروع به دویدن به سوی انتهای راهروی شماره ی دو کردند.

مرلینگاه جادوگران

- اووففف ! نگاه کن ، این کله ی کیه.. اِ اِ ! مرتیکه برو بعدا بیا ، الان کار دارم .. یه یه رب صبر کنی تموم میشه!
- این چی میگه اینجا؟ بابا نصف ِ کار موند صبر کن دو دقیقه!
- نگاه کن! این آخه وزارت خونه اس؟ همه رو دارن از دستشویی میفرستند! آخ جووون .. این پسره چه سفیده !

و مرد مهربان پرسی رو از چاه بیرون میکشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/16 19:31:54
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1387/4/16 19:51:32
[b]دیگه ب
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریاد سه گروه مرگخوار که در سه نقطه ی متفاوت وزارتخانه ظاهر شده بودند ، سکوت حاکم بر فضا را شکست .
- عععععععععععععععععع ! ( افکت فریاد ! )

مقابل درب اصلی :

- پرسی ؟ این درسته که اگه آدم زبونشو به فلز یخ زده بچسبونه زبونش کنده میشه؟
پرسی بی توجه به سوال پیتر با عصبانیت لگدی به در یخ زده زد و گفت :
- اه دیگه هیچ شانسی نداریم . کارمون تمومه .
- پرسی؟ این درسته که اگه آدم زبونشو به فلز یخ زده بچسبونه زبونش کنده میشه؟
- دیگه هیچ راهی برای ورود نیس .
- این درسته که اگه آدم زبونشو به فلز یخ زده بچسبونه زبونش کنده میشه؟پرسی؟
- ولی ارباب به من اجازه داده که یه بارم از تو دستشویی برم . به شما که اجازه نداده که !
- پلسی ، مل زبونمو بع در لخ زده چسبوندم ، ایل دلسته که زبونم کنده میسه؟
- پس شما بمونین همینجا تا یخه آب شه ! ما رفتیم !
و پرسی ، نیکلاس ، مورگان و پیتر( که زبانش به در فلزی یخ زده ی وزارت چسبیده بود ) را با گرد و خاکی که حاصل از سرعت بیش از حدش بود ، تنها گذاشت ...

در مقابل راه سوم :

بارتی چهارزانو بر روی زمین نشسته و با حالت به راه بسته شده نگاه می کند ، نسیم گرم تابستانی موهای آشفته اش را نامرتب تر می کند و او هنوز ، به امید باز شدن در ، به آن چشم دوخته و در دل ، مرلین را دعا می کند .

همان لحظه – پایین شهر :

- لطفا لبخند زد قربان ! وزیر بود مردمی !
- مجبورم؟

گلگومات نیم نگاه معنی داری به آلبوس انداخت . آل آهی کشید و با بی حوصلگی رو به مردم گدا گشنه ی جزامی بدبخت آبله اژدهایی توی جوب افتاده ی بیچاره ، گوشه ی لبش را کمی کج کرد .

ملت : جیـــــــــــغ !

چندتن از پیرمرد های حاضر در صحنه که تشنه ی محبت بودند ، با دیدن لبخند صمیمانه ی وزیر به آخرین آرزوی خود رسیده و همانجا دار فانی را وداع گفتند .
وزیر باز هم لبخند زد ، اینبار جیغ پیرزن های گدا شنیده شد .

آلبوس زیرلب به معاونش گفت :
- مجبورم اینجا بمونم ؟ یه ساعت تمام؟

گلگومات با لبخندی تصنعی دست راست آل را بالا برد و آن را برای مردم تکان داد و زمزمه کرد :

- وزیر بود مردمی !
- مجبور بودیم با نیمبوس 2000 بیایم؟ صاعقه 2008 ام داشت خاک میخورد تو انبار ها !
- وزیر بود مردمی !
- مجبور بودیم بیایم؟؟ ممکنه لرد ولدمورت برگرده ! جامعه داغون شه ! ممکنه علیه ام کودتا شه همین لحظه که من نیستم تو کاخم !
- وزیر بود مردمی !
وزیر :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1387/4/16 19:05:35
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خب بسه ديگه خودتو لوس نكن!
و سپس رو به بقيه مرگ خواران :
_ مي تونيد بريد و كارتونو شروع كنيد. خيلي احتياط كنيد. ارباب ديگه اينو بهتون تذكر نده!
مورگان با خجالت در حالي كه سرش پايين بود گفت :
_ ارباب... هوم... خب... خب پس شما خودتون چي كار مي كنيد؟

چند لحظه بيش نگذشت كه :
_ كروشيو....كروشيو...

و به اين ترتيب مرگ خواران به سمت محل مورد نظر آپارات كردند!

پاق!


مكان : اتاق وزير سحر و جادو

وزير مثل هميشه روي صندلي راحتيش پشت ميز كنار پنجره لم داده بود و نوشيدني مي خورد. ساعت هنوز به هشت نرسيده بود و او از اينكه به سرعت به محل كارش رسيده بود احساس رضايت و انجام وظيفه بيشتري مي كرد.
چه روز قشنگي بود. هوا صاف بود . البته هميشه صاف بود! بهرحال وزير در خيالات خوش و با آرامش كامل در حال فكر كردن بود كه زنگ ساعت هشت نواخته شد و در پي آن صداي نواخته شدن در!

_ بيا تو!
منشي وزير وارد اتاق شد . ورقه اي در دستش بود كه شامل اتفاقات و كارهاي روز بود.

_ جناب وزير ؛ اول از همه اينكه كينگزلي مرخصي خواسته. مي خواد با همسرش به ماه عسل بره. دومين خبر اينكه معاونتون گفته به عرضتون برسونم كه حيوانات وحشي كه در راه سه در حال تردد بود بعدازظهر ديروز درگيري به وجود اومده و راه رو بستن. جناب گلگومات خواستار نيروي بيشتر براي برطرف كردن اين مشكل هستند.
وزير :
_ خب باشه براشون بفرست... اگه نفرات نداشتيم زنگ بزن از محفل بيارن! خب؟ ادامه بده

منشي اهم اهمي كرد و ادامه داد :
_ در اصلي وزارت خونه هم امروز صبح به دليل حضور يكي از ديوانه سازان به شدت يخ زده و از قبل هم كه زنگ زده بود الان باز نمي شه ... مجبور شدن كارمندا از راه دستشويي وارد بشن! ولي ما در تلاشيم كه اين در رو درست كنيم!

وزير :
_ عجب... خوبه...تلاشتون رو بكنيد. ديگه چي؟
_ مرلينگاه طبقه آخر دچار مشكل شده و همه راهرو رو آب برداشته و آب ها هم همون طور كه گفتن حالت لجز مانند داشته و به ديوار ها چسبيدن. ولي گروه تخصص و تجسس ما هم الان در حال بر طرف كردن اين مشكلن!

وزير :
_ چرا يه دفعه همه جا اينطوري شده...سريع تر درستش كنيد. وزارت خونه بايد برق بزنه. زود باش بقيشو بخون خسته شدم!
_ در آخر هم تا دو ساعت ديگه شما بايد به محله پايين شهر كه محله اي فقير نشينه بريد و جريان ديدار وزير مردمي از مردم رو به اتمام برسونيد!

اين خبر آخر ديگر حسابي دردناك بود. به طوريكه منشي فهميد بهترست تا وزير از عصبانيت منفجر نشده از اتاق خارج شود.


مرگ خواران از سوي ديگر در راه بودند. وزارت خانه بدون وزير با اين همه مشكل! چه خواهند كرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: یکشنبه 16 تیر 1387 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد براي انتخاب گروه به چهره تك تك مرگخواران خيره شد : امم ، پرسی ... فکر میکنم نفوذت توی وزارت مناسب باشه برامون ، همینطور تو پیتر و نیکلاس ! من میخوام از شما بیشترین استفاده رو ببرم !

پرسی : خوب راستش منم میخوام از شما بیشترین استفاده رو ببرم ارباب ، راستش شمام خیلی سیفیدی

لرد سیاه غرشی کرد و گفت : نه اون استفاده رو ! و ادامه داد : داشتم میگفتم ، شما میتونید از در اصلی وارد وزارت بشید چون ممکن نیست کسی به وزرای وزارت شک بکنه ! و رو به سایر مرگخواران کرد و در حالی به انگشت نشان میداد گفت : اممم ... مورگان تو که اصلا خیلی قیافت ضایعست ، تو هم فکر میکنم بتونی از در اصلی بری ! این همه بهت گفتم تو این درگیریا شرکت نکن ، خودتو تو آیینه ببین ، صورتت شده عین خط کشی عابر پیاده این ماگلا ! تو از دره اصلیم بری فرقی نمیکنه با این قیافت !

مورگان : واقعا ازتون ممنونم ارباب

لرد ادامه داد : اممم ... بارتی تو هم اگه نیشتو ببندی ، با اون باب میتونی از راه مخفی شماره سه حرکت کنی ، این یکی از مهمترین راه های وزارته .

بلیز : ببینم ارباب ، این همون راهی نبود که حیوانات وحشی وزارت از اونجا تردد میکردن ؟

لرد : آره آره ! و بعد از دیدن چهره ناراحت بارتی و باب اضافه کرد : البته اینم بگم که فقط حیوانات اصلیشونو ها !

مرگخواران :

لرد ادامه داد : امم ، پرسی برای تو هم یه جای خیلی خوب در نظر دارم ، میگم تو یه بار از در اصلی برو ، یه بارم برگرد از یه راه مخفی برو ، این راه مخفیه رو میبینی ؟ مستقیما توی مرلینگاه جادوگرا در بیاد که کنارشم برای ساحره هاست ! دوست داری از این تو بری ؟

پرسی: وای ارباب من چطوری این لطفتونو جبران کنم ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1387/4/16 17:09:48
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری