جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] قصر خانواده مالفوی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 29 خرداد 1390 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد متفکرانه گفت: بیاین جلو ببینم.

مرگخواران عقب رفتند و دو اسنیپ چند قدم از بقیه جلوتر آمدند تا رو در روی لرد قرار گیرند.

- کدومتون سوروسه؟

سوروس 1 سریع گفت: خب معلومه ارباب منم!

سوروس 2 بدون اینکه کسی متوجهش شود، پوزخندی زد و به طبعیت از سوروس 1 گفت: ارباب ارباب! مگه میشه یار وفادارتون رو تشخیص ندین؟

لرد با زیرکی تمام ابتدا نگاهی به سوروس اول و سپس نگاهی به سوروس دوم انداخت. در حین تفرکات عمیق لرد سوروس 1 گفت:

- ارباب، مگه میشه من دوتا بشم؟ من همیشه معجونا مرکب پیچیده مو جای بخصوص قائم میکنم.

با تهدید برگشت و در حالی که به دیگر مرگخواران اشاره میکرد گفت: تقصیر اوناس! ارباب چند بار گفتم نذارین معجونارو در اختیارشون قرار بدم!

دوباره برگشت و رو به لرد ادامه داد: ارباب کی کمه؟ همون شکل من شده.

سوروس 2 که از درون به شدت از هول شدن سوروس 1 لذت میبرد سکوتش را ادامه داد.

سوروس 1، یقه ی سوروس 2 را گرفت و گفت: کدوم مرگخواری؟

سوروس 2، سوروس 1 را از خود دور کرد و گفت: ارباب، اگه بذارین من یه چیزیو از جلو در بردارم بهتون ثابت میکنم که من سوروس اسنیپ اصلی هستم.

مرگخواران کنار رفتند و راه در را برای آن ها بازگذاشتند. سوروس 2 به سمت در رفت و حرکات عجیبی را انجام داد طوری که دیگران کوچک ترین شکی به او نکنند و سپس ...

- بابای!

در یک لحظه در را باز کرد و از آن خارج شد. مرگخواران با قیافه هایی حیران و متعجب به در خیره شده بودند.

سوروس 2 نفس عمیقی کشید و گفت: آه ارباب، دیدین گفتم خودم بودم؟ اما اون کی بود؟ مگه ما کامل نیستیم؟

همان موقع نجینی از لای در خزید و به سمت لرد آمد. لرد نجینی را نوازشی کرد و گفت:

- مگه نگفتم نمیخواد به خودت زحمت بدی تا اینجا بیای؟ ( البته اینو به زبون ماری گفت!)

مار هیچ گونه واکنشی نشان نداد و تنها دور گردن لرد پیچید. اسکورپیوس با نگاهی عجیب به او خیره شده بود. چطور میتوانست به لرد بگوید که ممکن است او خود جیمز باشد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 28 خرداد 1390 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=]ارباب جونم جسارتاً اسکورپیوس بچه ی آستوریا و دراکوِ نه نارسیسا و لوسیوس.پس دعوا هم بین ما بوده نه اونا.ببخشید فضولی کردمـــا.[/spoiler]

لرد سیاه در میان صف منظم مرگخواران حرکت کرد و به تک تک آنها چشم دوخت.اما متوجه اشتباهش شد: همه ی مرگخواران آنجا حضور نداشنتد،پنج نفر از مرگخوارها غایب بودند.
-اسکور...آنتونین، بلا،دراکو، رز و آستوریا کجان؟

اسکورپیوس بعد از چند لحظه کمک گرفتن از سلول های خاکستری مغذش،پاسخ داد:
-ارباب...رز مشغول تنبیه شدنه، مامان و بابا داشتن میومدن اینجا ولی جلوی سرسرا دعواشون شد و مشغول جیغ و داد کردن شدن()،بلا دنبال مأموریت شماس و آنتونین هم اصولا باید پیش اون باشه ولی من چند دقیقه پیش دیدمش.

ولی باز هم هیچ تغییری در چهره ی هیچ یک از مرگخوار ها رخ نداد؛لرد به فکر فرو رفت.
-برو دنبالشون.اونا رو هم بیار.

اسکورپیوس تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد و پس از چند دقیقه با غایبین بازگشت.
-ارباب متاسفم که دیر کردیم...متاسفانه ورودمون به وزارت خونه کمی با مشکل رو به رو شد و... .

لرد با اشاره ی دست آنتونین را ساکت کرد و به افراد تازه وارد به اتاق،چشم دوخت.اسکورپیوس به جای پنج نفر با شش نفر بازگشته بود:
رز،آنتونین،آستوریا،دراکو،بلاو...سوروس.
-سوروس؟

دو سوروس،یکی از میان تازه واردین و دیگری از میان صف مرگخواران پاسخ دادند:
-بله ارباب؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1390/3/28 22:47:45
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 28 خرداد 1390 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لوسیوس و نارسیسا دائما با هم دعوا میکنن.اسکوریپیوس از این وضع ناراحته و پیش لردسیاه میره و درخواست میکنه که فکری برای این وضعیت بکنه.لرد درخواست اسکورپیوس رو قبول میکنه به شرطی که اسکورپیوس براش جاسوسی کنه.یعنی بره بین مرگخوارا و ببینه اونا چه نظری درباره لرد دارن و کلا چه کارایی انجام میدن.
اسکورپیوس شروع به جاسوسی میکنه ولی همه مرگخوارا به طرز عجیبی از وضع نامناسب خودشون راضی هستن.بالاخره اسکورپیوس نجینی رو پشت درخت پیدا میکنه که سرگرم فحش دادن به لرده.اسکورپیوس از اینکه نجینی داره به زبون آدما حرف میزنه متعجب میشه و برای فهمیدن اصل ماجرا شروع به تعقیب اون میکنه و متوجه میشه که این جیمزه که وارد خانه ریدل شده و تبدیل به نجینی و بقیه مرگخوارا میشه که از کارشون سردربیاره.
______________

اسکورپیوس بعد از به هوش آمدن از جا بلند شد و دوان دوان خود را به دفتر لرد رساند. بدون در زدن وارد اتاق لرد سیاه شد و بلافاصله کروشیو را دریافت کرد و روی زمین پهن شد.
-ارباب خواهش میکنم...خبرای مهمی دارم!

لرد شکنجه را متوقف کرد.
-بگو...

اسکورپیوس دفترچه اش را که تحت تاثیر شکنجه کج و کوله شده بود در آورد و شروع به خواندن کرد.
-ارباب یک مورد ناسزا...دو مورد توهین، هشت مورد فحش غلیظ و از همه مهمتر...یک مورد جاسوس!

لرد سیاه با شنیدن مورد آخر دست از مطالعه پرونده ای که روی میزش بود براشت.
-جاسوس؟بین مرگخوارا؟کشتیش؟

اسکورپیوس که از توجه لرد به وجد آمده بود ادامه داد.
-نه ارباب....مرگخوار نیست.همون فسقلیه...همون محفلی یویو دار...جیمز.نمیدونم چطوری وارد اینجا شده.تغییر شکل میده.شکل نجینی و رز و آنتونین شد.خیلی خطرناکه!
لرد سیاه پرونده را بست...از جایش بلند شد و قدم زنان به اسکورپیوس رسید.درست در مقابل او متوقف شد.
-مرگخوارا رو احضار کن...باید بفهمیم کدومشون خودشون نیستن.باید اون فسقلی رو پیدا کنیم و حسابشو برسیم.

چند دقیقه بعد همه مرگخواران بی کم و کاست در مقابل لرد سیاه حاضر شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1390/3/28 12:31:33
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 14:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اینبار ضربه ای همانند پتک بر سر اسکورپیوس روانه شد و اینبار هوشیارانه تر برای یافتن نجینی به حرکت درآمد.

به سرعت به سمت ساختمان رفت که رز جلویش ظاهر شد.

- نجینی رو ندیدی؟

- چرا دیدم.

اسکورپیوس بی توجه به رز از کنارش رد شد و خواست وارد خانه شود که متوجه چیز عجیبی شد.

افکار اسکور: " مگه رز توی آشپزخونه بدون جادو ظرف نمیشست؟ امکان نداره به این سرعت کارشو تموم کرده باشه و به اینجا رسیده باشه. "

بنابراین به سمت رز که هم چنان به دیوار تکیه داده بود برگشت.

- شستن ظرفا بدون جادو تموم شد؟

رز با قیافه ای حیرت زده گفت: یعنی شما هم؟

افکار اسکورپیوس با شنیدن این حرف کاملا به هم ریخت و رشته ی آن از دستش در رفت. همه چیز به نظر مشکوک می آمد.

در حالی که زیر چشمی به رز خیره شده بود، به سمت در خانه رفت تا وارد آن شود. بعد از ورود به خانه، آهسته در را آن قدر بست تا روزنه ای برای دیدن بیرون برایش باقی بماند.

- هوووم اینا هم مشنگی ظرف میشورن پس.

لبخندی شیطانی زد و دوباره گفت: چه قدر کیف میده! ممنون پانویس کتاب عمو !

در مقابل چشمان حیرت زده ی اسکور، رز تغییر چهره داده بود و بعد از تبدیل شدن به جیمز، این را بیان کرده بود. جیمز دستی به چانه اش کشید و از خودش پرسید:

- حالا نوبت کیه؟

جیمز بشکنی زد و در یک چشم به هم زدن تبدیل به آنتونین شد و به سمت پشت خانه حرکت کرد.

اسکور که قدرت تحمل این همه شگفتی را نداشت همانجا بیهوش شد و بر روی زمین افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- کچل نفهم خبیث! بدقیافه ی شرور! بدقواره ی خودخواه! کثافت!

اسکی مالفوی که تا به حال یه گل از صدتا گل شادی و خوشحالی و امید و نشاط و تندرستی این جور چیزهای خوب خوب در وجودش نشکفته بود با رسیدن به مراد ناگهان صدگل در وجودش شکفته شد و کلن گلستانی شد برای خودش بچه!

چار چنگولی پرید وسط بوته های خار و گونی که در بیابان خرم و زیبای حیاط ریدلها روییده بودن و به انتظار ناسزاجات بیشتری از طرف شخصی که هنوز ندیده بود نشست! دفترچه و قلم پرشم به سرعت درآورد و مشغول یادداشت برداشتن شد: " کچل نفهم خبیص! بدغیافه شورور! بدقوره خودخاه! کسافط!"

بعد از این شخص پشت درخت ( البته یه زمانی درخت بود الان به جای چوب لباسی می شد ازش استفاده کرد!) و اسکی با هم ادامه دادن: "فاقدالدماغ المنحوس! هیپوگریف بی شعور! تسترال بلاجرزاده!.."

بچه مالفوی بیچاره هنوز برای این همه ذوق یک جا خیلی کوچیک بود و به خوبی نمی تونست درک کنه که اینا فقط یه نمایشنامه ست و نباید تو نقشش زیادی غرق شه.. چن بار از ذوق زیادی سکته زد و پس افتاد و ملت از پشت و جلوی صحنه نوبتی تنفس مصنوعی بهش دادن تا به زندگی برگرده و بعد همه برگشتن سر کارشون.

اسکی یه لیست پروپیمون از انواع فوشها نوشته بود و چندتاشونم که سوادش نمی کشید بنویسه رو با خط هیروگلیف نوشته بود!

و حالا بعد از این همه مدت و کلی دیکته نوشتن (که صد البته صفرم نمی گرفت از اون دیکته! ) حالا دیگه وقتش بود که طرف از پشت درخت بپره بیرون و نشون بده که چه آدم با جیگری بوده که اسمش در تاریخ جادوگری توسط پروف بینز ثبت بشه! ولی اون آدم نبود.. نجینی خزون خزون(!) از پشت درخت اومد بیرون یه نگاه به مالفوی کوچیک انداخت و گفت : " چطوری عوضی؟! " و رفت!

اسکی هم وقتو تلف نکرد از وسط بوته ها پرید بیرون و جست و خیز کنان و ملق زنان به سمت ساختمون راه افتاد اما وسط دویدن و جست و خیز یه چیزی تلپی خورد تو سرش!
اونم مثل شما اول دنبال اون چیز گشت ولی اون فقط یه حقیقتی بود که خورد تو مغزش

- صب کن ببینم.. نجینی که به زبون آدما حرف نمی زنه!
- همم... مهم نیس که.. شاید رفته کانون زبان یاد گرفته!
- چرند نگو کم عقل! از پسر اون کله زخمی یاد بگیر! یه یویو گرفته دستش کلی ماجرا جویی کرده! برو یه کم دنبال حادثه! برو بذا معروف شی اینجوری ارزشی نباش بدو برو دنبال نجینی ببین چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اسکورپیوس ناامید از ایوان از او دست کشید و به پیشنهادش عمل کرد و سراغ رز رفت.

او رز را درحالی که روی کرسی رو به ظرفشویی ایستاده بود و ظرف ها را میشست یافت.

اسکورپیوس با تعجب از رز پرسید: چرا با جادو اینکارو نمیکنی رز؟

رز که با صدای اسکورپیوس آواز خواندن را ترک کرده بود پاسخ داد: اوه منو ترسوندی! راستش نجینی منو عصبانی کرد و من بهش گفتم دراز ِ بدقواره و ارباب شنید و منو تنبیه کرد!

برقی شیطانی در چشمان اسکورپیوس نمایان شد.

شاید رز دلش بخواد چند تا فحش به ارباب بده!

- چه قدر ارباب بیرحمه!

رز بلافاصله حالت تهاجمی به خود گرفت و فریاد زد: خب معلومه که ارباب بیرحمن! اصلا اربابی که بی رحم نباشه که ارباب نیست! تو چه انتظاری از ارباب داری؟ دلت میخواد مثل دامبلدور مهربون باشه؟ آره؟

اسکورپیوس که هنوز امید خود را از دست نداده بود تند گفت: نه منظورم اینه که میتونست یه تنبیه دیگه ای برات در نظر بگیره! کارایی که مشنگا انجام میدن خیلی کسل کننده س!

- بسه دیگه اسکور! ازینجا برو! ارباب خودش بهتر میدونه باید چه تنبیهی رو به مرگخواراش بده!

- خیله خب!

اسکورپیوس عقب عقب از آشپزخانه بیرون رفت و راهش را به طرف حیاط خانه ی ریدل کج کرد بلکه آنجا کسی را پیدا کند.

اسکورپیوس پشت درخت ها صدایی کسی را میشنید که ناسزا میگفت؛ با امیدواری به انجا نزدیک شد...شاید کسی از دست لرد شاکی بود و انجا، بین درخت ها خشمش را خالی میکرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 خرداد 1390 12:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به چشمان وحشتزده اسکورپیوس خیره شد.
-باید برای من جاسوسی کنی.

اسکورپیوس بدون مکث پاسخ داد:
-چشم...این که کاری نداره.همین الان شروع میکنم.شما فقط بگین چی میخوایین بدونین.اسرار وزارتخونه؟رمز ورود به محفل؟راههای مخفی ورود به هاگوارتز؟

لرد سیاه سرش را تکان داد و با حرکت دست اسکورپیوس را ساکت کرد.
-نه...همه اینا رو ارباب میدونه.چیزی که من ازت میخوام همینجاست...دور و برخودمون.میخوام بدونم بین مرگخوارا چی میگذره.چه نظری درباره ارباب و ارتش قدرتمندش دارن.میخوام از همه کارایی که میکنن مطلع بشم.اگه تا فردا گزارش درست و به درد بخوری به ارباب بدی کاری میکنم که پدر و مادرت دیگه جرات دعوا کردن با همو پیدا نکنن.

اسکورپیوس به فکر فرو رفت.جاسوسی در میان دوستانش کار ساده ای نبود.ولی از وفاداری همه آنها به لرد اطمینان کامل داشت.برای همین با کمی تردید پیشنهاد لرد سیاه را پذیرفت.


نیم ساعت بعد:


اسکورپیوس درحالیکه قلم پر و دفتر بزرگی را در دست گرفته بود در حال دویدن به دنبال ایوان بود.ایوان کلافه و ناراحت بطرف اسکورپیوس برگشت.
-چی میخوای بابا؟دست از سرم بردار...چند دفعه باید بگم؟من هیچ مشکلی با ارباب و ارتش و اینجا و نجینی و حتی تسترالها ندارم.خیلیم خوشحالم....برو از رز بپرس...شاید اون مشکلی داشته باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب ازتون خواهش میکنم که در این مورد کمکم کنید.

چهره ی اسکورپیوس در میان تشعشع شعله های برخاسته از شومینه ، روشن شده بود و لرد درست مقابل او با ابهت بر روی مبلی نشسته بود. لرد که در حال چکاپ چوبدستیش برای اطمینان از سالم بودنش بود گفت:

- دلیلی برای تلف کردن وقتم نمیبینم. این مشکل توئه.

اسکورپیوس با اصرار گفت: اما ارباب اونا مرگخوارای شما هستن!

- این تغییری در موضوع بوجود نمیاره. مشکلات خانوادگی مرگخوارا به من ربطی نداره ، اصن به نظر من مرگخوارا نباید ازدواج کنن!

اسکورپیوس که قصد کوتاه آمدن از حرفش را نداشت پرسید: اتحاد بین مرگخوارا برای شما مهمه؟

لرد که از لحن صحبت کردن اسکورپیوس اصلا خوشش نیامده بود گفت: هیچ کس حق سوال پرسیدن از ارباب رو نداره.

اسکورپیوس آهی کشید و گفت: ارباب بیشتر بودن جمعیت مرگخوارا به نفع شماس و گروه شمارو بزرگ تر میکنه. اینم دلیل برای کمک کردن بهم.

- چی؟ این چه ربطی داره؟ اونا چه در حالت آشتی و چه در حالت قهر مرگخواران من هستن.

- بله ولی اگه مشکلاتشون زیاد شه اون قدر فکرشون آشفته میشه که نمیتونن وظایف مرگخواریشون رو درست انجام بدن. ارباب من فقط ازتون میخوام که یه فکری به حال وضعیت کار بابام کنین. چون شما باهوش ترین جادوگر حال حاضرین و هرکاری از دستتون بر میاد از شما کمک خواستم.

لرد اینبار با قاطعیت گفت: اگه کاری که ازت میخوام رو برام بدرسی انجام بدی ، بهت کمک میکنم.

اسکورپیوس که امیدی تازه پیدا کرده بود با هیجان و در عین حال با ترس گفت: ارباب هرچی شما بگین.

و منتظر ماند تا لرد چیزی که از او میخواست را بیان کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

- این چه وضعیه؟؟ صبح ساعت 5 صبح میری سر کار 11 شب میای!! اصلا نمیگی که خونه زندگی داری؟ پسرت همش میگه بابا، بابا.. اما تو اصلا نمیدونی اون کلاس چندمه!

-البته که میدونم عزیزم..
- کلاس چندمه؟
- اممم... دوم دبستان؟
- نخیر!! اول راهنمایی!!
-

مردی با موهای طلایی روشن و چشم های قهوه ای جلوی در ایستاده بود. تیزی چانه اش حالت خاصی به صورتش داده بود. هیچ وقت بحثی به این بزرگی با همسرش نداشته بود. پسری نه چندان کوچک، در حالی که خرس عروسکی اش را در دست گرفته بود() و لباس خواب اشرافی اش کمی برایش بزرگ بود،از پله ها پایین آمد. به این دعوا ها عادت کرده بود. دعوا هایی که معمولا وقتی پدر از سر کار می آمد رخ میداد. دعوا هایی که تماشایشان گاه برای اسکورپیوس تفریح بود و گاه موجب ترسش میشد. این جدی ترین دعوای پدر و مادرش بود. اسکورپیوس روی پله ها نشست و به دعوا خیره شد. مادر دست هایش را به سرعت تکان میداد. پدر که تا کنون در حال معذرت خواهی بود، ناسزایی به زبان آورد و قاب عکسی را برداشت تا به زمین بزند و بشکند اما با دیدن چهره ی نارحت اما مصمم اسکورپیوس دستش خشک شد.اسکورپیوس بلند شد و ار پله ها بالا رفت. به اتاقش رسید.
آه بلندی کشید و موهایش را به هم ریخت.

لب پنجره اش در مقابل وزش ملایم باد نشست. باید کاری میکرد. تصمیم خود را گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1389 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا دراکو را که از ترس میلرزید،در آغوش گرفت و سعی کرد بغضش را فرو خورَد.در همان هنگام،بلاتریکس با صدای زیرش شروع به صحبت کرد.
-نارسیسا به جای اینکه بغلش کنی یادش بده قوی باشه.
-بلا اگه دهنت رو ببندی هم به من و هم به پسرم،کمک بزرگی کردی.

با اینکه بغض گلویش را می آزرد ولی صدایش مانند همیشه خشک و محکم بود.
بلاتریکس دهانش را باز کرد تا جواب دندان شکنی به نارسیسا بدهد،ولی نارسیسا به همراه دراکو از آنجا خارج شد؛هنوز بلاتریکس دهانش را نبسته بود که دم باریک وارد سالن شد و با صدای جیر جیر مانندش شروع به صحبت با او کرد.
-بلا،ارباب گفت سریعا بری به اتاقش.

بلا چشم غره ای نثار دم باریک کرد و به سمت اتاق لرد رفت.هنوز وارد راهرو نشده بود که صدای فریاد های درد آلود لوسیوس به گوشش خورد.طول راهرو را با احساس عجیبی گذراند.میدانست لرد سیاه برای چه احظارش کرده و نمیدانست بعد از اجرای دستور ارباب،نارسیسا چه رفتاری با او خواهد داشت.با این حال،در زد و وارد اتاق لرد شد.
-ارباب.
-بلاتریکس،این ترسوی بزدل رو ببر به زیرزمین و گوشه ای از خشم لرد سیاه رو نشونش بده.
-سرورم ولی-
-بلا اصلا دوست ندارم عاقبت لوسیوس گریبانگیر تو بشه.پس حرف نزن و دستورم رو اجرا کن.

بلاتریکس مانند همیشه اطاعت کرد و لوسیوس را که هنوز از درد به خودش میپیچید،با تکان چوبدستیش به از زمین بلند و به بیرون از اتاق هدایت کرد و هنگامی که دم در ورودی نارسیسا را دید،از نگاه کردن به چشمانش امتناع کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/11/10 16:42:56