فلش بک
- مادرجون این حرفایی که بت میگم راز زندگیه. گوش کن. سحرخیر باش تا کامروا شوی. سیب زمینیهات رو یکسان سرخ کن، کدبانو سیب زمینیش نمیسوزه. قبل غروب آفتابم خونه باش. جامعه پر گرگینهس. خطر داره مادرجون.
- چه خطری آخه. گرگینه کجا بود وسط شهری.
پایان فلش بک
باد ملایمی میوزید و هوا خنک بود. ستاره ها اون بالا تو آسمون چشمک میزدن و میرقصیدن. صدای هو هوی جغد های شب کار میآمد. خلاصه که شب دل انگیزی بود.
به خصوص برای فنریر.
- این!
تام که در محیط اطرافش دنبال چیزی برای معامله با فنریر بود، اولین چیزی که به دست درازش اومد رو چنگ زد و کشید. که از قضا، دم پشمالوی علیرضا بود.
صاحب علیرضا حتی تو عجیب ترین خواب های عمرش هم نمیدید که نیمه شبی دستی از غیب برسه و دم حیوونکش رو بکشه. پس وقتی دست ظاهر شد و کشید، در بهت و حیرت فرو رفت و پس نکشید. با دم کشیده شد به سمت تام و افتاد تو بیست و پنج درصد بین تام و فنریر.
- سلام.
خود تام هم انتظار نداشت چیزی پیدا کنه چه برسه به اینکه دوتا چیز پیدا کنه. فنریر هم خوشحال از اینکه شام و دسرش باهم و با پای خودشون اومدن بغلش لبخند زد.
ولی رز. خب روزگار عادات بدی داره. مثلا عادت ضایع کردن آدم. اگه اون روز رز به مادربزرگش نگفته بود گرگینهای تو سطح شهر نیس، گیر یه گرگینهی گرسنه تو پناهگاه محفل ققنوس نمیافتاد. اما گفت و افتاد. متاسفانه.
- شنیدم اینجا محفل ققنوسه.
- مادرجون این حرفایی که بت میگم راز زندگیه. گوش کن. سحرخیر باش تا کامروا شوی. سیب زمینیهات رو یکسان سرخ کن، کدبانو سیب زمینیش نمیسوزه. قبل غروب آفتابم خونه باش. جامعه پر گرگینهس. خطر داره مادرجون.
- چه خطری آخه. گرگینه کجا بود وسط شهری.

پایان فلش بک
باد ملایمی میوزید و هوا خنک بود. ستاره ها اون بالا تو آسمون چشمک میزدن و میرقصیدن. صدای هو هوی جغد های شب کار میآمد. خلاصه که شب دل انگیزی بود.
به خصوص برای فنریر.
- این!
تام که در محیط اطرافش دنبال چیزی برای معامله با فنریر بود، اولین چیزی که به دست درازش اومد رو چنگ زد و کشید. که از قضا، دم پشمالوی علیرضا بود.
صاحب علیرضا حتی تو عجیب ترین خواب های عمرش هم نمیدید که نیمه شبی دستی از غیب برسه و دم حیوونکش رو بکشه. پس وقتی دست ظاهر شد و کشید، در بهت و حیرت فرو رفت و پس نکشید. با دم کشیده شد به سمت تام و افتاد تو بیست و پنج درصد بین تام و فنریر.
- سلام.

خود تام هم انتظار نداشت چیزی پیدا کنه چه برسه به اینکه دوتا چیز پیدا کنه. فنریر هم خوشحال از اینکه شام و دسرش باهم و با پای خودشون اومدن بغلش لبخند زد.
ولی رز. خب روزگار عادات بدی داره. مثلا عادت ضایع کردن آدم. اگه اون روز رز به مادربزرگش نگفته بود گرگینهای تو سطح شهر نیس، گیر یه گرگینهی گرسنه تو پناهگاه محفل ققنوس نمیافتاد. اما گفت و افتاد. متاسفانه.
- شنیدم اینجا محفل ققنوسه.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1399/7/8 15:08:22



جونُم؟
نه حالا از آن معاملهها هم. مثلاً...





خب...اشکالی نداره. از نقشه شماره دوم استفاده می کنیم. تام؟ تو ساق پای جیمز رو بگیر. جیمز؟ تو هم ساق پای من رو بگیر. با ایمان و همکاری هم طنابی انسانی تشکیل میدیم و از برج پایین میریم بابا جانیا!
) تکان داد و ناگهان هردو غیب شدند.
