جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  101 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  243 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  157 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  190 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 آذر 1397 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
محفلی ها هاج و واج به گادفری خیره شده بودند.چند دقیقه از تعریف ماجرا گذشته بود و از آنموقع سخنی رد و بدل نشده بود.
زیرا کسی سخنی نداشت،درباره این موضوع.این موضوع را فقط دامبلدور به طور تمام و کمال میدانست و کس دیگری به خودش اجازه اظهار نظر و شاید اشتباه کردن را نمیداد،شاید هم میترسیدند مثل آدر...

بالاخره ماتیلدا از جایش بلند شد.
-حالا فعلا این مهم نیست.

همه محفلی ها با نگاه های سرزنش بار به او خیره شدند.

-منظورم این نیست که مسعله مهمی نیست!ولی ما نمیتونیم کاری بکنیم!میتونیم؟

اینبار همه محفلی ها سرهایشان را پایین گرفته بودند.

-پس باید یه کاری کنیم که مفید باشه،باید بریم دنبال پنه!
-پیداش میکنیم!
-پیداش میکنیم!
-آره!ما دوستمون رو پیداش میکنیم!

ماتیلدا با افتخار به محفلی ها نگاه میکرد.

مکانی نامعلوم

دختری مو نارنجی با صورت کک و مکی،درون یک حباب قرمز رنگ،در مکانی نامعلوم،میان زمین و هوا معلق بود.نه،اصلا زمینی وجود نداشت،اصلا اینجا مکانی نبود.
چشمان دختر بسته بود.شاید خوابیده بود،شاید بیهوش شده بود،شاید هم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1397 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سردرگم بود. حس میکرد که در خواب عمیقی به سر میبرد که صدایی مثل صدای فریاد کشین و دعوای دو حیوان وحشی او را بیدار کرده بود و خب این رویداد ها واقعیت بود. تنها چیزی که یادش مانده بود، این بود که چوبدستی آدر را لمس کرده بود و همه شان محو شده بودند و بعد... هیچ!

نمیدانست چه شکلی به اینجا راه پیدا کرده بودند. نشست. بلند شد. به اطراف نگریست. اطراف او، محفلی ها در لایه ی گرد خاکستری رنگ پوشیده شده بودند که به نوعی حباب بود. اما حباب بسیار بزرگ! اما خوبیش این بود که به اندازه ای بود که بتوانند بلند شوند!

پایین را نگاه کرد. فاصله شان زیاد نبود. حدودا نیم متر. ولی پایین زمین به صورت ترک ترک بود که او را وادار کرد که محیط را بنگرد. کجا بودند؟ تا چشم کار میکرد، بیابان بود. با اینکه نیمه شب بود، اما خب کاملا معلوم بود که هیچ ساختمانی آن اطراف به چشم نمیخورد. پس به دو نتیجه رسید. آنها گم شده و گیر افتاده بودند. و دلیل گرم بودن بدنش و عرق کردنش، بخاطر محیط بود!

باید نگرانی هایش را اولویت بندی میکرد. او باید اول نگران این حبابی که درونش بود، میبود. دنبال چوبدستیش گشت. در جیب شلوار لی اش بود! مرلین را شکر کرد که چوبدستیش از اتفاق های اخیر، جان سالم به در برده بود! آن را از جیب خود در آورد و انواع طلسم ها را امتحان کرد. سخت ترین طلسم ها. اما حباب سرسخت بود!

پس تصمیم گرفت که با دستانش به دیواره های حباب بکوبد. این راه هم جواب نداد. پس دنبال چیزی در دیوار گشت. با دستش با دقت همه جا را لمس میکرد. برای یک لحظه، نگاهش به محفلیِ کنارش افتاد. او نشسته بود و گریه میکرد. او هم معمولا اینکار را میکرد. اما او از جای تنگ و زندانی شدن خوشش نمی آمد و این احساسش کمکش کرده بود که گریه نکند.

بالاخره شصتش در یک سوراخ گیر کرد. وقت خوشحالی نبود. تمرکز کرد و طلسم کوچک کننده را به یاد آورد. چوبدستی را به طرف خود گرفت و طلسم را گفت. به سرعت کوچک شد و همه چیز برای او، مانند غول بود. پرید و لبه ی سوراخ را گرفت و خود را به بیرون انداخت. به زمین افتاد اما دردش نیامد. حبابش هم بلافاصله ترکیده بود. پس چوبدستیش را بر زمین پیدا کرد و آن را برداشت و خود را به اندازه ی معمولی اش کرد.

ماتیلدا دستش را دور دهانش گذاشت و فریاد زد:
- دنبال یه سوراخ بگردین. بعد خودتونو کوچیک کنید!

همه ی محفلی ها بعد چند دقیقه، بر زمین افتادند و به سرعت از جای خود بلند شدند. ماتیلدا با خودش بیست و دو نفر را شمرد. سه نفر که در دنیای دیگر بودند. چرا یک نفر کم بود؟ دنبال پنه ی مصدوم گشت و بله... او بین محفلی ها نبود. ماتیلدا به آرامی گفت:
- لوموس!

و چوبدستیش روشن شد. بعد روبروی بقیه گفت:
- بچه ها! پنه لوپه نیست!!

صدای آه و ناله کردن محفلی ها در صحرا طنین انداخت. اما شخصی کلاه به سر ، روبروی محفلی ها گفت:
- تنها مشکل این نیست! صدایی شنیدید که شما رو بیدار کرد. نه؟! اون صدا... یه مشکل غیر از پنه داریم!

و گادفری با صدایی لرزان، شروع به تعریف کردن ماجرا برای محفلی های هراسان کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 22 مهر 1397 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- ادوارد؟ این... خودتی؟

کوچه بسیار تاریک بود اما وقتی کسی سخت مشتاق باشد، دیدن چندان سخت به نظر نمی رسد.

- آدر؟ آدر کانلی؟

آدر در لحظات سختی بود. از طرفی با تمام وجود برای پیش رفتن و کمک خواستن حریص بود، اما کارهایی که ناخواسته و با بی اختیاریِ باورنکردنی انجام داده بود پای رفتنش را سست می کرد؛ شاید این تردید، همان چیزی بود که او را از محفل دور کرده بود. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را به هم فشرد. تنهایی دلش را شکسته بود و نیاز به آرامش ِ بودن ِ دوباره در کنار آنها را داشت. آنها، همان محفلی های دوست داشتنی و عزیزش.
- خودمم. خود ِ خودم.

بغض برای سرباز کردن بی تاب بود.

- خود ِ لعنتیمم! همون آدم نفرت انگیز!

ادوارد کمی جلو رفت. این توانایی او در آرام کردن اطرافیانش عجیب بود.
- آروم باش پسر! ما همه نگرانت بودیم!
- نگران من؟ من؟

صدای آدر در کوچه تاریک و متروک خیابان گریمولد پیچید.
- من خیلی بَدَم! بین همه فاصله انداختم! همتونو ناراحت کردم! رو به پنی طلسم انجام دادم و الان... حتی نمیدونم حالش خوبه یا نه! در مورد پروفسور اون همه بد حرف زدم و... من وحشتناکم!
- این طور نیست رفیق! تو برای همه ما عزیزی! توی زندگی هر کسی ممکنه این مشکلات پیش بیاد! ما عضو محفلیم، ولی این دلیل نمی شه از هر بدی و مشکلی دور باشیم. مطمئن باش هیچکس از تو ناراحت نیست و همه ازت استقبال می کنن... البته اگه... اگه پیداشون کنیم!
- منظورت چیه؟ مگه کسی گم شده؟
- هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده آدر... ولی درست وقتی که ماتیلدا به چوبدستیت نزدیک شد همه محو شدن، به جز ما دوتا. هرمیون حدس می زنه که ممکنه چوبدستیت یکم دستکاری شده باشه و درست مثل هورکراکسی که از بین بردنش، اونم روی تو اثر گذاشته باشه! فعلا باید بدونیم بقیه کجان و چه بلایی سرشون اومده!

آدر روی سکوی دودگرفته گوشه دیوار نشست و سرش را به دست گرفت؛ عذاب وجدان تمام افکارش را تحت الشعاع قرار داده بود.
- من چیکار کردم؟! چیکار کردم؟!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: یکشنبه 11 شهریور 1397 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری حرکت سریعی توی گوی انجام داد و چوب دستیش رو به صورت تهدید آمیزی به سمت فرد غریبه گرفت. چندین حرف اول طلسم هم به زبون آورد ولی به موقع تونست جلوی خودش رو بگیره.
-پروف؟

شخصی نورانی به آرومی به گادفری نزدیک شد و لبخندی زد. این لبخند معروف پروف رو هیچکدوم از محفلی ها نمیتونستن فراموش کنن. از صد کیلومتری هم میتونستن دامبلدور رو با این لبخند شناسایی کنن.
-پروف؟ واقعا خودتی؟ این همه مدت کجا بودی؟ نمیدونی چه اتفاقاتی افتاده. ما کجاییم؟ چرا اینجا اومدیم پروف؟ همه اینها جزء نقشه هات بود؟

پروف همچنان لبخند روی صورتش رو حفظ کرده بود و حرفی نمیزد. انگاری که این لبخند تنها خصوصیتی بود که ازش باقی مونده بود. انگاری که همه چیز رو از دست داده و فقط این لبخند رو تونسته نجات بده. نمیخواست که این لبخند از بین بره و نمیخواست ریسک کنه که کاری به جزء اون انجام بده.

-پروف؟ چی شده؟ چرا حرفی نمیزنی؟

دامبلدور دوست داشت که حرف بزنه ولی چیزی جلوش رو میگرفت. به ساعت مچی روی دستش نگاه کرد انگاری که زمان بر علیه اش شورش کرده. میخواست زمان رو نگه داره ولی نمیتونست و برای اولین بار در دوئلی شکست خورده بود. دوئلی با زمان!

-آلبوس؟ چه اتفاقی داره واست میفته؟

معمولا محفلی ها دامبلدور رو با اسم کوچکش صدا نمیکردن و وقتی اتفاق میفتاد خبر از نگرانی و استرس زیادی در اعضای محفل میداد. دامبلدور میدونست که محفلی ها منتظر جوابن، میدونست که وظیفه اش اینه که بهشون کمک کنه و سوالاشون رو جواب بده. نمیتونست حرف بزنه پس باید به روش دیگه ای توضیح میداد. هر دو دستش رو بالا آورد و بشکنی زد. از هر دو دست نور قدرمندی درست شد که گادفری رو مجبور با بستن چشماش کرد. وقتی بالاخره تونست چشماش رو باز کنه، با صحنه ای وحشتناک رو به رو شد.

دست چپ دامبلدور تبدیل به گرگ سیاهی شده و در حالی کشتن گرگ سفیدی در دستان راستش بود. دامبلدور همچنان که لبخند میزد به این دو گرگ نگاهی انداخت و این بار گادفری صحنه ای وحشتناک تر از گرگ ها دید. دامبلدور برای دومین بار تو زندگیش بعد از مرگ خواهرش، اشک میریخت. این صحنه برای چند ثانیه ادامه پیدا کرد تا بالاخره دامبلدور و گرگ ها از جلوی گادفری ناپدید شدن.

هنوز نمیتونست تمام این صحنه ها رو درک کنه. سر و صدای گرگ ها و نور شدید باعث شده بود که بقیه محفلی ها هم از خوابشون بیدار شن و با گیجی به اطرافشون نگاه بندازن.

آیا گادفری میتونه معمای دامبلدور رو حل کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: شنبه 10 شهریور 1397 12:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کنه. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بعد از شکست ولدمورت، دامبلدور حدس می زنه که این بار ممکنه پلیدی از درون محفل سرچشمه بگیره و بعد از اینکه اقرار میکنه تو ماموریتش برای بهبود زندگی محفل شکست خورده غیب میشه و به جای نامشخصی میره.

محفلی ها تو آشپزخونه جمع میشن و ادوارد باهاشون صحبت می کنه. در این بین آدر از عدم اعتمادش به دامبلدور میگه و درگیری پیش میاد. آدر پنه لوپه رو طلسم می کنه و بعد از خونه میزنه بیرون در حالی که چوبدستیش جا مونده. همون طور که همه نگران حال پنه ن، ماتیلدا چوبدستی آدر رو برمی داره و یه دفعه همه جز ادوارد و هرمیون شروع میکنن به محو شدن. به یه مکان نا آشنایی منتقل می شن که بیابون ماننده و هر کدومشون تو یه شی ءِ خاکستری کروی مانند به خواب رفتن. گادفری از خواب می پره و همون جور که در حال بررسی اطرافه، متوجه میشه یکی پشت سرشه.

از اون طرف هم آدر سرگردون تو خیابون هاست و دچار عذاب وجدانه. وقتی به خونه گریمولد برمی گرده می بینه محفلی ها نیستن. چوبدستی شو برمیداره و از خونه میزنه بیرون و در این بین هرمیون و ادوارد پیداش می کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/6/9 20:47:42
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 00:28
نمایش جزئیات
آفلاین
نیمه شب بود. پاره های ابر در آسمان حرکت می کردند و انعکاس نور سرخ رنگ ماه بر زمین خشک و ترک خورده ی بیابان دیده می شد. گوی هایی بزرگ و خاکستری رنگ میان زمین و هوا معلق بودند و هر کدام از اعضای محفل داخل یکی از گوی ها در خواب عمیقی به سر می برد.

گادفری نفس زنان از خواب پرید. بدنش می لرزید و قطرات عرق از پیشانی اش می چکید. کابوسی دیده بود که در آن دامبلدور داشت آدر را به خاطر حرف هایی که زده بود، شکنجه می کرد. هنوز هم می توانست صدای فریادهای دل خراش آدر را در ذهنش بشنود. سرش را تکان داد و سعی کرد آن کابوس را به فراموشی بسپارد. نیم خیز شد و به سقف خاکستری رنگ بالای سرش نگریست. بعد هم نگاهش روی دیواره های کروی شکل محفظه ای که در آن به سر می برد، لغزید.

همان طور که با خودش فکر می کرد چه طور به آن جا آمده، از جایش بلند شد. در همین لحظه، حس کرد شخصی پشت سرش ایستاده. می توانست برخورد بازدم گرم او را بر پوست گردنش حس کند. دستش را به آرامی داخل جیب کتش فرو برد؛ چوبدستی اش را بیرون کشید و با حرکتی سریع برگشت.
***

آدر با سر در گمی میان کوچه پس کوچه ها می دوید و نمی دانست چه طور دوستان محفلی اش را پیدا کند. احساس می کرد ناپدید شدن ناگهانی آن ها به نوعی با او در ارتباط است. این قضیه و سنگینی عذاب وجدانش به خاطر کاری که با پنه لوپه کرده بود، باعث می شد نتواند درست فکر کند و تصمیم بگیرد.

در حالی که بی هدف به راهش ادامه می داد، ناگهان به کسی برخورد کرد. سرش را بالا آورد و ادوارد و هرمیون را دید که با آمیزه ای از هیجان و خوشحالی به او خیره شده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مرداد 1397 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک ( یعنی قبل از اینکه آدر بیاد ببینه که محفلیا نیستن)

- پنه لوپه، پنه لوپه! بیدار شو. ازت خواهش میکنم.

همه ی محفلی ها دور پنه لوپه جمع شده بودند و مدام این جمله را تکرار می کردند. بعضی ها هم انقدر به خودشان فشار آمده بود که به دستشویی مراجعه کرده بودند. آملیا که هنوز کنار پنی زانو زده بود، غصه می خورد. اما ماتیلدا نمی توانست از جایی که به آدر دست زده بود، تکان بخورد. او بهت زده به پنه ای که پخش زمین شده بود، می نگریست و باور نمی کرد که یکی از بچه های هلگا، اینکار را کرده بود.

بالاخره از حالت سنگیش در آمد و تصمیم گرفت که به آشپزخانه برود و برای خود غذا درست کند. گرچه پنه را خیلی دوست داشت، اما تحمل دیدن افتادن و بی حرکت شدن او را ، نداشت. آشپزخانه بوی عطر یاس را می داد و یا شاید ماتیلدا خیالاتی شده بود.

اما از آن بو انرژی گرفت. به اطراف نگاه کرد و چوبدستی آدر را بر روی میز دید. او حالا دیگر بسیار عصبانی بود و می خواست که آدر و تمام چیز هایی که به او مربوط میشد را، نابود کند. و به همین خاطر، با قدم های سنگین و با قصد شکاندن آن چوب خشک، به طرف میز رفت. ناگهان از گوشه ی چشمش ، لیزا چارکس گریفی را دید که به سوی او می آمد.

- لیزا، حال پنه چطوره؟
- خیلی خوب نیست. هر چی صداش می کنیم جواب نمیده! تو که تحت تأثیر حرف های آدر قرار نگرفتی؟
- نه! من با یه حرف مسخره، ایمانمو به محفل و پروفسور از دست نمیدم.
- بایدم همین کارو بکنی. به چوبدستیش دست نزنیا!
- می خوام بشکونمش. چون اون بود که به محفل و پروفسور خیانت کرد و پنی رو به این روز انداخت. باید تموم چیزایی که به اون مربوط میشه رو نابود کنم.
- نکن! ممکنه که پلیدی و سیاهی توش باشه و تو رو دیوونه کنه!
- نترس! چیزی نمیشه!

ماتیلدا چوبدستی را برداشت. اول هیچ اتفاقی نیفتاد.اما کمی بعد، چوبدستی به جای خودش برگشت و بدن او سوسو زد. به لیزا نگاه کرد. او هم دقیقا مثل خودش بود. سریع سرش را چرخواند و بقیه را دید. همه مثل او و لیزا، بدنشان سوسو میزد. به طوری که ماتیلدا می توانست از درون بدن هستیا، دیوار پشت هستیا را ببیند.

ماتیلدا فهمید که ادوارد بدنش مثل همه نیست. حس کرد که دارد محو میشود. پس سریع رو به ادوارد گفت:
- ادوارد. من نمی دونم که چرا داریم محو میشیم. اما خواهشا برو پیش آدر. چوبدستیش اینکارو کرد پس حتما می دونه چرا. البته تو تنها نیستی، هرمیونم هست. یادت باشه...

ماتیلدا نتوانست جمله اش را تمام کند. چون دیگر کاملا محو شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: چهارشنبه 3 مرداد 1397 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر با دهنی باز به پنه لوپه خیره شده بود و نمیتونست هیچ حرفی بزنه. با تمام وجود دوست داشت که از پنه لوپه و بقیه محفلی ها عذرخواهی کنه ولی هرکاری کرد دهنش باز نشد. چوب دستیش رو روی میز غذاخوری گذاشت و با سرعت از خونه گریمولد خارج شد. به نظرش میرسید که فعلا بهتره دسترسی به چوبش نداشته باشه تا تصمیمات بدتری از این نگیره. الان نیاز به هوای تازه داشت چون هوای خونه گریمولد داشت خفه اش میکرد. خونی که صورت زیبای پنه لوپه رو کثیف کرده بود مثل دو تا دست محکم روی گردنش فشار میاوردن و نمیذاشتن نفس بکشه.

بالاخره به خیابون رسید. ماگل هایی که با خیالی راحت و بعضا حتی خندان و خوشحال از کنارش رد میشدن خبری از دردی که روح آدر میکشید نداشتن. چون حتی اگر ذره ای میدونستن اون چقد داره اذیت میشه دست از لبخند زدن بر میداشتن. پیش خودش فکر کرد که چه خوب شد که چوب دستیش رو با خودش نیاورد وگرنه ممکن بود نتونه جلوی عصبانیتش رو بگیره. خنده ماگل ها مثل سوت قطاری روی مغزش راه میرفتن و نمیذاشتن فکر کنه. از تو خیابون هم فرار کرد تا یه جای خلوت و بدون سر و صدا رو پیدا کنه.

بعد از کلی سردرگمی بالاخره تونست یه کوچه خلوت پیدا کنه. بوی متعفن آشغال های پشت رستوران چینی اذیتش میکردن ولی بالاخره یه جای ساکت پیدا کرده بود و نمیخواست اون رو به همین راحتی از دست بده. به گوشه از کوچه رفت و روی زمین نشست. سرش رو بین زانو هاش قفل کرد و با دستاش موهای خودش رو میکند.
-چیکار کردم؟

بلند این رو گفت انگاری که کسی اطرافش هست که جواب سوالش رو بده. وقتی جوابی نیومد بلند تر فریاد زد:
-چه بلایی داره سر من میاد؟

دیگه نتونست جلوی اشکاش رو بگیره. ساعت ها همون گوشه کوچه خلوت گریه کرد و به اتفاقات افتاده فکر کرد. بهترین کاری که الان میتونست بکنه این بود که به خونه گریمولد بره و از همه عذرخواهی کنه. بعد هم وسایلش رو جمع کنه و فعلا ناپدید شه. این خیلی بهتر از آسیب رسوندن به بقیه محفلی ها به نظر میرسید.

وقتی به خونه گریمولد رسید، در خونه باز بود. یعنی موقع خروج یادش رفته بود که در رو ببنده؟ به آرومی وارد و دستی به جیب هاش کشید تا چوب جادوش رو در بیاره.
-اه... تو آشپزخونه گذاشتمش.

حالا که هیچ وسیله ای برای دفاع از خودش نداشت، سعی کرد با سرعت بیشتر جلوی ترسش رو بگیره. سریعا به طرف آشپزخونه رفت تا بقیه محفلی ها رو پیدا کنه که با صحنه ای عجیب رو به رو شد. هیچ محفلی تو آشپزخونه نبود. انگاری که همه با هم غیب شده باشن. بلند اسماشون رو فریاد میزد تا شاید از اتاق های دیگه جوابی بگیره اما ناموفق بود. خونه گریمولد خالی از هر محفلی به نظر میرسید. چوب دستیش رو که دست نخورده بود از روی میز برداشت و از خونه گریمولد خارج شد.

محفلی ها کجا میتونستن باشن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1397/5/3 23:21:24
پاسخ به: ویلای صدفی
ارسال شده در: دوشنبه 1 مرداد 1397 12:56
نمایش جزئیات
آفلاین
هرماینی که بیرون رفت، نگاه بچه ها به نوبت رو به هم کشیده شد؛ آدر از جاپرید.
_ دیگه برام مهم نیست، دیگه محفل برام هیچ اهمیتی نداره. دامبلدور اگه به این جمع اهمیت می داد الان اینجا بود‌! من حتی یه لحظه دیگه ام اینجانمی مونم!
و با پوشیدن ردایش قصد بیرون رفتن کرد. درکسری ازثانیه چندچوبدستی به طرفش نشانه رفتند و رون گفت:
_ سرجات می شینی و منتظرمی مونی تا هرماینی برگرده. فهمیدی یادیگه اون آدر کانلی باهوش قبلی نیستی؟
آدر لبخند خشکی زد و چوبرستیش را بیرون آورد.
_ نه! اون آدر دیگه مرده!
_ امیدوارم کاری نکنی که سر این یکی ام همون بلا بیاد، رفیق.
با شدت گرفتن خشم نگاه ها، ادوارد محتاطانه دستهایش را بین آدر و رون قراردادو گفت:
_ تمومش کنید بچه ها. یادتون رفته که پروفسورمی گفت محفلیا چوبدستیهاشونو رو به هم نمی گیرن؟!
آدر با نفرتی عمیق داد زد:
_ دامبلدور! دامبلدور! واقعا فکرکردی اون به چیزایی که می گه پایبنده؟ فکر می کنی اون برای من اهمیتی داره؟ هرچیزی که به اون مربوط باشه مسخره س!
ماتیلدا با عصبانیت به شانه آدرکوبید:
_ قبلا همچین فکری نمی کردی! چی چشماتوباز کرده آدر؟
آدر داد زد:
_ به جای پرسیدن این سوال از من، یکم فکر کن! اون حقیقتی که هری می دونست! چرا فکر نمی کنی در مورد دامبلدور بود؟ علاقت به دامبلدور باعث شده متوجه هیچ چیز نباشی. کورکورانه توی این مسیر راه می ری به امید روشنایی ولی نمی دونی که توفقط وسیله رسیدن دامبلدوربه قدرتی! این محفل یه پوششه برای کارایی که اون داره انجام می ده! اما من دیگه اجازه نمی دم هرغلط...
پنی با قصد دور کردن آدر از ماتیلدا و آرام کردنش به او نزدیک شد اما قبل از هر اقدامی آدر فریاد زد:
_ استوپفای!
و پنی با شدت به میز کوبیده شد و بیهوش روی زمین افتاد. آملیا جیغ زد و کنار پنی نشست.
_ چیکار کردی آدر؟
اما آدر تفتیش کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈