جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من (رودولف لسترنج) وی.اس روف!
قصر مالفوی ها همیشه مکانی برای تجمع مرگخواران و مراسم رسمی آنها بودند...چه این مراسم جلسه رسمی و مهمی باشد و چه مراسم ختم!
و حالا عده زیادی در قصر مالفوی ها حضور داشتند تا در مراسم ختم رودولف حضور پیدا کنند!
اما بر خلاف معمول مراسم ختم به جای ماتم و اندوه و به گوش رسیدن صدای گریه،این صدای خنده و خوشحالی بود که در مراسم به گوش میرسید!
هر یک از حاضرین در حالی که میوه و یا نویشیدنی در دست داشتند،در حال صحبت با یکدیگر بودند...
_حالا میدونی چجوری مرد؟
_من شنیدم پاش پیچ خورد مرد!
_نه بابا...اینقد غر زد مرد!
_فرقی نمیکنه...یکهویی و مسخره مرد!
در قسمت ساحرانانه اما اوضاع از این هم عجیبتر بود...ساحره ها به قدری از مرگ و نبود رودولف خوشحال بودند که اگر لرد ولدرمورت نگفته بود که حداقل حفظ ظاهر کرده و آبرو نگه دارند،بلند شده و میرقصیدند!
اما بلاخره با سرفه ی ساختگی روفوس که مسئول برگزاری مراسم بود همهمه ی موجود فرو نشست!
_اهم اهم...دوستان و داغ دیده های گرامی...
_کی ما؟

_بله...شما...از مرگ رودولف غم دیدین دیگه!
_نه...خوشحالم شدیم...مگه اینجا برای جشن گرفتن این موضوع جمع نشدیم اصلا؟
_اهم...یکی مادر این بچه رو پیدا کنه یا این بچه رو خفه کنه...بله...عرض میکردم...اینجا جمع شدیم تا یاد و خاطره رودولف را گرامی بداریم و مراسم ختمی برایش برگزار کنیم تموم شه بره از خودش و ماتاخرش راحت بشیم....چیز...بله...میگفتم...خب یادش رو گرامی بدارید ببینم!
چند نفر از حاضرین از جای خود بلند شدند...سپس به نوبت شروع به صحبت کردند...
_خیلی بوق بود!
_خیلی گیر بود!
_خیلی غر میزد!

_خیلی دیالوگ استفاده میکرد...یعنی چیز...خیلی حرف میزد!

_خیلی خودش رو نخود هر آش میکرد!

_خیلی تنبل و تن پرور بود!

_خیلی هیز و چشم چرون و بیناموس بود!

_خیلی سگ بود....گاز میگرفت یکهو بی دلیل!

_خیلی سه نقطه میذاشت!
_خیلی جوگیر بود!

_خیلی دوئل میکرد!

_خیلی سریش بود!

_خیلی بیخیال بود!

_باو از اول خب من گفتم جمع همه این ها رو...خیلی بوق بود!
روفوس پس از تکان دادن سرش به نشانه تایید،دوباره شروع به صحبت کرد...
_ممنون از زنده کردن یادش...قطعا همینطور بود...اما قبل از اینکه بریم سر کار و زندگیمون،فقط یه کار دیگه مونده...خوندن وصیت نامه اش!
چشمان حاضرین در مراسم برق زد...رودولف جادوگر متمکنی بود...شاید برای آن ها چیزی گذاشته بود!
روفوس از جیبش قطعه کاغذی در آورد...
_خب...فقط قبلش بگم که مرحوم اصرار داشت کسی براش لباس سیاه نپوشه!
_مرحوم بوق خورده!غلط کرده...والا...ما به احترام مرحوم سیاه میپوشیم!

_بله...بله...احترامش الان با این خوارکی که بهش تعارف کردین حفظ شد...به هر حال...اصرار داشت که براش سیاه نپوشه کسی،ترجیحا ساحره ها هیچی نپوشن اصلا...بگذریم...وصیت کتبی مرحوم رو از رو براتون میخونم...گوش کنید...
حاضرین در مراسم از هیجان به سختی اب دهان خود را قورت دادند...آنها بسیار کنجکاو بودند تا بدانند وصیت رودولف لسترنج چه بوده!
روفوس پس از آنکه گلویش را صاف کرد،از روی برگه شروع به خواندن کرد...
نقل قول:
"به نام او!
اینجانب رودولف لسترنج فرزند بابام وصیت میکنم...به بلاتریکس...وصیت میکنم که بعد از من ازدواج نکنه،که بعدا ابروم نره...
به اربابم لرد سیاه وصیت میکنم که آن دلی که بهشون همراه با درخواست مرگخواری دادم رو پس بدن و با من دفن کنن...اون دنیا به دردم میخوره،دل به حوری ها ببندم،از ساحره های این دنیا که خیری بهم نرسید...
به برادم رابستین وصیت میکنم اون چیزا رو...چیزا دیگه باو...اون چیزا...اره...همونا رو ...اونا رو اتیش بزنه تا خیت بالا نیاد و پرونده سیاهم رو نشه!
به باقی ساحره وصیت میکنم که یادشون باشه علاقه خاص رودولف نمیمیره...من همچنان به شما علاقه خاص خواهم داشت!
و در اخر به همه وصیت میکنم که تمام چیزاهای متعلق به من رو بفروشن و پولش رو خرج ساخت یک دبیرستان دخترانه مشنگی بکنن که شرط ثبت نام آن کمالات باشد...خلاص!"
حاضرین با بهت و تعجب به یک دیگر خیره شده بودند...تا آنکه بلاخره یکی از آنها بلند از جای خود بلند شد و گفت:
_خب حالا...مهم نیس...مهم اینه که رودولف مرده ...پس تموم شد و بلند شیم بریم و...
شتاق!
با باز شدن وحشیانه درب قصر مالفوی ها،جمله آن شخص ناقص ماند...پس از باز شدن در،چندین ساحره همراه چند بچه سیبیل دار،وارد قصر شدند...یکی از آن ساحره ها که جلو تر از بقیه حرکت میکرد ناگهان سر جای خود ایستاد و در حالی که به آن کودکان اشاره میکرد،رو به حاضرین در مراسم کرد و گفت:
_اینا بچه های رودولفن...بزرگشون کنید!:sister:
همه حاضرین حالا فهمیدند منظور رودولف از "حتی وقتی که نسیتم،هستم" چیست!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر


- چته؟
میشه حرفات رو، آرزوهات رو، نقشههات رو، ناگفتههات رو، ترست رو، غمت رو، شادیت رو، همهچیت رو توی مخزنِ دلت مخفی کنی و کلیدش رو قورت بدی و نُرمال رفتار کنی و کسی هم هیچ جوره نفهمه که توی دلت چی داره میگذره.
ولی وقتی که یه تسترالصفت، کلید رو هرطور شده از تو حلقت در میاره و با مخزنِ دلت ور میره، چیکار میتونی بکنی؟ چه دفاعی؟ چه واکنشی؟
به نظرت.. در مقابل حملاتش، شانسی داری؟
- چرا جوابمو نمیدی؟
یه بار دیگه به چشمای جروشا مون خیره شد. چشمایی که سعی میکردن عادی رفتار کنن و وانمود کنن که واقعاً هیچ اتفاقی نیفتاده.
"باید باور کنه که چیزیم نیس."
- من میدونم که یه غمی تو سینه داری ولی بهم نمیگی.
جروشا جا خورد. حرفِ دلش رو فهمیده بود.
نه!
نباید به چشمای این دختر ریونکلاوی نگاه میکرد. پس سرش رو پایین انداخت.
- عهه! سرت رو ننداز پایین! تو چشام نگا کن و جوابمو بده!
ربکا امّا وقتی جوابی نشنید، خودش چونهی جودی رو بالا گرفت.
"نباید جوابشو بدم. باید ساکت بمونم. نباید بفهمه. اگه بفهمه شر بهپا میکنه!"
- باور کن هیچ غلطی نمیکنم! فقط بگو چت شده! میدونم یه چیزیو داری قایم میکنی!
باز هم دهن جودی باز نشد. ربکا آه عمیقی کشید و با نااُمیدی دستش رو گذاشت روی پیشونیِ دختر گریفیندوری.
- خیلی عرق کردی دختر. این کاپشن لعنتی رو برا چی پوشیدی؟ دَرِش بیار، یهکم خنک شی!
جودی ایندفه بیشتر جا خورد. ضربان قلبش شدت گرفت.
"نه! نباید بذارم ببینه! نباید!"
- هوم؟ چیو ببینم؟
بالاخره مجبور شد حرف بزنه.
- ولش کن، همینجوری راحتم.
- چی چیو راحتم؟ داری قشنگ ذوب میشی. اوضاعت خرابه. اونوقت راحتی؟! دَرِش بیار ببینم.
- دارم میگم راحتم، نیازی نیس.
ربکا شخصاً وارد عمل شد.
- دِ.. میگم.. دَرِش.. بـیـار! .. هی!
و هرچی جودی عاجزانه به شکمِ ربکا مُشت کوبید، بیفایده بود. دخترهی هفتتیرکِش بالاخره با برداشتن کاپشن، متوجه پارگی آستینِ پیراهنِ جودی شده و دهنش باز مونده بود.
- زود باش توضیح بده!
شونههاش رو تکون داد ولی جوابی نشنید.
"باید دهنم قرص بمونه. اگه جوابشو بدم شر بهپا میکنه!"
جریکو شونههاش رو محکمتر تکون داد و یقهش رو گرفت.
- جوابِ منو بده لعنتی! میشنوی چی میگم؟! چرا لالمونی گرفتی؟ ها؟ هـــا؟ هــــــــا؟
اما بازم جودی زبون به سخن باز نکرد. ربکا سرش رو نزدیک کرد و عمیقتر از قبل به چشماش زل زد.
کاش میتونست بفهمه که کار کی بوده؟ کاش میتونست بفهمه که کی دستش رو روی جودی بلند کرده؟ کی اذیتش کرده؟ کی آستینش رو اونطوری فجیعاً از سر تا ته پاره کرده؟ فقط کاش میفهمید که کی؟!
- کی؟!
"کاش ندونه که اون قمهکِش لعنتی.."
ولی ربکا دیگه ادامهی فکرش رو بیخیال شد. یقهش رو ول کرد و ناباورانه به چشماش خیره موند.
- لعنتی!
- چی شد؟
و بیتوجه به سوالِ جودی، احساس کرد دردی توی شکمش پخش شد. انگار که یه قمه از وسط شکمش رد و از کمرش بیرون زده باشه. چیزی نگفت. فقط گیج و مضطرب به گوشهای خیره شد.
قمه..
قمهکِش..
رودولف!
- من باید برم.
- کجا؟
قبل از اینکه بتونه به سمتِ درِ اتاق بچرخه، جروشا مُچِش رو گرفت.
- چت شد یهو؟ میخوای بری کجا؟
یه نگرانی توی چشماش موج میزد.
"نکنه فهمیده؟"
- یه کاری رو همین الآن یادم اومدم. باید زود برم.
- داری دروغ میگی ربکا!
- دروغم چیه باو؟ کارم فوری و مهمه. دِ ول کن دستمو!
بلند شد و کُتش رو از روی چوبلباس برداشت و پوشید و دستش رو گذاشت روی دستگیرهی در. سنگینیِ نگاهِ جودی چند لحظهای معطلش کرد.
ولی لبش رو گزید و بالاخره دستگیره رو چرخوند.
***
شترق!
درِ خونهی لسترنجها با لگدی از لولا در اومد و روی زمین افتاد.
- دستا بالا، بچه قمهکِش!
- چی شده؟!
رودولف که مشغول تیز کردنِ قمههاش بود، مات و مبهوت به ربکا و هفتتیرش خیره شد.
- عه؟ بَهبَه! کادوی اهداییِ ارباب هم که اینجاس. بپر اینجا بهت ابراز علاقهی خـ..
- بسه رودولف! فقط بگو!
- اممم.. بگم؟ چیو؟
جریکو هفتتیرش رو تهدیدآمیزانه تکون داد.
- چطور جرأت کردی؟! هاه؟!
- نمـ.. نمیفهمم چی میگی! چی شده خـو؟!
- یه نشونههایی از ترس توی صدات نبود احیاناً؟
نه فقط صداش. حتی لرزشِ قمهش هم گویای چیزی بود که توی دلش نهفته بود.
- میگم که.. نظرت چیه بیخیال این حرفا بشیم و..
و ربکا ادامه داد:
- آره آره! ایدهی خوبیه. یه میز ظاهر کنیم این وسط، با دوتا صندلی و دوتا شمع و دوتا لیوانِ مشروبات زهرماری و بشینیم و لاو بترکونیم. هاه؟!
- عه؟ از کجا فهمیدی شیطون؟
ربکا هفتتیرش رو لای انگشتش چرخوند و چشماش رو تنگ کرد.
- این آخرین بارت باشه که میپیچونی!
- چیو؟
- چیو؟ الان بهت میگم! فرض کن یه یاروی سیبیلویی هس که علاف و بیکار نشسته دَمِ دَرِ خونهشون، از اونورم یه دخترِ نجیب و واقعاً باکمالات داره لِیلِیکنون میگذره. با کمالات ها! اصن شی ایز کوئین! بعد، این یارو سیبیلوئه چشاش قلبقلبی میشه و میپره جلوش و مزاحمش میشه و وقتی میبینه این دختره مث یه ماهیِ بیچاره از دستاش میلغزه، ناچاراً با منطقِ قمهای متوقفش میکنه و کلّی هم باهاش حال میکنه و آخرش هم گریون و با آستین پارهپوره ولش میکنه!
- خب که چی؟ مستفیض شده دیگه، آرزوی هر ساحره اینه که..
- ولی من خوشم نمیاد که دس به خواهرم بزنی!
چشمای رودولف درخشید. حتی نوک قمهش. قدمی به عقب برداشت. حالا متوجه چیز جدیدی شده بود.
"خواهرش؟ ناموساً دعوای ناموسی داریم اینجا؟"
- آره! خواهرم! جودی! دعوا هم خیـــلی ناموسیه!
فریادش اونقدر بلند بود که چندین جغد پَر کشیدن و رودولف هم جا خورد.
"این دختره الآن سوراخسوراخم میکنه، باس بزنم به چاک!"
- همینجایی که هستی وایسا!
- من که همینجا وایسادم.
- فک کردی میذارم از چنگم در بری؟!
- باو چی از جونم میخوای؟
- هیچی! جودی رو اذیت کردی، منم یه گلولهی ناقابل میخوام حرومت کنم!
رودولف یه قدم دیگه به عقب برداشت. به زودی حیاط خونهشون به یه حمامِ خون تبدیل میشد؟
- اممم.. نمیشه بیخیال شی؟
- به جونِ تو اصن راه نداره!
رودولف با دستپاچگی چهارگوشِ حیاط رو از نظر گذروند. به دنبالِ..
- راه فراری نیس!
- عه؟ خب.. باشه. الآن میذارم یهکم با اون اسلحهی مشنگیت قلقلکم بدی. فقط قبلش..
"بگیر! دخترهی لعنتی!"
شاید اگه عضو گروه دیگهای غیر از ریونکلاو بود و تو اون لحظه قدرت اینو نداشت که ذهن رودولف رو بخونه، الان کارش رسماً ساخته بود.
با شیرجهای بلند، خودش رو به کناری انداخت و قمهی پرتابشده، با فاصلهای خیلی نزدیک توی دیوار پُشت سرش فرو رفت.
البته به هر حال، کاملاً هم موفق نبود و زخمی که روی بازوش بوجود اومده بود، تیر کشید و آتیش انداخت به جونش.
- تا حالا از ساحرهای بدم نیومده. ولی اینو بدون که تو اولیش هستی!
همونطور که بازوی زخمیش رو چسبیده بود، بهزحمت از جاش بلند شد و به رودولفی نگاه کرد که خشم و نفرت از چشماش میبارید.
- پس معطل چی هستی لسترنج؟
انگشتش رو گذاشت روی ماشهی هفتتیر.
- بازم میخوای؟ بیا جلو!
- الآن حسابتو میرسم جیگر!
رودولف قمهی دومش رو تو دستش گرفت، توی هوا پیچوتاب داد و نعرهکنان به سمت ربکا حملهور شد. چپ و راست قمه میزد و جریکو هم ذهنش رو میخوند و پُشت سرهم جاخالی میداد.
چپ زد، به دَر خورد. راست زد، به دیوار خورد. بالا زد، بازم بینتیجه بود.
- تو چرا.. وش! .. نمیخوای.. وش! .. بمیری.. وش! .. لعنتی؟!
و رودولف با دست آزادش مُشتی رو روانهی شکم ربکا کرد که دختر مو آلبالویی بهموقع تشخیص داد و مُچش رو گرفت. با اینکه کمرش محکم به دیوار پُشت سرش خورده بود، ولی با نهایت قدرت داشت هردو دستِ رودولف رو کنترل میکرد.
- فک نمیکنی.. دیگه بس باشه.. نه؟ الآن نوبت منه!
- چی؟!
با دست آزادش، هفتتیرش رو بهزحمت گذاشت روی کتفِ رودولف.
- صرفاً جهت تسویهحساب!
بنگ!
قمه از دست رودولف لغزید. حلقهی انگشتاش به دور یقهی کُتِ ربکا شُل شد و با فریادی رسا، روی زمین افتاد و شونهی خونآلودش رو چسبید.
- آه.. نـــه! لعنتی..!
جریکو دودِ برخاسته از نوکِ هفتتیرش رو با یه فوت خاموش کرد و به رودولف زل زد که از درد به خودش میپیچید و مینالید و ناسزاهای نامفهومی رو به زبون میآورد.
- تقصیر من نیس که توی رأسِ این زنجیرهی غذایی نیستی. تو جودی رو اذیت کردی، منم تو رو!
و همینکه قصد داشت رفعِ زحمت کنه، برای آخرین بار برگشت.
- بپا خودتو جموجور کن، یهوقت ساحرهها نبیننت و پس بیفتن!
پوزخندی زد و راهش رو گرفت و رفت.
***
در با صدای قیژِ کشِداری باز شد و ربکا با دستی باندپیچی شده وارد شد.
- من برگشتــم!
- کجا بودی؟ .. هی! دستت چش شده؟
- ها؟ دستم؟ .. آها! چیزی نیس. ولی میدونی؟ ارزششو داشت!
جودی از روی تخت بلند شد و نگاهی متحیرانه به سر و وضع ربکا انداخت.
- گفتم کجا بودی لعنتی؟! چیکار کردی با خودت؟!
- اوممم.. خب.. دیدم کار بدی کرده، منم کارشو یهسره کردم.
- کارِ کیو؟
- لیدیز اند جنتلمن، رکورددارِ ناکامی توی مُخزنی، رودولف لسترنج!
جودی جا خورد. با دهنی باز به ربکا خیره شد. از کجا فهمیده بود؟
"غیر ممکنه!"
- چی غیر ممکنه؟!
- هی.. تو.. تو.. ولی چطوری..؟
- ببین، آره، تو چیزی بهم نگفتی و همهچیو قایم کردی. ولی من که نوادهی ریونکلاوم. دیر یا زود همهچی دستم میاد. حالا بذار مفصل برات تعریف کنم، کیف کنی. نیگا، همون اولش که حس کردم اون آستین پارهپورهت بویِ اون مرتیکهی قمهکِش رو میده، منم نامردی نکردم. رفتم خونهشون، زااااارت! هیکلِ دَرو آوردم پایین، بعدش با کلّه شیرجه رفتم تو دلِ خودِ شخصِ شخیصش! درسته که اون اول با قمه زد، درد نداشت البته. الآنم باور کن هیچ دردی نداره. ولی من دیدم داره راسراسکی پُررو میشه، یه گلوله خوابوندم تو کِتفِش، قشـــــنگ عینهو خُماریا پهن شد رو زمین و بعدش..
چـَـک!
اونقدر ناگهانی که حدسش رو هم نمیزد.
اونقدر محکم که دستهای از موهاش روی چشماش افتاد.
هیچی نگفت. نه آخی و نه نالهای. فقط ناباورانه دستش رو گذاشت روی گونهی داغ و دردناکش.
- جودی..
- زدمت. چون حقت بود!
تو عمرش سیلی زیاد خورده بود. در جواب هم فوراً شکمِ طرف رو سفره میکرد.
ولی ایندفه..
در مقابله با رفیقِ فابریکش درجا میخکوب و لال شده بود. جودیای که نفسنفس میزد و دستش بیوقفه میلرزید. شایدم درد میکرد.
بیدلیل هم نبود. تمومِ ناراحتی و دلخوریش رو توی دستش جمع کرده و با یه کشیده، روی گونهی جریکو مُهر و موم کرده بود.
- دخترهی احمق! نباید میرفتی سراغش!
- ولی اون کار بدی باهات..
- از این غیرتیبازیات متنفرم! میفهمی؟!
- امّا من..
- هیس! هیچی نگو!
- بذار توضیح بـ..
- نمیخواد!
دیدنِ یه جودیِ نگران و ناراحت، اذیتکنندهترین چیز ممکن بود. کاش هیچوقت موفق به خوندنِ ذهنش نمیشد. کاش هیچوقت به فکر انتقامگرفتن از رودولف نمیافتاد. کاش یکی سدّ معبرش میشد.
کاش یکی جلوشو میگرفت.
کاش..!
سعی کرد حتی نگاهی به چشمای جودی هم نندازه. اصلاً هم مهم نبود توی ذهنش چی میگذشت و چی میگفت و چه طوماری از ناسزاها براش میساخت.
- اممم..
یه لحظه دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه ولی در مقابل، جودی فوراً دستش رو بلند کرد تا با یه کشیدهی دیگه ازش استقبال کنه ولی دستش روی هوا، مردّد معلق موند و ثانیههایی بعد، منصرف شد.
- ولی ببین مو آلبالویی..
یقهی پیراهن ربکا رو چسبید و به چشماش خیره شد.
- قبلاً گفته بودم که تسترالِ منی؟
نگاهِ متحیّرِ ربکا، اعماق چشمای جروشا رو کندوکاو کرد. نمیشد ذهنش رو به این راحتیا خوند. گزینههای زیادی توی مغزش میچرخید و هر کدوم هر لحظه از اون یکی سبقت میگرفت.
میخواست سرش داد بکشه؟
میخواست ایندفه رو واقعاً بخوابونه زیر گوشش؟
میخواست..؟
به هر حال بالاخره نیمچه لبخندی روی لبای جروشا نشست و چشماش برق زدن.
- یه تسترال هیچوقت چیزی رو نمیفهمه!
یقهی هفتیرکِش رو کشید و اون رو در آغوش گرفت.
سرمای ژاکتِ چرمیِ جروشا، گرمای ساکن بر روی گونهی جریکو رو فراری داد.
"دیگه از این قهرمانبازیا نمیکنی، تسترالِ من!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدافظ جادوگران!
Fox Life!
Fox Life!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/11/27
تولد نقش: 1393/11/28
آخرین ورود: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:41
از: ما چه خواهد ماند؟
پستها:
600

دوئل ما و او:
-خجالت بکش!
- متاسفیم.
- چی؟ نه، لازم نیست متاسف باشی، فقط تمومش کن این...
- ما که شروع ننموده ایم که پایانش دهیم، اربابا. شما فرمودید خجالتی بکشیم، لکن این جانب تا کنون جناب خجالت را مشاهده ننموده ایم، حال ممکن می باشد در خیابان نگاهی گذرا بر جنابشان بیانداخته باشیم لکن... مشکلی نیست، راه حلی بهر آن خواهیم جست!
لادیسلاو با دیدن چهره خشمگین لرد، این را گفته و روی میز و کاغذ پوستی خالی مقابلش خم شده بود. ساعتی پیش به این اتاق خانه ریدل آمده بود، در آن جا، او، لرد ولدمورت، دو داور دیگر و ربکا جریکو حضور داشتند. یک میز دراز در طول اتاق قرار داشت که داوران پشت آن می نشستند و در طرف دیگر، دیگران؛ یک بار، قدح اندیشه ای بود و کسانی که به درونش شیرجه می زدند، یک بار لشکری از دیوانه سازان، حتی غول چراغ جادو و یا شاید یک کلاه!
در این جلسه امّا دو نیمکت قهوه ای رنگ در این طرف اتاق قرار داده بودند و دو داوطلب که روی آن ها نشسته و کاغذ پوستی ای در برابرشان. در ابتدای ورودشان، کراب آن ها را روی میز ها قرارداده و لرد ولدمورت خطاب به آنان گفته بود:
- این ها، وسایل دوئلتون هستن. از شون درست استفاده کنید. با شماره سه، رقابتتون شروع می شه، یک... دو... سه!
آقای زاموژسلی در آن لحظه نگاهی به کاغذ پوستی و سپس به لرد ولدمورت انداخت، کمی تعلل کرد و در نهایت با همان کاغذ پوستی به جریکو حمله کرد.
- آه... این ضربت نیز برگیر!... ای اندر ... پی جری!... می فرماییم، گودا!... آخ، رهایمان بنمایید! از چه روی بر طرف حریف غش می نمایید ای داور دگروث آ! ای کرابک چندش رهایم بنمای، کتمان سرخ آب سفیدآبی گشت! داورا حیا بنما، این زمین رها بنمای!
لرد نیز نگاهی به او انداخته و با لبان بسته گفته بود: منظورم این بود که باید روی کاغذ دوئل کنید.
سپس با دهانی باز بلند اعلام کرد:
- منظورمون این جوری نبود، زاموژسلی. داری چی کار می کنی؟
- اربابا، مطمئن می باشید؟
زاموژسلی کاغذ پوستیش را باز کرده و از پشت آن با لرد ولدمورت صحبت می کرد. در طرف دیگر، جریکو قلم پرش را روی پوست به حرکت انداخته بود.
- سوال ما رو با سوال جواب نده!
-باشد اربابا، لکن نه تنها این جانب خود خویشتن بلکه دینگ نیز که دنگ خطابش می کنیم و یا برعکس نیز، دارای اطمینان نمی باشد.
- اوّل جوابم رو... ولش کن، از چه بابت مطمئن نیستید، تو و دینگی که دنگ خطابش می کنید؟
لرد با دندان های به هم فشرده این را پرسیده و نیم نگاهی به جریکو که نیمی از صفحه را نوشته بود انداخت.
- اربابا، فرمودید روی اینان می بایست...
- دهنتو ببند!
لرد با دهان بسته فریاد زده بود.
- اربابا خودتان به فرمودید که گوییم از چه روی دارای اطمینان نمی باشیم خب، نخست این که این جانبان، خود خویشتن و دینگی که...
داوران و لرد، یک صدا با زاموژسلی گفتند:
- دنگ خطابش می کنی.
- آری! که امرسان نمی باشیم.
- یعنی چی؟
لرد ولدمورت، دوباره با دهان بسته پرسیده بود.
- خب اینجانب بسیار بسیار از دینگ، زیبا تر می باشیم، دارای جیب های فراوان بوده و دارای جای های فراوانی بهر اندوختن نیز بوده و حسابی نیز در گرینگوتز دارای می باشیم، که پشیزی در آن اندوخته ایم، لکن اطمینان نداریم. در نتیجه این جانب، زیبای بوده، دارای جای بوده و لکن ز امرسانیت، اطمینان نداریم. دلیل آن نیز این است که این کاغذکان سایزی مناسب این جانب دارای نمی باشند، ببینید.
او کاغذ را روی زمین پهن کرد و روی آن ایستاد. نوک کفش هایش از روی سطح آن بیرون زده بود.
- ملاحظه نمایید... این جانب اطمینان نمی داریم که این در قوانین درست می باشد یا خیر؟ نوک کفش هایمان زین کاغذک بیرون زده اند و درست نمی توانیم بر روی آن دوئل بنماییم.
لرد ولدمورت تنها با ناامیدی نگاهی به هکتور و کراب انداخت و دوباره با دهان بسته گفت:
- به نظرتون... با این! چی کار کنیم؟
- اربابا، ما می گوییم، طلسمی بر آن نواخته گسترشش دهید.
- با کاغذ نبودم، زاموژسلی!
- چی رو با کاغذ نبودی لرد؟
نگاه پرسشگرانه ربکا به لرد، باعث شد که جا بخورد، اما دست پاچه اش نکرد.
- فکر نمی کنم نیازی باشه که توضیح بدم. با این حال زاموژسلی تنها کسی نیست که دینگ رو دنگ خطاب می کنه.
- جدی؟
جریکو پوزخندی زد و به کارش مشغول شد. اما ثانیه ای بعد دوباره سرش را بالا آورده و تقاضای یک کاغذ پوستی دیگر کرده بود. به او یک کاغذ دیگر دادند و زاموژسلی را نیز روی صندلی نشانده، کاغذ پوستی اش را جلویش گذاشتند.
چند ساعتی گذشت و لرد ولدمورت هر از گاهی نگاهی به یکی از دو داوطلب انداخته و با صدای آرامی نجوا می کرد:
- این دو تا دارن چی کار می کنن؟
و تا آقای زاموژسلی سرش را بالا می آورد تا جواب بدهد، با انگشت اشاره می کرد، سرش را روی برگه اش برگداند. پس از مدتی هکتور در بالای سر آقای کلاه دراز متوقف شد.
هکتور نگاهی به کاغذ و نگاهی به لرد انداخت. دوباره کاغذ را نگاه کرد و سپس به لرد نگاه کرد. کراب نیز در طرف دیگر نیمکت زاموژسلی همین کار را می کرد. آقای زاموژسلی تنها با نگاهی طلبکارانه به آن دو چشم دوخت و در حالی که دستانش را در کنار کاغذ پوستیش حایل می کرد، روی کاغذش خم تر شد.
لرد ولدمورت با دهان بسته به لادیسلاو گفت:
- داری چی کار می کنی زاموژسلی؟
- آه، اربابا، دینگ ایده ای داشت لکن... خب در اواسطش به مشکلی برخورد نموده می باشیم.
- اممم، بله ارباب، هر چند به نظر من اطرافش هم مشکل داره.
- آه! ای آب ناشنوا، ما خود خویشتن بر اساس یک فرمول باستانی چنین عمل بنموده ایم. اطرافش درست بوده و تنها اواسطش با آن جور در نمی آیند.
جریکو نفس نفس زنان به رقیبش در سه متر آن طرف تر خیره شد. کمی... و یا شاید بیشتر، نگران شده بود. او تا به آن لحظه بی وقفه می نوشت و حدودا، چهار پنج کاغذ پوستی مصرف شده، کنار دستش داشت. این فرمول باستنی می توانست حریفش شود؟
- من یک کاغذ دیگه می خوام!
لرد نگاهی به چهره عرق کرده و موهای به پیشانی چسبیده، جریکو انداخت.
- یکی دیگه بهش بده کراب... و مطمئن شو که آخریش باشه.
- چرا هکتور نره ارباب؟
امّا کراب با دیدن چهره لرد، منتظر جواب نشد و رفت که کاغذ بیاورد. در این فاصله لرد به لادیسلاو و دنگ نگاه کرده و این بار هم با دهان بسته گفت:
- مطمئنی که این فرمول باستانیت درست عمل می کنه؟ درست متوجه سوژه شدی؟
- آه اربابا! ما خود خویشتن خویش بسیار زودگیر... زورگیر خیر، زودگیر، د دارد نه ر، د! د! ر خیر! د! با اینجانب تلفظ بنماییـ..
- زاموژسلی! زو..دِ...گیر! ادامه بده... مردک فکر کرده ما کند ذهنیم.
قسمت دوم را لرد با دهان بسته گفته بود.
- آه، پوزش می طلبیم اربابا، لکن نخست بگوییم، اینجانب متشکریم که جنابمان را مردک با کاف تحبیب خطاب نموده و با چنین ظرافتی اشاره بنمودید که نیکوترین مرگخوار جنابتان می باشیم و در ثانی اضافه می نماییم که نسل های زیادی از بشر با این فرمول که وصفش را بگفته بودیم، یکایک پله های ترقی طی بنمودند. ما با اطمینان خاطر بر این فرموال اعلام می نماییم که تمام بنمودیم!
زاموژسلی این را گفته و کاغذ را بالا گرفت. هکتور آن را روی هوا قاپید و به سمت ربکا رفت و در حالی که او اعتراض می کرد" بذار لااقل، نقطه آخرش رو بذارم." کاغذ را از زیر دستش کشید و مجموعه آن ها را به لرد تقدیم کرد.
لرد از سر جایش بلند شد و رو به دو داوطلب که روی صندلی ها نشسته بودند، گفت:
- خیلی خب، برید بیرون، نتایجش رو بعدا در دفتر می زنیم.
لادیسلاو و ربکا، از سر جاهایشان بلند شدند و از درب اتاق بیرون رفتند، یکی به چپ رفت و دیگری به راست. چند قدمی از هم دور نشده بودند که هفت تیر کش فریاد کشید:
- ببینم، چرا یهویی یه چیزایی به لرد می گفتی؟ اون که چیزی نمی گفت؟ چی می شد یهویی بهش یه چیز می گفتی؟
زاموژسلی چند قدم آن طرف تر ایستاد و برگشت، نگاهش متفکرانه بود:
- هممم... ما که یادمان نمی آید به لرد گفته باشیم "چیز". شاید دینگ بوده است.
لادیسلاو این را گفت و از پیچ راهرو پیچید و ناپدید شد. اما جریکو سر جایش ایستاد و رفت تا از سوراخ اتاق دوئل نظاره گر بحث و گفت و گوی داوران باشد. درون اتاق، لرد ولدمورت در پشت صندلی لردانه اش نشسته و با پوزخند به تک کاغذ پوستی زاموژسلی خیره شده بود.
- می گیم خیلی هم بد از آب در نیومده این فرمول باستانی اش. شما بگید ببینیم نظرتون چیه؟
لرد کاغذ پوستی را کنار صورتش گرفت و رو به دو داور دیگر که حالا در جایگاه داوطلبین نشسته بودند، ایستاد. جریکو خوش حال بود که می توانست کاغذ را از بین دو داور ببیند. قدری آن و فرمول باستانی دگرگون شده اش را بررسی کرد و سپس با سرعت هر چه تمام تر دور شد، تا صدای قهقه اش را نشنوند. کاغذ پوستی چنین بود:

آقای زاموژسلی تمام وقت باقیمانده اش را صرف این کرد تا دریابد دیروز چه کسانی، چه چیزی را به زور به خوردش داده بودند.
-خجالت بکش!
- متاسفیم.
- چی؟ نه، لازم نیست متاسف باشی، فقط تمومش کن این...
- ما که شروع ننموده ایم که پایانش دهیم، اربابا. شما فرمودید خجالتی بکشیم، لکن این جانب تا کنون جناب خجالت را مشاهده ننموده ایم، حال ممکن می باشد در خیابان نگاهی گذرا بر جنابشان بیانداخته باشیم لکن... مشکلی نیست، راه حلی بهر آن خواهیم جست!
لادیسلاو با دیدن چهره خشمگین لرد، این را گفته و روی میز و کاغذ پوستی خالی مقابلش خم شده بود. ساعتی پیش به این اتاق خانه ریدل آمده بود، در آن جا، او، لرد ولدمورت، دو داور دیگر و ربکا جریکو حضور داشتند. یک میز دراز در طول اتاق قرار داشت که داوران پشت آن می نشستند و در طرف دیگر، دیگران؛ یک بار، قدح اندیشه ای بود و کسانی که به درونش شیرجه می زدند، یک بار لشکری از دیوانه سازان، حتی غول چراغ جادو و یا شاید یک کلاه!
در این جلسه امّا دو نیمکت قهوه ای رنگ در این طرف اتاق قرار داده بودند و دو داوطلب که روی آن ها نشسته و کاغذ پوستی ای در برابرشان. در ابتدای ورودشان، کراب آن ها را روی میز ها قرارداده و لرد ولدمورت خطاب به آنان گفته بود:
- این ها، وسایل دوئلتون هستن. از شون درست استفاده کنید. با شماره سه، رقابتتون شروع می شه، یک... دو... سه!
آقای زاموژسلی در آن لحظه نگاهی به کاغذ پوستی و سپس به لرد ولدمورت انداخت، کمی تعلل کرد و در نهایت با همان کاغذ پوستی به جریکو حمله کرد.
- آه... این ضربت نیز برگیر!... ای اندر ... پی جری!... می فرماییم، گودا!... آخ، رهایمان بنمایید! از چه روی بر طرف حریف غش می نمایید ای داور دگروث آ! ای کرابک چندش رهایم بنمای، کتمان سرخ آب سفیدآبی گشت! داورا حیا بنما، این زمین رها بنمای!
لرد نیز نگاهی به او انداخته و با لبان بسته گفته بود: منظورم این بود که باید روی کاغذ دوئل کنید.
سپس با دهانی باز بلند اعلام کرد:
- منظورمون این جوری نبود، زاموژسلی. داری چی کار می کنی؟
- اربابا، مطمئن می باشید؟
زاموژسلی کاغذ پوستیش را باز کرده و از پشت آن با لرد ولدمورت صحبت می کرد. در طرف دیگر، جریکو قلم پرش را روی پوست به حرکت انداخته بود.
- سوال ما رو با سوال جواب نده!
-باشد اربابا، لکن نه تنها این جانب خود خویشتن بلکه دینگ نیز که دنگ خطابش می کنیم و یا برعکس نیز، دارای اطمینان نمی باشد.
- اوّل جوابم رو... ولش کن، از چه بابت مطمئن نیستید، تو و دینگی که دنگ خطابش می کنید؟
لرد با دندان های به هم فشرده این را پرسیده و نیم نگاهی به جریکو که نیمی از صفحه را نوشته بود انداخت.
- اربابا، فرمودید روی اینان می بایست...
- دهنتو ببند!
لرد با دهان بسته فریاد زده بود.
- اربابا خودتان به فرمودید که گوییم از چه روی دارای اطمینان نمی باشیم خب، نخست این که این جانبان، خود خویشتن و دینگی که...
داوران و لرد، یک صدا با زاموژسلی گفتند:
- دنگ خطابش می کنی.
- آری! که امرسان نمی باشیم.
- یعنی چی؟
لرد ولدمورت، دوباره با دهان بسته پرسیده بود.
- خب اینجانب بسیار بسیار از دینگ، زیبا تر می باشیم، دارای جیب های فراوان بوده و دارای جای های فراوانی بهر اندوختن نیز بوده و حسابی نیز در گرینگوتز دارای می باشیم، که پشیزی در آن اندوخته ایم، لکن اطمینان نداریم. در نتیجه این جانب، زیبای بوده، دارای جای بوده و لکن ز امرسانیت، اطمینان نداریم. دلیل آن نیز این است که این کاغذکان سایزی مناسب این جانب دارای نمی باشند، ببینید.
او کاغذ را روی زمین پهن کرد و روی آن ایستاد. نوک کفش هایش از روی سطح آن بیرون زده بود.
- ملاحظه نمایید... این جانب اطمینان نمی داریم که این در قوانین درست می باشد یا خیر؟ نوک کفش هایمان زین کاغذک بیرون زده اند و درست نمی توانیم بر روی آن دوئل بنماییم.
لرد ولدمورت تنها با ناامیدی نگاهی به هکتور و کراب انداخت و دوباره با دهان بسته گفت:
- به نظرتون... با این! چی کار کنیم؟
- اربابا، ما می گوییم، طلسمی بر آن نواخته گسترشش دهید.
- با کاغذ نبودم، زاموژسلی!
- چی رو با کاغذ نبودی لرد؟
نگاه پرسشگرانه ربکا به لرد، باعث شد که جا بخورد، اما دست پاچه اش نکرد.
- فکر نمی کنم نیازی باشه که توضیح بدم. با این حال زاموژسلی تنها کسی نیست که دینگ رو دنگ خطاب می کنه.
- جدی؟
جریکو پوزخندی زد و به کارش مشغول شد. اما ثانیه ای بعد دوباره سرش را بالا آورده و تقاضای یک کاغذ پوستی دیگر کرده بود. به او یک کاغذ دیگر دادند و زاموژسلی را نیز روی صندلی نشانده، کاغذ پوستی اش را جلویش گذاشتند.
چند ساعتی گذشت و لرد ولدمورت هر از گاهی نگاهی به یکی از دو داوطلب انداخته و با صدای آرامی نجوا می کرد:
- این دو تا دارن چی کار می کنن؟
و تا آقای زاموژسلی سرش را بالا می آورد تا جواب بدهد، با انگشت اشاره می کرد، سرش را روی برگه اش برگداند. پس از مدتی هکتور در بالای سر آقای کلاه دراز متوقف شد.
هکتور نگاهی به کاغذ و نگاهی به لرد انداخت. دوباره کاغذ را نگاه کرد و سپس به لرد نگاه کرد. کراب نیز در طرف دیگر نیمکت زاموژسلی همین کار را می کرد. آقای زاموژسلی تنها با نگاهی طلبکارانه به آن دو چشم دوخت و در حالی که دستانش را در کنار کاغذ پوستیش حایل می کرد، روی کاغذش خم تر شد.
لرد ولدمورت با دهان بسته به لادیسلاو گفت:
- داری چی کار می کنی زاموژسلی؟
- آه، اربابا، دینگ ایده ای داشت لکن... خب در اواسطش به مشکلی برخورد نموده می باشیم.
- اممم، بله ارباب، هر چند به نظر من اطرافش هم مشکل داره.
- آه! ای آب ناشنوا، ما خود خویشتن بر اساس یک فرمول باستانی چنین عمل بنموده ایم. اطرافش درست بوده و تنها اواسطش با آن جور در نمی آیند.
جریکو نفس نفس زنان به رقیبش در سه متر آن طرف تر خیره شد. کمی... و یا شاید بیشتر، نگران شده بود. او تا به آن لحظه بی وقفه می نوشت و حدودا، چهار پنج کاغذ پوستی مصرف شده، کنار دستش داشت. این فرمول باستنی می توانست حریفش شود؟
- من یک کاغذ دیگه می خوام!
لرد نگاهی به چهره عرق کرده و موهای به پیشانی چسبیده، جریکو انداخت.
- یکی دیگه بهش بده کراب... و مطمئن شو که آخریش باشه.
- چرا هکتور نره ارباب؟
امّا کراب با دیدن چهره لرد، منتظر جواب نشد و رفت که کاغذ بیاورد. در این فاصله لرد به لادیسلاو و دنگ نگاه کرده و این بار هم با دهان بسته گفت:
- مطمئنی که این فرمول باستانیت درست عمل می کنه؟ درست متوجه سوژه شدی؟
- آه اربابا! ما خود خویشتن خویش بسیار زودگیر... زورگیر خیر، زودگیر، د دارد نه ر، د! د! ر خیر! د! با اینجانب تلفظ بنماییـ..
- زاموژسلی! زو..دِ...گیر! ادامه بده... مردک فکر کرده ما کند ذهنیم.
قسمت دوم را لرد با دهان بسته گفته بود.
- آه، پوزش می طلبیم اربابا، لکن نخست بگوییم، اینجانب متشکریم که جنابمان را مردک با کاف تحبیب خطاب نموده و با چنین ظرافتی اشاره بنمودید که نیکوترین مرگخوار جنابتان می باشیم و در ثانی اضافه می نماییم که نسل های زیادی از بشر با این فرمول که وصفش را بگفته بودیم، یکایک پله های ترقی طی بنمودند. ما با اطمینان خاطر بر این فرموال اعلام می نماییم که تمام بنمودیم!
زاموژسلی این را گفته و کاغذ را بالا گرفت. هکتور آن را روی هوا قاپید و به سمت ربکا رفت و در حالی که او اعتراض می کرد" بذار لااقل، نقطه آخرش رو بذارم." کاغذ را از زیر دستش کشید و مجموعه آن ها را به لرد تقدیم کرد.
لرد از سر جایش بلند شد و رو به دو داوطلب که روی صندلی ها نشسته بودند، گفت:
- خیلی خب، برید بیرون، نتایجش رو بعدا در دفتر می زنیم.
لادیسلاو و ربکا، از سر جاهایشان بلند شدند و از درب اتاق بیرون رفتند، یکی به چپ رفت و دیگری به راست. چند قدمی از هم دور نشده بودند که هفت تیر کش فریاد کشید:
- ببینم، چرا یهویی یه چیزایی به لرد می گفتی؟ اون که چیزی نمی گفت؟ چی می شد یهویی بهش یه چیز می گفتی؟
زاموژسلی چند قدم آن طرف تر ایستاد و برگشت، نگاهش متفکرانه بود:
- هممم... ما که یادمان نمی آید به لرد گفته باشیم "چیز". شاید دینگ بوده است.
لادیسلاو این را گفت و از پیچ راهرو پیچید و ناپدید شد. اما جریکو سر جایش ایستاد و رفت تا از سوراخ اتاق دوئل نظاره گر بحث و گفت و گوی داوران باشد. درون اتاق، لرد ولدمورت در پشت صندلی لردانه اش نشسته و با پوزخند به تک کاغذ پوستی زاموژسلی خیره شده بود.
- می گیم خیلی هم بد از آب در نیومده این فرمول باستانی اش. شما بگید ببینیم نظرتون چیه؟
لرد کاغذ پوستی را کنار صورتش گرفت و رو به دو داور دیگر که حالا در جایگاه داوطلبین نشسته بودند، ایستاد. جریکو خوش حال بود که می توانست کاغذ را از بین دو داور ببیند. قدری آن و فرمول باستانی دگرگون شده اش را بررسی کرد و سپس با سرعت هر چه تمام تر دور شد، تا صدای قهقه اش را نشنوند. کاغذ پوستی چنین بود:

آقای زاموژسلی تمام وقت باقیمانده اش را صرف این کرد تا دریابد دیروز چه کسانی، چه چیزی را به زور به خوردش داده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/23
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: دوشنبه 30 مرداد 1396 22:29
از: اون طرف از اون راه، رفته به خونه ی ماه
پستها:
382

وندلین خفن در برابر رودولف لسترنج
شناسایی!
اولین کسی که قایم موشک را اختراع کرد، احتمالا هرگز فکرش را نمی کرد این بازی مسخره، وقت گیر، کسل کننده و مطلقا بی فایده، به درد از سر باز کردن بچه ها بخورد.علی ای حال، از قرن ها پیش تا کنون، قایم موشک بچه ها را سرگرم کرده، و از لای دست و پای بزرگسالانی که کارهای مهم تری برای تلف کردن وقتشان وجود دارد، بیرون کشیده.
و بعضا مورد سوءاستفاده هم قرار گرفته است.
اتفاقی که دقیقا وقتی وندلینِ هفت هشت ساله، با آب دماغ آویزان، وسط میدانچه ای در دیاگون ایستاده بود، رخ داد. دخترعموهای جوانش که آویزانشان شده بود تا او را با خودشان بیاورند خرید، انتخابش کرده بودند که گرگ شود، و وندلین مثل پرنس آلبرتی که انتخاب شده باشد تا به جای برادر ارشدش تاجگذاری کند، با افتخار قبول کرده بود. همبازی شدن با چند ساحره خفن خودش به قدر کافی برای یک بچه آنقدری هیجان انگیز و افتخار آمیز هست، چه برسد به اینکه قابل دانسته شوی و بتوانی گرگ باشی.
اما درست وقتی چشم گذاشت، چهار نفرشان او را تنها گذاشتند. منظور این نیست که رفتند یک جای عالی برای قایم شدن پیدا کردند و تا ابد پیدا نشدند و همانجا مردند. نچ. دخترعموی ارشد که مخفیانه با جادوگر خوشتیپی قرار داشت و خوش نداشت بچه ریقوی عمویش پاپیچش شود، به سمت محل قرار آپارات نموده، خودش را مستقیما از شر بازی خلاص کرد. دو خواهر بعدی اش قدم زنان راه ردا فروشی شانزلیزه را در پیش گرفتند و دور شدند. دختر چهارم پیش خودش استدلال کرد که کوچه دیاگون امن تر از آن است که هیچ جادوگری، هرقدر هم فشفشه، تویش گم شود؛ پس انشاالله که وندلین هم بلایی سرش نمی آید! بنابراین بیخیالِ قایم شدن شد و رفت کمی بستنی بخورد و شاید مخِ کسی را هم بزند.
فقط کوچکترین خواهر ها که بویی از مرام و معرفت برده بود، رفت توی ویترینِ «خرت و پرت فروشی حضرت آدم» پنهان شد. عین این قصه های آموزنده مناسب برای گروه سنی الف! وندلین چشم گذاشته بود و با کمک انگشت های دست و پا، انتگرال دوگانه، سری فوریه، بسط تیلور و ک.م.م تلاش داشت از یک جادویی تا صد جادویی بشمرد؛ که البته ملتفتید که با شمردن از یک تا صد مشنگی بسیار متفاوت است. وقتی بالاخره با محاسبه سطح بسته گوسی گوی زرین موفق شد به صدِ جادویی برسد، چشم هایش را باز کرد؛ و دید که تنهاست. که طبیعی بود. و دید که هیچ نشانه آشکاری از ساحره ای که پنهان شده باشد دیده نمی شود. که غیر طبیعی بود.
یا دخترعموها نامریی شده بودند، که نامردی بود و جرزنی محسوب می شد. یا آپارات کرده و رفته بودند-وندلین وحشت زده بغضش را با دو قطره اشک درشت قورت داد-که در این صورت باز هم نامردی بود، و باز هم جرزنی محسوب می شد. یا وندلین خنگ بود و نمی توانست پیدایشان کند-آب دماغش را با پشت دست پاک کرد و لجوجانه اخم هایش را توی هم کشید-که نبود، چون بلد بود از یک تا صدِ جادویی بشمرد. یا دیگر ته تهش، تغییر شکل داده بودند و رفته بودند توی مغازه ها. که نامردی بود، اما جرزنی محسوب نمی شد. مدتی بلاتکلیف همانجا ایستاد و متفکرانه کف کفشش را به زمین کشید. دست آخر به این نتیجه رسید که به همین احتمال آخری بچسبد؛ گرگِ خوبی باشد، تمام مغازه های اطراف را با دقت بگردد و امیدوار باشد که دخترعموها قالش نگذاشته باشند.
از مغازه عطاری شروع کرد و با احتیاط گونی های چشم سوسک، رشته های موی تک شاخ، شیشه های عطاره مرتلپ، بسته های پودر حلزون شاخدار و ملاقه ها، پیمانه ها و ظرف ها را وارسی کرد. ترازو ها را قلقلک داد تا از ترازو بودنشان مطمئن شود، و اسنورکک های شاخ چروکیده را تهدید کرد که با ناخن رویشان خط می اندازد. مغازه عطاری و اجزاءش صبورانه تحقیقات وندلین را دنبال کردند و در سکوت از هم بازی هایش اعلام برائت کردند.
مغازه بعدی جک و جانور های جادویی می فروخت. وندلین صورتش را به شیشه چسباند و سمندر های آتشین را نگاه کرد. اگر دختر عمو ها تبدیل به سمندر آتشین شده بودند، میگذاشت تا آخرِ دنیا همان شکلی بمانند. طبق قوانین بازی، اگر قایم می شدی و کسی پیدایت نمی کرد حق نداشتی بازی را به هم بزنی یا جای خودت را لو بدهی. و اگر سمندر شده بودی و تا آخر گرگ نمی فهمید کجایی، نمیتوانستی دوباره به شکل اول برگردی چون لو میرفتی. برای همین است که هیچ جادوگر عاقلی، نه جای سختی قایم می شود، نه تغییر شکل می دهد.
جغد ها و گربه ها کوچکترین واکنشی به سک سک! گفتن های وندلین نشان ندادند و دخترک در حالی که آب دماغِ همیشه آویزانش را پاک می کرد، از آنجا دور شد.
بستنی فروشی مسلما انتخاب عاقلانه ای برای تغییر شکل و قایم شدن نبود، کی دوست دارد در حالی که منتظر پیدا شدن است یک نفر لیسش بزند و تف بمالد به سر و کله اش؟! بنابراین هرچند دست بر قضا یکی از خواهرها بدون تغییر شکل توی همان بستنی فروشی کذا مشغول زدن مخ یکی از اجداد بسیار خوش تیپ و جذاب سدریک دیگوری بود، وندلین قدم زنان بستنی فروشی را رد کرد تا به خرت و پرت فروشی رسید.
خرت و پرت فروشی به مغازه ای می گویند که صاحبش اول مجوز x فروشی گرفته، بعد دیده سود در فروش y است و y هم فروخته، بعد دیده اصلا علاقه قلبی اش این است که بزند تو کار z و در نتیجه مدتی هم به z پرداخته؛ بعد فوت کرده و سه تا پسر داشته که به w و q و r علاقه داشته اند و مغازه را با اقلام مورد علاقه شان پر کرده اند، و همینطور دست به دست و نسل به نسل چرخیده و نصفه نیمه تغییر کاربری(یا گسترش کاربری!) داده تا شده خرت و پرت فروشی. شعارِ بیشترِ خرت و پرت فروشی ها، چیزی تو مایه های شعارِ این یکی مغازه است: اینجا همه چیز پیدا میشه، فقط کافیه به اندازه کافی بگردی.
وندلین دست های لاغر مردنی اش را دو طرف صورتش حایل کرد و از ویترین مغازه تویش را دید زد.جای کم نوری بود که از زمین تا سقفش را با ستون هایی از اشیاء عجیب و غریب پر کرده بودند. از آباژور تا آینه، از باروفیو تا بلیت اتوبوس، از پرتقال تا پرده، از تارت توت فرنگی تا تیرامیسو، از ثانیه شمار تا ثعلب، از جاجیم تا جیوه، از چرخ چاچی تا چوبِ چوب لای چرخ فرو کنی، از حوله تا حواله، ازخلال دندان تا خمیر دندان، از دندان مصنوعی تا دندان طبیعی، از ذوزنقه کشِ اتوماتیک تا ذرت پاک کن دستی، از روغنِ رازیانه تا روکش صندلی، از زین الدین زیدان تا زلاتان ابراهیمویچ ، از ژاوی آلونسو تا ژاوی هرناندس، از سوشا مکانی تا سمندر آتشین، از شپشِ شپش کشِ شش پا تا شنبلیله، از صابون تا صندلی، از ضربه گیر تا ضربه زن، از طناب تا طوطی، از عینک تا عدس، از غربیل تا غذاساز، از فرفره تا فرفورژه، از قندیل تا قوری، از کفگیر تا کمد، از گلابگیر تا گلوله، از لیوان تا لوله، از مبل تا مسواک،از نردبان تا نرده، از ویکتور کرام تا ویولت بودلر، از یخچال تا یخ شکن، هر چیزی که فکرش را بکنید آنجا پیدا می شد. شاید حتی یکی دو تا دختر عمو هم آن لابلا گیرتان می آمد، یا حتی می توانستید نیمه گمشده تان را آنجا پیدا کنید.
وندلین هنوز بچه تر از آن بود که نیمه داشته باشد، چه برسد به اینکه گمش کرده باشد. بنابراین تصمیم گرفت شانسش را برای پیدا کردن دختر عموها محک بزند. درِ شیشه ای مغازه را با انگشت هل داد و صدای دلنگ دلنگی که از سقف بلند شد ورودش را به صاحبِ مغازه اعلام کرد. پیرمرد دراز و لاغری که در ارتفاع چیزی از مادام ماکسیم و در سن چیزی از هاگوارتز کم نداشت، عصا زنان از پشت ستون بلندی از پراهن های زرد و سبز مسخره بیرون آمد و با دیدن مشتری، انگشت های درازش را به شکل تهدید آمیزی به طرف وندل تکان داد.
-اون درِ لعنتی دستگیره داره بچه، شیشه ش رو با دستای کثیفت لک کردی!
وندلین نگاهی به شیشه در انداخت- که از قبل لااقل نود و سه جای دست رویش مانده بود و تازه یک جای پا به شکل یک لنگه کتانی آل استار هم آن وسط قابل تشخیص بود!- و نگاهی به صاحب مغازه که ابروهای پرپشتش را در هم کشیده بود و با بدخلقی زل زده بود توی صورت او. بعد دور و برش را دید زد و سر انگشتی حساب کرد برای گشتن کل مغازه، سک سک کردن برای تمام وسایل آنجا، و امتحان کردن تمام چیز های مشکوک، سه روز و نصفی زمان لازم دارد. بنابراین تصمیم گرفت یک ذره از معصومیت کودکانه اش سوءاستفاده کند و کارش را بیندازد جلو.
-ببخشید، شما دختر عمو های من رو ندیدین که بیان اینجا؟ پنج تا خواهرن که همه شون موهای بنفش دارن و قدشون بلنده...البته نه انقد که شما بلندین!
مرد سری تکان داد و پشتش را به وندل کرد. در حالی که از او دور می شد بلند بلند جواب داد:
-نه بچه جون، از صب تا الان هیشکی پاشو نذاشته تو این خراب شده.
وندلین ناامیدانه دنبال مرد دوید و پرسید:
-مطمئنین؟ حتی یه نفر؟ حتی بدون موی بنفش؟
صاحب مغازه دستش را در هوا تکان داد، انگار بخواهد مگس مزاحمی را بپراند.
-با و بدونِ موی بنفش! بچه های مردم آزار میان و زنگ جلوی در رو میزنن، و درست وقتی من از تهِ این مغازه وامونده خودمو هلک هلک می کشونم طرفِ در، فرار می کنن. همین امروز لااقل سه چهار بار زنگ در الکی خورده، ولی نه کسی میاد، نه کسی میره.
به یک صندلی رسیدند که به یک کپه بزرگ صندلی های جورواجور تکیه داشت. انگار به طور مشخص آن را جدا کرده باشند. پیرمرد روی صندلی نشست و دو تا دستش را روی عصایش گذاشت، چانه اش را هم به دست هایش تکیه داد.
-واس چی دختر عموهات باید اومده باشن اینجا بچه؟
وندلین دست هایش را پشت سرش قلاب کرد و روی پنجه و پاشنه اش تاب خورد.
-چون قرار بود من چشم بذارم و اونا قایم شن. من همه مغازه های میدونچه رو گشتم، ولی اونا هیچ جا نبودن. فقط همینجا مونده خب!
مرد سرش را کج کرد و چشم های ریزش را به وندل دوخت.
-بعد تو فک می کنی میتونی کلِ این مغازه صابمرده رو بگردی دنبال چارتا دختر کله بادمجونی؟!
وندلین دست هایش را پشت سرش مشت کرد و عزمش را جمع کرده، سرش را به تایید تکان داد. پیرمرد با چانه اش یک اشاره سرتاسری به کل مغازه کرد-که روش شدیدا احمقانه ای برای اشاره کردن است، وقتی دو تا دست دراز به اندازه نردبان دزد ها از دو طرف بدنتان آویزان است!- و شانه بالا انداخت، که یعنی هرکار دوست داری بکن. وندل تشکری کرد و بین ستون ها و کپه های خرت و پرت راه افتاد. از همان راهی که دنبال مرد آمده بود، برگشت و دوباره به در مغازه رسید. توی ذهنش مغازه را به چهار قسمتِ جادویی-که با چهار قسمت مشنگی متفاوت است!- تقسیم کرد و تصمیم گرفت هر قسمت را با دقت و جداگانه بگردد. یا دخترعموها قبل از سه روز و نصفی خسته می شدند و از مخفیگاهشان بیرون می آمدند، یا بعد از سه روز و نصفی وندل پیدایشان می کرد و قسم می خوردند دیگر هرگز با دخترعمویِ فسقلیِ هیچکس قایم موشک بازی نکنند!
در حالی که وندل بین خرت و پرت ها قدم رو می رفت و به اشیاء مشکوک سیخونک می زد، پیرمرد از همانجا که نشسته بود با فریاد چیزهایی می گفت و وندلین هم با صدای بلند جواب می داد.
-چند سالته؟
-هشت!
***
-چرا انقد آب دماغت آویزونه؟
-نمیدونم! همیشه همینجوریه!
-برو از دم در یه بسته دستمال کاغذی بردار بچه!
***
-اون دسته کارتای قورتاغه شکلاتی رو قشنگ گشتی؟
-نه هنوز بهشون نرسیده م، کجان؟
-پشتِ اون ستونِ تخته شاسی ها!
-الان یه نگاهی میندازم!
***
-یه چیزی پشتِ اون ردیف کتاب دست دوما تکون خورد ها!
-منم! دارم دنبالِ کتاب ریاضی جادویی برای اعداد اول جادویی می گردم!
-دنبال دختر عموت بگرد بچه!
-...
-بچه!!
-چشم!
***
-خسته نشدی هنوز؟
-نع!
-بذا برم یه کم نوشیدنی کره ای واست بیارم...اگه پیداشون کنم!
-ممنون!
***
-من اون دستِ مغازه رو گشتم بچه، هیچ ساحره کله بنفشی اونجا نبود.
-عه! مرسی!
-فقط یه لولوخورخوره پیر مفلوک اون ته مه ها پیدا کردم که اصرار داشت بگه چیزی که من بیشتر از همه ازش می ترسم، اداره مالیات جادوییه. اینم نوشیدنی کره ایت!
-لولوخورخوره دیگه چیه؟[قووورت قووورت!]
-لولو خورخوره یه جور موجود جادوییه که...
****
بعد از نصف روز، دختر عموها کارشان تمام شد و به میدانچه ای که وندل را سرکار گذاشته بودند برگشتند؛ و وندل را پیدا نکردند. بعد از نیم ساعت جستجو با چاشنی عذاب وجدان بابت گم شدن بچه دماغوی عمویشان، وندل را با یک بطری نوشیدنی کره ای نی دار، و در معیت یک پیرمرد دراز استخوانی، و در حال معاینه کردنِ دقیق یک ترازوی برنجی که به قیافه اش می خورد با هم نسبت فامیلی داشته باشند، پیدا کردند.
دختر عموی اول گفت او خیلی بی فکر است که تک تنها آمده اینجا و فکر نکرده آنها نگران می شوند؟
دختر عموی دوم گفت دختر بچه ها نباید با غریبه ها حرف بزنند و البته این آقای محترم خیلی لطف کرده که مراقب او بوده و نگذاشته برود بیرون خرابکاری به بار بیاورد.
دختر عموی سوم کیسه های خریدش را از این دست داد به آن دست و گفت تازه تمام سر و رویش را هم خاکی کرده و رویشان نمی شود او را اینطوری برگردانند خانه.
دختر عموی چهارم چیزی نگفت چون با جد بزرگ سدریک دیگوری مشغول شماره رد و بدل کردن بود.
و دختر عموی پنجم طفلکی که آدم کم حرف و کمرویی بود، اصلا به چشم نیامد که نیست.
هیچ کس اصلا به روی خودش نیاورد که قایم نشده، و وندل هم که حسابی بهش خوش گذشته بود، صدایش را در نیاورد که تمام مدت داشته دنبال دخترعموهای ذلیل مرده اش می گشته. دختر ها راه افتادند که برگردند خانه، و وندل هم دنبالشان راه افتاد.
به در مغازه که رسیدند، پیرمرد که تا آنجا بدرقه شان کرده بود در را برایشان باز نگه داشت (و تاکید موکد کرد که به در دست نزنند!) و وقتی آخرین نفرشان هم رفت بیرون، دستش را جلوی وندل دراز کرد.
-من اسمتو نپرسیدم بچه.
وندل دست استخوانی اوصاحب مغازه را با تمام زور بچگانه اش گرفت و محکم دست داد. چانه اش را جلو داد و با تفاخر اعلام کرد:
-وندلین!
صاحب مغازه دست کرد از توی ویترین یک فندک بیرون کشید.
-بیا، این مال تو.
وندل مشتاقانه دست دراز کرد تا جایزه اش را بگیرد. پیرمرد چوبدستی اش را تکان داد و گفت:
-آی، آی، صب کن!
چند ثانیه تمرکز کرد، و بعد با دقت با چوبدستش ضربه ای به فندک زد. چشم هایش را ریز کرد و مدتی به حاصل کارش خیره شد، بعد رضایتمندانه فندک را که کمی گرم شده بود توی دست دراز شده وندلین انداخت. وندل فندک را چرخاند و نوشته پشتش را دید که برق میزد و هنوز داغ بود.
برای وندلین شگفت انگیز
پیرمرد لبخند کج و کوله ای زد و وندل را به سمت در هل داد:
-حالا دیگه قبل از اینکه اون دخترعموهای بلا به جون گرفته باز سر و کله شون پیدا بشه و بیان یه چی بارت کنن برو. یالا دیگه!
وندل مشتش را دور فندکش حلقه کرد؛ صاحب مغازه را محکم در آغوش کشید و بعد دوان دوان خودش را به دختر عموهایش رساند. از آن فاصله برگشت و برای خرت و پرت فروشِ پیر دست تکان داد. پیرمرد فریاد زد:
-بازم بیا اینجا!
-حتما!
دختر عموی دوم بازوی وندل را کشید و غرولند کرد:
-انقد با غریبه ها دمخور نشو! اون چیه تو دستت؟
وندل فندکش را سریع توی جیبش انداخت و جواب داد:
-هیچی.
بعد به خانه رفتند و دختر عمو ها برای همه تعریف کردند که دو دقیقه وندلین را رها کرده اند و او رفته سر خود با یک صاحب مغازه کثیف و پیر دوست شده و معلوم نیست اگر زودتر نمی رسیدند چه اتفاقی می افتاد و آن وسط یک نفر اشاره کرد که دختر عموی پنجم را هم بر نگردانده اند و چهار دختر عموی دیگر گفتند یحتمل برگشته خانه. و هفته بعد که رفتند خانه دیدند آنجا هم نیست و دختر عموی چهارم که با جد سدریک دیگوری یک هفته ای به هم زده بود، حدس زد که خواهرشان عاشق شده و از خانه فرار کرده و عاقبت عشق های خیابانی همین است و بقیه هم خواهر پنجم را طرد کردند و اسمش را از شجره نامه سوزاندند و به تدریج همه وجود او را فراموش کردند.
همه، به جز صاحب مغازه ای که تا سال ها فکر می کرد چرا وندلین گفت پنج تا خواهر در حالی که چهار نفر آمده بودند دنبالش؛ وهر از گاهی هم به این فکر می کرد که آن فندک عجیب غریب توی ویترین اصلا از کجا آمده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در 1395/5/3 23:38:39
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در 1395/5/3 23:51:49
ویرایش شده توسط وندلین شگفت انگیز در 1395/5/3 23:51:49

دیدمش از این جا رفت، اون بالا بالاها رفت!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

دوئل من (رودولف لسترنج) وی اس وندلین شگفت انگیز
رودولف نمیدانست چرا همیشه همه راه ها به هاگوارتز ختم میشد!
او هاج و واج به دنبال شخصی میگشت و دنبال شخصی گشتن همانطور که قابل حدس بود در هاگوارتز به معنای ورود به اتاق ضروریات بود.
حالا او در اتاق ضروریات ایستاده و به وسایل پیرامونی خود نگاه میکرد...رودولف به دنیال شخصی و پس از تعقیب و گریز به این اتاق رسیده بود،اما حالا خبری از آن شخص نبود!
اما او مطمئن بود که شخص در آن اتاق است اما از این امر هم مطئن بود که ادمی در اتاق نیست...تنها یک احتمال وجود داشت...تبدیل شدن آن شخص به یک وسیله!
رودولف چوب دستیش را ردایش بیرون اورد...تصمیم داشت تا به سراغ اشیا مشکوک برود و ورد باطل کردن تغییر شکل را اجرا کند...اولین چیزی که توجه رودولف را جلب کرد پاتیلی بود که لرزش های خفیفی میکرد...رودولف با خود اندیشید که حتما این پاتیل آن شخص مورد نظرش است که از ترس به خود میلرزد!
رودولف حتی در دوران هاگوارتز نیز این مشکل را داشت که بعد از اجرای این طلسم،فرد مورد نظر به جز برگشتن به خود حقیقیش،بیهوش نیز میشد...اما او اینبار اهمیتی به این موضوع نمیداد!
_هویجوریوس!
طلسم رودولف مستقیم به طرف پاتیل رفت و پس از برخورد به آن،پاتیل به صورت هکتور بی هوش شده،به زمین افتاد!
_عه!هکتوره؟!اون اینجا چیکار میکنه؟هوف...بهتره سریعتر برم سراغ شخص مورد نظر خودم و پیداش کنم قبل از اینکه هکتور بهوش بیاد...وگرنه یه معجون تلافی این حرکت مهمونم میکنه!
رودولف از هکتور دور شد و اینبار توجه اش به شی مشکوک دیگری جلب شد...کروات قرمز رنگی که به طور مشکوکی به خود گره خورده بود!
_هویجوریوس!
طلسم از چوب دستی خارج و به کروات برخورد کرد...کروات هم بر اثر این برخورد به هوا رفت و به صورت آرسینوس جیگر بیهوش شده به زمین افتاد!
_ارسینوس؟اینجا چه خبره؟این چرا اینجا اومده؟چرا تغییر شکل داده بود اصلا؟عجبیه!
رودولف متعجب به اطراف خود نگاه کرد...اینبار یک چتر کوچک که شاید چتر اساب بازی بود به چشم رودولف آمد!
_خودشه...اینه..فک کردی خیلی زرنگی؟خودت رو به عجیب ترین چیز ممکن تبدیل کردی که شک من رو برنینگیزی؟اما من تیز تر از این حرفام...هویجوریوس!
طلسم اینبار هم با برخورد به چتر باعث تغییر یافتن مایت چتر شد...چتر به ابعادش اضاف میشد..بسیار اضافه میشد..تا بلاخره به ابعاد هاگرید رسید!
_هاگرید؟بابا اینجا چه خبره؟هاگرید اینجا چیکار میکرد؟چجوری خودش رو اندازه چتر دراورده بود اصلا؟
رودولف متعجب تر از همیشه به اطراف نگریست...او حالا به تک تک وسایل اتاق میتوانست مشکوک شود...دیگر از تبدیل شدن هاگرید به یک چتر چند سانتی عجیبتر؟حتی آن شیشه شیر روی میز هم میتوانست یک شخص باشد!
_هویجوریوس!
طلسم به شیشه برخورد کرد و از میز به پایین پرت شد...رودولف توقع داشت تا صدای شکسته شدن شیشه را بشنود...اما به جای اینکه صدای شکسته شدن شیشه ،صدای برخورد یک جسم سخت به زمین به گوشش رسید.
به همین خاطر او به پشت میز رفت و با بارفیوی بیهوش بر زمین مواجه شد!
قابل پیشبینی بود که رودولف در صورت تبدیل شدن به چیزی آن چیز شیشه شیر بود...اما هیچ وقت نمیتوانست پیشبینی کند که بارفیو را تغییر شکل یافته آنجا پیدا کند!
_این اینجا چیکار میکنه؟داستان چیه؟!الان هر وسیله ای اینجا یه شخصیه؟اون جوراب پشمی یعنی دامبلدوره؟اون نعل اسبه هم صد در صد کله زخمیه!اون گشواره هم کرابه یعنی؟حتی ممکنه اون جوجه پلاستیکه هم ریگلوس باشه!اینجا چی شده؟
_من بهت میگم!
رودولف بر روی پاشنه پایش چرخید و چوب دستیش را به سمت هکتور تازه به هوش آمده گرفت!
_خب بگو...چی شده!
_اولا چوب دستیت رو بکش اونور...دوما تسترالا دارن دنبال ساحره ها میکنن،زیر پاشون لهشون میکنن!:worry:
_عه؟!پس که اینطور...حالا فهمیدم...از اول گفتم،میدونستم!
_چی رو؟
_باو من داشتم میرفتم به یک ساحره ابراز علاقه خاص کنم،یکهو شروع کرد به فرار کردن...منم دنبالش کردم ببینم داستانش چیه،اخه ساحره ها جذب رودولف میشن و نه برعکس...واسه همین تا اینجا دنبالش اومدم!
_
_چیه؟خب حالا بگو شما اینجا چیکار میکنید؟
_گفتم دیگه...تسترالا دنبال ساحره هان،ما هم فرار کردیم و تغییر ماهیت دادیم!
_مگه شما ساحره این؟
_نه...ولی تسترالا اول له میکنن،بعد جنسیت رو چک میکنن!
رودولف خواست ابتدا جواب هکتور را بدهد...اما پس از کمی فکر کردن چوبدستیش را به سمت خود گرفت و طلسم تغییر شکل را به خود زد تا به قمه ای تبدیل شود!
به هر حال تا رودولف میخواست که به تسرال ها بفهماند و نشنان دهد که ساحره نیست،له شده بود!
تسترال بودند دیگر...مرلین هیچکس را گرفتار تسترال ها نکند،آمین!
-------
این رول رو سه باره دارم مینویسم میپره!
رودولف نمیدانست چرا همیشه همه راه ها به هاگوارتز ختم میشد!
او هاج و واج به دنبال شخصی میگشت و دنبال شخصی گشتن همانطور که قابل حدس بود در هاگوارتز به معنای ورود به اتاق ضروریات بود.
حالا او در اتاق ضروریات ایستاده و به وسایل پیرامونی خود نگاه میکرد...رودولف به دنیال شخصی و پس از تعقیب و گریز به این اتاق رسیده بود،اما حالا خبری از آن شخص نبود!
اما او مطمئن بود که شخص در آن اتاق است اما از این امر هم مطئن بود که ادمی در اتاق نیست...تنها یک احتمال وجود داشت...تبدیل شدن آن شخص به یک وسیله!
رودولف چوب دستیش را ردایش بیرون اورد...تصمیم داشت تا به سراغ اشیا مشکوک برود و ورد باطل کردن تغییر شکل را اجرا کند...اولین چیزی که توجه رودولف را جلب کرد پاتیلی بود که لرزش های خفیفی میکرد...رودولف با خود اندیشید که حتما این پاتیل آن شخص مورد نظرش است که از ترس به خود میلرزد!
رودولف حتی در دوران هاگوارتز نیز این مشکل را داشت که بعد از اجرای این طلسم،فرد مورد نظر به جز برگشتن به خود حقیقیش،بیهوش نیز میشد...اما او اینبار اهمیتی به این موضوع نمیداد!
_هویجوریوس!
طلسم رودولف مستقیم به طرف پاتیل رفت و پس از برخورد به آن،پاتیل به صورت هکتور بی هوش شده،به زمین افتاد!
_عه!هکتوره؟!اون اینجا چیکار میکنه؟هوف...بهتره سریعتر برم سراغ شخص مورد نظر خودم و پیداش کنم قبل از اینکه هکتور بهوش بیاد...وگرنه یه معجون تلافی این حرکت مهمونم میکنه!

رودولف از هکتور دور شد و اینبار توجه اش به شی مشکوک دیگری جلب شد...کروات قرمز رنگی که به طور مشکوکی به خود گره خورده بود!
_هویجوریوس!
طلسم از چوب دستی خارج و به کروات برخورد کرد...کروات هم بر اثر این برخورد به هوا رفت و به صورت آرسینوس جیگر بیهوش شده به زمین افتاد!
_ارسینوس؟اینجا چه خبره؟این چرا اینجا اومده؟چرا تغییر شکل داده بود اصلا؟عجبیه!

رودولف متعجب به اطراف خود نگاه کرد...اینبار یک چتر کوچک که شاید چتر اساب بازی بود به چشم رودولف آمد!
_خودشه...اینه..فک کردی خیلی زرنگی؟خودت رو به عجیب ترین چیز ممکن تبدیل کردی که شک من رو برنینگیزی؟اما من تیز تر از این حرفام...هویجوریوس!
طلسم اینبار هم با برخورد به چتر باعث تغییر یافتن مایت چتر شد...چتر به ابعادش اضاف میشد..بسیار اضافه میشد..تا بلاخره به ابعاد هاگرید رسید!
_هاگرید؟بابا اینجا چه خبره؟هاگرید اینجا چیکار میکرد؟چجوری خودش رو اندازه چتر دراورده بود اصلا؟

رودولف متعجب تر از همیشه به اطراف نگریست...او حالا به تک تک وسایل اتاق میتوانست مشکوک شود...دیگر از تبدیل شدن هاگرید به یک چتر چند سانتی عجیبتر؟حتی آن شیشه شیر روی میز هم میتوانست یک شخص باشد!
_هویجوریوس!
طلسم به شیشه برخورد کرد و از میز به پایین پرت شد...رودولف توقع داشت تا صدای شکسته شدن شیشه را بشنود...اما به جای اینکه صدای شکسته شدن شیشه ،صدای برخورد یک جسم سخت به زمین به گوشش رسید.
به همین خاطر او به پشت میز رفت و با بارفیوی بیهوش بر زمین مواجه شد!
قابل پیشبینی بود که رودولف در صورت تبدیل شدن به چیزی آن چیز شیشه شیر بود...اما هیچ وقت نمیتوانست پیشبینی کند که بارفیو را تغییر شکل یافته آنجا پیدا کند!
_این اینجا چیکار میکنه؟داستان چیه؟!الان هر وسیله ای اینجا یه شخصیه؟اون جوراب پشمی یعنی دامبلدوره؟اون نعل اسبه هم صد در صد کله زخمیه!اون گشواره هم کرابه یعنی؟حتی ممکنه اون جوجه پلاستیکه هم ریگلوس باشه!اینجا چی شده؟

_من بهت میگم!

رودولف بر روی پاشنه پایش چرخید و چوب دستیش را به سمت هکتور تازه به هوش آمده گرفت!
_خب بگو...چی شده!
_اولا چوب دستیت رو بکش اونور...دوما تسترالا دارن دنبال ساحره ها میکنن،زیر پاشون لهشون میکنن!:worry:
_عه؟!پس که اینطور...حالا فهمیدم...از اول گفتم،میدونستم!
_چی رو؟
_باو من داشتم میرفتم به یک ساحره ابراز علاقه خاص کنم،یکهو شروع کرد به فرار کردن...منم دنبالش کردم ببینم داستانش چیه،اخه ساحره ها جذب رودولف میشن و نه برعکس...واسه همین تا اینجا دنبالش اومدم!

_

_چیه؟خب حالا بگو شما اینجا چیکار میکنید؟
_گفتم دیگه...تسترالا دنبال ساحره هان،ما هم فرار کردیم و تغییر ماهیت دادیم!
_مگه شما ساحره این؟

_نه...ولی تسترالا اول له میکنن،بعد جنسیت رو چک میکنن!

رودولف خواست ابتدا جواب هکتور را بدهد...اما پس از کمی فکر کردن چوبدستیش را به سمت خود گرفت و طلسم تغییر شکل را به خود زد تا به قمه ای تبدیل شود!
به هر حال تا رودولف میخواست که به تسرال ها بفهماند و نشنان دهد که ساحره نیست،له شده بود!
تسترال بودند دیگر...مرلین هیچکس را گرفتار تسترال ها نکند،آمین!
-------
این رول رو سه باره دارم مینویسم میپره!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/5/3 22:51:04
دلیل: شکلک گذاری
دلیل: شکلک گذاری
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/12/14
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: پنجشنبه 20 تیر 1398 22:24
از: روی جارو
پستها:
134

گویندالین مورگن
vs
ارولا کوییرک
سوژه: دوراهی
یکی از کارهایی که میتواند بعد از یک تمرین چند ساعته سخت و فشرده کوییدیچ لذت بخش باشد، نشستن در یک کافه و خوردن یک عصرانه است. فرقی نمی کند برای عصرانه فقط نوشیدنی کره ای بنوشی یا یک جرعه آب! یا حتی اسنک های فلفلی ابرفورث بزباز!
البته در صورت عدم حساسیت به بز و مخلفاتش!
واقعیت این است که تنها وزش نسیم خنک غروب تابستان روی صورتت، کافی است تا لبخند بزنی. صدای تیتراژ اخبار توجه الین را از این موضوع به سمت تلوزیون جادویی کافه جلب کرد. به نظر می رسید که گوش دادن به اخبار زرد تلوزیون لااقل از جیک جیک زوج عاشق میز بغلی قابل تحمل تر باشد. از همان اخبار زردی که می گویند کدام بازیگر کجا رفته. کی از کی جدا شده. در خوابگاه مدیران چه خبر است . و یا کدام سیاستمدار پشت کدام بدبختی را با شلاق نوازش کرده. البته بعید است که این مورد آخری واقعا زرد باشد.
الین بی خیال کلاف گره خورده افکارش به صفحه نمایشی چشم دوخت.که در آن، مجری اخبار با آن چهره نقاشی شده و مژه های نیم متری اش زل زده بود به تماشاچی ها و جوری پلک میزد که الین اطمینان داشت برای پرواز اصلا به جارو احتیاجی ندارد.
ظاهرا مجری نه از صدا نصیبی برده بود و نه از چهره. چون با صدایی نکره گفت:
- سلااااااااااااام بینندگان عزیز. سلام مثلا بیننده های عزیز و حتی سلاااام شنونده های عزیز. خلاصه که خیلی سلاااام! با یک برنامه دیگه از سری برنامه های اخبااااار یواشکی ستاره هاااا در خدمت شما هستیم. اخبار جدیــــــــدی از سلستینااااا واربگ, خواننده دنیای جادویی در اختیارمون قرار گرفته. و بذاااارین بهتون هشدااااااار بدم . ممکنه بعد از برنــــــــــــــامه ماااااا دیگه اووووونقدرها دوووووسش ندااااااشتهـــــــــ باااااااااشیــــــــــــــــــــن! :zogh:
- اوهوی بدترکیب. معجون سخن دراز کن هکتور رو خوردی؟ مثل آدم حرف بزن! :vay:
به نظر می رسید که الین فراموش کرده است مجری صدای او را نمی شوند. در واقع نمی تواند بشنود! حتی اگر دلش بخواهد که بشنود. پس الین مجبور بود تحملش کند.
- طبق آآآآآآآخریـــــــــــــن اخبااااار ما، خاااانم وااااربگ در مرررررکززززز دو رســـــــــــواییـــ بزررررررگ اقتصادیی قراااار گرررررفته. طبقـــــــــــ گفتــــــــه ها، ایــــــــــــشون نه تنهااااا مجوز ساخت آهــــــــــــنگاشونو ندارن بلــــــــکه برای برگذاریـــــ آخرین کنسرتشووووووون به ماموووووران وزارتخانــــــــــــــــه رشوه دادن! این موضوووووع درست دو هفته و فقط دوووو هفته بعد از جریاااان رسواااایی مالیاتی ایشون به بیرووووون درز کرده! تیم اخبااااار ستاره ها با اسنادی که به دست آورده خبردار شده که خاااااانم واااربگ مالیاتشوووو پیچوندهــــــــ ...
الین اخمی کرد. به نظرش غیر طبیعی می رسید. تینا هرچقدر هم که مغرور یا لوس یا خودخواه بوده باشد, همیشه حساب بدهی های مالی را داشت.
- هی اسم این مجری چیه؟
- چطور نمیشناسی اش دختر. دیانا مون مجری اخبار یواشکی ستاره ها و فوق العاده زیبا و با کمالات و ...
- ممنون رودی باقی شو میدونم.
و چرخید تا جارویش را بردارد. اما چند لحظه بعد, جوری به طرف رودولف سترنج چرخید که گردنش صدا داد.
- من حاضرم قسم بخورم تا دو دقیقه پیش هیچ رودولفی, هیچ قمه کشی, هیچ لسترنجی ، هیچ مرد کراواتی بدون پیراهنی اینجا نبود رودولف!
- خب این از ویژگی های منه! اسم ساحره ها رو بیار من ظاهر میشم.
الین فقط پشت چشمی نازک کرد.
- حالا فکر می کنی راست می گه؟
- راست میگه فقط بیش از اینکه درباره واربگ باشه درباره خودشه. از خودش شنیدم 5 میلیون گالیون بدهی مالیاتی داره!
گویندالین بدون اینکه پلک بزند به مرد قمه کش ساحره دوست خیره شد.
- پنج میلیون گالیون؟

- اره پنج میلیون گالیون.
- پنج میلیون گالیون؟

- آره دیگه پنج میلیون؟
- گفتی پنـــــــــــــــــــــــــج میلیون؟

- الین یه بار دیگه بپرسی کمالاتت رو نادیده می گیرم و این قمه رو... :vay:
- باشه باشه باشه. ولی آخه پنـــــــــــــــــــــــــــــج میلیون؟

- الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!
- رودولف با من بیا...
چند ساعت بعد جایی وسط زمین و هوا
اکثر آدم ها برای مشورت کردن سراغ بهترین دوستانشان می روند. ولی دوشیزه مورگن ظاهرا رویه دیگری را ترجیح می داد. او ترجیح می داد با جاروی سخنگویش مشورت کند و بهترین مکان برای صحبت کردن با یک چوب دزار یک متری و نیمی، چندین پا روی هواست.
- ببین الین. اینجا چند تا مساله هست که خودت می دونی!
گویندالین بدش نمی آمد به جارو چشم غره برود.
- من نیومدم بابت چیزایی که میدونم از تو مشورت بگیرم مو سیخ سیخی.
- یعنی حتی نمیخوای مرورشون کنی؟
- برای هزارمین بار. چند تا مساله وجود داره. شرافت گریفندوری من میگه: " این دروغه. تخلفه و ممکنه تینا رو به دردسر بندازه."
- و از طرفی مرگخوار درونت معتقده که بذار اون سزای توهینش به اصیل زاده ها رو ببینه.
- و اینکه اصلاً به من چه! شاید این دوتا با هم دشمنی دارن... ولی... اینجوری نامردیه... بدجنسی نیس سیخو. نامردیه.
- فکر میکنم به یه چیزی دقت نکردی صاحب!
اخم های الین در هم رفت و چتری های پریشانش را از روی موهایش کنار زد.
- چی مثلا؟
- فرض کن لوش بدی؟ چی گیرت میاد؟ و اگه لوش ندی چی گیرت میاد؟
هیچ کاری بدون عیب نبود. البته به جز مرگخوار بودن.بنابرایین گویندالین باید دقت میکرد.
- خب عیب این کار چیه؟ ترسوندن دیانا مون؟ یا باج گرفتن از ایشون؟
- اره دیگه!
- خب پس مزیتش چیه صاحب؟
- مدیون کردن سلستینامون! عمل کردن به قانون و البته ساکت کردن وجدانمون!
- یه چیز مهم رو نگفتی صاحب. ندیدن مجدد دیانا مون در تلوزیون!
- ولی... مطمئنی باید رسواش کنم؟ مثلا تهدیدی چیزی...
جاروی سخنگو با صدایی آهسته پاسخ داد. آنقدر آهسته که در آن صدای باد، صدایش را فقط گویندالین مورگن شنید.
چند ده ساعت بعد، یک اتاق تاریک ( تاحدی تاریک که من نمی بینم کجاست. شما رو نمیدونم)
- امروز! اخبار یواشکی ستاره ها، یک اجرای ویژه داره.
درتاریکی استدیو، چهره مجری مشخص نبود اما اینکه صاحب این ، دیانا نیست کاملا مشخص بود. صدای پچ پچی شنیده شد.
- اصـــــــلاً از کجا معلووووووم که راست مــــیگی؟
- رودولف قانعت می کنه؟ از لستر شنیدم. با تک تک جزئیات دیانا!
- لعنتـــــی! خیـــــــلی خب باشــــه! ازشـــــــ عذرخوااااااهی میــــکنم. میــــگم واربگ مشــــــکلی نداره. توهم همه چی رو فراموشـــــ می کنی. :|
- بعد از عذرخواهی رسمیت خانم مون! وگرنه خودت مرکز یک رسوایی مالی خواهی شد.
به محض روشن شدن استودیو، چهره دیانا مون صفحه تلوزیون را پر کرد. و حجمی از پرسش ها درباره رسوایی دیانا با پاترونوس، برسرکارگردان برنامه هوار شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/4/20 9:15:03

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم

جزئیات کاربر

دوئل
اورلا کوییرک
و
گویندالین مورگن
سوژه: دوراهی
اورلا کوییرک
و
گویندالین مورگن
سوژه: دوراهی
در زندگی همیشه مشکلاتی وجود دارد، اما شاید دوراهی ها سخت تر باشد، آن هم وقتی پای عزیزترین کستان، همدم تنهایی هایتان در میان باشد...
کاراگاه آبی پوش با همان شنل همیشگی در راهرو های خلوت و سوت و کور وزارت خانه راه میرفت. تنها چیزی که وجود داشت، سکوت وحشتناکی بود که تمام آنجا را فرا گرفته بود. حتی مقصد اورلا کوییرک جوان سردرگم نیز معلوم نبود. اول به قصد رفتن به دفتر وزیر وارد آن راهرو شده بود اما حالا راهش را کج کرده بود و شاید هم در وزارت خانه گم شده بود.
شاید چهره اش آرام بود اما درون دلش و مغزش جنجالی بود که فقط خودش را میدید. شاید باید میگفت، شاید هم نباید میگفت. او میدانست دزدیدن پرونده ی سری وزارت خانه کار کیست اما آن کس شخص ازرشمندی برای اورلا بود و تحمل سختی او را نداشت.
فلش بک - یک هفته پیش- وزارت خانه
در راهروی تاریک یا شاید خیلی تاریک وزارت خانه راه میرفت. نباید در این موقع شب و ساعت دو بعد از نیمه شب در اینجا پرسه میزد. نمیخواست ولی مجبور شده بود.
ناگهان چشمش به در باز دفتر سری پرونده ها خورد. همیشه آرزو داشت به آنجا برود و حالا همه چیز مهیا بود. با قدم هایی پاورچین به سمت اتاق رفت و در را کمی باز تر کرد و وارد اتاق شد.
قفسه های بزرگی دور تا دور اتاق وجود داشتند که بعضا بعضی از آن ها قدیمی و تار گرفته بودند. بالای هر قفسه تاریخی به چشم میخورد و هرچه آن تاریخ به سمت زمان های کهن میرفت حجم خاک های رو طبقه های قفسه نیز بیشتر میشد. درون هر طبقه پرونده هایی کوچک بزرگ به چشم میخوردند.
چشم های اورلا بی وقفه میچرخید. دلش میخواست بالاخره یکی از پرونده ها را ببیند که ناگهان به یاد پرونده ای افتاد که به طرز عجیبی وقتی که او داشت روی آن کار میکرد مختومه اعلام شد.
- 2014... 2015... اینهاش... 2016!
همه حای قفسه ای که پرونده های آن سال را در آنجا نگهداری میکردند را گشت و بالاخره به هدفش رسیده بود.
- آنیکا؟
کسی به احتمال زیاد داشت به آنجا نزدیک میشد. باید سریع از آنجا میرفت. پرونده را زیر شنلش چپاند. همین که خواست از اتاق بیرون برود چشمش به آیینه خورد. او داشت چه کار میکرد؟ پرونده میدزدید؟ اما او فقط میخواست آن را برای مدتی قرض بگیرد، در هرصورت درحال قانون شکنی بود. کسی که در آیینه به او خیره شده بود همان اورلای همیشگی نبود...
پایان فلش بک
بله آن کس خودش بود. خودش و درونش. اورلا برای خودش ارزش زیادی قائل بود. همه چیز دست خودش بود. میتوانست خودش را لو دهد و حداقل یک ماه آزکابان را تحمل کند یا این که چیزی نگوید طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. اما یک مشکل دیگر نیز وجود داشت.
فلش بک- سه روز پیش- کوچه ی دیاگون
آرام و لرزان راه میرفت و چیزی را که پشت شنلش پنهان شده بود را محکم گرفته. پرونده ی سری را با خودش به همه جا میبرد حتی به کوچه ی دیاگون. چیز عجیبی نبود، اگر اتفاقی برای آن می افتاد چه؟ آن وقت بود که زندگی برایش از هر زمانی مشکل تر میشد.
- نه این اتفاق نمی افته. این فکر ها رو از خودت دور کن اورلا!
زیر لب حرف میزد و با خودش کلنجار میرفت. احساس بدی داشت، حس میکرد که الان است که پرونده پاره شود، حداقل امیدوار بود حس ششمش خوب کار نکند.
- آگا ينو افري فري موري!
- آی! ســــــــوختم!
دست چپ اورلا و شنلش در حال سوختن بود. از درد به زمین افتاد و ناخودآگاه شروع به غلت زدن کرد. همه دورش جمع شدن و بالاخره ساحره ای با چوبدستی اش آتش دست اورلا را خاموش کرد. عقاب به زیر دستش نگاه کرد تنها خاکستر کاغذی وجود داشت.
- خانوم من از عمد این کارو... خانوم؟ خانوم!
شاید از شدت درد یا شاید از شدت ترس بی هوش شد!
پایان فلش بک
اگر هم میخواست پرونده را باز گرداند نمیتوانست، با آن آتش سوزی و نابود شدن آن کاغذ های با ارزش به کلی زندگی اش خراب شده بود. فکر های عجیبی به ذهنش می رسید. کاش هیچ وقت شب در راهرو های وزارت خانه پرسه نمیزد تا وارد اتاق سری پرونده ها شود. کاش وقتی پرونده را برداشته بود دوباره آن را سرجایش میگذاشت اما دلش میخواست آن را پیش خودش نگه دارد.
به باندپیچی های دست چپش نگاه کرد و زیر لب به آن ساحره ای که اشتباهی به سمت او طلسم پرت کرده بود ناسزا گفت.
- دوشیزه کوییرک.
به سرعت برگشت. یکی از همان کاراگاه های وزارت خانه بود که همیشه هرکاری برای وزیر میکردند. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید. با او چیکار داشتند؟ به سختی توانست همان چهره ی مغرور و از خود راضی همیشگی را به خود بگیرد.
- بله؟
کاراگاه با چشم هایش اورلا را ورانداز کرد و سپس گفت:
- این نامه ی وزیر برای شماست.
کاراگاه پاکتی با مهر و موم وزارت خانه را به اورلا داد و سپس خودش رفت. حداقل باید خدا را شکر میکرد آن کاراگاه از آنجا دور شده بود.
در پاکت را باز کرد و نامه ی درون آن را بیرون آورد و شروع به خواندن کرد.
دوشیزه کوییرک عزیز
پرونده ی سری وزارت خانه از اتاق پرونده ها به سرقت رفته. از تو میخوام که اونو طی یک هفته برام پیدا کنی.
مشکلش صد برابر شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/19 19:26:47
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی میماند 

Only
aven

aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/05/16
تولد نقش: 1393/05/22
آخرین ورود: دوشنبه 17 بهمن 1401 11:11
از: …
پستها:
742

دوئل با جیمز پاتر در مدت اندک
مشغله های زیاد از طرفی و دعوا با هرمیون از طرفی دیگر، بدجوری رون را کلافه کرده بود. رون صبور که هیچ وقت اعصابش را برای مطلب های بی ارزش، مخصوصا مطلبی چون شلخته بودن جینی، بهم نمی ریخت، آن روز آنقدر بی اعصاب شده بود که کمی عصبانیت بیشتر را نیز به جان خرید.
-جینی صد دفعه گفتم وسایلتو جمع کن. آخه تو چقدر شلخته ای. دیگه داری اعصابمو بهم میریزی.
-خیلی خب چه خبرته شلوغش کردی؟ شلختم که شلختم به خودم مربوطه.
-چی؟ نه اینطور نمیشه باید حتما یه فصل مفصل بزنمت تا حقت بیاد کف دستت که از این به بعد با داداش بزرگترت درست رفتار کنی. دختره ی زبون دراز.
-اهای با زن من درست رفتار کن.اختیار زن دست شوهرشه، اصلا من گفتم شلخته باشه. امریه؟ اینکه اعصابت از جای دیگه ای خرده دلیلی نداره بیای و سر زن من خراب کنیش.
هری در حالی که وارد اتاق شلوغ می شد این را با صدای بلند گفته بود و منتظر عکس العمل رون ماند.
-چی؟تو غلط می کنی صاحب اختیار خواهر من باشی یابو. تو کی ای ها؟ ننه بابات کین؟ فکر کردی الان مثلا ازت می ترسم جناب ارباب مرگ؟
-چی؟ کارت به جایی رسیده که منو هم به تمسخر میگیری؟حالیت می کنم.
-حالیم کن ببینم بچه سوسول! یه نگاهی تو آینه کردی به ریخت و قیافه ی خودت؟ تو اصلا زور و بازو داری که میخوای با من در بیفتی؟ نکنه زور و بازوتو فقط به هرمیون نشون دادی ها؟ همون عشق سابقت.
-بسه دیگه رون داری شورشو در میاری. صد دفعه گفتم اون هوراکسس رو ولدمورت درست کرده بوده که تو اینجوری فکر بکنی. هنوز اینو نفهمیدی؟
-جدا؟ باشه. اما اگر اونا رو بر اساس واقعیت ساخته باشن چی؟ بهت گفته باشم یه جوری میزنمت که همه ی اونا رو که یادت اومد هیچی یه تصویر سه بعدی هم برای همه به نمایش بذاری ازشون. تا بفهمیم تو راست می گی یا اون هوراکسس!
رون فریاد می زد به طوری که احتمال می رفت هر لحظه حنجره اش از فرط فریاد پاره شود.
جینی که دیگر دید ماجرا داره بیخ پیدا میکند، سعی کرد موضوع را عوض کند. پس کنترل تلویزیون جادوییشان را برداشت و گفت:
-رون؟ بیا این همون برنامه ی مورد علاقت نیست؟ اسمش چی بود؟ آها مستند شکار؟
و صدای تلویزیون را بلند کرد تا توجه رون و هری را به خود جلب کند.
صدای بلند گوینده به گوش می رسید:
-بله همان طور که مشاهده می کنید یوزپلنگ در انتظار طعمه اش نشسته و منتظر لحظه ای است که بتواند او را شکار کند...
شکار؟ چه واژه ی آشنایی...شکار...
در حالی که کلمه ی شکار در ذهن رون می چرخید، فکری به ذهنش زد. به هری نگاه کرد که اکنون توجهش به تلويزيون جلب شده بود. چوبش را بالا گرفت و فریاد زد:
-آره راست میگه یوزپلنگ منتظره زمانه تا شکار کنه. اونم چه لذتی خواهد برد وقتی شکارش هری پاتر باشه...
هری به سمت رون بازگشت و با چهره ی شیطانی او روبه رو شد. ولدمورت را در پس چشمانش میدید...
مشغله های زیاد از طرفی و دعوا با هرمیون از طرفی دیگر، بدجوری رون را کلافه کرده بود. رون صبور که هیچ وقت اعصابش را برای مطلب های بی ارزش، مخصوصا مطلبی چون شلخته بودن جینی، بهم نمی ریخت، آن روز آنقدر بی اعصاب شده بود که کمی عصبانیت بیشتر را نیز به جان خرید.
-جینی صد دفعه گفتم وسایلتو جمع کن. آخه تو چقدر شلخته ای. دیگه داری اعصابمو بهم میریزی.
-خیلی خب چه خبرته شلوغش کردی؟ شلختم که شلختم به خودم مربوطه.
-چی؟ نه اینطور نمیشه باید حتما یه فصل مفصل بزنمت تا حقت بیاد کف دستت که از این به بعد با داداش بزرگترت درست رفتار کنی. دختره ی زبون دراز.
-اهای با زن من درست رفتار کن.اختیار زن دست شوهرشه، اصلا من گفتم شلخته باشه. امریه؟ اینکه اعصابت از جای دیگه ای خرده دلیلی نداره بیای و سر زن من خراب کنیش.
هری در حالی که وارد اتاق شلوغ می شد این را با صدای بلند گفته بود و منتظر عکس العمل رون ماند.
-چی؟تو غلط می کنی صاحب اختیار خواهر من باشی یابو. تو کی ای ها؟ ننه بابات کین؟ فکر کردی الان مثلا ازت می ترسم جناب ارباب مرگ؟
-چی؟ کارت به جایی رسیده که منو هم به تمسخر میگیری؟حالیت می کنم.
-حالیم کن ببینم بچه سوسول! یه نگاهی تو آینه کردی به ریخت و قیافه ی خودت؟ تو اصلا زور و بازو داری که میخوای با من در بیفتی؟ نکنه زور و بازوتو فقط به هرمیون نشون دادی ها؟ همون عشق سابقت.
-بسه دیگه رون داری شورشو در میاری. صد دفعه گفتم اون هوراکسس رو ولدمورت درست کرده بوده که تو اینجوری فکر بکنی. هنوز اینو نفهمیدی؟
-جدا؟ باشه. اما اگر اونا رو بر اساس واقعیت ساخته باشن چی؟ بهت گفته باشم یه جوری میزنمت که همه ی اونا رو که یادت اومد هیچی یه تصویر سه بعدی هم برای همه به نمایش بذاری ازشون. تا بفهمیم تو راست می گی یا اون هوراکسس!
رون فریاد می زد به طوری که احتمال می رفت هر لحظه حنجره اش از فرط فریاد پاره شود.
جینی که دیگر دید ماجرا داره بیخ پیدا میکند، سعی کرد موضوع را عوض کند. پس کنترل تلویزیون جادوییشان را برداشت و گفت:
-رون؟ بیا این همون برنامه ی مورد علاقت نیست؟ اسمش چی بود؟ آها مستند شکار؟
و صدای تلویزیون را بلند کرد تا توجه رون و هری را به خود جلب کند.
صدای بلند گوینده به گوش می رسید:
-بله همان طور که مشاهده می کنید یوزپلنگ در انتظار طعمه اش نشسته و منتظر لحظه ای است که بتواند او را شکار کند...
شکار؟ چه واژه ی آشنایی...شکار...
در حالی که کلمه ی شکار در ذهن رون می چرخید، فکری به ذهنش زد. به هری نگاه کرد که اکنون توجهش به تلويزيون جلب شده بود. چوبش را بالا گرفت و فریاد زد:
-آره راست میگه یوزپلنگ منتظره زمانه تا شکار کنه. اونم چه لذتی خواهد برد وقتی شکارش هری پاتر باشه...
هری به سمت رون بازگشت و با چهره ی شیطانی او روبه رو شد. ولدمورت را در پس چشمانش میدید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 14:50:50
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 14:52:14
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 14:52:52
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 15:01:58
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 15:04:44
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 14:52:14
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 14:52:52
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 15:01:58
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1395/4/15 15:04:44

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

دوئل با رودولف
نیمه شب شده بود و صدای خر و پف مرگخواران درخانه ریدل ها پیچیده بود. رودولف آرام سرش را از لای در اتاقش بیرون آورد تا مطمئن شود که همه خواب هستند.
-آخیش! سگ پر نمیزنه... خوبست.
سپس برگشت توی اتاق و سعی کرد با بالش ،زیر پتو یک بدل برای خودش بسازد تا بلاتریکس از اینکه او در اتاق نیست با خبر نشود.
یک ربع بعد
-نه این زیادی لاغره...
بیس سی تا بالش دیگه نیازه!نیم ساعت بعد
-اه اه... این چقدر نرمه.
خوب بدنم رو نشون نمیده... قمه کلنگیمو کجا گذاشته بودم؟و اینگونه شد که چند لحظه بعد، رودولف در حالی که یک تشت پر از گل زیر پایش بود و لگد می کرد، با کلنگ افتاد به جان آسفالت وسط خیابان تا کمی ملات بسازد و بدلش را محکم و به قول خودش عضلانی کند.
چند دقیقه بعد
رودولف که حالا خیالش از همه جهت راحت بود، آرام روبروی تلویزیون نشست، هدفون روی گوشش گذاشت تا صدای تلویزیون کسی را بیدار نکند و تلویزیون را روشن کرد.
از شدت ذوق داشت دست هایش را به هم میمالید که ناگهان چراغ تالار اصلی که تلویزیون هم در آنجا بود روشن شد.
به شدت هول شد و سریع تلویزیون را خاموش کرد.
- کیه؟
- داشتی چی میدیدی؟

- تو اینجا چه غلطی میکنی هاگرید؟
- نقد موخواستم.
بوگو داشتی چی می دیدی؟
- کویی... کویدیچ می دیدم.
- سر منو کلاه نذار کثیف. تو زن داری. بوگو چی میدیدی تا داد نزدم دستتو رو نکردم.
- تورو به هرکی قبولش داری سعی کن برا پنج دقیقه آدم باشی. میدونم سخته ولی من قبولت دارم. سعی کن برا پنج دقیقه آدم باشی وهیچی نگی... فردا بیا کافه با هم حرف میزنیم.
- نقد چی؟ نقد موخام.
- الان لرد خوابه... لطفاً برو!
-کیک چی؟
کیک می گیری بورام تو کافه؟-دِ برو دیگه! :vay:
فردای آن شب – کافه
قضيه از اين قرار بود كه شركت رب گوجه فرنگى ، مسابقه اى گذاشته بود و به قيد قرعه، از بين كسانى كه كد پشت جعبه را پيامك كنند به يك نفر جايزه مي داد. رودولف هم هر شب از تلویزیون روند مسابقه را دنبال می کرد و علت اینکه این کار را پنهانی انجام می داد این بود که اعتقاد داشت "دست زیاد میشود" و احتمال برنده شدنش کمتر می شود. رودولف سعی کرد با لحن کودکانه و قابل فهم، این موضوع را توی کَلّه ی هاگرید فرو کند و با توجه به فن بیان قوی خودش و همچنین قوه ی درک بالای هاگرید، موفق هم شد.
هاگرید مدت ها این موضوع را در ذهنش پردازش کرد و سپس گفت:
-حالا روب گوجه هاش خوش مزه هم هستن؟
-

چند ساعت بعد – تلفن عمومی
-با سولان. از شرکت رب گوجه فرنگی بی خطر توکلی با شونصد سال سابوقه توماس میگیرم!
-هــــــورا برنده شدمــــــ.
-شوما برنده ی یک عدد سین کارت اعتباری بایتل از طورف شرکت همراه دوم شدید. عطر پیک، عطر جووانی!
و رودولف آنقدر هول شده بود که متوجه نشود یک جای کار می لنگد و شروع کرده بود به انجام حرکات موزون و دور افتخار زدن در حیاط خانه ی ریدل ها.
در این سمت تلفن اما، فردی با لباس ناشناس که ماسکی هم زده بود تا شناخته نشود، تلفن را آرام قطع کرد و درحالی ک لبخندش باعث میشد نصف صورتش از زیر ماسک بزند بیرون،دستش را روی شکمش گذاشت و گفت:
-اوخیش... مرحوم تراورز موفرمود که شاد کردن دل مومن، از مرلینگاه هم پسندیده تره. :angel: آقام بم مفختر میکنه...گوشنمون شود بریم یه صفایی بدیم به شیکم.
و همینطور غلط زنان به سمت نزدیک ترین قنادی واقع در محل رفت.
پنج دقیقه بعد - کارخانه رب سازی
-امرتون آقا!
-چی شده؟
-عرض کردم امرتون.
-وضعیت تاهل شما چجوریاس؟
-بـله؟

-هه نترس! سوال انحرافی بود. تورو بعداً مراحمت میشم، فعلا بگو ببینم واسه گرفتن جایزه چه پروسه ای باس طی بشه؟

-جایزه ی چی؟

-میدونم الان نظرت بهم عوض شده و باتوجه به ثروتی که چند دقیقه بعد گیرم میاد دوست داری بهم وضعیت تاهلت رو بگی! ناامیدت نمیکنم. چشم به حرفات گوش میدم اما اول باید جایزمو بگیرم. بگو رئیستون بیاد.
منشی تلفن را برداشت و آرام با کسی پشت خط پچ پچ کرد، سپس رو به رودولف کرد و گفت:
-ببخشید آقا اما شرکت ما با کسی تماس نگرفته!
-چی گفتی؟
-گفتم که ما هنوز برنده رو انتخاب نکردیم.
-نه...چی گفتی؟

-آقا حرفم رو واضح گفتم...
رودولف فریاد زد:
-منو سر کار میذارین؟ نشونتون میدم!
آزکابان- بند زندانیان ابد
-
وضعیت تاهل شما چجوریاس؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/4/13 8:01:55
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/4/13 8:05:26
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1395/4/13 8:05:26

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/02/09
تولد نقش: 1396/05/08
آخرین ورود: جمعه 11 تیر 1400 12:55
از: تـــــه قلبت بنویس!
پستها:
110

جیمز پاتر vs رون ویزلی
- رای میاره!

- نمیاره!

- میاره!

- توهمی!

- پوکر فیس!

- همر خاک برسری!
- هان؟
- از همینا دیگه، تو چتر بش می گن خاک بر سر خو.
صدای جر و بحث از یکی از خوابگاه های تالار گریفندور می آمد جایی که هنوز سیبیل اهالی اش درست و حسابی درنیامده، مشغول بحث سیاسی شده بودند. خجالت هم نمی کشیدند که چرا با این سن و سال هنوز سیبیل ندارند و خیلی ها به آن ها مشکوک بوده و حتی زیرتخت آن ها ژیلت یافته بودند! که اصلا هیهات! امّا...
تا حالا جیغ کشیدید؟ جیغ نه ها، جیـــــــغ! احتمالا. بعد در اون هنگام صدای جیغتون رو هم شنیدید؟ احتمالا به خاطر اقدامات امنیتی بدن و امثالهم نشنیدید. درست مثل جینی!
بله، جینی وقتی با یک جیغ ممتد قهوه ای مایل به سبز و مقدار خیلی کمی لباس های آستاکباری وارد خوابگاه شد، اصلا جیغش را نمی شنید و همینطور حالیش هم نبود که نامحرم نشسته است و همینجور رفت دم گوش لوییس ایستاد و خیلی زود پرده گوش لوییس جر خورد و بعدش هم سیستم شنوایی اش به بوق رفت و موهایش هم داشت کم کم می ریخت. کمی آن طرف تر چارلی چش و چال جیمز را گرفته بود.
- خاله، چی شده؟ :hyp:
- کوفت و خاله! من عمه تم!
لوییس برای یک لحظه شک زده شد، قلبش شکست، بند بند وجودش از هم گسست، شعله اش خاموش شد و خاکسترش را باد برد به هر آن کجا که باشد و گون از نسیم بپرسد حال و احوالاتت رفیق؟ اما لوییس نمی توانست باور کند که جینی عمه اش است. لوییس سال های تلخ کودکی؛ سال های تلخ بی عمهگی را به خاطر آورد. سال هایی که هر کاری دلش می خواست می کرد و علاوه بر منبر شکاندن، مردم آزاری هم می کرد و آخرش با آدامسی گوشه لپ و آتیش روی کله ای که با ریبونش ست بود، پوزخند می زد و می گفت: عمه نئارم!
لوییس از شدت شوق و ذوق پرید در بغل جینی و هنوز اشک و اینها نریخته بود که جینی گوله اش کرد و پرتش کرد یک وری و احساسات محساساتش را به بوق کشید و یک : برو بینیم باو هم زیر لب گفت. بعد یادش رفت برای چی اومده و این ها و نشست روی صندلی و داشت فکر می کرد...آن طرف تر امّا جیمز زیر دست و پای چارلی بود و شیشه عینک و عنبیه اش یکی شده و مجراهای تنفسی اش بسته بودند و هی التماس می کرد که "آقا، به گودریک روم رو اونور می کنم! عخ... پف" که بعد یادش آمد که جینی زن هری است و محرم است و چارلی هم از حرکتش پشیمان شد و جامه درید و از پنجره پرید روی یک گنجشک و به سمت غروب خورشید به راه افتاد. اما هنوز محو نشده بود که جینی یادش آمد برای چی آمده بود و یک جیغ سیاه و سفید کشید که:
- ســـــــوکـــــــس!

- هان؟

- چی هست این اصن؟

- عــــمه! همیشه دلم می خواست بهم فحش بدی!

جینی یک نگاهی به فک و فامیل قراضه اش کرد و بعدش شروع به توضیح دادن کرد: سوکس دیگه بابا! همینا که از دشویی میان بیرون، سیاهن! تند تند راه می رن، شاخک دارن!
- شاخک دارن؟ مگه رادیو ان!

- هان؟
- هان نه، گوگوریو!

- میزنملهولوردهاتمیکنما توس!
- اهم... سوسک رو می گی؟

- بــــــــلــــــه!
- مبارکه! مبارکه!

- یکی این بچه رو ببنده بندازه پایین از پنجره!
- اشتباه نکن عمه، من این قابلیتو دارم که بدون این که آسیبی ببینم آتیش بگیرم، جالبه نه؟

- خب چه ربطی داره؟

لوییس که جوابی برای گفتن داشت، ولی نویسنده چون می خواست سوژه را ادامه بدهد و این قدر حاشیه نرود، جواب لوییس را ننوشته و به نفرینی ابدی گرفتار آمد که باز هم اهمیتی نداره. مهم این بود که همه گریفی ها باید به فریاد مظلومی چون جینی لبیک گفته و به آن سوسک آستاکباری یورش برده و از صحنه روزگار محوش می کردند، پس چوبدستی ها را این ور و اون ور انداختند و مشعل و چنگک و دمپایی برداشتند و به سمت خوابگاه خواهران گریفندور به راه افتادند و در راه هم فریاد می زدند که: می کشم! می کشم! سوسک عمه آزار! اما همین که لشکر دمپایی به دستان گریفندور به راه پله خوابگاه رسیدند، پله ها سرسره شد و دلاوران رو هم دیگه افتادند و در بالای پله ها هم، سوسک دست به کمر ایستاده بود و خنده شیطانی می کرد.
مردان گریفی امّا به این سادگی ها تسلیم نمی شدند، روح آنان پولادین و دمپایی هایشان نیکتا بود! آن ها شاید سیبیل نداشتند اما خیلی چیزهای دیگه داشته اند! آن ها جوش، زیگیل و کلی بیماری پوستی دیگه داشتند که به شدّت حال سوسک را به هم می زد! در همین حین ناگهان یک شخصی از داخل تالار یک نخ قرقره برای مردان گریفی قل داد پایین و آن ها را در بهت و حیرت فرو برد. گریفی ها با دیدن نخ قرقره کلّی خنده شان گرفت و های خندیدند و های خندیدند و های خندیدند که سوسکه هم خنده اش گرفت و تالاپی از آن بالا افتاد پایین و قل خورد رفت زیر یکی از مبل های تالار!
گریفندوری ها هم به دنبالش رفتند زیر مبل، در آنجا سوسک یک گوشه نشسته بود و به یکی از پایه های مبل تکیه داده و به یک جسم کروی سبزرنگ چشم دوخته بود و احساسات گریفندوری ها را برانگیخت:
- اوخی، بچه شه؟
سوسکه جواب داد:
- نه.
- می خواد واسه آخرین بار فوتبال بازی کنه؟
- نه.
- یادگاری آقا خدابیامرزته؟
- نه بابا! آقام زنده است بیشعور!

- یادگاری عزیزته؟
در اینجا سوسک غیرتی شد و خواست یک حرکتی بزند و کمربندش را در بیاورد و بیاید برای چارلی که گرفتندش و آرامش کردند. بعدش ناگهان سوسک گوی کوچولو را کوبید به زمین و یک خنده شیطانی سر داد: یوهاهاهاها! این سلاح مخفی منه!
ناگهان توپ پرید وسط صفحه و نور شد و بعدش یک اژدهای خیلی گنده شد و سقف تالار رو ریخت پایین و همه با دهان های نیمه باز زل زدند بهش و اژدها که با جو قلعه آشنا نبود شروع کرد به دست تکان دادن برای چو که چندمتر آن طرف تر مشغول پهن کردن رخت چرک های تالارشون نوک برج بود. در همین موقع هم سوسک جستی زد و پرید روی اژدها و دوباره خنده شیطانی کرد و یک چندتا تکون دیگه به اژدها داد که کل تالار گریفندور خراب شد و مک گونگال با عصا وارد کادر شد و شروع کرد به نفرین کردن، که الهی به زمین گرم بخوری که خونه خرابمون کردی، خودتم خونه خراب شی ایشالا! ای زجه جیگر زده! و بعدش هم سکته کرد و مرد.
کمی آن طرف تر نوربرتا با بهت و حیرت به صحنه خیره شده بود: من... من مگه چی واستون کم گذاشتم؟ از کلاس زبان و درس و دانشگام زدم! این بود جوابم! رفتید یه اژدهای دیگه گرفتید؟ پیــــــف!

نوربرتا این ها را گفت و یک مُف آتشین انداخت روی مبل ها و با چمدانش رفت خونه هاگرید.
- خب حالا چی کار کنیم؟

- میگ میگ!

- ای تو روح مردم آزار!

گریفندوری ها این را گفتند و با دمپایی هایشان افتادند، دنبال گابریل و کاری هم به سوسک نداشتند که جیغ و داد می کرد: من بد اصلیم! اون پیام بازرگانی بود! نامردا برگردید! اما گوش گریفندوری ها بدهکار نبود و همینطور مشغول یورتمه رفتن بودن که ناگهان یک صدایی در گوش نویسنده زمزمه کرد « بــــوقی، ســــــوژه را به خاطر بســـــــپار!
» و نویسنده به صدا گفت: « خوف نکن باو، حواسم هس بش! الان رفتن که... » و بعد نویسنده به خودش آمد و دید که هیچی شکار نکرده است. بعد چیزی به ذهنش رسید که سخت بود، خیلی سخت بودا، اما از قدیم الایام می گفتند که همه برای سوژه و سوژه برای همه.همین شد که جیمز از ترس باختن دوئل خودش را گوزن کرد و دست هایش را باز کرد و داد زد: بچه هااااا! بیاید من رو شکار کنید!
- برو بابا!
- دهه! بتون می گم بیاید من رو شکار کنید. حرف گوش کنید.
- تو که گوزن واقعی نیستی! تازه دمم نداری!
جیمز یه کم اوّلش احساس بدبختی کرد... بعدش بیشتر احساس بدبختی کرد. گوزن ها کلا بدبخت بودند، ولی اون هایی که دم نداشتند خیلی بدبخت تر بودند، و آن هایی که به درد سوژه ها نمی خوردند، از آن ها هم بدبخت تر بودند!
- پس الان کی کیو شکار کنه! الان اسمشو نبر بدبختم می کنه خو!

- ما خسته ایم اصن! خودت سوژه رو یه کاریش کن داوش.
- نععععع! نرید نامردا! من چی کار کنم؟

برو بینیم... پایان!
ویرایش داور اول: ارباب، سوژه مبارکتون رو استفاده نکرده این مردک بد سلیقه عینکی!
ویرایش داور دوم: ارباب معجونش کنم؟ اون وقت می شه معجون شاخدار!

ویرایش داور سوم: الان خجالت نمی کشید که هویتمون رو لو دادید؟ به دوئلش صفر می دیم ببینیم با شاخاش می خواد چی کار کنه.
ویرایش دامبلدور: تام! با عشق به موضوع نگاه کن! ببین این فرزند چه قدر زحمت کشیده!

ویرایش لرد: اصلا کی به تو دسترسی انجمن ما رو داد! ما اعتراض داریم.
خط خطی جادوکر بی نظیر ویزن: سام علیک لردک، پنجره رو وا کن واست قاصدک آوردم! شرمنده شاخی داریم تو پستت حال و احوال می کنیما!

ویرایش لرد: کس دیگه ای نبود بیاد؟ نه، راحت باشید! دلفی دسترسی ما رو بین این و اون پخش کردی؟
ویرایش دلفی: ارباب، یک کمی مشکل فنی بود که رفع شد!
و در این فاصله عوامل رول استراحت کرده و آماده ادامه رول شدن.
صحنه از جایی آغاز شد که سوسک نیمی از قلعه هاگوارتز را نابود کرده و سوار بر اژدهایش بالای هاگوارتز دور دور می خورد و با وجود فریاد های: « بابا من مذکرم! » سعی می کرد فاصله اش با رودولف را حفظ کند. در پایین قلعه گبریل دور هاگوارتز می گشت و فریاد: "میگ میگ"اش آنچنان محزون بود که دل فلک را می لرزاند و جیمز هم دست به دامن چند ممد ویزلی شده بود و هرچی می گفت که: "بابا من یک گوزن واقعی ام، حالا گیریم دم بریده! شاخدارم!" ولی کسی حرفش را قبول نکرده و راضی نمی شد شکارش کند. همه در حال و هوای خودشان بودند که ناگهان صدای لگد کوب شدن هوا(!) به گوش رسید و همه دیدند که یک نفر با کت و شلوار جیر قهوه ای روشن، سوار بر گاومیشی بالدار، وارد هاگوارتز شده و شروع به دست تکون دادن برای حضار کرد:
- من ره... من ره آمده ام که، من ره آمده ام که این سوسک اژدها سواره شیر بمالم و از اینجا بیرونش کنم. روستایی همیشه ناجی بوده و آمده که همه ره نجات بده! روستایی حق شاخدار ره از ملّت می گیره و سوژه اش ره ماست مالی می کنه تا شاخدار قدر روستایی ره بدونه و توی امضاش تبلیغاته این ویزلی ها ره نکنه!
- من تا آخرش با لوییسم!

با اشاره باروفیو دو گاومیش آمدند و یک دبه شیر در دهن جیمز گذاشتند و یک سری حرکات توجیهی انجام دادند که، «پدر تسترال بازی در بیاری، دفعه دیگه گاومیش ره می ذاریم در حلقت! » و بعدش هم جملگی اوج گرفتند و شروع به دور زدن دور سوسک اژدها سوار کردند و از هر طرف بهش شیر پاشیدن. سوسک جیغ کشید و این ها، اما افاقه نکرد و از روی اژدها سرنگون شد. بعدش خواست سلاح مخفی دیگه ای از جیبش در بیاوره که نویسنده اشک ریخت و گفت که دستش از تایپ زیادی له و لورده شده و لوییس هم جستی زد و پیش از باروفیو سوسک را له کرد تا همه چیز به کام او تمام شود. در نهایت سوسک شکار گشته و در نهایت تر هم داستان ما به سر رسید!
در محضر داوران:
- عادت داری؟
- به چی؟
- چرت و پرت گفتن؟
- با اجازه شما، بله.
- الان این بخش اضافی چیه؟ ما رو بی کار فرض کردید؟
- نه ... ولی خب...

- ولی خب؟!

- ارباب خودتون رو کنترل کنید! شاخاش از داخل رشد کردن، رفتن تو مغزش عقلش از کار افتاده، از قیافه چپل چلاقش معلومه. همه مثل من که زیبا و عاقل نیستن ارباب.

- ارباب معجون عقل و درایت بهش بدم؟

- لازم نکرده! تو این چیزمیزا رو بخون خلاصه اش رو به ارباب بگو.
- من با ارباب بودم، تو چی کار داری اصن!

- ایییش! ریملم رو پخش کردی!

- بســـــه! این ها هم مفید نیست برای رول دوئلت چارچشمه، بی خودی اینقدر کشش نده!

- بی خودی نیستش آخه!

- بی خودیه... سوسکه مرد دیگه!
- نه خب... نمردش حقیقت... لااقل کامل نمرد.

لرد ولدمورت چشم هایش را تنگ کرد و دقیق تر به جیمزی که داشت با چشم هایش به چیزی روی میز اشاره می کرد، نگریست. چند ثانیه بعد، چند نفر با ردا های تیره دوان دوان از اتاق داوری بیرون آمدند، در حالی که جیغ می زدند:
- ســـــــــــوســــــــــــــــک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
دوباره اومدم، اگه این بار هم نباشی...
دوباره می رم.
دوباره می رم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج