جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 10:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گیلدی به سرعت دستی که به سمتش آمده بود را در بر گرفت و نگاهی بس عشقولانه به او انداخت که باعث فوران کردن (؟!) خشم بلاتریکس شد که با سطل آبی که مورفین روی او ریخت ، خاموش شد و دیگر فوران نکرد ...

لحظات به سرعت از پی یکدیگر می گذشتند و گیلدی و بلاتریکس جلوی دو مرگخوار دیگر راه می رفتند و برای هم لاو می ترکوندن .

- گیلدی جون ... من عاشقت شدم
- مـ ...
- نذاکت رو رعایت کن
...

همینطور هر دو دیقه یکبار بلاتریکس می گفت « نذاکت رو رعایت کن » و گیلدی بدون توجه به صحبت های اون به صحبت های عشقولانه اش ادامه می داد . تا اینکه چشم بلاتریکس به گوشه ای از کافه ی تفریحات سیاه منور گشت و به مورفین و مورگان اشاره ای کرد - که در این اشاره حرفهایی چون « زودتر بدویین برین به بقیه بگین » ، « کروشیو !!! » ، « چرا همینجوری منو نگاه می کنین ؟ » و ... نهفته بود - و مورگان و مورفین به سمت کافه رفتند و بلاتریکس و گیلدی با هم در خیابان تنها شدند .

گیلدی که فرصت را غنیمت میشمرد نگاهی به بلاتریکس کرد و سرش را نزدیک و نزدیکتر برد تا اینکه بالاخره سرش به شیر آب رسید و کمی آب نوشید ...


... مورفین و مورگان به سرعت وارد کافه شدند و با هم گفتند :
- بدویین که ژارن میان . الانه که ژرسن (قاطی پاتی شد حرفاشون :دی)

- کیا ؟
- بلاتریکژ و گیلدیژ () دیگه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/17 10:17:07
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1387 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران متوجه میشوند که لرد سیاه از ظاهر خود ناراضی است.مرگخواران تصمیم میگیرند دماغ گیلدروی لاکهارت را به ارباب هدیه کنند.با کمک سیبل مرگخواران متوجه میشوند که گیلدروی در راه قصر مالفویهاست.بلاتریکس و مورفین و مورگان به سراغ گیلدی رفته و با او درگیر میشوند.
-------------------------
گیلدروی زیر باران طلسمهای مرگخواران چوب دستی طلایی رنگش را با احتیاط از کیفش بیرون آورد و بطرف بلاتریکس گرفت.
-اممم...وردش چی بود؟اممم...گرینایفوس...

اشعه آبی رنگی از چوب دستی گیلدروی خارج شد و به جای مرگخواران توده ابری شکلی را درهوا تشکیل داد.توده کم کم شکل گرفت.مرگخواران دست از حمله برداشته و به توده خیره شده بودند.طولی نکشید که توده به شکل مرلین کبیر در آمد.مرلین در نهایت خشم انگشت اشاره اش را بطرف مرگخواران تکان میداد.
-ای بچه های بد..بد...بد...شما از طلسمای خطرناک استفاده کردین؟اونم در مقابل جذابترین جادوگر قرن؟باید از خودتون خجالت بکشین.مخصوصا با تو هستم معتاد.واقعا که....

توده مرلین شکل بعد از قهر کردن با مرگخواران به چوب دستی گیلدی برگشت و ناپدید شد.

مرگخواران مات و مبهوت به گیلدروی خیره شده بودند.بلا چوب دستیش را در جیبش گذاشت.
-بابا این دیگه کیه.جلوی این اصلا چوب دستی لازم نداریم.بیایین بگیریم ببریمش.

مرگخواران لبخند زنان به گیلدی نزدیک شدند.مورگان دستش را روی شانه گیلدروی گذاشت.
-به به..چه جادوگر خوش تیپی..چه سری چه دمی عجب پایی...نیست بالاتر از سیاهی رنگ..راه بیفت بریم خونه ریدل که همه ساحره ها اونجا منتظرتن.

گیلدروی سرش را تکان داد.
-من عادت ندارم بدون ساحره راه برم.اول این خانوم باید دستمو بگیره و تا رسیدن به مقصد حرفای قشنگ بهم بزنه.

دست بلاتریکس بطرف چوب دستیش رفت ولی در نیمه راه توسط مورفین متوقف شد.
-بابا بیخیال...خب دو قدم راهه.شی میشه کمی اژش تعریف کنی؟باژمرلینشو در میاره هممونو دعوا میکنه ها.من حوشله ندارما.

بلا با نفرت دستش را بطرف گیلدوری دراز کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آبان 1387 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا كه همچنان منتظر سيبل بود. براي سرگرم كردن خودش به سمت لپتاپش حمله ور شد .

او كه از ديدن چهره ي لرد در لپ تابش خسته نميشد به سايت هاي مختلف ميرفت تا عكسهاي جديد تري از شاهزاده سوار بر تسرالش را ببيند .

ازاين سايت به اون سايت..... از اون سايت به اين سايت........ .

مشترك گرامي دسترسي يه اين سايت امكان پذير نميباشد .

بلا از اينكه اين پيغام را دريافت كرد عصبي شد و يك كروشيو حواله ي لپتاپ كرد و صفحه باز شد .

بلا

چيزي را كه ميديد باور نميكرد . چشمانش را چند بار باز و بسته كرد تا از خوابي گه گمان ميكرد ميبيند بيدار شود ؛ بعد از اينكه مطمئن شد خواب نميبيند دوباره به عكس لرد كه با مايوي صورتي رنگش در كنار آنيتا ايستاده بود و در ساحل قدم ميزدند چشم دوخت .

-پناه بر زير شلوار مرلين . اين لرده ؟ فيلمشو نداري ببينيم .
مورگان كه چشم از آنيت و لرد مايو پوش بر نميداشت اين حرف را زد و پس از گفتن اين حرف يك كروشيو از بلا دريافت كرد .

-بوقي . فيلم لردو ميخواي چي كار ... كروشيو .... .

بلا عصبانيتش را بر سر مورگان خالي كرد و دوباره با نارحتي به عكس لرد خيره شد . اشك از چشمانش سياهش سرازير شد و بر روي كيبورد لپتاپش ريخت . آيا لرد ميخواست با آنيت ازدواج كند ؟! به دنبال جوابي براي انكار اين موضوع ميگشت ولي جوابي براي آن نداشت در همين افكار به سر ميبرد كه مورفين او را از افكارش بيرون كشيد .

-بلا شرا شودتو ناژاحت ميشني ؟ اينا همش فشو شو شاپه ! فشو شو شاپ !

بلا كه از حرفهاي مورفين سر در نمياورد گفت :

-چي چي شاپ ؟
-فشو شو شاپ بابا !

كمي آنطرف طرف سيبل كه شاهد ماجرا بود گفت :

-فتوشاپ منظورشه . ماگلا باهاش عكسا رو درست ميكنن . همين چند وقت پيش منم يه عكس از ولدي و دامبل ديدم كه در حال رقصيدن تو تولد بارتي بودن . اين عكسا رو جدي نگير . حالا بيا اينجا جاي گيلدي رو پيدا كردم .

بلا كه هنوز از قضيه مطمئن نبود سعي كرد حرفهاي سيبل را براي راحت شدن از احساساتش قبول كند و به سمت سيبل رفت .

-الان كجا داره ميره .
-داره ميره قصر مالفوي

بلا با شنيدن نام قصر خانواده مالفوي خوشحال شد و سريع به مورفين و مرگان دستور داد تا همراهش به قصر مالفوي بروند .


سه مرگخوار شنل پوش پشت سر گيلدروي حركت ميكردند و منتظر بودند تا به مكان خلوتي برسند تا او را بدزدند .

گيلدروي كه در حال حرف زدن با خودش بود به افرادي كه تعقيبش ميكردند هيچ اهميتي نميداد ، وارد كوچه ي باريكي شد.

-نارسياي بوقي ! لوله ميده دسته من! واستا دوباره ببينمش! من به اين سيفيتي ، خوشگلي ، گولاخي بايد لوله بدنم دست جن خونگي مردم ! بو.........!

-آهاي پسر خوشگله به آبجيه من نگو بوقي! بوقي عمته. حالا اينو بگير : پتريفيكيوس توتالوس.



زوايايي از عشق لوسيوس و نارسيسا نسبت به هم

شپلق....!‌
-واسه چي ميزني؟
-اينو زدم كه ديگه با يه مرد غريبه تو خيابون قدم نزني .
شتلق....!
-اينو واسه چي زدي؟
-اينم واسه اين زدم كه ... واسه اين زدم كه ..... به تو مربوط نيست واسه چي زدم... حالا برو گمشو از خونه ي من بيرون و ديگه هم به اينجا بر نگرد.

مرد در دلش با خود صحبت ميكرد : اين رو واسه اين زدم كه دوستت داشتم . اگه تو اين خونه ميموندي برادرات تو رو ميكشتن . دوستت دارم دخترم. (خوانندگان اين پست )

.
.
.


پس از اتمام فيلم لوسيوس با دستمال كاغذي كه بيني اش را پاك كرده بود اشك چشمان نارسيسا را پاك كرد و به او گفت : ميگم نارسيس از اين به بعد هر هفته بيايم اينجا فيبم ببينيم . ها ؟ نظرت چيه ؟
-آره منم مواقم عزيزم . فيلم هنديي كه امروز ديديم خيلي قشنگ بود .
- باشه . الان كجا بريم ؟ بريم برات بستني بخرم . يا سانديس كيك ميخواي . شير موز چي ؟
-نه ممنون لوسيوس . بريم كافه تفريحات . به نظرم تا الان گيلدروي رو گرفتن .

لوسيوس دستانش را در دستان نارسيسا گذاشت و دوش به دوش هم به سمت كافه راه افتادند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 16:42:48
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 16:47:09
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 17:00:03
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1387/8/16 20:47:05
ما چیزی رو داریم که ولدمورت نداره!؟
چیزی که ارزش جنگیدن رو داره!
:mama:
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ژانگولریسم !!!

--------------------------

لوسیوس به گیلدروی و نارسیسا نزدیک شد :
- خانومی این یارو کیه کنار دستت راه میره ؟

+ آدم مهمی نیس عزیزم ، دیدم داری این همه بار و بندیل با خودت میاری گفتم یکیو پیدا کنم کمکت کنه . قیافش داد میزنه که جون میده واسه عملگی

لوسیوس نفس راحتی کشید :
- فک کردم میخوای قالم بذاری و با این رنگ پریده بری ! بعد جواب پسرتو چی میدادم ؟ همینجوریشم به غیرت من شک داره !

+ عزیزم تو که میدونی من از مردای ورپریده چش رنگی خوشم نمیاد . حالا بگذریم که خودشو کشته موهاشو رنگ موهای تو دربیاره ولی وزوزیه !

- حالا دیگه واسه من قیافه مرد غریبه رو تشریح می کنی ؟ چن ساعت وایسادی تماشاش کردی ؟

نارسیسا که دید بحث زیادی طولانی شده ، تمام لوله ها و بار و بندیلی که لوسیوس درگیرشان بود از او گرفت و روی سر گیلدی پرتاب کرد :
- اینا رو ببر قصر مالفوی بده به جن خونگی شماره یک . از وقتی اون دابی خائن آزاد شده ما جن هامونو شماره گذاری می کنیم . بهش بگو همراه جن شماره دوازده ببرن تو باغ و سیستم آبیاری رو درست کنن تا ما برگردیم .

و بعد بازویش را دور بازوی همسرش حلقه کرد و او را به سمت نزدیک ترین پارک کشید :
- می دونی عزیزم ، این ماگلا یه خونه جالبی ساختن که تصاویر توش حرکت می کنن . بهش میگن سینما . بیا یه روز بریم اونجا .

لوسیوس همچنان که دور می شدند و صدایشان کمتر و کمتر به گوش می رسید جواب داد :
- میدونی که از ماگل جماعت خوشم نمیاد . ولی چون تو می خوای یه بار میریم ببینیم چطوریاس !

گیلدروی هاج و واج و دماغ سوخته ، وسایلی که در دست داشت محکم گرفت و به سمت قصر مالفوی حرکت کرد .

*******

سالن کافه تفریحات سیاه - همان زمان

بلاتریکس در کنار سیبل نشسته بود و منتظر جواب او ، با حرص ناخن هایش را می جوید :
- خوب بگو دیگه ! توی گوی بلورینت اون گیلدی تحفه رو پیدا کن بیاریمش اینجا ببینیم چه راه حلی واسه عصبانیت لرد داره .

سیبل تریلانی در حالی که به گوی بلورینش زل زده بود ، دستش را با حالتی که میخواهد حشره مزاحمی را دفع کند تکان داد :
- زبون به دهن بگیر دختر ! من دارم آمار ساحره هایی که تو خیابون غش کردن رو می گیرم . از روی ردشون میشه گیلدی رو پیدا کرد . تو هر خیابون به فاصله یکی دو متر یه ساحره افتاده و غش کرده . و این نشون میده که گیلدی از این خیابون رد شده !

بلاتریکس همچنان ناخن هایش را می جوید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 17:51:14
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابانی از خیابان های مرلین ()


گیلدروی از انتهای خیابان وارد می شه و به اطراف نگاه میکنه . دستشو به زبونش می ماله و با یه مَن تف موهاشو درست می کنه و کمی خاک رو از پاچه ی شلوارش می تکونه ... پس از این اقدامات چندین ساحره در اینور و آنور خیابان غش کرده و رو به سقطیوسینگ می روند .

ناگهان گشت آرشاد آسلامی پیداش می شه و افراد آسلامی با جادوهای مخوف چندین دستبند مخوفتر را به دستان گیلدروی می زنند و اونو با خودشون می برن .


مرگخواران که هر کدام در جایی مخفی شده بودند ، از قبیل : مورفین تو مخزن آب ، بارتی بین عروسک های عروسک فروشی ، بلاتریکس جای یک درخت (موهاش مثل برگای درخت می مونه :دی) ، بلیز در جوب ، اینیگو نزدیک کوچه دیاگون ، فنریر در جمع سگ ها و ... به سرعت بر سر خود می کوبند و همگی به سمت نارسیسا که در پیاده روی آنسوی خیابان ایستاده بود می روند ...

- اِی بابا . این که رفت . سریع بریم این نویسنده رو بکشیم و یه فلش بک بزنیم ...


لحظاتی بعد ، مورگان جای نویسنده نشسته و مشغول نوشتن می شود ...

پس از این اقدامات چندین ساحره در اینور و آنور خیابان غش کرده و رو به سقطیوسینگ می روند .
به سرعت جلوی کارکنان آسلامی گشت آرشاد گرفته می شود و گیلدروی هر لحظه به نارسیسا نزدیک و نزدیکتر می شود و مشغول نگاه کردن به خیل عظیمی از ساحره هاییست که در اطرافش غش می کنند .

بدون کوچکترین توجهی به نارسیسا ، از کنارش رد شد و به راه رفتنش ادامه داد ... همینطور که راه می رفت ناگهان نارسیسا را جلوی خود دید (اقدامات نویسنده برای آشنا شدن گیلدی با نارسیسا ) و لرزشی در درونش حس کرد و به او نزدیکتر شد ... گیلدی و نارسیسا :


... از آن سوی خیابان لوسیوس در حالیکه کلی نایلون و پلاستیک و وسایل دیگر در دستانش بود و آنها را به سختی حمل می کرد به این سوی خیابان آمد و چشمش به گیلدی و نارسیسا افتاد که در کنار یکدیگر راه می رفتند . لوسیوس :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گيلدروی لاكهارت در 1387/8/15 16:18:09
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین یه مقدار گرد" کروشچی!" در می یاره و هپروووت اعلا!


نارسیس همینجور داشت عالم غش رو تجربه میکرد که بلیز از ÷له ها دوان دوان پتیین اومد:



_ فهمیدین چی شد؟

_ نه!


بعد بلیز می یاد میشینه ÷شت میز به حالت " اوا خواهر" شروع میکنه به تعریف کردن:


_ آره داشتم از جلو اتاق ارباب رد میشدم, دیدم صدای غرغرش می یاد! دیگه جات خالی فال گوش وایستادم! حالا نه که فوضولم, آخه نگران اربابمم!


ملت می خوان با چماق بیفتن به جون بلیز که اون ادامه میده:


_ خلاصه دیدم داره میگه:" گیلدروی گیلدروی گیلدروی! همیشه گیلدروی! ساحره کش بوقی! من چی؟ با این دماغم, ولی تو؟ لبخند برتر! کروشیو به تو! کروشیو!..."



بلا سریعا احساس میکنه که گیلدی همون کسیه که میخوان! باید گیلدی رو پیدا میکردن!


نگاهی به نارسیسا انداخت که هنوز از جوانی سهمی داشت! و احساس کرد بهترین طعمه ی مطمئن همین نارسیسات!


بلا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آبان 1387 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی که با عجله واد کافه شده بود محکم به نارسیسا برخورد کرد و سبد پر از انگوری که برای لرد می برد نیم دایره بزرگی در هوا رسم کرد و محکم به سر لرد برخورد کرد . دانه های انگور از روی سر لرد قل می خوردند و پایین می افتادند .

بارتی با بی خیالی کودکانه خود ، غش غش خندید :
- بابایی چه خوشمزه شدی !

لرد با چهره ای که کاملا صلح جویانه به رنگ بنفش درآمده بود چوبدستیش را کشید :
- کروشیو نارسیسا ! مگه نمی دونی باید انگورا رو محکم نگه داری ؟ یه کروشیوی دیگه چون از ریختت خوشم نمیاد ! یه کروشیوی دیگه به تو نارسیسا چون خواهرت پیرهنی رو پوشیده که خوشم نمیاد ! و یه کروشیوی دیگه چون باعث شدی بارتی به من بخنده و یه کروشیوی دیگه به خاطر اینکه ...

لرد سیاه همچنان که خشمگین از درب کافه بیرون می رفت ، کروشیوهای دوستانه متعدد خود را به بهانه های گوناگون به سمت نارسیسا می فرستاد ! ( آخر مظلوم نمایی )

به محض بسته شدن در کافه ، نارسیسا با شجاعت تمام غش کرد .

بارتی :
- جیـــــــــــــــــغ خاله ای ! چی شدی ؟

بلا با بی تفاوتی انگشتانش را روی دکمه های لپتاپش می فشرد :
- چیزی نشده بارتی ، شدت محبت ارباب بیشتر از قدرت تحمل سیسی بوده ! حالا بیا ببینم چه جراحی می تونیم پیدا کنیم که کارش رو ارباب عالی باشه ؟

بارتی به آرامی به لپتاپ نزدیک شد :
- من که عمرا با این وسایل مشنگی کار نکردم . ولی اگه می خوای به نتیجه برسی باید بری با جراح های مختلف بچتی بلکه یکی شون اونقدر جذاب باشه که بتونیم پوست صورتشو بذاریم رو صورت ارباب . بعد برو با این ستاره های هالیوودی بچت ، باهاشون قرار بذاریم یه جا ، بعد بریم پوست سرشونو بکنیم واسه بابایی کلاه گیس درست کنیم . تازشم ... من از دماغ برد پیت جوووووووووونم خوشم میاد . می تونیم اونم بکنیم بچسبونیم تو صورت بابایی ... تازشم ...

بلا با دهانی باز به بارتی نگاه می کرد :
- خوب ... حالا این چت که میگی چی هست ؟

بارتی با چهره فیلسوفانه بادی به غبغب انداخت :
- خوب معلومه دیه بیسواد ! وقتی بارون میاد ، ملت تو دستشون چت می گیرن میرن بیرون ! اونجا هرکی به چتشون خورد همین کارایی که گفتم رو باهاشون می کنن

بلاتریکس :
- wow بارتی تو هم چقد حالیته ! حالا مطمئنی اونا چتر نمی گیرن دستشون ؟

بارتی :
- نه بوقی ! اون که بالای تاپیکای انجمن هاست ! ربطی به بارون نداره ! همونی که گفتم درسته !

در حین بحث عمیق و فلسفی بارتی و بلاتریکس ، در باز شد و مورفین وارد شد . نیم نگاه بی تفاوتی به نارسیسای مدهوش انداخت و کنار میز توت فرنگی ها لم داد :
- باژ این شه مرگشه ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 0:45:34
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/8/15 0:46:53
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1387 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

بعد از عملیات نجات کیکهای شکلاتی کافه تفریحات سیاه به حالت عادی برگشت.

بلاتریکس پیشبند سیاهرنگی را بسته بود که روی آن عکس آنیتا با قلبی که از آن خون چکه میکرد به چشم میخورد.با وجود اخطارهای لرد سیاه بلا با عنوان کردن این موضوع که این پیشبند یادگار مادربزرگش است حاضر به تعویش پیشبند نشده بود.

-بلاتریکس...این قهوه سرده.زود باش عوضش کن.

بلا دوان دوان بطرف میز لرد سیاه رفت.
-ارباب الان عوضش کردم.بازم سرده؟

لرد سیاه سری تکان داد و فنجان قهوه را روی زمین کوبید.

بلاتریکس با عجله بطرف نارسیسا رفت.
-سیسی...این ارباب جون که الهی قربون چشاش برم یه چیزیش شده.

نارسیسا با دقت کمی خامه روی کیک ریخت.
-چش شده مثلا؟از صبح سه تا فنجون و دو تا بشقاب و یه فر منفجر کرده.این که کار همیشگیشه.

بلا به آرامی زمزمه کرد.
-نه...چند دقیقه پیش گیر داده بود که چرا میزاتون شیشه ایه؟چرا من میتونم عکسمو توش ببینم.به نظر من ارباب از ظاهرش ناراضیه.

نارسیسا سبد توت فرنگی را روی میز گذاشت.
-به نظر من که مثل همیشه اس.حالا اگه نباشه هم چی کارش میشه کرد؟

بلا با عصبانیت یکی از توت فرنگی ها را برداشت و در مشتش له کرد.
-معلومه دیگه.باید یه کاری کنیم.یه متخصص زیبای،جراح پلاستیک و یه متخصص مو.ارباب ذاتا خوشگله.فقط کمی ریزه کاری روش انجام بشه عالی میشه.

نارسیسا نگاهی به چهره خشمگین لرد سیاه انداخت.
-من فکر نمیکنم لرد به این چیزا اهمیتی بده.

بلاتریکس لپ تاپ ماگلی را روی میز گذاشت و وارد اینترنت ماگلی شد.
-اووووه...چقدر عکس لرد.واو...عکس بیست سالگیشم هست...نظر سنجی رو ببین.به نظر شما قویترین مرگخوار کیست؟بوق بر همتون.اینکه مشخصه.منم.خب..بریم سر کار خودمون.قراره یه جراح پلاستیک پیدا کنم اول.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آبان 1387 05:04
نمایش جزئیات
آفلاین
ظاهرا یه اشتباه کوچیک وجود داره.یویوی جیمز بهش پس داده شده بود.
------------------------------------
جیمز با چشمان اشک آلود به کوییرل نگاه کرد.
-نه عمو کویی...یویومو گذاشتم تو گاوصندوق محرمانه محفل که پست تابلوی آماندو دیپته.همونی که رمزشم سه سه دو.....

ملت مدیر به کیک نیم خورده بلاتریکس حمله ور شدند.کوییرل که متوجه ازدحام شده بود بحث با جیمی را قطع کرد و بطرف جمع برگشت.
-آهای...حساب مدیرارو دارین که؟من اینجام.سهم من؟

از بین جمعیت حمله ور شده تکه ای کیک بطرف کوییرل پرتاب شد که پس از برخورد با عمامه اش در دستان کوییرل افتاد.
-اه...اینم که بوی سیر گرفت وع...بیا جیمی.اینو بخور آروم شو.

کوییرل تکه کیک را به جیمز داد.جیمز با نفرت کیک را روانه سطل آشغال کرد.

استرجس ترتیب آخرین ذرات باقیمانده کیک را داد.
-خوب.این تموم شد.پودینگ بیارین.پودینگ توت فرنگیمونو بیارین.

دامبل چشم غره ای به استر رفت.
-ای بوقی.تو محفلی هستی.خجالت بکش.

استر با غرور منوی مدیریتش را به دامبل نشان داد.
-نخیر.درحال حاضر مدیرم و پودینگ توت فرنگی میخوام.

راجر دیویس با شنیدن کلمه توت فرنگی از جا پرید.
-هوم؟توت فرنگی؟مگه پودینگ شکلات نبود؟اومدین توت فرنگی بخوریم؟کو؟کجاست؟نیارین ها.

دامبل با مهربانی به میز راجر نزدیک شد.
-ایول.به تو میگن محفلی واقعی.هیچی رو رو نکن.

راجر با وحشت از پای میز بلند شد.
-چی چیو رو نکنم بابا؟من به توت فرنگی آلرژی شدید دارم.همین جا اعلام میکنم که اگه چیزی که توت فرنگی داشته باشه بیاد سر میز من اینجا رو ترک میکنم.

هری پاتر دست راجر را گرفت و کنار خودش نشاند.
-بشین راجی جون.خب از دامبل خواهش میکنیم به خاطر شما امروز پودینگ نیارن.بعدا میایین میخوریم.

دامبل چهره فوق العاده ناراحتی به خود گرفت.
-ای بابا...اینجوری که نمیشه. .من واقعا ناراحت میشم. ..ماکلی زحمت کشیدیم پودینگ درست کردیم ..ما به عنوان محفل ققنوس این اقدام شما رو محکوم میکنیم ولی خب...اشکالی نداره.تدی چایی بیار.

تدی با خوشحالی مشغول ریختن چای شد.
-جیمز برو اونطرف یویو بازی کن.میخوره به فنجونا.

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 آبان 1387 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز ناگهان با برخورد سقلمه ی تد از جا پرید و بلند فریاد زد:

خفه شو، بهت میگم خفه شو کیک چی ؟ کشک چی؟ من یویومو از دست دادم میفهمی؟

لبخند پرفسور کوییرل محو شد و برای اینکه بهتر بشنود عمامه اش را برداشت و سرش را کمی به سمت تدو جیمز که پشت سر او در حال دعوا بودند برگرداند.

تد جیمز را به کناری کشید و لبخندی بس مصنوعی تحویل جمع داد.

-اون یویو ت بخوره تو سر من ، ول کن این حرفارو سریع برو کیکو بیار.

جیمز دوباره جمله ی مسخره ی "من یویومو از دست دادم میفهمی؟" رو تکرار کرد و لی با این تفاوت که صدایش در هم همه ی صحبتهای استر گم شد .

استر بلند بلند درباره ی بلاکهای در دست اجرا ی خود صحبت می کرد و ذرات آب دهان او روی صورت آلبوس پرت میشد . آلبوس هم در دلش فحشهای بیناموسی بار استر میکرد ولی بر روی لبش لبخند همیشگی اش جاری بود.

سپس برای اینکه آب دهان استر در چشمانش نپرد عینک نیم دایره ای اش را زد وسرش را به نشانه ی رضایت تکان داد ولی همچنان در دل فحش بار استر می کرد.

-دینگ دینگ دینگ...

وقت عصرونه اس ، وای پسر این مری چه کرده ؟ مری که همچنان به دلایل نا مشخصی گیج و رنگ پریده می نما یاند . سرش را بلند کرد و به تد ریموس لوپین که کیک نیم دایره ای شکلاتی ای در دستش بود نگاهی کرد وسرش را دوباره پایین انداخت.

-این چرا نصفه اس بوقی؟

-اوهوم... این مدلشه متناقض نما و ایناست....

هری گیج شده بود ولی چون بد جوری به خلاقیت اهمیت می داد . سرش را تکان داد و لبخندی به مری زد.

همگی دور کیک حلقه زده بودند جز پرفسور کوییرل که آنطرفتر جلوی جیمز را گرفته بود و و با او صحبت می کرد.

- جیمز ...خوبی؟ شنیدم این روزا بد جور ناراحتی ؟ میتونی اون یویوتو بیاری ببینم...؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن