جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
4
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز
- كلاس گیاهشناسی
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/12/09
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
از: کابان...مخوف ترین زندان!
پستها:
333

مقش اول:
-بیایید بریم یه جای خوب بچه ها!
-نه آلبوس!ما نمی آییم آلبوس!
-یه جای خفن بچه ها!خیلی بهتون حال می ده بچه ها!
-نه آلبوس!ما نمی آییم آلبوس!
-اگه به ازای هر کدومتون 50 امتیاز به گروهتون اضافه کنم چی بچه ها؟می آیید بچه ها؟
-ها آلبوس!
حتما می آییم آلبوس!
نیم ساعت بعد در دستشویی میرتل گریان
در دستشویی میرتل گریان،هیچ گاه سکوت حکم فرما نبود.همیشه صدای ناله ها و هق هق های میرتل به گوش می رسید و این بار نیز این گریه ها با صدای جیغ های دانش آموزانی که از درد قریاد می کشیدند،مخلوط می شد و آدم را به یاد شکنجه گاه های مخوف می انداخت!قطرات شیر موز در جای جای زمین دستشویی دیده می شد.همه مشغول حال و هول کردن بودند!حتی میرتل نیز برای این که از مراسم فیضی ببرد،خود را از درون پسرهای سیفیت رد می کرد و گهگاهی در بدن آن ها باقی می ماند!
چیزی تا پایان مراسم باقی نمانده بود و دامبلدور باید بهره برداری از آخرین پسر باقی مانده را آغاز می کرد!
-عزیزم من می رم رو توالت فرنگی می شینم!تو هم بیا رو پام بشین تا ارشادت کنم!
-و قبل از آن که پسرک بتواند عکس العملی از خود نشان دهد به سوی توالت فرنگی رفت و بر روی آن نشست.
-بیا نزدیک تر عزیزم!نترس!
-
-بیا عزیزم!درد نداره!
-جیــــــــــــــــغ!
دست های سفید پسرک،درست به جایی که آلبوس نشسته بود اشاره شد.چیزی نوک تیز از درون توالت بیرون آمد و ناگهان...
-هوووووووووووم!
این صدای آلبوس از درد بود!آن چیز نوک تیز در ما تحت آلبوس نفوذ کرده بود!
او دیگر هیچ کنترلی نداشت.او مانند یک تکه گوشت در یک سیخ بود!(تشبیه رو حال کردی؟
)هر لحظه جثه پیر آلبوس به سقف نزدیک تر می شد.آن چیز نوک تیز از همه طرف شاخ و برگ می گرفت!این یک گیاه بود!گیاهی مخوف!با خارهایی نوک تیز!اما مظلوم به نظر می رسید.حتی آلبوس نیز دیگر از درد فریاد نمی کشید.همه نگاه ها جلب این گیاه شده بود.
آلبوس و بچه ها:




و چند لحظه بعد...
-



حسی عجیب به پسرها می گفت دیوانه باشید!
-می گم به نظرتون خواهرمو بفرستم کلاس دامبل؟
-این چه حرفیه!حتما با رتبه 6000 برق شریف قبول می شی!
تق تق تق!
-ای بابا چرا سرتو می زنی دیوار؟
-چون که من هرمیون را دوست می دارم!
-چه جالب!بچه ها نظرتون چیه بریم رستوران ساعی؟
-ممنون تو خوبی؟!
در این لحظه میرتل گریان با خوشحالی به سوی آلبوس نزدیک می شود!
میرتل:
-زن من می شی؟
-عجب!پس تکلیف دوئلتو حل کردی!
در همین گیر و دار یکی از بچه ها به سوی توالت فرنگی می رود و در آن را باز می کند.
-بچه ها!چقدر کاکائو اینجاست!نمایین یه خوردشو بچشین؟بذارین یه خوردشو بچشم!
ملچ مولوچ ملچ مولوچ!
-بچه ها اینجا کسی مهر نداره می خوام نماز بخونم!
-مهر چیه!تنت سالم باشه!
ناگهان گیاه با همان سرعتی که بیرون آمده بود به داخل توالت فرنگی رفت و آلبوس را بر روی توالت تنها گذاشت.در باز شد و فردی با عصبانیت وارد شد:
-اینجا چه خبره؟
پروفسور مک گوناگال تا کنون اینقدر عصبانی نشده بود!نگاهی به پسرهای سیفیت و سپس شیرموزهای سیفید تر از آن ها کرد!
سپس رو به آلبوس کرد و گفت:
-از تو دیگه انتظار نداشتم!متاسفم که باید این وضعیتو گزارش بدم!
-
-بچه ها این دافه چقدر سفیده!
-چه جالب!تو هم همبرگر دوست داری پس!
-نظر منو گرفته!با اجازه!
دست های طمع کار پسرک به سوی مگی دراز شد.
-چیکار داری می کنی!اووفففف!ولم کن!آخ!اوففف!جیــــــــــــــغ!
و این گونه بود که پسرک،مگی را باردار گردانید و ژن این جنونیت را برای همیشه در بین نسل انسان ها گسترش داد!
مشق دوم!
خوب درسته که با چند تا ورد ابتدایی می شه اونو نابود کرد.ولی اینو هم در نظر داشته باشین که هر فرد قبل از فرستادن طلسم چقدر می تونه جلوی گیاه دوام داشته باشه!در واقع معدود افرادی هستن که می تونن مدت زیادی در برابر گیاه مقاومت کنن! جدا از این تنها نقطه آسیب پذیر گیاه ساقه ی اون هست و طلسم باید دقیقا به اون جا برخورد کنه.در صورتی که طلسم حتی به برگ اون گیاه بخوره،یک مقاومت بسیار شدید درون گیاه به وجود میاد که دیگه با هیچ طلسمی نمی شه اونو نابود کرد!
-بیایید بریم یه جای خوب بچه ها!

-نه آلبوس!ما نمی آییم آلبوس!
-یه جای خفن بچه ها!خیلی بهتون حال می ده بچه ها!

-نه آلبوس!ما نمی آییم آلبوس!
-اگه به ازای هر کدومتون 50 امتیاز به گروهتون اضافه کنم چی بچه ها؟می آیید بچه ها؟
-ها آلبوس!
حتما می آییم آلبوس!نیم ساعت بعد در دستشویی میرتل گریان
در دستشویی میرتل گریان،هیچ گاه سکوت حکم فرما نبود.همیشه صدای ناله ها و هق هق های میرتل به گوش می رسید و این بار نیز این گریه ها با صدای جیغ های دانش آموزانی که از درد قریاد می کشیدند،مخلوط می شد و آدم را به یاد شکنجه گاه های مخوف می انداخت!قطرات شیر موز در جای جای زمین دستشویی دیده می شد.همه مشغول حال و هول کردن بودند!حتی میرتل نیز برای این که از مراسم فیضی ببرد،خود را از درون پسرهای سیفیت رد می کرد و گهگاهی در بدن آن ها باقی می ماند!

چیزی تا پایان مراسم باقی نمانده بود و دامبلدور باید بهره برداری از آخرین پسر باقی مانده را آغاز می کرد!
-عزیزم من می رم رو توالت فرنگی می شینم!تو هم بیا رو پام بشین تا ارشادت کنم!

-و قبل از آن که پسرک بتواند عکس العملی از خود نشان دهد به سوی توالت فرنگی رفت و بر روی آن نشست.
-بیا نزدیک تر عزیزم!نترس!
-

-بیا عزیزم!درد نداره!

-جیــــــــــــــــغ!
دست های سفید پسرک،درست به جایی که آلبوس نشسته بود اشاره شد.چیزی نوک تیز از درون توالت بیرون آمد و ناگهان...
-هوووووووووووم!

این صدای آلبوس از درد بود!آن چیز نوک تیز در ما تحت آلبوس نفوذ کرده بود!
او دیگر هیچ کنترلی نداشت.او مانند یک تکه گوشت در یک سیخ بود!(تشبیه رو حال کردی؟
)هر لحظه جثه پیر آلبوس به سقف نزدیک تر می شد.آن چیز نوک تیز از همه طرف شاخ و برگ می گرفت!این یک گیاه بود!گیاهی مخوف!با خارهایی نوک تیز!اما مظلوم به نظر می رسید.حتی آلبوس نیز دیگر از درد فریاد نمی کشید.همه نگاه ها جلب این گیاه شده بود.آلبوس و بچه ها:





و چند لحظه بعد...
-




حسی عجیب به پسرها می گفت دیوانه باشید!
-می گم به نظرتون خواهرمو بفرستم کلاس دامبل؟

-این چه حرفیه!حتما با رتبه 6000 برق شریف قبول می شی!
تق تق تق!

-ای بابا چرا سرتو می زنی دیوار؟
-چون که من هرمیون را دوست می دارم!

-چه جالب!بچه ها نظرتون چیه بریم رستوران ساعی؟

-ممنون تو خوبی؟!
در این لحظه میرتل گریان با خوشحالی به سوی آلبوس نزدیک می شود!
میرتل:
-زن من می شی؟

-عجب!پس تکلیف دوئلتو حل کردی!
در همین گیر و دار یکی از بچه ها به سوی توالت فرنگی می رود و در آن را باز می کند.
-بچه ها!چقدر کاکائو اینجاست!نمایین یه خوردشو بچشین؟بذارین یه خوردشو بچشم!
ملچ مولوچ ملچ مولوچ!
-بچه ها اینجا کسی مهر نداره می خوام نماز بخونم!
-مهر چیه!تنت سالم باشه!

ناگهان گیاه با همان سرعتی که بیرون آمده بود به داخل توالت فرنگی رفت و آلبوس را بر روی توالت تنها گذاشت.در باز شد و فردی با عصبانیت وارد شد:
-اینجا چه خبره؟

پروفسور مک گوناگال تا کنون اینقدر عصبانی نشده بود!نگاهی به پسرهای سیفیت و سپس شیرموزهای سیفید تر از آن ها کرد!
سپس رو به آلبوس کرد و گفت:-از تو دیگه انتظار نداشتم!متاسفم که باید این وضعیتو گزارش بدم!

-

-بچه ها این دافه چقدر سفیده!
-چه جالب!تو هم همبرگر دوست داری پس!
-نظر منو گرفته!با اجازه!
دست های طمع کار پسرک به سوی مگی دراز شد.
-چیکار داری می کنی!اووفففف!ولم کن!آخ!اوففف!جیــــــــــــــغ!
و این گونه بود که پسرک،مگی را باردار گردانید و ژن این جنونیت را برای همیشه در بین نسل انسان ها گسترش داد!

مشق دوم!
خوب درسته که با چند تا ورد ابتدایی می شه اونو نابود کرد.ولی اینو هم در نظر داشته باشین که هر فرد قبل از فرستادن طلسم چقدر می تونه جلوی گیاه دوام داشته باشه!در واقع معدود افرادی هستن که می تونن مدت زیادی در برابر گیاه مقاومت کنن! جدا از این تنها نقطه آسیب پذیر گیاه ساقه ی اون هست و طلسم باید دقیقا به اون جا برخورد کنه.در صورتی که طلسم حتی به برگ اون گیاه بخوره،یک مقاومت بسیار شدید درون گیاه به وجود میاد که دیگه با هیچ طلسمی نمی شه اونو نابود کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

مشخ اول:
در اتاقی دراز و نیمه تاریک،چهار تخت با چهار بیمار که به آن بسته شده اند، به چشم میخورد. با صدای برخورد پاشنه های کفش پرستار روی موزائیک های سرد و سفید، هر یک از بیماران دچار ارتعاشی خفیف می شدند. مردی قوی هیکل که ردایی مخصوص شفاگران متخصص بر تن داشت هم کنار پرستار بود و هر دو جلوی اولین تخت ایستادند. پسری یازده ساله با موهای مشکی براق و بهم ریخته با صورت
به آن دو نگاه میکرد .
- اسمت چیه عمو جون؟
- من البوس دامبلدورم، خیلی هم خفن و گولاخم! اگه تا صبح منو نفرستین خونه، میگم ولدی جونم بیاد بهتون فحش بده!
بالای سر او پلاکاردی بود که عبارت "جیمز سیریوس پاتر" به چشم میخورد.
به سمت دومین تخت حرکت کردند. دختری با موهای قرمز تیره و چشمان سبز رنگ آنجا بود که به محض دیدن آن یک مرتبه نطقش وا شد:
- اهم اهم... من... دلورس جین آمبریج کبیر.. اجازه نمیدم جک و جونورا، خون فاسدها و مشنگ ها پاشون به جامعه باز بشه... من ایفای نقش تعیین می کنم... من تالار گریف رو پلمب می کنم... من خیلی آستاکباریم!
شفاگر رو به پرستار:
- این مگه خودش مشنگ زاده نبود؟
- فعلا" که توهم آمبریچ شدن داره!
نفر بعدی پسرکی بود که نارنجیت از سر تا پاش می بارید.
- آقای کرپسلی؟
- گیلدروی لاکهارت هستم ،دارای زیباترین لبخند ، دخترکش ترین جادوگر، گرگ خفه کن، غول کش اعظم، رام کننده ی اژدها! به محض اینکه دستامو باز کنین قول میدم یک عکس توپ جدید از خودم امضا شده بهتون بدم
به آرامی در گوش پرستار زمزمه کرد:
- این کجاس شبیه گیلدیه؟ حالش خیلی بده ها!
- راستش توی خونش روماتیسم مغزی هم پیدا شده.
- خودم حدس زده بودم... این کیه دیگه؟
- تدی لوپینه... خوشبختانه توهم اینکه کس دیگه شده رو نداره ولی خب....
تدی با شنیدن اسمش یک مرتبه گوشهاش کمی دراز شد و با دقت به اطراف نگاه کرد و هوا رو بو کشید و در حالی که صدایی شبیه گرگ در می آورد، گفت:
- من خیلی گووعووولاخم! ثروت من از مالفووعووووی ها هم بیشتره... همه اش هم ارث ننه باباووعووومه... خونه ی آبا و اجدادی بلک هم مال منه.. از طرف ماوووعووودری به من می رسه... خونه ی ریدل هم مال منه... من کار غیر قانوووعووونی نمی کنم... فقط چن تیکه از املاک خودمووووعووو دارم توی بنگاه می فروشم... هیشکی نمی تووووعوونه از من شکایت کنه... عوووو!
- یعنی که چی؟ چطور ممکنه چهار نفر همزمان اینطوری دیوونه بشن؟ اگه بخاطر غذا بود که همه باید اینطوری میشدن!
- من می دونم!
آلبوس سوروس پاتر، با قدم هایی محکم و چهره ای حق به جانب و مغرور در آستانه ی در ایستاده بود. پرستار با لحنی تهاجمی گفت:
- یک هافلی توی تالار خصوصی ما چیکار می کنه؟
- فعلا" اونش مهم نیست... مهم بلائیه که سر این چهار نفر اومده و فقط من ازش باخبرم! متاسفانه باید بگم همه اش از برنامه های اوانز برای حضور اعضای شورای ویزنگاموت در سطح شهر و بین مردم شروع شد...
آسپ آهی کشید و ادامه داد:
- همه ی اعضای شورا باید می اومدن ولی دنیس که سفر بود، چو در دسترس نبود و گابریل هم حسش نبود که بیاد، در عوض لارتن طبق معمول با پارتی بازی خودشو انداخت وسط
فلاش بک به کوچه ی دیاگون
اعضای شورای ویزنگاموت + لارتن! در حالی که لبخند بر لب داشتند و رنک هایشان را به سینه زده بودند، با غرور در بین مردم راه رفته و از آنها سوالاتی پیرامون مشکلاتشان می کردند. مردم هم با آغوش باز آنها را پذیرفته و با سوالات و نقدهای بی انتهای خود و گاهی پرتاب گوجه فرنگی، ابراز محبت می کردند
بووووووووووفف!
درست در جایی که اعضای شورا ایستاده بودند،یکی از دریچه های فاضلاب با شدت تمام از جا کنده شد و به هوا رفت! کم کم شاخه های سبز از داخل گودال پدیدار شد و به سمت آسمان خزید...
آسپ فورا" صورتش را برگرداند و با فریاد گفت:
- این بالتیمور پرسیکاست... بهش نگاه نکنین... وگرنه همه بالتیموری میشین... نگاه نکنین!
ملت:
اعضای شورا (که به بالتیمور چسبیده بودند و به هیچ عنوان از نگاه کردن به آن گریزی نداشتند):
-
آسپ چوبدستیش را در آورد و در حالی که کاملا" به صحنه ی فجیع پشت سرش آگاهی داشت، با دست دیگر جلوی چشمانش رو گرفت و در یک لحظه برگشت و زیر چشمی نشونه گیری کرد و فریاد زد:
- فران میلا! (ک.ر.ب. گابریل دلاکور در کلاس طلسمات
)
از بالتیمور چیزی جز گیاهی خشکیده و پوسیده باقی نماند ولی این مسئله در مورد مغز اعضای شورای عالی ویزنگاموت هم صدق می کرد
پایان فلاش بک
شفاگر که تحت تاثیر ماجرا قرار گرفته بود، با حالتی متفکر گفت:
- هووومم... البته من خودم تشخیص داده بودم که بالتیموری شده ان، فقط میخواستم مطمئن بشم! ولی آخرش نگفتی چطوری به امین آباد تالار گریف دسترسی پیدا کردی
- اینم در راستای سفرهای استانی – مردمی وزیره! به من دسترسی و اختیار تام به کلیه ی انجمن های خصوصی و عمومی میده... می دونید که وزیر از مدیر هم مهم تره... وزیر باید بتونه حتی حذف شناسه کنه... اصن من بیشتر زحمت میکشم یا این بارون خونی؟ منم که دارم ایفای نقشو فعال می کنم... منم که دارم اینجا جون می کنم... حتی عله هم واسه مدیریت زوپس از من کمک میخواد... من به تنهایی...
دقایقی بعد، پرونده ی پنجمین بیمار بالتیموری امین آباد به نام البوس سوروس پاتر – اولین کسی که خارج از تالار در آنجا بستری میشد و اولین کسی که علائم بالتیموری شدن در او با تاخیر ظهور کرده بود، تشکیل شد
مشخ دوم:
جواب بسیار ساده و تابلوئه! چند ثانیه خیره شدن به بالتیمور پرسیکا برای دیوانه شدن کافی است، ضمنا" برای اجرای یک ورد یا طلسم هم باید به هدف نگاه کنیم تا بتونیم به خوبی از پس اجراش بر بیاییم... این قضیه یک پارادوکسی ایجاد میکنه که باعث مشکل شدن از بین رفتن گیاه میشه. در نتیجه همان تعداد معدودی که موفق به ازبین بردنش شده اند، یا جادوگرانی خیلی ماهر بودن که بدون نشونه گیری مستقیم اون رو از بین بردن و یا پیش بینی میشه که بعدش سر از سنت مانگو یا امین اباد در آوردن
در اتاقی دراز و نیمه تاریک،چهار تخت با چهار بیمار که به آن بسته شده اند، به چشم میخورد. با صدای برخورد پاشنه های کفش پرستار روی موزائیک های سرد و سفید، هر یک از بیماران دچار ارتعاشی خفیف می شدند. مردی قوی هیکل که ردایی مخصوص شفاگران متخصص بر تن داشت هم کنار پرستار بود و هر دو جلوی اولین تخت ایستادند. پسری یازده ساله با موهای مشکی براق و بهم ریخته با صورت
به آن دو نگاه میکرد . - اسمت چیه عمو جون؟
- من البوس دامبلدورم، خیلی هم خفن و گولاخم! اگه تا صبح منو نفرستین خونه، میگم ولدی جونم بیاد بهتون فحش بده!

بالای سر او پلاکاردی بود که عبارت "جیمز سیریوس پاتر" به چشم میخورد.
به سمت دومین تخت حرکت کردند. دختری با موهای قرمز تیره و چشمان سبز رنگ آنجا بود که به محض دیدن آن یک مرتبه نطقش وا شد:
- اهم اهم... من... دلورس جین آمبریج کبیر.. اجازه نمیدم جک و جونورا، خون فاسدها و مشنگ ها پاشون به جامعه باز بشه... من ایفای نقش تعیین می کنم... من تالار گریف رو پلمب می کنم... من خیلی آستاکباریم!
شفاگر رو به پرستار:
- این مگه خودش مشنگ زاده نبود؟
- فعلا" که توهم آمبریچ شدن داره!
نفر بعدی پسرکی بود که نارنجیت از سر تا پاش می بارید.
- آقای کرپسلی؟
- گیلدروی لاکهارت هستم ،دارای زیباترین لبخند ، دخترکش ترین جادوگر، گرگ خفه کن، غول کش اعظم، رام کننده ی اژدها! به محض اینکه دستامو باز کنین قول میدم یک عکس توپ جدید از خودم امضا شده بهتون بدم

به آرامی در گوش پرستار زمزمه کرد:
- این کجاس شبیه گیلدیه؟ حالش خیلی بده ها!
- راستش توی خونش روماتیسم مغزی هم پیدا شده.
- خودم حدس زده بودم... این کیه دیگه؟
- تدی لوپینه... خوشبختانه توهم اینکه کس دیگه شده رو نداره ولی خب....
تدی با شنیدن اسمش یک مرتبه گوشهاش کمی دراز شد و با دقت به اطراف نگاه کرد و هوا رو بو کشید و در حالی که صدایی شبیه گرگ در می آورد، گفت:
- من خیلی گووعووولاخم! ثروت من از مالفووعووووی ها هم بیشتره... همه اش هم ارث ننه باباووعووومه... خونه ی آبا و اجدادی بلک هم مال منه.. از طرف ماوووعووودری به من می رسه... خونه ی ریدل هم مال منه... من کار غیر قانوووعووونی نمی کنم... فقط چن تیکه از املاک خودمووووعووو دارم توی بنگاه می فروشم... هیشکی نمی تووووعوونه از من شکایت کنه... عوووو!
- یعنی که چی؟ چطور ممکنه چهار نفر همزمان اینطوری دیوونه بشن؟ اگه بخاطر غذا بود که همه باید اینطوری میشدن!
- من می دونم!
آلبوس سوروس پاتر، با قدم هایی محکم و چهره ای حق به جانب و مغرور در آستانه ی در ایستاده بود. پرستار با لحنی تهاجمی گفت:
- یک هافلی توی تالار خصوصی ما چیکار می کنه؟
- فعلا" اونش مهم نیست... مهم بلائیه که سر این چهار نفر اومده و فقط من ازش باخبرم! متاسفانه باید بگم همه اش از برنامه های اوانز برای حضور اعضای شورای ویزنگاموت در سطح شهر و بین مردم شروع شد...
آسپ آهی کشید و ادامه داد:
- همه ی اعضای شورا باید می اومدن ولی دنیس که سفر بود، چو در دسترس نبود و گابریل هم حسش نبود که بیاد، در عوض لارتن طبق معمول با پارتی بازی خودشو انداخت وسط

فلاش بک به کوچه ی دیاگون
اعضای شورای ویزنگاموت + لارتن! در حالی که لبخند بر لب داشتند و رنک هایشان را به سینه زده بودند، با غرور در بین مردم راه رفته و از آنها سوالاتی پیرامون مشکلاتشان می کردند. مردم هم با آغوش باز آنها را پذیرفته و با سوالات و نقدهای بی انتهای خود و گاهی پرتاب گوجه فرنگی، ابراز محبت می کردند

بووووووووووفف!
درست در جایی که اعضای شورا ایستاده بودند،یکی از دریچه های فاضلاب با شدت تمام از جا کنده شد و به هوا رفت! کم کم شاخه های سبز از داخل گودال پدیدار شد و به سمت آسمان خزید...
آسپ فورا" صورتش را برگرداند و با فریاد گفت:
- این بالتیمور پرسیکاست... بهش نگاه نکنین... وگرنه همه بالتیموری میشین... نگاه نکنین!
ملت:

اعضای شورا (که به بالتیمور چسبیده بودند و به هیچ عنوان از نگاه کردن به آن گریزی نداشتند):
-
آسپ چوبدستیش را در آورد و در حالی که کاملا" به صحنه ی فجیع پشت سرش آگاهی داشت، با دست دیگر جلوی چشمانش رو گرفت و در یک لحظه برگشت و زیر چشمی نشونه گیری کرد و فریاد زد:
- فران میلا! (ک.ر.ب. گابریل دلاکور در کلاس طلسمات
)از بالتیمور چیزی جز گیاهی خشکیده و پوسیده باقی نماند ولی این مسئله در مورد مغز اعضای شورای عالی ویزنگاموت هم صدق می کرد

پایان فلاش بک
شفاگر که تحت تاثیر ماجرا قرار گرفته بود، با حالتی متفکر گفت:
- هووومم... البته من خودم تشخیص داده بودم که بالتیموری شده ان، فقط میخواستم مطمئن بشم! ولی آخرش نگفتی چطوری به امین آباد تالار گریف دسترسی پیدا کردی
- اینم در راستای سفرهای استانی – مردمی وزیره! به من دسترسی و اختیار تام به کلیه ی انجمن های خصوصی و عمومی میده... می دونید که وزیر از مدیر هم مهم تره... وزیر باید بتونه حتی حذف شناسه کنه... اصن من بیشتر زحمت میکشم یا این بارون خونی؟ منم که دارم ایفای نقشو فعال می کنم... منم که دارم اینجا جون می کنم... حتی عله هم واسه مدیریت زوپس از من کمک میخواد... من به تنهایی...
دقایقی بعد، پرونده ی پنجمین بیمار بالتیموری امین آباد به نام البوس سوروس پاتر – اولین کسی که خارج از تالار در آنجا بستری میشد و اولین کسی که علائم بالتیموری شدن در او با تاخیر ظهور کرده بود، تشکیل شد

مشخ دوم:
جواب بسیار ساده و تابلوئه! چند ثانیه خیره شدن به بالتیمور پرسیکا برای دیوانه شدن کافی است، ضمنا" برای اجرای یک ورد یا طلسم هم باید به هدف نگاه کنیم تا بتونیم به خوبی از پس اجراش بر بیاییم... این قضیه یک پارادوکسی ایجاد میکنه که باعث مشکل شدن از بین رفتن گیاه میشه. در نتیجه همان تعداد معدودی که موفق به ازبین بردنش شده اند، یا جادوگرانی خیلی ماهر بودن که بدون نشونه گیری مستقیم اون رو از بین بردن و یا پیش بینی میشه که بعدش سر از سنت مانگو یا امین اباد در آوردن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/5/28 20:16:07

جزئیات کاربر

یک رول بنویسید و در اون توضیح بدید که یک گیاه بالتیمور پرسیکا اونقدر رشد کرده که از یک فاضلاب وسط یک شهر شلوغ میزنه بیرون. هرکس هم که بهش نگاه می کنه به طرز مضحکی عقل از سرش میپره و اتفاقات جالبی پیش میاد. سبک نوشتاری مهم نیست. (25 امتیاز)
ساعت پنج بعد از ظهر - نیویورک!
صدای بوق ماشین ها ، عربده های مردان عصبانی و تبلیغات مختلف غولی از صداها را ساخته بود که گوش هر فرد توانایی را هم کر می کرد.
آسمان خراش ها گویی تمامی نداشتند ، آنقدر بالا رفته بودند که انتهای آن ها در میان ابر های دود گرفته قرار داشت.
شهر در حالت عادی بود که چندین ماشین لیموزین سیاه رنگ ، از جلوی آنها عبور کردند و در گوشه ای ایستادند.
صدای همهمه مردمان کنجکاو به گوش می رسید.
_ یعنی کی میتونه باشه؟
_برای چی اومده؟
_ تبلیغاتیه؟
جواب صد ها سوال با پیاده شدن فردی که در لیموزین وسطی نشسته بود داده شد.
ملت :
مردی که از لیموزین پیاده شده بود ، مردی بود سیاه پوست ، قد بلند با آراواره هایی درشت و چشمانی نافذ. همچنین کت و شلوار سیاه رنگ مارک دار و کراوات خوش رنگش افراد بسیاری را مجذوب خود می کرد.
سریع در کنار پیاده رو میزی رو گذاشتن و آقای سیاه پوست میخواست بره پشت میز که توجهش به یک گل که از کناره ی دریچه چاه فاضلاب بیرون زده بود جلب شد.
_ آقای رئیس جمهور ، مردم منتظرتون هستن! لطفاً سریع تر! اینطوری خم شده نباشین ، برای تروریست ها کار رو آسون می کنید
رئیس جمهور ، بلند میشه ولی این بار لبخندی شیطنت بار بر لبانش نقش بسته .
_ هممم! تو کی هستی؟ من کیم؟
_ خوب من بادیگارد شما هستم و شما هم رئیس جمهور ... خواهش میکنم برید به طرف میز.
و دست رئیس جمهور رو گرفت و به طرف میز برد.
رئیس جمهور هاج و واج به جمعیت نگاه کرد و شروع به سخنرانی کرد.
_ هان! من تو دهن آستکبار می زنم! این چه وضع غنی سازی اورانیومه؟
ملت :
رئیس جمهور ادامه داد.
_بوقی ها فکر کردن اگر دو سه تا موشک بندازن ما تسلیم میشیم! اصلاً چرا من با مامانم سیرک نرفتم؟
ملت :
رئیس جمهور یک چندتایی سرفه میکنه و ادامه میده.
_ البته من اون موقع ها پنج شیش تایی دوست دختر داشتم البته الان هم از فامیل این خانم هیلاری داف خوشم اومده ... آخه خیلی دافه
از موهاشم معلومه!
ملت :
_ تازه قرار شده که من یک سفر سیاحتی به قزوین داشته باشم ، اونجا اگر خواستین ، براتون دعا هم میکنم! در ضمن ، من یک چند تایی کلاس خصوصی با یک آقایی که شبیه بازیگرای ایرانیه (
) رفتم و کلی هم عشق و حال از این چیزا بود اونجا!
ملت :
_ خب دیگه زیادی واستون حرف زدم ، نیمه شبه و اگر زنی دارین تو خونه تنهاش نزارین چون ممکنه من زودتر از شما برم پیششون
این بار ملت جیغ میزنن و چون تنها راه در رفتن از دست رئیس جمهور ، همون مسیری بود که رئیس جمهور به جنون کشیده شده بود ، از همون مسیر فرار میکنن ولی چون موقع دویدن باید زیر پاشون رو نگاه کنن ، نگاه همه افراد به گیاه بالتیمور پرسیکا میفته و ...
دو سه دقیقه بعد - مردم به جنون کشیده شده!
مردمانی که زمانی از دست رئیس جمهورشان فرار کرده بودند ، حالا به بماری وی مبتلا شده بودند . در خیابون ریخته بودند و هی داد و حوار می کردند.
_ زرت و زورت ، برویم پیش زنانمان ! زرت و زورت ، برویم پیش زنانمان! زرت و زورت برویم پیش زنانمان!
پروفسور آسپ گفت که بالتیمور پرسیکا رو با ساده ترین وردها میشه از بین برد ولی تنها افراد معدودی موفق به این کار شدند. دلیلش چیه؟ (5 امتیاز)
خب این نکته کاملاً مشخصه! دلیلش هم اینه که هیچ طلسم و معجونی نتونسته مانع اجرا شدن بالتیمور پراسکا بر روی ذهن بیننده در هنگام مشاهده بشه.
البته بالتیمور پراسکا ، توسط چند ورد ساده نابود میشه ولی هرجادوگری نمی تونه ورد رو درست ارسال کنه ! همون طور که در کلاس طلسم ها یاد گرفتیم (
می بینی چقدر درس خونم؟) یکی از ارکان اصلی درست ارسال کردن طلسم نگاه کردن به هدف هست و خوب تنها جادوگران قوی میتوانند هدف را در ذهنشان درست مجسم کنند تا بتوانند طلسم را درست اجرا کرده و گیاه را نابود کنند.
ساعت پنج بعد از ظهر - نیویورک!
صدای بوق ماشین ها ، عربده های مردان عصبانی و تبلیغات مختلف غولی از صداها را ساخته بود که گوش هر فرد توانایی را هم کر می کرد.
آسمان خراش ها گویی تمامی نداشتند ، آنقدر بالا رفته بودند که انتهای آن ها در میان ابر های دود گرفته قرار داشت.
شهر در حالت عادی بود که چندین ماشین لیموزین سیاه رنگ ، از جلوی آنها عبور کردند و در گوشه ای ایستادند.
صدای همهمه مردمان کنجکاو به گوش می رسید.
_ یعنی کی میتونه باشه؟
_برای چی اومده؟
_ تبلیغاتیه؟
جواب صد ها سوال با پیاده شدن فردی که در لیموزین وسطی نشسته بود داده شد.
ملت :

مردی که از لیموزین پیاده شده بود ، مردی بود سیاه پوست ، قد بلند با آراواره هایی درشت و چشمانی نافذ. همچنین کت و شلوار سیاه رنگ مارک دار و کراوات خوش رنگش افراد بسیاری را مجذوب خود می کرد.
سریع در کنار پیاده رو میزی رو گذاشتن و آقای سیاه پوست میخواست بره پشت میز که توجهش به یک گل که از کناره ی دریچه چاه فاضلاب بیرون زده بود جلب شد.
_ آقای رئیس جمهور ، مردم منتظرتون هستن! لطفاً سریع تر! اینطوری خم شده نباشین ، برای تروریست ها کار رو آسون می کنید

رئیس جمهور ، بلند میشه ولی این بار لبخندی شیطنت بار بر لبانش نقش بسته .
_ هممم! تو کی هستی؟ من کیم؟
_ خوب من بادیگارد شما هستم و شما هم رئیس جمهور ... خواهش میکنم برید به طرف میز.
و دست رئیس جمهور رو گرفت و به طرف میز برد.
رئیس جمهور هاج و واج به جمعیت نگاه کرد و شروع به سخنرانی کرد.
_ هان! من تو دهن آستکبار می زنم! این چه وضع غنی سازی اورانیومه؟
ملت :

رئیس جمهور ادامه داد.
_بوقی ها فکر کردن اگر دو سه تا موشک بندازن ما تسلیم میشیم! اصلاً چرا من با مامانم سیرک نرفتم؟
ملت :
رئیس جمهور یک چندتایی سرفه میکنه و ادامه میده.
_ البته من اون موقع ها پنج شیش تایی دوست دختر داشتم البته الان هم از فامیل این خانم هیلاری داف خوشم اومده ... آخه خیلی دافه
از موهاشم معلومه!ملت :
_ تازه قرار شده که من یک سفر سیاحتی به قزوین داشته باشم ، اونجا اگر خواستین ، براتون دعا هم میکنم! در ضمن ، من یک چند تایی کلاس خصوصی با یک آقایی که شبیه بازیگرای ایرانیه (
) رفتم و کلی هم عشق و حال از این چیزا بود اونجا!ملت :

_ خب دیگه زیادی واستون حرف زدم ، نیمه شبه و اگر زنی دارین تو خونه تنهاش نزارین چون ممکنه من زودتر از شما برم پیششون

این بار ملت جیغ میزنن و چون تنها راه در رفتن از دست رئیس جمهور ، همون مسیری بود که رئیس جمهور به جنون کشیده شده بود ، از همون مسیر فرار میکنن ولی چون موقع دویدن باید زیر پاشون رو نگاه کنن ، نگاه همه افراد به گیاه بالتیمور پرسیکا میفته و ...
دو سه دقیقه بعد - مردم به جنون کشیده شده!
مردمانی که زمانی از دست رئیس جمهورشان فرار کرده بودند ، حالا به بماری وی مبتلا شده بودند . در خیابون ریخته بودند و هی داد و حوار می کردند.
_ زرت و زورت ، برویم پیش زنانمان ! زرت و زورت ، برویم پیش زنانمان! زرت و زورت برویم پیش زنانمان!

پروفسور آسپ گفت که بالتیمور پرسیکا رو با ساده ترین وردها میشه از بین برد ولی تنها افراد معدودی موفق به این کار شدند. دلیلش چیه؟ (5 امتیاز)
خب این نکته کاملاً مشخصه! دلیلش هم اینه که هیچ طلسم و معجونی نتونسته مانع اجرا شدن بالتیمور پراسکا بر روی ذهن بیننده در هنگام مشاهده بشه.
البته بالتیمور پراسکا ، توسط چند ورد ساده نابود میشه ولی هرجادوگری نمی تونه ورد رو درست ارسال کنه ! همون طور که در کلاس طلسم ها یاد گرفتیم (
می بینی چقدر درس خونم؟) یکی از ارکان اصلی درست ارسال کردن طلسم نگاه کردن به هدف هست و خوب تنها جادوگران قوی میتوانند هدف را در ذهنشان درست مجسم کنند تا بتوانند طلسم را درست اجرا کرده و گیاه را نابود کنند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

این پست فرا چرته و من نمیدونم چرا امشب اینقدر الکی خوشم!
-ببین آسپ! اگه میخوای اعمال بیناموسی انجام بدی باید بگردی از بین بچه های کلاست یک دختر با شخصیت و خوب رو پیدا کنی که خیلی هم داف باشه و کلا همه چیزش خوب باشه یا به قول سیریوس پنج از پنج باشه!
اسپ عکس های مخفی که از کلاس گرفته بود را جلوی صورت تد نگه داشت. تد با حالت خفنی به عکس گابریل نگاه کرد.
- خودشه! برو بشو پاف این!
آسپ : ایول، تد من عاشقتم!
تد :
چند روز بعد - دم در فاضلاب (نکته: تقصیر گشت ارشاده که دختر پسرارو میگیره مجبورن برن تو چاه فاضلاب لاو بترکونن! )
- پس فهمیدی چی شد گابر ؟ من آبروم میره اگه من رو با دختر بگیرن! میفهمی که؟؟
گابر :اسپ اگه وزیر نبودی هرگز چنین کاری نمیکردم!
- باو من باید یه دختر خوب پیدا میکردم که کمکم کنه که بتونم زن زندگی امو پیدا کنم. تو تقریبا کل دختر ها رو میشناسی، نه؟
گابر : پس یعنی نمیخوای با من باشی؟
آسپ : ایول! یعنی میشه همزمان با دو تا داف بود؟
.
.
.
.
اعماق تر !
- گابر .. گابر .. گابر .. گابر ! ( نکته برای اونایی که آیکیوشون در حد مرغ سوخاریه ! : صدا توی تونل ها و دالان های زیر زمینی میپیچه و اکو دار میشه. )
- هان هان هان هان ؟
- بیا اینجا تختم داره .. داره .. داره .. داره !
- تخت ؟ تخت ؟ تخت ؟ تخت ؟
- اره اره اره اره ..!
گابریل از که صدایش از ته چاه می آمد(!) چون ته چاه بود! به سوی آسپ دوید. آسپ به یک گیاه غول پیکر اشاره کرد و سپس خودش را روی برگ آن انداخت.
- اوا! بوقی تو مگه استاد درس گیاه شناسی نیستی؟
- چرا.. چرا .. چرا .. چرا !
- الان دیگه نمیخواد اکویی حرف بزنی! بزنی..
- خودتم که حرف زدی!
-
!
-
!
-
!
( برای خز شدن شکلک خودتون تا سیصد تا این طوری ادامه بدید! )
گابریل با خشم یقه ی آسپ رو کشید و اون رو از روی برگ بلند کرد.
آسپ : اصولا من باید بلندت کنم!!
گابر :
آسپ : خب داشتی از تخصص من در گیاه شناسی میگفتی! میدونم میخوای تعریف کنی.
گابر : بوقی یه نگاه به پشت سرت بندازه.
آسپ برگشت. چه چیز پشتش بود؟؟ با دیدن آن ساقه ی عظیم و کلفت ! به وجد آمد. با شادی دستی به هم زد و گفت :
- این گیاه .. بارتیموس پریسکاس!
- نکنه بارتی تو اینه ؟ وای نه اگه من و با تو ببینه!
آسپ : نه این گیاه خیلی خطرناکه کسی نمیتونه نزدیکش باشه!
- پس ما چرا نزدیکشیم؟
آسپ :
! ( اینا تداخلات روحیه !! )
در همون لحظه گیاه به خودش میاد و متوجه حضور اونها میشه. با عصبانیت چوبدستی اش رو از توی جیبش (!) بیرون میکشه!
آسپ: ببین اقاهه شما الان رعایت نکردی نکات حفاظتی ِ چوبدستی رو!
گیاه : بروباب..
آسپ : اکپلیارموس!
چوبدستی گیاه از دستش ! به سمت دیواره ی تونل تاریک پرتاب شد و با صدای تالاپ ! درون آب فاضلاب افتاد. ناگهان اب غل غل یا قل قل کرد . گابریل با وحشت جیغ کشید و آسپ را به سوی گیاه انداخت .
- بکشش این مردک بوقی رو!
- گیاه از این خوشش نیومد ، گیاه خوشش اومد از تو خانوم جوون!
گابر : چی ؟ نه من یک پیرزن خرفت ِ چاقم که بوی قرمه سبزی میده..!
- گیاه بود عاشق قرمه سبزی!
گابر : اه، حیف ! منم خیلی قرمه سبزی دوست دارم!
گیاه :
گابر :
و گابریل متوجه میشه که همسر آینده اشو پیدا کرده و به سوی گیاه میپره که بره بغلش کنه و کیس و اینا که اسپ میپره جلوش.
- بوقی این خطریه.. این داره از لحاظ جسمی نه روحی عذابت میده.
گابر :
( این کویک اسمایل شکلک ِخر نداره شما این خروسه رو خر فرض کن که یعنی میشه : خر شدم دیگه ! )
آسپ :
گابر : باتو نبودم. با اونم!
آسپ : نکن این کارو گابریل .. این داره تو رو اغفال میکنه!
شق!!
گابریل دوتا میخوابونه تو گوش آسپ و به سمت گیاه میدوئه.
چند ساعت بعد
آسپ هر وردی دم دستش میاد از آوداکداورا تا استیوپفای و ایمپدیمنتا رو به گیاه میزنه ولی فایده ای نداره و گیاه و گابریل دارن صیغه ی محرمیت میخونند!
چند ساعت بعد تر
آسپ و گیاه دارن صیغه ی محرومیت میخونند!
چند ساعت بعد تر
آسپ : آخ جوووون، من و گیاه صاحاب ِ فرزند شدیم! بابا شدم!
گابر :
!!!!
----
مالدبر کجایی که ببینی ابروتو بردم !
-ببین آسپ! اگه میخوای اعمال بیناموسی انجام بدی باید بگردی از بین بچه های کلاست یک دختر با شخصیت و خوب رو پیدا کنی که خیلی هم داف باشه و کلا همه چیزش خوب باشه یا به قول سیریوس پنج از پنج باشه!
اسپ عکس های مخفی که از کلاس گرفته بود را جلوی صورت تد نگه داشت. تد با حالت خفنی به عکس گابریل نگاه کرد.
- خودشه! برو بشو پاف این!
آسپ : ایول، تد من عاشقتم!
تد :
چند روز بعد - دم در فاضلاب (نکته: تقصیر گشت ارشاده که دختر پسرارو میگیره مجبورن برن تو چاه فاضلاب لاو بترکونن! )
- پس فهمیدی چی شد گابر ؟ من آبروم میره اگه من رو با دختر بگیرن! میفهمی که؟؟
گابر :اسپ اگه وزیر نبودی هرگز چنین کاری نمیکردم!
- باو من باید یه دختر خوب پیدا میکردم که کمکم کنه که بتونم زن زندگی امو پیدا کنم. تو تقریبا کل دختر ها رو میشناسی، نه؟
گابر : پس یعنی نمیخوای با من باشی؟
آسپ : ایول! یعنی میشه همزمان با دو تا داف بود؟

.
.
.
.
اعماق تر !
- گابر .. گابر .. گابر .. گابر ! ( نکته برای اونایی که آیکیوشون در حد مرغ سوخاریه ! : صدا توی تونل ها و دالان های زیر زمینی میپیچه و اکو دار میشه. )

- هان هان هان هان ؟
- بیا اینجا تختم داره .. داره .. داره .. داره !
- تخت ؟ تخت ؟ تخت ؟ تخت ؟
- اره اره اره اره ..!
گابریل از که صدایش از ته چاه می آمد(!) چون ته چاه بود! به سوی آسپ دوید. آسپ به یک گیاه غول پیکر اشاره کرد و سپس خودش را روی برگ آن انداخت.
- اوا! بوقی تو مگه استاد درس گیاه شناسی نیستی؟
- چرا.. چرا .. چرا .. چرا !
- الان دیگه نمیخواد اکویی حرف بزنی! بزنی..

- خودتم که حرف زدی!

-
! -
! -
! ( برای خز شدن شکلک خودتون تا سیصد تا این طوری ادامه بدید! )
گابریل با خشم یقه ی آسپ رو کشید و اون رو از روی برگ بلند کرد.
آسپ : اصولا من باید بلندت کنم!!
گابر :
آسپ : خب داشتی از تخصص من در گیاه شناسی میگفتی! میدونم میخوای تعریف کنی.
گابر : بوقی یه نگاه به پشت سرت بندازه.
آسپ برگشت. چه چیز پشتش بود؟؟ با دیدن آن ساقه ی عظیم و کلفت ! به وجد آمد. با شادی دستی به هم زد و گفت :
- این گیاه .. بارتیموس پریسکاس!
- نکنه بارتی تو اینه ؟ وای نه اگه من و با تو ببینه!
آسپ : نه این گیاه خیلی خطرناکه کسی نمیتونه نزدیکش باشه!
- پس ما چرا نزدیکشیم؟
آسپ :
! ( اینا تداخلات روحیه !! ) در همون لحظه گیاه به خودش میاد و متوجه حضور اونها میشه. با عصبانیت چوبدستی اش رو از توی جیبش (!) بیرون میکشه!
آسپ: ببین اقاهه شما الان رعایت نکردی نکات حفاظتی ِ چوبدستی رو!
گیاه : بروباب..
آسپ : اکپلیارموس!
چوبدستی گیاه از دستش ! به سمت دیواره ی تونل تاریک پرتاب شد و با صدای تالاپ ! درون آب فاضلاب افتاد. ناگهان اب غل غل یا قل قل کرد . گابریل با وحشت جیغ کشید و آسپ را به سوی گیاه انداخت .
- بکشش این مردک بوقی رو!
- گیاه از این خوشش نیومد ، گیاه خوشش اومد از تو خانوم جوون!
گابر : چی ؟ نه من یک پیرزن خرفت ِ چاقم که بوی قرمه سبزی میده..!
- گیاه بود عاشق قرمه سبزی!
گابر : اه، حیف ! منم خیلی قرمه سبزی دوست دارم!
گیاه :
گابر :
و گابریل متوجه میشه که همسر آینده اشو پیدا کرده و به سوی گیاه میپره که بره بغلش کنه و کیس و اینا که اسپ میپره جلوش.
- بوقی این خطریه.. این داره از لحاظ جسمی نه روحی عذابت میده.
گابر :
( این کویک اسمایل شکلک ِخر نداره شما این خروسه رو خر فرض کن که یعنی میشه : خر شدم دیگه ! )
آسپ :
گابر : باتو نبودم. با اونم!
آسپ : نکن این کارو گابریل .. این داره تو رو اغفال میکنه!
شق!!
گابریل دوتا میخوابونه تو گوش آسپ و به سمت گیاه میدوئه.
چند ساعت بعد
آسپ هر وردی دم دستش میاد از آوداکداورا تا استیوپفای و ایمپدیمنتا رو به گیاه میزنه ولی فایده ای نداره و گیاه و گابریل دارن صیغه ی محرمیت میخونند!
چند ساعت بعد تر
آسپ و گیاه دارن صیغه ی محرومیت میخونند!

چند ساعت بعد تر
آسپ : آخ جوووون، من و گیاه صاحاب ِ فرزند شدیم! بابا شدم!
گابر :
!!!!
----
مالدبر کجایی که ببینی ابروتو بردم !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/06
تولد نقش: 1395/05/17
آخرین ورود: شنبه 23 خرداد 1405 02:31
از: خرس مستربین خوشم میاد!
پستها:
705

تکلیف اول!
آریانا و لونا یه صفحه ی تلوزیون خیره شده بودند و به اخبار ظهر گاهی گوش میدادند.
- و اما یک خبر جالب دیگر.طبق گزارشاتی که همکارمون به دست من رسوندن در شهر لندن یه ماده ی غلیظ و چسبناکی به که معلوم نیست از کجا آمده هم اکنون در حال جریانه و از فاضلاب بزرگ شهر به بیرون میاد.پلیسان و شهرداری و... هنوز نتونستن این ماده رو مهار کنن همی...
لونا با تعجب به آریانا زل زد و گفت:چرا تلوزیونو خاموش کردی؟خبر جالبی بودا.
آریانا درست مقابل لونا نشست و گفت:ببین ما میتونیم شهرو نجات بدیم...
- عمرا" من همچین کاری نمیکنم
خطر داره آریانا ما این کاره نیستیم.ما...هنوز بچه ایم.
آریانا از حرف لونا خنده اش گرفت و گفت:بچه؟پس تو هم برو همون
داستانای بیدل نقالتو بخون من که میرم.
سپس از جا بلند شد و به سمت یکی از لباساش رفت تا بپوشه.
لونا چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:خیله خب بابا منم میام.
آریانا یقه اش را درست کرد و مشتش را به هوا برد و گفت:عالی شد،بزن بریم.
دونفری به سمت بیرون از تالار به راه افتادند.
در آن طرف تالار لیلی در فکر فرو رفته بود:شاید اون ماده...همون ماده ی بالتیمور پریسکا باشه که پروفسور میگفت آدما رو...اوه نه!
شهر لندن
- تو مطمئنی این خیابونه به فاضلاب راه داره؟
- آره دیگه بیا.
آریانا راهش را به سمت چپ کج کرد و لونا همان طور که میدوید تا به او برسد گفت:راستی...ما چه جوری باید جلوی اونو بگیریم؟
- با جادو.
- جلوی مشنگا؟آریانا ممکنه...
- بهتر از اینه که یه عده زیر اون ماده باشن.
لونا اخمی کرد و به دنبال آریانا دوید.
چند دقیقه بعد انها در مقابل لوله ی گشاد فاضلاب بودند و تعداد کمی از مردم که در حال فرار بودند و بعضی ها نیز در مانند زامبی ها حرکت میکردند و هر چه رو میدیدند میخوردند!
- نه نکن این ساعت منه.
لونا سعی داشت دستش را از دهان مشنگی به بیرون بکشد که آریانا به او گوشزد کرد:یادت باشه که اون مشنگه نباید بهش صدمه ای بزنی.
حالا آریانا در گوشه ای پناه گرفته بود و چوبدستی به دست فکر میکرد لونا به طرفش دوید و گفت:چه وردی رو به کار ببریم؟این که آدم نیست چی کار کنیم؟
- فکر اینجاشو نکرده بودم
!
-
ناگهان شدت ریختن ماده زیادتر شد و نزدیک بود که به روی مشنگی
که از ترس خودش را خیس کرده بود بریزد که با شیرجه ی آریانا گیاهی که شبیه به ماده ی غلیظی بود به روی آسفالت خیابان رفت.
لونا با حیرت به آریانا زل زد و گفت:اوه...تو چجوری اینکارو کردی؟
آریانا خاک را از روی لباسش تکاند و پس از کمی قر دادن فریاد لونا را شنید:آریانا مواظب باش.
اما دیگر دیر شده بود آریانا با وحشت گیاه را دید که به پاهای او پیچیده است و پس از چند ثانیه او هم مانند بقیه شده بود.
لونا از دست چند مشنگ فرار کرد و به سمت آریانا دوید و ناگهان آریانا به سمت لونا رفت و هر لحظه به او نزدیک تر میشد تا بالاخره در کوچه ی بن بستی او را زندانی کرد.
- نه...
صدایی از پشت سر آریانا شنیده شد که می گفت:نگران نباشید...
سوپر لیلی اومده تا شما رو نجات بده
لونا با دیدن لیلی با خوشحالی گفت:وایی لیلی چه طوری اومدی؟
لیلی چوبدستی اش را کشید و رو به دهانه ی فاضلاب وردی را زیر لب گفت و همه چیز درست شد.
- راستی لیلی نگفتی اون چه وردی بود که تونستی گیاه رو مهار کنی؟
- رازه!
لونا و آریانا با اخمی به لیلی نگاه کردند که لونا با چشمان گشادی گفت:لیلی اون سبزه چیه داره از کیفت میاد بیرون؟
______________________________
تکلیف دوم
به نظرم دلیل اولش میتونه این باشه که فرد باورش نمیشه که
با وردایی اسون میشه این گیاه رو نابود کرد یا اینکه فرد خودش
اینقدر ترسیده که هیچی به ذهنش نمیرسه شایدم راه مبارزشو
کسی بهش نگفته باشه.
آریانا و لونا یه صفحه ی تلوزیون خیره شده بودند و به اخبار ظهر گاهی گوش میدادند.
- و اما یک خبر جالب دیگر.طبق گزارشاتی که همکارمون به دست من رسوندن در شهر لندن یه ماده ی غلیظ و چسبناکی به که معلوم نیست از کجا آمده هم اکنون در حال جریانه و از فاضلاب بزرگ شهر به بیرون میاد.پلیسان و شهرداری و... هنوز نتونستن این ماده رو مهار کنن همی...
لونا با تعجب به آریانا زل زد و گفت:چرا تلوزیونو خاموش کردی؟خبر جالبی بودا.
آریانا درست مقابل لونا نشست و گفت:ببین ما میتونیم شهرو نجات بدیم...
- عمرا" من همچین کاری نمیکنم
خطر داره آریانا ما این کاره نیستیم.ما...هنوز بچه ایم.آریانا از حرف لونا خنده اش گرفت و گفت:بچه؟پس تو هم برو همون
داستانای بیدل نقالتو بخون من که میرم.
سپس از جا بلند شد و به سمت یکی از لباساش رفت تا بپوشه.
لونا چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت:خیله خب بابا منم میام.
آریانا یقه اش را درست کرد و مشتش را به هوا برد و گفت:عالی شد،بزن بریم.
دونفری به سمت بیرون از تالار به راه افتادند.
در آن طرف تالار لیلی در فکر فرو رفته بود:شاید اون ماده...همون ماده ی بالتیمور پریسکا باشه که پروفسور میگفت آدما رو...اوه نه!
شهر لندن
- تو مطمئنی این خیابونه به فاضلاب راه داره؟
- آره دیگه بیا.
آریانا راهش را به سمت چپ کج کرد و لونا همان طور که میدوید تا به او برسد گفت:راستی...ما چه جوری باید جلوی اونو بگیریم؟
- با جادو.
- جلوی مشنگا؟آریانا ممکنه...
- بهتر از اینه که یه عده زیر اون ماده باشن.
لونا اخمی کرد و به دنبال آریانا دوید.
چند دقیقه بعد انها در مقابل لوله ی گشاد فاضلاب بودند و تعداد کمی از مردم که در حال فرار بودند و بعضی ها نیز در مانند زامبی ها حرکت میکردند و هر چه رو میدیدند میخوردند!
- نه نکن این ساعت منه.
لونا سعی داشت دستش را از دهان مشنگی به بیرون بکشد که آریانا به او گوشزد کرد:یادت باشه که اون مشنگه نباید بهش صدمه ای بزنی.
حالا آریانا در گوشه ای پناه گرفته بود و چوبدستی به دست فکر میکرد لونا به طرفش دوید و گفت:چه وردی رو به کار ببریم؟این که آدم نیست چی کار کنیم؟
- فکر اینجاشو نکرده بودم
!-
ناگهان شدت ریختن ماده زیادتر شد و نزدیک بود که به روی مشنگی
که از ترس خودش را خیس کرده بود بریزد که با شیرجه ی آریانا گیاهی که شبیه به ماده ی غلیظی بود به روی آسفالت خیابان رفت.
لونا با حیرت به آریانا زل زد و گفت:اوه...تو چجوری اینکارو کردی؟
آریانا خاک را از روی لباسش تکاند و پس از کمی قر دادن فریاد لونا را شنید:آریانا مواظب باش.
اما دیگر دیر شده بود آریانا با وحشت گیاه را دید که به پاهای او پیچیده است و پس از چند ثانیه او هم مانند بقیه شده بود.
لونا از دست چند مشنگ فرار کرد و به سمت آریانا دوید و ناگهان آریانا به سمت لونا رفت و هر لحظه به او نزدیک تر میشد تا بالاخره در کوچه ی بن بستی او را زندانی کرد.
- نه...
صدایی از پشت سر آریانا شنیده شد که می گفت:نگران نباشید...
سوپر لیلی اومده تا شما رو نجات بده
لونا با دیدن لیلی با خوشحالی گفت:وایی لیلی چه طوری اومدی؟
لیلی چوبدستی اش را کشید و رو به دهانه ی فاضلاب وردی را زیر لب گفت و همه چیز درست شد.
- راستی لیلی نگفتی اون چه وردی بود که تونستی گیاه رو مهار کنی؟
- رازه!
لونا و آریانا با اخمی به لیلی نگاه کردند که لونا با چشمان گشادی گفت:لیلی اون سبزه چیه داره از کیفت میاد بیرون؟
______________________________
تکلیف دوم
به نظرم دلیل اولش میتونه این باشه که فرد باورش نمیشه که
با وردایی اسون میشه این گیاه رو نابود کرد یا اینکه فرد خودش
اینقدر ترسیده که هیچی به ذهنش نمیرسه شایدم راه مبارزشو
کسی بهش نگفته باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !
جزئیات کاربر

تكليف اول كلاس گياه شناسي:
_ لعنتي! چرا اين كارها رو با من ميكنه؟ چرا...اي خدا!
_ آروم باش آريانا....چيزي نشده كه...فقط خواستگارت گذاشته رفته!
آريانا در حالي كه از خشم بازوي لونا را نيشگون ميگرفت گفت: واي! حالا چي كار كنم؟
لونا با عصبانيت گفت: حالا اشكالي نداره كه...
_ سلام. هي! آريانا؟ چيزي شده؟
آريانا به چهره ي متعجب ليلي زل زد و گفت: چيزي نشده!
لونا در حالي كه ميخنديد گفت: اوه! چرا... شده! آريانا...
اما آريانا به موقع جلوي دهان لونا را گرفت و بعد هم خودش رو به ليلي گفت: مشكل خاصي نيست!
ليلي لبخندي زد و گفت: باشه!
هر 3 دوست ، با هم در خيابان شلوغ و پلوغ شهر ، قدم ميزدند كه چشم آريانا به مغازه ي لباس فروشي خورد:هي! بچه ها اونجا رو ببينين...من واقعا به يه دست لباس قشنگ احتياج دارم.
ليلي خنديد و گفت: من كه به اندازه ي كافي لباس دارم.
لونا چشم غره اي به ليلي رفت و بعد رو به آريانا گفت: منتظرت ميمونيم...زود برگرد.
ليلي با حالتي تحقير آميز رو به لونا گفت: چرا نميگي چي شده؟
لونا شانه هايش را بالا انداخت و گفت: من..نميدونم...ببين!
_ خب ؟ من گوش ميدم!
_ ببين!
_ گفتم گوش ميدم!
لونا فرياد زد: اوه! نه! منظورم اينه كه نگاه كن!
و به نقطه اي پشت سر ليلي اشاره كرد.
ليلي برگشت و به همان نقطه اي كه لونا به آن اشاره كرده بود ، خيره شد و با ديدن چيزي كه در مقابلش بود دهانش باز ماند.
گياهي عجيب و غريب ، از دريچه ي فاضلاب خارج ميشد. گياهي بدتركيب و زشت!
همه ي ملت ، كه در خيابان بودند ، مشغول تماشاي گياه بدتركيب شدند و از يكديگر درباره ي آن سوالاتي ميپرسيدند. گياه عجيبي بود و هيچ كس چنين گياهي را در عمرش نديده بود.
_ گرونه آقا! خيلي گرون ميفروشي!
مرد اخمو گفت: هميني كه هست. قيمتش همينه و پايينتر هم نمياد.
_ بايد بياد!
_ ارزونتر نميفروشم.
_ گفتم تخفيف بده!
_ تخفيف نميدم.
_ اين صداي عرعر از كجا مياد؟
_ نميدونم.
مدتي طولاني ، بين آريانا و مرد فروشنده سكوت برقرار شد. آريانا با صداي بلند فرياد زد: از توي خيابون داره صداي عرعر مياد!
مرد فروشنده خنديد و گفت: آره! عجيبه!
آريانا هم خنديد و گفت: اوه! بسيار خب! من اين لباس رو ازتون ميخرم.
مرد فروشنده گفت: نه نه! يكمي تخفيف ميدم.
_ بسيار خب! ممنون!
آريانا لباس را از فروشنده خريد و با خوشحالي از مغازه خارج شد كه ناگهان با ديدن منظره ي رو به رويش خشكش زد:
آدم هايي كه عر عر ، قد قد ، قو قولي قوقو ، ماااا ماااا و قار قار ميكردند و به تر تيب در خيابان رژه ميرفتند.
آريانا جيغ زد: خداي من!
در ميان شلوغي جمعيت ، آريانا موفق شد ، ليلي و لونا را پيدا كند كه مشغول رقصيدن و جست و خيز كردن بودند. ناگهان مردي از مقابل آريانا گذشت كه مشغول واق واق كردن و جهيدن بود و اين موضوع ، آريانا را به خودش آورد تا به طرف مغازه ي لباس فروشي بازگردد.
_ آدما...تبديل به حيوون شدن....يعني تبديل نشدن...اونا...ديوونه شدن!
مرد فروشنده قهقهه اي سر داد و گفت: واقعا؟
آريانا فرياد زد: بله!
و گوشي تلفن را كه گوشه ي مغازه بود برداشت و با 110 تماس گرفت: الو؟....
پشت خط: مااااااااااا
آريانا با وحشت گوشي تلفن را قطع كرد و به مرد فروشنده خيره شد: بيا و خودت مردم رو نگاه كن!
و بعد دست مرد فروشنده را كشيد و اون رو به خيابان آورد.
مرد فروشنده فرياد زد: صبر كن! من نا محرمم.
اما آريانا بي توجه به حرف هاي مرد فروشنده ، او را به ميان مردم آورد: خداي من! عجيبه!
آريانا كمي فكر كرد و گفت: وزير!
و به طرف تلفن درون مغازه دويد. مرد فروشنده ، از پشت سر آريانا فرياد زد: تو شماره ي وزير رو از كجا ميدوني؟
اما آريانا كه وقت جواب دادن به اين سوالات را نداشت ، گوشي تلفن را محكم در دست گرفت و شروع به گرفتن شماره ي وزير مردمي كرد.
چند روز بعد:
_ 3 روز پيش ، مردم لندن دچار بيماري هاي رواني شدند. به گفته ي دانشمندان ، وجود گياه خطرناكي به نام بالتيمور پرسيكا باعث اين بيماري ها شده است. هر كسي كه به اين گياه نگاه كند ، دچار بيماري هاي رواني ميشود. اين گياه از فاضلاب خارج شده و هر كسي كه به آن نگاه كند ، خل ميشود. در حال حاظر ، بيماران اين شهر در تيمارستان هستند.
تكليف دوم:
من هم موافقم. كسي كه خل شده كه ديگه نميتونه ورد اجرا كنه. اما شايد اونهايي كه موفق شدن با وردهاي ساده اون گياه رو از بين ببرين ، آدم هايي بودن مثل آريانا يا اون مرد فرشنده! اما چون آريانا و مرد فروشنده در اين پست ، گيج تر از اين حرفها بودن ، از ديگران كمك گرفتن!
اين پست من ، نشان دهنده ي اينه كه من هم خودم درگيرم و در زمان نوشتن اين پست حالم خيلي خوب نبوده!!!
_ لعنتي! چرا اين كارها رو با من ميكنه؟ چرا...اي خدا!
_ آروم باش آريانا....چيزي نشده كه...فقط خواستگارت گذاشته رفته!
آريانا در حالي كه از خشم بازوي لونا را نيشگون ميگرفت گفت: واي! حالا چي كار كنم؟
لونا با عصبانيت گفت: حالا اشكالي نداره كه...
_ سلام. هي! آريانا؟ چيزي شده؟
آريانا به چهره ي متعجب ليلي زل زد و گفت: چيزي نشده!
لونا در حالي كه ميخنديد گفت: اوه! چرا... شده! آريانا...
اما آريانا به موقع جلوي دهان لونا را گرفت و بعد هم خودش رو به ليلي گفت: مشكل خاصي نيست!
ليلي لبخندي زد و گفت: باشه!
هر 3 دوست ، با هم در خيابان شلوغ و پلوغ شهر ، قدم ميزدند كه چشم آريانا به مغازه ي لباس فروشي خورد:هي! بچه ها اونجا رو ببينين...من واقعا به يه دست لباس قشنگ احتياج دارم.
ليلي خنديد و گفت: من كه به اندازه ي كافي لباس دارم.
لونا چشم غره اي به ليلي رفت و بعد رو به آريانا گفت: منتظرت ميمونيم...زود برگرد.
ليلي با حالتي تحقير آميز رو به لونا گفت: چرا نميگي چي شده؟
لونا شانه هايش را بالا انداخت و گفت: من..نميدونم...ببين!
_ خب ؟ من گوش ميدم!
_ ببين!
_ گفتم گوش ميدم!
لونا فرياد زد: اوه! نه! منظورم اينه كه نگاه كن!
و به نقطه اي پشت سر ليلي اشاره كرد.
ليلي برگشت و به همان نقطه اي كه لونا به آن اشاره كرده بود ، خيره شد و با ديدن چيزي كه در مقابلش بود دهانش باز ماند.
گياهي عجيب و غريب ، از دريچه ي فاضلاب خارج ميشد. گياهي بدتركيب و زشت!
همه ي ملت ، كه در خيابان بودند ، مشغول تماشاي گياه بدتركيب شدند و از يكديگر درباره ي آن سوالاتي ميپرسيدند. گياه عجيبي بود و هيچ كس چنين گياهي را در عمرش نديده بود.
_ گرونه آقا! خيلي گرون ميفروشي!
مرد اخمو گفت: هميني كه هست. قيمتش همينه و پايينتر هم نمياد.
_ بايد بياد!
_ ارزونتر نميفروشم.
_ گفتم تخفيف بده!
_ تخفيف نميدم.
_ اين صداي عرعر از كجا مياد؟
_ نميدونم.
مدتي طولاني ، بين آريانا و مرد فروشنده سكوت برقرار شد. آريانا با صداي بلند فرياد زد: از توي خيابون داره صداي عرعر مياد!
مرد فروشنده خنديد و گفت: آره! عجيبه!
آريانا هم خنديد و گفت: اوه! بسيار خب! من اين لباس رو ازتون ميخرم.
مرد فروشنده گفت: نه نه! يكمي تخفيف ميدم.
_ بسيار خب! ممنون!
آريانا لباس را از فروشنده خريد و با خوشحالي از مغازه خارج شد كه ناگهان با ديدن منظره ي رو به رويش خشكش زد:
آدم هايي كه عر عر ، قد قد ، قو قولي قوقو ، ماااا ماااا و قار قار ميكردند و به تر تيب در خيابان رژه ميرفتند.
آريانا جيغ زد: خداي من!
در ميان شلوغي جمعيت ، آريانا موفق شد ، ليلي و لونا را پيدا كند كه مشغول رقصيدن و جست و خيز كردن بودند. ناگهان مردي از مقابل آريانا گذشت كه مشغول واق واق كردن و جهيدن بود و اين موضوع ، آريانا را به خودش آورد تا به طرف مغازه ي لباس فروشي بازگردد.
_ آدما...تبديل به حيوون شدن....يعني تبديل نشدن...اونا...ديوونه شدن!
مرد فروشنده قهقهه اي سر داد و گفت: واقعا؟
آريانا فرياد زد: بله!
و گوشي تلفن را كه گوشه ي مغازه بود برداشت و با 110 تماس گرفت: الو؟....
پشت خط: مااااااااااا
آريانا با وحشت گوشي تلفن را قطع كرد و به مرد فروشنده خيره شد: بيا و خودت مردم رو نگاه كن!
و بعد دست مرد فروشنده را كشيد و اون رو به خيابان آورد.
مرد فروشنده فرياد زد: صبر كن! من نا محرمم.
اما آريانا بي توجه به حرف هاي مرد فروشنده ، او را به ميان مردم آورد: خداي من! عجيبه!
آريانا كمي فكر كرد و گفت: وزير!
و به طرف تلفن درون مغازه دويد. مرد فروشنده ، از پشت سر آريانا فرياد زد: تو شماره ي وزير رو از كجا ميدوني؟
اما آريانا كه وقت جواب دادن به اين سوالات را نداشت ، گوشي تلفن را محكم در دست گرفت و شروع به گرفتن شماره ي وزير مردمي كرد.
چند روز بعد:
_ 3 روز پيش ، مردم لندن دچار بيماري هاي رواني شدند. به گفته ي دانشمندان ، وجود گياه خطرناكي به نام بالتيمور پرسيكا باعث اين بيماري ها شده است. هر كسي كه به اين گياه نگاه كند ، دچار بيماري هاي رواني ميشود. اين گياه از فاضلاب خارج شده و هر كسي كه به آن نگاه كند ، خل ميشود. در حال حاظر ، بيماران اين شهر در تيمارستان هستند.
تكليف دوم:
من هم موافقم. كسي كه خل شده كه ديگه نميتونه ورد اجرا كنه. اما شايد اونهايي كه موفق شدن با وردهاي ساده اون گياه رو از بين ببرين ، آدم هايي بودن مثل آريانا يا اون مرد فرشنده! اما چون آريانا و مرد فروشنده در اين پست ، گيج تر از اين حرفها بودن ، از ديگران كمك گرفتن!
اين پست من ، نشان دهنده ي اينه كه من هم خودم درگيرم و در زمان نوشتن اين پست حالم خيلي خوب نبوده!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

گیاه شناسی !
تکلیف اول
شهر لندن مثل همیشه در شلوغی به سر می برد . هر کسی بدون توجه به اطراف خودش به سمت کار و مقصد خود حرکت می کنند اما استثنا هایی هم به چشم می خورند ؛ از جمله دو جوان سیاه پوست با تیریپ رپری که در کنار یکی از کوچه ها در حال چشم چرونی هستند و همینطور پسر بچه ای کوچک با پوششی عجیب و کلاهی عجیب تر بر سر و دو محافظ قوی هیکلش که آن ها هم پوشش عجیب دارند هم جزو این استثنا ها هستند که به طرز عجیبی در یک خیابان که دیوار نوشته های مستحجن
روی دیوار هایش به چشم می خورد ، کنار باجه ی تلفنی که ظاهرا خراب است ، ایستاده اند .
- عهـــــه ... چرا این باجه باز نمی شه ! حالا یه بار خواستم از این جا بیام دفترم . اینم بدین درست کنن !
مرد قوی هیکلی که تقریبا دو برابر او قد داشت با حالتی عذر خواهانه گفت :
- بله ، آقای وزیر !
وزیر وقت ، که آلبوس سوروس پاتر نام داشت ، با عصبانیت گفت :
- این که به درد من نمی خوره . همین حالا درستش کنین . با هر دوتاتون هستم !
دو محافظ که گویی از وزیر می ترسیدند ، به سرعت وارد باجه شدند ولی از انجا که جای کافی برای هر دو نیست مجبور می شوند به گونه ای بیناموسانه در باجه قرار بگیرند و به عملیات تعمیر به پردازند
.
در ابتدای خیابانی که شخص به ظاهر وزیر در آن قرار داشت ، گیاهی بس مخوف در حال فشار آوردن به در پوش فاضل آب بود اما عبور هر لحظه ی مردم از روی آن کار او را سخت می کرد .
در پوش به هوا پرت شد ، گیاه قسمتی از خود را که در زیر آن جمع شده بود ، بیرون داد . مردم با صدای برخورد در پوش به طرف گیاه برگشتند اما .......
- ما خل شدیم...... ما خل شدیم....
مردمی که گیاه را نظری کرده بودند با انجام دادن حرکات موزون و احمقانه شروع به خواندن این شعر کردند . هر لحظه به تعداد دیوانه های شهر افزوده می شد .
آسپ با ذکاوت و هوشی که خاص خودش بود ، متوجه آشوب ابتدای خیابان شد ؛ او باید به عنوان وزیر می فهمید دلیل این آشوب چیست ؟
- بیاین برین ببینین چی شده ؟ اونجا !
دو محافظ به سرعت به طرف ابتدای خیابان حرکت کردند .
- ما خب شدیم....ما خل شدیم.....
- اء .... منم خل شدم ... ما خل شدیم ...
وزیر در حالی که منتظر دو محافظش بود به ساعت گران قیمت سوئیسیش نگاهی انداخت ، دیرش شده بود .
اندکی دیگر منتظر ماند .
یکی از محافظ ها در حالی که شعر ما خل شدیم را می خواند به کنار وزیر برگشت .
- ما خل شدیم .... ما خل شدیم ... ههههه !
وزیر اندکی با خود اندیشید چگونه می شد که محافظان با هوشش این گونه شودند ؟ از آن جا که رشته ی اصلیش گیاه شناسی بود پس از چند دقیقه به صورت ژانگولری دریافت که این باید کار گیاهی خطرناک از خانواده ی پرسیکا باشد .
چشم هایش را بست ، سعی کرد با حس بویاییش
مسیر را پیدا کند و به طرف فاضلاب برود . دیگر بایست رسیده باشد ، چوبدستش را بالا آورد و اولین وردی را که به ذهنش رسید ادا کرد .
- کانفرینگو
تولپ تولپ ....
احساس کرد می تواند چشم هایش را باز کند زیرا صدای برخورد تکه های گیاه با زمین را شنیده بود . چشم هایش را باز کرد و متوجه شد صدها ماگل دیوانه دارند با این حالت
به او نگاه می کنند .
تکلیف دوم
خب ، آخه بوقی خودت گفتی که اگر بهش نگاه کنیم عقل از سرمون می پره و مجنون می شیم ! و چون کسی که مجنون و دیونس نمی تونه جادوکنه چون نمی تونه تصمیم گیری کنه و قدرت اراده و اختیارش رو از دست داده ! اون معدود کسانی که تونستن با ورد های ساده نابودش کنن می بایست بدون نگاه کردن به آن گیاه ورد هایشان را به آن زده باشند مثلا با داشتن چشم بند یا بستن چشمهاشون !
تکلیف اول
شهر لندن مثل همیشه در شلوغی به سر می برد . هر کسی بدون توجه به اطراف خودش به سمت کار و مقصد خود حرکت می کنند اما استثنا هایی هم به چشم می خورند ؛ از جمله دو جوان سیاه پوست با تیریپ رپری که در کنار یکی از کوچه ها در حال چشم چرونی هستند و همینطور پسر بچه ای کوچک با پوششی عجیب و کلاهی عجیب تر بر سر و دو محافظ قوی هیکلش که آن ها هم پوشش عجیب دارند هم جزو این استثنا ها هستند که به طرز عجیبی در یک خیابان که دیوار نوشته های مستحجن
روی دیوار هایش به چشم می خورد ، کنار باجه ی تلفنی که ظاهرا خراب است ، ایستاده اند .- عهـــــه ... چرا این باجه باز نمی شه ! حالا یه بار خواستم از این جا بیام دفترم . اینم بدین درست کنن !
مرد قوی هیکلی که تقریبا دو برابر او قد داشت با حالتی عذر خواهانه گفت :
- بله ، آقای وزیر !
وزیر وقت ، که آلبوس سوروس پاتر نام داشت ، با عصبانیت گفت :
- این که به درد من نمی خوره . همین حالا درستش کنین . با هر دوتاتون هستم !
دو محافظ که گویی از وزیر می ترسیدند ، به سرعت وارد باجه شدند ولی از انجا که جای کافی برای هر دو نیست مجبور می شوند به گونه ای بیناموسانه در باجه قرار بگیرند و به عملیات تعمیر به پردازند
.در ابتدای خیابانی که شخص به ظاهر وزیر در آن قرار داشت ، گیاهی بس مخوف در حال فشار آوردن به در پوش فاضل آب بود اما عبور هر لحظه ی مردم از روی آن کار او را سخت می کرد .
در پوش به هوا پرت شد ، گیاه قسمتی از خود را که در زیر آن جمع شده بود ، بیرون داد . مردم با صدای برخورد در پوش به طرف گیاه برگشتند اما .......
- ما خل شدیم...... ما خل شدیم....
مردمی که گیاه را نظری کرده بودند با انجام دادن حرکات موزون و احمقانه شروع به خواندن این شعر کردند . هر لحظه به تعداد دیوانه های شهر افزوده می شد .
آسپ با ذکاوت و هوشی که خاص خودش بود ، متوجه آشوب ابتدای خیابان شد ؛ او باید به عنوان وزیر می فهمید دلیل این آشوب چیست ؟
- بیاین برین ببینین چی شده ؟ اونجا !
دو محافظ به سرعت به طرف ابتدای خیابان حرکت کردند .
- ما خب شدیم....ما خل شدیم.....
- اء .... منم خل شدم ... ما خل شدیم ...
وزیر در حالی که منتظر دو محافظش بود به ساعت گران قیمت سوئیسیش نگاهی انداخت ، دیرش شده بود .
اندکی دیگر منتظر ماند .
یکی از محافظ ها در حالی که شعر ما خل شدیم را می خواند به کنار وزیر برگشت .
- ما خل شدیم .... ما خل شدیم ... ههههه !
وزیر اندکی با خود اندیشید چگونه می شد که محافظان با هوشش این گونه شودند ؟ از آن جا که رشته ی اصلیش گیاه شناسی بود پس از چند دقیقه به صورت ژانگولری دریافت که این باید کار گیاهی خطرناک از خانواده ی پرسیکا باشد .
چشم هایش را بست ، سعی کرد با حس بویاییش
مسیر را پیدا کند و به طرف فاضلاب برود . دیگر بایست رسیده باشد ، چوبدستش را بالا آورد و اولین وردی را که به ذهنش رسید ادا کرد .- کانفرینگو
تولپ تولپ ....
احساس کرد می تواند چشم هایش را باز کند زیرا صدای برخورد تکه های گیاه با زمین را شنیده بود . چشم هایش را باز کرد و متوجه شد صدها ماگل دیوانه دارند با این حالت
به او نگاه می کنند .تکلیف دوم
خب ، آخه بوقی خودت گفتی که اگر بهش نگاه کنیم عقل از سرمون می پره و مجنون می شیم ! و چون کسی که مجنون و دیونس نمی تونه جادوکنه چون نمی تونه تصمیم گیری کنه و قدرت اراده و اختیارش رو از دست داده ! اون معدود کسانی که تونستن با ورد های ساده نابودش کنن می بایست بدون نگاه کردن به آن گیاه ورد هایشان را به آن زده باشند مثلا با داشتن چشم بند یا بستن چشمهاشون !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

قبل از ورود به کلاس حتما تدریس جلسه چهارم كلاس طلسمات و وردهای جادویی را بخوانید!
جلسه چهارم گیاه شناسی
بالتیمور پرسیکا، جنون! دیوانگی!
ملت بیچاره و مفلوک!! دانش آموز بعد از اتمام کلاس طلسمات به سمت گلخانه شماره چهار حرکت کردند. آلبوس سوروس سوت زنان در جلوی آنها به پیش می رفت و بقیه همچون لشکر شکست خورده به دنبال او می رفتند و در دل هزار فحش و لعنت به پرفسور تدی به خاطر غیبتش میفرستادند که باعث شده بود پرفسور آسپ همچون باسیلیسک بر سر آنها خراب شود.
همه وارد گلخانه شماره چهار شدند و بر روی صندلی هایشان نشستند. آلبوس سوروس در حالی که به پشت میزش میرفت با صدای بلندی گفت: چقدر توی وردها ضعیف بودید! من از اول هم می گفتم این تدی استاد خز و ارزشی ای هست ولی پادمور قبول نمی کرد! گرگینه بیچاره! ضعیف! خنگ! بوقی! خز...
ادامه حرف های آسپ در طنین فریادهای ویکتوار گم شد.
-به چه جرئت به دوست پسر من توهین می کنی؟!
آلبوس: هه! اینو!
مو قرمز! ویزلی! بوقی! مو قرمز! 
در میان تعجب همگان ویکتوار بوته گیاهی را از کنار گلخانه برداشت و به سمت آلبوس سوروس پرتاب کرد. آلبوس چوبدستیش را تکان مختصری داد و بوته در هوا منفجر شد. سپس چوبدستیش را به سمت ویکتوار گرفت و فریاد زد: پات رو از گلیمت درازتر کردی دختر! من وزیرم! حکم کشتن همتون رو دارم! آواداکداورا!
-سینوسالسدا!
بلافاصله حبابی نفوذ ناپذیر دور ویکتوار را در بر گرفت و نفرین آسپ درون آن حل شد.
آلبوس:
ویکتوار با خشونت تمام به آسپ خیره شده بود و همچنان چوبدستیش را به سمت او گرفته بود.
-دیگه به تدی توهین نمی کنی!
-چشم!
-دیگه من و بقیه رو اذیت نمی کنی!
-اطاعت میشه!
-همین الان هم کلاس رو تعطیل می کنی میزاری ما بریم!
-دیگه پر رو نشو!
آلبوس چوبدستیش را به سمت ویکتوار گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد و ویکتوار تبدیل به گشنیز شد.
آلبوس: هممم... پر رو! خب ملت دانش آموز خسته اید؟
دانش آموزان: نه پرفسور!
آلبوس:
دانش آموزان:
آلبوس: دهه!
آلبوس دوری در گلخانه زد و گفت: کسی کلاه من رو ندیده؟ اکسیو کلاه!
یکی از شیشه های گلخانه شکست و کلاه وزارت پرواز کنان به سمت آسپ حرکت کرد. آسپ آن را قاپید و با تمام وجود کِشید زیرش!
-اینجا هم ولمون نمی کنه! هرچی میکشم از دست توئه! خز ارزشی بوقی!
کلاه در هوا شوت شد و مثل ریتا اسکیتر (استعاره به سوسک
) به دیوار چسبید. آسپ بار دیگر چوبدستیش را تکان داد و گفت: اکسیو اون یکی کلاه!
شیشه دیگر گلخانه نیز شکست و کلاه قهوه ای رنگی به سمت آسپ آمد. آسپ آن را گرفت و بوسید و لیسید و کلا از این چیزا و گفت: کلاه گیاه شناسی خودم!
پرسی: بزار منم یکم بلیسم!
آسپ: مال خودمه!
سپس کلاه را بر سرش گذاشت و در گلخانه شروع به قدم زدن کرد.
-بالتیمور پرسیکا... سومین و آخرین گیاه از خانواده پرسیکا! بعد از وقایع سال 1963 و اتفاق شومی که برای مردمان دهکده بانیک و پوسکو افتاد سال ها گیاه خطرناک دیگه ای در انگلستان کشف نشد و همه چیز در امن و امان بود که ملت دیدن بعععععله یک گیاه خطرناک دیگه اومده همه رو درب و داغون کرده رفته! اهم... در سال 1977 مُک وسط شهر لندن یک گیاهی رویت شده که سال ها ذهن همه روان شناس ها رو به خود مشغول کرد و یک مساله بزرگ براشون درست کرد و مدت هاست دنبال جوابش میگردن. من جوابش رو میدونم بهشون نمیگم.
«بالیتمور پرسیکا در اعماق فاضلاب ها رشد می کنه و صدها سال رشد می کنه تا به سطح زمین برسه به همین دلیل یا مردم اون رو نمی بینن یا هم اگر دیدن نشان از قدمت صد ساله اون گیاه داره. گیاهی که هرکس چند ثانیه بهش خیره بشه تاثیر خودش رو میزاره. اون فرد به جنون و دیوانگی ابدی مبتلا میشه. بالتیمور تاثیر مخرب و غیر قابل جبرانی بر روی مغز انسان ها میزاره. کسی که تحت تاثیر گیاه بالتیمور پرسیکا قرار بگیره اصطلاحا میگن طرف بالتیموری شده!
بالتیموری ها زندن، روح دارن ولی قدرت تصمیم گیری و فکر کردن و هیچ چیز دیگه رو ندارن. اونا دچار جنون میشن و تا آخر عمرشون عذاب روحی میکشن. روش نابود کردن بالتیمور پرسیکا خیلی سادست و با چند تا ورد معمولی میشه نابودش کرد ولی افراد معدودی موفق به این کار شدن. با جرئت میشه گفت بالتیمور پرسیکا خیلی بدتر از دارک پرسیکا و لاندا پرسیکا هست. اون دو تا نامرد قبلی حداقل آدم رو سریع می کشن یا بعد از یک روز زجر ولی بالتیمور اینطور نیست. برای ابد زجرت میده اونم نه زجر جسمی، زجر روحی! پایان جلسه!»
دانش آموزان با قیافه ای هاج و واج وسایلشان را برداشتند به سمت در گلخانه حرکت کردند. همه به یک چیز می اندیشیدند و آن هم این بود که بالتیمور پرسیکا واقعا وحشتناکه!
آلبوس با صدای بلند گفت: صبر کنید!
لبخندی زد و ادامه داد: تکلیف جلسه بعدیتون اینه که تمام وردهایی رو که در کلاس طلسمات بهتون یاد دادم تمرین کنید. هر روز ساعت ها وقت بزارید و سعی کنید در اجراشون قوی بشید. هر چند تا افسون دفاعی که میتونید واسه جلسه بعد یاد بگیرید. شب قبل از جلسه بعدی گیاه شناسی کاملا استراحت کنید. من از وزارت مجوز مرگ تک تکتون رو دارم. هرکس که در جلسه بعدی جونش رو از دست بده به خاطر ضعف و سهل انگاری خودشه. پس تاکید می کنم تمام وردها رو یاد بگیرید. هر افسون دفاعی دیگه هم که میتونید یاد بگیرید و تمرین کنید. از هر نظر آماده باشید.
لبخندش ترسناک بود!
تکالیف:
یک رول بنویسید و در اون توضیح بدید که یک گیاه بالتیمور پرسیکا اونقدر رشد کرده که از یک فاضلاب وسط یک شهر شلوغ میزنه بیرون. هرکس هم که بهش نگاه می کنه به طرز مضحکی عقل از سرش میپره و اتفاقات جالبی پیش میاد. سبک نوشتاری مهم نیست. (25 امتیاز)
پروفسور آسپ گفت که بالتیمور پرسیکا رو با ساده ترین وردها میشه از بین برد ولی تنها افراد معدودی موفق به این کار شدند. دلیلش چیه؟ (5 امتیاز)
جلسه چهارم گیاه شناسی
بالتیمور پرسیکا، جنون! دیوانگی!
ملت بیچاره و مفلوک!! دانش آموز بعد از اتمام کلاس طلسمات به سمت گلخانه شماره چهار حرکت کردند. آلبوس سوروس سوت زنان در جلوی آنها به پیش می رفت و بقیه همچون لشکر شکست خورده به دنبال او می رفتند و در دل هزار فحش و لعنت به پرفسور تدی به خاطر غیبتش میفرستادند که باعث شده بود پرفسور آسپ همچون باسیلیسک بر سر آنها خراب شود.
همه وارد گلخانه شماره چهار شدند و بر روی صندلی هایشان نشستند. آلبوس سوروس در حالی که به پشت میزش میرفت با صدای بلندی گفت: چقدر توی وردها ضعیف بودید! من از اول هم می گفتم این تدی استاد خز و ارزشی ای هست ولی پادمور قبول نمی کرد! گرگینه بیچاره! ضعیف! خنگ! بوقی! خز...
ادامه حرف های آسپ در طنین فریادهای ویکتوار گم شد.
-به چه جرئت به دوست پسر من توهین می کنی؟!
آلبوس: هه! اینو!
مو قرمز! ویزلی! بوقی! مو قرمز! 
در میان تعجب همگان ویکتوار بوته گیاهی را از کنار گلخانه برداشت و به سمت آلبوس سوروس پرتاب کرد. آلبوس چوبدستیش را تکان مختصری داد و بوته در هوا منفجر شد. سپس چوبدستیش را به سمت ویکتوار گرفت و فریاد زد: پات رو از گلیمت درازتر کردی دختر! من وزیرم! حکم کشتن همتون رو دارم! آواداکداورا!
-سینوسالسدا!
بلافاصله حبابی نفوذ ناپذیر دور ویکتوار را در بر گرفت و نفرین آسپ درون آن حل شد.
آلبوس:

ویکتوار با خشونت تمام به آسپ خیره شده بود و همچنان چوبدستیش را به سمت او گرفته بود.
-دیگه به تدی توهین نمی کنی!
-چشم!

-دیگه من و بقیه رو اذیت نمی کنی!
-اطاعت میشه!

-همین الان هم کلاس رو تعطیل می کنی میزاری ما بریم!
-دیگه پر رو نشو!

آلبوس چوبدستیش را به سمت ویکتوار گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد و ویکتوار تبدیل به گشنیز شد.

آلبوس: هممم... پر رو! خب ملت دانش آموز خسته اید؟
دانش آموزان: نه پرفسور!

آلبوس:

دانش آموزان:

آلبوس: دهه!

آلبوس دوری در گلخانه زد و گفت: کسی کلاه من رو ندیده؟ اکسیو کلاه!
یکی از شیشه های گلخانه شکست و کلاه وزارت پرواز کنان به سمت آسپ حرکت کرد. آسپ آن را قاپید و با تمام وجود کِشید زیرش!

-اینجا هم ولمون نمی کنه! هرچی میکشم از دست توئه! خز ارزشی بوقی!
کلاه در هوا شوت شد و مثل ریتا اسکیتر (استعاره به سوسک
) به دیوار چسبید. آسپ بار دیگر چوبدستیش را تکان داد و گفت: اکسیو اون یکی کلاه!شیشه دیگر گلخانه نیز شکست و کلاه قهوه ای رنگی به سمت آسپ آمد. آسپ آن را گرفت و بوسید و لیسید و کلا از این چیزا و گفت: کلاه گیاه شناسی خودم!

پرسی: بزار منم یکم بلیسم!

آسپ: مال خودمه!

سپس کلاه را بر سرش گذاشت و در گلخانه شروع به قدم زدن کرد.
-بالتیمور پرسیکا... سومین و آخرین گیاه از خانواده پرسیکا! بعد از وقایع سال 1963 و اتفاق شومی که برای مردمان دهکده بانیک و پوسکو افتاد سال ها گیاه خطرناک دیگه ای در انگلستان کشف نشد و همه چیز در امن و امان بود که ملت دیدن بعععععله یک گیاه خطرناک دیگه اومده همه رو درب و داغون کرده رفته! اهم... در سال 1977 مُک وسط شهر لندن یک گیاهی رویت شده که سال ها ذهن همه روان شناس ها رو به خود مشغول کرد و یک مساله بزرگ براشون درست کرد و مدت هاست دنبال جوابش میگردن. من جوابش رو میدونم بهشون نمیگم.

«بالیتمور پرسیکا در اعماق فاضلاب ها رشد می کنه و صدها سال رشد می کنه تا به سطح زمین برسه به همین دلیل یا مردم اون رو نمی بینن یا هم اگر دیدن نشان از قدمت صد ساله اون گیاه داره. گیاهی که هرکس چند ثانیه بهش خیره بشه تاثیر خودش رو میزاره. اون فرد به جنون و دیوانگی ابدی مبتلا میشه. بالتیمور تاثیر مخرب و غیر قابل جبرانی بر روی مغز انسان ها میزاره. کسی که تحت تاثیر گیاه بالتیمور پرسیکا قرار بگیره اصطلاحا میگن طرف بالتیموری شده!

بالتیموری ها زندن، روح دارن ولی قدرت تصمیم گیری و فکر کردن و هیچ چیز دیگه رو ندارن. اونا دچار جنون میشن و تا آخر عمرشون عذاب روحی میکشن. روش نابود کردن بالتیمور پرسیکا خیلی سادست و با چند تا ورد معمولی میشه نابودش کرد ولی افراد معدودی موفق به این کار شدن. با جرئت میشه گفت بالتیمور پرسیکا خیلی بدتر از دارک پرسیکا و لاندا پرسیکا هست. اون دو تا نامرد قبلی حداقل آدم رو سریع می کشن یا بعد از یک روز زجر ولی بالتیمور اینطور نیست. برای ابد زجرت میده اونم نه زجر جسمی، زجر روحی! پایان جلسه!»
دانش آموزان با قیافه ای هاج و واج وسایلشان را برداشتند به سمت در گلخانه حرکت کردند. همه به یک چیز می اندیشیدند و آن هم این بود که بالتیمور پرسیکا واقعا وحشتناکه!
آلبوس با صدای بلند گفت: صبر کنید!
لبخندی زد و ادامه داد: تکلیف جلسه بعدیتون اینه که تمام وردهایی رو که در کلاس طلسمات بهتون یاد دادم تمرین کنید. هر روز ساعت ها وقت بزارید و سعی کنید در اجراشون قوی بشید. هر چند تا افسون دفاعی که میتونید واسه جلسه بعد یاد بگیرید. شب قبل از جلسه بعدی گیاه شناسی کاملا استراحت کنید. من از وزارت مجوز مرگ تک تکتون رو دارم. هرکس که در جلسه بعدی جونش رو از دست بده به خاطر ضعف و سهل انگاری خودشه. پس تاکید می کنم تمام وردها رو یاد بگیرید. هر افسون دفاعی دیگه هم که میتونید یاد بگیرید و تمرین کنید. از هر نظر آماده باشید.
لبخندش ترسناک بود!
تکالیف:
یک رول بنویسید و در اون توضیح بدید که یک گیاه بالتیمور پرسیکا اونقدر رشد کرده که از یک فاضلاب وسط یک شهر شلوغ میزنه بیرون. هرکس هم که بهش نگاه می کنه به طرز مضحکی عقل از سرش میپره و اتفاقات جالبی پیش میاد. سبک نوشتاری مهم نیست. (25 امتیاز)
پروفسور آسپ گفت که بالتیمور پرسیکا رو با ساده ترین وردها میشه از بین برد ولی تنها افراد معدودی موفق به این کار شدند. دلیلش چیه؟ (5 امتیاز)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

نتایج امتحان میان ترم گیاهشناسی
نقل قول:
موارد مهمی که باید در جواب سوال دوازده باشه: اونا دیده بودن که تمام ساکنین دهکده بانیک به ذات الریه مبتلا شدن پس می خواستن خودشون رو نجات بدن. (1 نمره) گلرت گریندولد به اونها پیشنهاد داد و راه حل نجاتشون رو گفت. (1 نمره) به کوهستان ماریس برن و گیاهان لاندا پرسیکا رو پیدا کنن و بخورن. (1 نمره) طمع زندگی جاودان و فرار از ذات الریه باعث شد که سفرشون رو آغاز کنن. (1 نمره)
---
اکثرا جواب سوال 13 رو اشتباه نوشتید. کسانی که توضیحات اضافه ای برای سوال سیزده نوشتن ازشون نمره کم شده چون همونطور که تاکید کرده بودم ویژگی منحصر به فرد گیاهان رو می خواستم نه تمام ویژگی ها و خواصشون رو!
ویژگی منحصر به فرد دارک پرسیکا: قتل - کشتار - گیاه قاتل
ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا: زیبایی
ویژگی منحصر به فرد لاندا پرسیکا: زجر و عذابی که میده
هر توضیح و خاصیت اضافه ای که نوشتید باعث کسر نمره اون سوال شده!
----
گراوپ: سوال 13. هر سه مورد توضیحات اضافه داده بودی. 27 امتیاز
مورگانا لی فای: جواب سوال 12 ناقص بود. دو نمره کم شد. گفته بودم کامل توضیح بدید. سوال 13. ویژگی منحصر به دارک پرسیکا و ژیگانتوس نومونیا. توضیحات اضافه داده بودی. 26 امتیاز
آلفرد بلک: سوال 13. هر سه مورد توضیحات اضافه داشت. 27 امتیاز
لیلی پاتر: سوال 9 توضیح ندادی که چرا ژیگانتوس نومونیا خطرناک تر از دارک پرسیکاست. سوال 12 ناقص بود. یک نمره کم شد. سوال 13 ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 27 امتیاز
اینیگو ایماگو: سوال 13. ویژگی منحصر به فرد دارک پرسیکا و ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 28 امتیاز
پیوز: سوال 12 ناقص بود. یک نمره کم شد. از معدود کسانی که سوال 13 رو درست نوشته بودی.
29 امتیاز
آریانا دامبلدور: سوال 13. ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 29 امتیاز
تد ریموس لوپین: سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 29 امتیاز
پرسی ویزلی: سوال 12 جوابت ناقص بود. سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس توضیحات اضافه داشت. 28 امتیاز
باب آگدن: سوال 12 شدیدا ناقص بود. سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا و دارک پرسیکا توضیحات اضافه داشت. 25 امتیاز
هلنا ریونکلاو: سوال 2. ژیگانتوس نومونیا در تمام مناطق رشد می کند. سوال 6 مشکلات گلخانه شماره سه رو نگفتی. سوال 7 ناقص جواب دادی. تمام مردمان دهکده بانیک را به ذات الریه مبتلا کرد. سوال 9 جوابت کاملا اشتباه بود. سوال 12 جوابت شدیدا ناقص بود. سوال 13 درست جواب داده بودی.
22 امتیاز
راونکلاو: 26 امتیاز
هافلپاف: 6 امتیاز
گریفیندور: 16 امتیاز
اسلیترین: 11 امتیاز
نقل قول:
12.دلیل سفر مردم دهکده پوسکو به کوهستان ماریس چه بود؟ کامل توضیح بدید! (4 نمره)
موارد مهمی که باید در جواب سوال دوازده باشه: اونا دیده بودن که تمام ساکنین دهکده بانیک به ذات الریه مبتلا شدن پس می خواستن خودشون رو نجات بدن. (1 نمره) گلرت گریندولد به اونها پیشنهاد داد و راه حل نجاتشون رو گفت. (1 نمره) به کوهستان ماریس برن و گیاهان لاندا پرسیکا رو پیدا کنن و بخورن. (1 نمره) طمع زندگی جاودان و فرار از ذات الریه باعث شد که سفرشون رو آغاز کنن. (1 نمره)
---
اکثرا جواب سوال 13 رو اشتباه نوشتید. کسانی که توضیحات اضافه ای برای سوال سیزده نوشتن ازشون نمره کم شده چون همونطور که تاکید کرده بودم ویژگی منحصر به فرد گیاهان رو می خواستم نه تمام ویژگی ها و خواصشون رو!
ویژگی منحصر به فرد دارک پرسیکا: قتل - کشتار - گیاه قاتل
ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا: زیبایی
ویژگی منحصر به فرد لاندا پرسیکا: زجر و عذابی که میده
هر توضیح و خاصیت اضافه ای که نوشتید باعث کسر نمره اون سوال شده!
----
گراوپ: سوال 13. هر سه مورد توضیحات اضافه داده بودی. 27 امتیاز
مورگانا لی فای: جواب سوال 12 ناقص بود. دو نمره کم شد. گفته بودم کامل توضیح بدید. سوال 13. ویژگی منحصر به دارک پرسیکا و ژیگانتوس نومونیا. توضیحات اضافه داده بودی. 26 امتیاز
آلفرد بلک: سوال 13. هر سه مورد توضیحات اضافه داشت. 27 امتیاز
لیلی پاتر: سوال 9 توضیح ندادی که چرا ژیگانتوس نومونیا خطرناک تر از دارک پرسیکاست. سوال 12 ناقص بود. یک نمره کم شد. سوال 13 ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 27 امتیاز
اینیگو ایماگو: سوال 13. ویژگی منحصر به فرد دارک پرسیکا و ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 28 امتیاز
پیوز: سوال 12 ناقص بود. یک نمره کم شد. از معدود کسانی که سوال 13 رو درست نوشته بودی.
29 امتیازآریانا دامبلدور: سوال 13. ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 29 امتیاز
تد ریموس لوپین: سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا توضیحات اضافه داشت. 29 امتیاز
پرسی ویزلی: سوال 12 جوابت ناقص بود. سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس توضیحات اضافه داشت. 28 امتیاز
باب آگدن: سوال 12 شدیدا ناقص بود. سوال 13. ویژگی منحصر به فرد ژیگانتوس نومونیا و دارک پرسیکا توضیحات اضافه داشت. 25 امتیاز
هلنا ریونکلاو: سوال 2. ژیگانتوس نومونیا در تمام مناطق رشد می کند. سوال 6 مشکلات گلخانه شماره سه رو نگفتی. سوال 7 ناقص جواب دادی. تمام مردمان دهکده بانیک را به ذات الریه مبتلا کرد. سوال 9 جوابت کاملا اشتباه بود. سوال 12 جوابت شدیدا ناقص بود. سوال 13 درست جواب داده بودی.
22 امتیازراونکلاو: 26 امتیاز
هافلپاف: 6 امتیاز
گریفیندور: 16 امتیاز
اسلیترین: 11 امتیاز
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/17 1:19:12
جزئیات کاربر

امتیازهای جلسه سوم گیاه شناسی
پیتر پتی گرو: برگ لاندا پرسیکا نارنجی نیست. ده امتیاز کم شد. همم... پستت خیلی خوب بود. مخلوط سبک جدی و طنز. خوشم اومد. کلا من مختلط دوست دارم. :دی دو تا مشکل داشت پستت. من گفتم وقتی کسی لاندا پرسیکا رو می خوره یک روز کامل زجر میکشه ولی در پست تو طرف به خواب ابدی فرو رفت!! اشتباهات املاییت هم زیاد بود. با یک دور خوندن اونها هم برطرف میشد. 24 امتیاز
باب آگدن: قسمت سوم رول رو فقط در سه خط توصیف کرده بودی. باید بیشتر روش کار می کردی. اشتباه املایی هم داشتی. 24 امتیاز
گراوپ: خوب بود ولی جای کار داشت. بهتر بود بیشتر روی اون سه قسمت اصلی کار کنی. 27 امتیاز
پیوز: این چی بود بوقی؟ افسردگی گرفتم!
30 امتیاز
تد ریموس لوپین: مخوف بود! 30 امتیاز
آلفرد بلک: روی قسمت دوم پست یعنی مواجه شدن با گیاهان لاندا پرسیکا باید بیشتر کار می کردی. در کل خوب بود. 27 امتیاز
هلنا ریونکلاو: جدی نویسی و سوژت خوب بود ولی اشتباهات املاییت خیلی زیاد بود. چهره پستت رو خراب کرده بود. 27 امتیاز
(به خاطر مشکلی که داشتی و از کافی نت آن شده بودی امتیاز زیادی کم نکردم وگرنه باید بیشتر از این کم میشد.)
گابریل دلاکور: عالی بود. 30 امتیاز
راونکلاو: 22 امتیاز
هافلپاف: 6 امتیاز
گریفیندور: 16 امتیاز
اسلیترین: -
پیتر پتی گرو: برگ لاندا پرسیکا نارنجی نیست. ده امتیاز کم شد. همم... پستت خیلی خوب بود. مخلوط سبک جدی و طنز. خوشم اومد. کلا من مختلط دوست دارم. :دی دو تا مشکل داشت پستت. من گفتم وقتی کسی لاندا پرسیکا رو می خوره یک روز کامل زجر میکشه ولی در پست تو طرف به خواب ابدی فرو رفت!! اشتباهات املاییت هم زیاد بود. با یک دور خوندن اونها هم برطرف میشد. 24 امتیاز
باب آگدن: قسمت سوم رول رو فقط در سه خط توصیف کرده بودی. باید بیشتر روش کار می کردی. اشتباه املایی هم داشتی. 24 امتیاز
گراوپ: خوب بود ولی جای کار داشت. بهتر بود بیشتر روی اون سه قسمت اصلی کار کنی. 27 امتیاز
پیوز: این چی بود بوقی؟ افسردگی گرفتم!
30 امتیازتد ریموس لوپین: مخوف بود! 30 امتیاز
آلفرد بلک: روی قسمت دوم پست یعنی مواجه شدن با گیاهان لاندا پرسیکا باید بیشتر کار می کردی. در کل خوب بود. 27 امتیاز
هلنا ریونکلاو: جدی نویسی و سوژت خوب بود ولی اشتباهات املاییت خیلی زیاد بود. چهره پستت رو خراب کرده بود. 27 امتیاز
(به خاطر مشکلی که داشتی و از کافی نت آن شده بودی امتیاز زیادی کم نکردم وگرنه باید بیشتر از این کم میشد.)
گابریل دلاکور: عالی بود. 30 امتیاز
راونکلاو: 22 امتیاز
هافلپاف: 6 امتیاز
گریفیندور: 16 امتیاز
اسلیترین: -
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج