جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت سرش را بالا گرفت و بدون آنكه ستونهای مرمرين توجهشان را به او جلب كنند با ناراحتی سرش را خارش داد. مرگخواران نيز دست كمی از او نداشتند فقط گويا لوسيوس بود كه با بی دغدغگی عكس خودش و نارسيسا را نگاه می كرد كه دراكو از آنها در سفرشان به پاريس گرفته بود. ولدمورت پس از مدتی تامل گفت:
-خوب چی كار كنيم؟ من به جدم قسم خوردم.

بلاتريكس نگاهش را از ديوار به سمت ولدمورت چرخاند و گفت:
-سرورم، فكر كنم درخواستش رو قبول نكن.

مورفين در حالی كه پيپی می كشيد و يك كپسول گاوی را در جيبش مخفی كرده بود گفت:
-ژق ژا ژلاتيركسه ژرورم.

ولدمورت چوبدستيش را به سمت مورفين گرفت و چند تا كروشيو را نثارش كرد بعد همين بلا را سر بلاتريكس آورد و گفت:
-يعنی شما واقعا مختون كار نميكنه؟ من سر جدم قسم خوردم!

مورفين كه ترسيد بود بار ديگر مورد خشم ولدمورت قرار بگير خود را به گوشه ای چسباند و در آرامش تمام برای خودش يك ليوان چای دم كرد. البته وقتی كه می خواست چای را بنوشد كروشيوی ولدمورت به سرش خورد و تمام چای از ليوان مورفين بر روی ردای خوش دوخت و گلی رنگ لوسيوس پاشيد كه اين امر موجب شد رنگ صورت لوسيوس همرنگ ردايش شود.

ولدمورت رو به مرگخوارانش كرد و گفت:
-شرط اين پسره رو قبول ميكنم...

بعد از اينكه ولدمورت نگاههای متعجب مرگخواران را ديد كه او را می نگريستند صحبتش را اين طور به اتمام رساند:
-آخه به جدم قسم خوردم... حالا چه قدر از اون يه ربعه گذشته؟

بلاتريكس گفت:
-پنجاه ثانيه ديگه پانزده دقيقه تموم ميشه، اما از اونجا كه محفليا همشون وقت نشناسن مطمئن باشياين جيمز دير ميرسه...

وقتی پانزده دقيقه تمام شد جيمز درست سر ساعت به آشپزخانه رسيد و بلاتريكس از شدت خجالت سرش را پايين انداخت. جيمز كه در اعماق صدايش شادی نهفته بود گفت:
-خوب، چی شد؟

ولدمورت گفت:
-شرطت رو قبول ميكنيم.

بخند بر صورت جيمز نقش بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1388 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله بعد از جمله ی لرد جیمز یویو به دست وارد شد.
- چته بچه چرا یویوتو میزنی تو سر من؟
- آخه کلت کچله یویو شتابش زیاد میشه!
- چی کار داری؟ این جا که مال ماست، برو بیرون.
- آخه کار دارم، میخواین دوباره جاتون با ما عوض بشه؟

مرگخوارا که از شادی در پوست خود نمیگنجیدند همه با هم فریاد زنان حرف او را تایید کردند.
- خیلی خوب ولی یه شرط داره.

لرد با عصبانیت نگاهی به جیمز کرد و گفت : چه شرطی بچه؟
- قبول میکنین؟

لرد نگاهی به چهره ی مرگخواران انداخت که ملتمسانه به او نگاه میکردند.
- باشه هر چی باشه قبوله.
- باید قول بدی کچل.
- قول میدم.
- باید قسمم بخوری.
- به سالازار کبیر قسم میخورم.
- قسم میخوری که چی؟
- قسم میخورم که هر شرطی بگی عمل کنم و جامونو عوض کنم.
- به کی این قسمو میخوری؟
- به سالازار کبیر دیگه.
- چی؟
- ای بابا، به سالازار کبیر قسم میخورم که هر شرطی بگی عمل کنم و جامونو عوض کنم.
- خیلی خوب حالا شد.
- خوب؟
- خوب به جمالت!
- شرطو میگی یا یه آواداکداورا بزنم؟
- جرئتشو نداری!
- چرا ندارم؟
- چون اگه بزنی دامبل جون میاد باهات دوئل میکنه!
- خیلی خوب بهت رحم میکن، تو شرطو بگو.
- به رباط دستور بدی که از این به بعد به حرف دامبلدور عمل کنه و دستورات تو رو عمل نکنه!

لرد که غافلگیر شده بود نگاهی قضبناک به جیمز کرد و سپس چند کروشیو نثار مرگخواران کرد.

- چرا ما رو میزنی ارباب؟
- چون که ... چون که ... آهان! چون که شما گفتید قبول کنم!
- نه خیر از دامبلدور میترس ...
- چی گفتی؟
- هیچی گفتم خوب کاری کردید ارباب.

ولدمورت که مثل حیوانی چهار پا که عرعر میکند در گل گیر کرده بود گفت: نه خیر ما همین جا میمونیم.
- هاهاها! اسمشونبر به جدش قسم میخوره و میزنه زیرش! این خبر میترکونه. آبروت میریزه ولدی!

- خوب قبوله، اما ما یک ربع وقت میخوایم.
- باشه اسمشونبر ترسو، تا یه ربع بعد بای بای.

جیمز که همچنان با یویویش بازی میکرد از اتاق خارج شد و مرگخواران بهت زده را تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1388 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین در خانه را به آرامی باز نمود.سرسرای وردی قصر هنوز نیز مثل قبل زیبا و باشکوه بود. مورفین به آرامی وارد عمارت اربابی شد و بدنبالش،چندین مرگخوار آهسته وارد خانه شدند.صدای پای مرگخواران بر اثر برخورد پایشان با فرش نفیس و گرانقیمت خفه میشد.مرگخواران همچنان آهسته به اتاق کناری رفتند. صدای جز جز آتش شومینه در خانه طنین انداخت. مرگخواران نگاهی به پذیرائی نمودند. بر روی سنگفرش زیبا لگوهای کوچکی دیده میشد.شعلهای آتش،که در زیر شومینه مرمرین شعله ور بودند تنها منشا نور خانه بودند.همان طور که مورفین گفته بود،محفلیا در خواب بسر میبردند.مورفین به ارامی همراه با دیگر مرخواران از اتاق نشیمن گذشتند و وارد آشپزخانه شدند.بلا در اشپزخانه را پشت سرخود بست.باید چیز خوشمزه ای برای لرد پیدا میکردند.


اتاق بالا،مکان خواب جیمز و تد
فرش نفیسی بیشتر کف سنگی اتاق را پوشانده بود. در اتاق وسایل پر زرق و برق گران قیمیتی دیده میشدند. تابلوی مالفوی جوان،که در قاب طلا کاری شده ای قرار داشت با ناراحتی به دو بچه که بر روی تختش در خواب فرو رفته بودند نگاه میکرد.ناگهان، یکی از دو بچه از خواب ناز بیدار شد. جیمز چشمان پف کرده خود را مالید و به آرامی از روی تخت بپایین آمد. وی با دستان کوچکش لیوان آب را که بر روی میز قرار داشت لمس نمود و تا دهان برد. جیمز با نارحتی به لیوان خالی نگاه کرد و بعد بسوی آشپزخانه براه اتفاد.صدای پائین آمدن وی از پلها سکوت خانه را شکست. وی خواب آلود بسوی آشپزخانه رفت ودر را باز نمود.با صدای باز شدن در،تمامی مرگخواران درجای خود خوشکشان زد.آنها با دهان باز به بچه خابآلود خیره شدند،اما گویا جیمز انها را ندیده بود. جیز بسوی شیر اب رفت،یویوی خود را به آرامی بر روی کابینت گذاشت. وی شیر آب را باز کرد و کمی آب از آن نوشید.جیمز خمیازه بلندی کشید و آشپزخانه را دوباره ترک نمود.


-پوففف....نزدیک بودا!
-آره.نزدیک بود!حالا زود باشید تا کسی دیگه نیومده.
جیمز تا پلها پیش رفت،انگاه چیزی یادش آمد!یویوی وی هنوز در آشپزخانه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/1 21:42:59
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/1 21:46:59
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1388 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق کار لوسیوس- شب:

مورگان با ناراحتی دست و پایش را جمع کرد و چشمانش را بست. دراکو به نارسیسا نزدیک شد که با چشم غره ی بلاتریکس سر جایش برگشت و بلا در کنار خواهرش دراز کشید. لرد سیاه با اسودگی روی کاناپه ی آبی رنگ که تنها شی غیر سبز داخل اتاق بود نشست. بارتی با شیطنت به کاناپه نگاهی کرد و گفت:
- بابایی دقت کردین که روی کاناپه آبی خوابیدین؟

لرد سیاه با شنیدن کلمه ی "آبی" تکانی خورد و از روی کاناپه پایین پرید. بلاتریکس پوزخندی زد و نارسیسا با عصبانیت به لوسیوس چشم غره رفت. لرد سیاه با عصبانیت غرید:
- نمی دونم که چرا این کاناپه آبیه. فکر میکنم باید یک توضیحی بدی مالفوی.

لوسیوس با نگرانی به لرد نگاهی کرد و بعد درحالی که لب هایش از شدت تلاش برای نیشخند زدن کج و موج شده بود گفت:
- از دراکو بپرسین. دراکو همین الان برای ارباب توضیح بده.

نارسیسا بار دیگر با عصبانیت به لوسیوس نگاهی کرد. دراکو به بارتی چشم غره ای رفت و بعد با نگرانی گفت:
- خب می دونین..املیا از این رنگ خوشش میاومد و همینطور اتاق کار پاپا رو خیلی دوست داشت. برای همین من از پاپا خواستم که این کاناپ...!

- کافیه! ارباب به هیچ عنوان روی این کاناپه نمی خوابه و از اونجایی که جا کم داریم یکی باید داوطلب بشه اینجا بخوابه. کی داوطلبه؟

انگشت های مرگخواران بالا رفت. بارتی با ناراحتی به آنان نگاهی کرد و بعد در حالی که بغض کرده بود به لرد خیره شد.
- بابایی! تو بابای منی. من باید اونجا بخوابم. چون من پسر لردم. مگه نه؟

لرد سیاه بی توجه به چشمان خشمگین مرگخواران سرش را به علامت موافقت پایین اورد. بارتی با عجله به طرف کاناپه دوید و لرد سیاه در کنار مورگان و مورفین جای گرفت.
- مورفین!! انگشت تو، توی دماغ ارباب چی کار میکنه؟ کروشیو!

- اِ دماغ ژو بود تامی؟ فکر کژدم دماغ موژگانه.

مورگان که در خواب به سر می برد خمیازه ای کشید و سرش را برگرداند. مورفین بسته ی سفید رنگی را که لای پتو گذاشته بود زیر بالشتش پنهان کرد و چشمانش را بست.

چند دقیقه ی بعد:

- مورفین...ارباب گشنشه. یه کاری بکن.

پاسخی شنیده نمی شود. تسترال در اتاق پر نمی زند.

چند دقیقه ی بعد:

- مورفین!!! ارباب گشنشه! یا همین الان یک کاری می کنی یا این که من می دونم با تو.

پاسخی شنیده نمی شود. تسترال در اتاق پر نمی زند.

- کروشیــــــــــــــــو!!

از انجا که اتاق تاریک بود طلسم مستقیما" به پای مورگان خورد. مورگان جیغی کشید و مرگخواران از خواب پریدند. بلاتریکس با عصبانیت موهایش را تکانی داد و غرید:
- چه خبرته؟ مثلا خوابیم!

مورگان با ناراحتی به لرد سیاه نگاهی کرد. مرگخواران پرسشگرانانه به چشمان لرد خیره شدند که مورفین خمیازه ای کشید:
- اونطوژی نگاژ نکنین. گشنژه خب.

لرد سیاه با عصبانیت به مورفین نگاهی کرد و در همین لحظه همه ی چشم ها خیره خیره به لرد دوخته شد. نارسیسا که نگران بدخواب شدن دراکو بود با حرص به بارتی که با خونسردی روی کاناپه دراز کشیده بود نگاهی کرد. لرد سیاه بی توجه به چهره های خواب الود، پرسشگر و نگران مرگخواران گفت:
- من گشنمه! و چون ارباب هیچ وقت نمی خواد که مرگخوارانش تنها باشن همتون باید ارباب رو تا اشپزخونه همراهی کنید.

مورگانا تاجش را بر سر گذاشت و با تعجب فریاد کوتاهی کشید:
- مای لرد یادتون که نرفته؟ اشپزخونه مال محفلی هاست و ما اگه از این اتاق خارج بشیم ازمون شکایت می کنن!!

لرد سیاه با عصبانیت به مورگانا نگاهی کرد و غرید:
- به من ربطی نداره. ارباب گشنشه! بهتره یه راهی پیدا کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: جمعه 1 خرداد 1388 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها طبق سندی مشکوک درست وسط حیاط مالفوی ها و اتاق کار لوسیوس مالفوی را اشغال کرده اند و ادعا میکنند این دو قسمت متعلق به محفل است.با کاغذی که گرابلی پلنک از زیر یک درخت پیدا می کند و در آن نحوۀ ساخت یک روبات هوشمند توضیح داده شده است، به این فکر می افتند که این روبات را برای آزار مرگخواران، بسازند ولی بعد از ساخته شدن روبات طی یک اشتباه، روبات به جای اطاعت از دامبلدور از لرد سیاه اطاعت میکند.لرد به روبات دستور میدد که با آزار و اذیت محفلی ها آنها را از خانه مالفوی ها دور کند.
--------------------------------------------------------
روبات برای لحظه ای کوتاه به فکر فرو رفت.
-چشم ارباب.

یک ساعت بعد:

روبات بعد از زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد و یک راست به سراغ لرد رفت.
-سرورم.ماموریت با موفقیت انجام شد.

لرد نگاه تحسین آمیزی به روبات انداخت.
-آفرین.به این سرعت؟بگو ببینم چیکار کردی؟

روبات با هیجانی مصنوعی شروع به توضیح دادن کرد.
-یکی از اشیای باارزش خانواده مالفوی در کیف جیمز سیریوس پاتر جاسازی شد.طبق قوانین جادوگری میتونین به دلیل دزدی از اینجا بیرونشون کنین.

به دستور لرد مرگخواران بطرف اتاق کار لوسیوس به راه افتادند.لرد سیاه چند ضربه به در زد و وارد شد.جیمز با دیدن لرد جیغی کشید.
-پروفسور، ولدک اسمشو نبر اومده اتاق ما.

ملت محفلی با احتیاط چند قدم از لرد فاصله گرفتند.لوسیوس با بی صبری بطرف جیمز رفت و کوله پشتی صورتی رنگ کوچکش را گرفت.
-بدش به من بچه.حالا دیگه دزدی میکنی؟جمع کنین بساطتونو و همین الان از خونه من برین بیرون.

با خالی شدن محتویات کیف جیمز روبات بطرف اشیای ریخته شده روی زمین رفت و از لابلای یویو های رنگارنگ و عکسهای مختلفی از خشمگین ترین نهنگهای جهان تکه کاغذی را بیرون کشید.لوسیوس کاغذ را از روبات گرفت و بطرف دامبلدور پرت کرد.
-اینم مدرک.اینم آخر عاقبت بچه ای که تو محفل تربیت بشه.

دامبلدور به آرامی کاغذ را برداشت و نگاهی به آن انداخت.چهره اش لحظه به لحظه متعجبتر میشد.
-نقشه راههای زیر زمینی محفل؟؟!!این دست شما چیکار میکرد؟

لوسیوس سرخ شد.

دامبلدور لبخند پدرانه ای به روبات زد.
-خب اینطور که معلومه کسی که دزدی کرده ما نیستیم.شما الان دو راه بیشتر ندارین.یا جاتونو با ما عوض میکنین.یعنی شما منتقل میشین به اتاق کار لوسیوس و یا ازتون شکایت میکنیم!

مرگخواران در گوشه اتاق تشکیل جلسه دادند.لوسیوس نگاه التماس آمیزی به لرد انداخت.
-سرورم.آبروی من در خطره.نذارین شکایت کنن.من با این ثروت به اتهام دزدی برگردم آزکابان؟؟

لرد سری تکان داد.
-چاره ای نداریم.باید فعلا هممون تو این اتاق میمونیم.ولی از الان بگم که کاناپه مال منه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/3/1 16:04:58
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ازبین رفتن دود همه با چهره سیاه شده و موهای ژولیده لوسیوس روبرو شدند.نارسیسا با عجله لوسیوس را از روی زمین بلند کرد
.روبات با آرامش بطرف ولدمورت رفت و تعظیمی کرد و گفت:حسابش رسیده شد سرورم.دستور بعدی؟
ولدمورت لبخندی زد و با محبت دستی به سر روبات کشید.از این روبات میتوانست استفاده های زیادی بکند.
رو به مرگخوارها کرد و گفت:اینم راه حل برای اینکه محفلیا رو از خونه بیرون کنیم.خب روبات من بهت دستور میدم که بری و مزاحم محفلی هایی که تو اتاق کار لوسیوس هستن بشی.
روبات تعظیمی کرد و بطرف اتاق لوسیوس رفت.در را باز کرد و وادر اتاق شد و یکراست بطرف دفتر نقاشی جیمز رفت.دفتر سه سوته تکه تکه و فریاد جیمز به هوا بلند شد.
جیمز:پروفسور دامبلدور دفترم.
دامبلدور با دیدن روبات خوشحال شد و به آرتور گفت:اینم از روبات.برگشت.حالا میتونی درستش کنی؟
آرتور با خوشحالی بطرف روبات رفت ودستش را بطرفش دراز کرد ولی روبات با عصبانیت دست آرتور را گاز گرفت و لگدی به ساق پایش زد.دامبلدور آرتور رابه سختی از دست روبات نجات داد.
دامبلدور:همش چند دقیقه رفته بود پیش تام.ببینین چی شد!
روبات خنده ای شیطانی کرد و از اتاق خارج شد.

صدای خنده مرگخوارها سالن خانه را پر کرده بود.ولدمورت لبخندی زد و گفت:
خوبه.پس دفتر جیمزو پاره کردی و یه مشت نمک تو غذای مالی ریختی و استیک تدی رو گذاشتی خوب بپزه.هوم؟
روبات با خوشحالی تایید کرد.لرد ادامه داد:
خوبه.ولی کافی نیست.امشب باید بلایی سرشون بیاری که بند و بساطشونو جمع کنن و برای همیشه از این خونه برن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 05:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت با عصبانيت خاصی لوسيوس را كروشيو باران می كرد. لوسيوس در حالی كه می خواست از بين دو پای ولدمورت از صحنه بگريزد كروشيوی مفصلی را از ولدمورت دريافت كرد. لوسيوس موهایش را تكانی داد و از ديوار بالا رفت و موجب شد عكس ولدمورت و نارسيسا و دراكو از ديوار بر زمين بيفتد. ولدمورت عصبانی شد و نعره زد:
-ابله! عكس من رو ميندازی...

لوسيوس در حالی كه داشت از روی لوسترهای گران قيمت قصر تاب می خورد و از كروشيو های لرد جاخالی می داد گفت:
-مای لرد... خواهش می كنم من رو ببخش...

-دنگ دونگ دينگ، مشكلی پيش آمده است؟ من دنبال نام ريدل ملقب به ولدمورت هستم.

لحظه ای آنجا در سكوت كامل فرو رفت ولی لحظاتی بعد ولدمورت به سمت روبات آمد و با احتياط خاصی گفت:
-شما؟ من ولدمورتم.

برق سرخ رنگی چشمان ولدمورت را فرا گرفت و سپس روبات با حالت عجيبی گفت:
-دستور بدهيد.

نارسيسا در حالی كه داشت برای لوسترهايش گريه می كرد و لوسيوس را كتك می زد(اينه داستان زن ذليلی...) زير چشمی روبات را نگاه می كرد. ولدمورت نگاهی به لوسيوس انداخت و گفت:
-برو يه بلايی سر اون بيار...

ولدمورت انگشت اشاره اش را به سمت لوسيوس گرفته بود. لوسيوس درحالی كه از نارسيسا پس گردنی می خورد گفت:
-سرورم...

-بنگ!

دود غليظی همه جا را فرا گرفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس با ترس و لرز نگاهی به نارسیسا کرد و گفت:اونجا فقط اتاق کار منه.باور کنین چیزی توش نیست.اگه درباره محتویات کشوهای اتاق خوابم حرف میزنین میتونم توضیح بدم.

لرد سیاه به نقشه قصر مالفویها که در مقابلش پهن شده بود خیره شد.

اتاق کار لوسیوس:

هرمیون با مقدار زیادی باتری قلمی برگشت.ملت جادوگر با تعجب سرگرم بررسی باتری ها شدند.آرتور درحالیکه بیستمین باتری را در روبات جاسازی میکرد دکمه مخصوص روشن کردن روبات را فشار داد.
صدای وز وز کوتاهی به گوش رسید و روبات به آرامی از جا بلند شد.
روبات:خودمو معرفی میکنم.نام:روبات-نام خانوادگی:ماشینی-کاربرد:آزار و اذیت یک هدف خاص-لطفا ابتدا رئیس و سپس هدف من رو مشخص کنید.

مالی ویزلی ذوق زده جلو رفت.
-وای،اگه اسمشونبر ببینه آرتور چی ساخته.چشماش میره پس کله کچلش.این خیلی جالبه.

روبات بوق کوتاهی زد.
-هر دو اسم ثبت شد.نام رئیس:لرد تام مارولو ریدل ولدمورت ملقب به اسمشو نبر و نام هدف آرتور ویزلی ملقب به مشنگ دوست.شناسه های ثبت شده قابل تغییر نیستند.

ملت محفلی نگاههای مهرآمیزشون رو نثار مالی ویزلی کردند.مالی با دستپاچگی پشت آرتور پنهان شد:خب من از کجا میدونستم؟من فقط ذوق کرده بودم.

دامبلدور آه بلندی کشید و گفت:دیگه فایده ای نداره.نقشه از بین رفت.این روبوت الان فقط از تام دستور میگیره.نباید بذاریم دست تام بهش برسه.هری اون روبوت رو یه جوری متوقفش کن.نذار از اتاق بره بیرون.

هری دامبلدور نزدیک شد و با احتیاط زمزمه کرد:ببخشید پروفسور.روبوت همین چند ثانیه پیش اعلام کرد که باید هر چه زودتر رئیسشو پیدا کنه و از اتاق رفت بیرون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1388 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
×× قدرت افعی ××


بلا و نارسیسا طبق رسوم قدیم ابتدا به سمت اتاق لرد حرکت کردند و ایشان را از اتفاق پیش آمده خبر دار کردند و سپس سه نفری به سمت اتاق بحث مرگخواران به راه افتادند.

بارتی و دراکو، دو مرگخوار کوچک که همیشه نقش خبر کردن دیگر مرگخواران را داشتند نیز به سرعت مشغول کار خویش شدند و تمامی مرگخواران را در عرض چندین دقیقه ی کوتاه خبر کردند و بالاخره همگی در محض لرد ولدمورت کبیر حاضر شدند.

لرد که تا قبل از این مشغول دیدن یک فیلم جنایی بود. چکشی را از زیر میز برداشت و به این صورت روی میز کوبید تا همه ساکت شوند و به سرعت گفت: جلسه رسمیه. صدای هیشکی در نمیاد. بلاتریکس شروع کن. چی شده؟!

بلاتریکس که کنار لرد نشسته بود. به آرامی صندلیش را عقب داد و از جایش بلند شد و شروع به صحبت کرد...

- بله. همه میدونین که اتاق لوسیوس مالفوی در دست محفلیاس. اما این یه چیز مشکوکه. جیمز سیریوس، یک بچه ی شیطون که همیشه دوست داره بازی کنه و همه رو اذیت کنه درخواست کرده که اتاق لوسیوس رو بگیره. اتاقی که هیچ جذابیتی برای اون بچه ی بوقی نداره...

- درسته. مالی ویزلی، کسی که سالهای سال در یک اشپزخونه ی قدیمی و قرازه کار کرده. چطور میتونه از یک اشپزخونه ی شاهی با تمامی وسایل و امکانات که مال منه بگذره و به اتاق لوسیوس بره؟!

لرد که مشغول خواراندن چانه اش بود. نگاهی متفکرانه به آن دو انداخت و شروع به صحبت کرد: درست میگین. اما به نظرتون اونا اون تو میتونن چیکار بکنن؟ اتاق لوسیوس مگه چی داره؟ ها لوسیوس؟ تو اتاقت چی گذاشتی که اینا انقدر مشتاق بودن که اتاق تو رو ببینن؟

همه ی سرها به ناگاه به سمت لوسیوس بازگشت. لوسیوس نیز در کسری از ثانیه، از رنگ سفید به سرخ و بعد به آبی و بعد به بنفش تغییر رنگ داد... اما لرد چشمم به این رنگا بدهکار نبود و دوباره لب به سخن گشود: گفتم اون تو چی گذاشتی؟

- من؟! راستش...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: قصر خانواده مالفوی
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1388 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
*قدرت افعی*

خلاصه:

لرد سیاه، همراه مرگخوارن برای مدتی به منزل مالفوی ها تشریف فرما شده اند. در همین حال، بروبکس محفل هم طبق سندی مشکوک (که خودش می تونه یه سوژه باشه) درست وسط حیاط مالفوی ها و قسمتی از آشپزخانه را مالک شده اند. نارسیسا که از اشغال آشپزخانه ناراضی است، اعتراض خود را اعلام می کند.

محفلی ها ابتدا نمی خواهند قبول کنند که از آشپزخانه دست بکشند اما با کاغذی که گرابلی پلنک از زیر یک درخت پیدا می کند و در آن نحوۀ ساخت یک روبات هوشمند توضیح داده شده است، به این فکر می افتند که از اتاق کار لوسیوس استفاده کنند و این روبات را برای آزار مرگخواران، بسازند.

درنتیجه به جای آشپزخانه، اتاق کار لوسیوس را طلب می کنند که بلافاصله با موافقت نارسیسا روبرو می شوند.

هرمیون گرنجر روبات را ساخته و برای راه اندازی آن به بیست باتری قلمی نیاز دارند.

و اینک دنبالۀ ماجرا...

*************

تد ریموس مشکوکانه به جیمز نگاه کرد:
- ما هنوز یه ساعتم نشده که کاغذ این روبات رو از توی حیاط پیدا کردیم، چطوری هرمیون به این سرعت هوش مصنوعی رو ساخت؟

هاگرید به زور کلوچۀ ساخت خودش را در دهان تدی چپاند:
- حرف مفت نزن، کار کن!

تدی کاملا مجاب شد که برای نجات جانش هم که شده، ساکت بماند. ولی نگاهش که به محل باتری های قلمی افتاد، طاقت نیاورد:
- فکر نمی کنین استفاده از باتری قلمی اونقدرام جادویی نیس؟ چطوره لااقل با جادو عمر مفید باتریا رو ببریم بالا؟

آرتور ویزلی مشتاقانه دستانش را به هم کوبید:
- اون با من! حالا باتری قلمی چی هس که می خواین جادوییش کنین؟

جیمز یویوی خود را متفکرانه خاراند:
- هممم... گمونم یه چیزی تو مایه های قلم پر جادویی باشه که ریتا داره. به نظرتون بیست تا قلم پر کارمونو را میندازه؟

سایرین:
-

هرمیون از انتهای اتاق دست هایش را به یاد روزگار جوانی بالا برد و مثل قدیم، بالا و پایین پرید. دامبلدور مهربانانه لبخندی زد:
- بگو فرزندم. چه نظری داری؟

- پرفسور، باتری قلمی کوچکترین شباهتی با قلم پر نداره. اگه اجازه بدین، آپارات کنم توی یه مغازۀ ماگلی و براتون بخرم. هرچند... باید بخونم ببینم دوقرن بعد مرلین کبیر، ماگلا چطور از وجود باتری قلمی اطلاع داشتن؟

دامبلدور برای مطالعۀ آخری، نظری نداشت ولی درمورد خرید باتری نظر کاملا روشنی داشت:
- توی مغازه که نمی تونی آپارات کنی چون قوانین حفظ اسرار جادویی به هم می ریزن و هوکی هم که دنبال بهونه س تا محفلو فیتیله کنه، دستگیرت می کنه. ولی می تونی بری بخری.

هرمیون این پا و آن پا کرد. دامبلدور دوباره به او نگاهی انداخت:
- چیزی می خوای بگی دوشیزه گرنجر؟

- هممم... چیزه! اولا من الان دیگه دوشیزه گرنجر نیستم و خانوم رون ویزلیم. درثانی، پول باتریا دو سه پوند میشه!

- منظورت اینه که دو سه پوند اونقدر سنگینه که نمی تونی حمل کنی؟ (راهنمایی: پوند واحد پول انگلستان، و همزمان واحد وزن در همین کشور و معادل حدود نیم کیلوگرم است. منظور هرمیون مبلغ بود ولی دامبلدور به قسمت وزن چسبید. )

هرمیون با دهان باز به دامبلدور نگریست. وقتی دید که طرف به هیچ صراطی مستقیم نیست، به آهستگی از اتاق خارج شد تا به مغازه ای ماگلی برود.

آشپزخانه

نارسیسا دست هایش را به کمر زده بود و به جن های خانگی دستور می داد نهار آنروز را با شکوه هرچه تمامتر آماده و سرو کنند. بلاتریکس با چهره ای درهم وارد آشپزخانه شد. روی یکی از صندلی های غذاخوری نشست و همچنانکه دستش را زیر چانه اش گذاشته بود، به فکر عمیقی فرو رفت. نارسیسا که کمتر خواهرش را در این حال دیده بود، روبرویش نشست:
- چیزی شده بلا؟

- به نظرت چرا جیمز اتاق لوسیوس رو خواست؟

- چه میدونم. لابد شیطنت بچگیش گل کرده و خواسته اتاق کار یه آدم اشراف زاده رو ببینه!

- و چرا مالی ویزلی که یه عمره عادت کرده توی آشپزخونه بشوره و بسابه و بپزه، بی هیچ مخالفتی باهاشون رفت و از آشپزخونۀ اشرافی تو دست کشید؟

نارسیسا هم این را منطقی نمی دانست. درنتیجه هردو خواهر به این نتیجه رسیدند که پاتیلی زیر نیمه پاتیل است و به پیشنهاد بلاتریکس، به میان سایر مرگخواران رفتند تا به مشاوره در این زمینه بپردازند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/1/29 1:12:06