جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 خرداد 1395 20:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رپست پاینی!


یک سال بعد!

بنا به اتفاقاتی که به وقوع پیوسته بود،جدیدا وزارت سحر و جادو دستورات صادر کرده بود!

ویلبرت نیز برای اطلاع از این دستورات،در دفتر خود نشسته بود و منتظر بود تا دستورات جدید را مطالعه کند!
دستیار او آقای سیمپسون با روزنامه ی پیام امروزی که در دست داشت،وارد دفتر ویلبرت شد...
_کاراگاه!
_کارگاه؟!چته جوگیری؟کارگاه چیه؟!
_عه!راس میگی...چیزه...روزنامه رو اوردم!

ویلبرت با اشتیاق نیم خیز شد...روزنامه را از دست سیمپسون گرفت و شروع به خواندن قسمت اطلاعیه های وزارت شد...

نقل قول:
اطلاعیه بسیار مهم!
به آحاد جامعه جادوگری اطلاع رسانی میشود که با توجه فجایعی که به دلیل کتاب های وحشی صورت پذیرفت،زین پس بودن هر کتابی در کتابخوانه ممنوع است!
وزارت سحر و جادو به هر شهروندی که کتاب خود را تحویل دهد،یک تبلت مشنگی،جهت مطالعه کتاب ها به صورت پی دی اف اهدا میکند!


وبلرت با تعجب به دستیار خود خیره شد...
_سیمپسون؟!
_بله؟!
جمع کن بریم..کار و بارمون ورشکست شد...حالا با این کتابا مجرم شناخته نشیم خودش خیلی هست...بیا بزنیم توی شغلای کاذب!


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1395/3/12 21:41:21
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1393 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
ویلبرت پیاپی سر تا ته یا ته تا سر اتوبوس رو هی میرفت هی میومد، هی میرفت هی میومد! در حالی که خون جلوی چشماشو گرفته بود زیر لب دامبلدور و جد و آباش رو یاد میکرد:
- آی آلبوس! .... آی پرسیوال! ... آی ولفریک! ... آی دامبلدور! .. آی هر چارتاتون با هم! ... یه کتاب دزدی بهتون ... یا بهت نشون بدم... حالا اون به کنار من الان دست خالی برم هاگوارتز؟ .... من الان به آلبوس چی بگم؟ ... الان منتظره کتاباس! ... الان .... الان ... آلبوس؟(آلبوسه هاگوارتز مد نظرشه) .... آلبوس؟(این یکی آلبوس دزد مد نظرشه) ....
ویلبرت دیر، ولیکن بالاخره متوجه توطئه شد. شخصی که نامه در جیبش پیدا شده بود به وضوح نمیتوانست از افراد دامبلدور باشه، چرا که خود ویلبرت قصد داشت کتاب هارو برای اون ببره! ... ویلبرت همچنان در حال تفکر بود که ناگهان ارنی متوجه صدایی از انتهای اتوبوس شد. آروم آروم در حالی که حالت دفاعی به خودش گرفته بود، به انتهای اتوبوس رفت! تا انتها رفت و هیچی ندید. بعد که از حالت دفاعی خارج شده یه لبخند زد و با خیال راحت گفت: فکر کردم کسی این پشته! ... ترسیده بودما!
شخصی مجهول الهویه پشت یکی از صندلی ها و مقابل ارنی: آره منم ترسیدم!
ارنی:
شخص مجهول اهویه:
ارنی که قبلا متوجه حضور کسی نشده بود با این حرف تا مرز قبض روح شدن رفت ولی پاسپورتش باطل شده بود برگشت!
ویلبرت دوان داون به سمت ارنی رفت و دست شخص رو گرفت و از پشت صندلی که قایم شده بود بیرون کشید.
ویلبرت: بگو ببینم؟ ... تو کیستی؟ ... اصلا تو چیستی؟ .... این شاخ و برگ چیه ازت آویزونه؟
شخص که به مشخص هم یه دختر بچست هم یه گل رز (یکی بیاد بگه چه جوری یکی هم دختربچست هم گله؟) با گریه گفت: منو به ننم ندین! ... منو به بابامم ندین! ... تورو مرلین من تازه از خونه فرار کردم! ارباب منو میکشه بفهمه برگشتم خونه! ... من هی گفتم نمیام باهاتون ماموریت! ... هی گفتم من نمیخواستم باهاشون بیام! .... نمیخواستــــــــــــــــم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1393 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
استن با عنایت به این مصرع "دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند" ، شمشیر را بر فرق کتاب عشوه گر، کوباند که باعث شد از وسط به دو نیم شود.سپس از اتوبوس بیرون پرید تا بر راهزنان حمله ور شود.
قیامتی بود!از هر راهزن دو سه کتاب آویزان بود.کتاب ها بیشتر به جای آنکه از شمشیر استفاده کنند به زره ها متوصل شده بوند.به شکلی که زره ها را با تمام قوا به کله ی راهزن ها می کوبیدند.با این حال یکی از راهزن ها که چند سر و گردن بالاتر از بقیه بود،تک تک کتاب ها را به غل و زنجیر می کشید.استن شمشیرش را سمت او پرتاب کرد! راهزن گولاخ با یک حرکت سریع، یکی از زره ها را از زمین برداشت و شمشیر بران را با بوق یکی کرد.
در همان لحظه اتوبوس شوالیه با صدایی رعدآسا از جا کنده شد و از محل دور شد.

-ای نامردا!منو تنها گذاشتن در رفتن!

بوف!

با ضربه ای، راهزن استن را به حاشیه ی جاده پرتاب کرد و چه به موقع این کار را کرد.اتوبوس برگشته بود.می خواست همه ی راهزنان را له کند که در این بین موفق هم شد!خون به شیشه ی اتوبوس پاشید.ارنی، با قیافه ای خشمگین که از او بعید بود، سه بار عقب جلو، بر روی جنازه ی ممد های راهزن کرد.

-هی استن زنده ای؟
-آره ارنی!یه لحظه فکر کردم منو ول می کنی می ری!
- هه!خیلی مسخره ای! اتوبوس بدون استن، جون داداش اصلا می خوام نباشه تو دنیا!
-یکی از مرگخوارا به محض این که دید دارین ملتو زیر می کنین خودشو غیب کرد.خیلی گولاخ بود.نصف کتابا رو هم با خودش برد.

جیغ ویلبرت به هوا برخاست.گویا کتاب ها هم در غم ویلبرت شریک بودند و همراه او ناله می کردند.

-وای!کتابای نازنینم!می دونی چقدر باستانی بودن!بای ذنب قتلت!

کتاب ها از غم فراق دوستان خود به سر و روی خود می کوبیدند.استن جنازه یکی از راهزنان را از روی خود کنار زد.نفس عمیقی کشید و تفی کرد و سپس گفت:

-حدس می زدم بهمون خیانت شده؟
-خیانت؟

استن گفت:
-اینو قبل از این که پرت بشم،از جیب راهزن گولاخه کش رفتم.یه نگاه بهش بنداز!

استن تکه کاغذی را در برابر چشمان ویلبرت تکان داد.چقدر دستخطش برای ویلبرت آشنا بود.

راهزن گولاخ!
اتوبوس شوالیه در حال حرکت به سمت هاگوارتز است.تمام سعی خود را کنید حداقل نیمی از کتب باستانی را بدزدید.
پاداش شما محفوظ است.
آلبوس پرسیوال ولفریک دامبلدور


ارنی شیشه پاک کن اتوبوس را به کار انداخت تا خون روی شیشه به کناری برود.سپس گفت:
-فکر کنم یه انتقام کوچولو باید از دامبلدور بگیریم!پیش به سوی هاگوارتز!

ویلبرت که تازه روحیه ی خود را بازیافته بود نعره زد:
-کتابا!به صف برین تو اتوبوس!جنگ هنوز تموم نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1393 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین

کتاب ها همین جوری وحشیانه در حال حمله بودن و راهزنا هم از اونور در حال حمله بودن که...

- استن؟
- ها؟
- چرا ما نشستیم این جا هیچ غلطی نمی‌کنیم؟
- چون کسی اصلا ما رو به حساب نیاورده، نمی‌بینی همه تو پستاشون کتابارو درنظر گرفتن و ما دوتا آدم عاقل و بالغ و نادیده گرفتن!
- یعنی ما این جا چغندریم؟
- دقیقا!
- الان نشونشون می‌دیم!

کتاب ها در حال حمله و وحشی‌گری بودن که استن و ارنی خودشونو داخل معرکه پرت کردن و مشغول جمع کردن زره و سپر شدند.
- عع.. داداش!
-
- آقای کتاب؟
-
خانم کتاب؟
-
دوشیزه مکرمه خانم کتاب طلسم های وحشیانه؟

کتاب با لحن عشوه گرانه خودش جواب می‌ده:
- بللله؟
- آیا حاضرید زره و سپر خود را به اینجانب قرض بدهید؟
- با اجازه ی برزگ ترا بللله!

استن این گونه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد درحالی که دوشیزه کتاب پشت سرش راه افتاده بود:
- استن؟ پس کی می‌ریم خرید؟ استن مهریه چقد باشه؟ استن؟ استن؟ :zogh:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1393 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
کتاب های وحشی دسته دسته به راهزن ها حمله کردن و پس از گذشت چیزی حدود 10 دقیقه لشکر پر جوش و خروش کتاب ها به صورت درازا دراز وسط خیابان پهن شده بود.
ویلبرت:
-وای بر من!چی شد؟چرا همچین شد؟
یکی از راهزن ها که نقابش کج و معوج شده بود و تصویر اسکلت روی آن به تصویر پیرزن عبوسی تبدیل شده بود با خنده ای گفت:
-ها!با اینا میخواستی دقیقا دخل کی رو بیاری هان؟
ویلبرت گفت:
-که اینطور!
-بعله!که همونطور.
ویلبرت با جیغ و داد طلسمی را به زبان آورد و به یکباره کتاب ها به همان سالمی قبل شدند.
راهزن ماسکدار با نهایت آرامش گفت:
-بازم نابودشون می کنیم.
ویلبرت یکی از آن لبخند های شیطانی و موذیانه اش را زد و با فریادی گفت:
-کتابوس لژیونوس اسپارتوس
ناگهان تمام کتاب ها با زره ها و شمشیر های اسپارتایی-رومی لشکر لژیونی مجهز شدند و با فریادی که حتی دل لرد سیاه را هم میلرزاند دوباره حمله کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
خلاصه:

ويلبرت اسنيكر مى خواد كتاب هايى رو براى پروفسور دامبلدر به هاگوارتز ببره به همين علت از ارنى و استن كمك مى خواد تا با اتوبوس شواليه اون رو به هاگوارتز ببرن.

در اون گير و دار آروم كردن كتاب ها راه زن ها حمله مى كنن ولشكر كتاب هاى وحشى به راه زن ها حمله مى كنن و ...

---------------------------------

ويلبرت با گفتن كلمات ركيكى كه حتى شيطان هم با شنيدن اون ها به خود مى پيچه از اتوبوس پايين مى پره و داد ميزنه: لشكر به صف!

كتاب ها به صف مى شن و مى گن:قربان بله قربان!

ويلبرت با نگاه عاقل اندر صفيه (نمى دونم به طور دقيق چطورى مى نويسن) ريونى به لشكر نگاه مى كنه و مثل معلم هاى فوتبال آمريكايى داد مى زنه:نمايش رو شروع كنين.

كتاب ها هم دامن هاى اسكادلندى خودشون رو مى پوشن و شروع به رقص اسكادلندى مى كنن.

ويلبرت:

كتاب ها:

ويلبرت :

كتاب ها:

ولبرت: چرا مى خندين خب حمله كنين ديگه ولى خودتون رو پاره نكنين. :worry:

تيكه ى آخر جمله ى ويلبرت در جيغ كتاب ها كه به سمت راهزن ها حمله مى كردن گم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1393 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای داد ... هوار ... راهزنا ...

ویلبرت و ارنی وحشتزه پا میشن و به سمت شیشه ها هجوم میبرن و به بیرون خیره میشن و وقتی همه جارو ایمن میابن، اون دوتا رو به استن:

استن شروع به ور رفتن به دستاش میکنه و میگه: چیه خب نفر قبلی اینو تو پستش گفته بود خواستم بتون آمادگی بدم شوکه نشین.

ویلبرت از پنجره دور میشه و به تنها صندلی ـه خالی ـه اتوبوس شوالیه نزدیک میشه که برخلاف دیگر صندلیا که با گله ای از کتابا احاطه شده بودن، رو این یکی کتاب کوچیکی جا خوش کرده بود و آروم خر و پف میکرد.

ویلبرت آه کشان و به آرومی کتابو دستش میگیره و همینطور که اونو تو بغلش گرفته و آروم پشتش میزنه تا مبادا از خواب بپره میگه:

- مگه هرکس هرچی میگه تو باید باور کنی؟ اصن مگه همه چیز از جلوی این اتوبوس کنار نمیرن؟

ارنی وسط حرف ویلبرت میپره و متذکر میشه: فقط اشیا و وسایل! آدما نه!

ویلبرت با بیخیالی ادامه میده: چه فرقی داره؟ تا ما نخوایم که شوالیه واینمیسه، وایمیسه؟

وقتی پاسخی از طرف ارنی و استن دریافت نمیکنه کتابو محکم تر بغلش میکنه و میگه: اوه شِت!

همون موقع اتوبوس با تکون شدیدی وایمیسه و کتابایی که با هزار مکافات به خواب رفته بودن و آروم شده بودن، خشمگینانه شروع به پر و بال(!) زدن و غرغر کردن میکنن.

ارنی با دیدن این صحنه برقی تو چشماش ظاهر میشه و میگه: چی شنیدم؟ راهزنا؟ مگه مهمه؟ ما ارتشی از کتابای قوی و شجاع داریم. مگه نه کتابا؟

ویلبرت با ترس برمیگرده و به کتابایی نگاه میکنه که با اشتیاق حرف ارنی رو تایید میکنن. قبل از اینکه ویلبرت بخواد واکنشی نشون بده و کتابارو آروم کنه، در اتوبوس شوالیه باز میشه و ...

- ولی من کتابارو سالم میخوام.

جمله ای که در بین درگیری ها گم و گور میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1393 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
ارنی با توکل به خدا و یاری جستن از مرلین کبیر،سوئیچ رو برای آخرین بار چرخوند و فی اللحظه اتوبوس روشن شد.دود غلیظ و مشکی رنگی از تهش بلند شد.اون وقت پدال گاز رو تا دسته فشار داد و دروغ نبود اگر که بگم اتوبوس از جاش پرید.
ماشین ها از سر راه اتوبوس به کناری می رفتن.دو تا صندوق صدقه جیغ کشیدن و خودشونو توی یه مغازه پرت کردن.استنلی بدون توجه به پیچ و تاب های اتوبوس که باعث می شد کتاب ها از این ور به اون ور پرت بشن، داشت اطلاعات عمومیشو از کتابی که تو دستش بود بالا می برد.
-هی استن!
استن بدون این که سرش را از روی کتاب بلند کند گفت:
-چیه پروفسور؟
-سطل داری؟
-سطل؟سطل واسه چی؟
-واسه استفراغ
-فکر نمی کردم این قدر بد ماشین باشی؟
به محض گفتن این جمله،ارنی با چرخشی 90 درجه باعث شد یک ساختمان تجاری روی دو پایش بایسته تا اتوبوس از زیرش رد بشه.
-نه!خودم بد ماشین نیستم.ولی تضمینی واسه این کتابا نیست!هر لحظه امکانش هست بالا بیارن!
-شوخی نکن با من!کتابا هم مگه بالا میارن؟

ناگهان از بین کتابی که در دست استن بود،مایعی خاکستری رنگ به صورتش پاشید.
استن:
-هوووم!خوب بله مثل این که می شه همچین حالتی!
با تکانی به چوبدستی خود سطلی را در هوا ظاهر کرد.کتاب ها به محض مشاهده ی سطل یکی یکی به نوبت خود را در سطل خالی می کردند!
ارنی نگاهی از آینه به عقب انداخت و گفت:
-پروفسور داری کجا می ری؟
-هاگوارتز!پروفسور دامبلدور درخواست کرده این کتابا رو به کتابخونه ی هاگوارتز اهدا کنم.
-باشه.پس با این حساب...

ارنی بر روی فرمان خم شد و تا جایی که می توانست به سمت چپ چرخاند.
-یه کم مسیرمون بارونی هست.شاید لیز بخوریم.
ارنی از این شوخی بی مزه اش خنده ی صداداری کرد و سرش را از پنجره بیرون کرد و فریاد زد:
-از سر رام برو کنار چراغ برق بوقی!می خوایم لیز بخوریم امشب...
کیلومترها دورتر، راهزن هایی مسیر را سد کرده بودند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 03:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-مگه بالنه؟!


استن که ظاهرا هیچ پیش زمینه ذهنی از بالن نداشت یکی از کتاب ها را برداشت و شروع به ورق زدن کرد.
-بالن؟...بال...بالگرد...بالش...بالنگ...بالین...

ویلبرت بدون توجه به استن, با احساساتی بشدت تحریک شده خودش را روی کتاب ها پرت کرد.با این حرکت صدای شکستن مهره ها و ترک خوردن استخوان چند کتاب به گوش رسید.
کتابچه آموزش پرواز کوچکی که اصلا خوشحال به نظر نمی رسید به سختی خودش را از زیر هیکل سنگین ویلبرت بیرون کشید.ولی در لحظه آخر یکی از مهمترین صفحاتش که زیر زانوی ویلبرت قرار داشت, با صدای ناهنجاری پاره شد.
کتابچه کوچک با ناباوری به صفحه پاره شده اش خیره شد...بغض کرد...و ناگهان زد زیر گریه.

کتاب های دیگر سراسیمه و نگران, سعی کردند آرامش کنند.ولی حتی توضیح این مطلب که بقیه صفحاتش هم به دلیل خیس شدن توسط اشک هایش, در حال از بین رفتن هستند فایده ای نداشت.کتابچه همینطور به گریه کردن ادامه می داد که ویلبرت با لحنی جدی اخطار داد:
-اینا کتابای خیلی مهمی هستن.از هیچکدوم نمی تونم صرف نظر کنم!تو به من قول دادی.الان باید هر طور شده همشونو حمل کنی!زود باش!روشنش کن!

صدای زمزمه" بالن, بالن" استن هنوز به گوش می رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتوبوس شووالیه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1392 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد...
[نویسنده فریاد می زند: آی! استن گواهینامه نداره!
ویلبرت تصحیح می کند: ویلبرت وارد اتوبوس شد و استن ارنی هم اتوبوس رو با صدا های عجیب و غریبی مثل موتور گازی مشنگی روشن کرد...]

اتوبوس پت پتی کرد و بعد خاموش شد ویلبرت که داشت قربون صدقه ی کتاب وحشی بزرگی در ابعاد دایره المعارف ایرانیکا می رفت تا راضیش کنه به بسته ش برگرده ، سرش رو از روی کتاب بلند کرد.
-چی شد پس؟!

-قرچ!

-آخ!

ویلبرت به پایین نگاه کرد و یک ناله، یک آخ، یک ضجه ی خونین قورت داد. کتاب خیلی شیک، یکی از دست هاشو گاز گرفته بود و از مچ قطع کرده بود

ارنی دو سه بار دیگه استارت زد و اتوبوس شوالیه چند سرفه ی «سیگاری کهنه کار» تحویل داد. نمیشد آقا...روشن نمیشد...کش نده رول رو!
-روشن نمیشه استاد!

ویلبرد که رنگ به صورتش نمونده بود نالید :
-یعنی چی آقا، روشن کن بریم! بعد دو سال و اندی سوژه ندادم که اتوبوست روشن نشه!

-میخواید یه هل بدید شاید روشن شد حالا!

-من؟!!!من با این حالم؟!!!

چند دقیقه بعد

-کلاچو بگیر بزن دنده یک!

-کلاچو ول کن بزن دنده یک!

-....نشد!

-استن اگه چند دقیقه دیگه بیشتر لفتش بدین من از دست میرم شما می مونین و این همه کتاب غیرقانونیا!!! راه بنداز این لکنته رو کارم داره از سنت مانگو به قبرستون خانوادگی ریدل ها می کشه!!

ارنی با خوشحالی از پشت رل(به فتح؟ ضم؟ کسر؟ ر) پایین پرید و با خوشحالی اعلام کرد:
-درسته ...هیچ مشکلی نداره....به نظرم تنها ایرادش اینه که زیادی سنگین شده، باید یه سری از این کتابا رو بریزیم بیرون! :zogh:

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!