ایوا مستقیم به سمت آشپزخانه عمارت ریدل ها حرکت کرد و به محض دیدن یخچال آن را درسته بلعید.
از آنجایی که توهمات درحال شکل گرفتن بودند و او همین حالا یک یخچال را درسته قورت داده بود , یک دفعه در خانه ریدل ها آن هم وسط تابستان برف شروع به بارش کرد و طوفانی به پا شده بود که نگو و نپرس .
الکساندرا که از غرق شدن در هپروتش خوشحال و از طرفی از اینکه داشت از سرما قندیل می بست ناراحت بود , به اتاق های عمارت سرک کشید تا فلفور اربابش را پیدا و چوب دستی را از او کش برود.
او از نقطه فرو ریخته دیوار که اربابش زحمت خراب کردن آن را کشیده بود وارد گلخانه شد ,
گلخانه ای که حالا به زحمت می شد به آن گلخانه گفت زیرا که تک تک گل هایش از سرما . . . . . .
انتظار دارید بگویم پژمرده شدند؟
کاش پژمرده می شدند , اتفاقا لرد به گل های پژمرده علاقه خاصی نشان می داد , آنها پودر شده بودند و به برف ها ملحق شده بودند.
اگر شما هم جای وزیر کمی فراموشکار ما بودید و فراموش می کردید که در هاله ای از ابهام گیر افتاده اید , در حالی که هزاران مشغت برای یک گیاه ، فقط یک گیاه که لرد به آن علاقه داشت کشیده بودید , در جا غش می کردید , اما انتظار ندارید که من وزیر سحر جادوی محترممان را با شما ماگل ها مقایسه کنم ؟
معلوم است که ایوا غش نکرد , او فقط یک نفس راحت کشید ، زیرا همان موقع چشمش به بلاتریکسی افتاد که داشت مثل بچه ها با ذوق و شوق آدم برفی درست می کرد و این به نوبه خودش یک یاد آوری بود از اینکه هر چیزی را که در حال حاضر میبیند جز خیالات نیست .
او به طرف دفتر اربابش حرکت کرد تا موقعیت او را بسنجد .
برای اولین بار آنقدر عجله داشت که در هم نزد , با وارد شدن و دیدن جعبه جعبه بال پیکسی ، نزدیک بود شاخ در بیاورد .
لرد داشت با دقت تمام بال ها را جفت می کرد و در جعبه های کوچک کادو پیچ شده قرار می داد .
ایوا پرسید : ارباب احیاناً دارید چیکار می کنید ؟
لرد با صدایی زنانه و با ناز عشوه خاصی پاسخ داد : مگر نمیبینی ؟ داریم برای لینی ی عزیزمان , دختر عمو هایش و کلا تمام فک و فامیلش بال آماده می کنیم تا هدیه دهیم .
ایوا نداشت شاخ در میاورد , شاخ را در آورده بود و داشت دم هم در میاورد .
از کی تا حالا لرد به مرگخوارانش هدیه میداد ؟
افتادن این اتفاق حتی در هاله ای از ابهام هم عجیب بود ؛ اما نه تا وقتی که لینی هم با ابهامات کتی مخلوت شده بود .
حداقل او در هپروت به آرزویش رسیده بود ، گرفتن دو بالِ تر و تازه آن هم از اربابش ، حالا فرقی نداشت ، در واقعیت یا در رویا .
ایوا ناگهان به حقیقتی پی برد که او را ¹⁰درصد عاقل تر کرد : آرزوی لینی در خیالات ، برآورده شده بود ، پس چرا آرزوی او نباید برآورده می شد ؟
امتحانش که ضرر نداشت(شاید هم داشت) به هر حال وزیر ما شهامت هر کاری را دارد ( شاید هم ندارد)، پس پرسید :
- ارباب می شه اون چوب دستی تون رو به من قرض بدین ؟

صدای لرد به حالت اولش برگشت و سریع گفت : نکند جرعت کرده ای ما را خلع صلاح کنی ؟

- اوه نه ، من ، یه کار واجبی دارم ، فعلا برم!

و توی ٢ صدم ثانیه از دفتر لرد غیبش زد .
یک جای کار می لنگید ، آرزوی او چوب دستی لرد نبود ، او خود گیاه را می خواست ، صحیح و
سالم .
دوباره در دو صدم ثانیه در گلخانه ظاهر شد ، اشتباه نمی کرد ، یک وزیر هرگز اشتباه نمی کند ( حالا شاید هم بکند به هر حال )
او از دیدن گیاه صحیح و سالم لرد ، میان آن همه گیاهان پودر شده نزدیک بود بال در بیاورد ، و حالا دیگر نزدیک نبود بال ها را درآورده بود ، اکنون دیگر می توانست یکی بال هایش را هم به لینی پیشکش کند .
حالا همه چیز تکمیل بود ، فقط یک مشکل وجود داشت ، چطور باید به دنیای واقعی
بر می گشت ؟