- هووم...بببنم... هنوز اینجایید؟ ایوان... بلا؟
- بله ارباب...
- ای مردشورتون رو ببره. پس چرا حرف های سرورتون رو تایید نمی کنید!
ایوان که نزدیکتر به لرد سیاه بود گفت:
- ولی ارباب! من همین الان به رسم مرگخوارا با احترام سرمون تکون دادم.
-

.
.
.
به فرمان لرد سیاه چند تن از مرگخوارها آهسته و بی صدا وارد خانه عزادار شدند تا بی سرو صدا مشغول جستجوی برای پیدا کردن دفترچه شوند. اما قبل از آن، مجبور بودند اتاق کار دامبلدور را پیدا کنند.
صدای محفلی ها از آشپزخانه طبقه هم کف می آمد که مشغول زاری کردن بودند.
مالی مویه کنان خودش را به چپ و راست متمایل میکرد و در حین نوحه سرایی با حرکات چوب جادوییش شعله زیر حلوای دامبلدور را تنظیم میکرد.
- اوووه....هوووو... بی پدر شدیم، بی جد شدیم... بی یاور و بی پناه شدیم حالا کی دیگه برامون از 200 سال تجربه زندکیش میگه .... کی آبنبات لیمویی ماگلی برامون میاره....هووووو....هووووو.....فیــــــــــــــــــن
جیمز هم در حالیکه یویوی رنگ و رو رفته ای را در آغوش گرفته بود گفت:
- کی دیگه یویوی منو برام رنگی رنگی میکنه که وقتی من گریه می کنم بهم رشوه میده کی میزاره با ریشاش بازی کنم!
مرگخوارها با تعجب به این مراسم عجیب نگاه می کردند ولی به سرعت بر خودش مسلط شدند و راهشان را به طرف طبقه بالا پیش گرفتند. اما هنوز به پاگرد اول نرسیده بودند که با صدای گفتگوب دو محفلی که از بالا به پایین می امدند متوقف شدند. آنتونین که پیشتاز مرگخوارها بود برای جلوگیری از برخورد با آرتور ویزلی و لوپین خودش را به دیوار مقابل نرده ها چسباند، که ناگهان کسی با صدای تیزی گفت:
-آخ! له شدم، کی اینجاست؟ کی دماغمو له کرد.
آنتونین ناخواسته به تابلوی مردی با ریش حنایی و عبوس تکیه کرده بود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


















خب چون خودم یعنی مهره شاه سفید، حرکت میکنم دیگه نمیتونم قلعه برم، درسته! اما مهم نیست. وقتی یه وزیر درسته جلوییم قلعه کیلو چنده؟


و هری، شوهر خواهر عزیزم به جای ... اسب سفید! 
به جیمز زد.