پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

85
نفر همین الان آنلاین‌اند 41 نفر در «انجمن»
2 عضو 83 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

زندگی به سبک سیاه

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
تولد نقش
1388/03/30
آخرین ورود
جمعه 25 خرداد 1403 19:05
عضویت
1388/03/30
پست‌ها
5457
ماندی در راه تسلیتی به یکی از محفلی ها گفت و بعد از ابراز ناراحتی بابت مرگ دامبلدور سریع تر حرکت کرد تا به اتاق دامبلدور برسد.

ایوان همچنان در حال مخالفت با آنتونین بود و گفت: به نظرم بهتره یه ذره با تمرکز بیشتری به کارمون ادامه بدیم.

آنتونین که سعی میکرد دستان خودش را از دستان ایوان جدا کند و وارد اتاق شود پرسید: منظورت چیه؟

- باو اگه زنگ خطر به صدا در بیاد در عرض سه سوت دخلمونو میارن پس بهتره ماها عقب وایسیم و یکی درو باز کنه. اگه اتفاقی نیفتاد بقیه هم میان.

آنتونین بالاخره دست از رها کردن خودش از دست ایوان برداشت و گفت: فکر خوبیه. پس دست به کار شو.

ایوان آنتونین را ول کرد و در حالی که همراه بقیه مرگخواران به عقب قدم بر میداشت به آنتونین گفت: کار خودته. اگه به اطرافت دست بزنی ما نیستیم!

آنتونین بی هوا شروع به تکان دادن دست هایش در اطرافش کرد تا بلکه یکی از مرگخواران را پیدا کند.

- رز؟ ایوان؟ لودو؟ بقیه؟ میدونم که اینجایین. همون طور که ایوان گفت ماها عقب نشینی میکنیم تا ایوان بره ببینه چه خبره.

ایوان پوزخندی زد و گفت: فقط خودتی و خودت! ما قائم شدیم.

آنتونین برای اطمینان دوباره دست هایش را در هوا تکان داد و اینبار از پشت به شخصی برخورد کرد که کسی نبود جز ماندگاس فلچر.

ماندی که ترسیده بود ، سریع چوبدستیش را بیرون آورد و گفت: کی اینجاس؟

آنتونین که از ترس لو رفتنش میخکوب شده بود هیچ عکس العملی نشان نداد. ماندی یکم قدم جلو برداشت و دوباره با آنتونین برخورد کرد.

- دامبلدور؟ نه این که نمیشه ... تو کی هستی؟

آنتونین که با شنیدن این حرف ماندی فکرش باز شده بود تغییر صدا داد و گفت: ماندانگاس خجالت نمیکشی همون روز مرگم میری دزدی؟

ماندی پت پت کنان گفت: چی؟ دزدی؟ من؟ ... چرا صدات این طوری شده؟

آنتونین لحظه ای ساکت ماند و سپس با خطور کردن چیزی در ذهنش گفت: مگه نشنیدی میگن آدم وقتی میمیره جوون میره اونور دنیا؟ این صدای جوونیمه ... اگه میخوای بابت دزدیات ببخشمت باید یه کاری واسم انجام بدی.

مرگخواران با تعجب از پشت ستونی به آنتونین خیره شده بودند و میترسیدند که مبادا آنتونین خرابکاری کند. افکار آنتونین:

- " میتونم ماندیو بفرستم تو اتاق و بعنوان دامبلدور ازش بخوام که دفترچه رو پیدا کنه و برام بیاره ، بعدشم اجازه میدم هر دزدی میخواد بکنه ... عالیه! فقط امیدوارم خرابکاری نکنه ... "

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/01/08
آخرین ورود
پنجشنبه 22 تیر 1396 18:54
عضویت
1389/02/28
پست‌ها
267
آنتونین یک قدم به جلو برداشت و هر لحظه منتظر بود تا یکی از آن دو،مشتشان را باز کند؛ولی آنروز شانس با مرگخواران یار بود:
-وایسا آرتور.
-بیا ریموس...اون عادتشه،هر دو سه روز یه بار قاطی میکنه؛زنده بودم همینطوری بود !

لوپین که با شک و تردید به تابلو و در واقع به آنتونین خیره شده بود،متقاعد شد و به دنبال آرتور ویزلی،به سمت آشپزخانه رفت،مرگخواران نفس عمیقی کشیدند و به راهشان ادامه دادند؛همین که وارد پاگرد دوم شدند،توجه آنتونین به در مجاورش جلب شد و ایستاد.بلا که پشت آنتونین راه میرفت،به او بر خورد کرد.
-آخ...آنتونین میخوای وایسی یه خبری بده.
-هیس...ساکت باش.بچه ها روی این درِ عکس دمبل رو چسبوندن.

توجه همه به عکس روی در جلب شد؛عکسی قدیمی از دامبلدور را روی در چسبانده بودند و روبان مشکی کوچکی،روی عکس خودنمایی میکرد.
-احتمالا همینه.
-ولی وایسا آنتونین...ممکنه دزدگیری چیزی داشته باشه.
-به هرحال که نمیتونیم تا شب همینجا وایسیم...باید بازش کنیم.
-ولی اگه دزدگیر داشته باشه،محفلی ها میفهمن که ما اینجاییم.

در همان لحظه که مرگخواران در حال بحث بودند،ماندانگاس فلچر از آشپزخانه جیم شده و به سمت اتاق دامبلدور در حال حرکت بود،بلکه چیز ارزشمندی برای دزدیدن،در آن اتاق بیابد... .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1389/12/26 11:44:49
آخرین ورود
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
عضویت
1388/10/24
پست‌ها
374
لرد سیاه لختی مکث کرد و به دور و برش نگاه کرد. هیچ صدایی از مرگخوارانش شنیده نمی شد.

- هووم...بببنم... هنوز اینجایید؟ ایوان... بلا؟
- بله ارباب...
- ای مردشورتون رو ببره. پس چرا حرف های سرورتون رو تایید نمی کنید!

ایوان که نزدیکتر به لرد سیاه بود گفت:
- ولی ارباب! من همین الان به رسم مرگخوارا با احترام سرمون تکون دادم.
-
.
.
.

به فرمان لرد سیاه چند تن از مرگخوارها آهسته و بی صدا وارد خانه عزادار شدند تا بی سرو صدا مشغول جستجوی برای پیدا کردن دفترچه شوند. اما قبل از آن، مجبور بودند اتاق کار دامبلدور را پیدا کنند.

صدای محفلی ها از آشپزخانه طبقه هم کف می آمد که مشغول زاری کردن بودند.

مالی مویه کنان خودش را به چپ و راست متمایل میکرد و در حین نوحه سرایی با حرکات چوب جادوییش شعله زیر حلوای دامبلدور را تنظیم میکرد.

- اوووه....هوووو... بی پدر شدیم، بی جد شدیم... بی یاور و بی پناه شدیم حالا کی دیگه برامون از 200 سال تجربه زندکیش میگه .... کی آبنبات لیمویی ماگلی برامون میاره....هووووو....هووووو.....فیــــــــــــــــــن
جیمز هم در حالیکه یویوی رنگ و رو رفته ای را در آغوش گرفته بود گفت:
- کی دیگه یویوی منو برام رنگی رنگی میکنه که وقتی من گریه می کنم بهم رشوه میده کی میزاره با ریشاش بازی کنم!

مرگخوارها با تعجب به این مراسم عجیب نگاه می کردند ولی به سرعت بر خودش مسلط شدند و راهشان را به طرف طبقه بالا پیش گرفتند. اما هنوز به پاگرد اول نرسیده بودند که با صدای گفتگوب دو محفلی که از بالا به پایین می امدند متوقف شدند. آنتونین که پیشتاز مرگخوارها بود برای جلوگیری از برخورد با آرتور ویزلی و لوپین خودش را به دیوار مقابل نرده ها چسباند، که ناگهان کسی با صدای تیزی گفت:

-آخ! له شدم، کی اینجاست؟ کی دماغمو له کرد.
آنتونین ناخواسته به تابلوی مردی با ریش حنایی و عبوس تکیه کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
خلاصه:

لرد سیاه و مرگخوارا بعد از سالها موفق شدن راز دامبلدور روکشف کنن و بدون استفاده از شنل نامرئی بشن.ولی مشکل اینجاست که راه مرئی شدن رو بلد نیستن.تصمیم میگیرن دامبلدورو مجبور کنن که اونا رو به حالت اول برگردونه.ولی مرگخوارا و لرد وقتی به محفل میرسن که دامبلدور تازه مرده...
______________________________________

ایوان که متوجه هویت مرده شده بود پرید و چشمان لرد را گرفت.
-نه ارباب، شما نباید اینو ببینین.واقعا وحشتناکه...چه فاجعه ای.

-اممم.ممم.م...مو....مممم!

صدای فریاد ایوان به هوا بلند شد!
-آآآآی...ارباب از شدت ناراحتی نمیتونن حرف بزنن.ای خدا.اربابمون لال شد!

لرد با عصبانیت دستان نامرئی ایوان را کنار زد.
-ابله، میگم دستتو از روی دهنم بردار...کی مرده؟زود به ارباب اطلاعات کافی بدین.

ایوان درحالیکه خوشحال بود که نه او لردسیاه را میبیند و نه لرد او را، جواب داد:
-ارباب...ببخشیدا...ولی...چیزه...دامبل..مرده!

لرد چند لحظه سکوت کرد.اصولا باید از شنیدن چنین خبری خوشحال میشد، ولی در آن شرایط...
-پیرمرد خرفت!مرگشم بی موقع بود...خب...کاریه که شده.بعدا به مناسب مرگش جشن میگیریم.ولی اول باید مرئی بشیم!میتونیم از این شرایط به نفع خودمون استفاده کنیم.ما وارد محفل میشیم.دامبلدور یه دفترچه قدیمی داشت که با توجه به حافظه افتضاحش همه دستورالعملها رو توش مینوشت.باید تو دفتر کارش باشه.اگه بتونیم اونو پیدا کنیم مشکلمون حل میشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 3 آبان 1396 21:16
عضویت
1389/04/13
پست‌ها
20
_ هی بلیز مگه کوری ؟ پامو له کردی!

صدای بلیز از دور دست ها شنیده میشد.
_ چی میگی بلا! من که اینطرفم، کورم خودتی!

بلا با سردرگمی پایش را مالاند.
_ پس کدوم احمقی رفت روی پای من؟
_ من!

بلاتریکس با ترس آب دهانش را قورت داد.
_ اوه مای لرد! شما بودید. میگم این پا له شدنم بهم چسبید ها! نگو پای مبارکه شما بوده، پای ارباب بر فرق سر ما جا داره
_ اوهوم! خودم میدونم...

_ ای بمیری آنتونین! کورم کردی...
_ آخ! واخ! آی! آی! آی! سوروس!!
_ چی کسی بود صدا زد اسنیپ؟!
_ چرا لگد میزنی حیوون؟!
_ من لگد نزدم!
_ با تو نبودم که...
.
.
.

ولدمورت با عصبانیت به اتاق به ظاهر خالی روبه رویش که از گوشه و کنارش صدای داد و فریاد به گوش میرسید، نگاهی انداخت.
_ با زبون خوش خفه میشید یا خفتون کنم!؟

اما صدای لردولدمورت در میان آن شلوغی به گوش هیچ یک از مرگخواران نمیرسید.
_ بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسه!!!

با شنیدن صدای ولدمورت ، مرگخواران در سر جای خود ثابت ماندند.
_ بت میگم پاتو از روی دست من بردار!

ولدمورت با خشم به جایی که از آن صدا برخاست،نگاه کرد.
_ مگه من با تو نیستم ایوان!؟

ایوان که سنگینی نگاه ولدمورت را بر روی خود احساس میکرد، خاموش شد.

ولدمورت سینه اش را صاف کرد.
_ خب همتون به این ترتیبی که من میگم می ایستید ببینم کسی به کسی دیگه ای خورده من میدونم و اون...
_ اما ارباب شما چجوری میبینید!؟
_ چشمان نافذ ارباب رو دست کم نگیر سوروس
_ خب اول بلا ، بعدش آنتونین ، بعد ایوان ، اسنیپ ،آنی مونی و...

چند دقیقه بعد...پس از اتمام چیدمان جنگی توسط ولدمورت!

_ خب ! همه با شماره سه! پیش به سوی میدان گریمولد! 1...2...3!

ترق!!(صدای غیب شدن)

میدان گریمولد

مرگخواران با تعجب به پارچه های سیاهی که در اطراف خانه شماره 12 نصب شده بود، خیره شده بودند.

ولدمورت : اینجا چه خبره؟!
مرگخواران :
ولدمورت : به من بگید! من طاقتشو دارم...
مرگخواران :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/12/23 10:52:15
try not to become a man of success;but rather try to become a man of VALUE


SUCCESS IS A JOURNEY...NOT A DESTINATION!
تولد نقش
1389/07/24
آخرین ورود
پنجشنبه 16 آذر 1402 21:10
عضویت
1389/08/13
پست‌ها
1473
- عفو بفرمایید ارباب!
- ارباب ببخشیدش..
- بله ارباب.. غلط کرد...
لرد سیاه چانه اش را خاراند و گفت:
- باشه. نظرم عوض شد. در هر دو مورد. همین امشب همگی نامرئی میشین. و در نتیجه دیگه شبی در پیش نیس که آنتونین پیش من بخوابه.زود با صف بیاین جلو.

مرگخواران این پا آن پا کردند و مردد سر جایشان ایستادند. اگر طلسم لرد سیاه آنقدر خراب از آب در می آمد که دامبلدور هم نمیتوانست آنرا درست کند؟
- بلیز! این چه فکریه؟ خجالت بکش!

بلیز به خودش آمد و دید که همه ی مرگخواران به او خیره شدند. با وجود نا مرئی بودن لرد سیاه نگاه سرزنش آمیز او را حس میکرد. برای جمع کردن خرابکاریش پیش از دیگران جلو رفت.

میدان گریمولد- محفل ققنوس
- خب فرزندانم! به یاری و کمک پروردگار متعال توانستیم این سال..

این صدای دامبلدور بود که بالای میز بلند بالای ایستاده بود و برای اعضای اندک محفل سخنرانی میکرد.
- ... این سال پربار را با خوبی و خوشی به پایان برسانیم و زندگی جدیدی....اآآآآآآ

ناگهان صدای دامبلدور قطع شد. خس خس کنان به سینه اش چنگ زد و از روی میز پایین افتاد و در عرض چند ثانیه جان به جان آفرین تسلیم کرد.

ومرگخواران در راه تصرف محفل بودند. به امید دامبلدوری که آنها را به حالت عادی برگرداند. دامبلدوری که دیگر وجود نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




تولد نقش
1389/10/13
آخرین ورود
جمعه 9 خرداد 1404 11:34
عضویت
1389/10/12
پست‌ها
976
مرگخواران:

ولدمورت نامرئی شده بود و دیگر نمی توانست به حالت اولیه برگردد.

سکوت حکمفرما بود.

ولدمورت در غصه بود و قیافه نچندان خوش تیپ را طلب می کرد اما زمانی که کمی فکرش کار کرد فهمید که او می تواند از این موقعیتش استفاده کند تا به اهدافش برسد...

-گوش کنید مرگخواران من ... این فرصت خوبیست من می توانم تمام شما را نیز مثل خودم نامرئی کنم و اینطوری می تونیم بدون دیده شدن هر کاری خواستیم بکنیم.

-من نمی خوام تا آخر عمر نامرئی بشم.

-کروشیو .. آنتونین ... کی بتو گفت صحبت کنی ... من ازتون نظر نخواستم، این یه دستوره.

تمام مرگخواران در دریای ترس خود شنا می کردند. اما مجبور بودند قبول کنند و تا آخر عمر نامرئی شوند.

ولدمورت بر سر میز نشست و شروع به خوردن شام کرد.

مرگخواران به قاشقی نگاه می کردند که بدون هیچ نیرویی بر می خواست و بعد پیمودن ارتفاعی معین خالی می شد و بار دیگر به راه می افتاد....

ولدمورت دهنش را پاک کرد (البته این را کسی ندید) و رو به مرگخواران کرد و گفت: فردا صبح کارمونو شروع می کنیم.

و به طرف تخت خوابش رفت. مروگخواران متوجه حرکت او نشدند و مطوئن نبودند که او رفته اما با بی اعطنایی شرو به حرف زدن کردند.

آنتونین به بالای صندلی رفت و گفت: ای دوستان آیا دوست دارید تا آخر عمر نامرئی شوید؟

مرگخواران با چهره ای که ترسان گفتند: نه....

-پس بیایید از این مهلکه خودمون رو نجات بدیم.

-چطوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-من می گم همین الان فرار کنیم و ولدمورت رو تنها بزاریم.....هان چطوره؟

ایوان جلوتر آمد و گفت: ولی من می گم هممون نامرئی بشیم و به محفل حمله کنیم و بعد دامبلدور رو مجبور کنیم تا ما رو به حالت اولیه برگردونه....

-آفرین.....

همه مرگخواران به طرف صندلی ولدمورت چرخیدند. این صدای ولدمورت بود. او هنوز نرفته بود و جلسه مرگخواران رو مشاهده می کرد.

-بله...همونطور که ایوان گفت عمل می کنیم... ایوان یاد بیانداز برات یه ساندویچ بخرم ... و تو آنتونین ... امشب پیش من می خوای

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1389/12/2 18:41:26
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1389/12/2 18:42:56
تصویر تغییر اندازه داده شده
تولد نقش
1387/08/11
آخرین ورود
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
6961
ساعتی بعد رختکن مرگخوارا:

لرد سیاه:سالازار گزارش بده...

سالازار:هوووم...خب...ما باختیم!
-یعنی چی باختیم؟
-بعد از ضربه وحشتناک آگوستوس به هرمیون، روفوس کنترل خودشو از دست داد و برای تشویق آگوستوس پرید وسط زمین!!...در نتیجه...ما باختیم!اونم در حالیکه وضعمون خیلی بهتر از اونا بود.

لرد پس از تخلیه خشم خود روی روفوس که اثرات جبران ناپذیری روی چشمها و بینی روفوس بجا گذاشت رو به آنتونین کرد:
-خب آنتونین...تو ادامه بده...

آنتونین با ترس و لرز جواب داد:
-خب...ارباب...با تو جه به اینکه شما تو اون مرحله شرکت کرده بودین و به نوعی سرگروه ما بودین از بلندگوها اعلام شد که لرد سیاه بازنده است!...خب...مرگخوارا رو که میشناسین... طاقت شنیدن چنین جملات سخیفی رو ندارن....غیرتی شدن و ریختن تو زمین.
-و نتیجه؟
-نتیجه رو هم که دیدین...همه داورا رو لت وپار کردن!آخرین داور درحالیکه داشت آخرین نفسهاشو میکشید اعلام کرد که گروه سیاه به دلیل تخلف از قوانین، بازنده مسابقه اعلام میشه...محفلیا هم جامو برداشتن و قبل از اینکه دستمون بهشون برسه خودشونو غیب کردن!

با دیدن چشمان سرخ رنگ و برق خشمی آشنا در چشمان لرد، مرگخواران خود را برای پیوستن به داوران مسابقه آماده کردند...


پایان سوژه

____________________________

سوژه جدید:


-بله یاران وفادار من...همونطور که میبینین...

-ارباب، نمیبینیم!

خب...مهم نیست.همونطور که نمیبینین، لرد ولدمورت، بزرگترین جادوگر تمام دورانها موفق شد راز دامبلدور ملعون رو کشف کنه...نامرئی شدن بدون شنل!ارباب بعد از آزمایشها و تحقیقات فراوان به این راز مهم پی برد و همونطور که میبینین... یا نمیبینین، ارباب موفق شد بدون شنل نامرئی بشه.

صدای تشویق و هیاهو از میان جمع مرگخواران بلند شد.آنتونین با احترام جلو رفت.
-سرورم،اجازه میخوام این موفقیت بزرگ رو به شما تبریک بگم.اجازه بدین دستتونو ببوسم.

صدای فریاد لرد –اگرچه بدون تصویر-به همان اندازه مخوف و هولناک بود.
-اون که دستم نیست بی کفایت!دم نجینیه...خب،البته این یکی جزو اشتباهات پروژه بزرگ ارباب بود که نجینی هم همراهش نامرئی شد.

آنتونین با احتیاط چند قدم عقب رفت.
-ارباب، شما حرف ندارین.شما نابغه این.ما بهتون افتخار میکنیم.ولی شامتون داره سرد میشه.اگه مایل باشین بریم سر میز. بعد از شام باز به تشویق و ستایش شما خواهیم پرداخت.

لرد سیاه با صدای بلند موافقتش را اعلام کرد.مرگخواران که به دلیل نامرئی بودن لرد دچار احساس ناامنی و وحشت عجیبی شده بودند به آرامی روی صندلیهای مخصوص خود نشستند.آنتونین با اعتماد به نفس کامل بطرف صندلی لرد سیاه رفت.

-تو داری چیکار میکنی مرگخوار نادان؟!
-ارباب، آخه شما دیده نمیشین.اینجوری ابهت میز کم میشه.لطفا یا اجازه بدین من بشینم اونجا یا دوباره به حالت عادی برگردین که ما بتونیم چهره نورانی شما رو مشاهده کنیم.

لرد سیاه کمی من و من کرد.
-خب...شماها چرا هیچی نمیفهمین؟مشکل همینجاس دیگه.فکر کردین من همتونو جمع کرده بودم اینجا که ثابت کنم بزرگترین و ماهرترین جادوگر تاریخم؟نخیر...این که یک موضوع بدیهیه و نیاز به اثبات نداره.مشکل اینجاست که طبق محاسباتم من باید سه ساعت پیش مرئی میشدم...ولی همونطور که میبینین،یا نمیبینین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
_ پسریَم، تام! تام، پسریَم!

لرد ولدمورت که در نقش مهره شاه سیاه بود به صحبت های سالازار توجه نمیکرد زیرا در چندین حرکت قبل قلعه کوچک رفته بود و خیالش از بابت حفظ جان خودش راحت بود.

رون در حالی که میخندید با صدای بلند به رخ سفید دستور داد که وزیر سیاه یعنی سالازار را بزند. رخ سفید آهسته از اینور زمین مسابقه به آن طرف رفت، روبروی سالازار ایستاد و با پتکی سنگی بر سرش کوبید.

سالازار در حالی که زیر لب زمزمه میکرد:"نوه بزرگ کردم که عصای دستم بشه، شد بلای جونم" و "مار تو آستین پروروندم" جا در جا روی زمین پخش شد.

رون که بالا و پایین میپرید و مسابقه را بنفع خودش تمام شده میدانست اصلا متوجه صحبت لرد نشد که به اسب سیاه یعنی آگوستوس دستور داده بود به او کیش بدهد.

رون متعجب از اینکه چرا هری و هرمیون مثل او به خوشحالی نمیپردازند، اینور و آنورش را نگاه کرد و تازه متوجه علت این امر شد و گفت:
_همین؟ فقط بخاطر همین ناراحتید؟ فقط بخاطر یه کیش ساده اسب؟ خب الان رفع کیش میکنم.

هری گفت: یه خرده با دقت تر نگاه کن!

رون: هوووم خب چون خودم یعنی مهره شاه سفید، حرکت میکنم دیگه نمیتونم قلعه برم، درسته! اما مهم نیست. وقتی یه وزیر درسته جلوییم قلعه کیلو چنده؟

هرمیون: با دقت بیشتر نگاه کن!

و تازه دو زاری رون افتاد! آگوستوس یعنی اسب سیاه، یک کیش دوگانه به او داده بود یعنی هم به وزیر سفید نشسته بود و آن را زیر ضرب قرار داده بود و هم به شاه سفید یعنی رون کیش داده بود و چون رفع کیش اجباری است، رون باید خودش را حرکت میداد و اجبارا هرمیون توسط آگوستوس زده میشد.

رون: مـــــــــــا! تازه فهمیدم!
هرمیون: من که گفتم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 3 اردیبهشت 1395 01:04
عضویت
1388/10/24
پست‌ها
374
کیششششششششششش....

- یا مرلین کبیر!

آگوستوس و سالازار، رنگ پریده اول به ذرات خرد شده سرباز سیاه
و بعد به هم نگریستند!

از آن سو لرد سیاه، بی توجه به ترس و وحشت دو تای دیگر، خشمگین از اینکه چطور یک مو قرمز به خودش جرات داده که سرباز او را نابود کند، به سمت فیل سیاه چرخید و فرمان داد:

- فیل سیاه برو به خونه D8

فیل آهسته و سنگین به سمت مقصد به راه افتاد. سالن تماشا در سکوتی وحشت آور فرو رفته بود و تنها صدای خش خش حرکت مهره سیاه بود که سکوت را می خراشید.

بالاخره مهره به جایگاه خود رسید و به طرز ترسناکی به سمت هرمیون ( شاه سفید) چرخید.

لرد سیاه لبخندی بدذاتانه ای زد و گفت:

- کیش!

هری و هرمیون نگران به رون نگاه کردند. اما بنظر میرسید این حرکت برای رون دور از انتظار نبود چرا که خنده گشادی بر چهره ویزلی نقش بست.

- رخ سفید برو به خونه F5.... رفع کیش!

- رنگ از رخسار سالازار پرید به جلو و بالای سرش نگاه کرد. رخ سفید رو در روی او ایستاده بود و در وضعیتی کاملا تهدید کننده قرار داشت!

وضعیت برای گروه سیاه بهتر که نشده بود بدتر هم شد. رون با این حرکت در عمل هم جلوی کیش و احتمال مات شدن در حرکت بعد را گرفته بود و هم سالازار ( وزیر) سیاه را در خطر قرار داده بود تا با این حرکت لرد ولدمورت را مجبور به عقب نشینی و نجات (جان) سالازار بدون پشتوانه کند.

اما رون در اشتباه بود!

لرد سیاه تنها هدف را میدید و بس... نابودی رقبا... انهم به هر ترتیبی!

- آگوستوس برو به خونه C6!

- اما نوه ی من...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/9/18 21:11:45
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.